آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد!
بخش دوم
علیاکبر شالگونی
*نتيجه اين شده که..,اکثريت, به ژوکر بازی های سياسی بخشی از نيروهای اپوزيسيون تبديل شده و نخود هر آش است، بی آن که در معادلات سياسی از وزن مخصوصی برخوردار باشد...
a.a.shalgony@gmx.de
پيشينه بحث: مجله آرش (شماره ٩٧) درارتباط با کشتارهای دوره انقلاب و دهه شصت، مجموعه مصاحبه هايی با بعضی فعالان جريان های مختلف سياسی انجام داده بود که مصاحبه با فرخ نگهدار يکی از آنها بود و (به نظر من) در آنجا او تلاش کرده بود موضع سازمان اکثريت و مسئوليت فردی خودش را در قبال کشتار گسترده سال های ٦١- ٦٠ وارونه نشان بدهد و توجيه کند. من در يادداشت کوتاهی يادآوری کردم که نگاهی به حرف های نگهدار ترديدی باقی نمى گذارد که وجدان و مسئوليت فردی برای او مفاهيمی کاملاً بيگانه است. فرخ نگهدار در نوشته ای با عنوان "علی اکبر عزيز! جهت اطلاع مينويسم" سعی کرد از موضع خودش دفاع کند. که در پاسخ به آن، من مطلبی نوشتم با عنوان "آقای نگهدار توضيح تان روشنگر بود!" و سعی کردم با استناد به نوشته خود نگهدار و اسناد سازمان اکثريت ، نشان بدهم که او از مسأله اصلي، يعنی حمايت از جنايات جمهوری اسلامی در آن سال ها طفره ميرود. در پاسخ به نوشته دوم من، فرخ نگهدار مطلب ديگری نوشت با عنوان "علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع مينويسم - 2" که نوشته کنونی من بخش دوم پاسخ به آن است که متأسفانه باز با تأخير زياد انتشار می يابد و من به خاطر آن پوزش می خواهم.
***
فرخ نگهدار نوشته اش را به سه بخش تقسيم کرده است:
" بخش اول اساسا رجوع به اسناد سازمان در 25 سال پيش، در طول سال 1360، است. در اين مراجعات گزارش کرده ام که سازمان در قبال اعدام های سال 60 کدام مواضع را اتخاذ کرده است.
در بخش دوم نظر و قضاوت من در مورد مواضع سازمان نسبت به اعدام های سال 60 و ارتباط آن مواضع با خط مشی سازمان اکثريت در آن سال ها گنجانيده شده است.
در بخش سوم رئوس و مشخصه های اصلی سياست و خط مشی سازمان اکثريت در سال های 60 و 61 جمع بندی شده و مورد قضاوت و مقايسه با خط مشی ساير نيروها قرار گرفته است."
من در بخش اول اين نوشته با آوردن نمونه های متعدد از شماره های مختلف نشريه "کار" – ارگان مرکزی سازمان فدائيان خلق اکثريت – در سال ١٣٦٠ ( همراه با کليد مراجعه به فتوکپی اسناد مورد استفاده ام ) نشان دادم که برخلاف ادعای آقای نگهدار، سازمان فدائيان اکثريت نه فقط با سرکوب ها و کشتارهای خونين آن سال ها مخالف نبوده، بلکه فعالانه از آنها حمايت کرده است. و در اين بخش به ادعاهای ديگر او می پردازم.
1- آقای نگهدار و منطق دروغ جسورانه
محور اصلی بخش دوم نوشته نگهدار توضيحاتی است در باره همان ادعايی که در بخش اول مطرح کرده است. و نکته کليدی آن اين است:
"گرچه سازمان در هيچ مورد از صدور هيچ يک از احکام اعدام برای رهبران و فعالين گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند حمايت نکرده است، اما از تکرار مکرر اين عبارت که "کسانی که مستقيما در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند نبايد اعدام شوند" می توان نتيجه گرفت که سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست و معتقد است ,حکومت در قبال ترور و تعرض مسلحانه، از داخل و يا از خارج، حق دارد از خود دفاع کند."
