تاریخ و تجربه -قسمت آخر ( محاکمه‌ی علی زرکش)
 

تاریخ و تجربه -قسمت آخر ( محاکمه‌ی علی زرکش)
کمال رفعت صفایی

گزارش کمال رفعت صفایی, عضو سابق سازمان مجاهدین

  از" شاه بازی مذهبی" مسعود رجوی

 

«موسوم به «انقلاب ایدولوژیک

 

و تاثیرات ویرانگر آن بر جنبش انقلابی ایران بر علیه رژیم جمهوری اسلامی

 

قسمت هشتم :

 

صدور حکم اعدام برای علی زرکش, قائم مقام و جانشین مسعود رجوی و فرمانده سیاسی نظامی سازمان مجاهدین

 

پس از شهادت موسی خیابانی و نوزده مجاهد خلق دیگر در جریان درگیری و نبردی نابرابر و قهرمانانه با پاسداران رژیم جنایتکار ولایت فقیه، در پایگاهی در خیابان زعفرانیه ی تهران در نوزده بهمن سال ۶۰، مسعود رجوی در فرانسه، علی زرکش را که در سازمان چندان معروف نبود و همچون عباس داوری و مهدی ابریشمچی، هنوز چهره نشده بود، طی حکمی ملوکانه به عنوران فرمانده سیاسی- نظامی و قائم مقام مسئول اول سازمان، معرفی کرد. اعضاء سازمان نیز در ایران از طریق رادیوهای خارجی از آن مطلع شدند. سپس با درج مطالب مفصلی در نشریه ی مجاهد به دستور رجوی برای علی زرکش سنگ تمام گذاشته شد و از او به عنوان کسی که بالاترین صلاحیت های ایدئولوژیک را در زمینه های مختلف داراست، تعریف و تمجید شد. انتخاب علی زرکش، البته بنا بر سنت سازمانی از گذرگاه هیچ جلسه و نشست درونی عبور نکرد. در هر حال انتخابی بود مثل تمام انتصاب ها و ما که برای جا به جائی چند اسلحه و انجام یک قرار خیابانی ساعتها جلسه می گذاشتیم، نمی دانستیم که برای تعیین قائم مقامِ مسئول اول سازمان هم باید نشست برگذار کرد. ما جوانانی بودیم که تجاربمان در پهنه‌ی تشکیلاتی و سازمانی با سازمان مجاهدین نیز به پایان رسید. علی زرکش منصوب شد و ما در چارچوب ایمان به مسئول اول سازمان به او نیز ایمان آوریم. علی زرکش چند روز پس از ضربه ی ده مرداد سال 61، به بخش روابط شهرستان سازمان، به کردستان وارد شد و به مدت چهار ماه در نوار مرزی میان کردستان ایران و کردستان عراق مستقر گردید و سپس بزودی پیش از آنکه روستاهای مورد نظر در احتمال خطر از جانب جمهوری اسلامی قرار بگیرد (در اواخر سال 61) به فرانسه منتقل شد. البته در تبلیغات درونی سازمان, علی زرکش که اکنون سایه به سایه در کنار مسعود رجوی در اورسوراوآزِ فرانسه زندگی می کرد همچنان در تهران بود و حتی اعضای سازمان در کردستان ایران و یا در فرانسه او را ندیده بودند و نمی دانستند که زرکش در خارج از ایران مستقر می باشد. به این ترتیب علی زرکش پس از استقرار در اورسوراوآز هنوز و همچنان به عنوان قائم مقامِ مسئول اول سازمان و فرمانده سیاسی-نظامی سازمان مجاهدین و تحت امر مسعود رجوی مسئولیت استراتژی نظامی سازمان را بعهده داشت. این استراتژی که در سازمان از طرف مسعود رجوی به به نام "خلق جدید، فرماندهی از دور" نامگذاری شده بود حیاتی دوسال و نیمه داشت. پُلی که "خلق  جدیدِ" آن سوی را به "فرماندهی از دورِ" این سوی وصل می کرد یا قرار بود وصل کند، سیم تلفن بود!

