آیا جمهوریخواهی لزوما نفیِ پادشاهی است؟
مهدی رضاییانزاده
اینکه میگویند «جمهوریخواهی» و «پادشاهی» اساساً در تضاد هستند، مغالطه است. مغالطهگران فرض میگیرند که «فرم حکومت» مساوی است با «ماهیت قدرت»ای که حکومت بر اتباعش اِعمال میکند. این تساوی درست نیست. فرم حکومت همان ماهیت قدرتِ حکومت نیست. یک حکومت ممکن است پادشاهی باشد اما در ماهیتِ قدرت، دموکراتیک باشد (ژاپن، انگلستان، نروژ، هلند، سوئد، دانمارک، بلژیک، اسپانیا، استرالیا، نیوزیلند، کانادا...)، و در مقابل یک حکومت ممکن است جمهوری باشد اما در ماهیتِ قدرت، سلطهگر و استبدادی باشد (کره شمالی، سوریه (اسد)، روسیه، مصر (مبارک)...). در علوم سیاسی مدرن، به کشورهایی مانند بریتانیا یا نروژ اصطلاحاً «جمهوریهای تاجدار» گفته میشود. آنها در «محتوا» جمهوری هستند (چون قانون و اراده عمومی حاکم است) اما در «فرم» تاجی بر سر دارند که کارکردش صرفاً نمادین است. حتی کانت هم معتقد بود که «جمهوری» بودن یک شیوه حکمرانی (Government) است، نه لزوماً شکلِ حاکم (Regime). از نظر کانت، هر حکومتی که در آن تفکیک قوا باشد و قانون حاکم باشد، روحِ جمهوری دارد، حتی اگر پادشاهی باشد (به شرطی که پادشاه قدرت مطلق نداشته باشد).
اما با توجه به این متن از جناب غلامی، بیایم ریزتر شویم و وارد جزییات. در فلسفهی سیاسی کلاسیک، نقطهی مقابل جمهوری نه پادشاه، بلکه پدرسَروری و سلطه (پاتریارکی و دومینیوم) است. پس یک نظام میتواند به فرم پادشاهی باشد اما در محتوا «جمهوری» اداره شود، به شرط آنکه حاکمیت قانون برقرار باشد نه حاکمیتِ نفعِ شخصیِ فردِ پادشاه. ما دو فاکتور را لحاظ میکنیم تا بفهمیم یک حکومت نیک است یا بد: ماهیتِ قدرت، غایتِ (تِلوس) حکومت.
ابتدا دستهبندی ارسطویی از انواع حکومت را ارائه میکنیم:
1. پادشاهی که نیک است، اما میتواند بد شود یعنی به تیرانی (جباریت) تبدیل شود.
2. آریستوکراسی که نیک است، اما میتواند بد شود یعنی به الیگارشی تبدیل شود.
3. جمهوری که نیک است، اما میتواند بد شود یعنی به دموکراسی (غوغاسالاری) تبدیل شود.
حال این سه دسته را بر اساس ماهیت قدرت و غایت (تلوس) بازنویسی میکنیم:
1. پادشاهی نیک است چون ماهیت قدرتش ایمپریوم (فرمانروایی) یعنی اِعمالِ قدرت بر «آزادگان» بر مبنای قانون است و غایتش خیر عمومی است. اما پادشاهی میتواند بد شود و به تیرانی (جباریت) تبدیل شود زیرا ماهیت قدرتش به دومینیوم (سلطه) و مالکیتِ پادشاه بر مال و جان افراد و غایتش به منفعتِ شخصیِ پادشاه تغییر کند.
2. آریستوکراسی نیک است چون ماهیت قدرتش شایستگی و فضیلت است و غایتش خیر عمومی است. اما آریستوکراسی میتواند بد شود و به الیگارشی تبدیل گردد زیرا ماهیت قدرتش به ثروت و غایتش به منفعتِ ثروتمندان تغییر کند.
3. جمهوری نیک است چون ماهیت قدرتش برابری همگان نزدِ قانون است و غایتش خیر عمومی است. اما جمهوری میتواند بد شود و به دموکراسی (غوغاسالاری) تبدیل شود زیرا ماهیت قدرتش به آنارشی و بیقانونیِ تودهای، و غایتش به منفعتِ توده/فقرا و هوسهای لحظهای فقرا و غارتِ ثروتمندان تغییر کند.
نکتهی اصلی اینجاست، چرا ارسطو پادشاهی را نیک میداند؟ مگر پادشاهی سلطهی یک شخص بر رعیت نیست؟
برای روشن شدنِ موضوع باید به دنبال ریشهی کلمهی سلطه باشیم. سلطه در لاتین ترجمهی دومینیوم (dominium) است، اما پادشاهی (که به اشتباه با معادل «سلطنت» یکی گرفته میشود) ترجمهی مونارکی (monarchy) است. اگر پادشاهی به سمت سلطهگری برود دیگر پادشاهی نیست، بلکه تیرانی (جباریت) است. بنابراین پادشاهی لزوما با سلطه رابطه ندارد، یعنی اصلا ماهیت قدرتی که پادشاهی اِعمال میکند چیزی غیر از سلطه است، یعنی ایمپریوم (فرمانروایی) است. این واژه (imperium) به معنای این است که فرمانروایی زمانی دارای «حق» است که تحت قانون باشد و از قانون ناشی شود، و نیز بر افرادِ «آزاد» اِعمال شود نه بردگان و رعیتهای برده. اگر پادشاهی نه بر اساس ایمپریوم بلکه بر اساس دومینیوم باشد، دیگر پادشاهی نیست و باید نام تیرانی یا جباریت به آن داد. در جباریت، سلطه حاکم است، یعنی دومینیوم. دومینیوم اصالتاً اصطلاحی حقوقی بوده که بر «مالکیت» دلالت دارد. یعنی جبار-ای که سلطه میورزد در واقع با اتباعش به عنوان «اموال» یا «بردگان» رفتار میکند.
از این رو مغالطهای که معمولا طیف چپ مرتکب میشود بر ملا میشود: آنها هر نوع حکومتِ فردی (مونارکی) را برابر با سلطه (دومینیوم) میگیرند.
منبع:پژواک ایران