جمله ای که موردتاکيد قرار داده ام، نشان ميدهد که آقای نگهدار آشکارا دروغ ميگويد و مهم تر از آن، از منطق دروغ جسورانه( يعنی همان گفته معروف که دروغ هر چه بزرگ تر باشد، راحت تر پذيرفته ميشود) استفاده ميکند. حتی او برای باوراندن ادعای اش، کمی پائين تر، تأکيد ميکند که مجدداً به اسناد سازمان در آن سال ها مراجعه کرده است. اما من در بخش اول اين نوشته نشان داده ام که اسناد رسمی منتشر شده سازمان در سال ١٣٦٠ چيز ديگری ميگويند. البته جمله بالا علاوه بر اين که يک دروغ شاخداری را بيان ميکند، با پيچ وتاب خاصی هم همراه است. اين عبارت " گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند" در اين جا چه وظيفه ای دارد؟ يعنی چه؟ شما يا از اعدام مخالفان رژيم دفاع کرده ايد يا نکرده ايد. پس اين تفکيک سازمان هايی که پيش از انقلاب موجوديت داشته اند، از آنهايی که بعداً به وجود آمده اند، برای چيست؟ به نظر ميرسد آقای نگهدار ميکوشد جای فراری برای خودش بگذارد. اما اين پيچ وتاب، خواه آگاهانه وارد شده باشد يا ناآگاهانه، بی فايده است زيرا اولاً ترديدی نيست که اکثريت از اعدام افراد سازمان هايی که پيش از انقلاب موجوديت داشته اند، فعالانه حمايت کرده است. مثلاً وقتی (درشماره ١١٨ " کار" می نوشتند:" اعدام مبارک و فرخنده کريم دستمالچی و احمد جواهريان، کوخ نشينان را شادمان و امپرياليسم امريکا را عزادار کرد." از اعدام افراد جبهه ملی شادمانی ميکردند، يعنی سازمانی که قبل از انقلاب موجوديت داشت و اهل عمليات مسلحانه هم نبود. يا (در همان شماره ١١٨ )وقتی به مهندس بازرگان فشار مياوردند که به خواسته خمينی جواب روشنی بدهد و سران جبهه ملی را "مرتد" اعلام کند، به خوبی می دانستند که مجازات "مرتد" در جمهوری اسلامی اعدام است!
ثانياً بسياری از سازمان ها (مانند راه کارگر و پيکار و امثال آنها) گرچه در دوره پيش از انقلاب وجود نداشتند، ولی بسياری از فعالان اصلی آنها از مبارزان باسابقه پيش از انقلاب بودند. و حال آن که اکثريت از اعدام فعالان سر موضع آنها آشکارا دفاع کرده است ( مثلاً مراجعه کنيد به شماره ١٥٠ " کار" در سال ١٣٦٠ که خواهان سرکوب هر چه شديدتر همه زندانيان سرموضعی است).
ثالثاً معنای ضمنی تفکيک سازمان ها يا افرادی که عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند از آنهايی که بعد از انقلاب به وجود آمدند، اين گمان را به وجود می آورد که سازمان های با سابقه تر، در ذهنيت اکثريتی ها از اصالت خاصی برخوردار بوده اند. آيا او می خواهد به طور ضمنی بگويد که اولی ها بيش از دومی ها حق داشته اند؟ انقلاب ايران انبوه افراد و جريان هايی را به مبارزه کشاند که اصلاً در دوره شاه حضور و فعاليت سياسی قابل توجهی نداشتند، و بسياری از اينها نيز توسط جمهوری اسلامی بيرحمانه سرکوب شدند. اين تفکيک مهمل و اين پيچ و تاب دادن به سخن چه معنايی دارد؟
لازم است در اينجا يادآوری کنم که نگهدار ( به قول معروف ) "وسط دعوا نرخ تعيين ميکند". بحث بر سر اين است که اکثريت فقط از اعدام ها و اقدامات جنايت کارانه جمهوری اسلامی در سال های ٦٠ و ٦١ حمايت نکرده، بلکه فعالانه با آنها همراهی کرده و در گسترش و موفقيت آنها تا حد قابل توجهی نقش داشته است. مثلاً رهبران اکثريت رسماً و علناً به اعضاء و هواداران سازمان رهنمود داده اند که فعاليت های سازمان ها و افراد مخالف رژيم را در همه جا زير نظر بگيرند و به نهاد های سرکوب اطلاع بدهند (مثلاً مراجعه بکنيد به سخنان رقيه دانشگری در شماره ١٢٠ " کار" – يعنی همان منبعی که فرخ نگهدار اصلاً منکر وجود آن است). حتی در مواردی که آنها به اصطلاح به "اعدام های بی رويه " اعتراض می کردند، هميشه مواظب بودند که تأکيد بر اعدام رهبران و افراد مقاوم سازمان های مخالف را از قلم نيندازند. مثلاً کافی است به مقاله " باز هم اعدام های بی رويه " در شماره ١٣٩ "کار" ( ١٨ آذر ١٣٦٠ ) يعنی مقاله ای که فرخ نگهدار آن را برجسته ترين سند ادعای خودش تلقی می کند، نظری بيندازيد تا چگونگی اين مخالفت را دريابيد:
"در چند هفته اخير جبهه براندازی به سرکردگی امريکای جنايتکار، از سلطنت طلبان و ساواکی های سازمان يافته توسط "سيا" تا باند خائن رجوی- خيابانی و گروهک های امريکا پرورده مائوئيست رنجبري، جنايات تازه ای آفريدند. روزنامه ها طی اين هفته ها خبر از جناياتی که توسط باند قاسملو در مناطقی از کردستان صورت گرفت، سردادند... هدف اقدامات جنايتکارانه اخير و فضای تب آلودی که با حربه شايعه و تبليغات آفريدند، همچنان ايجاد جو ناآرامي، عدم امنيت و بی ثباتی است که از پنج عنصر براندازی به سرکردگی امريکای جنايتکار را تشکيل می دهد.
بدون ترديد در برابر مزدوران و گم کرده راهانی که دست به ترور وتخريب می زنند ، بايد با قاطعيت انقلابی روبرو شد. ما هم چنان که بارها تأکيد کرده ايم ، انقلاب حق دارد و بايد با قاطعيت تمام از خود در برابر ضد انقلاب دفاع کند. در عين حال اين امر بسيار قابل تأکيد است که قاطعيت انقلابی نبايد منجر به پايمال کردن موازين قانونی و انسانی شود. انقلاب از آنجا که در موضع حقانيت قرار دارد، بايد با آن دسته از گمراهانی که مستقيماً در عمليات ترور و تخريب شرکت نداشته اند و به تجربه اثبات گرديده که امکان هدايت وارشاد آنان وجود دارد، با عطوفت برخورد نموده و حساب آنها را از رهبران جنايتکاری چون رجوی و خيابانی جدا سازد... اما ... نگاهی به موارد اتهام بسياری از افراد اعدام شده توسط دادگاههای انقلاب در گذشته و در روزهای اخير نشان می دهد که در موارد متعدد هيچگونه پای بندی نسبت به موضع فوق [يعنی موضع اعلام شده توسط رئيس ديوان عالی کشور] وجود نداشته ... علاوه بر نقض قانون در صدور احکام اعدام اخيراً دادگاههای انقلاب، در چگونگی اجرای اين احکام نيز ردپای سياستی که تنها به کينه توزی و انتقام می انديشد، ديده می شود. براساس اطلاعيه های صادره پاره ای از اين احکام توسط جوخه های اعدامی اجرا شده است که افراد آن را ياران سابق اعدام شدگان تشکيل داده اند. از نظر پاره ای از مسؤولين قضايي، اين نمايش غير انسانی در هم شکستن " شخصيت يک انسان"، نشان پای بندی به آرمان های انقلاب است!! به اعتقاد اين گروه از مسؤولين، اجرای حکم اعدام توسط کسانی که تا ديروز مانند آن کسی که اعدام می شود و می انديشد با او خالصانه ترين روابط انسانی و عقيدتی را داشته است، باز سازی انقلابی انسان و تربيت انسان انقلابی است. تناقض آشکارتر از آنست که بخواهيم روی آن مکث کنيم. ما مسؤولينی را که چنين شيوه داهيانه ای برای ارشاد "گم کرده" راهان انتخاب کرده اند، در برابر اين حقيقت قرار می دهيم: کسی که با کشتن رفيق همفکر و همراه ديروزش به دامن انقلاب برگشته است، وقتی هر گام به سود انقلاب بر می دارد، با اين فکر رنج آور روبرو خواهد بود که با دست خود کسی را که می توانست همانند او در خدمت انقلاب باشد، از پای در آورده است، اين انديشه رنج آور که در تمام طول زندگی با او همراه خواهد بود، تمام نيروی ايمان و اعتقاد به آماج های انقلاب را از او خواهد گرفت و در بدترين حالت از او شخصيتی خواهد ساخت که برای نجات شخص خود آماده هر اقدام غير انسانی و جنايتکارنه ای است." ( تاکيد خت و نيز عبارت داخل کروشه را من افزوده ام).
