دنیا در انتظار تصمیم دونالد ترامپ درباره نحوه حل اختلافات آمریکا و ایران است. اینکه ترامپ دیپلماسی را ادامه میدهد یا جنگ را انتخاب میکند و اگر به راه جنگ برود هدفش تغییر رژیم است یا خیر یا اگر هدفش سرنگونی نظام ایران باشد، آیا از عهدۀ این کار برمیآید یا نه، پرسشهایی هستند که مطرح میشوند.
سخنان دونالد ترامپ در سخنرانی سالانهاش در کنگرۀ آمریکا، چنان بود که گویی رئیس جمهوری آمریکا هنوز باب دیپلماسی را باز نگه داشته و برای گشودن دروازۀ جنگ به یقین نرسیده است. یورونیوز در گفتوگو با مهدی ذاکریان، استاد دانشگاه در رشتۀ روابط بینالملل و کارشناس مسائل آمریکا، جنگ محتمل ایران و آمریکا و امکانات تهران برای فرار از جنگ یا سرنگونی را به پرسش گذاشته است. آقای ذاکریان در اواخر اردیبهشت امسال، در جریان مذاکرات ایران و آمریکا و پیش از حملۀ اسرائیل به ایران، گفت: «ترامپ با مذاکره، دامی بزرگ در برابر ایران گشوده است»؛ حدسی که درست و دقیق بود. مهدی ذاکریان که در اواخر مرداد ماه امسال به یورونیوز گفته بود: «جمهوری اسلامی به جراحی اساسی نیاز دارد»، در این مصاحبه میگوید جمهوری اسلامی فرصت اصلاح را از دست داده و در مجموع شانس چندانی برای بقای حکومت مذهبی ایران قائل نیست. آقای ذاکریان رضا پهلوی را میداندار اصلی تحولات آتی ایران میداند و در انتهای این گفتوگو، نظراتش را دربارۀ خاندان پهلوی و شخص رضا پهلوی، به تفصیل بیان کرده است.
جناب ذاکریان، به نظرتان جنگ تازهای در راه است یا اینکه ترامپ از جنگ منصرف میشود؟ دوم اینکه، اگر جنگ شود، محدود خواهد بود یا براندازانه؟
هیچ جنگی در جامعۀ بینالمللی جبری و محتوم نیست. کشورها جنگ و صلح را انتخاب میکنند. معمولا کشورهایی که به منافع ملی خودشان اهمیت میدهند، از جنگ اجتناب میکنند؛ مگر اینکه جنگ در راستای افزایش منافع ملیشان باشد. اگر ایران تسلیم شود، منافع ملی آمریکا تامین میشود. اگر ایران تسلیم نشود، ترامپ جنگ را آغاز میکند. ایران دو راه بیشتر ندارد. راه تسلیم که خط بطلانی بر همۀ سیاستهای ایدئولوژیک در ۴۷ سال گذشته است. راه جنگ هم، با توجه به اینکه توان نظامی آمریکا از سال ۲۰۰۷ بیشتر از توان نظامی همۀ کشورهای عضو سازمان ملل شده، معنایی جز باخت ایران ندارد. اما دربارۀ کیفیت جنگ، باید بگویم رویۀ ترامپ چنین است اگر جنگی را شروع کند، ابتدا سیلی محکمی میزند تا طرف مقابل همۀ شرایطش را بپذیرد، اگر شرایط ترامپ پذیرفته نشود، نیروی نظامی آمریکا در حملۀ دوم چنان ضربهای میزند که جابجایی صورت گیرد. مثل آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد و یا، به شکلی دیگر، آنچه بوش پسر در عراق انجام داد؛ با این تفاوت که این کار را، برخلاف حملات و حضور آمریکا در افغانستان و عراق، به گونهای انجام نمیدهند که زمان و منعفت را از دست بدهند. به همین دلیل آمریکا الان عده و عُدۀ چشمگیری را آماده کرده است تا اگر گزینۀ اول جواب نداد، گزینۀ دوم جواب دهد. اما یک طرف ماجرا هم ایران است. اگر ایران در آغاز جنگ پیشدستی کند، جامعۀ بینالملل با همدلی بیشتری به حضور آمریکا در این جنگ نگاه میکند. ضمن اینکه توسل ایران به عملیات پیشدستانه فاقد ادلۀ حقوقی قابل اتکاست.
