«حکايت 6 جوان اهوازی که ميخواهند کليه خود را بفروشند»
آفتاب: حتی يکبار به خودمان تلنگر نميزنيم که چرا يک نفر بايد از خير کليه کوچولوی دوست داشتنياش بگذرد. فکر نميکنيم که وقتی انجام چنين کاری برای ما سخت است، خوب برای او که کليهاش را ميفروشد هم سخت است؛ اين همه سختی کشيدن به خاطر چيست؟
منطقه خوزستان، معمولا وقتی افراد ميخواهند ازدواج کنند، خوشحال هستند؛ سر و سامان ميگيرند و از بلاتکليفی راحت ميشوند؛ آرامش آنها بيشتر ميشود؛ ولی انگار بعضيها نميخواهند اين خوشحاليها دوام داشته باشد. ميخواهم درباره "حامد" بگويم؛ او که يک روز نشست و با خودش فکر کرد که بايد زن بگيرد و مثل بقيه جوانهای هم سن و سال خودش زندگی تشکيل بدهد و در نتيجه ازدواج کرد، ولی حالا به نظر نميرسد حامد از ازدواجش خوشحال باشد. وقتی شنيد بايد يخچال "سايدبای سايد" بخرد، يا اجاق گاز گران قيمت و به قول مادر زنش، "چشم درآر" بخرد، وقتی شنيد بايد عروسياش مجلل باشد و توی بهترين تالار شهر؛ حتما توی ذوقش خورد؛ حتما خانه و ماشين هم ضميمه اين ليست بلندبالا بوده است. خوب عروس است، حق دارد، آرزو دارد؛ ولی به چه قيمتي؟ به قيمت فروش کليهاش؟ به قيمت از دست دادن عضوی از بدن؟
حتما با خودش فکر کرده که طلاق بگيرد و خودش را از دست اين هزينهها راحت کند، ولی مهريه 1000 سکهای کاملا راه جدايی را بسته و فقط بايد پول عروسی را جور کند. شايد حامد هيچ وقت فکر نميکرد که زن گرفتن اينقدر دردسر داشته باشد. نميدانم وجود يخچال "سايدبای سايد" و تلوزيون LCD و انواع کالايهای گران قيمت ميتوانند جای کليه حامد را بگيرند؟
حامد دلش نميخواهد برای گرفتن پول به کسی رو بزند؛ شايد هم ميخواهد، ولی ميداند جواب مثبت نميگيرد، پس کاری نميکند؛ تنها اميدش شده همين يک کليه. 12 ميليون تومان روی آن قيمت گذاشته؛ دقيقا همان مقداری که برای خرج عروسی و تهيه لوازم زندگی مشترک احتياج دارد. به کسی هم نگفته که چنين قصدی دارد. نميدانم بايد دعا کنم برای کليهاش مشتری پيدا شود يا نه.
نميدانم سارا توی زندگی چقدر سختی کشيده؛ پدر ندارد تا مثل من و خيلی از دانشجوهای ديگر خرج تحصيل را بدهد. دوبار رفته دانشگاه و هربار به خاطر مشکلات مالی انصراف داده، حالا هم به اين نتيجه رسيده که تنها راه، فروش کليه است. فقط 21 سال دارد و برای او خيلی زود است که به اين مسايل فکر کند، ولی به هر حال سارا در اين سن رسيده که کليهاش را حراج کند! نميدانم بعدها که ازدواج کرد و خواست مادر شود برايش مشکلی ايجاد ميشود يا نه؟ اين سوال را از او ميپرسم و ميگويد: "ميدانم، ولی ميخواهم تا ته اين خط بروم! نميدانم انتهای اين خط کجاست و نميخواهم که بدانم." سارا درس خواندن را دوست دارد و تا حالا هم تنها درس خوانده و کار ديگری بلد نيست که بتواند از آن طريق درآمدی داشته باشد.
