صنوبر
رضا باقری

داستان زیر  صحنه ای از یورش حیوانات رژیم اسلامی به منزل کسی میباشد که یک دختر مجاهد را در سال 60 به خود پناه داده بود. تمامی اسامی  غیر از فریده  واقعی میباشند. زهرا اکنون فوت نموده ؛ پسر 12 ساله او نیز در اثر بمب شیمیائی  دچار سرطان مغزی شد و در سن 21 سالگی فوت کرد.

      15.08.2018

  

نویسنده: رضا باقری

صنوبر؛
مرداد  ماه سال۱۳۶۰ تهران خیابان بابائیان؛ کوچه جلالی؛ بن بست ابوالحسنی پلاک ۵ !
کیه ؟
منم!

تو کی هستی ؟

صنوبر ؛ خواهر برزو ؛ داماد نعیمه خانم ؛
زهرا با تعجب در را باز میکند؛با دختری  جوان زیبا و سراسیمه  که تقریبا 22  ساله  بود  با  روپوشی خاکستری  ؛   لبانی لرزان  که  سعی در   خنده ای هراسان داشت ؛ مواجه میشود.

دختر هر از چند گاهی به انتهای کوچه نگاه میکرد.

  زهرا  که برای اولین بار این دختر را میدید ؛ هاج و واج  به او  نگاه  و خود  سری به داخل کوچه  کشید  و ابتدای آن را نگاهی کرد و پرسید:
با کی کار دارید؟
من صنوبر هستم خواهر برزو ؛ داماد نعیمه خانم؛

زهرا که  بدلیل حمایت های برزو و زنش سعیده از آخوند های مرتجع  محل؛  دل خونی از آنان   داشت ؛ پرسید:

 مگه نعیمه نیست خونه؟

نه من  از مزلقون اومدم ؛ با اتوبوس اومدم تا تهران؛ اینجا رو هم بلد بودم؛قبلا یه  بار اومده بودم ؛ هنوز انقلاب نشده بود؛ برزو خیلی مهربونه؛ سعیده هم خیلی منو دوست داره؛ بد شانسی اوردم ؛ اونا نبودن خونه ؛ من  دیشب  دیر رسیدم ؛ در زدم کسی درو باز نکرد؛ اومدم همینجا پشت در خونه شما خوابیدم؛ صبح زودم رفتم کمی توی کوچه های اطراف  قدم زدم ؛ حالا دو باره اومدم اینجا؛ دیگه در خونه اونا رو نزدم؛ اونا خونه نیستن؛ مثل اینکه رفتن مسافرت؛ سعیده از شما خیلی تعریف میکرد؛ اومدم از شما بپرسم شاید شما میدونید اونا کجا رفتند؟

زهرا که هنوز جریان را کاملا متوجه نشده بود دوباره پرسید:
گفتی تو کی هستی!؟ بیا تو چقدر رنگت پریده! کی تا حالا چیزی نخوردی؟
نه مهم نیست ! فقط اگه بتونم یه دستشوئی برم ممنون میشم؟
اوا ! خدا مرگم بده!
بیا تو دختر! توام مثل دخترهای من هستی! بیا تو ! از اون موقع که این رژیم اومده مرام و معرفت هم رفته!
صنوبر با  یک کیف کوچک  دستی  از دوتا پله سیمانی کوچه پائین ؛ در حیاط   سبز رنگ را پشت سر گذاشت از میان  راهروئی  که دو درب اطاق طرف راست و چپ آن خود نمائی میکردند؛  وارد حیاط30 /40 متری خانه شد.

زهرا به گوشه طرف چپ حیاط اشاره کرد و گف  اونجا توالته؛ شیر آب رو باز کن ؛ باشلنگ میتونی خودتو بشوری؛ این بغل هم آشپزخانه هستش؛ من میرم آب جوش بزارم  یه استکان چای بخوریم؛

نه مزاحم نمیشم؛  باشه من الان میام؛

دستاتم میتونی زیر شلنگ آب تو حیاط بشوری؛ قالب صابون هم اونجا رو دیواره؛

زهرا  به آشپزخانه  که در داخل حیاط   بود رفت و  سماور برقی  را که تازه خریده بودند روشن کرد. دوتا استکان نعلبکی شست؛ مقداری بیسکوییت در یک نعلبکی  گذاشت ‌و آنها را داخل اطاق نشیمن برد.
صنوبر  بعد از  چند لحظه از توالت بیرون آمد.

 از زهرا پرسید:
"زهرا خانم! اجازه دارم دستم را بشورم؟"
بیا اینجا دختر  این شیلنگ کنار باغچه رو باز کن با اون صابون دستتو بشور؛ یه حوله هم آویزون  کردم اینجا تو آشپرخونه!  میتونی دست و روت رو خشک کنی!
ممنون هستم زهرا خانم!

صنوبر آب زلال و خنک را به دست و صورت خود ریخت؛ چند بار این کار راکرد؛ در اینحال در تفکر فرار از خانه و کاشانه؛ و تهدیدهای بسیجی ها که قبلا  او را شناسائی کرده و در آخرین بار جلو درب  خانه پدریش بدنبال او آمده بودند؛ فرو رفت. صنوبر بیاد آورد ؛ وقتی متوجه شد که دیگر نمیتواند از درب ورودی خانه خارج شود ؛  تصمیم گرفت از دریچه پشت خانه به داخل بیابان پشت خانه اشان بپرد. بعد از آن توانست خودش را با هزار ترس و ناراحتی به تهران برساند.  حالا این آب خنک تمامی خستگی بین راه را از تن او  خارج میکرد. 
زهرا که کنار سماور نشسته بود داخل قوری دو قاشق چای خوری  چای و دو حبه هل ریخت و آب جوش را روی آن روان کرد؛  در اینحال در فکر فرو رفت و با خود گفت؛ " این دختره انگاری بچه بدی نیست ؛ ولی  برزو و سعیده که حزب الهی هستند ! اونا فکر نمیکنم که این دختره رو بزارند با این شکل و شمایل راه بره؛"  از کنار سماور بلند شد داخل حیاط رفت و با ملایمت  گفت  صنوبر خانم ! اگه  دست و رو  شستی بیا بریم  تو اطاق چای بخوریم!
صنوبر  با  چشم  و  ابروی سیاه و دخترانه؛ که اکنون  موهای سرش نیز خیس بنظر میرسید؛ با  احساس امنیت خاصی به زهرا لبخند زدو گفت:

چای خیلی مزه میده مخصوصا با قند؛

آنها خیلی زود با هم  مانوس شدند؛ از نظر زهرا این دختر بر خلاف دختر های خودش که سعی میکردند امروزی باشند و از آرایش کردن خود هیچ ابائی نداشتند ؛  نه آرایشی بر صورت   ؛ نه زیر ابرو برداشته و نه لباس شیکی به تن داشت.

در این حال  به دور و ور خودش نگاه کرد از حیاط خانه به  دیوار نگاه کرد ؛ یک خانه آنورتر خانه نعیمه خانم مادر زن برادر  این دختر بود.

صنوبر هم نگاهی به دیوار حیاط کرد و با خود گفت حتما امروز میآیند!
ابتدا زهرا و سپس صنوبر بدون کفش وارد اطاق شدند؛ داخل اطاق یک گلیم  رنگ و رو رو باخته پهن بود ؛ زهرا یک پشتی برای صنوبر آماده کرده  تا بتواند تکیه اش را به پشتی بدهد ؛ یک پتو هم چهار تا  کنار پشتی پهن کرده بود ؛  تا او بتواند روی  پتو بنشیند؛  صنوبر با کمی شرم ایستاد ؛ و زهرا با مهربانی گفت:

بشین؛ اونجا روی پتو ؛ تکیه ات رو هم بده به او پشتی؛ راحت باش؛ خونه خودت هستش؛ دخترام که بیان همه خوشحال میشند؛