اگر در حملۀ محدود و مؤثر آغازین، رهبر جمهوری اسلامی حذف شود، شانسی برای جمهوری اسلامی باقی میماند تا بقیۀ ارکان نظام بتوانند دستفرمان نظام را عوض کنند و با آمریکا به توافق برسند؟ ظاهرا باقی نهادهای نظام جمهوری اسلامی نمیتوانند رهبر این نظام را عوض کنند. اگر ترامپ این کار را برای آنها انجام دهد، ممکن است آنها در برابر ترامپ تسلیم شوند تا از بین نروند؟
باید دید که از نظر ترامپ، آیا یک فرد یا جریان خاص علت شکلگیری سیاستهای نظام جمهوری اسلامی است یا کلیت این نظام علت این سیاستها است؟ تا سال ۲۰۲۰ باور ترامپ و جامعۀ جهانی این بود که در نظام سیاسی ایران یک گروه اصلاحطلب وجود دارد که میخواهد با دنیا کار کند و یک گروه رادیکال هم وجود دارد و آمریکا و سایر کشورهای جهان باید کمک کنند که ایران از رادیکالیسم فاصله بگیرد. به همین دلیل استراتژی «هویج و چماق» را در قبال ایران در پیش گرفته بودند. ولی چنین نگاهی تا سال ۲۰۲۶ از بین رفت و الان راهبرد «تغییر رژیم» در دستور کار قرار گرفته؛ راهبردی که با فقدان مشروعیت سیاسی در داخل و اعتراضات سراسری ملت ایران در دی ماه تقویت میشود. رهبریِ پیشبرد این سناریو هم در دست اسرائیل و مجری آن ایالات متحدۀ آمریکا است. یعنی لابی اسرائیل در آمریکا، اروپا، ژاپن، استرالیا و در سراسر جهان این نکته را جا انداخته است که حکومت ایران یک بازیگر غیر قابل اصلاح و غیر قابل معامله است و در داخل نیز برای مردمش مشروعیت ندارد. لذا راه حل ونزوئلا، که بالاترین مقام را برداشتند و کار را به دست کس دیگری سپردند، قابلیت تطبیق با وضعیت فعلی جمهوری اسلامی را ندارد.
اگر قبل از حملۀ آمریکا، خود نظام جمهوری اسلامی بتواند رهبرش را عوض کند و آشکارا نشان دهد که میخواهد سیاست خارجیاش را عوض کند تا نابود نشود، به نظرتان کار به کجا میکشد؟
در این صورت توانسته است رویکرد تازهای را به جامعۀ بینالمللی نشان دهد تا سرعت فرایند سقوط رژیم کاهش یابد. اما این رویکرد به سرعت آسیب میبیند؛ برای اینکه نظام نتوانسته به مطالبات مردم خودش پاسخ دهد. مشکل جمهوری اسلامی تغییر رهبر یا رئیسجمهور و سایر آدمها نیست. مشکل این نظام، تغییر نگرش و سیاستگذاریها نسبت به مردم کشورش، به اقتصاد جهانی و نظام بینالمللی است. امروز نه اروپا، نه آمریکا، نه استرالیا و نه حتی کشورهای منطقه و نزدیک به ایران، سیاستهای حکومت ایران را در منطقه و جامعۀ بینالمللی و حتی در داخل ایران تایید نمیکنند. تا این سیاستها به صورت بنیادین دستخوش تغییر نشود، شانس موفقیت این حکومت به عنوان بازیگری که منافع ملی خودش را تامین کند و به پیشرفت برسد، منتفی است. ممکن است الان بتواند خودش را برای چند صباحی نجات دهد و سقوط نکند اما یک دولت ورشکسته با مردمی ناراضی و منزوی در جامعۀ جهانی نمیتواند تداوم داشته باشد و پیشرفت کند. یعنی اگر شانس خارقالعاده بیاورد میشود مثل کرۀ شمالی. یعنی یک کشور ضعیف اما دارای بمب اتم.
