PEZHVAK - E - IRAN ........... پژواک ایران  
 


کمال؛ به خاک افتاده عشق، یادی از کمال رفعت صفائی

مختار شلالوند

شاعری مبارز و آزادیخواه، از دنیای آتش و الماس و اندوه

 

من اگر به بیابان بدل شوم

شهروند شما نخواهم بود

 

فرودگاه هیٍثرو لندن، چون همیشه پرجنب و جوش بود و غرق در هیاهو. مسافران، اغلب شاد و خندان بودند از دیدار یاران و آشنایان، و نیز گاهی دلتنگ از جدائی و آغاز فراق. در کنار، شرقی اندوهگینی را می دیدی با کوله باری از درد و رنج غربت و تبعید که از بدِ روزگار چشم تَر داشت و گویی جدا ماندن از اصل خویش را می نگریست.

نگاهی به ساعتم انداختم؛ مطابق برنامه ای که بر تابلو اعلام شده بود، نیم ساعتی می شد که هواپیما بر زمین نشسته بود، اما هنوز از کمال خبری نبود.‌ هرچند با توجه به نوع پاسپورت پناهندگی و بخصوص گیر دادن های بی دلیل مقامات فرودگاه، این قبیل دیرکردن ها عادی به نظر می رسید.

کمی دلواپس شده بودم، چون یک ساعتی به انتظار می گذشت. با خود می گفتم: مبادا مشکلی برای کمال پیش آمده باشد؟ در این هنگام ورود خانواده ای به محوطه نظرم را جلب کرد. ترکیب آنها، زن و مردی بود و دو کودک خردسال با قیافه هایی ایرانی. پیش از این من خانواده کمال را هرگز ندیده بودم. نگاهم از مادر به بچه ها و سپس به سوی مردی که همراه‌شان بود، غلطید.

مرد، لباس تمیزی به تن داشت. کاپشن قهوه ای رنگ بلند و کلاهی شبیه آنچه سیسیلی ها بر سر می گذارند. نگاه نگران و ناشاد هر چهار نفر نشان می داد که به دنبال آشنایی می کردند. تفاوت میان آنها و سایر مسافران بوضوح آشکار بود. غربت و افسردگی را می توانستی از قیافه و رفتارشان ببینی. مرد، از پشت عینک بزرگ شیشه ای که از بالا تقریباً به لبه ی کلاه سیسیلی اش چسبیده بود، مرا شناخت. دست بلند کرد و از همان دور با صدای گرفته ای گفت: سلام!

در فاصله آخرین دیدار با کمال تا امروز، چنان بر او گذشته بود که از دیدنش خشکم زد. باورم نمی شد؛ نمی توانستم یا نمی خواستم باور کنم که او کمال است. اما برق نگاه آشنا، صدای زنگ دار و لهجه غلیظ و دلنشین شیرازیش جای تردیدی نمی گذاشت. دلم ریخت و بغض گلویم را فشرد. از خود پرسیدم: آیا این کمال است؟ چه شد آن خرمن موهای مشکی و پرپشت؛ آن سبیل پرصلابت؛ گونه های برآمده و شانه های ستبر و استوار؟ در واقع از کمال چیزی نمانده بود جز پوستی بر استخوان. اما چشمانش و نگاهش چون«تیزی الماس» با همان درخشش همیشگی، پرفروغ و صمیمی، تمام صورتش را پوشانده بود.

 
کمال به من نزدیک می شد، اما من احساس می کردم پاهایم در اختیارم نیست. قادر به حرکت نبودم. گویی خون در رگ هایم ماسیده است. بالاخره نمی دانم چگونه بر خودم مسلّط شدم. سعی کردم وضعیت را عادی جلوه دهم. می خواستم همه علاقه ام را یکجا و یکباره به او پیشکش کنم. حس غریبی به من می گفت: این آخرین دیدار با کمال خواهد بود. اشک در چشمانم دوید، جست زدم و کمال را در آغوش گرفتم. لحظاتی به همان صورت گذشت. دلم می خواست فریاد می زدم چرا؟ چرا کمال باید به این زودی چون شمع بسوزد و آب شود؟

صورت و پیشانی بلندش را فراوان بوسیدم، به او و همراهانش خوش آمد گفتم و همچنان که دستش در دستم بود، به سمت خروجی فرودگاه روانه شدیم.