صنوبر  غرق  در لبخند روی پتو  نشست بر پشتی تکیه داد.
زهرا چای  ریخت ؛ صنوبر خیلی آرام و با اشتها چای و بیسکویت را میل کرد. زهرا احساس کرد که صنوبر خیلی خسته ؛ تشنه و گرسنه است.
بدون اینکه سئوال کند ؛ از یخچال برنج و خورشت قیمه   که از دیشب بجا مانده بود بیرون آورد و  در همان قابلمه گرم کرد با  یک بشقاب و قاشق چنگال جلو او گذاشت . صنوبر که از صبح  روز گذشته تا کنون نه چیزی خورده و نه نوشیده بود ؛ انگار که مادرش برای او غذا تهیه کرده است؛ با ولع شروع به خوردن غذا کرد . ماه ها بود که نه خواب راحت داشت و نه چنین آرامشی بخود دیده بود. بعد از غذا  گویا حالش جا آمده باشد؛ گفت:
"کی این جنایتکاران میرند؟"
زهرا جزء زنانی بود که  بیشتر از زنان هم سن و سال خودش  در بطن مسایل سیاسی قرار گرفته بود .لذا از ابتدا حدس میزد که صنوبر باید هوادار یکی از  جریانات سیاسی باشد. با تعجب به حرف های صنوبر گوش میداد؛ تا این جمله را شنید؛ پرسید:
" مجاهدی؟ یا چپی هستی؟"
نه مجاهدم ؛ دنبالم هستند؛ در رفتم! اومدم اینجا پیش برادرم برزو؛
زهرا با تعجب گفت ولی برزو و سعیده تو انجمن اسلامی هستند؛ یعنی هم برزو و هم سعیده ؛ خیلی  خطرناکن!
صنوبر گفت :

شنیده بودم که اونا طرفدار رژیمند ؛ اینجوری که شما میگید نمیدونستم؛ ؛ ولی من فقط هوا دار مجاهدین هستم . فکر نمیکنم برادرم با من هم بخواد کاری بکنه؛ شاید اینقدرها هم  خطرناک نباشند.  من در مزلقون  جائی  رو ندارم؛ اون یکی خو اهرمم فراری هستش! فکر میکنم اون هم جائی رو نداره بره!
خب تو میتونی همینجا بمونی تا آب از آسیاب بی افته!
آخه خیلی مزاحم میشم!
پدر مادرم حتما دنبالم رو میگیرن! وقتی همه چیز تموم شد حتما تلافی میکنم!
نه مساله ای نیست! من سه ماه تمام  یه مجاهد دیگه رو همینجا پناه دادم و پیش خودم  نیگه داشتم!  نمیدونی چه خنده دار بود؛ اول اونم مثل تو لباس میپوشید؛ بعد یواش یواش روسری هم از سرش رفت؛ بعد شد کمونیست؛  او سه ماه پیش من بود و سه ماه پیش دخترم که تو کرج هستش؛ بعد هم رفت شمال پیش پدر و مادرش ؛ الان هم میخواد بره خارج ؛ حالا یه راهی پیدا میکنه؛ اینجا دیگه جای زندگی نیست؛
صنوبر با تنی کوفته ؛ نه میتوانست بیشتر حرف بزند و نه به چیزی گوش دهد. همانجا غرق در خواب شد؛
زهرا درب اطاق را بست و برای خرید از خانه بیرون رفت!
در میانه راه با تعجب  نعیمه خانم مادر سعیده  را دید! نعیمه خانم  همیشه خودش را ضد رژیم معرفی میکرد. زهرا تا او را دید
گفت نعیمه سلام! چه خبر؟
نعیمه سلام و علیک کرد و گفت :" دو شب هستش که من نبودم؛ برزو و سعیده هم تو دانشگاه سرگرم جلسه ها هستن؛ هی میگند ضد انقلاب داره توطعه میکنه ؛ خیلی از شبها نمیان خونه. دیشب یکنفر در زده ! بهروز تو خونه بوده و فکر کرده مزاحم هستش؛ در رو باز نکرده. بهروز رو که میشناسی دیگه کاری بکار کسی نداره؛ سرش رو میکنه تو روزنامه چرت میزنه.
میگم نعیمه؛ صنوبر رو میشناسی؛
صنوبر معلومه که میشناسم؛ خواهر برزو هستش؛ تو از کجا اونو میشناسی؟

من قبلا  او را دیده ام ؛  قبل از انقلاب یک بار اومده بود اینجا؛

حالا چرا از صنوبر میپرسی؟

خب آخه دیدم برزو اینقد فعال هستش ؛ حتما صنوبر هم باید اینجوری باشه دیگه! خواستم بپرسم که اونم مثل برزو اینجوری اتیشش تنده؟
اون مجاهد هستش؛ خیلی هم ضد رژیمه! نه برزو اگه اونو  ببینه تیکه بزرگش میتونه فقط گوشش باشه؛

اوه چه وحشتناک!