 البته مدتی بعد مسئول اول سازمان خیلی دیرتر از ساده ترینِ اعضای سازمان که بارها این مسئله را یادآوری کرده بودند، باور کرد که رژیم جمهوری اسلامی تمام ارتباطات تلفنی را تحت کنترل داشته است. این "مدتی بعد"، یک فاصله‌ی زمانی دو سال و نیمه را در بر می گیرد.

 در این دو سال و نیم، اکثر نیروهای سازمان در تورِ تماس های آلوده به اسارت در آمدند، و تعداد بیشماری از آنان نیز تیرباران شدند. البته با این که مسعود رجوی همچنان در سازمان به عنوان بزرگترین استراتژِیست تاریخ معاصر جهان (!) معرفی می شود. به هر روی نباید چنین اندیشید که به رغم اصرار بخشی از اعضای سازمان بویژه عناصر بخش نظامی مبنی بر وجود کنترل تلفن ها، هنوز مسعود رجوی به راستی باور داشته است که تلفن ها کنترل نمی شوند ! او نخستین کسی است که که چشم اسفندیارِ استراتژی تلفنی را می شناسد. اما یک اصل مهم و بنیادی او را موظف می کند که از اعتراف به این موضوع حذر کند و این مهم عبارت از این است که در سازمان مجاهدین قرار است که رهبر هیچگاه و هیچگاه اشتباه نکند. این قرار در ایدئولوژی مطلق گرای "ولایت فقیه نوین" جا دارد. آن جمعه ای که رهبر ایدئولوژیک بپذیرد که اشتباه کرده است، شنبه ای را بدنبال نخواهد داشت.

 البته تنها و تنها در یک حالت مسعود رجوی خواهد پذیرفت که اشتباه کرده است، در شرایطی که پیش از او هیچ عضو سازمانی این اشتباه را تذکر نداده باشد. چرا که در ایدئولوژی مسعود رجوی، رهبر در نقطه ای قرار دارد که فقط خودش می تواند اشکالاتِ نادر و بسیار احتمالی خودش را تشخیص بدهد و نه هیچ کس دیگر !

 این آموزش های مدامِ درونِ سازمانی بود و "ولایت فقیه نوین" اینچنین ساخته شد.

 

پروسه ی ماکارونی

 

این دروه ی دو سال و نیمه که شاملِ کارهائی همچون پخش عکس های مسعود رجوی در ایران، شلیکِ عکس های رجوی با خمپاره به سوی پایگاه های نیروهای جمهوری اسلامی، تخریب عکس های خمینی و دیگر سردمداران رژیم و ریختن چسب قطره ای در قفل درِ عناصر فالانژ و حزب الله ای را در بر می گرفت، پس از صدور حکم اعدام برای علی زرکش، توسط مسعود رجوی، طی یک صحبت درون تشکیلاتی به نام "پروسه ی ماکارونی" معروف شد.

مهدی ابریشمچی در یک سخنرانی آموزشی در اواسط سال 65 با این عنوان که وارد مرحله ی قیام شده ایم گفت : "ما نمی توانیم بیشتر  از سه سال در عراق بمانیم و اگر بیشتر بمانیم به لحاظ سیاسی می سوزیم. هر کاری که می خواهیم انجام بدهیم باید در ظرفِ  همین سه سال انجام بدهیم. زیاد فرصت نداریم. طی سه سال گذشته تاکتیک های سازمان شبیه ماکارونی بوده است. آدم ماکارونی را زیاد می خورد ولی فایده ندارد. دائم می دویدیم ولی به جائی نمی رسیدیم. باید مرحله ی فعلی را درک کرد، ما در آستانه ی قیام مسلحانه قرار داریم. دیگر مثل گذشته کار نمی کنیم، همه چیز را باید برای تحقق قیام کوک کنیم."

اما برخورد رجوی با یکی از نزدیکترین خادمان خود بنام علی زرکش که یک شبه او اوجِ قائم مقامی به "خائنِ محکوم به اعدام" تبدیل می شود، نشان از واقعیتی محض دارد که در عرصه ی این سازمان از سطح دعوای سیستم اتوریته ی سازمانی به عمق نظرگاه و سیستم نظری رهبر ایدئولوژیک راه باز می کند. درمی یابیم که مسعود رجوی با مصالح امروزین که در اختیار دارد، تابلوی فردا را چگونه نقاشی می کند.

