ایران ناگزیر است که با خود آشتی کند
محمدمهدی جعفری
از متانت طبری تا طاهری، از تئوری نیکخواه تا حکمت و شالگونی، از عملگرایی هویدا تا مهدی نصیری و کیانوری؛
این روزها، شاهد صحبت های بسیار دلنشین و امیدوارکننده ای از دو نفر بوده ایم. البته به دشواری می توان از آن دو بعنوان نماینده های مستقیم و رسمی جبهه های راست و چپ سخن به میان آورد.در عین حال اما هر دوی این هموطنان یا این دو تن از حدود نود میلیون هم خانه ی ساکن یا مربوط به خانه ای مشترک به وسعت ایران، در جایگاههایی متفاوت، از یک نوع «روحیه»ی تازه در هر دو جبهه و جناح اپوزیسیون حکایت میکردند. پیش از آنکه به مشهورترین چهره از این دو شخصیت سیاسی، و سیاسی-فرهنگی اشاره کنم، ابتدا از نماینده ی چپ داستان می گویم: در گفتگوی ماهانه ی خود با تلویزیون «میهن»، مهدی اصلانی دو نکته طرح کرد. بحث اصلی ایشان البته ، در باب چندوچون انقلاب اسلامی 57 بود. او با موشکافیِ قضاوتهای عجولانه و از سر خودشیفتگی ای آشکار در توئیتِ آقای قاسمی نژاد، نشان داد که پوشیدن قبای وکالت خلق خدا در برابر متهمی مبهم و بی چهره به اسم "پنجاه و هفتی"، اگر به هر کس بیاید متاسفانه اما به هموطن محترم ما جناب قاسمی نژاد نمی آید حتی اگر در این بلبشوی نشستن ها بر بیجاها، ایشان نیز «کارشناس ارشد» فلان بنیاد برای دفاع از فلان دمکراسی ها لقب گرفته باشد. تا اینجای کار البته فاجعه ای نیز رخ نداده است؛ فاجعه وقتی با تمام آوارش بر سر ما می ریزد که ایشان بخواهند این القاب را زیادی جدی بگیرند؛ در همین «راستا» کافیست بدانیم که زمانی، کارشناس موردعلاقه ی ظاهرا” جدی کسی حتی در جایگاه مقام برجسته ی وزارت دفاع در زمان بوش-چنی، یعنی ریچارد پرل، کسی نبود جز شخصِ شخیصِ "آبجی زاده"ی دروغین رضاشاه پهلوی یعنی عباس فخرآور! اکنون هم که می بینیم میهمان دائمی بنیادهایی در اینجا و آنجای غرب خانم مسیح علی نژاد است که باعث شده نه فقط او از امکان خدمت شایسته به جنبش پیشرو زنان میهن ما دور بیفتد که بعلاوه، سد راهی بر سر شکل گیری نوع.مناسبی از همآهنگی یا ائتلاف یا… در اپوزیسیون بشود آنهم در زمانه ای که هر گام تأخیر در امر شکل گیری یک«ایران دمکراتیک» به قدر فرسنگها عقبگرد معنا دهد؛ ایران به جد در وضعیت اضطرار قرار گرفته است. پس عجالتا" از این بنیادهای «اعتباری» که به سرعت هم کله پا می شوند می گذریم و به آقای قاسمی نژاد یادآور می شویم کسی -چون ایشان-که زمانی باد به غبغبِ آقای مهدی کروبی می انداخته -که در جای خود میتوانسته، از منظری «رئال پولیتیک» و در محاسبه ی ممکنات، صحیح و از سر ناگزیری نیز بوده باشد-، باید اکنون به گونه ی فجیعی شجاع شده باشد که بقول خود، «نظریه پردازِ مارکسیست»ی چون احسان طبری را، به گناه همین «مارکسیسم» بی صاحابش، ،یعنی به دلایل اعتقاداتش پیش پای صف طویل ملایان قربانی کند. (یکی از خطاهای مهم شاه فقید نیز از همین دست دلایل بوده است که «ما چیزی حدود سه هزار زندانی امنیتی بیشتر نداریم که آنها نیز یا تروریست هستند و یا مارکسیست!» (نقل به مضمون) امری که اگر در جو جنگ سردی قابل درک می بود امروز اما باعث ترس بی دلیل یا حتی سواستفاده ی تعداد زیادی از اهالی اپوزیسیون از جمله بدلایل مشدده ای از نوع اظهارات تند گروهی پادشاهی خواه -از نوع آقای قاسمی نژاد- با خاصیت حیرت انگیز این گروه در «هنر» نقض غرض از طریق نادیده گرفتن آسان «اوامر ملوکانه» -ولی در حقیقت درخواستهای معصومانه-ی جناب رضا پهلوی می شود.
باری، بنا به اظهارات آقای اصلانی، ایشان - قاسمی نژاد- بخش بزرگی از گناهان نیم قرن اخیر تاریخ ایران را به پای یک پیرمرد متین نوشته است شخصیتی که در میان راستگرایان، مرا به یاد متانت جناب امیر طاهری می اندازد؛ گیریم که هر دوی اینان- طبری و طاهری- گاه بر سر نقطه ای خاص، کمی بیش از اندازه مصرند یا بوده اند: یکی بر سر حقانیت بی بروبرگرد مارکسیسم، و استاد طاهری بر سر «الا و بالله قانون اساسی مشروطه» و لاغیر حتی علیرغم اصرارهای نقیض شاهزاده یا بقول خود ایشان با پرستیژ و لقب اعطایی «رضاشاه دوم». باز به قول آقای اصلانی، طبری چگونه می توانسته «از فاصله ی تبعیدی سی ساله در دوردست اروپای [ممنوع] شرقی»، و در پشت آن پرده های آهنینی تردیدناپذیر به گواهی تاریخ ، غوغایی به آن عظمت درافکند» ؟! منظور ما همان گناهِ هل دادن این بلوک سرخ به پشت چنان پرده ی آهنینی، و نتیجتا" «خف کردنِ» خرس سرخ در پشت پشته های هراسِ خود است با گرفته شدنِ حق انتخابش از همان آغازِ «حادثه ی اکتبر 1917» با «تجاوز متحد 14 قدرت امپریالیستی به دولت جنگ زده ی بلشویکها - و این خود یعنی عامل قدرتگیری دیکتاتوری از نوع استالین بجای روشنفکران بلشویک در فضاهای جنگی-». عین ماجرا را در تحمیل قلدرمآبانه ی تحریمهای ایالات متحده ی نوع «ترامپی» به کوبا نیز می بینیم که البته از یادمان می رود این فقط کوبا نیست که در چنین فضای وحشتی، مجبور می شود به دامان «نفتیِ» جمهوری اسلامی در ازای دادنِ رایی در مجامع ملل متحد بیاویزد. وقتی آلمان قدرتمند فدرال به «دریوزگی کفی نان» از منفعت ارتباطات مبهم خود با آن جمهوری سیاه، حاضر به چنان خفتی می شود که دعوتنامه ی حضور رضا پهلوی را دو بار باطل کند(من به دلایلی پراگماتیک از لقب واقعیِ شاهزاده در موردشان بدلیل نقشِ آن در «سنگین کردنِ» پیشاپیش سنگین پادشاهی خواهی، عجالتا" پرهیز می کنم) آنگاه چه توقعی از کوبای نحیف و نظایر آن می رود که در برابر فشار غیرقانونی و دستکم فشار تبعیض آمیز ایالات متحده، کودکانه یا عاقلانه، به لجبازی در برابر دنیا می افتند و- در مقام مثال- به بهای سیر کردن شکم های گرسنه، باجی نیز به باجگیر سر گردنه ای از جنس جمهوری فقاهتی می دهند که یکی از بسیار گناهانش، به دار مرگ آویختنِ رفقا و مبلغینِ همان باصطلاح «جزیره ی آزادی» -لابد از نوع پرولتری!!- در کارائیب، بوده است: از میان این قربانیان، یکی حزب توده ایران که تقریبا" همه ی کمیته مرکزی آن به قتلگاه جمهوری عمامه ها رفتند بی آنکه شِکوه یا گله ای از جانب دولت کاسترو یا چانه زدنی از جانبِ هاوانا- در برابر تهران- برانگیخته باشند. یکی از عکس های مشهور در ایام تنها انتخابات تقریبا" دمکراتیک پساانقلاب یعنی انتخابات بلافصلِ پس از جو انقلابی 57 که بر دیوارها می دیدیم، عکس «غرورآمیز» مسئول نخست سازمان جوانان حزب توده و فرهاد فرجاد – انشعابی از آن در دهه های بعد- با «رفیق فیدل» بوده است: آن دبیر اول «سازمان جوانان حزب توده» با نام کیومرث زرشناس در حالی که به گواهی زندانیان جان بدر برده از جهنمِ دارها و دشنه ها شعار عجیب «مرگ بر خدا» [ی جمهوری اسلامی، لابد!] سر می داد به مرگ آویخته شد.
ادامه ی بحث من دقیقا" به این چند اسمِ اخیر پیوند دارد:
بعد از چندین دهه بیزاری از خط مشی «خمینی گرا»ی حزب توده ایران به رهبری کیانوری، در یک میزگردِ «پرگارِ» بی بی سی با شرکت همین فرهاد فرجاد و علی خدایی -از مدافعان فصلی و فعلی خط خامنه ای، همراه با دو «شاهدِ حاضرِ» بیطرف و «کنجکاوِ» صحنه که یکی شان آشکارا و با برخورداری از تجربه ی انقلاب 57 و دو سه سال «بهار و خزان آزادیِ» پس از آن، نقشِ «طرفِ» ضد و نه محققانه و بی پیشداوری را در بحث بعهده داشت؛ جوان دیگر اما سخنی گفت که تمام آن چند دهه خشم من از آن خط مشی «خط امامی» حزب مذکور را به جانب نوعی ملایمتر از واقع بینی سُر داد. او بدون داشتن تجربه ی زیسته از انقلاب و سالهای اولیه ی آن موسوم به «بهار [لرزان] آزادی»، در برابر توده ای منشعب یا همان فرهاد فرجادِ -حاضر در عکس زرشناس با کاسترو، و اینک منشعب و بشدت منتقد با یا بی موقع آن سیاستها- توجهات را به «واقعیتِ صحنه» سوق داد. همین نکته ی بظاهر ساده ی بیان شده در لندن، در کنار ادعای یک آدم دیگر اما او از اعضای پشیمان شده اما صادق در هواداری گذشته اش از همان خط مشی «پنجاه و هفتی» حزبش، سوال و بهت مرا همچون کلمه ای میان دو علامت سنگین سوال درهم فشردند. این یکی نیز زمانی در صحبت با من گفته بود: خاتمی و موسوی و جنبش های اصلاحات و سبز و الباقی قضایا هم «که باز یعنی» «حق با حزب توده بوده که!». این توده ای سابق البته با بی خیالی از سرِ یک چنین جمله ی پرنکته ای عبور کرده بود اما به اندازه ی یک «بیل کَندِ» عمیق در زمین ضمیرِ من، گودالی از تردید حفر کرد که البته مرا نیز دوباره به فکر فرو برد.
آقای اصلانی برای «پناه گرفتن» در برابرِ اتهام احتمالی «طرفداری از مشی حزب توده»، اشاره ی خود به «بی پناهی» احسان طبری در مقابل حکم سنگین – در حد اعدامِ! –جناب قاسمی نژاد را،با یک تاکید همراه کرد که: «علیرغم انتقاد شدیدم نسبت به این حزب، به گواهی تحلیل های گذشته ام بر علیه آن و سیاستهای» [پس از انقلاب] آنست که داستان قاسمی نژاد در «پشتیبانِی» از «پایمردی های مهدی کروبی» را «یادآوری می کنم» (همه نقل مضمونی) و نیز اینکه آن پشتیبانی و این محکوم کردن دیگران در عین دفاع یکسویه، متعصابه و سرسختانه ی امروز از شاهزاده رضا پهلوی -آنهم خطای دفاع از کروبی در سی سال پس از انقلاب در قیاس با «خطای دید طبری» در آن سه سال پر تب و تاب و فضای چه بسا متاثر از جنون جمعی یا درست تر دسته جمعی= همه شمول، با هم خوانایی چندانی ندارد.
