شاهزاده رضا پهلوی در دانشگاه لیبرتی
او خطاب به دانشجویان آن دانشگاه گفت: «در حالیکه شما در کلاسهای درس مینشینید، آنها در سلولهای زندان نشستهاند. در حالیکه شما برای آیندهٔ شغلی خود برنامهریزی میکنید، آنها برنامهریزی میکنند که چگونه یک روز دیگر زنده بمانند.»
متن کامل سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی به این شرح است:
رئیس کاستین، صدراعظم فالول، اعضای محترم هیئت علمی و دانشجویان دانشگاه لیبرتی،
صبح بخیر و از دعوت شما به این مراسم سپاسگزارم.
در آغاز عید پسح و در آستانه عید پاک، امروز نه فقط به عنوان یک ایرانی، بلکه به عنوان شاهدی در برابر شما ایستادهام؛ از جانب میلیونها تن از هممیهنانم که صدایشان خاموش شده، نامهایشان شاید هرگز به گوش شما نرسد، اما شجاعتشان آینده کشورم را از نو رقم میزند.
من امروز صدای ملتی هستم که به سکوت واداشته شده است.
ملتی که مردمش خود نمیتوانند اینجا بایستند.
ملتی که ۳۳ روز است از جهان جدا افتاده؛ بیاینترنت، بیارتباط، و بیصدا.
اجازه دهید از همینجا آغاز کنم.
ایرانیان ۳۳ روز است در تاریکی دیجیتال بسر میبرند.
نه پیامی، نه شبکههای اجتماعی، نه راهی برای آنکه به جهان نشان دهند چه بر سرشان میآید.
نه راهی برای آنکه به خانوادههایشان خبر دهند که زندهاند.
لحظهای به این فکر کنید.
نه ۳۳ دقیقه. نه حتی ۳۳ ساعت. بلکه ۳۳ روز.
چند نفر از شما میتوانید فقط ۳۳ دقیقه بدون تلفن همراهتان سر کنید؟
بیآنکه پیامی، اعلانی یا تیتر خبری را چک کنید؟
اکنون ۳۳ روز را تصور کنید؛ نه از سر انتخاب، بلکه همچون زندانی تحمیلی، ملتی با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت، به سکوت کشانده شده است.
اما حقیقتی هست که بزرگتر از آن است که بتوان پنهانش کرد.
این سکوت، تصادفی نیست. این صدای رژیمی است که میکوشد انقلابی را در تاریکی خفه کند.
ما در این جهان بسیار از بیعدالتی سخن میگوییم.
عالِمان و پیامآوران شما نیز شما را فرامیخوانند که در برابر آن بایستید.
اما آنچه در ایران میگذرد، واژهای فراتر میطلبد: شرّ! وگرنه چه نام دیگری میتوان بر نظامی گذاشت که فرزندان خود را میکشد؟
چه نام دیگری میتوان بر رژیمی گذاشت که هم در بیرون از مرزها میجنگد و هم علیه مردم خودش؟
در سالهای گذشته، دهها هزار ایرانی در موجهای پیاپی سرکوب جان باختهاند.
فقط در همین سال، کمتر از دو ماه پیش، در روزهای ۸ و ۹ ژانویه، بیش از ۳۰ هزار معترض کشته شدند.
۳۰ هزار نفر…
بگذارید نام چند تن از آنان را برایتان بگویم.
سینا؛ ۱۷ ساله؛ که همراه خانوادهاش برای حق آزادی به خیابان رفت و در همانجا هدف گلوله قرار گرفت و هرگز به خانه بازنگشت.
روبینا؛ دانشآموزی جوان که رؤیای تحصیل در رشته مد در میلان را در سر داشت؛ و خانوادهاش ناچار شدند در میان انبوهِ پیکرها دنبالش بگردند تا او را پیدا کنند.
برنا؛ که گفته بود: «اگر من نروم، هیچچیز تغییر نمیکند.» او رفت، و به همین دلیل کشته شد.
کیمیا؛ ۱۷ ساله؛ که از ناحیه سینه به دست همان نیروهایی هدف گلوله قرار گرفت که قرار بود از او محافظت کنند.
دو برادر؛ رسول و رضا؛ که شانه به شانه به اعتراض ایستادند و هر دو در خیابان با گلوله کشته شدند.
و بهار؛ سه ساله.
سه ساله؛ نه در جنگ، نه در میدان نبرد، بلکه در کشور خودش و بر اثر گاز اشکآور جان باخت.
اینها آمار نیستند. اینها زندگیاند.
اما شرّ به اینجا ختم نمیشود.