وقایع زودگذر درونی یک سازمان که امروز در چشم برخی به بهانه ی شرایط دشوار مبارزه,  ناگزیر انگاشته می شوند. در دیگر روز به مفاد رسمی و قانونیِ اساسنامه ی میان دولت و مردم تبدیل خواهد شد. اهل باور، باور خواهند کرد که ولایت فقیهی که امروز با احترام و التزام به جهان بینی خود را برای نزدیک ترین افراد خویش حکم اعدام صادر می کند،  فردا پیش از ورود به خانه ی قدرتِ دولتی، دستگاه نظری خود را بر چوب رخت خواهد آویخت و ایدئولوژی تصفیه و حذف را بر خواهد گزید. معیارهای سازمانی امروز، معیارهای اجتماعی فردا می باشند.

هیچ عضو سازمانی نمی دانست که چرا ناگهان مسعود رجوی از طریق مهدی ابریشمچی به استراتژی دوسال و نیمِ گذشته حمله می کند. در سازمان هیچوقت سابقه نداشت که ناگهان پرونده ی یک دوره فعالیت را تحت نام "دوران مصرف ماکارونی" مهر و موم کنند. اما این تهاجم به دوران گذشته "راز و رمز" و حکمتی داشت که مسعود رجوی از آن مطلع بود. در پشت پرده، علی زرکش به زیر تیغ رفته بود. از این نظر بدون آنکه نامی از او به میان آورده شود، باید مسئول اول، زمینه ی تصفیه ی قائم مقام خود را مهیا می کرد. به هر حال مدتی بعد دلیل واضحِ تهاجم به "دوران ماکارونی" برای اعضای دفتر سیاسی و مرکزیت و بخشی دیگر از اعضای شورای مرکزی روشن شد. علی زرکش خائن و به اعدام محکوم شده بود. مسعود رجوی باید در حوضچه ی یک بهانه ی بزرگ دستهایش را می شست، چرا که رهبر ایدئولوژیک باید از تیررَس هرگونه اتهام احتمالی نیز به دور باشد.

این مینیاتوری از دولت خیالی آینده ی او بود که مدام چهره ی خائنین را نقاشی می کند و خود یگانه خادمِ مادام العمر باقی می ماند. تا چه باشد نقاشی بزرگی که برای جامعه ی آینده ترسیم کند ؟

 

علی زرکش دومین فرد رهبری کننده ی جلسات انقلاب ایدئولوژیک در بغداد

 

پس از برگزاری نخستین جلسات انقلاب کردن (محاکمه ی اعضای مرکزیت و دفتر سیاسی) توسط رجوی در فرانسه، علی زرکش نیز به عراق آمد تا در پایگاه سعادتی جلسات انقلاب ایدئولوژیک را به عهده گرفت. این محاکمه ها که در برابر دوربین فیلمبرداری انجام می گرفت، به مدت سه هفته از اواخر فروردین 64 با اواسط اردیبهشت همان سال بطول انجامید. در این جلسات، اعضائی که سابقه ی بیست سال فعالیت در سازمان را در کارنامه ی مبارزاتی خود داشته نیز به صندلی محاکمه فرا خوانده می شدند. مسئولیت اداره‌ی این جلسات را علی زرکش، قائم مقام مسئول اول یعنی مسعود رجوی و فرمانده سیاسی-نظامی و عباس داوری، محمدعلی جابرزاده و ابراهیم ذاکری (عضو دفتر سیاسی) به عهده داشتند. در این نشست های پر تشنج سعی بر این بود که نخست اعضای قدیمی تر را که برای خودشان "خودی" داشتند و خود را به تمامی به مسعود رجوی نسپرده بودند، درهم بشکنند. مثلأ آن بخش از اعضای قدیمی که هرچند به مدارج بالای تشکیلاتی نشانده شده بودند، در چشم اعضای جدیدتر از احترام برخوردار بودند، مورد اهانت قرار می گرفتند. از جمله به یکی از افراد که در سال های پیش از 1350 به عضویت سازمان  در آمده بود، گفته شده بود : " امشب شبی است که ایدئولوژیکمان می خواهیم (... ) تو را در بیاوریم". یا یکی دیگر از اعضای قدیمی را برای "انقلاب کردن" آنچنان تحت فشار روانی قرار داده بودند که ساعد دستش را محکم به میز کوبیده و استخوانش شکسته بود.