 

نمی دانم مسافت فرودگاه تا خانه چگونه طی شد. به خانه که رسیدیم، کمال کاملاً خسته بود و به استراحت احتیاج داشت. روی تختخوابِ کنار اطاق نشست، کیفش را باز کرد و کتاب شعری را بیرون آورد و به دستم داد؛ از آخرین کارهای کمال بود با عنوان« پیاده»، که به تازگی چاپ و منتشر شده بود. او این کتاب را با آرزوی تحقق بهترین روزها، پیشاپیش برای من امضاء کرده بود. کمال پاهایش را روی تخت کشید و به آرامی به بالش پشت سر تکیه داد و من در حالی که نگاهم روی شعر پشت جلد کتاب مانده بود، از اطاق خارج شدم:

این که بر گرد خورشید می چرخد

زمین نیست

جنایت است

 

وقتی با سینی چای برگشتم، دیدم کمال روی تخت نشسته و آمپولی را از جعبه اش خارج می کند. کمی سراسیمه به نظر می رسید. درد به سراغش آمده بود. مرا به اسم صدا کرد و گفت:« اینها آمپول مرفین است و هر شش ساعت یکبار بایستی تزریق شان کنم.» آمپول های مرفین را بیمارستان در اختیار کمال گذاشته بود. و حالا بر اثر شدت درد، او مجبور بود هر سه ساعت یکبار آنها را به بدن خود تزریق کند: «... وقتی درد شروع می شود، گویی استخوان هایم را لای پرس گذاشته اند.»

آمپولی را که از جعبه درآورده بود با پنبه الکلی استریل کرد و گلوگاه آمپول را با اره کوچکی که همراه داشت، خط انداخت و سپس با فشاری آن را جدا کرد. تمام محتوای مرفین را به درون سرنگی که از قبل آماده کرده بود کشید. هوای اضافه داخل سرنگ را خالی کرد و آن را به کناری نهاد.

از شدت درد دستهایش می لرزید. پای چپ خود را روی تخت دراز کرد. دو طرف شلوار اطو خورده اش را گرفت و آن را تا انتهای ران بالا کشید. به ناگهان قلبم فرو ریخت. عضلات تمام قسمت های پا به کلی آب شده بود. به همین خاطر کاسه زانو، بین دو استخوان ساق و ران بسیار بزرگتر از حد معمول به نظر می رسید. آثار به جا مانده از سوزن تزریقات بر ران کمال دلت را ریش می کرد.

 

 

پنبه آغشته به الکل را بر پوست ران کشید و با انگشتان لرزان پوست ران را کاملاً بالا نگاه داشت تا به هنگام تزریق، سوزن به استخوان اصابت نکند. سپس آمپول را به پوست کشیده شده فرو کرد و ماده تسکین دهنده درد، در بدنش روان گردید. بدین ترتیب کار تزریق پایان گرفت. کمال، پس از جمع و جور کردن وسايل تزریقات، کلاه لبه دار را از سر برداشت و کلاه پشمی دست بافی شبیه کلاه کوهنوردان به سر گذاشت و پتوی پایین تخت را تا روی سینه بالا کشید و دقایقی بعد به خواب رفت.

 

کمال در سفر قبلی خود به انگلستان گاهی از درد معده رنج می برد، ولی آن را جدی نمی گرفت. او گمان می کرد زخم معده دارد، در صورتی که به بیماری مهلک سرطان مبتلا شده بود. از آن پس و بعد از تشخیص بیماری، چند عمل جراحی بر روی معده کمال انجام گرفت و تنها یک پنجم از معده او باقی مانده بود. در نتیجه جهت تأمین مواد غذایی مورد نیاز ناگزیر بود روزانه گاهی ده بار غذا بخورد و گاهی ده بار استفراغ کند. وضعیتی که به گفته خودش از« شرایط درگیری های فاز نظامی سخت تر می نمود.»