نميدانم پدر سارا اگر بشوند که دخترش برای تامين هزينههای دانشگاه قصد دارد کليهاش را بفروشد چه حسی پيدا ميکند؟ خوشحال ميشود که بالاخره هزينه تحصيل دخترش تامين شده و يا نگران سلامتی او ميشود؟ نميدانم چرا انگار هيچ کس افرادی مثل سارا را نميبينند؛ شايد هم نميخواهند ببينند.
دوست ندارم جای تو باشم مسعود! وقتی طلبکارها با يک عالمه چک برگشتی آمدند جلوی خانهات و زن و بچهات را تهديد کردند؛ وقتی همسرت زنگ ميزند و به تو ميگويد که چطور آبرويت را توی کوچه و خيابان بردند و به تو تهمت دزدی زدند، چه حالی شدي؟ ريختی به هم؟ به همه رو زدی شايد کسی کمک کند و مشکل حل شود، ولی نشد که نشد. حتما فکرت پيش پسرخالهات بود که با اطمينان پولت را به او سپردی و او رفت؛ رفت که رفت. حالا تو ماندهای و طلبکارها. چارهای نماند؛ مجبور شدی آگهی بزنی و کليهات را بگذاری برای فروش؛ آن هم برای پرداخت قرض و حفظ آبرو.
وقتی داشتی آگهی را مينوشتی حتما ياد اين هم افتادی که 15 بار رفتی و خون اهدا کردی و گفتی در راه خدا. به اين هم فکر کردی که دوست داشتی اگر روزی خواستی کليهات را بدهي، آن را به بيماری که نياز دارد اهدا کني، ولی انگار تقدير چيز ديگری خواسته و حالا تو اينجايي؛ در جايگاه يک فروشنده کليه! به خانوادهات هم نگفتی که ناراحت نشوند و از اين بيشتر نگران گرفتاريهای تو نباشند.
خيلی سخت است که مادرت توی بيمارستان باشد و با درد، شب را روز کند. خيلی سخت است وقتی ميروی خانه و سلام ميکني، مادر جواب سلام تو را ندهد؛ نباشد که بدهد! روی تخت بيمارستان باشد و با درد، شب را روز کند. هر روز به او سر بزنی و ببينی که دارد آب ميشود و تو هيچ کاری نميتوانی بکنی.
هر روز به خودت ناسزا بگويی که چرا آنقدر پول ندارم که مادرم را نجات بدهم. آخرش خودت و خواهرت مينشينيد و تصميم ميگيريد؛ جان مادرتان را ميخريد، آن هم به ازاء کليهتان. ميگوييد: "وقتی مادر بفهمد حتما ناراحت ميشود، ولی اصلا مهم نيست، مهم اين است که مادر داخل خانه باشد و روشنی بدهد، اميد بدهد؛ باشد و زير سايهاش زندگی کنيم. مهم اين است که باشد و مادری کند." به اين ترتيب "مريم" ميآيد و آگهی فروش کليه خودش و خواهرش را توی اينترنت منتشر ميکند. مريم فقط 25 سال دارد و خواهرش دو سال از خودش کوچکتر است. حالا اين دو خواهر اهوازی منتظر نشستهاند تا تلفن زنگ بزند و مشتری قيمت بدهد؛ برای آنها مهم نيست که کليهها را چند بفروشند؛ فقط هزينه عمل مادر بايد تامين شود.
"وقتی ميبينی شوهرت 400 ميليون تومان بدهکار است، چه ميتوانی بکني؟ دست روی دست بگذاری تا شوهرت را ببرند زندان؟" اين پاسخ "فاطمه" است، وقتی از او ميپرسم که چرا کليهاش را برای فروش گذاشته. ناراحت است، خيلی ناراحت. نميتوانم او را درک کنم. حتما زندگياش را دوست دارد، شوهرش را دوست دارد. ميگويد: "به دلايلی شوهرم مجبور شد از افرادی زيادی قرض بگيرد؛ تقصير خودش نبود، برايش مشکل درست کردند. تا حالا توانستهايم پول را جور کنيم، فقط مانده 30 ميليون تومان که آن هم اگر کليههايمان را بفروشيم درست ميشود و از دست هرچه طلبکار و قرض و قوله است، راحت ميشويم. کليهام را ميدهم، در ازای زندگی مشترکمان." راست ميگويد؛ راحت ميشوند، ولی قيمت اين راحتی خيلی گران است؛ به اين راحتيها به دست نميآيد.