زنان جوانی که در خیابان تا سرحد مرگ کتک خوردند؛ دانشجویانی که از کلاسهای درس بیرون کشیده شدند و اعدام شدند؛ پزشکانی که در بیمارستانها به جرم درمان زخمیها مورد حمله قرار گرفتند؛
زن و مردانی که در بازداشتگاهها هدف آزار جنسی قرار گرفتند؛
پرستاران و امدادگرانی که به خاطر کمک به قربانیان تیراندازی مورد تجاوز قرار گرفتند؛
نوجوانانی که زیر شکنجه به اعترافات دروغین وادار شدند؛ خانوادههایی که مجبور شدند بهای گلولههایی را بپردازند که جان فرزندانشان را گرفت!
این سیاست نیست.
این حکمرانی نیست.
این حتی صرفاً سرکوب هم نیست.
این شرّ است! سازمانیافته، مستمر و بیهیچ شرمی.
اما در برابر این نیروی شیطانی، چیزی شگفتانگیز و پاک ایستاده است:
یک نسل؛ جوانان دانشجویان؛ همسالان شما.
در سراسر ایران، دانشگاهها به میدانهای نبرد برای آزادی بدل شدهاند.
دانشجویان شعار میدهند: «مرگ بر آخوند.»
شعار میدهند: «مرگ بر دیکتاتور.»
شعار میدهند: «امسال، سال خون است؛ استبداد سرنگون است.» و این کلمات را در حالی فریاد میزنند که میدانند شاید تا پایان همان روز زنده نمانند.
خوابگاهها شبانه هدف یورش قرار میگیرند.
کلاسهای درس به دام تبدیل میشوند. محوطههای دانشگاهی از نیروهای امنیتی پر میشود. دانشجویان کتک میخورند، بازداشت میشوند، ناپدید میشوند، کشته میشوند.
و با اینهمه، بازمیگردند.
باز هم، و باز هم، و باز هم. زیرا آنان چیزی را دریافتهاند که هیچ مستبدی قادر به پاک کردنش نیست: آزادی ارزش همه چیز را دارد. آزادی ارزش جان دادن دارد.
شما دانشجویان دانشگاه لیبرتی هستید.
در آزادی زندگی میکنید. آزادانه عبادت میکنید. آزادانه سخن میگویید.
آزادانه اعتراض میکنید. و این نعمتی بزرگ است.
اما بگذارید بگویم اعتراض دانشجویی در ایران چه معنایی دارد.
هیچ منطقه امنی وجود ندارد.
هیچ مسئولی نیست که بتوان با او گفتگو کرد. هیچ فرصت دومی در کار نیست. باتوم هست. گلوله هست. ونهای زندان هست که بیرون کلاس در انتظار شما ایستادهاند.
در آمریکا، دانشجویان درباره ایدهها بحث میکنند. در ایران اما دانشجویان برای آن خون میدهند.
در آمریکا، شما صدای خود را بلند میکنید. در ایران اما آنان برای آنکه در گوشی حرفی بزنند، و سپس شجاعانه فریادش کنند، جانشان را به خطر میاندازند. و با این حال، پیامشان روشن است:
آنها اصلاح نمیخواهند.
مصالحه نمیخواهند.
آزادی میخواهند.
جوانان ایران با شما تفاوتی ندارند. مثل شما میخندند. مثل شما رؤیا میپرورانند. عاشق میشوند، برای آیندهشان برنامه میریزند و امید دارند. اما زندگیشان زیر سایه چیزی قرار گرفته که شما هرگز نباید تجربهاش کنید: رژیمی که از آنان میترسد! چون میداند همانها سرنگونش خواهند کرد.
در حالی که شما در کلاسهای درس نشستهاید، آنها در سلولهای زنداناند. در حالی که شما برای مسیر شغلیتان برنامه میریزید، آنها برای زنده ماندن تا روز بعد نقشه میکشند.
در حالی که شما در تلفنهای همراهتان میچرخید، آنها در سکوتی تحمیلی زندگی میکنند؛ ۳۳ روز بدون اینترنت، بدون ارتباط، بیآنکه جهان فریادشان را بشنود. و با این همه، دست از مبارزه نمیکشند.
پس از شما میپرسم: با آزادی خود چه خواهید کرد، وقتی دیگرانی همسن شما برای آزادیشان جان میدهند؟
برای آنانکه بر ایمان تکیه دارند، حقیقت دیگری نیز وجود دارد.
امروز در ایران، مسیحیت رو به افول نیست؛ در حال رشد است. آرام، نیرومند و زیرزمینی. در خانهها، در نجواها و در گردهماییهای پنهانی، ایرانیان با پرداخت بهایی سنگین در حال یافتن ایماناند.
کشیشان زندانی میشوند.
کتابهای مقدس ضبط میشوند. باورمندان تعقیب میشوند.