 
 
 

امشب

ویران ترین شب دنیاست

درد، همچون کسوف اعلام ناشده می آید

و انحنای ماه را به مشتی خطوط درهم شکسته تبدیل می کند

 

در طول اقامت خود در لندن که قریب به یک هفته به درازا کشید، کمال با تنی چند از اعضاء کانون نویسندگان ملاقات هایی به عمل آورد. ضمن دیدار با یکی از نویسندگان در تبعید، از کمال خواسته می شود تا شعر بلند پیاده را با صدای شاعر ضبط کنند و کمال به رغم این که از درد دائمی رنج می برد، با این پیشنهاد موافقت می کند. پیش از شروع ضبط، کمال به تزریق مقدار زیادی مرفین نیاز داشت تا بتواند دو ساعتی در مقابل درد طاقت فرسا دوام بیاورد. آنگاه کمال خواندن را آغاز می کند:

با تمام باران های دنیا چهره ام را می شویم

و دست بر تمام اشیاء می کشم

نه!

کابوس نیست

این جاده را می نویسم

و سفر می کنم

تا فرسنگی دیگر

دیگر هیچ نخواهم داشت

مگر چشم های شما

و فوج گنجشکان بیابانی

که در توقفی کوتاه

مردگان شان را از زندگان شان کسر می کنند

و می پرند.

برگی بر چشم می گذارم

برگی بر آب

...

 

کمال در ادامه شعر بلند خود که در ۲۳ فراز تنظیم شده، چون مادری که عزیزش را از دست داده باشد، بر زمین دست می ساید، خاک و خاکستر و برگ بر سر و روی می افشاند و با زبان«زعفران و ابریشم» مویه ساز می کند؛ برگی بر چشم می گذارد و برگی به آب می دهد.

فضای محل ضبط دگرگون می شود و همگان با چشمانی پُر و تنفری دیرینه که درون را می آکند، در سکوتی تلخ فرو می روند. شاعر نیز غمبار، اما با صدایی رها و بغضی بی انتها می خواند. شعرش شیره جانش بود و چون شهاب بر سر اقتدار«سود و کلاه خود» فرو می بارید؛ بر وفاداری خویش نسبت به اصول و آرمان های مردمی پای می فشرد و تمام تنفّر خود را نثار جرثومه های پلیدی می کند که بوی گند دهان خود را مزوّرانه با عطر مقدسات دین خدا می پوشانند:

بارانی که می بارد

هر چیزی را خواهد شست

مگر اندوهی را که در جان من گشت می زند

می دانم

در من هر چیزی می تواند به چیز دیگری تبدیل شود

مگر نفرت از خدایان سال های مرگ

 

شاعر، سر بازایستادن و توقف ندارد و از پهلو گرفتن نیز بیزار است:

آه

تا پهلو نگیرم

بر سنگ شنا می کنم

فصل شکار چه طولانی است!

 

باری، کمال در سال ۱۳۳۵ در شهر شیراز دیده بر جهان گشود:

از کودکی

بر قالی کوچکی که نخ نما می شد

پدرم را بیاد دارم

و غمگین ترین خیابان های جهان را- پائین برج زندان کریم خان زند.

 

کمال تحصیلات اولیه خود را در شهر شیراز گذراند. در سال ۱۳۵۸ به تهران رفت و وارد دانشکده هنرهای دراماتیک شد. وی در همین سال نخستین کتاب شعرش بنام«چرخشی در آتش» را به چاپ رساند و سپس به عضویت کانون نویسندگان ایران درآمد.

کمال، نسبت به مردم عشقی آتشین داشت و در روزهای نبرد و مقاومت علیه دیکتاتوری سلطنتی، در درگیری های مردمی با مزدوران شاه شرکت می جست. در جریان همین درگیری ها با مجاهدین آشنا شد. در فروردین سال ۶۰ به ناگزیر به زندگی مخفی روی آورد و در زمستان سال ۶۱ به کردستان اعزام گردید. در کردستان روزی ۱۸ ساعت کار می کرد؛ هر کاری که لازم بود. کمال در عین حال عضو هیأت تحریریه رادیو و نشریه مجاهد بود.

کمال، بیش از ده سال بی درنگ و بی امان علیه رژیم جهل و جنایت، علیه استبداد و ارتجاع جنگید تا این که به تدریج در می یابد که با سازمانش نمی تواند ادامه دهد و به تلخی در جستجوی سنگری دیگر از آنان جدا می شود. از بابت این جدایی، بسا نیش و طعن ها، زخم زبان ها و تهمت ها که به ناحق و جفاکارانه علیه کمال روا داشته می شود و خاطرش را به سختی می آزارد: «آنچنان می خواستند خاموش کنند تا خلایق هم فراموشش کنند.» از این پس دورانی سخت و بحرانی برای کمال بوجود می آید. او تلاش می کند تا حرفش را بزند و توضیح دهد که چرا و به چه علت سنگر و سازمانش را ترک گفته است. شعر کمال در این دوره شعر حسرت و اندوه و دریغ است که در دفتری با عنوان«در ماه کسی نیست» گردآوری شده است. شاعر، البته اهل سرخوردگی و یأس نیست و طی سالیان با گوشت و پوست دریافته که تا ظلم هست، مبارزه هست و گویی بشر را از مبارزه گزیری نیست.

