در سوک انسان شریف و مبارز انقلابی عباس محمد رحیمی
علی دماوندی

 عباس محمدرحیمی

30 روز بر تخت بیمارستانی در لندن خوابیده بود، بی آنکه کلمه ای از درد بگوید، ناله ای کند. راضی وشادمان از زندگیش بود. در لحظاتی که سپهر و مادر ومنوچهر و زهرا و رفیقان قدیمی وهمبندان سابق دور تخت نشسته و با نگرانی زیاد ،آب شدنش را نظاره میکردند ، مثل همیشه باز میگفت : "خوبم ...دردی ندارم..جای نگرانی نیست!

خنده ای بلند سر میداد... بی وجود ها این حرفها را نمیفهمند...اصل مبارزه علیه رژیم است...دمکراسی اصل است... کسانیکه دمکر اسی را باور ندارند، ادامه خط خمینی اند"... .تا زمانیکه انرژی ای در جانش مانده بود در تلاش آرام کردن مادر و زهراست و وانمود کردن اینکه مسئله مهمی نیست وباید زندگی کرد... تا زمانیکه انرژی ای در بدن داشت و امکان سخن ، زندگی را عاشق بود و عشق به زندگی را با دیگران تقسیم میکرد...با پرستاران وبیماران هم اطاقی و ملاقات کنندگانش شوخی میکرد،تا فضا را از حالت غم واندوه درآورد ....

سپهر و حمید وایرج ومختار و رضا وابرام ومنوچهر از "خالی بندیها" وترانه هایش میگفتند و همه حاضران را به نشاط میاوردند. عباس با لبخندی وحتی با چشمهایش با حاضران سخن میگفت. در گفتگویی با ایرج ومن از زندان گفت و از یاران و رفیقان ... وقتی نامها میامدند همه ، القاب وعنوانهای خاص خود را داشتند و با ذکر هر نام جان باخته ای اشک ازجشمانش سرازیر میشد.

روزهاوساعتها ودقیقه ها میگذرد وعباس همچنان در تلاش ماندن است. هشت، نه روز است که غذا و مایعات را قطع کرده اند وعباس باز نفس میکشد..عجب جانی دارد این مرد... اینجاست که میتوان عباس را بر تخت های شکنجه حاج داوودها و لاجوردیها و بهزاد نظامیها تجسم کرد...اینجا میتوان عباس را در گوهردشت و اوین وتیف و... بازشناخت و به گفته های یاران قدیمی اش باور کرد که میگویند" بمب روحیه بود"!...

در یکی از روزهای دادگاه ایران تریبونال در شهر لندن ، به یکباره مردی عصا بدست ،بعنوان شاهد ،در مقابل دادگاه قرار گرفت. من که بعنوان گزارشگر و فیلمبردار دادگاه ویکی از شاهدان وشاکیان حضورداشتم. حضار وشاهدان وشاکیان با مردی که خواهرش زهرا را باخود به دادگاه آورده بود مواجه شدند. عباس با همه دیگر شاهدان وشاکیان متفاوت بود. با زبان ساده از مرارتها و خشونت های زندانها، از عزیز و هوشنگ ومهرى، سهيلا محمد رحيمى و حسين مجيدى سخن گفت...زندگی عباس با دیگر شاهدان تفاوتی چشمگیر داشت. او را بخاطر اعتراض به شلاق کشیدن هم محله ایش در سال 58،با تیر زده بودند و به زندان انداخته بودند. پایش عفونی میشود و نزدیک که آنرا قطع کنند. پس از ماهها زندان و جراحت آزاد میشود... در مرداد 60 به همراه خواهران و برادرانش مجددا دستگیر واین بار به جرم هواداری از مجاهدین تا سال 70 در زندان میماند. دو خواهد و دوبرادر و خواهرزاده اش سربردارجنایت های خونین رژیم اسلامی میشوند.