اگر سایر ارکان و چهرههای نظام، آقای خامنهای را کنار بگذارند، قاعدتا تغییرات بنیادینی هم در سیاست داخلی این نظام پدید میآید.
از آنجا که همۀ افراد داخل نظام یا مرتبط با نظام، از اصلاحطلب گرفته تا اصولگرا، از وسطبازان تا بوروکراتها، منافع فردیشان تامین شده، لذا دل کندن از منافع شخصی و روی آوردن به سیاستهای معطوف به منافع ملی، برایشان بسیار سخت است. جمهوری اسلامی دانمارک نیست که مدیران مطیع آن دارای تقوای ملی باشند یا مکانیسم نظارتی محکمی داشته باشد تا این آدمها کاملا کنترل شوند. ما با مافیای تحریم مواجه شدیم که هنوز هم از تحریمها دارند بهره میبرند. به همین صورت با مافیای قدرت مواجه شدیم که از پست و مقامشان لذت میبرند بیآنکه در پی رفع بدبختی ملت باشند. نیز با مافیای اقتصاد مواجه شدیم که از ثروتشان دارند لذت میبرند. ما حتی در آموزش عالی با مافیا روبرو هستیم. یعنی افراد بیسوادی که حتی استادتمام هم شدهاند اما شجاعت علمی بیان یافتههای علمی برای باز شدن گرههای کشور را ندارند و دربارۀ مسائل موجود کشور سکوت کردهاند یا بدتر اینکه مجیزگویی میکنند. یعنی ممکن است یک نفر جراح قلب هم باشد، آدمها را بکشند و وظیفۀ او این باشد که از جان انسانها دفاع کند، ولی بگوید معترضان بیوطن و تروریست بودند؛ در حالی که رئیسجمهور و استاد دانشگاه هم هست. وقتی ما با چنین مافیایی روبرو هستیم، کار بسیار دشوار میشود. در هر سیستمی آدم بد و خوب وجود دارد. در سیستم جمهوری اسلامی هم آدمهای خوب ممکن است پیدا شوند ولی تعدادشان روز به روز کمتر شده و هر وقت هم خواستند اقدامی به نفع منافع ملی انجام دهند، کنار گذاشته شدند. نمونهاش، کنار گذاشتن دکتر ظریف و آقای طیبنیا از دولت پزشکیان بود. در حالی که ظریف میتوانست در سیاست خارجی و طیبنیا هم در اقتصاد میتوانست روزنهگشایی کند. بنابراین چگونه چهرههایی از داخل نظام میتوانند تغییر ایجاد کنند آن هم در سطح تغییر رهبر یا تغییر سیاستگذاریهای بنیادی؟
در پاسختان این نکته مستتر بود که اصلاحطلبان هم در عمل تبدیل شدهاند به مانعی برای اصلاح این نظام. بله؟
