از اسماعیلیون تا بختیاری؛ مهندسیِ «دادخواهی» برای شاهکُشی
سیروس پارسا
تجربهی سالیان اخیر نشان میدهد که مسیرِ «دادخواهی» در ایران، همواره با تهدیدِ مصادره به مطلوب از سوی اتاقهای فکرِ امنیتی روبرو بوده است؛ واقعیت این است که حامد اسماعیلیون، تا پیش از عیان شدن بنیانهای فکری و دلبستگی ویژهاش به نظم ۵۷، برای بخش بزرگی از ملت ایران چهرهای جذاب بود.
پدری داغدار که فرزندش قربانی جنایتی هولناک شده، رنجی را بر دوش میکشید که همبستگی ملی ایرانیان را با خود همراه میکرد؛ اما آنچه او را از عرش به فرش رساند، فاجعهی برلین، و آشکار شدن ماهیت پهلویستیز او بود.
در همین بزنگاه، دستگاه امنیتی دریافت که اگر پدری داغدار، برخلاف اسماعیلیون، پرچم میهنپرستی و شاهدوستی بر دوش بکِشَد، در زمان مناسب میتواند همچون سلاحی برای «شاهکُشی» مورد استفاده قرار گیرد؛ یعنی تکرار پروژه «ملیگرایی مجاز»، این بار در ترکیب با «دادخواهی مجاز».
پیام اخیر منوچهر بختیاری، دقیقاً در همین چارچوب و برای انسداد مسیرِ احیای دولت ملی قابل تحلیل است؛ تاریخِ سرویسهای امنیتی توتالیتر، بهویژه در شوروی (KGB) و آلمان شرقی (Stasi)، مملو از پروژههایی است که در آن، افرادی با سوابق مبارزه واقعی، تحت فشارهای خردکننده، به سلاحی علیه اصلیترین گزینه جایگزین (آلترناتیو) تبدیل میشدند.
در شوروی، پروژهای به نام «عملیات تراست» (Operation Trust) اجرا شد؛ دستگاه امنیتی با نقابِ «ملیگرایی»، در صفوف مخالفان انشقاق ایجاد میکرد تا مانع از شکلگیری یک رهبری واحد شود. آنچه امروز در مسالهی بختیاری میبینیم، بازتولید همان مدل است: استفاده از «اعتبارِ یک زندانیِ دردمند» برای شلیک به «قلبِ پروژه براندازی».
رژیم دریافته است که جبهه پادشاهیخواه، به دلیل پیوند با «حافظه تمدنی ایران»، تنها نیروی توانمند برای بازسازی دولت پس از سقوط است. لذا برای خنثی کردن این پتانسیل، به دنبال تولید «ملیگراییهای بدلی» است.
پیام بختیاری با ادبیاتِ «مشروطهخواهی»، سعی دارد یک انحراف فکری ایجاد کند: «تقابلِ شاه با قانون». این همان مغالطهای است که در سال ۵۷، عقلانیتِ سیاسی را فلج کرد؛ آنها میخواهند با استفاده از رنجِ یک پدر، یک «مرجعیتِ کاذب» بسازند که وظیفهاش نه مبارزه با رژیم، بلکه ایجاد اختلال در مسیرِ تنها جایگزینِ واقعی موجود است.
هدف رژیم از این بازی، القای یک پیام هولناک به جامعه است: «اگر حتی صریحترین مخالفانِ ما با شاه مخالفند، پس هیچ همبستگی ملی حول محور شاه امکانپذیر نیست.» حذفِ نمادین شاه از معادله قدرت، یعنی تبدیلِ ایران به یک موجودیتِ بیسر که در آن هیچ افقی برای احیای دولت وجود ندارد.
رژیم میخواهد امید به تغییر بنیادین را به هراس از «جنگ داخلی» و «خلاء قدرت» تبدیل کند تا در نهایت، ملت را به پذیرش یک «پوستاندازی داخلی» ناچار سازد.
رژیم با گروگان گرفتنِ رنجِ یک خانواده، از آن به عنوان یک «سپر انسانی» برای پیشبردِ پروژههای سیاسیاش استفاده میکند؛ آنها میدانند که نقدِ یک زندانی یا یک پدر داغدار برای افکار عمومی دشوار است؛ پس پشتِ این رنج سنگر میگیرند تا زهرِ خود را به کالبدِ جنبش ملی تزریق کنند.
درکِ این لحظه تاریخی نیازمندِ تفکر نقادانه است تا بتوانیم از پوسته «رنجِ فردی» عبور کرده و به هسته «مهندسیِ امنیتی» برسیم؛ پیام منوچهر بختیاری، نه صدای یک معترض، بلکه عملیاتِ فریبِ ساختاری برای تثبیتِ «ایران بدون دولت» است.
رژیم میکوشد با حذف شاه و اعتبارزدایی از او، ایران را در وضعیتِ «بیدولتیِ دائمی» نگه دارد تا بقای خود را تضمین کند؛ عبور از این تله، یعنی درکِ این حقیقت که دفاع تمامقد از شاهِ زنده در این لحظه، نه یک انتخابِ سلیقهای، بلکه تنها راه برای ممانعت از سقوط دوباره ایران به سیاهچالهِ «نظم ۵۷» است.
منبع:پژواک ایران