PEZHVAKEIRAN.COM تاوان برای سربازان، عافیت برای صرافان
 

تاوان برای سربازان، عافیت برای صرافان
از خدمت اجباری تا پیمانکاری در سپاه 

کامران ملک‌پور

"به سلامتی افتتاح مطب خانم دکتر پریا!"

یکی از مهمانان بلند این جمله را می‌گوید. من هم در همراهی با بقیه، لیوان پر از ویسکی شیواز ریگالم را که یک تکه یخ بزرگ در آن شناور است، بالا می‌برم و جرعه‌ای می‌نوشم.

دهه هفتاد، در یکی از کتاب‌های خسرو معتضد، که آن زمان فکر می‌کردم تاریخ‌نگار برجسته‌ای است، جمله‌ای خواندم که برای همیشه ملکه ذهنم شد. نوشته بود وقتی مهمان محمدرضا شاه وارد اتاق کارش در کاخ نیاوران شد، پادشاه فقید پرسید ویسکی میل دارد؟ و دو لیوان را از شیواز ۱۸ ساله پر کرد.

آن روزها که این کتاب‌ها را می‌خواندم، در تهران فقط مشروب‌های دست‌ساز پیدا می‌شد و ویسکی‌های بی‌نام‌ونشانی در قوطی که معلوم نبود در کدام زیرزمین پر شده بودند. نام شیواز ریگال از همان‌جا در ذهنم ماند.

بعدها که دست داد، نوشیدم و پسندیدم. شاید هم آن تصویرسازی، طعمی را برای همیشه در ذهنم ماندگار کرده بود؛ اما هنوز هم اگر در دسترس باشد، آن را به همه‌چیز ترجیح می‌دهم.

در یک عصر جمعه پاییزی در وست ونکوور، میان صدای بارانی که بند نمی‌‌آمد، ده دوازده نفر مهمان، همگی ایرانی، در خانه میزبان که زوجی هموطن بودند جمع شده بودیم.

ساعتی که گذشت، با پریا و سروش، همان خانم دکتر و همسرش، صحبتمان گل انداخت. حرف‌ها از ایران بود؛ جنگ، اعتراضات و آینده‌ای که همه انتظارش را می‌کشیم.

مرد جوان این پا و آن پا می‌کرد تا چیزی بگوید. سرانجام گفت گزارش‌هایم را دیده و پسندیده، اما معتقد است جاهایی هم خیلی تندروی می‌کنم.

در آن سرمستی جواب دادم:

"بعید است؛ چون همیشه سعی می‌کنم موازین روزنامه‌نگاری را رعایت کنم."

خنده‌ای تلخ بر لبان زن و شوهر پزشک نشست و هم‌زمان گفتند:

"ما خودمان یکی از قربانیان این تندروی‌ها و اشتباهات شما و دوستانتان هستیم."

سربازی سپاه

شاید درست حدس زده باشید؛ دکتر سروش هم یکی از مردان ایرانی بوده که دوران سربازی اجباری‌اش را در سپاه پاسداران گذرانده است.

تعریف کرد که خانواده‌ای فرهنگی داشته؛ نه ارتباطی با جمهوری اسلامی، نه بسیج و نه پایگاهی که هرگز پای در آن گذاشته باشد. حالا او و جماعتی شبیه او نگران هستند، مشکلات عدیده دارند و آینده‌ای نامعلوم پیش روی خود و خانواده‌شان می‌بینند.

اینکه گفت تندروی کرده‌ام—شاید هم مؤدبانه خواست بگوید اشتباه کرده‌ام—به حرفی برمی‌گشت که بارها گفته بودم: به باور من، بیشتر کسانی که دوران سربازی‌شان را در سپاه گذرانده‌اند، پیش‌تر عضو بسیج یا از خانواده‌های همسو با نظام بوده‌اند، نه اینکه همه آن‌ها از سر اجبار و بدون هیچ انتخابی گذرشان به سپاه افتاده باشد. معتقد بودم گروه غالب، نیروهای همسو و وفادار بوده‌اند و تنها اقلیتی از سر ناچاری آنجا خدمت کرده‌اند.