او با شهادتش در دادگاه بین المللی ایران تریبونال ،سندی غیرقابل چشم پوشی از جنایات سیاسی درایران اسلامی به یادگار گذاشت. عباس علیرغم رنجهای فراوان در عراق و اردوگاههای فرقه رجوی و تیف ، علیرغم تحقیرها و توهین ها و نامردمیهای رهبران سازمان مجاهدین علیه خود و خانواده اش ،زبان را دندان گرفت و سخنی نگفت. درحالیکه دوره زندگی در عراق و اردوگاه اشرف و تیف را ادامه زندان خود میدانست.

در باره عباس رفقایش اینگونه نوشته اند: "عباس محمدرحیمی یکی از شناخته شده ترین زندانیان سیاسی دهه 60 و جان به دربردگان کشتار 67 بود و زندانیان سیاسی خاطرات ماندگاری از او به یاد دارند. او یکی از ستارگان درخشان خانواده محمد رحیمی بود که با تقدیم 5 شهید و 5 زندانی سیاسی به جنبش انقلابی ایران، سهم بزرگی در مبارزه برای آزادی و دموکراسی در میهن مان دارد. عباس محمدرحیمی با 11 سال سابقه زندان، در سال 1376 همراه با همسرش با به جا گذاشتن فرزند 22 ماهه اش به منظور مبارزه با جانیان حاکم بر کشورمان به مجاهدین در عراق پیوست.

او در عراق به سرعت متوجه روابط ارتجاعی و غیردمکراتیک حاکم بر مناسبات مجاهدین شد و به عنوان یک ناراضی و معترض شناخته شده مجبور به تحمل شرایط ناگوار و غیرانسانی قرارگاه اشرف شد. پس از حمله نیروهای آمریکایی به عراق و سقوط صدام حسین وی این امکان را یافت که در سال 1383 از مجاهدین جدا شده و به کمپ «تیف» در عراق برود. عباس محمدرحیمی 4 سال شرایط سخت و دشوار زندگی در این کمپ را با سربلندی پشت سر گذاشت و عاقبت در سال 1387 خود را به انگلستان رساند. عباس تا آخرین دم زندگی یک دم از مبارزه برای آزادی و عدالت دست نکشید و به منظور دادخواهی، به عنوان یکی از شاهدان اصلی «ایران تریبونال» و گزارش قاضی جفری رابرتسون به شرح جنایات حاکمان جمهوری اسلامی پرداخت.

یک ماه آخر زندگی عباس یکی از درخشانترین صفحات زندگی او و در عین حال تراژیک ترین صحنه های تاریخ معاصر ایران بود. در حالی که او با مرگ محض پنجه درافکنده بود و با مقاومتی ستودنی باعث حیرت کادرپزشکی و درمانی شده بود «جماعت رجوی» کارزار کثیف و بیرحمانه ای را علیه او که جز عشق به میهن و مردم چیزی در دل نداشت سازمان دادند. بدون تردید خاموشی او در چنین شرایطی و عبور سرفرازانه اش از تیغ زاری که برای او ساخته بودند گویاتر و افشاکننده تر از هر چیزی است.

عباس، نماد دوستی ، رفاقت ، عشق و وفا بود و در تیره ترین شب های تاریخ کشورمان یک دم امید خود را از دست نداد. هرجا که بود شادی و نشاط و طراوت و شادابی همانجا بود. افسوس اینک عباس خاموش شده است. اما یادش ، امیدها و آرمانهایش در دل هر مبارزی باقی خواهد ماند." . با همه رفقا و دوستان و یاران عباس همصدا میشویم و بیاد عباس و عباسها ی شریفی که عاشق زندگی بودند ، زندگی ، دوستی ، رفاقت ،بردباری ،وفاداری و انسانیت را پاس میداریم و برای مادر سونا،سپهر نازنین ،زهرا و منوچهر و همه خانواده و دوستان و یارانش آرزوی صبر و بردباری وتندرستی دارم.

علی دماوندی

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

فهرست مطالب علی دماوندی در سایت پژواک ایران