قطعا چنین است. برداشتتان کاملا درست است. اگر اصلاحطلبان خواهان این بودند که منافع ملی و مطالبات مردم تامین شود، در چرخۀ قدرت چنین میکردند. یا در اعتراضات اخیر کشتار مردم را محکوم میکردند. اصلاحطلبان، حتی رهبر اصلاحطلبان، در قبال کشتار اخیر سکوت کردند. آقای خاتمی حتی از پزشکیان تشکر کرد. آنها سکوت و تشکر کردند تا زمانی که مهندس موسوی کشتار را محکوم کرد و یک بار دیگر از تغییر قانون اساسی حرف زد. سپس اصلاحطلبان، با تاخیر بسیار زیاد، چیزکی گفتند و در واقع خودشان را زیر چتر آقای موسوی پنهان کردند و از این طریق مدعی شدند که با مردم همدردی میکنند. ولی حتی حاضر نشدند کشتار مردم را محکوم کنند. کسانی که در سختترین شرایط زندگی مردم، کنار مردم نایستند، قطعا در جاهایی سود میبرند. آنجاها یا عرصۀ قدرت است، یا عرصۀ ثروت یا جاهایی مثل آموزش عالی و نهادهای فرهنگی دیگر برای وجههسازی مصنوعی. خلاصه در جایی، منفعتی نصیبشان میشود. ضمن اینکه فساد و رانت و اختلاس فقط در جبهۀ اصولگرایان دیده نمیشود؛ در بین اصلاحطلبان هم چنین اموری کم نبوده. حداقلش این است که برخی از اصلاحطلبان از ابتدای انقلاب دارای قدرت بودند اما حاضر نشدند گردش نخبگان را عملی کنند و اجازه دهند جوانان و نیروهای شایسته در سطوح گوناگون قدرت حضور پیدا کنند. الان بسیاری از متخصصین و نیز جوانان توانمند ایران، کشور را ترک کردهاند اما برای نور چشمی های اصلاحطلبان در سطوح مختلف سیاسی و مدیریتی و اقتصادی و دانشگاهی و فرهنگی جایابی شده. وانگهی این دعوا، دعوای حیدری-نعمتی است. اگر داخل اینها بروید، پیوندهای میان اصلاحطلبان و اصولگرایان در حفظ قدرت، بسیار عمیق و فراوان است. همۀ این امور دست به دست هم داده و یک نارضایتی وسیع و یک بدبینی عمیق، که به احتمال زیاد مبتنی است بر ادلۀ قوی، در میان مردم بوجود آمده و کلیت اصولگرایان و اصلاحطلبان را مورد پذیرش قرار نمیدهد. وسطبازان و بوروکراتها که در چشم مردم منفورترند چون از هر دو آخور چرا میکنند و برای همه تب میکنند الّا برای مردم. لذا هر دو گروه و سایرین که به دروغ خود را غیرجناحی مینامند از قانون اساسی فاصله گرفتهاند. مهمترین فصل قانون اساسی «رعایت حقوق ملت» است. هم اصولگرایان و هم اصلاحطلبان در رعایت حقوق ملت ناتوان بودهاند. به جای اینکه از بالاترین مقام کشور رعایت حقوق ملت را مطالبه کنند، از یکدیگر سبقت میگیرند برای کرنش در برابر رهبری. از این طریق، هر کدام به نوعی به قدرت و ثروت رسیدهاند و در بحرانهای ملی، به جای اینکه کنار مردم بایستند، سکوت میکنند و به پستوهای خانهشان میخزند.
