از شما می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟ (اتهام بیشرمانه دیگری از سوی مجاهدین علیه خانواده محمدرحیمی)
سپهر محمد رحیمی

 من سپهر محمد رحیمی جوانی هستم 20 ساله. کمتر از دو سالم بود که مادر و پدرم مرا نزد مادر بزرگ و پدربزرگم گذاشتند و برای مبارزه با رژیم خمینی به عراق و نزد مجاهدین رفتند.

تا هشت سالگی صدای پدر و مادرم را نشنیده بودم. بعد از حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین من به همراه مادربزرگ و پدربزرگم از طریق جنوب ایران و به صورت غیرقانونی به عراق رفتیم. من برای اولین بار توانستم مادر و پدرم را ببینم.

در مدت دو هفته ای که در کمپ اشرف بودیم هیچ شبی را نتوانستم کنار مادرم بخوابم. دوست داشتم مثل همه بچه ها شب را کنار مادرم بخوابم اما مسئولین سازمان چنین اجازه ای به من و مادرم ندادند. پدر و مادرم را جداگانه به ملاقات ما می آوردند و جوری هم تنظیم میکردند که در راه همدیگر را نبینند. هر روز فقط چند ساعتی جداگانه پدر و مادرم را می دیدم.  

بار اول که در اشرف پدرم را دیدم همراه با چند مرد دیگر آمد. آن ها می خواستند همراه او وارد اتاق شوند اما پدرم اجازه این کار را به آنها نداد و ما توانستیم او را تنها ملاقات کنیم. دفعات بعد دیگر آن ها تلاش نکردند در ملاقات حاضر شوند چون می دانستند که پدرم اجازه نمی دهد. اما مادرم هر بار با چند زن دیگر به ملاقات ما می آمد و در همه مدتی که با ما بود آن زن ها هم بودند و بعضی وقت ها به جای مادرم صحبت می کردند و یا جواب سوال های پدر بزرگ و مادربزرگم را می دادند.

سپهر محمدرحیمی به همراه مادر بزرگ و پدربزرگ و پدرش در اشرف

از آن جایی که پدرم زیر بار زور نمیرفت نتوانستند جلوی او را بگیرند و او شب پیش ما می ماند اما مادرم با این که دلش میخواست شب پیش من بماند میترسید و همراه زن هایی که آمده بودند می رفت و شب نمی ماند.

همانجا هم پدربزرگم و هم مادربزرگم اعتراض کردند که چرا طی این مدت مادر و پدرم اجازه نداشتند به ما زنگ بزنند. مادر بزرگم می گفت من وقتی زندان بودم می توانستم با بچه هایم ملاقات کنم  حالا چرا مادر سپهر نمی تواند به او زنگ بزند؟ آن ها جواب درست و حسابی نداشتند به او بدهند. ملاقات ما با پدر و مادرم تاثیر خیلی بدی روی پدربزرگ و مادربزرگم گذاشت.

پدربزرگم بیشتر اعتراض کرد اما تاثیری نداشت. بعد از دو هفته به ایران برگشتیم و دوباره تماسی با ما گرفته نشد.

چندی بعد پدرم از مجاهدین جدا شد و به کمپ تیف که زیر نظر آمریکایی ها بود رفت. آن موقع بود که او توانست برای اولین بار با ما تماس تلفنی بگیرد. 4 سال دیگر به این ترتیب گذشت تا پدرم به انگلستان رفت و بعد از قبولی پناهندگی اش در این کشور کار من را هم درست کرد تا به او بپیوندم. مادرم هیچ وقت به من در ایران زنگ نزد و فقط پدرم زنگ می زد. 15 سالم بود که به لندن رفتم. سه ماه بعد پدرم به تومور مغزی بدخیم مبتلا شد. من تازه به لندن رفته بودم و هنوز زبان انگلیسی را نمی دانستم.

در کنار رفتن به مدرسه هر روز به بیمارستان می رفتم و او را روی تخت بیمارستان در حالی که فلج بود و قادر به حرکت نبود می دیدم.

پدرم روحیه خیلی خوبی داشت. پس از مدتی توانست بایستاد و بالاخره با عصا راه افتاد. بعد از هفت ماه بیمارستان را ترک کرد. پدربزرگم در این مدت فوت کرد.

بعد از آمدن به انگلستان هم خبری از مادرم نشد. هیچ تماسی نمی گرفت و من هنوز قادر به شنیدن صدای او نبودم. بالاخره پس از پیگیری بسیار، مادرم زنگ زد. در طول این چند سال فقط سه بار با او تلفنی صحبت کردم. هر بار هم پس از مراجعات بسیار به دفتر مجاهدین و تهدید به تماس با مطبوعات و افشاگری به مادرم اجازه دادند در حضور دیگران به صورت کنترل شده با من تلفنی صحبت کند.