البته امروز در کانادا تقریباً هیچ‌کس از این جمع حاضر نیست بگوید بسیجی بوده است؛ همه از سربازی اجباری می‌گویند و خود را قربانی معرفی می‌کنند.

اختلاف دیگر بر سر تعداد آن‌هاست. من همچنان باور دارم شمار این افراد در کانادا زیر هزار نفر است، نه پانزده هزار نفری که گاهی ادعا می‌شود.

در این میان، افراد و گروه‌هایی، به‌خصوص برخی وکلای مهاجرتی که از این ماجرا دکان و دستگاهی به هم زده‌اند، در بزرگ‌نمایی این آمار نقش داشته‌اند. برخی افراد و رسانه‌ها هم این اعداد را باد می‌کنند.

در هفته اول اکتبر ۲۰۲۶، تجمعی از سوی همین گروه مقابل پارلمان کانادا در اتاوا برگزار شد. تعداد حاضران، حتی با احتساب خانواده و دوستانشان، کمتر از دویست نفر بود.

علی احساسی، نماینده ایرانی پارلمان کانادا و وزیر پیشین دولت فدرال، در این تجمع حاضر شد و گفت پرونده افراد باید تک‌به‌تک بررسی شود.

در هر حال، برای من اصل ماجرا تغییر نکرده است. مردانی که دوران سربازی‌شان را در سپاه گذرانده‌اند یکدست نیستند؛ در میانشان اغلب بسیجیان و افراد همسو با نظام بوده‌اند و در کنار آن‌ها، اندک کسانی هم بوده‌اند که تنها قربانی جبر قانون سربازی شده‌اند.

آن شب، من و سروش در نهایت بر سر همین نقطه به توافق رسیدیم: اینکه دولت کانادا باید پرونده هر فرد را جداگانه بررسی کند تا نه چشمی بر نفوذی‌ها بسته شود و نه حق کسی که از سر اجبار گذرش به آنجا افتاده ضایع گردد؛

 

سازمان تروریستی

۱۹ ژوئن ۲۰۲۴ بود که پس از سال‌ها تلاش مخالفان جمهوری اسلامی، سرانجام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمان‌های تروریستی کانادا قرار گرفت. نیروی قدس، شاخه برون‌مرزی سپاه، بیش از یک دهه زودتر تروریستی اعلام شده بود.

هرچند ایرانیان کانادا، فعالان حقوق بشر و مخالفان جمهوری اسلامی تلاشی پیگیر برای این نام‌گذاری داشتند، اما من به‌عنوان یک روزنامه‌نگار تحقیقی که تخصصم دیاسپورای ایرانی در کاناداست، بر این باورم که اگرچه فعالیت ایرانیان شرط لازم به شمار می‌‌رفت، اما عامل کافی نبود؛ فشار تعیین‌کننده را لابی قدرتمند یهودیان در ایالات متحده و کانادا پیش برد.

حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حماس به خاک اسرائیل و کشتار سازمان‌یافته غیرنظامیان که عموماً جوان بودند، زنگ خطر جهانی را به صدا درآورد.

اگر تا پیش از آن گفته می‌شد سپاه پاسداران یا نیروهای نیابتی‌اش تروریست هستند و بسیاری از دولت‌های اروپایی با سیاست مدارا به موضوع نگاه می‌کردند، حمله برنامه‌ریزی‌شده و مستقیم برای کشتن جوانانی که در یک فستیوال موسیقی گرد آمده بودند، دیگر جای تردیدی باقی نگذاشت.

موجی جهانی علیه جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران و نیروهای نیابتی‌اش راه افتاد که کماکان ادامه دارد.

این جریان در نهایت، دو سال بعد، در ژوئن ۲۰۲۵ اسرائیل را به‌صورت مستقیم وارد نبرد کرد؛ نبردی که با نام "جنگ ۱۲ روزه" شناخته می‌شود و طی آن ۳۲ نفر از عالی‌ترین فرماندهان نظامی حکومت در داخل خاک ایران هدف قرار گرفتند و کشته شدند.