شاه عباس در سال دوم سلطنتش، پیمان صلحی با دولت عثمانی امضا کرد و بخشهای زیادی از ایران را به عثمانیها واگذار کرد. مشخصا آذربایجان و کردستان و لرستان و چند منطقۀ دیگر. این کار را انجام داد تا قزلباشها را در داخل ایران مهار کند و منطقۀ وسیع خراسان را از اشغال ازبکان خارج سازد. نهایتا دوازده سال پس از امضای آن پیمان صلح، به سراغ عثمانیها رفت و آنها را از غرب ایران بیرون کرد و شهر تبریز را هم پس گرفت. البته آقای خامنهای در کهنسالی به سر میبرد ولی ممکن است این رویکرد را انتخاب کند؟ یعنی تسلیم ترامپ شود تا جمهوری اسلامی باقی بماند، به امید اینکه بعدها کس دیگری در این نظام، بتواند آنچه را که او از دست داده، بدست آورد؟
به باور من نظامهای ایدئولوژیک، بر پایۀ این اصل که هدف وسیله را توجیه میکند، و نظامهای فقاهتی بر پایۀ اصل «الضرورات تبیح المحظورات» گاه این گونه عمل میکنند. سابقۀ جمهوری اسلامی چنین چیزی را نشان میدهد. مثل رابطه با عربستان، که میگفتند ما اگر از صدام بگذریم، از فهد نمیگذریم. بر پایۀ این دو اصل ایدئولوژیک و فقهی، چیزی که شما میگویید بعید نیست. وانگهی، آن چیزی که امروز برای مدیران جمهوری اسلامی بسیار اهمیت دارد، بقای نظام است. ممکن است امتیازات بزرگ بدهند برای اینکه باقی بمانند. این تصمیم ممکن بود بیست یا حتی ده سال قبل موثر واقع میشد. چون آن موقع مشروعیت نظام به صورت کلان، مورد پرسش شهروندان ایرانی نبود ولی امروز کلیت نظام زیر سوال رفته است. جامعۀ ایران امروز برای اینکه بتواند مدیران جمهوری اسلامی را بیشتر تحقیر کند، بازگشت به دوران قبل از انقلاب ۵۷ را با احیاء نام بازماندۀ آخرین پادشاه ایران مطالبه میکند. در واقع جامعه با مطرح کردن نام پهلوی سعی میکند احتمال استفادۀ حکومت از آموزههایی مثل «هدف وسیله را توجیه میکند» یا «الضرورات تبیح المحضورات» را کمرنگ سازد. و این هم برمیگردد به هوشمندی و خرد جمعی ایرانیان. یعنی مردم ایران میگویند اگر قرار است برای ما نسخههایی مثل تجزیه یا رفتن به سمت یک نظام بدتر بپیچید، ما حاضریم پنجاه سال به عقب برویم ولی ۱۴۰۰ سال عقب نرویم؛ برای اینکه تجربهای که نظام سیاسی کنونی ایران میخواست ارائه کند، تجربۀ ناموفق مربوط به ۱۴۰۰ سال قبل است؛ چرا که رسول اکرم موفقیتهای چشمگیری در تامین حقوق مسلمانان زمان خود داشت اما اینها حتی درصدی از موفقیتهای پیامبر اسلام و جانشینانش را در مقام حکمرانی نداشتند. مثلا در زمان امام علی، عدالت به شدت مورد توجه قرار میگرفت اما عدالتطلبی در ایران امروز به شدت زیر سؤال است. در واقع مردم ایران ترجیح میدهند آن چیزی را که واقعی بود و طی ۵۷ سال حکومت پهلوی متجلی شد، ببینند تا آن چیزی که رویایی بود و متعلق به ۱۴۰۰ سال قبل هم بود و در این ۴۷ سال نیز محقق نشد، ادامه پیدا نکند.
به نظرتان اگر نظام سقوط کند، میداندار اصلی تحولات ایران رضا پهلوی خواهد بود؟