در این نشست ها حدود 25 عضو مرکزیت و اعضای اجرائی مرکزیت، ازدواج مسعود و مریم را فراتر از یک "ازدواج محض" تأئید کردند. صندوقچه های خصوصی خود را گشودند و نهانی ترین و درونی ترین رازهای اخلاقی و اسرار سیاسی خود را به رهبری در میان نهادند و همه را با دوربین ویدئو به ثبت رساندند و بعنوان اسناد و مدارک در آرشیو ولایت فقیه واریز شدند. چرا؟ دیگر ضبط بر روی فیلم چرا ؟ برای اینکه ولایت فقیهِ نوین در صورت مواجه شدن با شاخ و شانه کشیدن آنها، اسناد اعترافات مختارانه‌ی آنها را در سطح سازمان پخش کنند و عندالزوم – بسته به موارد خاص – در سطح عموم نیز منتشر نمایند. به این ترتیب مسعود رجوی سعی داشت احتمال داشتن هرگونه تهدید درون سازمانی آینده را ( که در عرف شناخته شده به این تهدیدها انشعاب گفته می شود) از میان ببرد و یا در صورت مواجه شده با "انشعاب" اعترافات این بخش "فاسد"، "بریده" و "خائن" را با صدا و خط خودشان در دالان های تشکیلات و خیابان های جامعه افشا کند.

بعد از اینکه علی زرکش وظیفه اش را در کار هدایت جلسه های "انقلاب ایدئولوژیک" به پایان رساند و نیز یکی، دو پیام رادیوئی با صدای او پخش شد، ناگهان از اواسط سال  64 به محاق فراموشی فرو رفت. جایگاه تشکیلاتی او به مریم عضدانلو سپرده شده بود. در شرایط جدید " ترکیب جدید رهبری" در رأس هرم سازمانی یا باید "مسعود و مریم " بر مقام سابق "برادر مجاهد علی زرکش، قائم مقام مسئول اول سازمان و فرمانده ی نظامی-سیاسی "، تأکید می کردند و یا وضعیت جدید تشکیلاتی او را به اطلاع اعضاء می رساندند.

 آنها سکوت کردند. در "پشت پرده ایدئولوژیک" که رهبر را از اعضاء جدا می کرد، داستان جدال علی زرکش و مسعود رجوی بر سر تقسیم قدرت تشکیلاتی ادامه داشت. و ما هرچند هنوز نمی دانستیم که از این به بعد در صورت مواجه شدن با علی زرکش باید به او سلام کنیم یا منتظر بمانیم که او به ما سلام کند. اما علی زرکش در چشم ما هنوز از جایگاهی در حد قائم مقامِ مسئول اول سازمان برخوردار بود. به هر حال سکوت درون سازمانی در مورد زرکش ادامه داشت و ما بنا به عادت جمعی، در این زمینه پرسش خاصی نداشتیم. (بر طبق آموزش های تشکیلاتی در صورت مواجه شدن با احساس کسب اطلاع باید به خود بیاندیشیم : آیا صلاحیت دارم که بدانم ؟ آیا ضرورت دارد که بدانم ؟ و بعد از با خود اندیشدن اگر به این نتیجه برسیم که :

 صلاحیت دانستن موجود است اما ضرورت آن موجود نیست, که پس موضوع  منتفی است.

 اگر به این نتیجه برسیم که از ضرورت داشتن این اطلاعات موجود است ولی صلاحیت آن موجود نیست بازهم موضوع منتفی است.

 حال اگر بعد از با خود اندیشیدن به این نتیجه برسیم که برای سئوال کردن هم صلاحیتش را داریم و هم ضرورتش موجود است, در اینصورت باید فکر کرده باشی که در این صورت حتمأ مسئولین بالاتر در این مورد خاص این ضرورت  را پیش از تو تشخیص داده و می دهند...