نواندیشان مسیحی با خطر اعدام روبرویند.
خانوادهها از هم میپاشند. و باز هم گرد هم میآیند. باز هم دعا میکنند. باز هم ایمان دارند. زیرا ایمانی که از دل آزار و تعقیب جان سالم به در میبرد، شکستناپذیر است.
زیرا نور در تاریکترین جاها درخشانتر میتابد.
شما در تاریخ، روایتهای آزار و پیگرد را خواندهاید.
مسیحیان بارها با چنین وضعی روبرو شدهاند.
در ایران، این رخدادها هر روز در حال تکرار است.
روزی روزگاری، ایران نماینده چیزی کاملاً متفاوت بود.
بیش از ۲۵۰۰ سال پیش، کوروش بزرگ، پادشاه پارس، قوم یهود را از اسارت رهایی بخشید.
او حقوق آنان را بازگرداند.
به ایمانشان احترام گذاشت. در کتاب مقدس از او نه به عنوان یک مستبد، بلکه به عنوان یک رهاییبخش یاد شده است.
این، میراث واقعی ایران است. ملتی اهل مدارا؛
ملتی برخوردار از کرامت؛
ملتی که روزگاری در کنار آزادی ایستاده بود.
رژیمی که امروز بر ایران حکومت میکند، به آن میراث خیانت کرده است.
این رژیم نماینده مردم ایران نیست؛ از آنان میترسد. و به دست همان مردم سقوط خواهد کرد.
مردم ایران سهم خود را ادا میکنند. همهچیز را به خطر انداختهاند و این مبارزه را پیش میبرند.
اما نمیتوانند، و نباید، تنها بمانند.
آمریکا باید موضعی روشن داشته باشد.
با شرّ نمیتوان مذاکره کرد. نظامی را که بر بنیاد خشونت بنا شده، نمیتوان اصلاح کرد.
تنها یک راه پیش روست: پایان دادن به این رژیم!
به مردم و رهبران این کشور میگویم: تردید نکنید. عقبنشینی نکنید. به کسانی که مردم خود را میکشند مشروعیت نبخشید. بر مسیر خود بمانید. کار را به پایان برسانید.
قاطعانه در کنار مردم ایران بایستید، نه در کنار سرکوبگرانشان. زیرا هرگاه آمریکا با صراحت اخلاقی میایستد، به کسانی که در سایهها میجنگند نیرو میبخشد.
اما خطاب من به شما، دانشجویان، این است: امروز باید چیزی را احساس کنید؛ نه بیتفاوتی؛ نه فاصله؛
بلکه خشمی عادلانه نسبت به آنچه در حال وقوع است. و در همان حال، عشقی عادلانه نسبت به کسانی که رنج میکشند.
نفرت از شرّ؛ عشق به ستمدیدگان. این دو با یکدیگر در تضاد نیستند.
این، پایه شجاعت اخلاقی و ایمان نیرومندی است که هر یک از شما دارید.
بگذارید خشمتان شما را به حرکت درآورد. بگذارید ایمانتان شما را هدایت کند. بگذارید صدایتان شنیده شود. برای آنانکه نمیتوانند سخن بگویند، سخن بگویید. در کنار آنانکه تنها ماندهاند بایستید. از روی برگرداندن سر باز زنید.
من امیدم را از دست ندادهام.
زیرا شجاعت مردمم را دیدهام. دیدهام زنان جوان، بیسلاح، در برابر اسلحهها ایستادهاند. دیدهام دانشجویان از زانو زدن سر باز زدهاند. دیدهام ملتی بارها و بارها بپا خاسته است.
پایان این رژیم یک رؤیا نیست؛ نزدیک است.
و آن روز که فرا برسد، ایران تهدیدی برای جهان نخواهد بود. بلکه شریکی خواهد بود؛ دوستی خواهد بود؛ ملتی که در آزادی دوباره زاده شده است.
بگذارید سخنم را با این جمله به پایان ببرم:
همین حالا، در ایران، جوانانی همسن شما هستند که نمیتوانند سخن بگویند. نمیتوانند ارتباط برقرار کنند. و حتی نمیتوانند به جهان بگویند که زندهاند.
۳۳ روز است که آنان را خاموش کردهاند. پس امروز، شما صدای آنان باشید. حامل پیام آنها باشید. بجای آنان بایستید.
برایشان دعا کنید. و آنگاه که تاریخ بپرسد شما در این لحظه چه کردید،
بگذارید گفته شود که خاموش نماندید؛ که ایستادید؛ که سخن گفتید؛
که کمک کردید آزادی به ملتی برسد که بیش از اندازه منتظر مانده است.
سپاسگزارم.
خداوند شما را حفظ کند.
و خداوند حافظ ایران آزاد باد!