ما در قرن بیستویکم زندگی میکنیم. جامعۀ ایران از سال ۵۷ تا الان کاملا متحول شده. ما با یک نیروی انسانی فرهیخته و آگاه و عظیم مواجه هستیم. نزدیک به ۱۰ میلیون ایرانی در خارج کشور حضور دارند. بنابراین ایرانیان جامعۀ بینالمللی را تجربه کردهاند. اگر تغییر رژیم صورت بگیرد، مردم ایران دقت میکنند که چه سیستمی و چه کسانی قابلیت و شایستگی تعامل با جامعۀ بینالمللی را دارند. میانگین موفقیت در سه موضوع «طول و بهداشت زندگی»، «دانش» و «استانداردهای زندگی مناسب» دیده میشود. در مواجهه و سخنگفتن با مردم چه سیستم و افرادی، این میانگین را در نظر دارند؟ چه سیستم و افرادی آرامش و متانت سیاسی و حقوقی دارند، حکمرانی خوب و عدالت انتقالی را دنبال میکنند و از توان پذیرش دیدگاههای مختلف برخوردارند و از خودرأیی اجتناب میکنند. ضمنا مردم نگاه میکنند به اپوزیسیون متکثری که در داخل و خارج کشور وجود دارد. آن چیزی که ما تا امروز دیدهایم، عمدتا تبلور جریان اپوزیسیون سنتی پیش از ۵۷ در سه گروه سازمان مجاهدین، مارکسیستها و نواندیشان دینی بوده. این سه گروه همۀ تلاششان را کردهاند و خواسته یا ناخواسته در به قدرت رسیدن مذهبیها نقش داشتند و مجموع فعالیتها و عملکردشان منتهی به یک زندگی بهتر برای ایرانیان نشده. خرد جمعی ایرانیان به این سه گروه میگوید ماحصل تلاش شما وضع موجود بوده. یعنی هر سه در وقوع انقلاب ۵۷موثر بودید و نواندیشان دینی هم پس از انقلاب نتوانستند جمهوری اسلامی را اصلاح کنند. وانگهی از زمان پیروزی انقلاب، خاندان پهلوی کنش سیاسی رادیکال را دنبال نکردند. مثلا زمانی که ایران در معرض جنگ با عراق بود، خاندان پهلوی با بیگانگان همدستی نکرد. حتی برعکس، رضا پهلوی اعلام کرده بود که حاضر است به عنوان خلبان برای دفاع از ایران بجنگد. تا کنون سندی هم منتشر نشده که رضا پهلوی یا مادرش با دستگاههای جاسوسی بیگانه در راستای تضعیف یا تجزیه یا ضربه به ایران همدستی کرده باشد. نوع مبارزۀ خاندان پهلوی در دوران پس از انقلاب نیز همواره مبارزۀ مدنی بوده. از سویی، شاخصهای ملموس زندگی مادی ایرانیان در آن زمان یادآور ثبات و آرامش و رفاه اجتماعی و اقتصادی نسبی است. اینها دارایی های مادی و معنوی خاندان پهلوی است. وانگهی، برجستهشدن خطاهای این ۴۷ سال اخیر و یادآوری وضعیتی که حکومت پهلوی از پایان دوران قاجار تا سال ۱۳۵۷ برای ایران ایجاد کرد، و مقایسۀ وضع ایران در آن زمان با کشورهای منطقه، که بسیاری از آنها نفت هم داشتند، همگی دست به دست هم میدهند که گزینۀ پهلوی به شدت برای آیندۀ ایران تقویت شود. خطایی هم که در ایران طی چند دهۀ اخیر وجود داشت این بود که سیاستگذاران ایرانی یا شاید هم دستگاههای امنیتی ایران فکر میکردند که «پهلوی عددی نیست» و برای تضعیف سازمان مجاهدین و گروههای دیگری که قدرتمند بودند، حساسیت زیادی به پهلوی نشان نمیدادند و صرفا با الفاظ تحقیرآمیز علیه رضا پهلوی حرف میزدند. اما بستر جامعۀ ایرانی، از ایران باستان تا امروز، یک بستر رویالمحور بوده. از سویی متانت در رفتار و گفتار، عدم تعارض گفتار با عملکرد و واکنش کهکشانی نشانندادن، همۀ اینها برای روحیه مردم ایران خیلی مهم است و شانس تاثیرگذاری رضا پهلوی را بسیار افزایش داده است. فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی این فرضیۀ را دست کم تا الان تقویت کرده که رضا پهلوی میداندار اصلی تحولات آتی ایران خواهد بود. پس از موثر واقعشدن فراخوان او، و نیز تداوم تأیید این خاندان در بسیاری از اعتراضات دانشجویی، واکنش مخالفانش هم به گونهای بود که مردم را بیش از پیش تحریک میکند و به سمت رضا پهلوی سوق میدهد. محبوبیت رضا پهلوی در ۱۸ دی هر عدد و نمرهای که داشت، الان به مراتب بیشتر شده. همۀ دانشمندان روابط