این کلاف را که در فاصله میان "ولایت فقیه نوین" و "ما" می بود, به هزار نوع مختلف می پیچیدند و به خودِ ما ارائه می دادند. به این ترتیب مفهوم اصطلاح ماوراء دموکراتیک اداعی مسعود رجوی در روابط سازمان کمی روشنتر می شود, اما جستجوی بیشتر بیهوده است.

مسعود رجوی با این ایدئولوژی اش در حاشیه ی ادبیات سیاسی معاصر زندگی می کند- در خارج از محدوده تولید- در خارج از محدوده ی مناسبات اجتماعی و خارج از محدوده ی تبادل فرهنگی پویا و در خارج از محدوده ی تبادل سیاسی.

 پس بی دلیل نیست که در چشم او افعال دیگران, افعال روزمره و تقویمی است و افعال خودش جنبه تاریخی دارد. آنچه که در ساختن سکت و فرقه نقش مهم ایفا می کند, انزوای ناگزیر و گاهأ به انتخاب جغرافیائی, مسدود کردن دستگاه نظری اعضا و معیارها و قوانین تحمیلی هستند که به دور هم گرد می آیند و پایه های آن را تثبیت می کنند.

بعد از سکوت چند ماهه در مورد علی زرکش، در 19 بهمن سال 64 در اورسوراوآز ، مسعود رجوی طی سخنانی ضمن اینکه بر شیوه ی انتخاب رهبر در تمام سازمان ها و احزاب معاصر خط بطلان کشید به این نتیجه رسید که همه آنها باند بازی است و بد است. گفت که در سازمان مجاهدین هر عضو باید خودش مستقیمأ رهبر ایدئولوژیک را انتخاب کند. در همان سخنرانی، تشکیل فرماندهی نظامی برای استان های مختلف را هم اعلام نمود. این فرماندهی ها که در فرانسه مستقر بودند، فاصله ی جغرافیائی خود را با استان های تحت مسئولیت شان را در ایران از طریق پیوند تنگاتنگ با مسعود رجوی پر می کردند. آن بخش از صحبت های مسعود رجوی را که به شیوه درک انتخاب رهبری اختصاص داشت ما بعنوان بخش تکمیلی درباره ی انقلاب ایدئولوزیک قلمداد کردیم و بخش فرماندهان جداگانه را نیز کوششی برای کاراتر شدن دستگاه نظامی. ولی مدتی بعد معلوم شد در سخنرانی مسعود رجوی، حکمت دیگری نهفته بود، و آن به جدال او و علی زرکش راه می برد.

انتقال از فرانسه به عراق که مدتی موضوع مباحث درونی شورای ملی مقاومت بود، و گزارشات آن در اختیار برخی از اعضاء سازمان قرار می گرفت، در پایان 64 سرعت بیشتری گرفت. البته این انتقال تمام بخش ها را به جز بخش نشریه و نیز تحریریه رادیو را در برمی گرفت و مسعود رجوی قرار بود  که همچنان در فرانسه بماند اما مدتی بعد در  نیمه ی اول سال 65 تغییر سیاست دولت فرانسه، تصمیم سفر به یک کشور دیگر اروپائی را بر مسعود رجوی تحمیل کرد. این تصمیم نیز به دلیل محدودیت ها و توطئه های جمهوری اسلامی اجرا نشد و در نتیجه پرواز تاریخساز ! در محدوده ی آسمان اروپا لغو شد و پرواز "فرانسه-عراق" که به هیچ وجه مختارانه نبود، جایگزین آن گردید. این مسافرت هوائی در ادبیات سازمان به "پرواز تاریخساز" موسوم شد. مسعود رجوی به این مسافرت از آن جهت "تاریخساز" می گفت که فکر می کرد که معجزه سرنگون کردن رژیم ولایت فقیه را که به تعویق افتاده بود، پس از حضور او در عراق به وقوع می رساند. این نوع تبلیغات بر اثر تکرار، اکنون دیگر در سازمان به عادت مقدس تبدیل شده است . مسعود رجوی در هر گام، اعمالش را تاریخی، فراحماسی و بزرگ می خواند و به   اینکه این  اعمال به طور واقعی نتایجِ تاریخی، حماسی و بزرگ داشته، یا نداشته باشند، بی اعتنا می باشد.

