دارجنگه
مختار شلالوند



چندی پیش ازدوست فرهیخته دکترکریم قصیم، مجموعه کتاب «فردوسی و مردم» گرد آوری انجوی شیرازی راهدیه گرفتم که بسیارشاد شدم، بویژه که درآن به داستان زیبا وپند آموزی برخوردم بنام«دارجنگه» منظومه ای به زبان«لکی» که بی اختیارمرابه یاد مادرم و زبان مادری انداخت. این منظومه که توسط اسفدیار غضنفری گرد آوری شده دراصل توسط شاعری بنام « نوشاد وفائی» که معاصر نادرشاه افشار بوده، سروده شده است.
«ها یه وخت عمر نادر سلطانه
ظالم ژ سمی بیزار ژ گیانه»
اکنون وقت عمر نادر شاه است
ظالم از بیم او از جان بیزار است
نوشاد وفائی به طایفه «کولیوند» نسبت داده شده است، طایفه ای قدیمی از مردم لرستان که مردمی با ذوق و فرهنگ معرفی شده اند و با شاهنامه فردوسی میانه دیرینه دارند و دمخورهستند.
گفته شده این منظومه کم نظیر یکی ازجالب ترین پژوهش ها برشاهنامه فردوسی است و درمطالعات مربوط به شاهنامه بسیارارزنده است. ظاهراً تنها درفرهنگ پهلویِ دوران ساسانی است که منظومه ای این چنین، بنام «درخت آسوریک» وجود دارد که آن هم به صورت مناظره ای است بین درخت خُرما و بُز. 
دارجنگه اشاره دارد به درختِ بلوط ِکهنسالی، درسر زمین لرستان که تا حدود هفتاد سال پیش وجود داشته و چنانکه نوشته اند، درمنطقه «چگنی» لرستان درشاهراه بین بخش چگنی وکوهدشت، درسر دو راهی جاده قرار داشته که براثر گذشت زمان تنه آن پوسیده و سوراخ شده بوده

دورتا دور این بلوطِ کهن، بنا به روایات سالخوردگان، درحدود بیست گز بوده است، ده نفر به آسانی درون شکافِ پوسیدگی آن جای می گرفته اند. اینک ازآن اثری نیست ولی از ریشه های آن چند درخت جوان سر بر افراشته و یکی دو تا ازآن ها، درختان تناوری شده اند. این بلوط کهن که در بیست فرسنگی زادگاه شاعرقرارداشته است، الهام بخش سراینده آن شده که نمونه ای بارز ازتاثیر ونفوذ عمیق شاهنامه فردوسی در مردم این سرزمین است.
دارجنگه حاوی تصویرسازی‌های زیبا ازمیادین نبرد و آکنده از نام پهلوانان اساطیری ایران زمین است. این منظومه تمثیلی، حاصل گفتگوی نوشاد وفائی ویک درخت کهنسال بلوط می‌باشد که روزگاری گذارش بر سایه ‌سار آن می‌افتد و اثر زخمی کهنه را بر روی تنه درخت می‌بیند وازدیدن آن غرق اندوه می‌شود.
یک منظومه در یک نگاه

دارجنگه، چناکه اشاره شد تصویرگر میادین رَزم، عاشقانه ها و تراژیدی های اسطوره ای است و برای من «حیدربابا»ی شهریار را هم تداعی می‌کند.
دارجنگه، نه تنها راوی تاریخ اساطیری میهنمانمان است بلکه خود نیز با زخم ناسورِ سینه ی دریده اش آینه تمام نمای تاریخ پرفرازونشیب آن دوران است.
دارجنگه، راوی هزاره هاست، پای درقعرزمین دارد، و شاخ وبرگی گسترده درچارسوک جهان.
راز و رمز بودن و گفتار این درخت را شاعرِ لک زبان در می یابد و دل و جان به آن می سپارد تا داستان پر پند واندرز آن را به پند نیوشان برساند.
باری، گفتاردرخت درضمیرشاعرحکایت درد ورنج، شکست و پیروزی شاهان وپهلوانان، قیام قهرمانانِ ستم ستیز و نیز ستمدیگان تاریخ است.
تمام نگرانی بلوط پیر، این است که ظالمی او را بسوزاند و تاریخ سازان، دیده ها ودانسته هایش را واژگون سازند، سنگینی دردش چنان است که چون کوه دماوند، دود از نهادش بر می آورد.
درختی که شکوه و ابهتش دیگر دختان را خجل می کرده، خنکای سایه اش از بهشت مطبوع تر بوده، اما اکنون به روی سینه اش جایِ زخمِ تیریست یادگار خدنگ اندازی که از میانه اش عبور کرده. شکافِ زخم خَندَگ چنان وسیع است که خورشید از آن طرف سینه اش دیده میشود.

