عشقی که در دل ریشه زد ‏‎
 

عشقی که در دل ریشه زد ‏‎
شمی صلواتی

عشقی که در دل ریشه زد : شمی صلواتی

موقع صرف نهار بود و کتری سیاه و چرکین باغ را بر آتش گذاشته بودم، می خواستم لقمه نانی که همراه با دوغ به معنای نهار بود جاتون خالی نوش جان کنم، یک چای بخورم، برای رفع خستگی سیگاری دود کنم و بعد به کار ادامه بدهم چون نمی خواستم کارم دیرتر از دیگر همسایه ها تمام شود و بنا به همین دلیل در کار باغ و مزرعه تلاش بیشتری را از خودم نشان می دادم که ناگهان عزیز دلم از دور پیدا شد که به سوی من می آمد و من با دیدن او سریع دو استکان کهنه چرکینی راکه داشتم، برداشتم و در چشمه با ماسه و گیاه به شستنشان پرداختم هر چی می کردم پاک نمی شدن،احساس شرم و خجالت در وجودم موج می زد که ماهروی جوان سر رسید، سعی کردم شرم را در خود بشکنم عاقبت دل به دریا زدم،که هر چی باد باد! سفره نان و دوغ راپهن کردم و مقدار ی خیار و پیاز را از باغ آوردم ، سفره فقیرانه بود و بیشتر ازاین نمی شد رنگ و بو یی به آن داد.


دلبرک خسته از راه رسید. ابتدا با خجالت یک چای برایش ریختم و گفتم “فعلا این چای را میل کن تا رفع خستگی شود و در حالیکه با تعجب نگاهش می کردم او با میل چای را خورد و به به و چه چه زیاد هم کرد قلبم آرام گرفت سفره را پهن کردم و گفتم اگر از آمدنت مطلع بودم حتما سفره را مقداری رنگین می کردم اما او ناباورنه به خوردن پرداخت و کلی از لذت بخش بودن نهار تعریف کرد و گفت من فضای بی ریا را دوست دارم.
….
روز دیگر من او را به بهانه تماشای باغی که انگور داشت بردم، پای درخت هلویی که سه سال پیش کاشته بودم چهار الی پنچ هلو گرفته بود البته آبدار . از دور نمایان بود هلو های بزرگ و زیبا که تمایلی به کندنشان از درخت نداشتم گاه گداری فقط نگاهشون می کردم. در حقیقت درخت و نوبرش را دوست داشتم و برای کندن میوه از درخت عجله نمی کردم.


دلم می خواست که «عزیز دلم» یکی از آن هلو را مزه مزه کند تا من از شرمندگی او در بیایم و بهش هم گفتم این هلو ها طبیعی است و خوشمزه، هر چند خودم نمی دانستم که این هلوها چه مزۀ دارد چون تا به حال نخورده بودم.

ماجرا چنین بود که سه سال پیش در یک قهوه خانه کنار جاده یک مرد شهری بدون توجه به اطراف خود، بعد از خوردن یک هلوی درشت و آبدار، هسته اش را پرت کرد که به زحمت توانستم آن هسته را پیدا کنم، فکر کنم وسط های پاییز بود و همان موقع من این هسته را کاشتم. که خوشبختانه حالا تبدیل به یک درخت زیبا شده است و حاصل امسال» نوبر ش» پنچ تا هلوی خوب و آبدار است.
انگار از درون دل من آگاه بود و نمی خواست که از آن درخت، هلو را بکند به هر حال از من خواهش بود، و از او سماجت و عاقبت یک هلو را از درخت کندم و با دو دست پیش کشیدیم که او با لطافت و به آرامی هلو را گاز گرفت که نا خودآگاه به او گفتم “این هلو شباهت زیاد به لبهای شما دارد” و او قاه قا ه به خنده افتاد. البته دوستی من و دختر شهری وسعت یافت و من شعر هایم را برای اصلاح به او می دادم و او مرا تشویق به نوشتن می کرد رابطه ی ما صمیمی بود. تا حدی که من عاشق او شده بودم ولی این عشق بعنوان یک راز نزد خودم باقی ماند.

هیچ وقت به او نگفتم فقط اگرهر وقت به باغ سری می کشید دوست داشتم لذت ببرد و همین.

یک بار در رودخانه شنا می کرد. واقعا محشر بود البته وقتی می گویم محشر، یعنی محشر بود.
هر چند من، آنقدر ها دهاتی دهاتی نبودم چند کلاس درس خوانده بودم و با یک تشکیلات چپ تماس داشتم و کتاب هایی از زندگی و عشق ، وچند کتاب کمونیستی خوانده بودم.


خواننده عزیز من، بهتر است سکوت کنی. یعنی فقط تصور کن آنچه را که تعریف می کنم. او همچون ماهی در آب در حال گردش بود، وقتی شیرجه می زد موجهای آب او را به گرمی نوازش می کردند. رودخانه هیچگاه و هیچ وقت چنین مهمان زیبائی را به خود ندیده بود. من غرق تماشایش بودم و رودخانه غرق در نوازشش. رودخانه و دختر شهری همچو عاشق و معشوق یکدیگر را در بغل گرفته بودند. انگار سالها ست برای رسیدن به هم، سخت در انتظارند.


در آب سینه اش را سپر می کرد همچو دره ای که رودخانه درآن جریان داشت شیار سینه اش نمایان بود مانند دو کوه بلند با دو درخت زیبای لیمو که در وزش باد به لرزه در می آید، انگار شاه ماهی بود در حین شنا پاهایش را سیخ می کرد و موهای سرش همچو دشت سر سبز در فصل بهار نماد زیبائی بود که بر روی آب می افتد، ماهروی بی باک و نترس من همچو رودخانه در جریان بود. زندگی بود و زیبائی.

یک روز اتفاقی دوباره او را دیدم گفت ” سفری در پیش دارم ” دیگر او را ندیدم سالها ست از آنوقت می گذرد من دیگر او را ندیدم . من از او آدرسی نداشتم و تلفنی هم نداشتم حالا قلبم به انتظار او ناتوان و بیمار است دوست داشتم که دوباره سری به باغ میزد و من این بار با قوری چینی و لیوان بلورین یک چای به رنگ انار براش درست می کردم و به یاد آنوقت ها شعر هایم را از خانه کاهگلی باغ بیرون می آوردم و دوباره از او می خواستم که مروری دوباره کند به یاد ……………… او را باد شومی با خود برد و هرگز بر داشت..
یاد او، سایه درخت پیر، و کنار رودخانه
……………….غوطه ور شدن دلبر درآن آب
………………….ومن دزدیده بانگاهی جانانه،
………………………….با این همه شور و شوق
……………………………..عشق پنهانی داشتیم

 

منبع:پژواک ایران