نه!

هزار بار اگر این خانه ویران شود

من چاه نشین و بیابان گرد نخواهم شد

همیشه می شود

باز شاخه آورد

برگ آورد

عشق آورد

و آشیانه ساخت

همیشه می شود گفت:

جنگلی دیگر!

 

کمال، خود را یک هنرمند تبعیدی می دانست و پس از جدایی از سازمان مجاهدین بار دیگر به کانون نویسندگان ایران در تبعید پیوست و همچنان تا آخر به آرمان های مردمی و انقلابی وفادار ماند و با هرگونه سازشکاری و موجه نمایی های مماشات طلبانه در قبال رژیم استبدادی آخوندی بی محابا به مقابله پرداخت. کمال«گوزنی» را می مانست که هیچگاه«شاخ بر زمین نسائید» و ولایت هیچ شاه و هیچ شیخی را برنتابید. او که زمانی«شاد» بود، از این که در«پایتخت مذهب و مرگ» حیات مرتجعین و استبدادیان را با«نارنجک و سیانور در می نوردید» در آخرین دفتر شعر خود همچنان بر سر ارتجاع فریاد می کشد:

گم شوید!

زیر تمام سنگ هایی که بر ما فرود بارید

گم شوید!

من اگر به بیابان بدل شوم

شهروند شما نخواهم شد.

 

مسافرت کمال به لندن و دیدار با دوستان، پس از یک هفته به پایان رسید. او به پاریس بازگشت و دیدار بعدی من و جمع کثیری از دوستانش با او به فاصله دو ماه در گورستان معروف پرلاشز بود.

کمال در ۲۲ فروردین ماه ۷۳ پس از یک دوره طولانی بیماری و درد جانکاه، در بهار زندگی چشم از جهان فرو بست و چنان که خود«کشف» کرده بود، «عشق، همچون عقابی از کاکلش صعود» کرد.

یاد و خاطره این شاعر مبارز و انقلابی برای همیشه گرامی باد.

 

 


منبع: پژواک ایران


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین


   

نسخه‌ی چاپی  
ارسال مقاله به دوستان



دیگرنوشته‌های
مختار شلالوند   در آرشیو سایت   پژواک ایران:




   [تاریخ ثبت: 20 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:Alborz]  [  ]  
من به سهم خودم از آقای یغمایی بخاطر توضیهاتشان [http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=18395] تشکر می‌کنم. ضمن گرامیداشت یاد این عزیز در خاک آرمیده، امیدوارم که در این رابطه از قضاوتهای ناعادلانه خود داری شود.   