يک روز برايت اتفاقی ميافتد که به کسی نميگويي؛ بين خودت و خدا نگهش ميداري، ولی با خدا يک عهد ميبندي؛ يک عهد بزرگ. بعد منتظر مينشينی تا زمانش برسد و عهد خود را عملی کنی. استوار پای عهد خود ايستادهای و هيچ چيز و هيچ کس نميتواند تو را منصرف کند. وقتی شرايط فراهم شد، ميروی و آگهی ميزنی که "من مرتضي، 26 ساله، کاملا سالم، ميخواهم کليهام را به کسی که واقعا نيازمند است، اهدا کنم. گروه خونی O+ هر جای ايران هم که باشد، ميآيم."
نميدانم زمانی که اين آگهی را نوشتی چه حسی داشتی. نميدانم با خدای خودت چه عهدی بستی که بابت آن عهد چنين کاری ميکنی. راستش منتظر ديدن هر نوع آگهی بودم، به جز اين آگهی. فهم اين موضوع برای ذهن من دشوار است. دلم ميخواهد باور کنم، ولی نميتوانم. زمانی که گفتی عازم مشهد هستی و ميروی تا به پدر و نانآور يک خانواده که حالا به خاطر دياليز نميتواند کار کند، کليهات را اهدا کني، تازه باورم شد که راست ميگويی. نميدانم شايد تو خيلی مرفه هستی که بابت دادن کليهات حتی يک ريال هم نميخواهي؛ شايد هم تو در دنيای ديگری سير ميکنی که من و امثال من از آن بيخبرند؛ دنيايی که مردانگی هنوز توی رگهايش جريان دارد.
توی دنيای مادی ما که چنين چيزی ممکن نيست؛ ميدانم که به مشکلات بعد از اهدا کليه هم فکر کردهای.
داغ ميشوی وقتی پای حرفهای اين افراد مينشيني؛ جوش ميآوری. حس ميکنی اکسيژن هوا ناگهان تخليه شده و هيچ راهی برای نفس کشيدن نداری. انگار زمين و زمان به هم ريخته. دلت برای کليهات تنگ ميشود و دست ميگذاری گوشه پايين قفسه سينهات. کليههايت را لمس ميکنی و خيالت راحت ميشود که سر جايشان هستند، ولی حامد، سارا، مسعود و فاطمه را فراموش نکنيم؛ حقيقت همين است که ميبيني؛ در همين همسايگی ما چند نفر کمک ميخواهند و خودشان را به آب و آتش ميزنند که فردی پيدا شود و به آنها کمک کند تا مشکل آنها حل شود.
به گزارش ايسنا،همين نزديکيها پدری شرمنده دخترش شده و مادری کنج بيمارستانی خوابيده و محتاج تنها چند هزار تومان پول درمان است؛ ولی انگار همه چيز عادی شده و درد و رنج مردم، مال مردم است، نه مال ما. وقتی از نزديک ميبينی کسی مشکلی دارد و برای حل آن مشکل راضی ميشود عضوی از بدن خود را حراج کند، تازه ميفهمی آگهی فروش کليه يعنی چه؟ دل بزرگی ميخواهد نوشتن اين آگهی. در همين نزديکيها، توی همين شهر شلوغ و رنگارنگ، مردمی هستند که برای مرهم گذاشتن روی دردها، از جان هزينه ميکنند.
منبع:آفتاب