اين نوشته از جهتی يک سند بی همتاست. زيرا در عين حال که برجسته ترين شاهد ادعای نگهدار محسوب می شود، معنا و چگونگی اعتراض اکثريت به آن اعدام های وحشتناک را هم نشان می دهد. در اينجا توجه خواننده را به چند نکته جلب می کنم: اول اين که به ياد داشته باشيم که اين همان مقاله ای است که با انتشار آن لاجوردی نويسنده آن را می خواهد و رهبری اکثريت تصميم ميگيرد با دادن محمد رضا غبرايی به دست او، غائله را بخواباند. واکنش لاجوردی تصادفی نبوده، زيرا مقاله به يکی از وحشتناک ترين شيوه های اعدام که ضمناً خود لاجوردی از مدافعان اصلی آن بوده، اعتراض می کرده است. با مراجعه به متن کامل مقاله می توانيد ببينيد که نويسندگان آن سعی کرده اند از اختلافات درونی مقامات رژيم استفاده کنند و اميدوار بوده اند که مثلاً رفسنجانی و موسوی اردبيلی ( رئيس وقت ديوان عالی کشور ) و ديگران که ظاهراً به اين شيوه ها اعتراض داشته اند، از آنها حمايت خواهند کرد!
دوم اين که همين مقاله نکته مورد تأکيد مرا در بخش اول اين نوشته (که رهبران اکثريت نمی توانستند از معنا و چگونگی "ارشاد" زندانيان در کشتارگاههای جمهوری اسلامی بی خبر باشند) کاملاً تأئيد می کند.
سوم اين که برخلاف ادعای آقای نگهدار (که می گويد "سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست" ) اکثريت اعدام مبارزان مسلح را فقط به طور ضمنی نمی پذيرد، بلکه با صراحت و تأکيد از آن اعدام ها دفاع می کند.
چهارم اين که آنها حتی همه مبارزان غير مسلح را در خور تخفيف مجازات نمی دانند، بلکه دائماً تأکيد دارند که فقط افراد ارشاد شده، يعنی آنهايی که درهم شکسته اند، بايد مورد عطوفت قرار بگيرند. در همين جا می بينيد که آنها تأکيد می کنند که "امکان هدايت و ارشاد آنان" بايد در تجربه اثبات شده باشد. اين در حالی است که به شهادت همين نوشته، آنها می دانند که اين "تجربه" در کشتارگاههای جمهوری اسلامی چه معنايی دارد و در بهترين حالت چه معنايی می تواند داشته باشد. حتی اين اصطلاح عجيب و تهوع آور "اعدام های بی رويه" به اندازه چند کتاب معنای برخورد اينها با آن کشتارهای هولناک را توضيح می دهد. زندانيان تواب را وادار می کنند در کشتن هم پرونده های شان و حمل اجساد خون آلود آنان شرکت کنند، و رهبران اکثريت آن را اعدام بی رويه می خوانند و از آن فراتر، حالا آقای نگهدار به خود می بالد که به آن اعدام ها اعتراض کرده است!