از همین رو سالهای 62 و 63 و بویژه سال 64 و بروز دشواری های جدی استراتزیک و بحران های تشکیلاتیِ، ستاد تبلیغات سازمان به فعال ترین بخش سازمان تبدیل شد. این ستاد دو وظیفه داشت و دارد : تبلیغات برای دور نگاه داشتن بیکاری اهرم نظامی سازمان، از اذهان، و بعد معرفی مسعود رجوی بعنوان رهبری که گذشت زمان، بر تحلیل ها و نقطه نظرهای او مهد تأئید خواهد زد به "هموطنان گرامی". هموطنانی که در زیر فشارِ سرکوب و خون و اشک و صف های طویل قوت لایموت، گویا با تبلیغات "رهبر انقلاب نوین" سیر می شوند و آرامش می یابند.

مسعود رجوی به عراق وارد شد و این خبر با صدای بارش مدام و اخطارهای پیاپی : "توجه, توجه, توجه..."  که از صدای مجاهد پخش می شد به اطلاع  مردم می رسید.

البته امکانات رفاهی که در فرانسه رهبر نوین در اختیار داشت به سرعت تمام در اقامتگاه نوینش در عراق برای او مسقر کردند. تا او از گزند بادهای گرم و دشواری های غیر ضروری که در جوار خاک میهن رزمندگان را آبدیده می کرد ولی برای رهبری مضر بوده و انرژی اش را می گرفت در امان بماند. کمبودهای بعدی این اقامتگاه طی چند سفربه فرانسه، بوسیله یک اکیپ با نظارت شهرزاد صدر حاج سید جوادی، تأمین شد و به آن دیار ارسال گردید.

چند ماه پس از استقرار مسعود رجوی در عراق و اثبات ضمنی این موضوع که تاریخ را قیام توده ها و انقلاب موفق آنان می سازد و نه نقل و انتقال رهبر از آسیا به اروپا، یا بالعکس، ولی فقیه نوین ضروری دید تا موضوع جدال خود وعلی زرکش را که در آغاز هیچ ارتباطی با مباحت استراتژیک نداشت به این مضمون که او، عامل عقب ماندگی های دستگاه نظامی سازمان است، به اطلاع اعضای دفتر سیاسی برساند.

در همان زمان یعنی در حدود آبان سال 65، علی زرکش را در آخرین پایگاه بخش نشریه ی سازمان (بقائی) تحت نظر و ممنوع الخروج و حبس کرد. بخش نشریه و رادیوی سازمان نیز چند هفته قبل از خروج مسعود رجوی از فرانسه به عراق منتقل شده بودند. در آخرین طبقه ی پایگاه بقائی که اتاق هایش به نسبت سایر طبقات کمتر بودند و دو یا سه اطاق بیشتر نداشت، همراه با یک ماشین لباسشوئی برای علی زرکش اختصاص داده شده بود. او مطلقأ حق نداشت از آن طبقه خارج شود. سایر افراد هم که به استثنای چند عضو دفتر سیاسی (همچون محمدعلی جابرزاده و محمدعلی توحیدی) و یک عضو سازمان که برای او غذا می برد، نباید به آن طبقه وارد می شدند. علی رزکش بی آنکه هیچ یک از اعضاء اطلاع داشته باشند،  ماهها در طبقه ی آخر و پس از آن در طبقه ی سوم پایگاه بقائی زندانی بود. حتی هنگامی که می خواست هفته ای یا دو هفته ای یکبار نزد همسرش مهین رضائی (که در عملیات فروغ جاویدان به شهادت رسید) برود، از بلندگوهای پایگاه اعلام می کردند که کلیه ی خواهران و برادران به اطاق هایشان بروند و تا اطلاع ثانوی خارج نشوند و به این شیوه قائم مقام سابق را جا به جا می کردند.

