بابک تختی: پدرم کشته نشد، خودکشی کرد

بابک تختی می گوید: تختی را نکشتند. من تصور می‌کنم تختی رفته بود هتل به این امید که شاید یکی سراغش بیاید و نجاتش بدهد. وگرنه می‌توانست برود باغ خودش. تختی آگاهانه دست به این انتخاب زد. نمی‌توانست پیش‌بینی کند که ۱۱ سال بعد انقلاب خواهد شد و آقای ساعد دچار گرفتاری می‌شود وگرنه در هتل این کار را نمی‌کرد. تختی در آخر زندگی راهی برای مبادله عاشقانه با مردمش را نداشت. نه می‌توانست کشتی بگیرد، نه می‌توانست انقلاب کند، نه می‌توانست از مصدقش دفاع کند. هیچی برایش نمانده بود. این بزرگترین مانعی بود که از عهده حل کردنش برنیامد.
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

بابک تختی (تنها فرزند غلامرضا تختی) تایید کرد پدرش کشته نشده بلکه خودکشی کرده و دروغ شهیدسازی تختی را جلال آل‌احمد شروع کرد.

بخش‌هایی از اظهارات فرزند تختی را در ادامه بخوانید.

من بیش از ۲۰ سال پیش در ایران وقتی دنبال اسناد و مدارک درباره پدرم بودم راهم کشیده شد به وزارت اطلاعات. آن‌ها به من گفتند سری به هتل آتلانتیک زدی یا نه. من با صاحب هتل که از سال ۴۶ آن را در اختیار داشت صحبت کردم گفت چطور بابک جان نیامدی این همه سال قاتل پدرت را ببینی. من در طول راه دچار عذاب وجدان بودم که باید خودم می رفتم هتل یا کس دیگری را می‌فرستادم.

همه از اول انقلاب می‌گفتند این هتل لانه زنبور و متعلق به ساواک بوده است. این فقط پوششی بوده که تختی را به قتل برسانند. وقتی من آقای ساعد مدیر هتل را دیدم و از مصیبت‌هایی شنیدم که به خاطر مرگ تختی در آن هتل رفت، مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی فارسی کردم و گفتم تختی خودکشی کرده و همه کسانی که تختی را دوست دارند به آقای ساعد یک عذرخواهی بدهکارند.

[پاسخ بابک تختی به جمشید مشایخی] مساله خودکشی در زمان مرگ پدرم در سال ۴۶ به طور مکرر تکرار شد. چیز تازه‌ای کشف نشده است. این اضمحلال کامل فرهنگی است. در مملکتی که فقط یک رادیو تلویزیون دارد و دسترسی به وسایل فرهنگی ساده نیست، به سادگی همه چیز را به ابتذال می‌کشانند. آقای مشایخی می‌گوید تختی نمی‌توانست با زنش زندگی کند.

اصلا این تختی‌ای نیست که شما می‌شناسید آقای مشایخی! اصلا تختی لات و لمپن نبود. زنش را دیده و می‌دانسته بی‌حجاب است. معیار‌ها و ارزش‌هایشان با شما تفاوت داشته است. تختی مگر مثل شما عقب مانده بود که نتواند از زنش طلاق بگیرد. منظور شما اختلاف نیست، منظور شما اینست که شهلا به تختی خیانت کرده و تختی نمی‌توانست این را تحمل کند و خودش را کشت. این چه استدلال بیهوده احمقانه‌ای است؟

دروغ شهیدسازی تختی را جلال آل‌احمد شروع کرد. او به دروغ گفت تختی را کشتند. این باعث و بانی بسیاری از اتفاقات غلط شد. آقای ساعد خیلی ستم کشید. چند بار زندان رفت. رفت پیش مرحوم طالقانی و به ایشان گفت اگر ما قاتل تختی هستیم یا ما را بکشید یا بگذارید زندگی خودمان را بکنیم. تا قبل از انقلاب مادرم قاتل تختی بود و بعد از انقلاب آقای ساعد شد.

سازندگان فیلم اول تختی پیش آقای ساعد رفته بودند. آقای ساعد این چیز‌ها را که به من گفته بود برای آن‌ها و صد نفر دیگر تعریف کرده بود. من آخرین نفری بودم که شنیدم. آقای ساعد گفت شما این را در فیلم نمی‌گذارید. آن‌ها قول دادند بگذارند. اما فیلم دوباره‌‌ همان روایتی بود که اولین بار بعد از انقلاب در روزنامه جمهوری اسلامی خواندم و گفته بود ساعد یکی از ستون‌های ساواک بود.