برای درک روشن تری از منظور رهبری اکثريت از "ارشاد گم کرده راهان" نگاهی به مقاله "چرا گروهکها مضمحل ميشوند؟" در شماره ١٤٩ "کار" ( ٢٨ بهمن ١٣٦٠ ) ضرورت دارد. بايد توجه داشت که اين مقاله به مناسبت کشته شدن موسی خيابانی و اشرف ربيعی و همراهان آنها و نيز دستگيری رهبران اصلی سازمان پيکار نوشته شده و در اول مقاله اين خبرها به نقل از اطلاعيه های سپاه پاسداران، با لحن پيروزمندانه ای آورده شده است. در اين مقاله چنين گفته می شود:
" اگر تا ديروز عمدتاً اين اعضاء و هواداران مجاهدين وساير گروهکهای هم سنخ آن بودند که دسته دسته در خيابان ها و خانه های تيمی کشته و دستگير می شدند، اکنون در ميان کشته شدگان درگيری های خيابانی و خانه های تيمی و در ميان افراد دستگير شده، تعداد هر چه بيشتری از عناصر رهبری و مسؤول ديده می شوند و اين مسأله به روشنی نشان می دهد که زمان تا چه پايه بر تحليل های ذهني، کج وکوله و ماهيتاً ضد انقلابی چنين جريان هايی مهر باطل کوبيده است و امروز که هشت ماه از آغاز حرکت آشکارا ضدانقلابی و سرنوشت غم انگيز رهبری مجاهدين می گذرد، نشان خواهد داد که جريان تلاشی و اضمحلال شتابان آنها نه به واسطه عدم رعايت اين يا آن مسأله امنيتی و خطای تاکتيکي، بلکه ناشی از ماهيت آن انديشه ای است که فرصت طلبانه به کجراه می رود و به انکار و تقابل با انقلابی برخاسته که سرسخت ترين دشمنان بشريت با کينه ای حيوانی برای نابودی آن هر روز توطئه ای جديد علم می کنند...
پس از پيروزی انقلاب.... سازمان ها و گروههای سياسی متعددی ... فعاليت تبليغاتی گسترده ای را آغاز کردند... خصوصيت مشترک تمامی اين سازمان ها و گروهها آن بود که عموماً توسط نيروهايی رهبری می شدند که تجربه سياسی اغلب آنها به ندرت از يک دهه تجاوز می کرد. و بواسطه ضعف تجربه سياسی و عدم درک عميق نسبت به قانونمندی ها و مشکلات انقلاب نسبت به آنچه در ايران اتفاق افتاده بود ، تصوری غير واقعی داشتند. آنها از اين که انقلاب در ايران درست مطابق الگوهای ذهنی آنها به پيروزی نرسيده بود يا تحليل هايی که ريشه در تمايلات ذهنی و طبقاتی آنها داشت، در چاله چوله هايی که سر راه کنده بودند، در ماندند و از پس حل بغرنجی ها و پيچيدگی های کاملاً مفرط انقلاب ما برنيامدند... اين جريان ها در ادامه دشمنی با خط ضد امپرياليستی و مردمی امام خمينی تا بدانجا پيش رفتند که منطبق با سياست اعلام شده امپرياليسم امريکا ، رسماً جنگ مسلحانه عليه جمهوری اسلامی ايران را آغاز کردند و در اين روند به جريان شناخته شده چپ امريکايی پيوستند. سياستی که امروز رهنمون عمل مجاهدين، اقليت و نظاير ايشان است، در ماهيت امر با سياست جريان های شناخته شده چپ امريکايی چون رنجبران و پيکار و کومه له و نظاير آنها و حتی با کارهای باندهای تروريست ساواکی و سلطنت طلب تفاوتی ندارد... شايد هنوز هم افرادی اينجا و آنجا پيدا شوند که وضعيت فلاکت بار گروهکهای چپ رو و چپ نما را نه ناشی از ماهيت انديشه و عمل انحرافی آنها، بلکه در اين يا آن محاسبه غلط تاکتيکی و عدم تشخيص درست موقعيت بدانند و با چنين توجيهاتی خواسته باشند هم چنان راه شکست خورده آنها را ادامه دهند. ولی چنين حياتی با مرگ فاصله چندانی ندارد. ولی اين ضربات به هيچ وجه تصادفی نيست. اين سرنوشت دردناک تمام کسانی است که آگاهانه و يا نا آگاهانه به نام مردم عليه مردم توطئه می کنند. در عين حال ممکن است که برخی از عناصر اين گروهکها بتوانند هم چنان به موجوديت فلاکت بار خود ادامه دهند. ولی چنين حياتی با مرگ فاصله چندانی ندارد. مرگ يک جريان سياسی زمانی فرا می رسد که قادر به هيچ گونه حرکتی در ميان توده ها نبوده و هيچ گوش شنوايی برای شنيدن شعارهايش وجود نداشته باشد. و امروز بقايای مجاهدين و اقليت و نظايرشان دقيقاً در چنين وضعيتی قرار گرفته اند. و مطمئناً هيچ چيز جز بازگشت به دامن انقلاب آنها را از اين نابودی حتمی نجات نخواهد داد...