   [تاریخ ثبت: 19 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:مهدی موسوی]  [ ....................................... ]  
/ اما کمال به عنوان یک عضو جدا شده از مجاهدین و تحت تاثیر فضای پیرامونش در مخالفت با مجاهدین راه دیگری را رفت، من در مخالفت او ایرادی نمی بینم و بارها گفته و نوشته ام مخالفت و انتقاد حقی است که نباید سرکوبش کرد، زیرا سرکوب منتقدان یشتر شخص مورد انتقاد را به تباهی می کشد تا انتقاد کننده را، اما اوبعدها زیر بیانیه ای را امضا کرد که اطلاعات نادرستی را تبلیغ می کرد و در آن نوشته شده بود که مجاهدین در سال 1368 درقرارگاههایشان زندان درست کرده و اعضای ناراضی خود را محبوس کرده اند. این درست نبود. باید درست انتقاد کرد و حقیقت را گفت و از دایره انصاف و مروت خارج نشد. من در آنموقع در قرارگاههای مجاهدین بودم و مجاهدین نه تنها زندان نداشتند بلکه پاسداران اسیر را هم آزاد می کردند.من به عنوان یک رزمنده که در قرارگاهها زندگی می کردم و شاهد واقعیت بودم و در اعتراض به این بیانیه یاداشتی نوشتم که منتشر شد. اسماعیل وفا یغمایی. / من اهل حزب و سازمان وتشکیلاتی نیستم. اما در این شرایط حساس حیفم آمد که سکوت پیشه کنم. و آنچه که به ذهنم رسیده است را بازگو نکنم. و تهمت را بخوانم و بیخیال از روی آن رد بشوم . آنهم نه یکبار و صدبار. هرچند این دروغ ها و تهمت ها درد مردم را دوا نمیکند و بر عمر رزیم ناسپاسان قاتل نمی ازاید. و اما نظر من. با توجه به شهادت آقای یغمایی. دیگر روا نیست که مغرضین و متوهمین و نا آگاهان . تنها به قاضی بروند و هر دروغ طبی و خبری و سیاسی را به خورد خوانندگان بدهند.این مرحوم که در اصل له شده زیر تانگ ستم خمینی دجال بود و امثال اینان. با تمام این توصیفی که از ایشان شده است . نباید دروغ و تهمت به این سنگینی را به رزمندگان آزادی وارد میکرد و پرونده خودش رانزد حقیقت جویان خراب میکرد. خمینی جلاد گفته بود . یک دروغ . مرجع را از مرجعیت عزل میکند و برای همین خود شیطانش از دید و دیده مردم شریف ایران به گور سپرده شده است.کسی که تهمت به این سنگینی را به مجاهدین زد و اصلا بروی خودش نیاورد . میتوانست انقدر پاک و صاف باشد که بخاطر مرگ طبیعیش مجاهدین دراز بشوند./ همسرایان همسانند /و همنوایان همسو /.کسی که کینه شتری نسبت به مجاهدین دارد. باید از دروغ ها و توهم ها و تهمت های هر کسی علیه دشمن فرضی اش . ناجوانمردانه سود ببرد. آخر ای اشرف مخلوقات ! توکه خودرا ضد رژیم میدانی!!چگونه ضربات مستمر ارتجاع و استعمار رابه مجاهدین . تفسیر و تعبیر شعر یک بیمار تهمت زن میدانی!؟و دیگری که نصف رفتن این شاعر را به حساب مجاهدین واریز میکند.خوشا بحال ملت در زنجیر ایران با اینهمه دروغ و تهمت . از سوی مدعیان براندازی رزیم خمینی !؟ضمن طلب رحمت برای این جوان ازدست رفته . امیدوارم ره گمکردگان راه حقیقت و جوانمردی و انسانیت و قضاوت درست و نازکدلان اهل نوشتن و رفتن .بجای زدن به رزمندگان فداکار و مقاوم راه آزادی . بر فرق خامنه ای پلشت و انصار جائر و متجاوزش بکوبند و از آقای یغمایی بیاموزند که در این رابطه هرچیز ی را بجای خودش بر رسی میکنند. حافظ خام طمع . شرمی از این قصه بدار عملت چیست که فردوس برین میخواهی.   

   [تاریخ ثبت: 19 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:حمید]  [  ]  
انچه که مختار عزیز بخوبی منعکس نکرده است درگیری کمال با رهبری مجاهدین است. باید گفت "در ماه کسی نیست" اساسا در افشای رهبری آقای رجوی سروده شد. نمی دانم چرابازگشت به کانون نویسندگان تا به این حد برای کمال اهمیت پیدا کرد و فکر می کنم برخی اشتباهات او از همین جاناشی شد و فشارهایی که کانونی ها به او وارد می آوردند بدون آنکه در جریان جزئیاتی که آقای صادق نوشته است باشم. مشکل کمال با آقا و خانم رجوی و برخی دیگر از کادر رهبری مجاهدین تنها بر سر امضای یک افشاگری و زندان و... نبود. او برعلیه یک رهبری توتالیتر و ارتجاعی شوریده بود. در ماه کسی نیست هم بیان این شورش بود. بهر حال کمال در فقر و رنج طاقت فرسای بیماری اما آزاد و انسان رفت. و رو سیاهی ماند به رهبران مجاهدین که در درگیری خود با با کمال از کثیفترین شیوه ها در لجن مال کردن او استفاده نمودند. آقایان حمیداسدیان (که او را کرگدن سیب زمینی خوار ) و یغمایی( که او را مزدور و بریده) خطاب می کردند در این راستا سنگ تمام گذاشتند و به اعتقاد من آقای یغمایی علیرغم همه توضیحات و توجیهات هنوز از خود در این رابطه انتقادی در خور نکرده اند و یک معذرت خواهی صاف و ساده را به کمال بدهکارند.   