بینالملل و حقوق بشر بر این نکته تاکید دارند که مردم را ببینید و انکار نکنید. کسانی که از نزدیک اعتراضات اخیر را دیدند و ممکن بود حتی بیطرف هم بوده باشند، انکار حمایت مردمی از رضا پهلوی را در سخنان مخالفان وی میبینند و چون به این نتیجه میرسند که این مخالفان به مردم راست نمیگویند، طبیعی است که به سمت جریان پادشاهیخواه متمایل میشوند. این نکته را هم باید اضافه کنم که ویژگیهای فردی برای ایرانیان خیلی مهم شده. یعنی ایرانیها برخلاف گذشته، که بیشتر تحت تاثیر ویژگیهای کاریزماتیک یک فرد بودند، الان به ویژگیهای دیگری توجه دارند. برای جامعۀ سنتی ایران، کاریزما خیلی مهم بود. مثلا اگر شما جزو سادات بودی یا چهرۀ زیبایی داشتی یا خیلی قشنگ حرف میزدی و نفوذ کلام داشتی، سریعا مقبول مردم ایران واقع میشدی. اما امروز مردم به دانش و محتوای سخنان یک فرد (نه طرز سخنگفتنش) و نیز برنامۀ سیاسی و اقتصادی آن فرد و عملکرد و نتایج آن توجه میکنند. جامعه رشد کرده و به این امور توجه میکند که این فرد آیا دانش و برنامه دارد و میتواند با دنیا ارتباط برقرار کند؟ عملکرد او چیست؟ فردی که در بستری سیاسی شکل گرفته و مسائل امنیتی و دفاعی را خودش تجربه کرده باشد و زبانهای بینالمللی را بلد است، قاعدتا نمرۀ بالاتری در افکار عمومی جامعۀ کنونی ایران بدست میآورد.
سبک زندگی رضا پهلوی هم برای نسل جدید احتمالا جذاب است. مثلا در طول ۴۷ سال گذشته هیچ کس هیچ وقت همسر خمینی یا خامنهای یا حتی خاتمی را ندیده. این رجال سیاسی هیچ وقت در کنار همسرشان در انظار عمومی ظاهر نمیشدند. اما همۀ مردم ایران همسر و دختران رضا پهلوی را دیدهاند. آنها در عرصۀ عمومی در کنار رضا پهلوی حضور دارند و سبک زندگیشان مدرن و لیبرالیستی و کاملا امروزی است. به نظرم این ویژگیها برای اکثر متولدین دهههای ۷۰ و ۸۰ و ۹۰ خورشیدی، باارزش محسوب میشوند.
بله، این نکته درست است. ضمنا خانوادۀ پهلوی امروزه شبیه خاندان سلطنتی باکینگهام، رفتار نمیکند. حتی به سبک خاندان سلطنتی سعدآباد و نیاوران پیشاانقلاب هم رفتار نمیکند. این تحولی است که رضا پهلوی و پدر و مادرش از پیش از انقلاب آغاز کردند و در دوران پس از انقلاب آن را گسترش دادند. یعنی دیگر به سبک زندگی پادشاه و ملکۀ بریتانیا و قاجار برنگشتهاند بلکه مثل پادشاهان دانمارک و سوئد و هلند زندگی میکنند و با متن و بطن جامعه ارتباط دارند. سبک زندگی و ادبیات رضا پهلوی نقش مهمی در ارتباط نسلی او ایفا کرده. یعنی جوانان امروز میتوانند با او ارتباط برقرار کنند. دربارۀ احتمال تاثیرگذاری رضا پهلوی در تحولات آتی ایران، اشاره به سفر او به اسرائیل هم اهمیت دارد. شما وقتی به اسرائیل میروید، در واقع کارتی را جلوی اروپا و آمریکا میگذارید که به راحتی نمیتوان آن را نادیده گرفت. اینکه دنبال صلح و دوستی با اسرائیل هستید، ترجمان راهبرد همکاری سودمندانه و کاهش جنگ است. با این پارادایم، از حیث سیاست خارجی در نظام بینالملل، اگر نگاه غربیها را لحاظ کنیم، سفر به اسرائیل به نفع رضا پهلوی شد. اینکه طرفدارانش در کشورهای غربی پرچم اسرائیل را بالا میبرند، به ضرر او نیست. نقش رسانه و لابی صهیونیسم را نباید نادیده گرفت. بالا رفتن آن پرچم اتفاقا در عرصۀ بینالملی و بویژه در جهان غرب به نفع رضا پهلوی است و مایه تسریع به قدرت رسیدن احتمالی او است.