پديده بسيار قابل ملاحظه ای که هم زمان با گسترش ضربات بر پيکر مجاهدين و ساير گروهکها مشاهده می شود، موج "ارتداد" و بازگشتی است که از صدر تا ذيل رده های تشکيلات آنان را در بر گرفته است... به راستی چرا اين موج "ارتداد" و بازگشت اين قدر وسيع است و از افراد کادر مرکزی تا پائين ترين سطوح هواداران را در بر می گيرد؟ اخباری که از افراد آزاد شده از زندان می رسد، ابعاد بازگشت را بسيار وسيع تر از آنچه در خارج انعکاس می يابد ترسيم می کند.آنها می گويند در زندان بدون اغراق تقريباً تمام افراد وابسته به گروهکها از سازمان خود بريده اند. اگر در گذشته کسی در زندان در برابر رژيم شاه سرفرود می آورد ، به سرعت منفرد می شد و شديداً مورد نفرت مردم و زندانيان قرار می گرفت. امروز عکس اين پديده در زندان به چشم می خورد...
می توان جمع بندی نمود که فقدان يک بنيان عقيدتی استوار و شکست کامل خط مشی سياسی در شرايطی که انقلاب اين گام های بلند را به پيش، به سوی پيروزی های باشکوه بر می دارد و تأثير اين دو بر روی هم، آنها را به اوج تشتت فکری و سياسی رسانيده است... علت بنيادين اضمحلال گروهکها پيشرفت انقلاب و تشديد تقابل آنها با اين پيشرفت است. اين پديده، گروهکها را از درون می شکند. اکنون ديگر صحبت اصلاً از اين نيست که عوامل گروهکها از راه خود باز نمی گردند. همه می بينيم که موج عظيم بازگشت همه آنها را فرا گرفته است. اکنون صحبت بر سر انگيزه های بازگشت است. در ميان خيل افرادی که نسبت به گذشته خود تجديد نظر کرده اند، دو جهت کاملاً متفاوت را می توان تشخيص داد.
اول: کسانی که از شکست به اين نتيجه رسيده اند که چون زورشان کمتر از حکومت بوده، نتوانسته اند حکومت را سرنگون کنند. پس اشتباه کرده اند و سياست غلطی را برگزيده اند. اين دسته در واقع گذشته خود را به صورت تاکتيکی نفی می کنند. زيرا همواره فکر می کنند در صورتی که توازن قوا را درست تشخيص داده بودند، آنگاه دست به اين حرکت خونين نمی زدند و برای فرارسيدن چنان روزی که بتوانند رژيم را سرنگون سازند، بايد زمان بيشتری می گذشت و نيروی بيشتری فراهم می آمد. کسانی که نسبت به گذشته خود چنين فکر می کنند طبعاً به عمق انحراف خود پی نبرده اند. ترس از نابودی است که آنان را به سوی ندامت کشانده، نه شوق پيروزی. چنين کسانی در آخرين تحليل نجات خود را برتر از نجات انقلاب قرار می دهند...
دسته دوم: که اکثريت افراد بازگشته گروهکها را تشکيل می دهند، کسانی هستند که از نفی گذشته اسفبار خود بدين نتيجه رسيده اند که خط رهبري، خط امام، دارای ماهيت ضدامپرياليستی و مردمی است. آنها درک می کنند که با خط امام در يک سنگر قرار دارند و انحراف اساسی آنها اين بوده است که با اين خط همچون دشمنان انقلاب و در رأس آن امپرياليسم امريکا دشمنی می کرده اند... "
در اين نوشته چند نکته در خور توجه است: اول اين که خيلی روشن است که آنها سعی می کنند جريان هايی را که عمليات مسلحانه نمی کردند با جريان های مسلحانه يک کاسه کنند. مثلاً سازمان پيکار نه تنها عمليات مسلحانه نمی کرد بلکه با مجاهدين نيز اصلاً رابطه ای نداشت و حتی ميان آنها خصومت شديدی وجود داشت. بعلاوه می بينيد که حتی دشمنی نويسندگان مقاله به مائوئيست ها هم محدود نمی شود. به عبارت ديگر معيار آنها در تقسيم بندی جريان های سياسي، حتی صرفاً خصلت ايدئولوژيک هم ندارد، بلکه آنها هر جريان مخالف با جمهوری اسلامی را ضد انقلابی و در خور سرکوب می دانند. مثلاً می بينيد که "اقليت و نظاير ايشان " را هم به " چپ امريکايی" ملحق می سازند.