این رویارویی در ماه‌های بعد، توازن سیاسی داخل کشور را دگرگون ساخت؛ تغییری که در تجمعات ۸ و ۹ دی‌ماه ۱۴۰۴، با واکنش خونین حکومت و کشتار معترضان در خیابان‌ها همراه شد.

اندک مدتی بعد، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، حمله مستقیم نظامی ایالات متحده آغاز شد؛ حمله‌ای که با کشته شدن علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، و چند نفر از اعضای خانواده‌اش کلید خورد.

جنگی که ۴۰ روز به درازا کشید و بعدتر، با وجود آتش‌بس‌های گذرا، به مخاطره دریایی در آب‌های جنوبی، تعلیق بیشتر پروازهای مسافربری و تشدید خفه‌کننده تحریم‌ها منجر شد؛ روندی که در زمان نگارش این نوشتار کماکان ادامه دارد.

اما در پس این تقویم شتابان جنگ و بحران، وقتی موج تصمیم اتاوا به سواحل غربی کانادا رسید، زندگی روزمره کسانی را نشانه رفت که فرسنگ‌ها با کانون قدرت فاصله داشتند. پارادوکس ماجرا درست در همین نقطه دهان باز می‌کند: جایی که یک پزشک برای یک دوره سربازی اجباری زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد، در حالی که درهای همین جغرافیا به روی چهره‌های متفاوتی باز مانده است، چهره‌هایی از تباری دیگر، درست مانند رضا سلیمانی.

پیمانکار سابق، صراف امروز

نمی‌دانم نامش را چه بگذارم: سیاست‌های متناقض، ناهماهنگی ساختار، ضعف سیستم، یا شاید هم به قول خیلی از ایرانیان که البته من چندان با آن موافق نیستم، سهل‌انگاری عمدی.

به هر حال، این یک نمونه کاملاً مستند از تناقضات آشکار دولت و نهادهای نظارتی کانادا در پی تروریستی اعلام شدن سپاه پاسداران است. در متن قانون کیفری کانادا، جرم‌انگاری تنها محدود به اعضای رسمی یک سازمان تروریستی نمی‌شود؛ ارائه آگاهانه مهارت، خدمات تخصصی یا ابزار فنی در جهت منفعت، به دستور یا در ارتباط با یک گروه تروریستی نیز می‌تواند مصداق بارز مشارکت در فعالیت‌های آن گروه باشد. بنابراین طبق نص صریح قانون، فعالیت یک پیمانکار عمده سپاه نیز می‌تواند مشمول این مقررات سنگین شود، اما در سطرهای پیش رو خواهید دید که در عمل، واقعیت چیزی یکسره متفاوت است.

اولین بار که نام "رضا سلیمانی" به گوشم خورد، تنم لرزید. با خود گفتم لابد فک‌وفامیل همان "سردار دل‌ها"ی هواداران حکومت است که در نزدیکی فرودگاه بغداد کشته شد؛ تروریست ارشد جمهوری اسلامی که در فردای شبی که برای انتقامش موشک‌پرانی کردند، ۱۷۶ مسافر بیگناه پرواز اوکراینی را بر فراز آسمان تهران با شلیک پدافند سپاه قربانی ساختند، تراژدی هولناکی که ده‌ها شهروند ایرانی-کانادایی را در آتش خود خاکستر کرد.

تحقیقاتم اما نشان داد نام کامل او "سلیمانی بوانی" بوده است؛ اهل خوزستان، نه کرمان، که بعدتر پسوند نامش را حذف کرده است.

با این حال، اسناد نشان می‌داد که او تا پیش از انتشار اولین گزارش من در سال ۱۴۰۴، مالک عمده و سهام‌دار شرکتی در ایران به نام "کیا سازه اهواز" بوده است؛ یکی از اصلی‌ترین تولیدکنندگان دکل‌های مخابراتی در کشور. شرکتی که پیمانکار عمده غول‌های مخابراتی نظیر رایتل و ایرانسل، و هم‌زمان نهادهای نظامی، انتظامی و امنیتی از فرماندهی انتظامی تا شخص سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده است.

