کلاس درس و پر سیمرغ
نعمت آزرم

 
  در حالی که در کنار پنجرۀ کلاس، شعله بازی های خورشید غروب بر دامنه های البرز را می نگریستم نکته ای در پیوند با درس شاهنامه در ذهنم روئید. آن نکته را همراه جمع بندی درس ها با دوستان در میان نهادم. نکته ای که نطفۀ این شعر شد. شعر کلاس درس و پر سیمرغ نخستین بار در تیرماه ۱۳۵۹ در تهران در مجلۀ آرش به مدیریت آقای جواد پوروکیل انتشار یافت. 

*****
سیمرغ زنده است.
رودابه زنده است و همان زال زنده است!
هم نیز واپسینۀ پر سیمرغ همچنان،
در دست ِ زال! 
***
همۀ سال‌ها در تاریخ ایران سال فردوسی است
درآمد:
از نیمۀ دوم فروردین ۱۳۵۸ خورشیدی که دانشگاه ها - پس از انقلاب- بازگشائی شدند، تا تعطیلی کلاس های درس به بهانۀ "انقلاب فرهنگی" یعنی تصفیه هائی که ستون فقرات بنیۀ علمی دانشگاه ها را در هم شکست، نهادهای آموزش عالی ما، شکوفائی و حال و هوای ویژه ای را تجربه کردند. در میان امواج شور و هیجان انقلابی که فضای دانشگاه ها را همواره سرشار می داشت و در کنار گسترش سازمان های گوناگون دانشجوئی در پیوند با حزب ها و سازمان های سیاسی، موضوع مشترک و مورد اتفاق اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان همانا آزادی و استقلال دانشگاه ها از رهگذر تشکیل "شورا"ها بود. شوراهائی که در هر دانشکده با حضور دانشجویان در کنار استادان، مدیریت در همۀ سویه های آموزشی و صنفی را حق مسلم و طبیعی خود می دانستند و در این راستا از نخستین روزهای بازگشائی دانشگاه ها این "شورا"ها با قدرت سیاسی بر آمده از انقلاب درگیری داشتند. حکومتی که بیرون از حوزۀ اقتدار خود هیچ استقلالی - به ویژه در امور آموزشی- را بر نمی تابید و نمونه اش تبدیل دانشگاه تهران به "مُصّلی" از نخستین روزهای بازگشائی دانشگاه ها بود و مثله کردن کتاب های ادبیات و تاریخ مدارس از هر چه مفهوم ایرانیت داشت و مقدم بر هر مطلب، شاهنامه زدائی از همۀ کتاب های درسی ... و از میانه های سال تحصیلی ۵۹-۵۸ دیگر مسلم بود که قدرت سیاسی حاکم، وجود دانشگاهای مستقل را با چنان حال و هوائی به عنوان سنگر استوار فرهنگی علیه واپس گرائی اش برنمی تابد و اصولاً چنان دانشگاه هائی با وجود نظام جمهوری اسلامی "جمع نقضین" اند...

من در دانشگاه هنر در واحد عمومی "تاریخ فرهنگ ایران" دیوان حافظ را با عنوان: "حافظ ، حافظۀ تاریخی ایران" متن درسی قرار داده بودم و در دانشگاه ملی - در چند دانشکده- "شعر فارسی در فاصلۀ دو انقلاب" یعنی از مشروطیت تا انقلاب بهمن را درس می دادم. اما در نیمسال دوم تنها شاهنامه درس دادم. شعر کلاس درس و پر سیمرغ یادگار آخرین درس من پیش از تعطیلی دانشگاه ها است.