به دو سوژه ی اصلیِ بحث برمی گردم؛ دو سوژه ای که همچون دو استثناء، «صفتِ» اعطایی یا دشنام دیگران به آنها همچون «جزء بعدیِ»ی «اسم» و هویت ادعایی خودشان بکار برده شده است؛ کاری که در واقع همه اتهام زنندگان را در «دادگاه تاریخ» بر صندلی متهم می نشاند؛ «دادگاه تاریخ» را با بهره گیری از زبان «روی مدودوف» مورخ ناقدِ استالین در ترجمه ی منوچهر هزارخانی می آورم، مترجم-روشنفکر نام آوری اما با داستانِ تراژیک بعدیِ او در «آستان بوسی از خرده استالین»ی به نام مسعود رجوی؛ راستی که تاریخ رحم ندارد!
در نقش دو «نام»، آن اسم و صفت درهم را در مورد آن دو پرسوناژِ نمایشِ پرادبار و تراژیک تاریخ معاصر دیده ایم کاری که در مورد هیچ بنده ی خدایی تکرار نشد: یکی در ترکیب «شاه خائن» و دیگری در جمله ی «حزب خائن توده»، یکی پدر جناب رضا پهلوی بر مسند روضه ی پرشور دفاعیِ آقای قاسمی نژاد و دیگری حزبی که آن «نظریه پرداز» - یک عنوان کیفری در متن آقای قاسمی نژاد!!- یعنی احسان طبری عضو «پولیت بورو»یش بوده است تا روزی که در مخفیگاهش توسط چند جوان سپاهی دستگیر و به گواه شنیده ها مورد بدترین نوع بی احترامی ها – با همان شدت ضربات جناب قاسمی نژاد!- قرار گرفته بوده است. یکی از شنیده ها در باب شکنجه های اعمالی در مورد احسان طبری، کار دهشتناکِ راه بردن او به شکل راه رفتن چهارپایان بصورتی بود که آن جوانهای گستاخ سپاهی بر پشت او باصطلاح سوار شده بودند: البته که نمایش می دادند وگرنه کمر پیرمرد – که بقول یزدانبخش قهرمان، شاعر نامی خراسان «او هر چه که بود یا نبود اما قطعا" یک انسان بود» (انسان در مقام صفت و تکریم ) تاب و توان بردن آن براستی «بار»های اضافی «انسان»یت را نداشت. چنین شکنجه ای به تنهایی، با شناختی که از حجب و صمیمیتِ طبری بدست می دهند، برای شکستن چون اویی کافی بود، و بیش از حد کافی تا از جمله به کسوت اسلام آن جانوران دوپا درآید.
برمی گردم به گواهی محقق جوان که «خط مشیِ» اعمالی حزب توده را در سالهای بس کوتاه باصطلاح «بهار آزادی» (۲۲بهمن۵۷-۳۰خرداد۶۰)- کم و بیش با آزادی های وسیع مطبوعات، با انتخابات هایی چند و نیز رفراندوم البته خنده آور «جمنهوری اسلامی آری یا نه» که حزب توده به آن اگرچه همراه با انتقاداتی به نحوه و جمله موضوع رفراندوم با توجیه کم اهمیت تر بودن «شکل در برابر اهمیت حیاتی محتوا و عملکرد آتی» آنهم باصطلاح «در شرایط حساس انقلابی و توطئه های امپریالیستی» رای «آری» داد که اگر مسکوت نیز می گذاشت یا با هر توضیحی از دادن رای به آن امتناع می کرد هنوز در شرایطی نبود که هست و نیست آن مورد حمله قرار گیرد، «گیر»ی که شاید نه گفتن به قانون اساسی ج.ا. به هنگام انتخاباتهای بعدی -از جمله در مقابل کاندیداتوری مسعود رجوی و رد آن به بهانه ی رای ندادن به قانونی که وظیفه ی رئیس جمهور «حراست و اجرای آنست»- در پی می آورد. در جو آن روزها، رای ندادن به این دو سوال و دو رفراندوم چه بسا بی شباهت به نه گفتن یا تحریم انتخابات دوم خرداد 76 از سوی احزاب قانونی فعال در کشور در شکل "رای ندادن به کاندیدای ریاست جمهوری رژیم» نمی بود با اینحال، برعکس «خط بندی های عمومی حزب در مورد مسلمانان حاکم به دو سه خط اصلی: واقع بین، روشن بین و قشری»، غیرقابل دفاع نیز نمی بود(؟)
حال بیایید – در فضایی متاثر از استدلال آن جوان در میزگرد پرگار با آقایان خدایی و فرجاد- در تکریم «واقعگرایی ناگزیر» و اجتناب از رمانتی سیسم انقلابی مآب، تصور کنیم که: در جریان ائتلافگونه ی جورج تاون 1401 نیز، بجای عبئالله مهتدی چپگرا، کسی مانند نورالدین کیانوری دست چپی نشسته بود اما با مواضعی که در آن سه ساله ی مختوم به سی خرداد 60 و فاجعه ی دهشتناک و خونین پیامدِ آن به ابتکار مشترک مسعود رجوی در دام اسدالله لاجوردی اتخاذ کرده بود؛ یا کیانوری ای که خود را در مقابل انتخاب محمد خاتمی یافته بوده باشد بی آنکه دیگر در مقام دبیرکل حزب توده ایران باشد که اینک جایش را در تبعید، به علی خاوری با همکاری همین جناب خدایی و نیز مشارکت منتقدانه ی فرجاد داده بود.
اگر کیانوری با دنباله روی نکردن از رجوی، در تنها دوراهه ی موجود، «خط امام»ی را تایید کرده بود که خود از آن تعریفی -البته در فضای تسلط جنگ سرد بر جهان- داده بود، توانست جمع بزرگی از فدائیان خلق را تحت نام بامسمای «اکثریتِ» سازمان چریکهای فدایی از تیغ لاجوردی در امان نگاه دارد، امروز نیز می توان تصور کرد که در جایگاه مهتدی، آن دبیرکل چپگرای کلاسیک، کدام شخصیت امروزین را برمیگزید: رضا پهلوی را یا اسماعیلیون و مسیح علینژاد را- تندروهایی که اتفاقا" در «پراکسیس» نیز، آرام آرام به زیر عبایی به رنگ شعارهای رجوی اسلامگرای محجب/ه یا متفقان «شادی- شیرین»اش در «عدالت برای ایران» (عبا !!) و امثالهم خزیدند؟! آنها به همان اندازه که به شاهزاده ی پهلوی تاخته اند از نقدِ رجوی اجتناب کرده اند، بگذریم از آنکه امروز، دوستان خانم علی نژاد که خود چهره ای شلوغ و بی مقصد، و یادآور متفق آنروزی رجوی در هیئتِ اشرف دهقانی ست (و نه حتی در اندازه ی کم هیاهوترِ مستوره احمدزاده ی «فدائیان اقلیت» که با رهبرانِ دیگر جان بدر بردند اما هوادارانشان در فقدان برنامه و فکر حزبی رهبران بس جوانسال اما پرمدعا، پشت سدی از شمشیر به اسارت در آمدند)؛ کسانی از نوع شادی صدر و شادی امین (و این یکی از چماق کشان تبعیدیِ همان "اقلیتِ" فدائیان روزی موتلف عملی رجوی، اینبار اما در برابر مجاهدین- گرچه هر دو قاضیان تهمتِ وقفه ناپذیرِ «حزب خائن توده» به خیانت تا به ابد! - و نیز «شاه خائن» ولی اینجا در هماوایی با تتمه ی تبعیدی حزب محکوم علیه!!-) که تا خودِ آلبانی را برای بازگرداندن «رجوین» اما نه با تغییر دیدگاه یا انتقاد از خود بلکه با عین افتخار همگامی صفر-صفر با صدام-پدر خمینی فرش کردند تا بلکه آنان را به اتفاق لچک های سرخ شان بر سر، به طغیانی سرافراز با قامتِ انقلاب «زن زندگی آزادیِ» دوختند. سلطان و ملکه ی مجعول در آلبانی نیز در مقام شاباش و دستخوش و حقگزاری نسبت به خدمت جفت «شادیون»، شعار جنبش را به صورتِ «زن مقاومت! آزادی» جعل کردند!
در داستانِ پر ز آبِ چشمِ ائتلافِ شتابان جورج تاون در اضطراب شیب گرفتن جنبش و هراس اپوزیسیون از کارآییِ شمشیر خونین جمهوری اسلامی علیه دخترکان و پسران سربلند سرزمین ما پس از چندین ماه تاریخساز، و سخت تر از آن، انشقاقِ حاصلِ از محاصره ی هوادارانِ کم حوصله که سرعتِ مصنوعِ خود را بارِ طبیعتِ معمولِ زمان —در برابر رقبای هماوای گرفتار در «فیس و افتاده»ی جمعیت هیجانی آنی از اعتلای جنبش—کردند و نگذاشتند روالِ کار به طبیعت پیش رود،؛ عبدالله مهتدی بجای تفاهم با ولیعهدِ دمکراتِ سلطنتِ سابق، همان کاری را صورت داد که امروز، بازماندگان حزب مرحوم توده و اکثریت محور نصرالهی «فرخ نگهدار»ی که اشک مفت برای قاتلان «اتوش و رضا و رضی تابان» می ریزد برابرِ درشتیِ اشکی که برای مادر خود حتی نریخته است (افاضات اعترافی در کلاب هاوس). تو گویی زمان «سنگین گذری به سنگینی آهن تفته» در خون های نوجوان و گرم، اما به طول نیم قرن بر این میهن بی پناه نگذشته است و کسی، جز انس سالیانی سمساری، تجربه ای نوین نیندوخته است. پنهان ناشدنی ست که برای چپ ایران همکاری با باصطلاح قافله ی پادشاهی خواهان [هر چه اگر نه نوگرای توسعه خواه،] نه تنها آسانتر از هم آوایی با «الهیون رهائیبخش» ارباب-رعیتی طلب در قامت «امام توده ها» در نقش «کشیش ارنستو»ی ساندنیستها نیست که شجاعتی بس بیش از آن همراهی ها- به آشکاری توده ای یا به نادانی چریک فدایی- با خمینی در گیجی مطلق ۴۶ساله از شعاری چون «تنها ره رهایی-جنگ مسلحانه»، و تا خواهش از دولت امام برای «تسلیح توده ها علیه تجاوز امپریالیستها» (و البته که شورش حرمتی پوره و صبوری ها بر گیج سری اشرف دهقانی و سپس دکان خونین و تراژیک«آرخا»با ته مانده ی سمساری سیاهکل بینوا) طلب می کند!! هر چه که نباشد «خرده بورژوا»ی خمینی، انقلابی تر از «بورژوا»ی شاه است حتی اگر که آن خرده بورژوا، با شعبده و روضه، از «بیت المال مسلمین» تاراج و قاچاق کند اما این «بورژوا»ی صنعتی و ملی، ایران را بر طریقه ای قانونی و به حکمی تاریخی بسازد و ثروت «ملت» را فزونی بخشد!