در حالی که به چشم خودم دیدم که یک عده از هواداران علاف و بیکار مجاهدین را در دفتر این سازمان جمع می کردند تا با لیبرتی و اشرف تماس تلفنی طولانی مدت بگیرند و به قول خودشان با خالی بندی به آن ها روحیه بدهند. یکی از آن ها سیاوش پیشه ور بود که به جرم پولشویی و ... در لندن زندانی است و سال های سال بایستی آب خنک بخورد. او می گفت برادران ما به فکر شما می خوابیم و به فکر شما از خواب بیدار می شویم. من هم گفتم راست میگی تو به فکر پوند  می خوابی و به فکر پوند بلند میشی.

در طول 5 سالی که لندن هستم هم مترجم پدرم بودم و هم راننده او. شب ها کنارش می خوابیدم. 5 سال با پدرم حال کردم. خیلی چیزها از او آموختم. یک بار از او نشنیدم بگه درد دارم یا حالم  خوب نیست. هنوز هم نمیگه. غرور عجیبی داشت. پدرم بهم  یاد داده که «زندگی زیباست».

به همین خاطر هر روز سرکار  میرم. ورزش میرم. بعد میام بیمارستان پیش پدرم. کارهاش رو خودم انجام می دم. پریشب که دیگه رفت تو کما تا صبح دستش رو گذاشت تو دستم. برای خیلی ها تحمل این روزها سخته اما من از پدرم یاد گرفتم که کوتاه نیام. حتی در طول این مدت هم به مادرم اجازه ندادند با من تلفنی صحبت کند یا حالم را بپرسد.

این وضعیت من و پدرم بوده در 5 سال گذشته. یک لحظه مبارزه با رژیم از دهنش نیفتاده. همه تکه کلام هاش رو یاد گرفتم. همه به من میگن خیلی شبیه او هستم. این مایه افتخار است برای من که شبیه پدرم باشم.

با این حال عده ای که کنار زن و بچه شان یا دوست دخترشان و فک و فامیل شان در ناز و نعمت در اروپا و آمریکا زندگی می کنند و از بهترین امکانات برخوردارند و از صبح تا شب به فکر پول در آوردن هستند در اطلاعیه بیشرمانه ای من و مادربزرگ و عمو و عمه ام را «فامیل الدنگ» خوانده اند. این عده چقدر بایستی بی شرافت و پست باشند که بتوانند خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخوانند. من در طول این 5 سال فقط یک بار با پدرم سفر چند روزه به اتریش داشتیم در حالی که خدا می داند این افراد در همین 5 سال چند بار با زن و بچه شان سفر رفتند و عشق و حال کردند.

Hamid Ashtari's photo.

سپهر ، زهرا، منوچهر محمدرحیمی و مادر صونا

مادر بزرگ من دو سال زندانی بوده و پدربزرگم هم یک سال و نیم زمان شاه و یک سال زمان خمینی زندان بوده. 4 دختر و پسر و یک نوه شان اعدام شده اند. پدرم و عمو و عمه ام هم زندانی بوده اند. از عمه ها و عموهام نبایستی خجالت بکشند؟ از روی «مادر صونا» مادر بزرگم نباید خجالت بکشند که آخر عمری این همه مصیبت کشیده؟

تا همین چند روز پیش ما را خانواده شریف می خواندند و حالا یکباره شدیم «فامیل الدنگ»!

البته این عده که می گویند زندانی سیاسی بوده اند جرات نکرده اند اسمشان را زیر اطلاعیه بنویسند تا ببینم چه کسی جرات میکند خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخواند.

اگر خانواده من «الدنگ» است چه کسی سالم است؟ با تعریفی که کردم من و خانواده ام «الدنگ» هستیم یا مفتخورهایی که کنار زن و بچه شان در اروپا و آمریکا لم داده اند و ادعای مبارزه می کنند.

پدرم چند روزی بیشتر زنده نخواهد ماند اما این بیشرف ها هرچه لایق خودشان هست را به پدرم نسبت داده اند. او در کما است و نمیتواند جواب این «نامردها» را بدهد. قبلش هم که در کما نبود چون حافظه اش را از دست داده بود نمی دانست در اطرافش چه می گذرد و قادر به پاسخگویی نبود وگرنه این ها که به قول پدرم «بی جگر» و «بی وجود» بودند جرات نمیکردند این حرف ها را در مورد او بزنند. چندتایی شان در لندن هستند تا پدرم سرپا بود جلویش دولا راست  می شدند حالا زبان درآوردند.

این بی وجدان ها سعی می کنند سابقه درخشان پدرم را که مورد تایید همه است نفی کنند.

از زبان ناشناسی که مدعی است همبندی سابق پدرم بوده خطاب به او که می دانند قادر به جواب دادن نیست نوشته اند:

«حتما یادت نرفته که امثال ایرج در زندان چون تو را  «لمپن» میدانستند «بایکوتت «کرده بودند ؟  حال چه شده که هندوانه زیر بغل هایت میگذارند و تا به اینجا بالا برده اند که پشت سرت نماز هم میخوانند ؟! 
عباس! هر کس از چنته خود خبر دارد آیا این صفات و القاب که به تو میدهند خودت باورت میشود ؟ ! 
خداوکیلی جواب بده ! 
کلاه خودت را قاضی کن و بو بکش آیا بوی این «لاشخورها » را متوجه نمیشوی؟ 
عباس آقا امیدوارم سالها «زنده باشی و به سلامت زندگی کنی » حال بیا و یه امشی دور و برت بزن تا راحت تر نفس بکشی . باور کن این «جک و جونور های ولایت» را که بپرونی حال خودت هم خوب میشود.»