در همین دوران، در حدود اواخر پائیز و یا اوایل زمستان سال 65 در پایگاه نشریه، نشستی مرکب از مسئولین نهاد، معاونین اجرائی مرکزیت، مرکزیت و نیز محمدعلی توحیدی عضو دفتر سیاسی تشکیل شد. مسئولیت این نشست به عهده محمدعلی جابرزاده بوده است و او خطاب به افراد شرکت کننده در نشست گفته بود : جمعتان کردیم که بزرگترین راز سازمان را با شما درمیان بگذاریم. رازی که باید سر به مهر در درون سازمان باقی بماند. ایدئولوژیکمان موظف هستید که این راز را در سینه ی خودتان نگاه دارید. سپس بعد از مقداری زمینه چینی در مورد مهم بودن و سرّی بودن آنچه که می خواهد بگوید, گفته بود : در نشستی با حضور مسعود و مریم و اعضای دفتر سیاسی و مرکزیت،علی زرکش خائن اعلام شد و به اعدام محکوم گردید. حالا شما می توانید نظرتان را بدهید. البته دلایل صدور حکم اعدام مورت بحث نیست، ما از شما می خواهیم که ایدئولوژیکمان تکلیفتان را با این حکم رهبری روشن کنید. یعنی اینکه آیا حکم رهبر ایدئولوژیک را درباره ی علی زرکش را می پذیرید یا نمی پذیرید ؟ به هر حال در جایگاه رهبری ایدئولوژیکِ سازمان و انقلاب، برای بالاترین مسئول همین سازمان حکم اعدام صادر می کرده است. شما با این حکم چگونه برخورد می کنید ؟ مسلمأ این حکم بر دلائلی استوار است  و بعدأ دلایل صدور این حکم به اطلاع شما خواهد رسید، اما در وهله ی اول بایستی در ذهنتان در جستجوی دلایل نباشید، اول باید بگوئید که حکم اعدام برای علی زرکش را می پذیرید یا نه ؟ می دانید که پس از انقلاب ایدئولوژیک ما دیگر تمام مسائل تشکیلاتی و نظامی مسعود، ایدئولوژیکمان برخورد می کنیم، با این حکم هم باید ایدئولوژیکمان برخورد کنیم. اکثریت قریب به اتفاق مسئولین حاضر در این جلسه پس از دریافت خبر اعدام علی زرکش حکم را تأئید می کنند و حتی برخی از آنها نیز داوطلب اجرای این حکم می شوند.

در ادامه ی این نشست، ویدئوی محاکمه ی تشکیلاتی علی زرکش برای بخشی از مسئولین سازمان نمایش داده شد.  طی این محاکمه از جمله گفته می شود که : طی سال های اخیر ( از ابتدای سال 62 تا مقطع محاکمه) ما روی دو محور فعالیت می کردیم. محور سیاسی و محور نظامی. مسئولیت محور سیاسی با مسعود بود، و مسئولیت محور نظامی با علی زرکش. در زمینۀ سیاسی ما بطور مستمر پیروزی داشته ایم، مثلأ مسعود آلترناتیو شورای ملی مقاومت را ساخت و با فعالیت های بی وقفه باعث شناساندن و تثبیت آن در صحنه ی جهانی گردید. همچنین میانه بازان را از صحنه ی سیاسی حذف کرد و و با بکارگیری  دیپلماسی هوشیارانه و انقلابی، سایر کارت ها را سوزاند. ولی ما در زمینه ی نظامی به دلیل عدم کفایت و صلاحیت زرکش، مدام با شکست مواجه شده ایم و هر روز به عقب رفته ایم.  در این ویدئو مشاهده می شود که مسعود رجوی در صندلی قاضی نشسته است و زرکش روی صندلی متهم، و تحت مسئولین سابق زرکش- اعضای دفتر سیاسی- در صندلی های همراهان و مدافعان مسعود. همچنان که مشاهده می شود باز هم متهم تنهاست. در ایدئولوژی مسعود رجوی، مدافعان و برای دفاع از قاضی به صحنه آورده می شوند !