«ملاظه زام تیر گازش کِردِم دویای چوی دود دماون دردم
بلیزم زام بی اندوم بی پایان عسرین ژ دیده سیل وست او دامان»

با ملاحظه ی سینه دریده درخت، غرق اندوه می شود و دود و دردِ دلش چون دودِ دماوند بالا می گیرد و اشک چشمانش به دامان می ریزد.

شاعر، آنگاه به درخت بلوط تکیه داده، شرح حالش را می پرسد
[ای درخت به من بگو] 
چه کسی از نیاکان مرا دیده ای؟
هان درخت، بگو ای بَرز و برومند،
حسابِ تاریخِ عمرِ تو چند است؟ 
چه کسانی آمدند و رفتند و از اینجا گذشتند؟ 
چه کسی ترا با دستان خود کاشت؟ 
راستی ای درخت برومند، این زخم سینه ات چیست؟
به دست کی و چگونه بر تن ات جای گرفت؟ 
خون این بیداد به گردن کدام سرهنگ و امیر، کدام سپاهی و سردار است؟ 
خونی تو کیست؟ هان سخن بگو!!!
نا گه صدائی از بلوط پیر برخاسته، که تاریخِ کهن این دیار را پژواک می دهد،
و به زار و زار می گوید:
«ای دیوانه، چون من، تنهای بیابان شوی»!
این چه احوالاتی است که می پرسی، چرا زخم های ناسور مرا تازه می کنی، 
آن «قیامت» و وحشتِ هول را بیادم می آوری، 
چرا گریبانِ ازغم شرسته ام را می دری و سینه ام را می شکافی؟ 
آلام و پژاره خودم کافی نیست؟
چه بگویم، که تورا طاقت شمه ای ازغم هایم نیست،
واگرعرضه بدارم به سال و چند، طول می کشد، توشاعری (نازک طبع) خاطرت می رنجد.
فقط همین قدرکه نشسته ای، به سخنم گوش دار تا سرگذشتِ سرگشتگی ام، احوال ستاره ی لَنگ و طالع واژگون خود را برایت باز گویم، بدان که دردها، به دردم افزوده و آوار شده 
*** 
من نهالی بودم در دوره کیومرث، همان که با دیوان جنگید، دَدان را رام و اهلی کرد. جنگ ها دیده و آرایش های نظامی و صف آرائی سپاهیان را در روز جنگ دیده ام ، جمشید جم و آن رامشگران را که نرم و ملیح می خندیدند، سَلم و تور و ایرج و پشنگ را، خشم منوچهر به هنگام جنگ را وافراسیابِ سیاوش کش و بد خلق و خوی را ... دیده ام.
«آی چون من تنهای بیابان شوی» 
من جای بوسه شیطان برشانه های« ضحاکِ» نا پاک پسرِ مرداس و سر برآوردن جفتی مار بر شانه هایش دیده ام که خوراکشان مغز سر جوانان بود.
همینطور فریدون را، فریدونِ بخشنده که مغز پسرش خوراک مارهای ضحاک شد
قیام کاوه آهنگر، آن ستم دیده که پیش بندِ چَرمیِ آهنگری اش را پرچم کرد و برستمکاری ضحاک مار دوش سَر برداشت و درفشِ دادخواهی برافراشت و خیزش مردم و پشتیبانیِ فریدون و شکستِ ضحاک و زندان کردن او را در قله دماوند، دیده ام .
قارون کشواد پسر کاوه آهنگر، سیمرغ آن مرغِ افسونگرِ چارهِ ساز را، سام و نریمانِ دیو بند، زالِ زر و آن رکیب و ران و یال و کوپال را، گستهم و توس کینه خواه را دیده ام .
دلیریِ رستمِ دستان و رخش وفادار، هفتاد و هشت پسر گودرز، کیخسرو، جام جهان نما و آن تاج و تخت طلا را دیده ام.
دویست و سی سال ملوک و طوایف، ایرانیانِ ترسان و لرزان و نگران را دیده ام.
***
چنانکه پیداست، کاکلِ منظومه دار جنگه به شاهنامه حکیم فردوسی وصل است و یک قدم ازتاریخ باستان و سربلندی و شکست و دادخواهی پهلوانان آن جدا نمیشود وهمانطور که ابتدا گفته شد تمام دل نگرانی از این معناست که تاریخ مان در لالوی پلشتی های روزگار دچارآلودگی شود.
از همان اول، این منظومه به درخت بزر و برومند بلوط تکیه داده و همانا تاریخ را تکیه گاه می کند.