آیا این ها وجدان هم دارند؟ آیا با بیمار در حال مرگ این طوری کسی صحبت می کند؟

این بی شرف ها دو هفته پیش از زبان مادرم مدعی شده بودند من و پدرم «مزدور وزارت اطلاعات»  هستیم و پروژه های آن ها را اجرا  می کنیم حالا مثلا از در دوستی با پدرم در آمده اند و مدعی «بایکوت» او در زندان شده اند! البته  می دانم ، می خواهند به پدرم زخم زبان بزنند. می دانم قصد شکنجه بیشتر او را دارند.

پدرم چیزی با مرگ فاصله ندارد با ماسک اکسیژن نفس می کشد و در کماست. من روزهای آخر عمر او را شاهد هستم و این بی شرفها «خوشمزه» شدند و او را مسخره می کنند و می گویند «حال بیا و یه امشی دور و برت بزن تا راحت تر نفس بکشی .»

پدرم در کما

فکر می کنند اینجوری می توانند من و مادر بزرگ و عمه و عمویم را بیشتر شکنجه کنند. تا چند روز پیش منکر بیماری شدید پدرم و دست و پنجه نرم کردن او با مرگ بودند و مدعی بودند که این ها همه خالی بندی است. حالا نسخه برای او پیچیده اند که چه کارکند «راحت تر نفس بکشد» و یا «حالش خوب شود».

اگر این ها پدرم را دوست داشتند و می خواستند او «سال ها زنده باشد و به سلامت زندگی کند» چرا مثل این همه آدم که به ملاقات او می آیند و به او زنگ می زنند به او زنگ نزدند و حالش را نپرسیدند و یا با ملاقاتش نیامدند؟

هیچ کس در مورد پدرم تعریف و تمجید عجیب و غریبی نکرده و هندوانه زیر بغل او نگذاشته است. همه روی جوانمردی و بی غل وغش بودن و مردم دوستی او تاکید می کنند و اینکه در زندان همه او را دوست داشتند و با روحیه شاد و قوی ای که داشت باعث خنده و نشاط می شد و خیلی ها می توانستند زندان را راحت تر بکشند.

پدرم تا همین سه روز پیش که به کما رفت همین روحیه را داشت. هرکس که به ملاقات او در بیمارستان می آمد می خندید و از او روحیه میگرفت. بعضی ها فقط چند بار و یا در مراسمی پدرم را دیده بودند اما هر روز به بیمارستان  می آیند.

صفات نیک او را من خودم شاهد بودم. طی این روزها هم هرکس که پدرم را میشناخت همین را در مورد او میگفت.

این بیشرف ها دوباره از زبان مادرم نوشته اند که پدرم به دلیل مشکل «اخلاقی و مبارزاتی» از مجاهدین اخراج شده است. مادرم که از زمان رفتن به عراق یک دقیقه هم پدرم را ندیده از کجا می داند چه بر سر او آمده و یا به چه دلیل از مجاهدین «اخراج» یا جدا شده؟ 

این که می بینم پدرم نمی تواند جواب آن ها را بدهد برای من سخت است. 

البته من بهتر از هرکس می دانم چه کسی «مبارز» است. وقتی بچه بودم در اشرف متوجه شدم که از پس پدرم به خاطر روحیه ای که داشت برنمی  آمدند اما مادرم مجبور بود کوتاه بیاید.

من 5 سال با پدرم روز و شب زندگی کرده ام. بهتر از هرکس می دانم کمتر کسی به اندازه او «اخلاق» را رعایت  می کند.  

سوال من این است خود این ها که امروز بلبل شده اند به چه دلیل از مجاهدین «اخراج» شده اند و به چه دلیل در اروپا و آمریکا کنار زن و بچه و سگ شون زندگی میکنند؟

فکر می کنم این افراد بدون حمایت رهبرانشان جرات ندارند که خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخوانند. به همین دلیل است که من همه این ها را از چشم بزرگتر هاشان می بینم.

با توجه به توضیح کوتاهی که در مورد زندگی خودم و خانواده ام دادم از شما خوانندگان می پرسم چه  کسی «الدنگ» است؟ این به اصظلاح زندانیان سیاسی و رهبرشان که آن ها را جلو انداخته یا خانواده محمد رحیمی؟

از همه کسانی که خانواده محمدرحیمی و پدرم را می شناسند می پرسم بعد از بی حرمتی به خانواده ما حرمت چه کسی حفظ می شود؟

 

سپهر محمدرحیمی

21 دیماه 1394

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی