میخوامت با همه دردسرهات!
مجید موسوی (بیدار)



دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود

که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!

 

چقدر ثانیه ها سنگین شدند! انگاری که چند سال داره میگذره از وقتی که قلب مهربونش وایستاد و صفا و گرمی خلصی که همیشه دور و برش رو به شور و شادی میکشوند، ساکت و خاموش شد... تا چند ساعت دیگه هم، میریم که وجود نازنینش رو به دل خاک تیره و در غربت بسپاریم و یادش رو برای همیشه توی قلبهامون حک کنیم ... آره، داش عباس رو میگم. رفتنش داغمون کرد و نبودنش... آه حسرت سوزانی رو از اعماق وجودمون بیرون کشید. خاطره هایی که از جلوی چشمهامون رژه میرفتند، همراه با قطرات اشک سرازیر شدند و حسرت و آه رو عمیق تر کردند ... میدونم که توی این چند روز خیلی ها در سکوت شب و یا خلوت روشن بیادش گریستند و های زدند ...

 

خیلی از رفقا در موردش نوشتند و چه خوب به نیکی یادش کردند و میدونیم که هنوز خیلی از گفتنی ها باقی مونده.

منهم دوست داشتم چند کلمه خودمونی، بیادش بنویسم، اما خیلی زود متوجه شدم و دیدم که نمیشه! نمیشه فقط بخاطر عباس نوشت. نمیدونم ... بعضی ها اینجوری اند دیگه! نمیشه اسمش رو آورد و از "هر چیز کوچک و پاکی که بخاک افتاده"، یاد نکرد. نمیشه در مورد او حرف زد و از خواهرها و برادرهاش، و از عموها و خاله ها چیزی نگفت ... ... از شبنم، از پرستو، از سرود و از ترانه، از قصه .... از آفتاب و از جنگل و دریا ... از حماسه، از رفیقان ... و از انسان ... ... ...

 

صمیمیت، طبع بلند و قلبی مهربان، و ویژگی مختص خودش یعنی "مردانگی" و به قول بچه های جنوب شهر "لوطی منشی" اش از او معجونی ساخته بود که خیلی زود مهرش توی دلها می نشست. برای منهم همینطور شد. وقتی برای اولین بار دیدمش، اومده بود خونه عطیه امامی. دو سه روزی بود که عطیه به خاک افتاده بود. از راه دور اومده بود تا به مادر تسلیت بگه. (راستی چه تشابهی! عطیه و عباس ... ). از همون دقیقه اول توی دلم نشست. کاریش نمیشد کرد! هم خاکی بود با مرام خاکی و هم از بچه های زندان ... اما  مهم تر از اونا این بود که ... فقط عباس، "عباس" بود ...

 

بچه پایین شهر بود، دو سه محله پايین تر ازمحله ما ... همون محله هایی که ناصر صادق، هوشنگ ترگل، مهدی رضایی، خسرو گلسرخی و ... توی دادگاهها و بر خلاف مدعیان امروزی شون، پای دفاع از مردم اونجاها وایستادند تا برای جونشون چونه نزده باشند. همون محله هایی که اکبر جهاندیده، اسی لک، فیروزه عظیمی، اکبر خدابخش، طاهره محمدخانی، عباس فیروزی، زهره سادات ... و خیلی های دیگه از جمله خواهرها و برادرهای خودش, عزیز و سهیلا و هوشنگ و مهری ... از خاک اونجا پر کشیدند و رفتند. محله هایی که توی وجب به وجبِ کوچه پس کوچه هاش، تا دلتون بخواد میشه انگیزه برای مبارزه و نبرد پیدا کرد. عباس از اونجا بود. توی اون محله ها میشه نمونه هایی شبیه اون رو پیدا کرد، اما عباس یه چیز دیگه بود. گفتم که معجونی یه سر و گردن بالاتر از همه... گرمی و صفایی که از خودش پخش میکرد رو نه همه دارند و نه هر جا پیدا میشه. عباس یار بود و غمخوار، خیلی وقتها هم به خیلی ها راه و رسم  "ایستادن" رو یاد داده بود و لاکردار تا ساعت های آخر هم این کار رو میکرد.

 

و حرامیان وقتی ساطورهاشون رو تیز کردند که خبردار شده بودند عباس افتاده و دیگه قدرت پاسخگویی نداره و اصلا نمیدونه چی میگذره. اونوقت بود که بسیجی های شغال و کفتار حمله آوردند. با دشنه و سنگ و چماق به روح و جسم اش زخم زدند و نعره زدند تا "الله اکبرِ" نحس شون رو همه لمس کنند! ... مطمئن باشند که همه لمس کردند! خوب هم لمس کردند!... تازه، فکر میکنم اگه عباس متوجه هم شده بود که چه خبره، تصورش هم براش غیرممکن بود که کجا اینهمه دنائت و "نامردی" رو میشه یک جا و زیر یک سقف جمع کرد؟ و حتما زیرلب میغرید که: مردونگی کیلو چند!؟ ...
و البته حتما هم کسانی بودند که هم در خلوت سرهاشون افکنده شد و فقط در برابر آئینه خودشون، شرم بی رنگی درونشون رو کمی قلقلک داد! ... ... بله، هنوز حرف های ناگفته زیادی مونده، اما این زمان بگذاریم تا وقت دگر ... امروز فقط یاد عباس رو گرامی بداریم و کنار مادر صونا و سپهر باشیم و زهرا و منوچهر ...

 

آه مادرم ...

دوست عزیزم رحمان چه زیبا گفت:

... ـ "مادر صونا، زبانم قاصر است که به شما چه بگویم که شما یک عمر صبوری پیشه کرده اید" ـ ...

بله، کی میتونه به شما دلداری بده؟ شمایی که خودتون دنیای دل هستید ...

کی میتونه براتون شکیبایی آرزو کنه؟ شمایی که خودتون کوهِ صبرید ...

کی میتونه ذره ای از عشق مادرانی نظیر شما رو درک کنه؟ شما اقیانوس عشق اید ...
آه عزیز آنام ...
اورئیم دولئدی، اما سیزین دانیشماغا؟ دیل آچیلمی ..

 

ای وای سنون قصه جانسوزوی هر کس کی اشیتدی

        بیر آه چکیب کوسدی فلکدن سنه خاطر

ای دوست سنون شانسوی هر کس کی بولوردی  

       چوخ آرزولارين آتدی نظردن سنه خاطر

...

...

داش عباس،
خیلی دلتنگت ام ... باور کن که بدجوری هوات رو کردم!
باور کن که میخوامت ... با همه دردسرهات! ...

 

 

 

مجید بیدار (موسوی)

صبح شنبه سوم بهمن نود و چهار

 

 

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

فهرست مطالب مجید موسوی (بیدار) در سایت پژواک ایران