وزارت علوم بخشنامه کرده بود که تا پیش از ۱۵ خرداد ۱۳۵۹ می باید همۀ کلاس ها و آزمون ها پایان یافته باشد. در واپسین کلاس های پیش از امتحانات، رویه این بود که درس تازه ای داده نشود و فرصت کلاس در اختیار دانشجویان باشد تا پرسش هاشان در بارۀ درسی که نیم سال تحصیلی خوانده اند را با معلم هاشان در میان بگذارند برای آمادگی بیشتر در آزمون. در آن واپسین کلاس- در دانشکدۀ علوم سیاسی و اقتصاد- که در فرازائی پر چشم انداز از سازه های دانشگاه ملی قرار داشت- در برابر پیشنهاد من به دوستان دانشجو برای پرسش ها و جمع بندی درس ها، دانشجوئی گفت: من و دوستانم بر این باوریم که شما برای این بازپسین روز درس نکتۀ ناگفته ای را با ما در میان خواهید نهاد. و کلاس به همهمه ای گرم سخنش را تأیید و تأکید کرد. و من به راستی هیچ موضوع ویژه ای را برای این روز کنار نگذاشته بودم اما احساس این توقع دوستان در حالی که در کنار پنجرۀ کلاس، شعله بازی های خورشید غروب بر دامنه های البرز را می نگریستم نکته ای در پیوند با درس شاهنامه در ذهنم روئید. آن نکته را همراه جمع بندی درس ها با دوستان در میان نهادم. نکته ای که نطفۀ این شعر شد. شعر کلاس درس و پر سیمرغ نخستین بار در تیرماه ۱۳۵۹ در تهران در مجلۀ آرش به مدریت آقای جواد پوروکیل انتشار یافته و سپس در مجموعۀ شعر "گلخشم"، چاپ اول شهریور ۱۳۶۰ انتشارات توس – تهران آمده است، کتابی که جز چند نسخۀ آن از چاپخانه زر- واقع در لاله زار کهنه- خارج نشد ...

از آن هنگام 29 سالی می گذرد. فردوسی ستیزی حکومت ولائی - همچون ایران ستیزی اش در همۀ ابعاد فرهنگی و تاریخی- راه به جائی نبرده است و نمی تواند ببرد. هزار سال است که در تاریخ ایران همۀ سال ها، سال فردوسی و شاهنامه است. هزاره ای که همراه با زبان پارسی در زنجیرۀ نسل ها و فصل ها تکرار خواهد شد تا همیشه.
پاریس- اردیبهشت ۱۳۸۷ خورشیدی

کلاس درس و پر سیمرغ

خرداد ماه و آخر تِرم است،
بحث دراز ِ شاهنامۀ فردوسی،
درس ِ بلند ِ رستم و اسفندیار به پایان رسیده است،
و امروز واپسین نشست ِ کلاس ست.
در ذهن ِ خویش کارنامۀ تدریس را مرور می کنم و جا به جای می بینم،
از آنچه سال های فراوان به شاهنامه نظر کرده‌ام،
ناگفته هیچ نکته و رازی به درس نمانده ست،
زان رمز و رازها که درین کاخ بی زوال ستونهای اصلی‌اند:
راز شگفت ِ خطبۀ آغاز، در ستایش ِ ناب ِ خرد.
- آن بدعت ِ یگانه در آن روزگار-
راز ِ پدید آمدن ِ خلق در جهان.
راز ِ شگفت ِ درس خواندن ِ شاهان به مکتب ِ دیوان!
- آن نکتۀ ظریف که تهمورث،
تا خط و ربط بیاموزد،
از دیو درس و مشق گرفته ست!-
اما به خانوادۀ رستم دبیر، سیمرغ است!



رازی که نام ِ شاهنامه مَجازی ست.
زیرا درین کتاب به یکبار نیز چنین واژه ای به کار نرفته ست!
از این گذشته شاه صفت هست و نام نیست درین ترکیب
چون شاهرود و شاهرگ و شاهکار و زینسان باز ...
راز کنار هِشتن آرش ازین کتاب به انگاره های فردوسی؛
زان سان که جابه جایی دیگر کسان به صورت و معنا،
از گونه ای که پیشتر از اوستاد توس در افسانه های ملی ما دیر زیسته بودند!
رازی که دست های سیاووش
باید به خون هیچ کسی -گر چه در نبرد- نیالاید!
رازی که زادگاه و بالش سهراب،
جایی میان کشور ِ ایران و خاک ِ توران است
تا ذهن این جوان ِ جهانجوی،
زآئین احترام به هر برگزیده پاک بماند!
تا نفی رسمهای کهن را،
طرحی نو آورد!
طرحی بدیل شهریاری کاووس و شهریاری افراسیاب!
وز این شگفت تر که پسر را پدر شناخته است مگر،
زان پیشتر که پهلوی او را به دشنه بشکافد!



در واپسین نشست کلاس ایستاده ام
باری مرور می کنم این گونه رازهای فراوان که گفته ام در درس،
با دوستان به بحث های مفصل.
وز آستان حضرت فردوسی بزرگ که در این هزار سال،
ستمها بدو شده ست،
همی عذر خواسته ام!
کاین شاهنامه نیست،
خِرَدنامه است!
فرهنگنامه است!



در آخرین نشست ِ کلاس ایستاده ام
اندیشناک ِ آنچه که رخ می دهد
که رخ داده ست!
اندیشناک ِ بسته ماندن ِ این باب ِ گفت و گوی
اندیشناک ِ وعدۀ دیدارهای نامعلوم ...
باری کنار ِ پنجره ای رو به کوهستار دماوند
در کلاس،
خاموش در نظارۀ آن قصه های سینۀ البرز
در خیال خودم.
و دوستان گشوده فراروی خویش دفتر و آرام، منتظر،
گویی که خود سکوت ِ مرا با سکوت پاس می دارند،
من همچنان نظاره کنان سوی ِ کوهسار ِ دماوند می گویم:
بسیار خوب
دوستان!
نَک درس ِ واپسین که درین آخرین کلاس شما را به یادگار توانم گفت!
باری چنان که گفته بودمتان زین پیش،
سیمرغ زان سپس که به دامان ِ مهر خویش همی پروراند
به هرگونه زال را،
آنگه کز آشیانه جوان را آستان ِ پدر می برد
- نزدیک سام کامده بودش به جُست و جوی فرا روی یال های دماوند-،
هنگام بازهِشتن ِ فرزندوار ِ خویش،
هنگام آن جدایی ناچار،
چون اضطراب ِ جان ِ جوان را دید،
از بالهای ِ خویش به منقار کنده بود یکی پر و داده بود به زال
تا چون برای زال زمانی زمانه سخت بگیرد
لختی از آن بسوزد و در دم،
سیمرغ چاره ساز همی نزد زال بازآید.
زان سان که گفته بودمتان زین پیش،
سیمرغ را دوباره فرا خوانده است زال به یاری:
باری به زاد روز رستم و
باری درین نبرد
که اسفندیار چاره پذیرد!



اکنون زمانه از سر ِ اسفندیار گذشته ست
اکنون حدیث رستم و اسفندیار به پایان رسیده است
و هردوان به نوبت خود در گذشته اند
اما برای رستم ِ تاریخ ماجرا باقی ست!
گویی برای رستم ِ در راه، صحنه های اساطیر همچنان باز است!
زیباترین و ژرفترین راز ِ شاهنامه در اینجاست!
وز من به یادگار شما را،
تا یادتان بماند و خود معنی اش کنید!



در شاهنامه - گفته بودمتان -
هر که زاد، می میرد
یعنی که مرگ نقطۀ پایان کارنامۀ، هر شهریار و هر بنده ست.
- چون سرگذشت رستم و اسفندیار-
اما ز مرگ و میر سه تن شاهنامه هیچ نگفته ست:
رودابه
زال
و سیمرغ!
سیمرغ زنده است.
رودابه زنده است و همان زال زنده است!
هم نیز واپسینۀ پر سیمرغ همچنان،
در دست ِ زال!



از پنجره به شامگاه دماوند دیده دوخته ام
بر روی یالهای دماوند شعلۀ شفق افتاده است
گویی که زال آتشی افروخته ست،
تا واپسینۀ پر سیمرغ را بسوزاند!
آیا نشان ِ زاد روز دگر بار رستمی ست؟



دیگر سخن به نقطۀ پایان خویش رسیده ست.
سوی کلاس می نگرم،
لحظه ای
در چشم های روشن شاگردان،
یک آسمان ستاره دمیده ست!

منبع:پژواک ایران