   [تاریخ ثبت: 17 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:صادق]  [  ]  
یاد آر ز شمع مرده یاد آر! بادرود به روان شاهر بزرگ و با استعداد کمال رفعت صفایی و همدردی با خانواده او و یادی از میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل که به خواب دهخدا آمد و به او گفت چرا نگفتی فلانی جوان افتاد و دهخدا همان شب مسمط زیبای یاد آر ز شمع مرده یاد آر را سرود. ما هم میگوییم کمال افسوس که جوان افتاد و دنیای ادبیات ایران یکی از نو آورترین و خوش قریحه ترین شاعران خود را از دست داد. افسوس که کمی دیر در پرلاشز حاضر شدم تا وداع آخر را بنمایم اما واقعیات ادبی و عاطفی را نباید با مسایل سیاسی مخلوط کرد و از دایره انصاف دور افتاد. روی این میز و با این عکس های متاثر کننده و دردی جانکاه که از سرطان کشید نباید راجع به کمال قضاوت سیاسی کرد. کمال زمانی که از مجاهدین جدا شد هنوز سرطانش شناخته شده نبود و سرحال و خوش بنیه و شاد و مثل همیشه خوش تیپ و خوش اندام بود. دوستان پاریسی ما به خوبی می توانندشهادت بدهند و نیز س - ش . وقتی از کنار مجاهدین رفت، جز احترام از آنان ندید. این او بود که شروع کننده بود. به یک باره همراه با دو سه جدا شده نسل اول تابلوی زندان ها و شکنجه گاه های رجوی را برافراشت و خیلی هم تند. هنوز نسل بعدی از قماش جانورانی مثل کریم حقی به صحنه نیامده بودند. کمال و این دو سه نفر به قدری زیاده روی کردند که حاجی سید جوادی هم زیاد تحویل شان نگرفت و در جواب نامه آن ها به خودش نوشت شما هم از جنس رجوی هستید. هر چند که خود حاجی سید جوادی بسیار پارا از حریم حقیقت و انصاف بیرون نهاد و زندان های نادیده رجوی را در بوق و کرنا کرد. به گواهی اسناد تنها در این نقطه بود که مجاهدین وارد شدند و از خودشان دفاع کردند. اما چرا کمال عزیز ما یک باره چرخش کرد؟ او در ایران عضو کانون نویسندگان بود. در فضای آن روز فرانسه و از چمله قضیه سیته یونیورسیته همراه مجاهدین با کانونیان درافتاد و چند موضع گیری دیگر. وقتی از سازمان بیرون رفت، عطش زیادی برای پیوستن مجدد به کانون داشت. اما مهدی خان بابا تهرانی فرصت را برای گرفتن قیمتی از او غنیمت شمرد. شرط عضویت اش شد جبران مافات و موضعگیر تند علیه دوستان سابق اش. کمال این کار را کرد. و اطلاعیه هایش یکی پس از دیگری بیرون آمد پیرامون زندان های رجوی. زمانی که مجاهدین به پاسخگویی پرداختند، کانون در دفاع از او یک اطلاعیه داد که البته از کانون عجیب بود. اما واقعیت این است که این اطلاعیه را خود خان بابا نوشت و انشای اوست و با روابطی که داشت آن را به کل کانون تحمیل کرد. بخشی از اکتیویته کمال در کانون در این مقطع در کتاب 5 جلدی ارزشمند مسعود نقره کار آمده است. انتقاد به مجاهدین همواره خوب است اما اگر خارج از دایره انصاف باشد در دراز مدت اثرش را از دست خواهد داد و علیه مدعی آن عمل خواهد کرد. و باز با درودی دگر بار به روان زنده یاد کمال که جوان افتاد   