از «بیماری چپ روی کودکانه» که بگذریم در ادامه ی رئال پولیتیک جنگ سردی ائتلاف «ضدامپریالیستی» از سرچشمه انقلاب خمینی موسوم به انقلاب ضدامپریالیستی خلقی-ضدسلطنتی که عبور کنیم آنگاه -بخواهیم یا نخواهیم- بر فراز آن بلبشو، به جنبش توده ای اصلاح طلبی -نام مستعار «نه به جمهوری اسلامی دهه ی شصتی» یا همان «جمهوری نعمت جنگ» و خونبهای خاتمه ی آن جنگ: قتل عام تابستانی اسرای «شصت و هفتی» می رسیم تا در «سیر تطور خاتمی-موسوی از ارتجاع-انقلاب آخر ۵۷و۵۸-۵۹و اول ۶۰ همراه با یک نوع برآمد اخلاقی و آزادسازی انرژی و نشاط انسانی که اوج معنای آن را در ایثار و از خود گذشتگیهای رفیقانه و «برادری» انقلابی-رمانتیک تا سرحد جانفشانی برای «همنوع» می بینیم؛ همنوع با معنایی از«رفیق راه» گرفته تا «خلق زحمتکش ما» یا زحمتکشان و محرومان و گودنشینان و غیره در جلب همبستگی انسانی، تا اعتلای معنای ایران از «ملک قابل تقسیم» میان شرکا و متملقانِ «چوخ بختیار» به حقانیتی قابل دفاع با مفهوم «جنگ میهنی» در برابر متجاوز با تسری این معنا حتی تا محافلِ مخالفان چپگرای «انترناسیونالیستِ» خمینی که بین دفاع میهنی تا شرکت در جنگ رژیمی که معنا و تعریف از آرمانش را کامل نکرده بودند در نوسان بودند: شخصیتی ترکیبی از فاشیست «باتقوا»ی[تفسیر دکتر بختیار ]نان و ماست خوار تا «مصلح اجتماعی» در نگاه فدایی اقلیت. چنانچه بخواهیم این دوره را که از تراژدی رکود اقتصادی در آخرین سالهای عصر پهلوی با شیب رشد اقتصادی و فراموشی روحیه حماسی ملی -از حماسه تصرف فضای بغداد تا نجات سلطان عمان و جز آن- شروع شد تا با درهم آمیزی با عقب ماندگی فرهنگی متبلور در فیلمهای ناموس و چاقو، هروئین و فحشا و افسردگی و یاس فلسفی، رنگی باصطلاح غیرتی و ضدبرهنگی و ضد تظاهرهای بورژوازی فرهنگ حتی شامل عشق و رقص و روابط عاشقانه ی جوانان، در یک برآمد عمومی علیه پول و مادیات (سوختن اسکناسها و بانکها در آتش تا دیسکوها و بارها بی فهمِ اهمیت حیاتی این «فرهنگ بورژوازی» پایان می گیرد، سرانجام در یک انقلاب متناقضی غوطه وریم که در معنای تحریم و امتناع خلاصه می شد: شاه بیمار و براستی افسرده و خسته از درماندگی و تنهایی خودخواسته و پارانوییک تا حد اختفای بیماری ای فروکاهندی روحی-جسمانی، گویی که خود با سپردن قدرت به آرامش رسیده باشد! او در تبعید مصر، بس مسلط تر و آرامتر از تهران بحران زده ی «نمک نشناس»- از جمله با خبرنگارها- سخن می گفت!
به نظر میآید که پروسه ی انحطاط اسلامی ایران از آغاز بحران در پایان دولت هویدا و شروع آموزگار تا پایان سلطنت و آغاز جنگ بی فرجام، و تا پایان دولت ائتلافی رفسنجانی- رسالت-خامنه ای علیه جناح رادیکال مذهبی یا «خط امام» منجر به اصلاح طلبی امتداد می یابد. اوج این بیماری و تب ملی در تظاهرات مذهبی ۵۷ با شورش مردم فریب خورده علیه مظاهر تمدن، علیه ارزشهای سوسیال دمکرات از یکسو و ارزشهای لیبرال در سوی دیگر -و هر دو منعکس در برنامه های شاه منهای دمکراسی (با «استصواب» ساواک هراسان از انتخاب نمایندگان مصدقی برای مجلس به گفته آقای ثابتی) رخ می نماید. دوره ی دو ساله و نیمه ی پرکشاکش بهمن۵۷(در پی تسلیم کامل شاهی یکسره تنها به تقدیر) تا خرداد ۶۰ : زمانِ سررفتن حوصله ی رجوی با همه ماجراجویی های اراده گرایانه ی معطوف به «قدرت به معنی قدرت»ش به قیمت فتوحات خونین لاجوردی که به نیابت از همه ی ارتجاع، بر آن تک پرشها و جست و خیزهای سیاسی مقاوم و نیز بر جریانات سیاسی و به موازات آن، کوتاه کردن دست روحانیون ملایم و مشوق خمینی برای مذاکره با رهبران جوان مجاهد بشرط تحویل سلاح و ادامه ی فعالیتِ البته بس دشوار اما صرفا" سیاسی بجای تمرینهای خیابانی «میلشسیا»ی شبه نظامی -بسیج غیردولتی!؟- فائق آمد و اینهمه قند در دل راستگرایان مذهبی تشنه بخونی چون اسلاف حسین شریعتمداری یعنی لاجوردی و شرکای موتلفه ای او آب می کرد ؛ و سرانجام از آنجا :
آغاز بزرگترین گسل سیاسی تاریخ معاصر ایران میان مبارزان و روشنفکران سیاسی در تاریخ بصورت نوعی کوچ کردن از تجربه ی ائتلافها و تعاملهای پارلمانی دهه ی دمکراسی (20 تا 32) تا رفرم های اجتماعی و ارضی با فاصله گیری از وقفه ی کودتا و به موازات آن اتحادهای مبارزاتی در دانشگاههای داخل و خارج و تا برخی زمزمه های حتی ادغام گروهها تا ۵۷-۶۰ و از آنجا از بهار ۶۰ به سمت اعمال قهر بیرونی تا مرز آب رفتن آنی قوای میلیونیِ سیاسی جامعه و لاجرم بروز کشمکش ها و درگیری های داخلی، و رفیق کشی های عریان در «کردستانِ چپگرا» و محاکمات استالینی درون گروهیِ مجاهدین تا ولی تراشی های مضحک در اوج سکتاریسم و محفل سازی و تا اوج فرقه گرایی مستبدانه ی «رجوی-ایران؛ ایران-رجوی» …مجموعه ای تراژیک که آن فرازهای کوتاه عمر و رفاقتها و ایثارها و رفیق نوازی هایش، در حکمِ پرشهای انرژیک بدن جامعه علیه درد و نتیجه ی تاثیر مسکنها و نشاط آرامبخش ها بودند که متاسفانه محل خالیِ ناشی از غیبت و عقب نشینی سرمایه داری صنعتی و انحطاط و استهلاک و فساد فزاینده ی جامعه دوشادوش «انحطاط» جسمانی پادشاه در چنگ سرطانی مکنده ی روح او را مجموعه ی متحدی از مبارزان متمدن نتوانست پر کند. درواقع تاثیر نیم قرنی تبلیغات یک جناح متمدن و پیشرو اما به کمک مذهب اولتراراست علیه جناح متمدن دیگر ولی چپگرا(سوسیال دموکراسی ای با شکل و ظاهر «کمونیسم» که اما هرگز قادر به فراروی کمونیستی نبود و میتوانست در اصطکاک و تعامل با فاکتورهای دیگری چون ملیون لیبرال، مجاهدین سوسیالیست موحد و آنارشیستهای رمانتیکی چون چریکهای فدایی بجانب سوسیال دموکراسی برود و صیقل بیابد اما در عوض، تحت تاثیر جبهه های جهانی سرمایهداری بحران زا-کمونیسم بی آینده ، به کاستن از انرژی مجموعه ای بنام پروژه ی دمکراتیزاسیون ایران انجامید. بجای سردادن بانگ اصلاح و توسعه ی دمکراتیک ایران که تحت چنان تاثیر جهانی ای امری غریبه به نظر می آمد حال در مقطع بهمن ۵۷-خرداد۶۰، سوسیالیستهای مادی و موحد در صفوف گروهها و بویژه در «حزب خائن توده»، سلاح دین را از دست بورژوازی حامل فرهنگ و صنعت به غنیمت گرفت تا اینبار او، جبهه ی متنوعی را علیه سلطنت حامی صنعتی شدن بگسترد و همه چیز را در مفهوم کلی «ضدامپریالیسم» بگنجاند. دراقع نیروی هر دو سوی مدرنیسم و توسعه ی ایران، نوبت به نوبت، به نفع ارتجاع ضدفرهنگ، و علیه یکدیگر فروکاست و جامعه جز در مقطع «پرش های تسکیتی» یا آزادسازی انرژی مردمی و روحیه همبستگی و دگرخواهی جاری در ۵۷تا۶۰ -که شاه قدرت را«بدون طی شدتن پروسه ی طبیعی تناسب قوا و جابجایی طبیعی نیروها»، به روحانیون ضدکمونیست و ضداشتراکی(مضمون قانون 1310 رضاشاهی) واگذار کرد-یا مقطعِ جنبش اصلاحی و استحاله ی ۷۶، و مقطعِ جنبش سبز علیه جانیهای تحجر و اقتصاد قجری با فرهنگ آخرالزمانی... عموما" در افسردگی فرو رفت: در این جامعه ی مجموعا" افسرده و بداقبال، جای انحطاط و شکست توسعه ی آمرانه و خودمحورانه را، نه نیروهای ترقی و توسعه بلکه -عمدتا"- ارتجاع ویرانگری گرفت که ستون فقرات اجتماع ایران و حتی بیش از یک دهم خاک یا بستر مادی این اجتماع را نابود کرد.
همه ی تقلای جریانات مجربتر، کلاسیک، و استخوان خرد کرده ی سیاست چپ مانند حزب توده نیز (بر مبنای تحقیقات و بقول آقای قاسمی نژاد «نظریه پردازی»های امثال طبری، ملکه محمدی، حمید صفری، امیر نیک آئین، مهدی کیهان و مورخان و سیاست پیشگانی چون عبدالحسین آگاهی و کیانوری و اسکندری) برای تجمع نیروهای عدالتخواه که در سیر طبیعی اش، بنا به ساخت و سیر جامعه ی ایران، حتی اگر ناخواسته می توانست سوسیال دمکراسی نوین ما را سامان دهد در برابر برنامه های جناح راست و مذهبی «بورژوازی» (تجاری)، در مقابل پروژه نابودگری لاجوردی-حجتیه و سپس مصباح-شریعتمداری (و اینهمه یعنی وارثان فضل الله نوری-آیت الله کاشانی) و بدلیل پیشداوری و بسته بودن عمدی گوشهای نیروهای ؟«همسو»ی مجاهد و ملی و فداییان و متحدان دیگر به طرز فاجعه باری بی ثمر ماند. تمامی نیروهای پیشنهادی این حزب اعم از «بورژوازی ملی» (به نمایندگی جبهه ملی و نهضت آزادی بازرگان و حسن نزیه،و جدی ترین آنها «جاما»ی کاظم سامی) تا «خرده بورژوازی» انقلابیِ متبلور در مجاهدین های «خلق» با آغاز ترقیخواهانه و «انقلاب» با پایان اصلاح طلبانه و ترقیخواهانه به مرشدی طالقانی/خمینی و به موازات آن سازمان ماقبل انشعاب چریکهای فدایی و نیز تشکل های اقلیتهای مذهبی تا احزاب محلی-در ابتدا به رهبری قاسملو و پس از «انحلال» آن در شورای ملی مقاومت رجوی به رهبری نمایشی بلوریان- بجای دادنِ پاسخ مثبت به پیشنهاد این حزب برای شرکت در «جبهه متحد ملی» و بعدتر«جبهه متحد خلق» با هدفِ جلوگیری از گردش به راست و به ارتجاعِ یک انقلابِ [بد یا خوب اما] به وقوع پیوسته، هر یک تنها به دفعِ هم و تجزیه شدن در حاشیه های جناحهای رقیب و بعبارتی «بستن قراردادهای جدا جدا با حاکمیت یا نیروهای بیرون حاکمیت» مشغول شدند. بدبختانه سوزن این ارکستر با نام «نیروهای سیاسی» آزادشده از سلطه ی اختناق ساواک، همچنان در نقطه ای که انگلیس وسپس ساواک گذاشته بود یعنی در قضاوت توجیه نشده ی «حزب خائن توده» - همچنانکه در نثقطه ی مقابلش در عبارت «شاه خائن و وابسته»- گیر کرده بود و مطلقا حاضر به گفتگو و تماس با آن حزب نبود. بعدتر با گریز از مرکز ناگهانی و بسیار سریع رجوی و قطع ارتباطش با «پدر خمینی»ای ناگهان تدبیل شده به «خمینی دجال» بدون هر گونه توضیح یا انتقاد از گذشته برای اتخاذ مشی تازه ای، راهی جز همراهی گروههای «رادیکال» با آنان و سوختن به پای مجاهدین و در سوی دیگر، حز ادامه کاری سیاسی ناگزیر حزب توده در یک تنهایی مطلق و در محاصره ی فضایی ناگهان امنیتیِ مسلح شده نمانده بود؛ انتخابی اجباری و تدارک نشده بین ادامه ی فعالیت با«تُنِ صدای فروخورده» و صدایی پایین و یا.انتحار در «پیرانه سر» به اتفاق جوانان و حتی نوجوانان کم تجربه از طریق تحریک رژیمی کم و بیش ناهمگون اما بالاجبار متفق، با صدای بلند و «حماسی»؟!. اما حتی این ادامه کاری مایوسانه را نیروی «نامحسوس» حجتیه (با نقشی مشابه مصباح یزدی در جریان اصلاحات) تاب نیاورد و حزب به دست بازوهای آن یعنی موتلفه ی اسلامی با سربازگیری از میان «مذهبیون» گیج و منگی که گاه علیه سیاست اعلامیِ خود نیز مجبور به اقدام شدند،سرکوب شد درحالیکه بذرهایش را از جمله بصورت انتشار روزنامه های جانشین هم در صورت توقیف بدست دادستانی «جناح راست» یا تشکیل انجمن های «معین» و «سازمانهای اجتماعی» با مشارکت دانشجویان و زنان و کارگران و فرهنگیان در میان «بدنه انقلاب اسلامی» پاشیده بود. برخی از این بذرها چه بسا از دهان زندانیان بازجویی شده در ضمیر اصلاح طلبانِ زندانبان در آن ایام کاشته می شد بصورتی که رد پای «زبان خزب توده» در رتوریک جوانان اصلاح طلب و دیندار قابل تشخیص بود امری که سابقه اش را در «داس و چکش پنهان شده در عمامه ی آخوندهایی» مانند موسوی خوئینی ها در رادیوهای موسوم به «سلطنت طلب» یا حتی در قالب اتهام «برنامه سوسیالیستی مهندس موسوی« از زبان امثال مهدوی کنی می شد دید. «رتوریک» و نحوه ی بیان کادرهای مذهبی بویژه با سابقه ی زندانبانی در پیش از دستگیری نیروهای سیاسی بویژه کادرهای حزب توده و زبان آنها در بعد از دستگیری ها از زمین تا آسمان با هم متفاوت است: زبان «فالانژی»ی کسانی چون رهبران مشارکت تا حتی حسین شریعتمداری و حسن پورازغدی در برنامه های تویزیونی و مناظراتشان نمونه های آشکار چنین تفاوتهایی ست. در واقع آنان از اسیران خود در زندانها نیز ابتدا تئوری و فن اداره اجتماع آموختند و سپس به دارشان آویختند. و تازه این سوای درسنامه های ضبط شده ی تئوریسین های حزب توده بویژه درسنامه های اقتصادی «جوانشیر» دبیر دوم حزب و تاریخ از زبان خود کیانوری بعنوان دبیر اول آن حزب به اصرار بویژه نمایندگان آیت الله منتظری در زندانهاست که برای آموزش کادرها و روحانیون جوان حکومتی تهیه می شد.
با استفاده از فرمول مهدی نصیری بنام «از تاجزاده تا شاهزاده» می توان گفت که «نیمه تاجزاده»ای در روال عملکرد سیاسی حزب توده ایران عملا" طی شد، و حال که رژیم با انتخاب زندگی انگلی بجای حکومتگری نرمال - به زبان رفسنجانی: انتخاب گفتمان بجای موشک در عرصه روابط بین المللی و سیاست نرمال داخلی- روال مافیایی را برگزیرده و عملا این سیاست خود را نیز به مرحله ی انحطاط و ته کشیدن ظرفیت های مخرب آن رسانده، زمانی ست که باید «نیمه ی شاهزاده»ای یک سیاست خزبی کلاسیک را بسازد. در واقع امروز نوبت تکامل «نیمه ی تاجزاده» با نیمه شاهزاده -در خلا آلترناتیو کارگری و چپ- و مراوده با نیروی کلاسیک بورژوازی است که رضا پهلوی نماینده ی نگاه لیبرال آن در برابر گرایش های تند شبه فاشیستی و ناسیونالیسم افراطی ست که پیشاپیش برای ساختن ایران جهت «جلوس شاهنشاه» همچون تقدیر ناگزیر این کشور تلاش می کنند حال آنکه از نگاه خود رضا پهلوی، این شاه و غیرشاه است که باید در خدمت ساختن «ایران» برای «شهروندان» آن قرار گیرد. باقی راه یا در واقع آرایه ها و اشکال را تاریخ «خود بگوید که چون باید رفت» که آیا تاج بر سر کشور خواهد گذاشت که همچون یک پرچم یا مکمل پرچم، نماد وحدت ملی-مدنی کشور باشد یا رئیس جمهوری که برای استقرار نهادهای دمکراتیک مناسب تر است و بجای «نهاد پادشاهی نمادین»، خود فرهنگ دمکراتیک بعنوان «شیوه ی زندگی» سیاسی ایرانیان، نقش سمنتی را ایفا خواهد کرد که به کار وحدت سرزمینی و ملی ایران بیاید. در صورت دوم اقلا ما مجبور نیستیم هر چند سال یکبار «چیزی را سرنگون کنیم» و هر بار «آلترناتیوی» ارائه دهیم. بعکس، رئیس جمهوری که در نقش نماد انتخاب می شود و هر چند سال یکبار نیز قابل تغییر است در جایگاه خود می ماند و این «حکومت»ها یعنی کابینه ها-در معنای وسیع تر قوای سه گانه- هستند که طی فرایندهایی جابجا می شوند بی آنکه مجبور به نابودی کل سیستم و آشوب در جامعه باشند: گاهی در مسئولیت حکومتی و گاهی نیز در مقام اپوزیسیونی که قدرت حکومتی خزب یا ائتلاف حاکم دوره ای را با برنامه های خود به چالش می گیرد؛ هر یک به فکر تکامل و بهبود عملکرد خود برخواهند آمد. از جنبه ی «جایگاه حزب توده ایران»، به نظر می آید که با رفتن نسل اسکندری ها، کیانوری ها، جوانشیرها، هاتفی ها و «شاهزاده» مریم فیروزها و ملکه محمدی ها این حزب نیز پایان یافته باشد چرا که بازماندگان آن از عهده ی تطبیق خود با شرایط عینی جامعه و تاریخ برنمی آیند. همینکه شقه های جداگانه ی چنین حزبی، یکی دنباله روی احمدی نژاد میشود و ابتذال را تا منتهای ممکن خود می برد یا کادرهایی که در محفل های جداگانه با ایجاد سایت هایی، جناحی از حاکمیت را جانشین «تابلوی که بر که»ی رهبران کلاسیک می کنند یعنی که اینالن براستی اصل قافیه را باخته اند. اما همانگونه که آن حزب در ادامه حزب کمونیست ایران به ابتکار شاگردان دکتر ارانی ساخته شد امروز نیز نوادگان آن در گروههای مختلف(کادرهای نخبه ی سازمانهای گوناگون چپ) نیز شاید بتوانند بر زمین رئال پولیتیک ایران، تیمی از آن خود را به میدان بفرستند تا جنبش و جامعه ی کارگری ایران نیز بی سخنگو نماند؛ و با آنان، روشنفکرانی نیز که خود را در خط سیر عدالتخواهی و دمکراسی تعریف می کنند. اینان با چنین انتخاب و تعاملی با همه، و همه ی نیروهای ایرانی در داخل و خارج است که می توانند در خانه ی مشترک ایران، اتاقی برای خود مرتب کنند بی آنکه دیوار پهلویی را خراب کنند تا برای خود جای بیشتری باز -و در واقع چارچوب خودِ خانه را ویران- کنند. بی این مسیر و تقدیر، کمونیستهای ایران در ته الکِ جریاتات محفلی خواهند ماند و در همان غبارش نیز در هاضمه ی تندبادها دفن خواهند شد.
اگر بخواهیم بنا به تعبیر دقیق آقای اصلانی با عینک مُشرِفِ امروزی مان به نیم قرن سپری شده نظر کنیم به نظر من ممکن است که آن «پراکسیسِ» [به لحاظ متدیک] صحیح از جانب کسانی چون ایرج اسکندری و در مدارجی بعدتر توسط رقیب درون حزبی او نورالدین کیانوری را کادرهای واقع بین تر اما پراکنده از تشکیلات حزب توده ایران ادامه دهند چنانچه بخواهند با همان عناوین «از تاریخ خود دفاع کنند». آنان یا بعبارتی چهره هایی مانند ایرج اسکندری، داوود نوروزی، احسان طبری و نورالدین کیانوری می توانستند در شرایط امروز نیز از مانعی به قامت تاریخ به یاری تجربه و نگاه رئال پولیتیک شان با کمک متد و منطق دیالکتیکی مورد ادعایشان به آسانی بجهند و ائتلافی ملی با همه ی نیروهای آزادیخواه و صاحب برنامه برای احیاء و سپس پیشرفت ایران از جمله و بویژه امروز باتفاقِ نواده ی متمایز و مدرن پهلوی را شکل دهند کاری که با درگذشت آن رهبران و نیز به آرشیو سپرده شدن حزبشان از عهده ی وارثان نحیف ساخته نیست که سهل است: آنان به جارچیان بی قیمت سیاه ترین ارتجاع تاریخ ما نیز مبدل شده اند. باور نمی کنید؟ به سایت های "تارنگاشت عدالت" (احمدی نژادیون توده ای!)، «تارنگاشت ده مهر» و فعالتر و «پیش قدم تر» از آنان «راه توده/پیک نت» علیرضا خدایی – علیرغم تلمذش در مکتبِ «کیهانِ» امیر طاهری/رحمن هاتفی- نگاهی بیفکنید که آنان چگونه با «تردستی»، تاریخ سه ساله را تا 46 سال کش می دهند، و به ارزانیِ یک «سقز» جویدنی، تاریخ را دراز می کنند! نبرد «که بر که»ای که اگر عمر کفاف دهد چه بسا که تا قرنی دیگر نیز ادامه بیابد- عجیب است که چرا از دوره ی هخامنشیان شروع نشده وقتی می تواند تا به مابعدالتاریخ نیز دوام یابد!؟!
همچون توده ایهای تبعیدزده که «نبرد که بر که ی خط امام با حجتیه/راستگرایان مذهبی» را با شرکت گاهگاهی کسانی چون خامنه ای و رفسنجانی گاه در این و گاه در آن جبهه -بسته به میزان آشفقته فکری کاریکاتورهای کیانوری- از سمساری حزب توده ی 57-60/61 بیادگار بر تن افکنده اند بی که بقول لنین میلی به در آوردن «زیرحامه ی چرکین» از خود نشان دهند، آنروز نیز چریکهای فدایی خلقِ با «مارکِ» اشرف دهقانی، دو سال زودتر از مجاهدین با شعاری برآورده از سمساری سیاهکل یعنی با «تنها ره رهایی/جنگ مسلحانه» به جنگ بی صدا با خمینی در صدر ارتش توده ای او رفتند آنهم در سال خمینیستی 1358. آنها به همین دلیل با «حق پیش کسوتی» نسبت به سیاست انتحاری رجوی در بهار 60، از همان شروع سال 58 از سازمان مادر فدائیان خلق جدا شدند. آنان از اولین مدعیانِ مخالفِ پراگماتیسم ناگزیر حزب توده ایران به رهبری کیانوری نیز بودند که گویا نفوذ او را در سازمان مادر «بو کشیده بودند» درحالیکه خود در حالی از «تسلیح خلق» سخن می گفتند که پیدا نبود اینان باید در برابر «خطر تجاوز امپریالیسم به انقلاب/قیام بهمن» (به رهبری چه کسی غیر از امام انقلاب؟!) مسلح می شدند یا علیه خود حاکمان؟! متن و محتوا مهم نبودند؛ بحث از اعتیاد به چند شعار حماسی با «تفنگ و گل و گندم» بود که از قضا نه از روی مطالعه ی متون بلکه از طریق اشعار حماسی به آن اعتقاد پیدا کرده بودند! یا آنگونه که منصور حکمت البته بعدها یا در سن تجربه ی خود می گفت: کمونیستهای حاصل از داستان کودکِ «ماهی سیاه کوچولو»! که تصادفا" به همت کانون پرورش فکری مورد حمایت ملکه ی هنردوست ایران بنیاد نهاده شد!!
داستانهای حیرت آور البته در این تاریخ «خم اندر خم و پیچ اندر پیچ» کم نیست: در یک ماجرا، گروهی که سازمان مادر چریکهای فدایی، مامور «پلمیک» با انشعاب اشرف دهقانی (با نام چریک فدایی خلق اما با حذف آنارشیست مآبانه ی واژه ی سازمان از آن!!) کرده بود، چنان امتحان خوبی پس داد که همان سازمان، ماموریت شان را تداوم بخشید و اینبار به تدارک بحث مشابه با آن حزب کلاسیک و البته «خائن» برای ابد! فرستاد. جست و خیزهای این گروه مطالعاتی در متون پساانقلابی حزب مذکور همان و غرق شدن هر روز بیشتر از روزِ پیشِ آن فدائیان در «حزب رویزیونیست» همان! آنها البته که سرانجام توده ای شدند! نه برنامه ای در بساط چریکها بود نه حتی مقاله ی استخوان داری در گنجه ی سازمان یافت می شد. صحبت از «برنامه حزبی» یا «برنامه عمل» یک جور وقت کشی بحساب میآمد. اوضاع بدتر از اینها بود و برنامه حزبی علیرغم نظریه ی لنین، «لوکس» به حساب می آمد ولی نه با افتخار که از سر ناتوانی و از آن سخت تر نبود یک «تعریف هویت»واضح: همه در تله ی انقلاب بی مفهومی گرد آمده بودند که اگر اصرار و انکارهای خود شاه (علیرغم دیدگاههای کسانی چون اسدالله علم بر تخت بیماری و انتظاری که برای وقوع حادثه ای در حد یک «انقلاب» به گواهی خاطرات دیرانتشار خودش داشت یا دیدگاه دکتر علی امینی رانده به حاشیه) نبود، دلیلی برای تولد نیز نمی یافت که تنها در طول مدت درد زایمان تا از گهواره درآوردن بچه ی «راه افتاده»، فوران شوق و هیجان و آزادی نشر و بیان و نیز انتخاباتی قابل قبول با استفاده ی برابر از تریبونهای همگانی-ملی ، در عین عملکرد بی مشکل دستگاههای اداری - بجز دادگستنری تسلیم شده به جلادان متحد سبز و سرخ و سیاه اینک شرم زده- بروز یافت و دیگر نه هیچ نوید و وعیدی. پادشاه وقتی حتی سازمان اطلاعاتی اعلای خود «بازرسی کل شاهنشانی» به ریاست «چشم و گوش مطمئن خود» رفیق دوران کودکی و عمری اش ارتشبد فردوست را از ارسال گزارشهای خود به دربار معاف کرده با این تصور که خود به امور اشراف دارد، طبعا" به نتایجی بهتر از آنچه که در هلیکوپتر بر فراز راهپیمایی عید فطر دست یافت، نمی رسید. در خلوت آن پرواز با وزیر خارجه اش بود – شاید تا کسی، نامحرمی، بیگانه ای نتواند آنها را «بشنود»؟!- که با صداقت یک سیاستمدار درستکار اما غرق در خود، دردها و بیماریهایش بویژه سرطان کشنده ی پنهان نگاه داشته اش(!!) به زاهدی گفت: «نه! این مردم مرا نمی خواهند!». دو سال پیش از آن بود که وزیر دربار درگذشته اش اسدالله علم از اینکه «چرا در این کشور هنوز انقلابی آغاز نشده» متحیر مانده بود و کمی پیشتر از آن که از بیماری مهلکش آگاهی یافت اما چنان از واقعیت های لابلای دستگاه اداره کشورمگر در شکل درود و ثنای همیشه بی ثمر متملقان دور بود که آنگونه در آسمان بلند وطنی که ماموریت آبادانی شتابانش را بر عهده ی «شخص» خود می دید دچار بهت شد. کسی چون علم اما مجبور بود اینها را نه به گوش شاه -که با شنیدنش برکنارش می کرد؟!- بلکه در یادداشتهایی بیاورد که سپرده بود تا برای نرنجاندن فرمانده، پس از مرگ جسمانی مولف منتشر شود. و چه کسی بهتر از دکتر عالیخانی-یک «درون تبعیدیِ» دیگر از اداره ی کشور- برای چنین کاری؟ یکی از روشن ترین منتقدان شنیده نشده ی پادشاه که براستی اگر «به وقت» شنیده می شدند و بنام "کمونیستهای اقتصادی لانه کرده در برنامه و بودجه» مورد سوءظن -که نه، سوء تفاهم و تمسخر- قرار نگرفته و به حاشیه رانده نشده بودند چه بسا به درجاتی -با تن دادن به نرمش ها و اصلاحات و محدودشدن و عقب نشینی هایی- نجات نیز می یافتند. و با آنها، شاید ایران نیز مسیر طبیعی خود به سمت پیشرفت و دمکراسی تاخیری اش را می رفت. اینها والبته اگرهای بسیار دیگر!
خوشبختانه امروز کسی مجبور نیست ماقبلِ سخنان فرزند پادشاهی که بی شک مغرور به وطنش و پیشرفتهای البته عمیق اما نامتوازنش بود، «اگر» و «مگر» بگذارد. شخصا" از اینکه او به داستان ائتلاف ها میدان داده بود خوشحالم– با قبول شرایط بحرانی و پایین آوردن توقعات و با صرفنظرکردن از اعضای «منفرد» آن ائتلاف (گرچه در مقام نخستین تجربه های ائتلاف) -که بی جهت، جای احزاب کاهل و عاطل را گرفته بودند یا از آن بدتر، از بخت بدِ ایران با احزابی اغلب باسمه ای، که جا را برای "مشاهیر" و سلبریتی ها خالی گذاشته بودند-. و خوشحالم بویژه بابت قاطعیت بی خلل شاهزاده در تصمیم خود که گوش به شلوغی های اطراف و هوادارانی نمی داد که می خواستند بر «پادشاه» خود» نیز پادشاهی کنند تا چه رسد به آنکه به زورِ غرورِ خود و خوی تلقینیِ سایبریها به همه نهیب بزنند تا علیرغم اصرار خود «شاه»، «جاوید شاه» سر دهند!
اینبار اما خوشبختانه، گام بزرگ را خود آقای پهلوی در مونیخ در دیدار با گروههای هوادار – و باز در غیبت غم افزای دستجاتِ بی سلیقه از چپ و میانه- برداشت. ایشان تاکید کردند که هواداران،نه باید او را پیش از آنکه مردم تصمیم بگیرند شاه بخوانند و نه به هیچ سمت رسمی ای که تنها در یدِ انتخاب یک ملت است بگمارند یا سیستمی را از پیش در تقدیر ایران بحساب آورند.
بدبختانه امروز نیز چپ از هر زمان دیگری به لحاظ غنای تجربه، نگاه استراتژیک و چالاکی تاکتیکی و سیاستمداری، همچنانکه در زمینه ی برنامه ی عمل واقع بینانه ی متناسب با «عصر» و «زمان» و «سطح جامعه» از همیشه فقیرتر است. حزب توده ایران بعنوان کلاسیک ترین سازمان چپگرا نیز، ظاهرا همراه با فروپاشی اتحاد شوروی، با خود شوروی از این دنیا رفته است. بازماندگان آن حزب، بی بهره از کمترین هنر پراگماتیستی آن در اتخاذ خط مشی های «تحمیلیِ جامعه» توسط باسوادترین نسل رهبران تاریخ جنبش چپ از زمان اجتماعیون عامیون تا امروز یعنی رهبران دو دهه ی چهل و پنجاه و به اسارت درآمده در اولین سال دهه ی شصت، با شوقی کودکانه که گویی کشفی کرده اند -از جمله در روزنامه مردم (در مهاجرت) می نویسند: زنده باد فلان و بهمان در «جمهوری» «ملی دمکراتیک ایران» تا از همان آغاز، بخش بزرگتر جامعه را از «جبهه متحد ملی» بیرون برانند حال آنکه نیروهای مسلمان «درون و پیرامون حاکمیت» را علیرغم سابقه ی تاریخی و تنها به صرف اشتراکاتی در شعارها، به چنان جبهه ای دعوت می کردند و می کنند. تو گویی که پیشروان فئودالیته از خط مقدم بورژوازی مترقی ترند و برای نشستن در جبهه متحد ملی سال 57 (و سپس با نام «جبهه متحد خلق» پس از 22 بهمن که استخوانبندی آنرا «سازمانهای مجاهدین و فدائیان و پیروان اصلاح طلب آیت الله و البته خود حزب توده ایران و حواشی این سازمانها تشکیل دهند» و البته که ناگزیر رهبری تحمیل شده آیت الله خمینی را نیز جهت ایجاد انشعاب میان هوادارانش بپذیرند) مناسب تر! انگار که این صفات تهی از معنای «ملی» و «دمکراتیک» فراتر از جایگاه واقعی شان در اعلامیه ها و بر میز کافه های فرنگی، برای مردم رنجدیده ی ایران نیز «نان و آب می شود» مردمی که به تجربه، اغلب از «پیشروان» خود جلوتر گام برداشته اند -شاید به دلیل همان رنجی که در صحنه ی واقعی زندگی رو در روی حاکمان می برند در قیاس ناممکن شان با رهبران گروههای مدعی چپ که امروزه غالبا" در همان کافه های امن و «سرخ» فرنگ مشغول مباحثه اند –! کمی جسارت لطفا"! کمی نترسیدن از امکان اشتباه و تصحیح آن همچون خود زندگی بجای تنزه طلبی بی حاصل و چه بسا حتی مخل..
بدبختانه نیروهای فعال جامعه با ظرفیت حضور و مداخله در امور تا سرحد جانفشانی ها، از آن گوهر اصلی که سیاست به آن نیازمند است یعنی همان عملگرایی، تعامل و مراوده بی بهره بوده اند. آنها همچنان که امروز و حتی در پیرسالی، تنها با زبان تخاصم با سایر «فاکتورها»ی موثر رفتار می کردند. اگر در زمان تسلط قدرقدرتی شاه و ساواک، دهها و صدها مبارز از جان گذشته ی قادر به کتاب خواندن – گرچه نه با همان عطش برای تجربه های دشوار و تحقیق و یافتن راه حلهای چه بسا خلاف انتظار از آنگونه که برای نیکخواه ها پیش آمد بلکه بیشتر در حد «هوس های رمانتیک سیاسی» در جستجوی یافتن ترجیع بندهای «شعار»ی و شعر مبارز سازی- تلف شدند یا در حد استخوانهایی برای تمرین شمشیرهای درگیر برای طنین افکندن بیشتر، و خونین تر شدن آن سیاستهای شاعرانه و رمانتیک عمل می کردند حال آنکه می توانستند نیروهایی برای تامین رهبران مدرن مبارزات بعدی در رقابت با روحانیون باشند نه آنکه همزمان، از اتهام «نمایشی بودن» رفرمهای شاه «برای فریب توده ها» سخن برانند و هیزم آتش «سنن کهنه» شوند. عین این داستان و درام غم انگیز را با نیروی عظیم مجاهدین و نیز سازمان چریکهای فدایی در سالهای اولیه ی پس از انقلاب بخاطر اطفای هوسهای قدرت طلبانه ی رجوی در عین بی صبری و سلطه جویی او و خودپرستی او ، تا بیسوادی آشکار رهبران تندروی فدایی
به اجرا گذاشتند. آنها در غیاب رهبران اصلی و صادق سازمانهایشان، تازه در آغاز بلوغ و شهوت جوانانه ی جوانان برای سیاست و مداخله اجتماعی و مبارزه بودند که بجای استفاده از نیرویشان جهت چانه زنی با قدرت حاکم یا تعامل با نیروها و نگاههای دیگر، با سوء تعبیری کودکانه از قدرت چند اسلحه در مخفیگاهها می خواستند حکومت را بدست گیرند آنهم در «فرم» رفتار «خصلت نما»یی چون انتحار در آغوش پیرمردانی بلاتکلیف میان استبداد و عدالت در هیئت امامان جمعه ی آنروز و یحتمل، مشوقان بعدی و قدرتمندتر حرکات اصلاحی بعدی، کسانی مانند هاشمی نژاد تا صدوقی و اشرفی اصفهانی و تا امامان جوان جمعه – که با رفتن شان جا برای امثال مصباح یزدی ها و رازینی ها و رئیسی ها و اژه ای های بی اهمیت زمان خود خالی کردند. مجاهدین که امروز نیز به مخلِ جنبش اصلاح انقلابی و مبارزه ی مسالمت آمیز شاهزاده ی پهلوی بدل شده اند حتی در زمانی که تعامل را نیز تجربه می کرده اند آنرا در مذبح صدام حسین ها و سارکوزیها سوزاندند و همچنان می سوزانند. (شخصا"، با امیدی به اندازه ی صفر به نتایج کار معتقدم که بد نمی بود اگر شاهزاده با ارسال دعوتنامه های ناظر بر ضرورت همآهنگی «اپوزیسیون عموم-ایرانی» برای گذار به دمکراسی و آغاز ساختمان جامعه ی دمکراتیکی از آن نوع که در اسرائیل شاهدیم (یا حتی در پاکستان و بنگلادش و ترکیه و هند بعنوان ناقض تجربه های شکست خورده ی استبداد در قرینه هایشان چون افغانستان و ایران و نیز رژیمهای «هدفِ» انقلابهای عربی) به نشانی سازمانهایی چون مجاهدین و سازمانهای نه چندان خرد و ریز بلکه «نمادین» چپ و راست، و نیز سازمانهای سیاسی محلی تا احتمالا نهادهای سیاسی-اجتماعی مانند فعالیتهای متشکل زنان و دانشجویان و همچنین نهادهای حقوق بشری - چه در استخوانبندی ائتلاف و چه در ارگانهای جنبیِ همکار با آن- با معیارهای عملکردی از گونه ی پارلمان (همه شمول و متنوع بر محور شهروندی ایران)، توپ را به زمین آنان می انداخت و آنها را در برابر نه فقط «توده»ی مردم بلکه بعلاوه برابر «دسته های» هوادارشان، وادار به امتحان و پاسخگویی می کردند یا بعبارتی آب در خوابگه مورچگان می ریختند تا همزمان «پاسخ خود به تاریخ» را نیز آماده در جیب خود نگاه می داشتند. شانس بسیار بزرگی در اختیار رهبری مجاهدین در آن سالهای 57 تا پیش از 30 خرداد60 بود که هیچ سازمان و حزب دیگری از نوع حزب توده علیرغم تمایل شدیدشان به آن دست نمی یافتند در حالیکه آیت الله خمینی -حتی اگر اینگونه بخواهید- «مجبور شد» به زبان بیاورد که: «شما اسلحه هایتان را به دولت قانونی تحویل بدهید [اسلحه هایی که عملا جز به کار انتحار نمی آمدند، و بسیار ضعیف تر از نیروی حضور انسانها در عرصه آنهم در صفوفی میلیونی یا صدهاهزارنفری بودند] آنگاه - بجای شما- من خود به دیدار و گفتگو با شما می آیم». حتی اگر چنین نکته ای فریب می بود-که چنین به نظر نمی آمد همزمان که نیازی نیز به آن نداشت و بلکه مخل اعتبارش می شد- باز هم می توانست در نقش نیروی موثری برای خلع سلاح سیاسی-نظری ِتندروان ضدمجاهدی از جنس اسدالله لاجوردی و حاج حسین شریعتمداری و روزنامه ی رسالت و آخوندهای سنتگرا، عمل کند. اینگونه و با چنین «تعامل و تدبیری» - به سیاق بیان آقای ایرج مصداقی- «هم خون بسیاری برای جنبش و سیر تکامل بعدی آن ذخیره می کرد» و ماانع بردار رفتن آن شمار از شیفتگان آزادی و به قربانگاه فرهنگی رفتن باقی آنها و نیز انفعال میلیونها نیروی ذخیره ی تغییر اجتماعی مترقی در ایران بنام مجاهدین واقعی خلق شده و نقش بزرگی در راستای انزوای تحجر مذهبی شامل انزوای تدریجی خود آیت الله خمینی - وگرنه قبول عقب نشینی هایی توسط او به عنوان یک رهبر مذهبی معتقد برخلاف عملکرد بسیار زیانبارتر و مافیایی علی خامنه ای آنهم در «زمان صلح» و «ثبات سیاسی»- ایفا می کرد. آن نیرو در روند فعالیت عاقلانه و عملگرایانه ی رجوی می توانست در نقش سربازان بیشمار جنبش اصلاحی ای عمل کند که از جمله کار تصحیح عمل بیهوده و بی هنگام برخاستن جامعه ی مذهبی علیه رژیم توسعه گرای صنعتی شاه را نیز انجام دهد. شک چندانی باقی نمی ماند که در صورت «عمل سیاسی» مجاهدین بجای شهرآشوبی و اراده گرایی جوانانه و انتحار حماسی آن، حتی مسیر همان ترمز تاریخی موسوم به انقلاب اسلامیِ تحمیل همگان بویژه آنکه مسئول شماره ی یک امور مملکت بود یعنی [انقلابی] تحمیل خود رژیم شاهنشاهیِ در محاصره ی کاهش بهای نفت تا افزایش خواستهای سیاسی-دمکراتیک طبقه ی متوسط «پاسخ نگرفته» -مگر با زندان و آبروباختگی در شیشه ی تلویزیون با «اقرار» به تدارکات خرابکاری و خرابکاران و سپس انزوای اقرارکننده ی «بریده» از جامعه ی «اخلاق»گرای جویای «قهرمانان» شعاری با «دانش اعلامیه ای».... تا امروز زمان نمی گرفت و کشور نیز به لبه ی پرتگاهی نمی افتاد که در پشت سر، پشته ی کشته هایش انبوه شده، در فراسو: توده های خاکستر و خرابی اش بدست 5کلاس خوانده های به قم رفته، و به صورت ملای «معتمدِ» فریبکار بازگشته. این نیروی عظیم در پروسه ی واقعی زندگی با نیروهای مختلف جامعه ترکیب می شد و حتی بهانه و بستری نیز برای بلعیده شدن توسط نیروی معدود چند «رهبر چپِ کلاسیک» اما فاقد بدنه ای وسیع بدست نمی آمد که پیوندی نیز اگر ضرور می افتاد حاصل ترکیب سر دانا با تن تنومند می بود. افسوس که آنهمه تنها در تیرانا به شکل موزه ی فاجعه به نمایش درمیآید با جوانانی که مجبور شده اند از زندگی واقعی بگسلند و چنانچه به معجزه هوشی فردی از آن نگسستند در آنجا بصورت هیاکل نادانی- حتی در دانش فنون امروزین چون کامپیوتر تا زندگی دیجیتال- تراژدی دهشتناک انسانهای چوبین را به اجرا بگذارند با دهانهایی که از سر عادت هر از گاه به تکرار مصنوعی کلماتی بی پایه چون «مرگ بر شاه» و «نه شاه نه رهبر» باز می شوند و بسته می مانند تا دستور بعدی و شعار تهی دیگر چه در برابرشان نهد بی آنکه در این میان، جرئت و جسارتی در حد «آزادی بیان» بسیجی حزب الهی برابر خالمنه ای و روسای جمهوری، برای طرح چنین پرسشهایی از «رهبر رجوی/رجوین!" قابل تصور باشد که: کدام شاه؟ کدام رهبر در حالیکه خود زیر فرمان «رهبر»ند! و رئیس جمهور بی کشورشان یکبار برای همیشه و تنها با یک رای جمعی! رجوی (مذکر) «انتخاب» شده است!
اما در سوی دیگر، سمت چپ ماجرا: اگر عبدالله مهتدی می توانست کمی بیشتر تاب آورد یا تفاهم بیشتری نشان دهد حتی اگر بنا بر این می شد که او نقش قربانی/قهرمانِ یک «پراکسیس نوین» -فرهنگ تعامل و سیاست عملی و تلفیق ارگانیک تاکتیک و استراتژی تا توانایی تفکیک سناریوهای سیاه و سفید که در حد «نطفه ای» در ذهن و قلم منصور حکمت بسته شد اما بی آنکه هیئتِ انسان متولدشده بخود بگیرد با مرگ بی هنگام او رفت. مهتدی می توانست علیرغم همه ی برگهای مردودی اش در عرصه ی درون تشکیلاتی و نیز در چارچوب باصطلاح «مسئله ی کرد» مشروط و منوط به «بازیهای بیگانه»، نقش پیشاهنگ حرکتهای تعاملی چپ با دیگران را به شکلی تکمیل شده در تاریخ چپ ایران بنام خود «ضرب کند» تا در حد بحث های نیمه تمامی باقی نماند که اینجا و آنجا در مباحثات شخصیت های چپ ها با سخنگویان جبهه های «کناری» اعم از جمهوریخواهی مانند حسن نزیه و خلف او چون مهران براتی و یا چون داریوش همایون در نقش پیشرو متفکر جناح راست اپوزیسیون (مشروطه خواه) نطفه بست اما در نیمه راه رها شد گرچه عرصه ای نیز برای آزمودن نیافت نظیر فرصتی که جنبش ظفرنمون زن زندگی آزادی عرضه کرد اما از میان همه ی چهره های چپ متشکل در ازجمله حزب چپ ایران یا حزب دمکرات کردستان ایران (آنهم با میراث بی صاحب مانده ی دکتر قاسملو بعنوان یک سیاستمدار عملگرا)، حزب های مختلف روئیده از خزب کمونیست کارگری که شاید تنها بال چنین آزمونهای عملکردیئب از این محفل آرایی ها نجات بیابد وگرنه «مهاجرت لعنتی» جز فرسایش ناشی از بی عملی و زهنی گرایی با خود نمی آورد. شخصیتهای چپ، و حتی چپ رادیکال با تن دادن به چنین میدانهای زنده ای از آتش ها بگذرند، ورز نیابند و اثری از خود برای جنبش عدالتجوی آزادیخواه بیادگار بگذارند. باید در میدان زندگی واقعی و با «دیگران» عمل کرد حتی اگر در میانه های دورترِ راه «بُرید» و باز آسود و باز در اقدام و عمل تصحیح شد و تکامل یافت. هیچ چیزی در این جهان فانی از دست نمی رود! وقتی پایانی در دسترس نیست هیچ کمالی نیز موضوع پرسش نیست؛ تنها باید به واقع زیست. بد و خوب شد و روئید. همه ی این بیم ها و امیدها و تن زدن ها و تن دادن های واقعی و موقتی و اعتباری برای کسی چون مهتدی - ارجح از او چهره های «سراسری»انا؛ با امید به «سراسری»اندیشیدن این احزاب نیز - در چنان تجربه ای و ماندن با پهلوی و آوردن دیگر احزاب چپ و راست توسط او و پهلوی به چرگه، بهتر از آن می بود که او خود را اسیر جیغ های بنفش این و آن بلواگر روزنامه نویس کند.
چپ ایران اگر نمی خواهد از قافله عقب بماند، اگر نمی خواهد در «دادگاه خلق» و «محکمه ی تاریخ»ی که مدعی هواخواهی آنست زیر سوال برود، باید بتواند میانه های سطور اجتماعش را نیز بخواند، و کارهای دشوار نیز بکند. باید بتواند «به تجربه ی گوشت و پوست» و «تجربه ی زندگی خصوصی مردمان»، شعارهایش را بقبولاند نه آنکه با «ور رفتن» با کلمات و عبارات باصطلاح «تئوریک»، در همین تبعید دفن شود. باید خطر کند؛ باید بتواند که از خود نیز نترسد، از عادات خود که دهه هاست با آن خو گرفته است. اگر آن عاداتِ «منزه»، در تنزه طلبی میان تهی خود، و در «کمال گرایی» ناقص شان راهی به دهی می بردند امروز باید بر انرژی چپ، با وجود اینهمه رسانه، اندکی افزوده می شد نه آنکه مدام نحیف تر شود. چپ باید بتواند امروز از نام و ننگ نترسد و برای روز واقعه در زندگی واقعی تصمیم بگیرد حتی اگر فردا دریابد که خطا رفته است؛ آنگاه فردای دیگر به تصحیح آن بنشیند و روز دیگر تصمیمی دیگر اتخاذ کند: فکر نیازموده، «عملِ» بوقوع نپیوسته بیش از آنکه بر رف ها و در قاب عکس های شهدا در نقش زیورِ خانه های تبعیدی قرار گیرد گامی فراتر نمی رود و راه به جایی نمی برد.
در روزگاری که حکایت مجاهدینش رفت چریکِ از سیاهچال آمده اش، شعار تسلیح خلق می داد اما نمی دانست این سلاح را علیه کدام «امپریالیسم»ی می خواهد آتش کند که گویا درصدد است به انقلاب و قیام خلقی اش هجوم آورد! – اما قیامی به رهبری کیان؟! آنگاه "سگهای زنجیری امپریالیسم» در ایران پس از انقلاب «ضدامپریالیستی» توسط «دوستان امپریالیسم« که ها بودند؟! آنچه می درخشید تنها «ستایش سلاح» بود و عشق به چریک بازی که البته رجوی به بخشی از این عطش به قیمت خون و تهیه لیستی چندهزارنفره دست یافت تا برای گرفتن دیه ی «تسخیری»اش در شمایل دلارهای نفتی، به معرض صدام حسین مانندی برساند! آن چریکهای »اضافه آمده» در نتیجه «انقلابی بیموقع از راه رسیده»، در سال 58 نمی گفتند که چه می گویند. و رجوی ای هم ااگر می دانست اینرا نیز می دانست که چیزی ندارد که برای توجیه شهرآشوبی خونین بی ثمر و خسارتبارش به قیمت جوانان و چریدن رهبران بر زبان آورد جز ولع قدرتی که تو گویی از چنگش لیز خورده و به دامان روحانیون افتاده است!! پس این «رهبر عقیدتی» و «فقیهِ» «جنگ شهری» راه راحت تری برگزید: بجای رها کردن توده ی هوادار دمِ دهانِ امثال حزب توده یا جنبش همکیش «مسلمانان مبارز» به رهبری دکتر پیمان گونه ای، آنها را کلا از خواندنِ مطبوعات آن احزاب عملگرا با درست و خطای خودشان برحذر داشت: اولین تجربه ی تحریم انقلابیِ مطالعه و تحقیق! آنان که آنروز با میلیونها مردم چیزی برای ارائه نداشتند امروز با قاعده ای که آب رفته است و با راسی که حافظه شان را باد برده است، اینبار شمشیر را نه بر رقیبان بر سر قدرت محض، که بر آرزوهای خود «خلق» از رو بسته اند. چپ ها نیز که حتی خود بر سر چند کلمه ی مشابه، از هم جدا می شوند اگر خود را به میانه و میدان اقدام و عمل بیافکنند ای بسا از این انشعاب های بی معنا، از روح واحد خود که در جسمهایی بی انتها بیهوده پخش شده است – با عباراتی عینا شکل هم اما «گویا» در نفی «انحرافِ» یکدیگر!! - نیز شفا بیابند. واقعیت این است که در حالیکه این بواقع گروهک ها مشغول «بازی پلمیک» خود بودند حزب همیشه «خائن» توده -که هنوز هیچ کس کیفرخواست خیانتش را رو نکرده بی آنکه از صدور حکم نیز دست بردارد!!- در عمل نیز، کارگری کار می کرد و صد البته که نه برای خوشآمد خمینی (مگر بیکار بود؟ یا مرض داشت؟ که در راه دیگری، جان خودشان را به خطر بیندازد؟!). تنها حزبی که برای اقشار مختلف مردم روزنامه به معنای حرفه ای و موثر کلمه داشت! فعالترین عرصه های کاری آن، کارخانه ها بودند. روزنامه ی کارگری و دهقانی و قومی بنامهای گوناگون از «اتحاد» تا «جرس»، از «مردم» تا «صدای کشاورز»، از «اتحاد مردم" تا «جهان زنان»، از «پیام فردا»ی دانشجویی تا «آذرخش» و -به وقت توقیف- «آذرخش نو» برای دانش آموز، از «اتحاد مردم» روشنفکری تا «مردم» به زبانهای کردی و آذری را منتشر می کرد و برای قشرهای مختلف، انواع نشریات و مطبوعات با عناوین «ذخیره» را – در مقابله با توقیف های پیاپی آنها توسط لاجوریدی- نشر می داد چنانکه روح جویا و تشنه و گرسنه ی جوانان و دانش آموزان و دانشجویان را نیز بی غذا و غنا نمی گذاشت. یک تنه به جنگ با احمد توکلی وزیر کار بسیار مرتجعی رفت -بجای انتحار بعنوان زائده ی خرده بورژوای «عشقِ تفنگ» و زندگی در «خانه تیمی» و تکرار قصه ی حمید اشرف و رضایی ها -؛ وزیری حجتیه ای -با تتطورهای بعدی خاصِ «انسان جماعت»-که از کلمه ی کارگر نیز بیزار بود و آنرا به کارپذیر تغییر داد. او قانون کاری متفاوت از خواسته ی توکلی را به یاری فعالان کارگری فدائیان اکثریتی (اگر بعد از «لو دادن مجاهد و اقلیتی»، وقتی اضافه برای عقاید خود- بعد از ادای نماز واجب خمینی!- پپیدا می کردند!! چرا شوخی می کنید آخر؟ حرف کجا و عمل و اقدام کجا؟ تبلیغ و تعامل و «دیپلوماسی» - وعده ی دروغین «لامرعی» محض «حقیقت بزرگتر!»- کجا؟ حرف و تبلیغ و فریب تا یاری رقیب و رفیق کجا و واقعیت پیچیده ی جامعه ی انقلاب زده و ارتجاع بلعیده کجا؟) صحبت «عقیده» بود در «شرایط پیچیده» که اگر فهم امروز با جریانات «باز و "اوپن" به روی تکامل» در میان بود به راهی می رفت که معلمان قدیمی انقلاب اجتماعی از نوع شاگردان حیدرخان عمواوغلی مشروطی چی تا تقی ارانی فیلسوف شرقی با شاگردانش مانند اسکندی و کیانوری و خلیل ملکی و کامبخش و حتی افرادی چون محمد باهری و پرویز نیکخواهِ بازگشته به اصل خویش ،و آنروز، بسته به میزان تجربه ی روز با قوام السلطنه و مجلس مشروطه ی پادشاهی هنوز شاهنشاهی نشده رفتند.
این اوضاع و احوالی که چپ در ایرانِ بی دفاع برابرِ چشمان حیرت زده و بلاتکلیف فرزندان سرخ روی خود دارد -با دورترین فاصله از احساسات کارگران و سازمانهای اجتماعی و توده ای در نقش پایگاه کلاسیک و ذخیره ی جنبش چپ در جامعه - وضع اسفناکی ست. سوای چند گروه هر روز کوچکترشونده از نوع «حزب دوطبقه»ی طوفان یا حزب کار یا همان کمونیست انورخوجه ای اما امروزه بدل شده به یک گروه ضدصهیونیستی-ضدامپریالیستی همآوا با حماس تا خامنه ای چنانکه اتحادیه ی مائوئیستهای موسوم به کمونیستها با عینِ احساسات تا «عاقل»ترین شان «پیکار» که خود بدست خود «عقل کرده» و منحل شده، تا گروههای ضربدر در دوی بی علتِ راه کارگر که هنوز دارد در مکتب خانه ی تئوریها، تلمذِ «صف مستقل پرولتاریا» را دوره می کند تا به طعنه ی ژان پل سارترِ چپگرا، اگر شده تشت را با بچه دور بیندازد مگر که از عمل گرایی ضرور اچتماعی «کثیف» شود با دستجات موتلفش در تفریحگاه یا بقول آخوندها «گعده»ی هر از گاهیِ جلسات «اتحاد چپ کارگری»، چپ برای نقش آفرینی به تکان نیاز دارد تا خود را برای روز مبادا حفظ کند و موثر بیابد و نه اینکه تنها در شکل و ظاهر تجمع چند «رفیق و دوست با خاطره های مشترک»، دور از عمل واقعی اجتماعی در عرصه ی ملی ادامه یابد که مبادا از داغیِ عرصه ی عمل اچنماعی واقعی، و از تن سودن های تن به تن با نمایندگان دیگر اقشار و طبقات آب شود یا همچون همان حکایت بچه و تشت آب کثیف شده، گل آلود و «نجس!» گردد. آنوقت می ماند تتمه ی فدائیان باصطلاح رویزیونیست در همسایگی حزب توده که روزی به دلخواه خود، «گردانهای طبقه کارگر» شدند بی آنکه رفقای کشتگری را به میان خود راه دهند (البته آنها نیز به وقت خود انتقام گرفتند که میآییم به ترکیب «انترناسیونالیستی» به رهبری اتحاد شوروی «آمممما و آمممما» به شرط [عملی] اخراج «اصل روسیِ متاع» یعنی حزب توده و گردان همراهش فدائیان فرخ نگهدارِ هنوز علنا" به کسوت آخوند درنیامده که امروز از ترس و تعارف به ملا هم «آق دایی» بگوید). و اینان هم که نمی دانند چه کنند: نه کنار رفتنی اند تا جا برای ورود جدیدی ها باز شود -به دلیل همان نام و نماد مانع سازی که یدک می کشند- و نه خود به راه می آیند تا اقلا" و سرانجام، ما طعم یک حزب واقعی چپ رادر «میدان عمل» مزمزه کنیم (فراتر از اقدام و عملِ آزموده با نیروهای حاکم مذهبی که تنها «بی باکیِ» تعاملش به همه ی خطاهای محتمل می ارزید؛ آنوقت آیا پهلوی، پهلوی سوم بسیار متمایز از گذشته و از باصطلاح «پهلویسمِ» الصاقیِ دیگرانی مشکوک به راه نیا و پدر، کمتر از آنها، مذهبی ها، ست؟!!!) طعمی که بواقع طعم چپ عملکردی بدهد: ملت، دیگر از اینهمه بحث و پلمیک با چپ رمانتیک ترس خورده و باصطلاح کمال گرا خسته شده اند.