در پاسخهایتان به این نکته هم اشاره کردید که سیاستهای جمهوری اسلامی باید عوض شود نه رهبر این نظام. اگر حسن روحانی رهبر بعدی این نظام باشد، ممکن است سیاستهای جمهوری اسلامی تغییر اساسی بکند؟
اگر آقای روحانی بگوید روسیه به اوکراین تجاوز کرده و تجاوز به خاک یک کشور دیگر را نمیپذیریم، یعنی تغییری اساسی در سیاست جمهوری اسلامی ایجاد شده.
سؤالم ناظر به موارد مهمتر بود. مثلا برخی میگویند روحانی اگر رهبر شود، باید سپاه را منحل و در ارتش ادغام کند.
بله. حتی اگر از این موضوع هم بگذریم، روحانی باید بگوید الان در غزه هیأت صلحی بوجود آمده و ما هم میخواهیم عضو این هیأت صلح باشیم. آیا روحانی این کار را میکند؟ با توجه به ساختار قدرت جمهوری اسلامی، من بعید میدانم روحانی بتواند چنین مواضعی دربارۀ جنگ اوکراین و صلح غزه اتخاذ کند. بویژه اینکه روحانی الان فاقد حمایت عموم مردم است. از حمایت ارتش و سپاه هم برخوردار نیست. وقتی هیچ مبنای قدرتی ندارد، چطور میخواهد کار را جلو ببرد؟ اگر سپاه به او بگوید ما تو را میفرستیم جلو، تا بروی کشور را حفظ کنی، باید دید آیا سپاهیان میپذیرند که نیروهای نیابتی جمعآوری شوند و ایران در هیات صلح غزه حضور یابد و غیره؟ اگر بپذیرند، شانس جمهوری اسلامی برای بقا، از طریق میدانداری روحانی، بالا خواهد بود.
فرض کنیم مشکلات سیاست خارجی جمهوری اسلامی با حسن روحانی حل شد. آیا روحانی این قابلیت را دارد که مردم ناراضی را راضی کند و مشکلات سیاست داخلی را هم رفع کند؟
در داخل که بعید است بتواند مردم را راضی کند؛ چون زخمی که به مردم در اعتراضات دی زده شد، خیلی عمیق است و به این راحتی نمیتوان از آن عبور کرد. اما در سیاست خارجی هم باید دید واقعا تا چه حد میتوانند امتیاز دهند. ضمن اینکه بعضی چیزها از کف نظام رفته. مثلا قبلا میتوانستند بگویند ما نیروی نیابتی عظیمی داریم و حاضریم بر سر آن معامله کنیم؛ ولی الان دیگر این داشته را هم ندارند.
در مجموع روح سخنان شما این است که برای هر گونه اصلاح رادیکال در ماهیت جمهوری اسلامی، خیلی دیر شده است. بله؟
بله، فرصت به پایان رسیده است. حتی وقتی که پزشکیان تازه بر سر کار آمده بود، اندکی شانس اصلاح وجود داشت ولی پزشکیان کارهای نبود و ارادهای هم نداشت و کار بلد هم نبود و لذا نتوانست کاری بکند. قالیباف و لاریجانی هم که ظاهرا الان متصدی امور داخلی و خارجی کشور شدهاند، صرفا مجریاند و قدرت چانهزنی با رهبری را ندارند و نمیتوانند وضع کنونی را تغییر که هیچ حتی اصلاح کنند.