   [تاریخ ثبت: 17 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:Alborz]  [  ]  
یک سوال و خواهش از آقای اسماعیل وفا یغمایی: من اطلاع چندانی از مسا یل مابین آقای رفعت صفائی و مجاهدین ندارم. من هم به عنوان یک هوادار ساده بیشترین منابع اطلاعاتیم انتشارت خود مجاهدین بود، که آن هم چیزی جز تعریف و تمجید از خود و سانسور مخالف نبود و نیست. شما در حول و حوش جدایی آقای رفعت صفائی مطلبی نه چندان مهربانانه و از همان نوع ادبیات مجاهدینی در رابطه با ایشان نوشته بودید. آیا همچنان از آن نوشته تان دفاع می‌کنید و یا اینکه موضعتان ناشی‌ از همان شیوه رفتاری مرسوم در مجاهدین بوده است؟ صادقانه از شما خواهش می‌کنم مقداری در این رابطه روشنگری کنید.   

   [تاریخ ثبت: 16 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:ایرج شکری]  [  ]  
«در ماه کسی نیست» تنها بیانگر اندوه نبود، بازتاب خشم هم بود و تاکیدی بر اعتماد به نفس او هم بود اگر چه به درستی و بی مبالغه گقت:«با جهاز جنگی من قمقه ای نیست/ من می روم که تشنه بمیرم». بینید آن چه را که او بیست سال پیش در شعر بلند در ماه کسی نیست گفته بود، امروز چگونه به حقیقت پیوسته است:« کسی که از اقتدار مشترک گریزانی/ بنگر که باد /آرام آرام/ ارتفاع پلکانها را می جود/ و طوفان/- به ناگهان-/ حیات اقتدار مجرد را». آن بیماری جانکاه او شاید از عوارض رنج روحی عظیمی بود که از نامردمی «طرّاری»ی کشید، که نقدینه اعتمادش را صادقانه در کف او نهاده بود. او در این شعر بیش آن که غمگین باشد، ستیزه جو بود. ستیز با خودمکاگان خود شیفته:« سرخوش نباش که بر تارک تکامل موعود/ مُقام داری/ در تو برج توّهم دیرپای نادانی است/ بی تو/ من / شاعر خواهم بود/ تو اما بی من/ پاسبان اقتدار تاریک خویش خواهی بود/ زیرا/ تو آن مفتّشی / که حتی/رویای دوستان خود را/ در جستجوی معصیت/ می کاود/ تا امامتی بی تهدید را/ نصیب برد/[...]/ رخسار تو آن قدر تکرار شد/ که زخم/ در جان فرزانگی/[...]/ به یاد آر!/ آرمانمان را از شانه هایمان بر گرفتی/ و نامت را/پس پشتمان نهادی». یادش گرامی باد.   

   [تاریخ ثبت: 16 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:امرالله ابراهیمی]  [ Awaye_Yaran@yahoo.com ]  
شادروان کمال رفعت صفایی واقعاً غریبانه رفت . با اینکه سالها با جانیان حاکم بر ایران مبارزه کرده و شاعر و نویسنده مبارزی هم بود، گمنام ماند. رژیمی ها دشمن قسم خورده اش بودند و مجاهد ها هم با قضاوت های غیرمنصفانه و تهمت های ناروا او را آزردند. شگفتا ! بعضی از دوستان و همرزمانش که از نزدیک با او بودند و او را خوب می شناختند صرفاً برای اینکه منافع روحی آنها به خطر نیفتد، حاضر نشدند یک کلمه از او بگویند و یا بنویسند. کمال فقط با درد جانکاه سرطان معده مواجه نبود . درد عشقی که دشمنش شده بود تا آخرین لحظه حیاتش با او بود. او را از نزدیک نمی شناختم و جز چند مکالمه کوتاه ، دیالوگی هم با او نداشتم ولی زمان دفنش لحظه ای به جسدش خیره شدم ، نگاهی به پیرامون انداختم در همان چند دقیقه با تمام وجودم او و آن دردی که کشیده بود را حس کردم. خواستم مراسمی برای او تدارک ببینم اما کسی حمایت نمی کرد. با کانون نویسندگان که کمال سالها عضوش بود تماس گرفتم. گفتند با آقایان رضا علامه زاده و نسیم خاکسار صحبت کنید. با هر دویشان اتفاقاً در یک جا صحبت کردم آقای خاکسار فرمودند « اگر مراسم سیاسی نباشد کانون به شما سخنران می دهد ». مشکل ما هم فقط سخنران نبود آنهم یک مراسم غیر سیاسی برای فردی که عمرش را در سیاست و مبارزه گذراند بود ، چه کسی را خشنود می کرد؟ آقای شلالوند، دست مریزاد ! که یادی از او کردید. البته شما را متاسفانه نمی شناسم ولی از آقایان اسماعیل وفایغمایی ، مهدی تقوایی ، ابراهیم آل اسحاق ، جمال بامداد و ...... انتظار می رفت حداقل در سالگرد این مبارز از دست رفته که سالیان در کنارشان مبارزه کرده بود ، چند خط بنویسند تا یاد و خاطره او زنده بماند.   

