حمید بیگلری* - واشینگتنپست، ویرایش و ترجمه خبرنامه گویا
ارائه یک «راهحل نیمهتمام و معلق» به تهران این امکان را میدهد که از ضربالاجلهای آمریکا عبور کند، بدون آنکه اهرم اصلی فشار خود را از دست بدهد.
من در سال ۱۹۷۶ ایران را ترک کردم. در پنج دههای که از آن زمان گذشته، شاهد بودهام که دولتهای مختلف آمریکا تقریباً هر راهبرد قابل تصوری را در قبال جمهوری اسلامی آزمودهاند: مهار، تعامل، تحریم، عملیات پنهانی و حتی جنگ آشکار. اما هر بار به یک نقطه مشترک رسیدهاند: رژیمی منسجمتر از قبل و مردمی رهاشدهتر از گذشته. مذاکرات اسلامآباد فصل تازهای نیست؛ بلکه اجرای دوباره نمایشی است که واشینگتن بارها روی صحنه برده است.
سه خطای اساسی این نمایش را تعریف میکنند و هر سه همین حالا در حال تکرارند
نخستین خطا، اعتیاد آمریکا به «افسانه افراد میانهرو در رژیم ایران» است. ریاست هیئت جمهوری اسلامی در اسلامآباد بر عهده محمدباقر قالیباف است: رئیس مجلس، فرمانده پیشین نیروی هوایی سپاه پاسداران و رئیس سابق پلیس. او تمام دوران حرفهای خود را در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی گذرانده است. او دیپلماتی نیست که به نظامی تبدیل شده باشد، بلکه یک نظامی است که نقش دیپلمات را بازی میکند. با این حال، واشینگتن او را بهعنوان یک چهره عملگرا و شریک قابل مذاکره پذیرفته و این را نشانهای از جدیت ایران در گفتوگوها تلقی میکند.
این نخستین و قدیمیترین خطای آمریکا درباره رژیم ایران است. این نظام «میانهرو» تولید نمیکند؛ بلکه دو نوع تندرو میسازد:
گروه اول آنهایی که حفظ نظام را در تقابل و رویارویی میبینند و گروه دوم آنهایی که به انعطاف تاکتیکی باور دارند. تمام چهرههایی که غرب آنها را «میانهرو» نامیده از هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی گرفته تا محمدجواد ظریف، علی لاریجانی و اکنون قالیباف در دسته دوم قرار میگیرند. آنها مذاکره میکنند، امتیاز میدهند و به زبان قواعد بینالمللی سخن میگویند، اما هدفشان همان است: حفظ جمهوری اسلامی. تفاوت در روش است، نه در هدف.
شخصی که در اسلامآباد واقعاً اهمیت دارد، قالیباف نیست، بلکه احمد وحیدی، فرمانده سپاه، است کسی که اصلاً در اتاق مذاکره حضور نداشت. قالیباف بدون تأیید او قادر به تعهد دادن نیست. آمریکا با «نقاب» مذاکره میکند، در حالیکه «چهره واقعی» در تهران نشسته و نظاره میکند که این نقاب چه امتیازاتی میتواند بگیرد.
خطای دوم، ناتوانی در درک راهبرد اصلی جمهوری اسلامی است، راهبردی که میتوان آن را «ابهامِ مدیریتشده» نامید: حفظ عمدی یک مناقشه در وضعیت «نزدیک به حلوفصل»، آنقدر نزدیک که فشار تحریمها قابل مدیریت بماند و آنقدر دور که هیچ محدودیت الزامآوری تثبیت نشود. محدودیتهای غنیسازی در توافق هستهای دوران اوباما (برجام) عمداً طوری طراحی شده بودند که تاریخ انقضا داشته باشند؛ بهگونهای که مهمترین محدودیتها طی یک دهه برداشته شوند، در حالیکه توان هستهای بلندمدت رژیم ایران حفظ شود و در عوض، امتیازهای فوری اقتصادی به دست آید. امروز نیز ایران آتشبس ۴۵روزه را رد کرده و بهجای آن «مذاکرات دائمی» را پیشنهاد داده است نه به این دلیل که به دنبال صلح دائمی است، بلکه چون مذاکرات بیپایان بهترین ابزار برای گرفتن امتیاز بدون تعهد است.