خب تو هم ضد رژیمی؛ چرا با تو کاری نداره؟

ولی او مجاهد هستش   که من نیستم؛

خب مجاهد مگه چیه؟

منم از مجاهدا بدم میاد
یعنی چی مگه چیکار کردن؟

مگه ندیدی بسیجی ها رو ترور میکنن ؛

یه چیزائی شنیدم؛ ولی خیلی از این ها اهل کشت و کشتار نیستند؛

من  از مجاهد بدم میاد، اونا هم مذهبی هستند ؛ مگه مردم از این پیر سگ چی دیدن که از اونا چیزی ببینند؛ تازه این آخوند ها  اسلام رو بهتر از اونها  میشناسن !

خاک بر سرت که همه اش حرف خودت را میزنی؛ نکنه برزو و دخترت  مخت را خورده اند؟

اگر یک روز برزو رو بکشند من چیکار کنم؟

او نا به برزو چیکار دارن ؛

چرا کار دارن؛

پس با این حساب اگه یک روز صنوبر بیاد پیش شما مهمونی چکار میکنی؛

همون دم در میزنم بیرونش میکنم.

یک خورده انصاف داشته باش. یه دختر جوون بی پناه رو میزنی بیرون میکنی؟

همین روزا برزو و سعیده خدمت صنوبر و خواهرش را خواهند رسید!  این که  نمیشه ! اگه میخوایم زندگی کنیم باید دشمنا را ریشه کن کنیم؛

دری وری میگی ؟  حالا اگه بیاد مهمونی در خونت ؛ بیرونش میکنی؟
معلومه که بیرونش میکنم؛ نه بهتره بدمش دست برزو! او خودش میتونه با خواهر جنده اش چی بکنه؟

اصلا میدونی ؛ تو خودتم باید مواظب باشی!  من دیگه برام روشن شده که ضد انقلاب  نابود بشن ؛ اصلا میدونی چیه ؟ من  دیگه با تو بحث ندارم!

یعنی چی سی ساله تو محل با هم نون و نمک میخوریم حالا با من بحث نداری؛

همین که گفتم !
نعیمه رفت بسوی خانه و زهرا هم خرید خود را کرد و به خانه بازگشت!
زهرا کمی لای در اطاق رو باز میکنه صنوبر هنوز خواب بود.
رفت بسمت آشپزخانه ؛ تا برای ظهر غذا تهیه کنه. تا نزدیکی های ساعت 3 بعد از ظهر  در آشپزخانه مشغول کار بود؛ صنوبر از خواب برخاست.  وبه آشپزخانه آمد ؛ تا کمی به زهرا کمک بکند.

زهرا تا او را دید نا خود آگاه قطره ای اشک از چشم هایش بر روی صورت چروکیده اش روان شد.

صنوبر پرسید :" چی شده زهرا خانم مثل اینکه خیلی ناراحت هستی؟"

نه دخترم! چیزی نیست؛ بهتره همینجا بمونی و اصلا خودتو آفتابی نکنی چون نعیمه خانم گفت تو رو راه نمیده!

مگه فهمید که من اینجا هستم؟

نه نفهمید ولی گفت اگر یک روز صنوبر بیاد در خونه ما میزنم بیرونش میکنم.

حدود ساعت  4  بعد از ظهر  یک نفر در زد!

زهرا پرسید کی هستش؟

فریده دختر بزرگ  زهرا گفت منم؛

زهرا به صنوبر گفت برو در را باز کن غریبه نیست فریده هستش؛

صنوبر قیافه خندانی به خود گرفت و رفت جلو و  درب را باز کرد؛ میخواست خود را معرفی کند و یکباره نعیمه خانم هم که در بین راه فریده را دیده بود برای دلجوئی از زهرا  با فریده وارد حیاط شدند. نعیمه با تعجب به صنوبر  نگاه کرد؛ و محلی به او نگذاشت؛  یکراست سوی زهرا رفت و گفت:

پس تو میدونستی که صنوبر اینجاست ؟ اومده بودی ببینی که منم میدونم؛ همون حقت هستش که دیگه باهات بحث نکنم!

زهرا که هاج واج مانده بود ؛ با برخورد نعیمه بکلی عقل  و منطق خود را از دست داد .   فریده که  از دیدن یک دختر غریبه در خانه خودشان کمی  تعجب کرده بود  با خوشروئی  به صنوبر نگاه کرد ؛ صنوبر خنده روی لبانش خشک شده بود و خیلی افسرده گفت:

 من صنوبر هستم!

زهرا جلو آمد و صنوبر را معرفی کرد و گفت که فامیل نعیمه خانم هستش!