*** 
در اینجا ازدو سرهنگ، دو فرمانده و امیر لشکر که «داو جنگ بستند» واعلام جنگ کردند، سخن می گوید: جنگ افروزان فرصت چنین روزی را از خدا می خواستند، ایلچی ها فرستادند، فرستاده ها وسفیرهاشان نامه ها شان را آوردند وبردند، و دیدم وعده جنگ شان را در پای من(درخت بلوط) بستند و من می دیدم. 
همین قدر می دانم که شیپورِ جنگ بصدا در آمد. به شمشیر های آخته دست بردند، بانگ طبل و شیپور جنگ و هیاهوی سواران توامان برخاست، رزم درگرفت، غبارمیدانگه به آسمان پیچید، کلاه و کله وسر و دست در میدان تلمبار شد واز گوشت و پوست و اجساد سربازان جوی خون روان گشت.
من اما پا در قعر زمین، ایستاده و حیران مانده و نظاره می کردم.
ناگهان دیدم سواری رستم شیوه ای کلاه دیو مِغفَر کرده و پوست ببرجوشن نموده، چنانکه سنگین تر ازسامِ سوارمی نمود، درمقابل و رو در روی وی سرداری سَهمگین و ترس آفرین با اُبُهت تمام قرار داشت، اما با دیدن سوارِ رستم آسا، برخود لرزید واز او حذر کرد و به سان «شغاد»، که از خوفِ سر پنجه رستم خود را در پناه درختی مخفی کرد، آن سوارِ سهمگین نیز تنه مرا حایل کرد تا از چشم او دور باشد، اما سوارِ رستم نشان (اردشیر، احتمالا اردشیر اول یا دراز دست) تیری به چله کمان نهاد که دو پرعقاب برآن پیوسته بود ناگهان صدای «قاژه» تیر و کمان بر خاست از تن من گذر کرد و بر پیکر سردار سهمگین نشست، او سرنگون شد و به خاک افتاد، من اما با زخمی چنین عمیق درسینه ام بر روی پای خویش ماندم.
ناگهان دد و دام از کوه و بیشه بیرون شدند ولاشه و گوشت و پوست افتادگان را خوردند. 
چنان می دانم که مرغی پرواز کنان به روی شاخه ای ازمن نشست تا تماشاگر آن قیامتِ جاری، آن قتلگاهِ سهمگین شود، گاهی به لاشه ها نگاه می کرد، گاهی به بیابان، گاهی به تیمار و پاک کردن و مرتب کردن پرو بال آغشته به خونش می پرداخت. جنگ جویان هر کدام به خانه هاشان رفتند، من اما ماندم که پای رفتنم نبود، فقط نظاره می کردم.
***
سراینده در این جا چنانکه دیدیم، به اوج تراژیدی ای که دیده می پردازد وآشکارا به دنبال رستم گونه ای می گردد چنین است که سردار ایرانی را در شمایل رستم دستان با ساز و برگِ و جوشنِ «ببر بیان» و مِغفَر «دیو سفید» می بیند، نجات بخشی که آمده تا کار را به انجام برساند.
ونیز اشاره ای به شغاد برادر ناتنی رستم دارد. داستان شغاد آن نا برادر رستم در شاهنامه فردوسی چنان است :
{ شغاد برادر نا تنی رستم در دشمنی با وی طی توطئه ای او را به نخجیرگاه دعوت می کند و بر سر راه او خندق های آغشته به شمشیر و سنان آلوده تعبیه می کند، نا گاه رستم و رخش در یکی از خندق ها سقوط می کنند، و درانتها رستم به آخرین تیری که پیش از مرگ از درون خندق رها می کند شغاد را که از ترس سر پنجه رستم به پشت تنه درختی مخفی شده به ضرب تیر و کمان به درخت می دوزد و بیجان می کند}. 
باری درخت برومند که پای رفتن ندارد به جا می ماند، تا همچان راوی تاریخ باشد و باز هم سخن می گوید:
بهرام بهرامان دیده ام که با مشت گورخر افکند، انوشیروان و وزارت بوذرجمهر را، عاشقانه خسرو شیرین و شبدیز را، رزم رستم پیلتن و سهرابِ یل و غمنامهِ مرگِ پسر به دست پدر را و بهرام و گرگینِ خونخوار را تاعهد شیرویه ستمگر که پدر کشت تا شاه شود، اما بخت اش به نیمه ماهی طول نکشید.

دورانی پر آشوب و درهم، خاطره ها ملول و آسایش کم، سرور و شادمانی اندک و ستمکاری فراوان.
در انتهای این منظومه عبرت انگیز، شاعر از ناپایداری و بی وفائی دنیا می گوید:
دنیا بی وَرَن اصلش بر باده اوله کسی که وای باده شاده
اَر گنجت پِربو وینه سلم و تور کس مال دنیا نوردن وَ گور
اندرزم یَسَه پی دنیا دوسان، دنیا دمی کَه چی شارو بوسان.

اصل دنیا ببر با د است 
ابله کسانی که به مال و دنیا شادند 
اگر گنجه های سلم وتور را داشته باشی تهیدست می روی 
این دنیا پرستان بدانید دنیا دمیست چون پایان یک بوستان 
***
منظومه دارجنگه به زبان لکی
1-هام سران وختی 
ژَ روژان روژی
ژوختان وختی
2- چون قیس پوشیاویم ژ کَل پوس رختی
رام کنان او پای عالی درختی
3- سر نه کهکشان فلک برده وی 
پای محکم نه قعر زمین کرده وی
4- شاناوی شاخی شاخ و برگ اودویر
پی نشیمن گای میر و برناو پیر
5- فضاش فرح بخش هوای معتدل 
دارل کل ای ترس بلنگیش خجل
6- حنک تر ژ سای طوبی سایش بی
راگی را و یارخلق نه پایش بی
7- نه رو سینی بی زام تیر گازی
یای گاری رس خدنگ اندازی
8 - چوی جا قلنگ گاز فرهادی اظهاربی
ژولاوه سومای حوو لیش دیار بی
9 - مه تماشای زام تیر گازش کردم 
دیاوه چوی دوی دماوان دردم
10- آمام تکیم دامه و وداره وه
و ودار منه روزگاره وه
11- پرسیام ای درخت برز برومند
کس نزان حساو تاریخ سال چند
12- کی ژ ورنیان ورنیت دین
کی آما لوا ژی راوه چین
13- ژ عمرت چنی چن سال و یردن
کی تو دس نیشان ای دیار کردن
14-ای زامه چیشن و در ینتن 
کام سرهنگ داخل دین حوینتن
15- دیم دنگی آما ژ ولا داره و
ژو دار یی تاری دیاره وه
17- ای حوالاته مپرسی چنم
منمائی آد اورستاخیز ونم 
18- موینی ای زام و ناسور کفت
مشکافی جامی یخی خم بفتم
19- اگر بوا چام شمی ژ دردم
عرض کرم القاب حناسه سردم
20- و سال و نیمی نمه چو ژ ور
تو نازک طبعی مرنجوت خاطر
21- هر تا نیش تنی گوش در او دنگم
تا بیان کم حال ستاره لنگم
22- بزان ای در دوین کفتن وی و وی
نمام بیم نه دور کیومرث کی
23- جنگ سیامک و دیوانم دین
هوشنگ او سپاه اوسانم دین
24- کیومرث کر هوشنگم دین
او صف آرای تیپ روی جنگم دین
25- بزم شاه جمشید جم بنم دین
او رامشگران راز خنم دین
26- پادشاهی ضحاک مرد اسبم دین
دس و بال و تیخ گرشاسبم دین
27- جفتی مار نه دوش ضحاکم دین
جا ماچ شیطان نا پاکم
28- فریدون او بیخ و بنیادم دین
علم کاوه حدادم دین
29- سلم و تور وایرج و پشنگم دین
قهر منوچر روی جنگم دین
30- شاه افراسیاب غضب خوم دین
پیران و هومون جنگجوم دین
31- شابی نوذر شهزادم دین
قارن و کشواد بن حدادم دین
32- سام ونریمان دیو بنم دین
ژسام زیادی ترمه چنم دین
33- زال و سیمرغ و گوپالم دین
او رون ور کیب و او یالم دین
34- پادشایی زو گرشاسب شام دین
گستهم و هم طوس کینه خوام دین
35- شاهی کیقباد زر بخشم دین
دلیری رستم اور خشم دین
36- تنی طبیعت کاوسم دین
ظریفی زر اسب بن طوسم دین
37- هفتادو هشت کر گودرزم دین
هر کری ساوی یی مرزم دین
38- کیخسرو او جام گیتی نماوه
او مرصع تاج و تخت و کلاوه
39- کی پشین و اسب و گشتاسبم دین
دانش و حکمت جاماسبم دین
40- اسفند یارم او جوشن دین
او رو هم نبرد تهمتن دین
41- شای بهمن دینم دین
داوا داوا او برزینم دین
42- های بهمن دارا بی دارا
یک یکم دیه ژلام و یارا
43- دویس و سی سال ملوک طوایف
ایرونی دیه مغشوش وخائف
44- تومرز دو سرهنگ داوشان بستن
هانای روژشان ژ خدا گستن
45- ایل چی نامه شان آوردن بردن
وعدهء جنگشان نه پای من کردن
46- هر او ساز انام طول جنگ خیزا
بانگ هی ژ هر دگ سپا وریسا
47- دست بردن او سیف داخل بین و هم
رزمشان پیچیا بی و توزو و تیم
48- کله و سر ودس روی میدان کو بی
لاشه و پوس گوشت حوین آو جوبی
59- دیم شهسواری و نیهء تهمتن 
کله دیو مغفر پوس بور جوشن
50- مرصع تاجی پسکیاوی نه سر
زر بف قبایی کرده وی نه ور
51- نه پشت اسبی سنگین ترژ زسام
ژ نوهء کیان اردشیر و نام
52- آما روی و روی سرداری ژو سر
سردار سیمناک لیش کردی حذر
53- چون شغاد ژ خوف سر پنجه روسم 
خوی داوه پیوار مه گِرت او روی چم
54- سردار خدنگی نه چلهء کمان
پیوست کرده وی چوی زال زمان 
55- دیم خیزیا قاژء تنگ چو گل زر
قیژه سه کوزهء مسکو چو دال پر
56- ژ مه گذر کرد ژ او دیارا
تاپر نیشت او خاک نمناک صحرا
57- سردار کفت نه خاک من مانمه پاوه
ووخطر نایاب ناسور ناماوه
58- ددو دام ژکوی و وپشه سرکردان
لاشه وگوشت و پوس شهیدان حون یردن
59- هر او سازانم ملی کرد طیران
نیشت اوشاخ مه پی عزم سیران
60- گاه سیر لاشه گاه تماشای چول
گاهی و تیمار پر و بال مشغول
61- جنگ کرل لوان اوماء وای ویشان
مه پا نا روا مانم و جی شان
62- رزم اردشیر اولادء ساسان 
شایی اردوان ژوبی هراسان
63- شاپور شاپوران پیل و دشمن بن 
هرمز هرمزان ما چنی طلحن
64- قباد قبادان اردشیران گشت
بهرام بهرامان گور افکن و مشت
65- مصلف بهرام چوبینم دین
او گرز و گوپال ژوبینم دین 
66- عدل نوشیروان و ابوذرجمهر
چنی بد بختی بختک وزیر
67- سیر سرو تاج پرویزم دین
تماشای شیرین وشو دیزم کردن 
68- بزد رستم و سُویراوم دین
سر خسرو پیل ثراوم دین
69- گیو و فریبرز و زوارم دین
بهرام وگرگین خونخوارم دین
70- تا گه وعده وخت شیروی ستمگر
پدر کشته کرد نیشت او جا پدر
71- شاهیش نکیش ماهیا او نیمه
هر کیخدائی بی و بی شاهی
72- هر دهنشینی کی نشینی بی
هر رو دستاخیز سر زمینی بی
73- جهو پر آشوب دینه ور هم بی
خاطرل ملول آسایش کم بی
74- ژ او ازدما بسی شام دین
چن کوچ و خیلان گذر گام دین
75- چن پادشاهان شاه صفی نسب
ژ لا و یردن چوین یوز و ادب 
76- ها یه وخت عمر نادر سلطانه
ظالم ژ سمی بیزار ژ گیانه
77- دشمن فراری عرصه شان تنگه
اقبال اولاد شاه صفی لنگه
78- «نوشا» امانت ویت مدرو خم 
ی جیفهء دنیا خواه زیاد خواه کم
79- ار پوشیای نوشیا گر و لیش سنی
ورنه ممانو پی شخصی هنی
80- دنیه مویران به با دار باده
اوله کسیکه وی دنیا شاده
81- دنیه دیه سی بسی سلم و تور
کس مال و نیا نور دی و گور
82- ترسم ظالمی لیم بدی آگر
بیلم وا برو بادر ار بادر
83- کوتا بو ژ روی زمین خاک پام
کس نیو تویلی بکارو اولا

منبع:پژواک ایران


مختار شلالوند

فهرست مطالب مختار شلالوند در سایت پژواک ایران 

*دارجنگه [2019 Jan] 
*شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد [2019 Jan] 
*سیاوش‌کُشی، رسم دیرین روزگار [2018 Oct] 
*چنین گفت رُستم به اسفنديار  [2018 Aug] 
* مامان عمو تفنگ نداشت [2018 May] 
* خیمه شب بازانِ شهرِ ما ‏  [2018 Apr] 
*بازهم ۶۷ [2017 Sep] 
* تابستان ۶۷ هنوز میسوزد و دود می کند  [2017 Aug] 
*پناهنده [2017 Jun] 
*دوستی‌های بی‌مانندش  [2017 Apr] 
*«زندان یونسکو» و درختان تنومندش [2016 Oct] 
*قاتلانی که با خمینی به جهنم رفتند [2016 Sep] 
*فایل صوتی آیت‌الله منتظری و مفتشان عقیده [2016 Aug] 
* «یه مرد بود یه مرد» [2016 Jan] 
*دل نوشته ای برای دوست نازنین عباس رحیمی که همچنان زندگی را می سراید [2015 Dec] 
*قتلعام شصت و هفت و گل‌هائی که پَرپَر شدند [2015 Aug] 
*تهمت و افترا دیگر اثر ندارد [2015 Apr] 
* دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد! [2015 Apr] 
*ردیه نویسان [2015 Feb] 
*اسیر کشی سال شصت و هفت، درد ها و درس ها [2014 Sep] 
*گزارش ۹۳ و انتظاری که بر آورده نشد [2014 Aug] 
*مادر و چشمان پر از اندوهش [2014 May] 
*نامه سرگشاده ایرج مصداقی و شرح یک درد. [2013 Jul] 
*کوچه خاطره ها و طوطی داش اکل [2013 Feb] 
*«حاج‌آقا رضا» پایش را از گلیم‌اش دراز تر می‌کند [2012 Jul] 
*اوین ویران شوی  [2012 Jun] 
*کُچیرِ سر به دار [2012 May] 
*مادر کوگی به فرزندان دلاورش پیوست  [2011 Nov] 
*به بھانه ی انتشار کتاب رقص ققنوس ھا و آواز خاکستر [2011 Sep] 
*پيکار با تبعيض جنسي ، خانم آندره ميشل ترجمه‌ي زنده ياد محمد جعفر پوينده [2011 Mar] 
*که می رویم به داغ بلند بالائی [2010 Jan] 
*کمال؛ به خاک افتاده عشق، یادی از کمال رفعت صفائی [2009 Dec]