عین همین روایت در فیلم آمده است که این هتل را یکشبه درست می‌کنند برای تختی و جمعش می کنند. آقای طالقانی باعث این شد که این فشار را از ایشان بردارند. ولی این روایت تا سالی که من رفتم پیش ایشان، در سال ۷۸، برای من مساله بود که چرا رفته هتل و چرا این هتل؟ فکر نمی کردم این هتل الان در تهران وجود داشته باشد که حالا مدیرش باشد که من بتوانم با ایشان صحبت کنم.

در اینکه تختی مصدقی بود، تردید نیست. او در مسابقات آخرش با کنفدراسیون دانشجویان دیدار کرد، خیلی هم به آن‌ها علاقه داشت. حتی به آن‌ها گفته بود باید رادیکال‌تر از جبهه ملی برخورد کنیم. این را آقای دکتر خسرو پارسا به من گفته که هنوز هم در قید حیات است و در تهران زندگی می‌کند. من یکبار با صداوسیما مصاحبه کردم، برمی گردد به زمان مرحوم حاتمی. من از علاقه تختی به مصدق گفتم. آن زمان با مهارتی این مصاحبه را پخش کردند و کلمه مصدق را از آن درآوردند. من به این خاطر دیگر با صداوسیما مصاحبه نکردم.

تختی را نکشتند. من تصور می‌کنم تختی رفته بود هتل به این امید که شاید یکی سراغش بیاید و نجاتش بدهد. وگرنه می‌توانست برود باغ خودش. تختی آگاهانه دست به این انتخاب زد. نمی‌توانست پیش‌بینی کند که ۱۱ سال بعد انقلاب خواهد شد و آقای ساعد دچار گرفتاری می‌شود وگرنه در هتل این کار را نمی‌کرد. تختی در آخر زندگی راهی برای مبادله عاشقانه با مردمش را نداشت. نه می‌توانست کشتی بگیرد، نه می‌توانست انقلاب کند، نه می‌توانست از مصدقش دفاع کند. هیچی برایش نمانده بود. این بزرگترین مانعی بود که از عهده حل کردنش برنیامد.

 
دلیل خودکشی تختی همین است که پسرش می‌گوید
پارسینه:‌از میان ۵۰ دقیقه گفته‌های بابک تختی در ویدئوی منتشر شده اخیر، آنچه به دل می‌نشست راستش نه چهره بر افروخته پسر جهان‌پهلوان در دفاع از اتهامات به مادر درگذشته‌اش که فلسفه خودکشی تختی از نگاه پسر بود.

اینکه بابک گلایه کند از جبر زمانه ، حق اوست. او فرزند یک ظلم تاریخی‌ست.ظلمی که به مادرش روا شده در نبود پدر. از وقتی خود را شناخته سایه‌ای سنگین را به دوش کشیده که کودکی اش را شکلی دیگر کرده است. مادری داشته که در ۴ ماهگی یکی از دیوار پریده با قمه بکشدش چون متهم به قتل پدرش بوده است. پدری که تمام کودکی‌اش مدام می‌شنیده خود را به خاطر مادرش کشته است. این اما پایان قصه اش نبوده و بعد از انقلاب، انقلابی که خودش چه شیفته از روزهایش در همان گفت و گو سخن گفته درباره اش، ورق بر می‌گردد ، پدرش می‌شود جهان‌پهلوان شهید.

شهیدی که به گفته بابک از دل سروده‌های جلال آل احمد بر آمده و مشکل این می‌شود که چنان آسمانی اش می‌کنند تا دیگر کسی را یارای گفتن درباره واقعیت‌هایش نباشد. تختی به نظر همان طور که پسرش می‌گوید خودکشی کرده اما نه آن طور که جمشید مشایخی گفته به خاطر اختلاف خانوادگی و نه به خاطر آنچه لمپن‌های لات قبل انقلاب گفتند، خیانت همسرش. حتی به خاطر بیماری و از دست دادن توان جنسی اش. او احتمالا احساس پوچی کرده وقتی جبر زمانه، فشار ساواک و نارفیقی رفقایش او را در حصر قرار داده بود.

کشتی برایش همه چیز بوده. او که می‌خواسته دل مردمش را شاد کند. او که ابزاری غیر از کشتی برای نشان دادن عشقش به ملت نداشته و بال‌هایش را ساواک و بقیه چیده بودند. زندگی‌اش هم اگر دعوا داشته که داشته اما او که عادت داشت برای لبخند مردمش پشت هر حریفی را به خاک بمالد ، چه در زندگی برایش مانده بوده؟ چیزی که با آن مردمش را خوش کند؟ مصدق شان را از حصر درآورد یا فاطمی‌شان را زنده کند؟ نه او را دیگر یارای این همه شکست نبوده. آری بیایید باور کنیم، تختی کشته نشده بود. او مرگ را به اختیار انتخاب کرد چون راهی غیر از مرگ برایش نبود تا شرمنده مردمش نباشد.

منبع:پژواک ایران