   [تاریخ ثبت: 15 Dec 2009]   [ارسال‌کننده:رفعت]  [  ]  
کمال يکي از هزاران قربانيان رژيم و يکي از ده ها قرباني تهمت افترا مجاهدين بود   

پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹ 
 ۲۹ ژوئیه ۲۰۱۰

مقاله
تازه‌ترین مطالب

نامه سرگشاده شادی صدر به کانون وکلای دادگستری  شادی صدر

شروط و مبانی سرنگونی رژیم ولایت فقیه  فرهاد اسلامی

هجمه خطی به خامنه ای ؛ زمینه چینی برای نفی اصل ولایت فقیه   محمود خادمی

ابهام تازه پیرامون برنامه اتمی ایران؛ تولید بمب هیدروژنی یا رآکتور گداخت   رضا تقی زاده

گزارشی از زندان رجائی شهر به هر آنکس که گوش شنوایی دارد  سعید ماسوری

همسوئی فمینیسم و اکولوژی سیاسی   جلال ایجادی

شانه تکان دادیم و زخم شانه ها را تکاندیم  هژیر پلاسچی

مرجع تراشى و نزول موقعيت فتوى: واگذارى استقلال حوزه‌هاى علميه‌ى شيعه   مجید محمدی

تعقیب سیاست زمین سوخته در کردستان  عارف نادری

عوامل بازسازی استبداد، بعد از انقلاب 57 چه کسانی بودند؟(8)  فرید راستگو

متولدین عراق در راس ارکان حکومت ایران  

«بیت رهبری»، اتاق تاریک سیاست ایران (۲) 

ناامنی در محیط کار، کارگران در ایران!  اسماعیل مولودی

هنرپيشه يا خيانت پيشه ؟  

تمامیت خواهى اسلامگرایى نقطه توقف ندارد   مجید محمدی

شهرام امیری، محصول دوران مماشات  حسن داعی

نيروی جانشين کجاست؟  اسماعيل نوری‌علا

سلام بر دکتر علی جوان
ليزر گازی، مي‌توانست سال ۱۹۳۰ اختراع شده باشد
  همنشین بهار

بیت رهبری، اتاق تاریک سیاست ایران 

ما محاربيم يا تو؟  شهره آزاد

گفتگو با «عـروس زمان» و تفاوت آن با «سکولاریسم وارداتی»   منوچهر جمالی

«هرکول فرهنگی» و شرمساریِ تاريخیِ ما  مسعود نقره‌کار

فراز و فرود قرارگاه خاتم‌الانبیا، عسلويه در اغماء   رضا تقی زاده

جند الله دوگام به پس یک گام به پیش  ایرج شكری

ماجرای تبدیل شدن غـوره به انگـور!  پویان انصاری

جنبش سبز، هر روز یک گام به پیش  کورش گلنام

شيوا نظرآهاری فعال حقوق بشر؛ از کودکی تا هفت ماه در زندان  

فتواى خامنه‌اى در مورد التزام به ولى فقيه؛ «سنگ قبر حاكميت قانون»  مجید محمدی

60 کیلومتر اتوبان در تصرف «اراذل و اوباش و مصادیق آشکار فسق و فجور» یا دوستداران زندگی؟  حنیف حیدرنژاد

قانون اساسی و آینده جنبش سبز   محمود خادمی

ادامه‌ی فهرست ...

 

فهرست موضوعی

* سیاسی 

* اجتماعی 

* اقتصادی 

* فلسفی و تئوریک 

* تاریخی 

* گوناگون 

* اندیشه 

* معرفی و نقد کتاب 

* زنان 

* حقوق بشر 

* افراد و نهادهای سرکوبگر رژیم 



pezhvakeiran@gmail.com
pezhvak-e-iran dot com 2007  ©
Webmaster:Razieh Matini