چه خوب می شد اگر که کادرهای پراکنده و جداافتاده از این «گردان های طبقه کارگر» و «جنبش چپ»، بویژه بازماندگان و آموختگان از سنت عملگرایانه ی حزب توده ی قدیمی و فدائیان معاشرتی شده، آن آموزه ها و تجربه های عملی و چالاکی پلمیک را با آموخته های کلاسیک کادرهای بازمانده از «سنت راه کارگری» همراه با عاقل ترهای کومه له (حزب کمونیست) و حزب کمونیست کارگری جمع می زدند و مجموعه ای جداگانه از تجمع چپ می ساختند تا در همکاری با تشکل های معتدل چپ از نوع «اتحاد فدائیان» و «حزب چپ» راهی به دهی می بردند البته اگر که کورسوی امید به عملگرایی بی هراس و بی تب و لرز از درون «حزب چپ ایران» کاملا" به خاموشی نگرائیده باشد. بهتر آن است که یک تشکل موجود همت کند تا کار، باز به یک سازمان سازی جدید نکشد که چپ را گاه به جد، اسباب و منظره ی مسخره و مضحکه ی عام و خاص کرده است.. در میان تتمه ی توده ایها «نامه مردم» با کمونیسم روسی برژنفی اش یحتمل به ابدیت بپیوندد بی آنکه از سکتاریسم نویافته نجات یابد. شاخه های «کمونیسم انگار» از مافیای پوتین و متحدش گنادی زوگانوف هم به همانجا ختم می شوند که «محور مقاومت» خامنه ای به انتظارشان ایستاده: تا یک بار دیگر هم آنها را گردن نزدند بعید است پایان «که بر که» در چهل و اندی سال پیش، راست و درست حالی شان شود. تنها شاخه ی شاید «امینِ» باقیمانده از آخرین کمیته مرکزی که متاسفانه یکجا گردن زده شد- با دلاورانی چون رحمن هاتفی، زنده یاد مریم فیروز، امیر نیک آئین، سعید آذرنگ و سازمان دهندگان جوان و دست از جان شسته و فقید «سازمان نویدِ» وابسته به این حزب - همین جناب فرهاد عاصمی مرحوم باشد- در دوسه سال پیش-. او موسس «راه توده»ی نخستین اما بعدها مصادره شده توسط خدایی بوده است راه توده ی تحت سرپرستی او درواقع امر، نسخه ی خارج کشوری «نامه مردم» در تهران بود که بعد از سرکوب رسمی آن و کمیته مرکزی اش همراه با - به روایتی- ده هزار عضو زندانی اما بتدریج رهاشده توسط علی خاوری منحل شد تا در دوره ی انشعابها و انفصالهای همزمان با بحران موجودیتِ منجر به انحلالِ اتحاد شوروی، بوسیله علیرضا خدایی مصادره شد یا به ادعای خود عاصمی در نوشته هایش، به سرقت رفت تا پس از مدتی تحلیل های درهم و برهم ناشی از آشفته فکری و سطحی نگری -با جانشینی خبرنگار بجای تئوریسین- به خدمت محور پوتین-خامنه ای درآید که البته محوری مستعجل با دوره ی مصرف مورد نیاز خرس شمالی هست و بس. عاصمی بعدتر سایت «توده ایها» را جایگزین «راه توده»ی به یغمارفته اش کرد که سالهای سال تا زمان درگذشتش در سه سال پیش تنها منبع تئوریک «خط توده ای» به تاسی از نظرات کیانوری بوده است. این سایت گرچه پس از او نیز همچنان فعال مانده اما دیگر اثری از آن تئوری پردازی استخواندار فرهاد عاصمی در خط «ملی دمکراتیکِ متصل به سوسیالیسمِ»ش در آن نیست. البته بعید است اینگونه سایتها هم میلی به نگه داشتن بچه در عین دور ریختن آب کثیف تشت داشته باشد و نترسند از اینکه در اتحاد و ائتلاف های جدید و ضد ارتجاع سیاهِ موسوم به «محور مقاومتِ» خامنه ای-نصرالله-عبدالمالک حوثی- حماس اخوانی، حتی به شرط گاهی گِلی شدن تجربه ای بیندوزند در حالیکه عاصمی از معدود کادرهای حزبی بود که در مناظره ها با نمایندگان آیت الله خمینی از جمله در برابر جمعیت نمازجمعه شرکت می کرد و گویا به سبک کیانوری، جلسات متعدد پرسش و پاسخ هایی را به مهارت خود دبیرکل در هر شهری که گذارش به آن می افتاد برگزار می کرد. حیرت آور است که اعتیاد یکسویه نگری، همه ی حکومت ها حتی آموختگان مکاتب قرون وسطا را تاب می آورد اما از آلرژی نسبت به شاهی که آنهمه با آنان مدارا می کرد و برای تحصیل در داخل و خارج از کشور -نمونه ی خود عاصمی در دانشگاههای آلمان غربی- خودی از غیرخودی سوا نمی کرد بلکه همه را از منظری شایسته سالارانه به غرب می فرستاد هرگز رها نشدند وگرنه فرهاد عاصمی با دانشی بیادگارمانده از همان نظریه پردازان استخواندارِ محکوم در دادگاه آقای قاسمی نژاد-محکومینی چون احسان طبری و دیگران- می توانست در "سایت توده ایها" شاگردانی را بپرورد که در صورت مرگی که سرانجام گریبانش را گرفت مواضعی متمایز از «خط مشی گه گیجه»ی «پیک نت-راه توده» را بیازمایند. این بازمانده ها بجای تعبیه نگاه استراتژیک ملی در چشمهایشان در راستای «ساختمان ایرانی دمکراتیک،»؛ یکی خرده بورژوای انقلابیِ متحد با «پیشروی طبقه کارگر» را در احمدی نژاد می جوبد تنها به اعتبار بازی ایکه با چاوز-مادوروی تروتسکیست راه انداخته بوده تا به اتفاق پی «دولت بهار» موعود و مشترک بدوند؛ یا گروهی دیگر در همسایگی دیوار به دیوار احمدی نژادگرایان (تارنگاشت عدالت) که مصداق خط امام وقتش، در «ضدامپریالیسمِ» نفرت آور شریعتمداری-خامنه ای خلاصه شده کسی که حتی معنای مستضعف برای کارگر و زحمتکش را نیز با بهانه ی «استضعاف فکری-معنوی»! به سرمایه دارانی ضدتولید و قاچاقچی فروخته است. با اینهمه این بازماندگان کمونیسم کاهل برژنفی همچنان بدلیل چاکریِ پوتینِ - سرآمد مافیای دولتی- در «محور مقاومت» رسوایش می چرند. در حالیکه اگر قرار بر انتخابی میان امریکا و روسیه باشد دستکم از جنبه ی آبادانی و دمکراتیزاسیونِ ناگزیر «بورژوایی» این جامعه و مردم، امروز بیشتر در پیوستگی با امریکا و اسرائیل - دمکراتیک ترین کشور منطقه یا درواقع تنها دمکراسی راستین بورژوایی منطقه حتی با حضور حزب کمونیست در کنست- بدست می آید (بی آنکه نیاز به دوری از چین-و نیز روسیه- با قدرت اقتصادی جهانی اش باشد) و نه با روسیه ای که خود حتی هنوز تکلیف خود را بین سرمایه داری آلکاپونی و کاپیتالیسم متعادل مستقردر غرب معین نکرده است. اگر «به روسیه باشد» که ما سالهاست در این فاجعه بالا و پایین می پریم و عقب عقب راه می نوردیم! برای تجربه ی آبادانی هم که شده بهتر آنکه در مجموعه ی جهان «نرمال» و «شفاف» قرار گیریم و آنرا نیز بیازماییم بی آنکه نیازی به دشمنی با چین یا روسیه داشته باشیم؛ آنها نیز می توانند شرکای ایرانی رها از غارتگری آخوندیِ بی بهره از دانش اما مستعد قتل و سرکوبگری، باشند. با یک دولت معمولی متکی بر دمکراسی و شفافیت، با رفع حجاب و منع مشروب و ممنوعیت رقص و موسیقی، فقط سواحل شمال و جنوب ایران به تنهایی قادر به رقابت با توریسم قوی ترکیه و مصر می بودند و میتوانستند قطب دیگری از توریسم طبیعی را در همگامی با توریسم فرهنگی و تاریخی در همه ی ایران ایجاد کنند فرصتی که دستگاه فقاهت، میان باقی فرصتهای برباد رفته تباه کرده است (اما از نظر مرده ریگ کمونیسم کمیک معمول در ایران همچنان چیزی از ترقیخواهی در این جماعت یافت می شود چرا که مثلا با «صهیونیسم» و «امپریالیسم» می جنگند!! خطا نیست این؛ نفرت آور است.) آنگاه رقبای جنوب خلیج فارس که آخوندها در بازی آنها گم شده اند، با باز شدن باب توریسم ما، دیگر تنها میدان دار نفت و توریسم نخواهند بود امری که آنان را به پشتیبانان پیدا و پنهان سیاستِ ویرانگر آخوندها بدل کرده است؛ گرچه که با چنین حکومتی، هیچ کشوری به دشمن خارجی نیاز ندارد. برای ایران نیز هیچ کشوری بویژه همسایگانش – حتی مهمتر از همه ی آنها روسیه اما در رابطه ای متقابل و برابرحقوق چنانکه تحت سیاست خارجی افتخارآفرین شاه در سالهای چهل و پنجاه شمسی- نباید دشمن تلقی شوند بلکه همکارانی گاه به رقابت و گاه به رفاقت اما همواره در تعامل و همکاری و همزیستی با «حسن همجواری» خواهند بود. برای چنین هدفی هیچ چشم اندازی نزدیکتر از آن که رضا پهلوی ترسیم می کند و خود نیز خواسته و گاه حتی ناخواسته در مرکز آن است -تا حد لیاقت دیگران چه در تقئیر آینده شان بنویسد؟- نداریم. تعامل با او همچون یک شخصیت ملی بدون تعیین و تعینهای دیگر و تنها بعنوان متحدکننده ی امروزِ نیروهای مختلف «ضد ارتجاع سیاه» با هدف تغییر سیستم (و از آنجا و از فردا: نیل به دمکراسی و رفاه و سپس گستردن بساط رقابت احزاب و آرمانهای مختلف پساآخوندیسم، عجالتا تنها راهی ست که پیش پای ما باقی مانده است. در ادامه ی راه از همین ابتدای همراهی برای تغییر رژیم، «شما» بیایید و با رقابتی خواستنی و جاذب، در عین همزیستی متمدنانه ی قرن بیست و یکمی- یعنی 170سال پس از مانیفست کمونیست در «دهکده ی اروپا»-، از او و بقیه پیشی گیرید! در این خیرِ بیشتری ست تا اینکه با چشم های از حدقه درآمده، شاهدِ دست-بسته ی ایران در میان شعله های آتشی باشیم که از آن -زبانم لال- جز خاکستر باقی نگذارد). در پهنه ی این صداهای در پیِ ائتلاف یا همزیستی و تفاهم و تعامل تاکتیکی، جای صداهای همراهی کننده ی نرگس محمدی ها، نسرین ستوده ها، شیرین عبادی ها، میرحسین موسوی ها، مهدی کروبی ها، خسین علایی ها، تاج زاده ها، مولوی عبدالمجیدها - مستقیم یا غیر مستقیم- رهبران نهادهای کارگری و معلمان و سایر تشکل های مدنی فعال و بسیاری از چهره ها و صداهای فرهنگی-اجتماعی و سیاسی دیگر-آری، حتی بشکلی «من غیر مستقیم» در شرایط سرکوب فاشیستی، خالی مانده که باید پر شود تا به صدای مهدی نصیری ها بپیوندد وگرنه حاصل، جز اتلاف تحسین ها و جایزه ها و مهمتر از آنها تلف شدن سالهای طولانی مبارزه و شهامت شان نخواهد بود.
منبع:پژواک ایران