PEZHVAKEIRAN.COM آن چه باید کرد!
 

آن چه باید کرد!
بهروز دولت‌آبادی


اگر رفتار چپ کنونی ایران در مخالفت با رهبریِ بالفعلِ رضا پهلوی را در چارچوب تاریخی بررسی کنیم، با تناقضی جدی روبه‌رو می‌شویم؛ تناقضی که نه‌ تنها با تجربه‌های موفق گذار در سنت جپ جهانی هم‌خوان نیست، بلکه یادآور یکی از پرهزینه‌ترین خطاهای تاریخ معاصر خودِ ایران است. چپ ایران امروز، صرفِ ناهم‌خوانی ایدئولوژیک با یک چهرهٔ غیرهم‌ سنخ را به دلیلی برای نفی «محور گذار» تبدیل کرده است؛ گویی تا زمانی که بدیلِ مطلوب و بی‌ نقص فراهم نشود، باید با هر شکل از تمرکز سیاسی محالفت کرد. این منطق، در لحظهٔ گذار، نه رادیکال است و نه نقاد؛ بلکه عملاً به تداوم وضع موجود کمک می‌کند.
برای فهم این خطا، بازگشت به آلمانِ ۱۹۴۵ روشنگر است. در آن مقطع، همهٔ نیروهای چپ آلمان هم‌ نظر نبودند. سوسیال‌دموکرات‌ها (اس پی دی) به‌شدت ضد استالینیسم بودند و بسیاری از چپ‌های مستقل، شوروی را اقتدارگرا و خطرناک می‌دانستند. با این حال، حتی این نیروهای منتقد شوروی نیز با ورود ارتش سرح به برلین مخالفت نکردند. چرا؟ چون مسئلهٔ اصلی «ماهیت ایدئولوژیک ارتش سرخ» نبود، بلکه ضرورت پایان نازیسم بود. آن‌ها می‌دانستند بدون شکست نظامی هیتلر، نه حزبی باقی می‌ماند، نه اتحادیه‌ای، نه امکان سیاست‌ورزی، و نه حتی امکان نقد خودِ شوروی.
همین منطق را می‌توان با وضوح بیشتری در پرتغال ۱۹۷۴ (انقلاب میخک‌ها) دید. پرتغال دهه‌ها تحت دیکتاتوری سالازار و سپس کائتانو قرار داشت؛ رژیمی راست‌گرا، اقتدارگرا و ضدکمونیست. فروپاشی این رژیم نه از طریق یک حزب چپ کلاسیک، بلکه با حرکت بخشی از ارتش ــ «جنبش نیروهای مسلح» (ام اف اِی) ــ آغاز شد؛ نیروهایی که از نظر طبقاتی و ایدئولوژیک، الزاماً چپ نبودند. با این حال، احژاب چپ پرتغال، از کمونیست‌ها تا سوسیالیست‌ها، نه‌تنها با این نیروها مخالفت نکردند، بلکه فعالانه از آن‌ها حمایت کردند.
حزب کمونیست پرتغال (پی سی پی) می‌دانست که ارتش، نهادی سلسله‌ مراتبی و بالقوه خطرناک است؛ سوسیالیست‌ها هم نگران کودتای نظامی جدید بودند. اما هیچ‌ یک نگفتند: «چون ارتش دموکراتیک یا سوسیالیستی نیست، نباید نقش محوری در سقوط دیکتاتوری داشته باشد.» چرا؟ چون تشخیص داده بودند که بدون شکستن ماشین اقتدار، هیچ رقابت سباسی‌ای ممکن نخواهد بود. آن‌ها اختلافات عمیق خود را به مرحلهٔ پس از سقوط سپردند؛ و درست به همین دلیل، پرتغال توانست وارد یک فرایند رقابت سیاسی واقعی شود که در آن چپ، راست و لیبرال‌ها همگی امکان حضور یافتند.
نمونهٔ اسپانیا پس از مرگ فرانکو (۱۹۷۵ به بعد) حتی آموزنده‌ تر است. فرانکو رژیمی فاشیستی و به‌شدت ضدچپ را اداره کرده بود و حزب کمونیست اسپانیا قربانی سرکوب‌های گسترده بود. با این حال، پس از مرگ فرانکو، گذار نه از طریق انقلاب، بلکه از مسیر اصلاح از بالا و سازش‌های سخت پیش رفت. پادشاهی که خود توسط رژیم فرانگو منصوب شده بود، نقش کلیدی در گذار ایفا کرد؛ و دولت‌های اولیهٔ گذار، به‌هیچ‌وجه «ایده‌آل چپ» نبودند.
با این همه، حزب کمونیست اسپانیا تصمیمی تاریخی گرفت: پذیرش گذار ناقص به‌جای انسداد کامل. این حزب حتی با حفظ سلطنت و برخی عناصر نظم پیشین کنار آمد، چون می‌دانست اگر به نام خلوص ایدئولوژیک با کل فرایند مخالفت کند، نتیجه یا بازگشت اقتدارگرایی خواهد بود یا حذف کامل چپ از معادله. همین انتخاب بود که باعث شد کمونیست‌ها و سوسبالیست‌ها به‌عنوان نیروهای قانونی، در پارلمان، اتحادیه‌ها و جامعهٔ مدنی باقی بمانند و سیاست‌ورزی واقعی ممکن شود.
در برابر این تجربه‌ها، ایران ۱۳۵۷ نمونهٔ معکوس است. در آن‌جا بخش بزرگی از چپ، به‌جای تفکیک میان «لحظهٔ سرنگونی» و «مرحلهٔ ساخت آینده»، تمام انرزی خود را صرف نفی یک نیروی سیاسی خاص کرد. مسئلهٔ اصلی برای این بخش از چپ نه جلوگیری از استقرار استبدادی تازه، بلکه حذف کامل رقیب ایدئولوژیک بود. نتیجه آن شد که چپ، به نام خلوص، عملاً در کنار نیرویی ایستاد که با آزادی و دموکراسی بیگانه بود؛ و بهای این خطا را خودِ چپ، زودتر و سنگین‌تر از همه پرداخت.
اکنون، وقتی بخشی از چپ ایران با رهبریِ بالفعلِ رضا پهلوی مخالفت می‌کند، نه به‌عنوان یک تاکتیک گذار، بلکه به‌عنوان یک خط قرمز هویتی، این پرسش ناگزیر مطرح می‌شود: آیا این همان خطای ۵۷ نیست، با زبانی جدید؟ در حالی که حتی چپ‌ های مخالف شوروی در آلمان، یا کمونیست‌ های پرتغال و اسپانیا، فهمیده بودند که حمایت از عامل سرنگونی به معنای پذیرش نظم آینده نیست، امروز چپ ایران این تمایز بنیادین را نادیده می‌گیرد.
جمع‌بندی:
تجربه‌های موفق نشان می‌دهند چپ‌هایی که در لحظهٔ گذار اولویت تاریخی را تشخیص دادند، توانستند در آیندهٔ سیاسی کشورشان باقی بمانند؛ و چپ‌هایی که خلوص ایدئولوژیک را جایگزین عقلانیت سیاسی کردند، یا حذف شدند یا ناخواسته به تداوم استبداد کمک کردند. در لحظهٔ گذار، پرسش اصلی این نیست که «بدیل ایده‌آل کیست»، بلکه این است که چه مسیری رژیم را می‌برد. سیاست واقعی، درست از فردای سرنگونی آغاز می‌شود.

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب بهروز دولت‌آبادی در سایت پژواک ایران