دست‌کم در طول یک دهه منتهی به سال ۱۴۰۴، رضا سلیمانی به همراه خانواده‌اش مالکیت عمده این شرکت را در دست داشته‌اند. این یک ادعای واهی نیست؛ من پیش از انتشار نخستین گزارشم، شخصاً گفت‌وگویی تلفنی با او داشتم و او تمام این جزییات را تأیید کرد، هرچند پیش از آن تماس نیز همه مدارک ثبتی و شرکتی را مستند کرده بودم.

نکته جالب اینجاست که شرکت کیا سازه اهواز صفحه‌ای در اینستاگرام داشت که اگرچه دسترسی به‌روزرسانی آن متوقف شده، اما پست‌هایش کماکان در دسترس است؛ پست‌هایی حاوی تصاویر تبلیغاتی از قراردادهای پیمانکاری با سپاه پاسداران و احداث دکل در مراکزی چون پایگاه نیروی دریایی سپاه در بوشهر. اسناد متعددی نیز از کانال تلگرام شرکت و ویدیوهای نصب دکل‌های نظارتی برای نیروی انتظامی وجود داشت که بعدها تلاش کردند بخشی از آن‌ها را پاک کنند.

حالا ما با یک دوگانه تکان‌دهنده روبه‌روییم: از یک‌سو، حتی به تعبیر سروش موقع خداحافظی که می‌گفت شما بگو ده نفر، نه صدها نفر، نخبگان و پزشکانی را داریم که از سر ناچاری دو سال سربازی‌شان را در بدنه وظیفه سپاه سپری کرده‌اند و حالا هر روز با هراس ابطال اقامت و از دست رفتن کارنامه‌شان بازجویی می‌شوند؛ و از سوی دیگر، پیمانکار ارشد تجهیزات و تأسیسات سپاه را می‌بینیم که نه تنها به راحتی وارد خاک کانادا شده، بلکه مالکیت و مدیریت سه صرافی را در این کشور در دست گرفته است.

انگیزه نگارش این بخش، تکرار مکررات نبود. درست در همان هفته اول اکتبر، در حالی که مردان گرفتار سربازی سپاه جلوی ساختمان پارلمان در اتاوا تجمع کرده بودند، متوجه شدم رضا سلیمانی مجدداً از "فینترک" (FINTRAC)، نهاد مبارزه با پولشویی و نظارت بر تراکنش‌های مالی کانادا، تأییدیه رسمی گرفته و به عنوان مدیر (Director) صرافی "فرامرز" در پورت مودی ونکوور ثبت شده است. شاید  تلخ تر اینکه فرامرز نزدیک به دوسال بدون مجوز فعالیت می کرد.

گاه دلم می‌سوزد برای برخی از این به اصطلاح اینفلوئنسرها که یا از عمق ماجرا ها بی‌خبرند یا برای مشتی دلار حق‌التبلیغ از جیب صراف‌ها، چشم بر همه‌چیز می‌بندند .مدام و بخصوص بهد از ورشکستگی  یک صرافی ایرانی در ونکوور ؛بوق و کرنا می‌کنند که فلان صرافی مجوز رسمی فینترک دارد پس معتبر است ؟!

رضا سلیمانی، پیمانکار رسمی و نام‌آشنای سپاه پاسداران هم مجوز فینترک دارد. آیا این تاییدیه سندی بر پاک‌دستی است؟ خیر؛ این وضعیت چیزی جز تجلی آشفتگی ساختارهای اداری، انفعال سیستم‌های نظارتی کانادا در مواجهه با قوانین سازمان‌های تروریستی، و شاید نفوذ پیدا و پنهان شبکه‌های مالی جمهوری اسلامی نیست.

آیا اساساً گوش شنوایی در اتاوا هست؟

کامران ملک پور

روزنامه نگار ایرانی کانادایی

منبع:پژواک ایران