چرخه سیاسی آمریکا، قابلاعتمادترین دارایی راهبردی جمهوری اسلامی است. هر دولت جدید در واشینگتن با این تصور وارد میشود که دولت قبلی مسیر را اشتباه رفته است. رژیم ایران فقط صبر میکند. ساعتی که آمریکا را تحت فشار میگذارد تورم، بازارها، انتخابات به همان شکل تهران را محدود نمیکند. در همین حال، مذاکرهکنندگان ایرانی از یک تاکتیک دومتنی استفاده کردهاند: در نسخه فارسی طرح ۱۰بندی خود نوشتهاند که آمریکا «در اصل» حق غنیسازی ایران را پذیرفته است؛ اما در نسخه انگلیسی این عبارت حذف شده است. وقتی این تناقض ساعاتی پس از اعلام آتشبس آشکار شد، تهران بیتفاوت واکنش نشان داد زیرا پیروزی سیاسی داخلی خود را از پیش به دست آورده بود.
خطای سوم و مهمترین آنها نادیده گرفتن ۹۰ میلیون ایرانی در معادله است. چارچوب مذاکرات اسلامآباد، معاملهای دوجانبه میان دو دولت است. مردمی که زیر حاکمیت جمهوری اسلامی زندگی میکنند از معترضان کشتهشده گرفته تا زندانیان سیاسی که حتی در بحبوحه جنگ اعدام شدند، و مردمی که در مقاطعی مرگ رهبر را جشن گرفتند اما سپس شاهد تثبیت قدرت سپاه بودند هیچ جایگاهی در این معامله ندارند.
این رویکرد بهعنوان «واقعگرایی» معرفی میشود، اما در واقع عمیقترین خطای راهبردی است، زیرا منبع اصلی آسیبپذیری جمهوری اسلامی را نادیده میگیرد. این نظام بیش از آنکه از بمبافکنهای آمریکایی بترسد، از مردم خود هراس دارد. به همین دلیل، نخستین واکنش آن در هر بحران، سرکوب اعتراضات و قطع اینترنت است. هر سیاستی که رنج غیرنظامیان را افزایش دهد، عملاً به تقویت سپاه منجر میشود: تحریمها طبقه متوسط را تضعیف میکنند، در حالیکه سپاه از بازارهای سیاه سود میبرد؛ حملات زیرساختی نیز حس ملیگراییای ایجاد میکنند که حکومت آن را به مشروعیت داخلی تبدیل میکند.
با نادیده گرفتن مردم، آمریکا عملاً همان چیزی را در اختیار سپاه میگذارد که بیش از همه به آن نیاز دارد: مذاکرهای دوجانبه که آن را بهعنوان نماینده مشروع ایران تثبیت کند و از فشاری که توان تحملش را ندارد، مصون نگه دارد.
اصلاح این مسیر پیچیده نیست.
باید پیش از پذیرش هر توافقی، یک متن واحد و منطبق به فارسی و انگلیسی وجود داشته باشد.
باید در دل توافق آتشبس، سازوکارهای خودکار برای افزایش فشار گنجانده شود تا فرصت تعلل از بین برود.
و مهمتر از همه، مردم ایران باید بهعنوان یک متغیر واقعی وارد معادله شوند: کاهش تحریمها باید به شاخصهای ملموس زندگی غیرنظامیان، از جمله دسترسی به اینترنت و توقف اعدامهای سیاسی، گره بخورد. همچنین منابع بازسازی باید زیر نظر نهادهای بینالمللی مدیریت شوند، نه بانکهای تحت کنترل سپاه.
رابرت گیتس سالها در دولتهای مختلف آمریکا به دنبال «میانهرو ایرانی» گشت. این جستوجو از ابتدا اشتباه بود. پرسش اصلی هرگز این نبود که آیا جمهوری اسلامی میانهرو دارد یا نه؛ بلکه این بود که آیا آمریکا راهبردی دارد که هم برای حاکمان ایران جدی و اثرگذار باشد، و هم آنقدر صبور که بتواند به مردم ایران قدرت بدهد تا در نهایت موازنه قدرت را تغییر دهند؟
*نویسنده ابن مقاله، حمید بیگلری اقتصاددان و مدیر سرمایهگذاری ایرانی-آمریکایی و از شرکای ارشد شرکت ردبرد کپیتال است. او پیشتر از مدیران ارشد سیتیگروپ بوده و در حوزه اقتصاد سیاسی و روابط ایران و آمریکا بهعنوان تحلیلگر شناخته میشود.
