تنقیح متن؛ عارف‏نامه ایرج میرزا
محمود طوقی

 
ایرج میرزا عارف‎ نامه را در۵۰۳ بیت سروده است. بهانه‎اش مزاح با عارف قزوینی خواننده ‏ معروف دوران مشروطه به بعد است.
عارف صدای خوش داشت و آوازها و ترانه‎های میهنی او در دوران خود معروف عام و خاص بود.
اما ببینیم ایرج میرزا که بود.
 ایرج میرزا فرزند غلامحسین میرزا بود که صدرالشعرای دربار قاجار بود و خود پسر ملک ایرج بود که هم شاعر بود و هم رئیس اطباء دارالخلافه و او نیز پسر فتحعلی شاه دومین شاه دودمان قاجار بود. وارث آغا محمدخان قاجار مؤسس سلسله قاجاریه. جد بزرگ ایرج فتحعلی شاه، شاعر بود. و با تخلص خاقان غزل می‎سرود که یک نسخه از دیوان او به چاپ سنگی در کتابخانه ملی موجود است.
ایرج میرزا بعد از فوت پدر تحت حمایت امیرنظام قرار گرفت که محمد حسن علی خان گروسی بود. هم درس پسر او شد. و بعد به مدرسه دارالفنون تبریز رفت و زبان فرانسه را در آن جا یاد گرفت. و مدتی معاونت مدرسه و بعد منشی امین ‏الدوله و قوام ‏السطنه و دیگران بود. و بعد به اداره مالیه رفت ودر سال ۱۳۰۴درگذشت تا یادم نرفته است بگویم در سال ۱۲۵۲شمسی در تبریز به دنیا آمد.
ایرج میرزا شاعر بود اما با شاعری میانه ‏ای نداشت. هنگامی که امیرنظام به او لقب فخرالشعرا را داد از او خواست به او لقبی ادیبانه دهد. در ادبیات فتح ‏الفتوحی ندارد. شعر او تحت تأثیر منشأت امیرنظام گروسی ساده و سلیس و روان است. این اولین نکته در شعر ایرج است. نکته دوم آن‏که طنز در شعر ایرج میرزا جایگاهی رفیع دارد. و نکته سوم تحت تأثیر انقلاب مشروطه شعر او اجتماعی است.
 
مشکل ایرج
اما مشکل ایرج میرزا این نیست که درک علمی از تحولات اجتماعی ندارد. یا آن‏ که فکر می‏ کند کار دنیا با مسواک زدن و درس خواندن و ادب داشتن به سامان می‏ رسد. مشکل ایرج آن است که او بین طنز و هجو فرق نمی ‏گذاشت.
ایرج از رسالت شعر بی‏ خبر بود. با آن‏ که در روزگار مشروطه که عصر روشنگری و شعر در میان مردم است بین شعر محفلی و شعر اجتماعی فرق نمی‎گذاشت. با کمال تأسف نه خسرو میرزا پسرش که نخستین ناشر آثار او است و نه دکتر محمدجعفر محجوب ناشر بعدی دیوان او موفق به این نکته نمی‎شوند که ایرج به ‏عنوان شاعری محفلی از ایرج به‎عنوان شاعری اجتماعی باید تفکیک شود.
 
محدوده شعر طنز
خواننده مجبور نیست از وضعیت اسافل اعضاء شاعر و یا دوستان و یا دشمنان شاعر اطلاعی داشته باشد. حواله کردن پایین تنه شاعر به این و آن و یا تعارف آن هیچ ربطی به خواننده ندارد. ممکن است این نوع شعر در محافلی خاص باعث مسرت خاطر حضرات بشود. مهم نیست حتی چیز بدی هم نیست این حق هر آدمی است که به شکلی که می‏ خواهد مسرور شود. این یک سلیقه شخصی و تا حدودی فرهنگی است.
اما تفکیک نکردن این دو حوزه، حوزه خصوصی و حوزه اجتماعی، قاطی شدن  دوغ و دوشاب است. محدود کردن دایره و برد یک شعر و شاعر است.
گیرم دیوان ایرج میرزا به جای مثلاً ۵۰۰۰ بیت شعر ۳۰۰۰بیت باشد. از بزرگی ایرج چیزی کم نمی‏ شود هیچ؛قدر و منزلت او اضافه می‎شود. چرا که دایره خوانندگان او گسترش می‏ یابد.
 
قله ‏ها
یک شاعر ممکن است در شعرش قله ای داشته باشد.و این قله فقط یک شعر باشد . کافی است. مثل یک وزنه ‏بردار که ممکن است در تمام دوران عمرش یک بار رکوردشکنی بکند، فرض کنیم فرض محال که محال نیست. حافظ در تمام عمرش یک غزل گفته بود،« الا یا ایهاالساقی»وبعد  رفته بود دنبال زندگی ‏اش و یا آن‏که رودکی از دیوان چند هزار بیتی‎اش چند بیت باقی مانده بود.  «مرا بسود و بریخت هرچه دندان بود» .
همین کافی بود که بدانیم ما با چه شاعران بزرگی روبه ‏روئیم.
شعر یک شاعر بار خربزه و خیار نیست که با ترازو سنجش شود. فرم، معنی، تخیل شاعرانه و بار عاطفی یک شعر، شعر را شعر می‎کند. و یک شاعر را ملی و حتی جهانی می‏ کند. ایرج نیازی دارد در ده‎ها بیت فلانش را حواله عارف کند تا ایرج شود.
چه خوب بود خسرو میرزا به درک این نکته واقف می‏ شد و تمامی شعرهای محفلی ایرج رادر سطل زباله می ‏ریخت . و اکنون ما با ایرج میرزا، شاعری طنز پرداز، تجددخواه و ملی روبه ‏رو بودیم.
 
 
موضوع چه بود
 عارف دوست تهران ایرج به خراسان می‏ آید اما یادی از رفیق سابق خود که منتظر او است نمی‏ کند و ایرج با کدورت خاطر از نیامدن او شکایت می‎کند و علت را یک علت جنسی می ‏داند.
 
حوزه خصوصی و اجتماعی
این‎که جوان همراه عارف برادرزاده اوست یا دوست پسر اوست، نه به ایرج مربوط است نه به خواننده نه به ما. چرا؟ به خاطر آن‎که حیطه خصوصی افراد محترم است. و ربطی به شاعر با یک منتقد اجتماعی ندارد.
تا زمانی که عارف در حیطه زندگی خصوصی است کسی حق چون و چرا با او ندارد. زن دارد یا رفیق شخصی دارد. همجنس‎باز است یا غیر همجنس‎باز است. و هر نوع بازی دیگر که می‏توان به تصور آورد. ربطی به جامعه ندارد مگر آن‎که این عمل تبدیل به یک فونکسیون اجتماعی شود. این‏جا است جامعه حق دارد یقه او را بگیرد. ما با عارف به ‏عنوان یک پدر یا یک همسر و یا یک برادر و دایی کاری ندایم. عارف زمانی برای ما مطرح است که او بر روی سن نمایش می‏ آید و برای جامعه آواز می‏ خواند. از این‎جا به بعد صدای او، کلاس صدایش، شعرها و ترانه ‏های او و مضمون آن مطرح می‏ شود. و جامعه حق دارد در هر زمینه ‏ای که کار او عملکردی اجتماعی دارد برخورد کند در ستایش یا در ذم او. کسی نمی‏ تواند این حق را از کسی بگیرد. فقط می‏توان قضاوت کرد که آیا این نقد علمی است یا نه. منصفانه است یا نه.
 
 
 
حجاب زن
ایرج به زیبایی در نقد حجاب، که در پرده کردن زن استاسب فصاحت را می‏راند. به راستی که محدود کردن بحث حجاب و زن به مسئله جنسی توهین به مقام انسانی زن است.
این‏ که همجنس‎بازی خاص کشورهای اسلامی است بحثی است درست. چرا وقتی رابطه زن و مرد محدود می‏ شود. این رابطه می‏ توان از سیر طبیعی‏ اش منحرف شود و به بچه‏ بازی (پد وفیلی) و همجنس‏ بازی (هموسکسوالیته) منجر شود.
اما بحث عمیق ‏تر ازمسئله سکس قضیه است. در جامعه ‏ای که به زن به ‏عنوان موجود دوم می‏ نگرند و زن را از زاویه سکس آن می ‏نگرند، درواقع حذف انسانی یک بخش از جامعه در تمامی ابعاد آن است. حذف کرامت ‏های انسانی است. مسئله را باید از این زاویه دید نه از زاویه سکسی قضیه که از این زاویه هم مطرح است.
 
نقد حجاب که برمی‏ گردد به نقد سنت و از آن‎جا ما درگیر می ‏شویم با مدعیان سنت، یک بحثی است اصولی و ریشه ‏ای، نه باتوم و گزمه رضاشاه و نه طنز زیرکانه ایرج می‏ تواند بنیان حجاب را برکند. یک مقوله فرهنگی نیاز به شناخت ریشه ‏ها و از بین بردن پایه ‏های مادی ـ فرهنگی آن دارد. ایرج بر این باور است که حجاب در زمان پیامبر اسلام نبوده است که درست است. حتی گفته می‏ شود عمر بسیار مصر بود به حجاب زنان. چرا که بعضی اعراب در پشت سر زنان پیامبر حرف‏ هایی می ‏زدند. پیامبر خود به تندی عمر در این مسئله نبود.
اما حجاب را باید در یک جامعه عقب ‏افتاده مردسالار گام به گام با مدرنیزاسیون جامعه به سامان رساند. رضاشاه می‏ پنداشت با توپ و تشر و برداشتن حجاب از روی زنان می‏ شود یک مسئله اجتماعی را حل کرد که حل نشد و حل نشدنی هم بود. مشکل رضاشاه و تئوریسن‏ های رضاشاهی آن بود که از مدرنیته، مدرنیزاسیون را می ‏فهمیدند. مدرنیزاسیون نوعی مدرنیته بود اما در شکل و فرم. به آن شبه مدرنیته می‏ گویند. هرچه بود ظاهر بود نه در باطن که کلاه لگنی گذاشتن به سر زنان، زن آزاد نمی ‏شود که نشد. رشد فرهنگی نیاز به رشد سیاسی داشت و رشد سیاسی در دیکتاتوری ممکن نبود که دیدیم.
 
ابیاتی که باید حذف شوند:
-بیت:۱۰
-بیت۳۳-۲۴
-بیت۴۴-۳۵
-بیت۵۶-۴۷
-بیت۶۱-۵۸
-بیت۷۰-۶۵
-بیت۷۵-۷۱
-بیت۱۲۱
-بیت۱۴۰-۱۳۹
-بیت۱۴۸
-بیت۱۷۵-۱۴۹
-بیت۲۳۹
-بیت ۲۴۷
-بیت۳۲۹
-بیت۳۳۳
 
 
جمع‎بندی عارف‏نامه
اگر۸۱بیت از۵۰۳بیت عارف‏نامه را کم کنیم که می‏شود ۴۲۲ بیت، ما با شاعری طنزپرداز روبه ‏روئیم که نگاهی انتقادی ـ اجتماعی به جامعه خود دارد. و به بهانه بی‏وفایی دوستی قدیمی به نام عارف قزوینی فرصت می‏ یابد. تا خواندن او را نقد کند، و به مضرات حجاب و در بند کردن زنان و فساد دولت و مجلس بپردازد.
شعر ایرج به علت روانی و سادگی ‏اش که از مشخصه ‏های شعر دوران مشروطه است یک شعر توده ‏ای است، فی ‏المثل مثل شعر شاملو نیست که شعر الیت است. پس اگر ایرج توده ‏ای تر از شاملو باشد چیز عجیبی نیست. شاملو از همان ابتدا برای خواص شعر می ‏گوید. اما ایرج به اهمیت شعری خود واقف نیست. برای او شعر یک تفنن است. در حالی‏که برای شاملو شعر یعنی زندگی. نگاه شاملو به شعر نگاهی پیامبرانه است. برای شعر و شاعر رسالتی قائل است. اما ایرج نه. ایرج آن‎جا که به رسالت شعری خود نزدیک می‎شود حرف ‏های زیادی برای گفتن دارد. اما به ناگاه گویا چیزی در ذهن او به او نهیب می‏زند که زیاد جدی نباش و مهار قلم از دست او رها می‏ شود.
 
سکس و مردم، سکس و شاعر
سکس چیزی است مثل راه رفتن، و حرف زدن و غذا خوردن. جزئی از وجود لایزال زندگی آدمی است. چیز بدی هم نیست. جدا از آن‏ که ادامه نسل آدمی وابسته به این مسئله است می‏ تواند روابط آدم‏ ها را نیز جدی‎تر و حتی زیباترکند.
در افواه مسائل سکسی چیز غریب و عجیبی نیست. به جد و به هزل مدام این مسئله دست به دست می‎شود. نگاه کنیم به جوک‎هایی که روزانه ساخته می‎شود. بیش از نیمی از آن به نوعی با مسئله سکس ارتباط دارد.
مردم کوچه و بازار به طور روزمره در محاورات‏شان چه به جد و چه به هزل و چه در مشاجرات‏شان مدام اسافل اعضاء شان را حواله می دهند. چیز عجیب و غریبی هم نیست مسئله، مسئله فرهنگی است. در فیلم‏ های امریکایی هم مدام fuck you، فاک یو می‏ کنند. اما برای شاعر مسئله سکس و برخوردهای کلامی با آن یک مسئله جدی است. شاملو هم از زن و سکس حرف می‏ زند. از هم ‏آغوشی و زیبایی بدن زن. اما ما چیز بدی در آن نمی‏ بینیم. چیزی از کرامت زن و آدمی در این رابطه کم نمی‏ شود. به زیباترین وجهی ما از این رابطه آگاه می‏ شویم. فروغ هم همین‏طور، هیچ اشکالی هم ندارد که در شعر از هم‏خوابگی و ویژگی ‏های آن صحبت شود. اما با حفظ حرمت‎ها و کرامت‏ ها. حواله کردن فلان بهمان که نه شد شعر. این مربوط است به گود زنبورک خانه، ایرج متأسفانه واقف نیست به این امر و ناشران دیوان او از خسرو میرزا گرفته تا دکتر محجوب به همین سیاق .ای‏کاش همان‎گونه که در روز اول قرار بر این بود که شعرها توسط ملک‏ الشعرای بهار خوانده و تصحیح شود، بازخوانی می‏ شد و شعرهای سطحی ایرج جدا می‏ شد از شعرهای اجتماعی او تا امروز نگاه ما به ایرج نگاهی متفاوت باشد.
 
 
 
 
 
عارف نامه
 
شنیدم من که عارف جانم آمد                           
رفیق سابق تهرانم آمد
شدم خوشوقت و جانی تازه کردم 
نشاط و وجد بی اندازه کردم
به نوکر ها سپردم تا بدانند
که گر عارف رسد از در نرانند
نگوینداین جناب مولوی کیست
فلانی با چنین شخص آشنا نیست
نهادم در اطاقش تخت خوابی
چراغیِ حوله یی،صابون،آبی
عرق هایی که با دقت کشیدم
به دست خود درون گنجه چیدم
مهیا کردمش قرطاس و خامه
برای رفتن حمام جامه
فراوان جوجه و تیهو خریدم
دوتایی احتیاطاً سربریدم
نشستم منتظر کز در درآید
زدیدارش مرا شادمان نماید
 
 
نمی جویی نشان دوستانت
نمی خواهی که کس جوید نشانت
و گر گاهی به شهرآیی زمنزل
نبینم جای پایت نیز در ِگل
بری با خود نشان جای پا را
کنی تقلید مرغان هوا را
برو عارف که واقع حرف مفتی
مگر بختی که روی از من نهفتی
مگر از منزل خود قهر کردی
که منزل در کنار شهر کردی
مگر درباغ یک منظور داری
نشان نرگس مخمور داری
مگر نسرین تنی داری در آغوش
که کردی صحبت مارا فراموش
مگر با سروقدان آرمیدی
که پیوند از تهیدستان بریدی
چرا در پرده می گویم سخن را
چرا برزنده می پوشم کفن را
بگویم پاک و صاف و پوست کنده
که علت چیست می ترسی زبنده
ترا من می شناسم بهتر از خویش
ترا من آوریدستم به این ریش
 
 
 
خبر دارم از اعماق خیالت
به من یک ذره مخفی نیست حالت
برو عارف که اینجا خبط کردی
مر این اندیشه را بی ربط کردی
بود مهمان همیشه دلخوش اینجا
نباشد مسجد مهمان کش اینجا
من و با دوستان نا دوستداری؟
تو مخلص را از این دونان شماری؟
 
 
بدینجا چون رسید اشعار مخلص
پریشان شد همه افکار مخلص
شنید این نکته را دارای هوشی
بر آورد از درون دل خروشی
که تا این قوم در بند حجابند
گرفتار همین شی عجابند
حجاب دختران ماه غبغب
پسرهارا کند همخوابه شب
 
 
خدایا تا کی این مردان بخوابند
زنان تا کی گرفتار حجابند
چرا در پرده باشد طلعت یار
خدایا زین معما پرده بر دار
مگر زن در میان ما بشر نیست؟
مگر زن در تمیز خیر و شر نیست
توپنداری که چادر زآهن و روست؟
اگر زن شیوه زن شد مانع اوست؟
چو زن خواهد که گیرد با توپیوند
نه چادر مانعش گردد نه روبند
زنان را عصمت و عفت ضروریست
نه چادر لازم و نه چاقچورست
زن رو بسته را ادراک وهش نیست
تیاتر و رستوران ناموس کش نیست
اگر زن را بود آهنگ حیزی
بود یکسان تیاتر و پای دیزی
بنشمد در ته انبار پشگل
چه آن کاندر رواق برج ایفل
چه خوش این بیت را فرمود جامی
مهین استاد کل بعد از نظامی
«پری روی تاب مستوری ندارد
در اربندی سر از روزن در آرد»
 
 
بیا گویم برایت داستانی
که تا تاثیر چادر رابدانی
در ایامی که صاف و ساده بودم
دم کریاس در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش وفش
مرا عرق النساآمد به جنبش
زیر پیچه دیدم غبغبش را
کمی ازچانه قدری از لبش را
چنان از گوشه ابر سیه فام
کند یک قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و کردم سلامی
که دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دودل زیست
که پیغام آور و پیغام ده کیست
بدو گفتم که اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست
برای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنیان خانه
پری وش رفت تا گوید چه و چون
منش بستم زبان با مکر و افسون
سماجت کردم و اصرار کردم
بفرمائید را تکرار کردم
به دستاویز آن پیغام واهی
به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بود
اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به ناز و چم وخم
گرفته روی خودرا سفت و محکم
شگفت افسانه ای آغاز کردم
در صحبت به رویش باز کردم
گهی از زن سخن کردم گه از مرد
گهی کان زن به مرد خود چها کرد
سخن را گه زخسرو دادم آئین
گهی از بی وفایی های شیرین
گه از آلمان به او خواندم گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم
مرا در دل هوای جستن کام
پری رو در خیال شرح پیغام
به نرمی گفتمش ای یار دمساز
بیا این پیچه در از رخ بر انداز
چرا باید تو از من روی بپوشی
مگر من گربه می باشم تو موشی
من و تو هردو انسانیم آخر
به خلقت هر دو یکسانیم آخر
بگو بشنو ببین برخیز بنشین
تو هم مثل منی ای جان شیرین
ترا کان روی زیبا آفریدند
برای دیدن من آفریدند
به باغ جان ریحانند نسوان
به جای ورد و نسریننند نسوان
چه کم گردد زروی عارض گل
که بر وی بنگرد بیچاره بلبل
کجا شیرینی از شکر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بیش و کم شود از پرتو شمع
که بریک شخص تابد یا به یک جمع
اگر پروانه ای بر گل نشیند
گل از پروانه آسیبی نبیند
پری روی زین سخن بی حد بر آشفت
زجا بر جست و با تندی به من گفت:
که من صورت به نامحرم کنم باز ؟
برو این حرف ها را دور انداز
چه لوطی ها در این شهرند واه واه
خدایا دورکن الله الله
به من می گویدواکن چادر از سر
چه پرروییست این الله اکبر
از این بازیت همین بود آرزویت
که روی من ببینی تف به رویت
الهی من نبینم غیر شوهر
اگر رو واکنم بر غیر شوهر
برو گم شو عجب بی چشم و رویی
چه رو داری که با من همچو گویی
برادر شوهر من آرزو داشت
که رویم را ببیند شوم نگذاشت
من از زن های تهرانی نباشم
از آنهایی که میدانی نباشم
برو این دام بر مرغ دگر نه
نصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشیانه
قناعت کن به تخم مرغ خانه
کنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نیفتد روی من بیرون ز روبند
چرا در چشمت یک ذره حیا نیست
به سختی مثل رویت سنگ پا نیست
چه می گویی مگر دیوانه هستی
گمان دارم عرق خوردی و مستی
عجب گیر خری افتادم امروز
به چنگ الپری افتادم امروز
عجب بر گشته اوضاع زمانه
نمانده از مسلمانی نشانه
نمیدانی نظر بازی گناه است
زما تاقبر چهار انگشت راهست
تو می گویی قیامت هم شلوغ است
تمام حرف ملا ها دروغ است
تمام مجتهد ها حرف مفتند
همه بی غیرت و گردن کلفتند
برو یک روز بنشین پای منبر
مسایل بشنو از ملای منبر
شب اول که ما تحتت در آید
به بالینت نکیر و منکر آید
چو این دیدم لب از گفتاربستم
نشاندم باز و پهلویش نشستم
گشودم لب به عرض بی گناهی
نمودم از خطا ها عذر خواهی
دو ظرف آجیل آوردم ز تالار
خوراندم یک دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم کردم
سرش را رفته رفته گرم کردم
دگر اسم حجاب اصلاًنبردم
ولی آهسته بازویش فشردم
یقینم بود کز رفتار این بار
بغرد همچو شیر ماده در غار
سر و کارم دگر با لنگه کفشست
تنم از لنگه کفش اینک بنفشست
ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار
تحاشی می کند اما نه بسیار
تغییر می کند اما به گرمی
تشدد می کند لیکن به نرمی
ازآن جوش و تغیر ها که دیدم
به «عاقل  باش»و «آدم شو» رسیدم
شد آن دشنام های سخت سنگین
مبدل بر جوان آرام بنشین
گشادم دست بر آن یار زیبا
چو ملا بر پلو مومن به حلوا
ولی چون عصمت در چهره اش بود
از اول تا به آخر چهره نگشود
دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم
که چیزی ناید از مستوریش کم
چو خوردم سیر از آن کلوچه
حرامت باد گفت و زد به کوچه
حجاب زن که نادان شد چنین  است
زن مستوره محجوبه اینست
بلی شرم وحیا در چشم باشد
چوبستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموس
زند بی پرده بر بام فلک کوس
به مستوی اگر پی برده باشد
همانا بهتر که خود بی پرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصائل خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون زعصمت بر نگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خود بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته کلز دیده فاکُلولته
اگر آید به پیش تو دِکو لته
چو در وی عفت و آزرم بینی
تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است
خیال بد درو کردن خیال است
برو ای مرد فکر زندگی کن
نیی خر ترک این خر بندگی کن
برون کن از سرنحست خرافات
بجنب از جاکه فی التاخیر آفات
گرفتم من که این دنیا بهشت است
بهشتی حور درلفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟پیازی؟
که تو بقچه و چادر نمازی؟
سر و ته بسته چون در کوچه آیی
تو خانم جان نه،بادمجان مایی
بدان خوبی در این چادر کریهی
به هر چیز بجز انسان شبیهی
کجافرمود پیغمبر به قرآن
که باید زن شود غول بیابان
کدام است آن حدیث و آن خبر کو
که باید زن کند خودرا چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان کنی زینت فروشی
چنین کز پای تا سر در حریری
زنی آتش بجان آتش نگیری
به پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی طاقت بی طاقتان طاق
بیندازی گل و گلزار بیرون
زکیف و دستکش دل ها کنی خون
شود محشر که خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو کو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن کن
به زینت فاش ونه صورت نهان کن
حجاب دست و صورت خود یقینست
که ضد نص قرآن مبین است
 
 
مگر در دهات و بین ایلات
همه رو باز باشند آن جمیلات
چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهر ها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مردست
در این محنت سرا  سربار مرداست
به هرجا زن بود هم پیشه با مرد
در این جا مرد باید جان کند فرد
تو ای با مُشک و گُل همسنگ و همرنگ
نمی گیرد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سیر تکامل
شود از پرده بیرون تا شود گل
تو هم دستی بزن این پرده بردار
کمال خود به عالم کن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور می کن
در و دیوار را پر نور می کن
فدای آن سر و آن سینه باز
که هم عصمت در او جمع است هم ناز
 
 
خدایا تا به کی ساکت نشینم
من این ها جمله از چشم توبینم
همه ذرات عالم منتر توست
تمام حقه ها زیر سر توست
چرا پا توی کفش ما میگذاری؟
چرا دست از سر ما برنداری؟
به دست تست وضع و تنگدستی
توعزت بخشی و ذلت فرستی
تو این آخوند و ملا آفریدی
تو توی چرت ما مردم پریدی
 
خداوندا مگر بیکاربودی
که خلق مار در بستان نمودی؟
چرا هرجا که دامی زشت دیدی
برای ما مسلمانان گزیدی
میان مسیو و آقا چه فرق است
که او در ساحل این در دجله غرق است
به شرع احمدی پیرایه بس نیست؟
زمان رفتن این خار و خس نیست؟
بیا از گردن ما زنگ واکن
ززیر بار خر ملا رهاکن
 
 
خدایا کی شود این خلق خسته
از این عقد و نکاح چشم بسته
بود نزد خرد احلی و احسن
زِنا کردن از این سان زن گرفتن
بگیری زن نبینی روی اورا
بری نا آزموده خوی او را
چو عصمت باشد از دیدار مانع
دگر بسته به اقبال است طالع
به حرف عمه و تعریف خاله
کنی یک عمر گوز خود نواله
بدان صورت که با تعریف بقال
خریداری کنی خربزه کال
ویا در خانه آری هندوانه
ندانسته که شیرین است یا نه
شب اندازی به تاریکی یکی تیر
دو روز دیگر از عمرت شوی سیر
سپس جویید کام خود زهر کوی
تو از یک سوی و خانم از دگر سوی
نخواهی جست چون آهو از این بند
که مغز خر خوراکت بوده یک چند
برو گر می شود خودرا کن اخته
که تا تخمت نماند لای تخته
در ایران تا بود ملا و مفتی
به روز بدتر از این هم بیفتی
فقط یک وقت یک آزاده بینی
یکی چون آیت الله زاده بینی
 
دگر باره مهار از دست در رفت
مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت
سخن از عارف و اطوار او بود
شکایت در سر رفتار او بود
اگر روزی ببینم روی ماهش
دو دستی می زنم توی کلاهش
شنیدم تا شدی عارف کلاهی
گرفته حسنت از مه تا به ماهی
زسر تا مولوی را بر گرفتی
بساط خوشگلی از سر گرفتی
به هر جا می روی خلقند حیران
که این عارف بود یا ماه تابان
زن و مرد از برایت غش نمایند
برایت نعل در آتش نمایند
چو می شد با کلاهی ماه گردی
چرا این کار را زودتر نکردی؟
گرت یک نکته گویم دوستانه
به خرجت می رود آن نکته یا نه
تو دیگر بعد از این آدم نگردی
ز آرایش فزون و کم نگردی
نخواهی شد پس از چهل سال زیبا
تو خواهی مولوی بر سربنه یا
نیفزاید کله برمردیت هیچ
 
 
بیا عارف بگو چون است حالت
چه بود از مشهدی گشتن خیالت
ترا براین سفرکی کرد تشویق
تو مشهد؟تو و این حسن توفیق؟
تو ومحرم شدن در خرگه انس؟
تو و محرم شدن در کعبه قدس؟
تو و این آسمان آسمان جاه؟
مگر شیطان به جنت می برد راه؟
مرنج از من که امشب مست بودم
چه باید کرد مخلص می پرستم
ز فرط مستی از دستم فتد کلک
چکد می گر بیفشارم به هم پلک
کنار سفره از مستی چنانم
که دستم گم کند راه دهانم
گهی بر در خورم گاهی به دیوار
به هم پیچیددو پایم لام الف وار
چو آن نو کوزه های آب دیده
عرق اندر مساماتم دویده
گرم در تن نبودی جامه کش
شدی غرق عرق بالین و بالش
اگر کبریت خواهم بر فروزم
همی ترسم که چون الکل بسوزم
چو هم کاه از من و هم کاهدانم
دلیل این همه خوردن ندانم
حواسم هم چنان بر باده صرفست
که گویی قاضیم وین مال وقفست
من ایرج نیستم دیگر شرابم
مرا جامد مپندارید آبم
الا ای عارف نیکو شمایل
که باشد دل به دیدار تو مایل
چو از دیدار رویت دور ماندم
ترا بی مایه و بی نور خواندم
ولی در بهترین جا خانه داری
که صاحب خانه ای جانانه داری
گوارا باد مهمانی به جانت
که باشد بهتر از جان میزبانت
رشید القد صحیح الفعل والعقول
فتاده آن طرف حتی زلا حول
مودب با حیا عاقل فروتن
مهذب پاک دل پاکیزه دیدن
خلیق و مهربانو راست گفتار
توانا با توانایی کم آزار
ندارد با جوانی هیچ شهوت
به خلوت پاک دامن تر ز جلوت
چو دیده مرکزی ها را همه دزد
خیانت کرده و بر داشته مزد
زمرکز رشته طاعت گسسته
کمر شخصاًبه اصلاحات بسته
یکی ژاندارمی بر پا نموده
که دنیا را پراز غوغا نموده
به هر جا یک جوانی با صلاحست
در این ژاندارمری تحت السلاح است
همه با قوت و با استقامت
صحیح البنیه و خوب و سلامت
چو یک گویند و پا کوبند بر خاک
بیفتد لرزه بر اندام افلاک
در آن ژاندارمری کردست تاسیس
منظم مکتبی از بهر تدریس
گروهی بچه ژاندارم ند در وی
که اللهم اَحفِظهُم مِنَ الغُی
همه شکر دهن شیرین شمایل
همانطوری که می خواهد ترا دل
به رزم دشمن دولت چوشیرند
به خون عاشقان خوردن دلیرند
عبوسانند اندر خانه زین
عروسانند گاه عز و تمکین
همه بر هر فنون حرب حایز
همه گوینده هَل من مبارز
همه دارای فن دارای علمند
تو گویی از قشون ویلهلمند
به گاه جست و خیز و ژیمناستیک
تو گویی هست اعضا شان زلاستیک
کشند ار صف زطهران تا به تجریش
نبینی شان به صف یک مو پس و پیش
چنان با نظم و با ترتیب و عالی
که اندر ریسمان ،عقد لآلی
همانا عارف این اطفال دیده ست
که در ژاندارمری منزل گزیدست
بیا عارف که ساقت سم در آرد
میان لنبرینت دم درآرد
شنیدم سوءخلقت دَبه کرده
همان یک ذره را یک حبه کرده
ترقی کرده ای در بد ادایی
شدستی پاک مالیخولیایی
زمنزل در نیایی هم چوجوکی
کنی با مهربانان بد سلوکی
زگل نازک ترت گویند و رنجی
مجنب از جای خود عارف که گنجی
یکی گوید که این عارف خیالیست
یکی گوید که مغزش پاک خالیست
یکی بی قید و حالت شناسد
یکی گوید که خیر این اشتباهست
یکی اصلاً ترا دیوانه گوید
یکی هم مثل من دیوانه جوید
 
 
سر راه حکیمی فحل و دانا
شنیدم داشت یک دیوانه ماوا
بد آن دیوانه را با عاقلان جنگ
سر و کارش همیشه بود با سنگ
ولی چشمش که بر دانا فتادی
بر او از مهر لبخندی گشادی
از این رفتار او دانا بر آشفت
در این اندیشه شد وبا خویشتن گفت
یقیناًاز جنون در من نشانست
که این دیوانه با من مهربانست
همانا بایدم کردن مداوا
که تا زایل شود جنسیت از ما
یقیناًبنده هم گمراه گشتم
که عارف جوی و عارف خواه گشتم
بود ناچار میل جنس بر جنس
مولیتر میل می ورزد به هنسن
مگو عارف پرستیدن چه شیوست
که در جنگل سبیکه جز میوه ست
 
 
بیا عارف که دنیا حرف مفتست
گهی نازک گهی پخ گه کلفتست
جهان چون خوی تو نقش بر آبست
زمانی خوش اُغُرگه بد لعابست
گهی ساید سر انسان به مریخ
گهی د رمقعد انسان کند میخ
گهی عزت دهد گه خوار دارد
از این بازیچه ها بسیار دارد
یکی را افکند امروز در بند
کند روزدگر او را خداوند
اگر کارش وفاقی یا نفاقیست
تمام کار عالم اتفاقیست
نه مهر هیچکس در سینه دارد
نه با کس کینه دیرینه دارد
نه مهرش را نه کینش را قرار است
نه آنش را نه اینش را مدارست
به دنیا نیست چیزی شرط چیزی
زمن بشنو اگر اهل تمیزی
به یونان این مثل مشهور باشد
که رب النوع روزی کور باشد
دهد بر دهخدا نعمت همان جور
که صد چندان دهد بر قاسم کور
به نادان آن چنان روزی رساند
که صد دانا در آن حیران بماند
در این دنیا به از آن جا نیابی
که باشد یک کتاب و یک کتابی
کتاب ارهست کمتر خور غم دوست
که از هر دوستی غمخوار تر اوست
نه غمازی نه نمامی شناسد
نه کس از او نه او از کس هراسد
 
 
چو یاران دیر جوش و زود رو نیست
رفیق پول و در بند پلو نیست
نشیند با تو تا هروقت خواهی
ندارد از تو خواهش های واهی
بگوید از برایت داستان ها
حکایت ها کند از باستان ها
نه از خوی بدش دلگیر گردی
نه چون عارف از وی سیر گردی
 
 
تو عارف واقعاً گوساله بودی
که از من این سفر دوری نمودی
گرفتی گوشه ژاندارمری را
به موسی برگزیدی سامری را
بیا امروز قدر هم بدانیم
که جاویدان در این عالم نمانیم
بیا تا زنده ام خودرا مکن لوس
که فردا می خوری بهر من افسوس
پس از مرگم سرشک غم بباری
به قبرم لاله و سنبل بکاری
 
 
بگو عارف من از احباب طهران
که می بینم همه شب خواب تهران
بگو آن کاظم بد آشتیانی
اواخر با تو الفت داشت یا نی
کمال السلطنه حالش چطور است
دخو با اعتصام اندر چه شور است
به عالم خوش دل از این چار یارم
فدای خاک پای هر چهارم
ادیب السلطنه بعد از مرارات
موفق شد به جبران خسارات
چه می فرمود آقای کمالی
دموکرات انقلابی اعتدالی
برد جوف دکان پیشی پسی را؟
به چنگ آرد تقی خانی کسی را
سرش مویی در آوردست یا نه
بود یا نه در آن تنگ آشیانه
بدیم اصفهانی زیر و هم روی
ندیدم اصفهانی من بدین خوی
اگر یک همچو او در اصفهان بود
یقیناً اصفهان نصف جهان بود
کمالی نیک خوی و مهربان است
کمالی در تن احباب جانست
کمالی صاحب فضل و کمال است
کمالی مقتدای اهل حالست
کمالی صاحب اخلاق باشد
کمالی در فتوت طاق باشد
کمال را صفات اولیایی ست
کمالی در کمال بی ریایی ست
کمالی در سخن سنجی وحیدست
ولو خود دستجردی هم ندیدیست
کمالی در فن حکمت سرایی
بود همچون ملک در بی وفایی
کمالی را کمالات است بی حد
نداند لیک چای خوب از بد
تمیز چای خوب وبد ندارد
والا هیچ نقصی ندارد
اگر رفتی توپیش از من به طهران
زقول من سلامش کن فراوان
بگو محروم ماندم از جنابت
نخواهم دید دیگر جز به خوابت
من و رفتن از اینجا باز تا ری
میسر کی شود هیهات و هی هی
گر از سرچشمه تا سرتخت باشد
سفر با ضعف پیری سخت باشد
چو دورست از من آثار سلامت
فتد دیدار لاشک بر قیامت
 
 
ندانم درکجا این قصه دیدم
و یا ازقصه پردازی شنیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نر
به بودند عمری یار و همسر
ملک با خیل تازان شد به نخجیر
کشیدند آن دو روبه را به زنجیر
چو پیدا گشت آغاز جدایی
عیان شد روز ختم آشنایی
یکی مویه کنان با جفت خود گفت
که دیگر د رکجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سر سوز
همانا د ردکان پوستین دوز
زمن عرض ارادت کن ملک را
به هر سلک شریفی منسلک را
ملک آن طعنه بر مهر و وفا زن
به آیین محبت پشت پازن
ملک دارای آن مغز سیاسی
که می خندد به قانون اساسی
ملک دارای آن حد فضایل
که تعدادش به من هم گشته مشگل
بگو شه زاده هاشم میرزا را
نمی پرسی چرا احوال مارا
وکالت گر دهد تغییر حالت
عجب چیز بدی باشد وکالت
چو بینی اقتدار الملک ما را
بزن یک بوسه بر رویش خدا را
الهی زنده باد آن مرد خیر
همایون پیر ما آقای نیر
بود شه زاده مر آت سلطان
مصفا از کدورت های دوران
امیدم آن که چون در بعض اوقات
کند با نصرت الدوله ملاقات
رساند بر وی از من بندگی ها
کند اظهار بر شرمندگی ها
در ایران گر  یک شه زاده باشد
همین شه زاده آزاده باشد
جوانی کامرانی نیک نامی
خدا دادش تمامی با تمامی
جز او ایران به کس نازش ندارد
جز این یک تیر در ترکش ندارد
پدرگر جزء آباء لئام است
پسر سرخیل ابناء کرام است
شود فیروز کار ملک آن روز
که باشد رشته اش در دست فیروز
نکرده هیچ یک دم خدمت او
تنعم می کنم از نعمت او
مرا او بر خراسان کرد مامور
از او من شاکرم تا نفخه صور
مرا باید که دارم نعمتش پاس
پیمبر گفت من لم یشکر الناس
به گیتی بیش مانی بیش بینی
زمانی نوش وگاهی نیش بینی
بمان و بین جمادی و رجب را
که بینی العجب ثم العجب را
در این گیتی عجب دیدن عجب نیست
عجب بین جمادی و رجب نیست
از این مرد و زن شمس و قمر نام
نزاید جز عجب هر صبح هر شام
من از عارف در این ایام آخر
بدیدم آنچه نتوان کرد باور
بیا عارف که روی کار برگشت
مرا با تو روابط تیره تر گشت
شنیدم در تیاتر باغ ملی
برون انداختی حمق جبلی
نمود اندر تماشاخانه عام
ز اندام خریت عرض اندام
به جای بد کشانیدی سخن را
بسی بی ربط خواندی آن دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آید
زبی آزرمیت آزرمم آید
چنین گفتند کز آن چیز عادی
همی خوردی ولی قدری زیادی
الهی می زد آواز ترا سن
که دیگر کس نمی دیدت سر سن
ترا گفتند تا تصنیف سازی
نه از شیشه اماله قیف سازی
کنی با شعر بد عرض کیاست
غزل سازی آن هم درسیاست
تو آهویی مکن جانا گرازی
تو شاعر نیستی تصنیف سازی
عجب اشعار زشتی ساز کردی
عجب مشت خودت را باز کردی
برادر جان خراسان است اینجا
سخن گفتن نه آسان است اینجا
خراسان مردم با هوش دارد
خراسانی دو لب ده گوش دارد
همه طلاب او دارای طبعند
نه تنها پی رو قُرَا سَبعند
نشسته جنب هر جمعی ادیبی
ز انواع فضائل با نصیبی
خراسان جا چو نیشابور دارد
که صد پیشی به پیشاوور دارد
نمایند اهل معنی ریشخندت
چو می خوانند اشعارچرتت
کسانی می زنند از بهر تو دست
که مثل تو نادانند یا مست
شود شعر تو خوش با زور تحریر
چو با زور بزک روی زن پیر
به داد تو رسید ای دل ای دل
وگرنه کار شعرت بود مشکل
چو عارف نامه آمد تا بدان حد
یکی از دوستان از در درآمد
بگفتا گرچه عارف بد زبان است
ولیکن بر شما ها میهمان است
به مهمان شفقت و انعام باید
ولو عارف بود ،اکرام باید
نباید بیش از این خون در دلش کرد
گهی خوردست می باید ولش کرد
بیا عارف دوباره دوست گردیم
دو مغز اندر دل یک پوست گردیم
ترا من جان عارف دوست دارم
زمهرست این که گه پشتت بخارم
ترا من جان عارف بنده باشم
دعا گوی توام تا زنده باشم
بیا تا گویمت رندانه پندی
که تا لذت بری از عمر چندی
تو این کرم سیاست چیست داری
چرا پا بر دم افعی گذاری
مکن اصلاًسخن از نظم و یاسا
زشر معدلت خواهی بیا سا
سیاست پیشه مردم ،حیله سازند
نه مانند من وتو پاک بازند
تماماًحقه باز و شارلا تانند
به هر جا هر چه پاش افتاد آنند
به هر تغییرِ شکلی مستعدند
گهی مشروطه گاهی مستبدند
تو هم قزوینی ملای رومی
به هر صورت درآ، مانند مومی
تو هم کمتر نئی از آن رُنودا
کَهَرکمتر نباشد از کبودا
همانا گرگ باران دیده باشی
تو خیلی پارُدم ساییده باشی
ولیکن باز گاهی چرخ بی پیر
دهد اشخاص زیرک را دمِ گیر
فروان مرغ زیرک دیده ایام
که افتادند بهر دانه در دام
سیاست پیشه گان در هر لباسند
به خوبی همدگر ار می شناسند
همه دانند زین فن سودشان چیست
به باطن مقصد و مقصودشان چیست
من وتو زود در شرش بمانیم
که هم بی دست وهم بی دوستانیم
چو ما از جنس این مردم سواییم
نشان کین و آماج بلائیم
نمی دانی که ایران است اینجا
حراج عقل و ایمان است اینجا
نمی دانی که ایرانی چه چیزست
نمی دانی چقدر این جنس حیز است
بزرگان وطن را از حماقه
نباشد بر وطن یک جو علاقه
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روس ها پیوند گیرد
به مغز جمله این فکر خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
بزرگان در میان ما چنین اند
از آنها کمتران  کمتر از اینند
بزرگانند دزد اختیاری
ولی این دسته دزد اضطراری
به غیر از نوکری راهی ندارند
و الا در بساط آهی ندارند
تهی دستان گرفتار معاشند
برای شام شب اندر تلاشند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
که حرف آخر قانون بود نون
اگر داخل شوند اندر سیاست
برای شغل و کار است و ریاست
تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست
امید جز به سردار سپه نیست
رعایا جملگی بیچاره گانند
که از فقر و فنا آواره گانند
ز ظلم مالک بی دین هلاکند
به زیر پای صاحب ملک خاکند
تمام از جنس گاو وگوسفندند
نه آزادی نه قانون می پسندند
چه دانند این گروه ابله دون
که حُریت چه باشد ،چیست قانون
چو ملت این سه باشند ای نکو مرد
چرا باید بکوبی آهن سرد؟
به این وصف از چنین ملت چه جویی؟
به این یک مشت پر علت چه گویی؟
برای همچو ملت همچو مردم
نباید کرد عقل خویش را گم
نباید بر د اسم از رسم و آیین
به گوش خر نباید خواند یاسین
تو خود گفتی که هر کس بود بیدار
در ایران می رود آخر سر دار
چرا پی می خری بر خود خطر را
گذاری زیر پای خویش سر را
کنی با خود اعالی را اعادی
نبینی  در جهان جز نامرادی
بیا عارف بکن کاری که گویم
تو با من دوستی،خیر تو جویم
اگر خواهی که کارت کار باشد
همیشه دیگ بختت بار باشد
دو ذرعی مولوی را گنده تر کند
خودت را روضه خوانی معتبر کن 
چو ذوقت خوب و آوازت ستودست
سوادت هم اگر کم بود،بودست
عموم روضه خوان ها بی سوادند
ترا این موهبت تنها ندادند
مسائل کن بر از زادلمعادا
فراهم کن برای خویش زادا
بدان از بر بحار و جوهری را
نژاد جن و فامیل پری را
احادیث مزخرف جعل می کن
خران گریه خر ار نعل می کن
بزن بالای منبر زیر آواز
بیفکن شور در مجلس ز شهناز
چو اشعار نکو بسیار دانی
بگیرد مجلست هر جا که خوانی
سر منبر وزیران یا دعا کن
به صدق ار نیست ممکن،با ریا کن
بگو از همت این هیئت ماست
که در این فصل پیدا می شود ماست
زسعی و فکر آن دانا وزیر است
که سالم تر غذا نان و پنیر است
از آن با کله در کار اداره
فرنگی ها نمایند استعاره
زبس داناست آن یک در وزارت
برند اسم شریفش با طهارت
فلان یک دیپلم اصلاح دارد
زسر تا پای او اصلاح دارد
در این فن اولین شخص جهانست
نه آرشاک آنچنان نه خاصه خانست
زاصلاحش چه هی خواهی از این بیش
که نبود در وزارتخانه یک ریش
به جای پیر های مهمل زار
جوانان مجرب را دهد کار
به تخمش گر همه پیران بمیرند
اگر مردند هم مردند ،پیرند
زاستحکام سُم وز سختی پوز
کند صد عضو را ناقص به یک روز
شب و روز آن یکی قانون نویسد
ببیند هر چه گه کردی بلیسد
کثافت کاری پیشینیان را
نگویم تا نیالایم دهان را
از آن روزی که این عالی مقامست
تمام آن کثافت ها تمام است
وکیلان را بگو روح الامینند
زعرش افتاده پا بند زمینند
مقدس زاده اند از مادر خویش
گناهست از کنی مرغانشان کیش
به جز شهریه مقصودی ندارند
به هیچ اسم دگر سودی ندارند
فقط از بهر ماهی چند غاز است
که این بیچاره ها را چشم باز است
غم ملت زبس خوردند مردند
ورم کردند از بس غصه خوردند
زمشروطیت و قانون مزن دم
مکن هرگز ز وضع مملکت ذم
بزرگان چون بینند این عجب را
که عارف بسته از تعییب لب را
کنند آجیل و ماجیل ترا کوک
نه مستأسل شوی دیگر نه مفلوک
نه دیگر حبس می بینی نه تبعید
نه دیگر بایدت هر سو فرارید
بخور با بچه خوشگل ها عرق را
بشوی از حرف بی معنی ورق را
اگر داری بتی شیرین و شنگول
که وافورت دهدبا دست مقبول
بکش تریاک و بر زلفش بده دود
تماشا کن به صنع حی مودود
بزن با دوستان در بوستان سور
ببر سور از نکو رویان پاسور
به عشق خِد خوب و قد موزون
بخوان گاهی نوا،گاهی همایون
چوتصنیفت بلند آوازه گردد
روان اهل معنی تازه گردد
خدا روزی کند عیشی چنین را
عموم مومنات و مومنین را
جلایر نامه قائم مقامست
که سر مشق من اندراین مقامست
اگر قائم مقام این نامه دیدی
جلایر نامه خودرا دریدی
جلایر را جلایر بنده کردم
جلایر نامه را من زنده کردم
به شوخی گفته ام گر یاوه ای چند
مبادا دوستان از من برنجند
بیارم از عرب بیتی دو مشهور
که اهل دانشم دارند معذور
اذا شاهدت فی نظمی فَتوراً
ووهناً فی بیانی للمعانی
فلات نسب لنقصی ان رقصی
علی تنشیط ابناء الزمان
********************************************************************************************
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
                                               
 
 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب محمود طوقی در سایت پژواک ایران 

*قوام السلطنه و حمید شوکت ؛در ترازوی داوری قسمت دوم نهضت دمکراتیک آذربایجان [2018 Nov] 
*قوام السلطنه و حمید شوکت در ترازوی داوری  [2018 Nov] 
*علی و محمد تربیت؛مجاهدان صدر مشروطه  [2018 Oct] 
*نامه‌هایی برای فصل‌های نیامده قسمت چهارم [2018 Oct] 
*نامه هایی برای فصل های نیامده قسمت سوم  [2018 Oct] 
* محمود اعتماد زاده؛به آذین ووصیت نامه اش  [2018 Sep] 
* فرقه دمكرات آذربايجان  [2018 Sep] 
*پرنس موناکو؛ پرنس احمد آباد؛پرنس سرخ [2018 Sep] 
*مروری کوتاه به خاطرات مهدی خانبابا تهرانی  [2018 Sep] 
*آذربايجان‎ ‎در‎ ‎آستانۀ‎ ‎تشكيل‎ ‎فرقه [2018 Sep] 
* نگاهی به زندگی مهدی خانبابا تهرانی [2018 Sep] 
*فرقه دموکرات فراز و فرود یک نهضت ‏ بخش نخست  [2018 Sep] 
*نامه هایی برای فصل های نیامده [2018 Aug] 
*دو اعلامیه و دو شاه [2018 Aug] 
*کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) [2018 Aug] 
*مزدک بامدادان [2018 Aug] 
*یازده تز فوئر باخ و موش های جونده تاریخ [2018 Aug] 
*کودتای ۲۸ مرداد؛ جبهه ملی و حزب توده روز شمار کودتا [2018 Jul] 
* نگاهی به آرا و اندیشه های پوپر [2018 Jul] 
*چند مشکل تاریخی ‏ [2018 Jul] 
*چند مشکل تاریخی ‏ [2018 Jul] 
*آواز میهنی؛باز خوانی یک شعر  [2018 Jul] 
*شمه‌ای در مورد تاریخ انسان [2018 Jul] 
*راز ماندگاری [2018 Jul] 
*شعر کودتا [2018 Jul] 
*تنقیح متن؛ عارف‏نامه ایرج میرزا  [2018 Jun] 
*نفثه المصدور [2018 Jun] 
*نامه های نیما به لادبُن؛برادرش [2018 Jun] 
*داستان یک شعر؛جهانگیرخان صوراسرافیل [2018 Jun] 
*تمامی داروندار یک چریک؛ حمید مومنی [2018 Jun] 
*بیژن جزنی ومهدی اخوان ثالث در خوان هشتم  [2018 Apr] 
*تاریخ را درست بخوانیم ودرست هم بنویسیم [2018 Mar] 
*پدیده ای بنام امیر حسین فطانت [2018 Mar]