PEZHVAKEIRAN.COM نگاهي به رونق بازار در واگن هاي زنانه مترو
 

نگاهي به رونق بازار در واگن هاي زنانه مترو
سارا لقایی

اين وره بازار!

اشاره: خوب يادم مي آيد وقتي سومين روزنامه اي كه در آن مي نوشتم بسته شد دوستي گفت: برويم چند جفت جوراب و يك بليط مترو بخريم و زندگي جديدي را شروع كنيم. و من روي اين پيشنهاد به صورت جدي فكر كردم. رويش نبود و جراتش. وگرنه الآن من جاي ميترا بودم، سوژه گزارشي داغ براي همكاران عزيزم، دختري با ساكي در دست و جيبي پر پول، سرگردان و سر گران در ايستگاه هاي مترو.

صبح هاي زود زن هايي كه با مترو سفر مي كنند خوشبختند. واگن هاي زنانه كه مردها حق ورود به آنها را ندارند خلوت ترند از واگن هاي ديگر كه از شدت جمعيت دارند مي تركند و هميشه چند مرد جلوي در واگن مثل يك كمان كشيده شده اند: كماني كه دو سرش دست ها و پاهاي مردانند كه به بالاي در و كف واگن چسبيده اند و قوسش شكم آنهاست كه مامور مترو مي آيد و هر چه زور دارد شكم بيچاره را فشار مي دهد تا تو برود و در واگن بسته شود. اين جور مواقع مترو شبيه چمدان مسافري است كه پر از بار است و مسافر مي رود رويش مي ايستد تا بارهايش فشرده شوند و درش بسته شود. دو سه ساعت بعد مترو نفسي راحت مي كشد. هنوز شلوغ است اما مثل صبح نيست و ماجراهايش كم كم شروع مي شوند.

كارمندها چشم هايشان را توي مترو مي بندند و معمولا ايستاده چرت مي زنند تا به محل كار خود برسند و از اين شلوغي خلاص شوند. اما كارگراني هم هستند كه اين شلوغي را دوست دارند و از آن فرار نمي كنند. ميترا يكي از آنهاست.
 
هر روز ساعت ده صبح، ميترا حلقه پر نگين ازدواج و النگوهايش را دست مي كند، كوله پشتي سفرش را دست مي گيرد و سر كار مي رود. از پله ها كه پايين مي رود گرفتار كوراني مي شود كه شكل يخچال گونه ورودي مترو درست كرده. هوا عجله دارد كه از زيرزمين خارج شود و شال سبز رنگ ميترا را به باد مي دهد اما جلوي او را نمي تواند بگيرد. از مامورهاي مترو كه قوي تر نيست اين باد! از كوله پشتي بزرگ توي دست ميترا – دختري كه ظاهري بسيار آراسته دارد- مي شود شغلش را حدس زد. ميترا آن كليشه را مي شكند كه مي گويد دستفروش ها مردم ناچاري هستند. ميترا سرش را بالا مي گيرد چون معتقد است كه كار عار نيست و استقلال مهمترين چيزي است كه كس بايد در زندگي اش به دست آورد و استقلال هم با استقلال مالي شروع مي شود. قطار كه مي آيد سوار مي شود. كوله اش را كف واگن مي گذارد و فروش فوق العاده شروع مي شود: "خانم ها كليپس هاي مجلسي دارم دونه اي هزار تومن، تل هاي ماهواره اي دونه اي پونصد، كليپس هاي مويي بچگانه جفتي پونصد..." يكي يكي اجناس را در مي آورد از توي كيفش و عرضه مي كند و چه استقبالي! سليقه امروزي ميتراي بيست و سه ساله و خبر داشتنش از ذائقه خانم ها باعث شده همه جنس هايش را بپسندند و روي هوا بزنند.  با يك نگاه مي شود فهميد فروش خوبي دارد. فروشش سه ايستگاه طول مي كشد، در ايستگاه چهارم پياده مي شود و منتظر مي ماند قطار بعدي بيايد با مشتري هاي جديد براي اجناس او. از او اجازه مي گيرم ساعتي همراه او باشم. مي گويد: فقط خواهش مي كنم عكس و فيلم نگيريد. اطمينان مي دهم كه اين كار را نمي كنم. همان اول كاري گوشي را مي دهد دستم كه از من خبرنگار تر است و مي پرسد: مي خواي چي راجع بهش بنويسي؟ و توي جوابم مي پرد: ببين شغل نيمه وقت خوبيه اما اصلا امنيت نداره!

امنيت كه ندارد ميترا خانم و انتظار امنيت هم نبايد داشت. روزنامه نگاردر روزنامه اي با سرمايه چند ميليوني و آن شوراي سردبيري و آن صاحب امتياز و آن دبدبه و كبكبه امنيت شغلي ندارد. آقاي دبير ما امروز عقد كرد، فردا روزنامه بسته شد!

فكرم را بازگو نمي كنم پيش ميترا و اجازه مي دهم حرفش را بزند. چون هيچ وقت اجازه حرف زدن نداشته است. توضيح مي دهد كه ماموران مترو وقتي جنس هايش را مي بينند همه را ضبط مي كنند (خدا را شكر در اين مورد زن ها با مردها برابرند و مثل دستفروش هاي مرد با آنها رفتار مي شود و مشمول تبصره ترحم نمي شوند) و بعد به يكي از مناطق چهارگانه شهرداري كه مخصوص اين امر است تحويل مي دهند و او براي تحويل گرفتن جنسش برود و متعهد شود كه ديگر در مترو دست فروشي نخواهد كرد. بسته به ايستگاهي كه در آن جنس هايش ضبط مي شود، سر و كارش به منطقه شهرداري نزديك به آن ايستگاه مي افتد و خوش شانس بوده كه هر بار توي يك ايستگاه متفاوت اجناسش ضبط شده. چون در آن واحد شهرداري تعهد نداده بوده و پرونده نداشته و اجناسش را راحت پس گرفته است. و خوش شانس بوده كه شهرداري ها سيستم واحد ثبت جرايم (اگر دستفروشي در مترو جرم باشد) نداشته اند و نفهميده اند كه سابقه دار است.

دوباره سوار مي شود و همان حرف ها را تكرار مي كند. اين بار اضافه مي كند: همينا رو تو مغازه مي ديم دو هزار تومن. مي پرسم: مغازه هم داري؟ مي خندد كه نه. منظورش مغازه دارهاست و خودش اگر مغازه داشت دستفروشي نمي كرد. مي پرسم براي چي اين كار را مي كند. جواب مي دهد كه دانشجوست و مي خواهد مستقل باشد. رشته نرم افزار مي خواند و كلاس زبان هم مي رود و كار هم مي كند.

از او مي خواهم كمي هم اسرارش را فاش كند و بگويد فروشش چه قدر است. مي گويد: اگه خوب باشه روزي 25 هزار تومن. مي گويم: فروشت؟ مي گويد: نه. سودم. روزي 25 هزار تومان اگر سود كند حدودا ماهانه 750 هزار تومان درآمد خالص دارد. يعني اگر من غير از اين هفته نامه سه جاي ديگر مطلب حق التحرير بدهم و حقوقم را خدايي نكرده سر موقع بگيرم – كه در تاريخ مطبوعات ايران سابقه نداشته است- مي توانم اندازه او درآمد داشته باشم. دلش برايم مي سوزد. مي گويد: چه بد! و توضيح مي دهد كه شنبه ها و روزهاي آخر ماه فروشش كمتر مي شود.

وقتي از مخالفت هاي احتمالي خانواده اش مي پرسم مي گويد: پدرم خيلي موافق بود و سه ماه تمام با هم دعوا داشتيم كه اجازه بدهد اما قبول نمي كرد. وعده دادم حداقل سودم ماهي 400 هزار تومان باشد و ماه اول همين شد و پدرم ديگر مخالفت نكرد. اما ماه اول كارم هم با مادر و هم با پدرم دعوا داشتم. اما حالا مادرم كه خود خانه دار است خوشحال است كه دست دخترش توي جيب خودش است.
تعريف مي كند كه بيشتر فروشش توي خط ميرداماد بوده اما ديگر آنجا نمي رود. دليلش را مي پرسم و از جوابش تعجب نمي كنم: آشنا توي آن خط زياد است. بچه هاي دانشگاه، بچه هاي موسسه زبان و مهمتر از همه خانواده شوهرم. مي پرسم: نمي دانند؟ ابرو بالا مي اندازد كه نه. و ماجرايي كه باعث شده نامزدش از ماجرا خبردار شوند تعريف مي كند. و چه ماجرايي! ميترا خانم توي مترو مشغول فروختن لباس بوده كه گوشي موبايلش زنگ مي زند. نامزدش – كه آن موقع نسبت رسمي نداشته اند- پشت خط بوده اما او نمي شوند. در اثر فشار خانم هايي كه سر پا ايستاده اند دكمه جواب گويي فشار داده مي شود و آقاي همسر صداي ميترا خانم را مي شنود كه مي گويد: تي شرت هاي روز با رنگ بندي هاي مختلف! ميترا وقتي مي فهمد دست پيش مي گيرد و مي گويد خودش گوشي را جواب داده كه او را از شغلش مطلع كند و در كمال خوش شانسي نامزدش استقبال مي كند و مي گويد خيلي هم كار خوبي است. مي گويد: البته مي دوني؟ زياد نمي ذارم توي كارم دخالت كنه! كم كم دار عاشق اين دختر مي شوم!

مي گويد كه رمز موفقيت در اين كار اعتماد به نفس است و فقط با اين ويژگي مي شود نگاه هاي سنگين بعضي مردم را تحمل كرد: بوده اند كساني كه تشويقم كرده اند و بوده اند كساني كه به چشم ناجور نگاهم مي كنند. جوري كه انگار دارم كار زشتي انجامي مي دهم. و تحمل اين نگاه ها سخت است.

ميترا مي رود ناهار بخورد و من دوان دوان سراغ مترو كرج مي روم. جايي كه خانم خيام لوازم آرايش مي فروشد. عجله دارد و نمي شود مثل ميترا ايستگاه به ايستگاه همراهش شوم اما هم صحبت مي شويم. بر خلاف ميترا كه وضع مالي خانواده اش خوب است و براي استقلالش اين كار را مي كند خانم خيام مجبور است. فرزندش بيمار است و او و شوهرش شب و روز كار مي كنند تا زندگي بگذرانند. مي گويد: آن روز وقتي مامور مترو وسايلم را گرفت به گريه افتادم. گفتم فكر مي كني از سر خوشي اين كار را مي كنم؟ مي گويم خيلي هم كار خوبي مي كند چه از روي خوشي و ناخوشي و وقتي همدردي ام را مي بيند مي گويد: راه ديگري هست براي اشتغال زني مثل من؟ دولت خرج فرزند بيمارم را مي دهد؟ قانوني از من حمايت مي كند؟ و مي گويد كه سودش روزانه هفت هشت هزار تومان است و از هيچ بهتر است. و بعد عيد مردم پولشان تمام شده و هيچ چيز نمي خرند. و توصيه مي كند يكي از صابون هاي ضد جوشش را بخرم.

من اما به خانه مي آيم و توي اينترنت هم دنبال دستفروش هاي زن در مترو مي گردم و چيز عجيبي پيدا مي كنم. "دختر دستفروش مترو" را كه با همين نام در وبلاگي مي نويسد و نگاه متفاوتش، هم به دنيا و هم به شغلش از نوشته هايش معلوم است: "از این کیسه های نایلونی سیاه که توی مترو ما رو تابلو میکنه خسته شدم. دلم رنگای شاد و شیطون میخواد. دلم میخواد به آدمایی که ازم خرید می کنن همش لبخند بزنم. ازشون انرژی بگیرم و بهشون انرژی بدم. زندگی رو باید آسون بگیری تا آسون بگذره...زندگی رو باید قشنگ ببینی تا قشنگ بمونه."

 و ايستگاه مورد علاقه اش:" دو تا از ایستگاه ها برای ما بد جوری خطرناک شدن: شهید مدنی و خیام. وقتی قطار از این ایستگاهها رد میشه، اگه باری هم پیشم نباشه قلبم میاد توی دهنم. ایستگاه دوست داشتنی من ایستگاه شوشه که قراره بعدش قطار از تونل دربیاد. وقتی وارد روشنایی میشه خیلی دلم آروم میگیره. یاد آیت الکرسی می افتم: یخرجهم من الظلمات الی النور. بعدش هم که ساختمان قدیمی چیت سازی معلوم میشه که هزارتا کلاغ روش نشستن و منظره ی عجیبیه. کاش یه دوربین داشتم!"

چيزهايي توي مترو مي فروشند كه اگر نديده باشيد باورتان نمي شود! دستمال هاي فالي (دستمال كاغذي جيبي را يك فال تويش گذاشته اند و دو برابر قيمت مي فروشند)، نمك درياچه اروميه، لواشك، آلوچه و تمبر هندي، انواع لباس هاي رو و زير، سفره و روميزي...

فهيمه خريداري است كه هميشه كمي پول كنار مي گذارد براي خريد در مترو داخل شهري. چرا؟
"چون بعضي از چيزهايي كه مي فروشند خيلي شيك و قشنگ و ارزان قيمتند. براي خريدنشان با همين قيمت بايد تا بازار تهران بروي و كلي بگردي و شايد هم پيدا نكني. اما حين رفت و آمد بي آنكه وقتت گرفته شود مي تواني خريد كني. بهترين موقعيت است." به نظر فهيمه " مترو شلوغ ترمي شود، بله، اما به شلوغي اش مي ارزد. تازه مگر اينها نباشند مترو خلوت مي شود؟ مسوولان مي گويند مترو جاي اين كار نيست. در كشورهاي اروپايي چنين چيزي ديده نمي شود. آيا در كشور ما همه استانداردهاي جهاني رعايت مي شود و فقط معضل فروشندگان مترو مانده است؟ اول مشكل بيكاري را حل كنند و بعد به رعايت استانداردهاي ديگر بپردازند."

مرجان خريدار ديگري است كه شاغل است و بسيار مشغول. تقريبا وقت سر خاراندن ندارد و بيشتر خريدهايش را خواهر و مادرش برايش مي كنند. مي گويد: "تنها وقتي كه برايم مي ماند از خانه تا محل كار است كه توي مترو هستم و وقتي چيزهاي خوب مي بينم مي خرم." مي پرسم آيا اين كار را اقدامي قانوني مي داند؟ مي گويد: "زماني مي شود كاري را غير قانوني خواند كه در كنارش كارهاي قانوني براي اين زن ها وجود داشته باشد."

شايد شلوغ كردن مترو يا بهتر بگوييم شلوغ تر كردن مترو تنها عيبي باشد كه از نظر بيشتر مسافران در كار دستفروش هاي مترو هست. و تنها ناراضي ماموران مترو هستند كه علاقه شديدي به جلوگيري از كارهاي غير قانوني دارند. شايد دور نيست آن روزي كه مثل دستفروش هاي شهرهاي توريستي مثل ماسوله، توي مترو هم دستفروش ها را به رسميت بشناسند. يكي يك كارت شناسايي و روپوش با آرام مترو به دست فروش ها بدهند، پشتش تبليغ هم بزنند و آنها را بنا بر شلوغي خط ها بين خطوط مترو پخش كنند. و البته مالياتي منصفانه هم از آنها بگيرند. شايد تنها راه نسوختن سيخ و كباب همين باشد.

 

منبع:ميدان زنان