در جریان این محاکمه مسعود رجوی با دست اعضای دفتر سیاسی اش به گذشته ی دور و نزدیک علی زرکش نقب می زنند، و در تونلی تاریک که از سال 57 و آزادی از زندان رژیم سلطنتی آغاز می شود، فاکتهائی مبنی بر "بُزدل بودن" را استخراج می کنند. در این مسیر حتی گفته می شود که زرکش پس از آزادی از زندان شاه که مصادف با تظاهرات میلیونی مردم در خیابان ها بود, هنوز با چکِ علامت سلامتی با سایر اعضای سازمان قرار اجرا کرده است. یعنی اینکه، محافظه کاری و ترس خیالی بر او طوری مسلط بوده که حتی در دورانی که توده های مردم در روز روشن مجسمه های شاه را پائین می کشیدند او هنوز خودش را در دوران حاکمیت تمام عیار ساواک نگاه داشته بوده است و ضوابط امنیتی پیشین را رعایت می کرده است.

به هر صورت از زمانی که مسعود رجوی تصمیم بگیرد که کسی خائن بشود، قطعأ خواهد شد. در این راستا فاکت های خیانت کشف نمی شوند، که اختراع می شوند.

به هر حال بعد از اعدام شخصیت سیاسی، مبارزاتی، اخلاقی و انسانی علی زرکش در مراحل مختلف برای افراد سازمان، زمانیکه حضورش در میان جمع کاملأ بی خطر تشخیص داده شد، او را علنی کردند و مانند زائده ای در بخش نشریه به کار گرفتند و می گفتند که ردۀ او "اچ" یعنی هوادار می باشد. اما اتاق شخصی بزرگی با تلویزیون و ویدئوی شخصی و وسایل رفاهی دیگر که در هیچگاه در اختیار دیگران قرار نداشت، در اختیار او قرار دادند و مدام نیز در غیاب او می گفتند : "آن همه از الطاف رهبری بر می آید که با یک فردِ خائن که مسئولیتِ خون های بسیاری را نیز بر عهده دارد، اینگونه با رحمت و رئوفت و بخشش برخورد می کند " !

اما علی زرکش خود نیز تحت فشارهای ماههای اخیر به لحاظ شخصیتی و روحی کاملأ به هم ریخته و از تعادل  خارج شده بود. در حقیقت تفاله ی بی آزاری از او به جا گذاشته بودند که ارتباط او با دیگر افراد کاملأ بی ضرر تشخیص داده شده بود. روزهای بسیاری او را در قرارگاه می دیدم که بطور غیر معمولی راه می رود و با خود حرف می زند. یکی دوبار به او نزدیک شدم و سعی کردم سر صحبت را با او باز کردم، به من گفت : "می دانی کمال، گاهی فکر می کنم که از من پست تر و جانی تر در جهان وجود ندارد و من بالاتر از شیطان هستم اما گاهی نیز فکر می کنم مگر من چه کرده ام ؟ من همه چیز را با خلوص و اعتقاد انجام داده ام...."

این آشفتگی و بحران روحی در او به حدی بود که حتی در نشست های جمعی بخش که عمومأ به موضوعات کلی و انتقادات صنفی اختصاص داشت، ناگهان و بدون مقدمه شروع به صحبت می کرد و به خود چند ناسزا نثار می نمود و با حالت بحران زده و با چشمان اشک آلود از جمع خارج می شد.

آری این سرنوشت علی زرکش بود که روزی شنیدن نام او آمیزه ی بزرگی از تحسین و تقدیس و جذابیت و احترام را در اعضای سازمان بر می انگیخت و عاقبت همچون گوشت دم توپ در عملیات فروغ جاویدان نابود شد و برای همیشه رجوی را از خطرات آینده، مبنی بر زبان گشودنش، آسوده نمود.

 

***

وقتی

صندوقچه ای از ترک اسب به دره می افتاد

به خود گفتم

در رفتنِ چند تکّه چوب و چند شئِ کوچک

                                                   نباید پریشان بود!

و بعد اسب و عروس و ماه

                                      به دریا ریختند...

 

شادی به خانه می رسد

در سال برف ؟

 

 

4 اسفند 1371                       

 

منبع:پژواک ایران