نعیمه خانم  گفت :

 من  او را با خودم میبرم.

زهرا گفت: ولی تو گفتی اگه بیاد در خونه ما میزنم بیرونش میکنم!

نه ! من میرم تو زیرزمین یه جائی براش درست کنم و بعد میام دنبالش؛ او میتونه تا یک ساعت دیگه اینجا باشه.

و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی بماند؛ بدون خدا حافظی  از درب بیرون رفت!

صنوبر و فریده و زهرا ؛ کمی در مورد صنوبر و برخورد نعیمه صحبت کردند و به این نتیجه رسیدند که ؛ آنها به صنوبر کاری نخواهند داشت؛ چرا که برزو  برادر اوست و در گذشته خیلی مهربان بوده و صنوبر را خیلی دوست داشته است. کمی بعد  پسر 12 ساله زهرا هم که در مدرسه شستشوی مغزی شده بود و همه اش از جبهه و رفتن به جبهه حرف میزد آمد ؛ آنها مشغول ناهار خوردن بودند که درب خانه به صدا درآمد؛ زهرا رفت درب را باز کند که دید دو پاسدار از دیوار حیاط  مجاور خانه نعیمه خانم داخل حیاط آنها پریدند ؛ در این حال زهرا  درب را باز کرده بود ؛ که متوجه گردید  دو خواهر بسیجی ؛ نعیمه خانم و سعیده و برزو همانند یک گله گوسفند  از درب حیاط وارد  خانه آنها  شدند؛  همگی  به اطاقی آنها  دور سفره نشسته بودند و هنوز بشقاب های برنج و خورشت  قرمه سبزی   دست نخورده بودند ؛ یورش بردند. آنها  با کفش های کثیفشان خورشت قرمه سبزی را روی گلیم کهنه پخش کرده صورت صنوبر را با پوتین های آغشته  با قرمه سبزی  روی زمین فشردند؛ وحشیانه دستانش را از پشت بستند و با تحقیر و فحاشی زننده ای او را در مقابل بهت خانواده زهرا  با خود بردند. زهرا به سعیده و برزو نگاه کرد و گفت " خدا خیرتون نده"!  در این  حال که  زهرا و فریده  گریه میکردند؛ پسر 12 ساله زهرا در اعتراض به گریه آنها گفت شما باید خجالت بکشید که در این موقع جنگ از یه منافق پشتیبانی میکنید؛ اینا باید همه بمیرند؛ چپ ها و منافقیق  بزرگترین خطر هستن برای جان امام!

زهرا گفت دهنت رو ببند تو هنوز کله ات بوی قرمه سبی میده!

تقریبا  دو هفته از این واقعه گذشته بود ؛ زنگ درب  منزل زهرا بصدا درآمد؛  زهرا که منتظر کسی نبود؛ یاد زنگ زدن صنوبر افتاد؛ با پریشانی و یاد آوری آن لحظات غم انگیز ؛ بی اختیار درب حیاط را باز کرد؛ و ناگهان متوجه  پیر زن و پیر مردی  شد که گریان  و ژولیده  با  یک بقچه ای  زیر بغل مرد ؛ جلو  درب  ایستاده بودند!

زهرا با  تعجب به آن دو نگاه کرد؛ هنوز در  شک  دستگیری صنوبر  بسر میبرد که این صحنه غم انگیز را مشاهده نمود. با تردید از آنان سئوال کرد:

شما کی هستید؟ برای چی گریه میکنید؟ نیاز به پول دارید؟ 

پیر مرد در حالی که نمیتوانست جلو گریه خود را بگیرد گفت صنوبر را  کشتند؛ خواهرش را آتش زدند؛ همه این کار ها را برزو و سعیده کردند ؛ اون یکی که سوخت ازش هیچ چیز باقی نماند؛ برای تحویل جسد صنوبر بما گفتند باید پول تیر بدهید؛   تمامی زندگی خودمان را فروختیم تا  پول تیر صنوبر رو  بدیم؛ هر دو زار زار گریه میکردند. آنقدر بر آشفته بودند که نمیتوانستند توضیح دهند بسر آن دخترشان چه آمده ؛ فقط میگفتند او را آتش زده اند؛ بی شرف ها!

 

 

 

منبع:پژواک ایران


رضا باقری

فهرست مطالب رضا باقری در سایت پژواک ایران