دوم اين که با تأکيد تمام اصرار دارند که شکست اين "گروهکها" ناشی از اشتباهات تاکتيکی آنهانيست، از ماهيت خط مشی آنها و از دشمنی شان با خط امام بر می خيزد و همين ضديت با جمهوری اسلامی است که محکوم به شکست است.
نکته سوم خوشحالی آنها از در هم شکستن زندانيان بيچاره گرفتار در جهنم کشتارگاههای جمهوری اسلامی است. فراموش نکنيم که اين نوشته بعد از آن مقاله مربوط به اعدام ها در شماره ١٣٩ است؛ يعنی نويسندگان مقاله نمی توانند بگويند که از شرايط و عوامل اصلی نادم سازی در زندان های جمهوری اسلامی بی خبر بوده اند. آنها اصرار دارند که ندامت صوری و به قول خودشان "تاکتيکی" کافی نيست، بلکه زندانی بايد به راستی و از ته دل به آرمان های جمهوری اسلامی بگرود. آنها درهم شکستن در زندان های جمهوری اسلامی را، برخلاف ندامت در زندان های رژيم شاه، بازگشت به آغوش مردم قلمداد می کنند.
آيا از اين صريح تر و وقيح تر می شد از شکنجه های جسمی و روانی در کشتارگاههای رژيم دفاع کرد؟ البته آنها در پايان مقاله باچاپلوسی تهوع آوری خواهان عطوفت با زندانيان نادم و درهم شکسته می شوند و با اشاره به فرمان خميني، چنين می نويسند:
" هر گاه بارديگر سياست امام خمينی از ابتدا تا امروز در برخورد با يکايک نيروهای سياسی را در نظر آوريم، می بينيم که جهت اساسی اين سياست همواره در راستای جلب حمايت آنان از انقلاب و دستاوردهای آن سمت گيری داشته است. بی پرده اذعان می کنيم که اين سياست به ويژه از مقطع تسخير سفارت، ما را در غلبه بر مشکلاتی که بر آنها فائق آمده ايم، ياری داده است."
حال اگر يک بار ديگر مقاله شماره "کار" ١٥٠ در باره فرمان خمينی راجع به عفو زندانيان را ( که دربخش اول اين نوشته در باره آن توضيح داده ام ) بخوانيد و آن را در کنار مقالات شماره های ١٣٩ و ١٤٩ ( که در بالا نقل کردم ) قرار بدهيد، معنای واقعی "برخورد ارشادی" را که رهبری اکثريت از آن دَم می زند، به خوبی در می يابيد.
٢– آقای نگهدار و مبارزه مسلحانه
در پاراگرافی که در بالا نقل کردم ، فرخ نگهدار می پذيرد که سازمان اکثريت به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند، معترض نبوده و به جمهوری اسلامی حق می داده است که در مقابل ترور و تعرض مسلحانه از خود دفاع کند. قبل ار هر چيز بايد يادآوری کنم که اين هم تحريف آشکار حقيقت است. زيرا اولاً اکثريت در قبال اعدام شرکت کنندگان در عمليات مسلحانه سکوت نکرده و فقط در حد "معترض" نبودن نمانده، بلکه رسماً و علناً از اعدام آنها حمايت کرده است. و ثانياً و مهم تر از اين، علناً و رسماً به اعضاء و هواداران خود رهنمود داده که عليه جريان هايی که مبارزه مسلحانه می کنند، جاسوسی کنند و حتی از اين فراتر در مواردی از مقامات جمهوری اسلامی تقاضا کرده که به آنها اجازه بدهند در مقابله مسلحانه با گروه های مسلح شرکت کنند. به عنوان يک نمونه نگاه کنيد به شماره ١٤٧ ( ١٤ بهمن ١٣٦٠ ) نشريه " کار" که با افتخار تمام شرکت هوداران اکثريت و حزب توده را در مقابله با عمليات " اتحاديه کمونيست ها " در آمل گزارش کرده است.
اما از اين که بگذريم، اين تفکيک جريان های مسلح از ديگران، نشان می دهد که نگهدار هنوز هم اعدام شرکت کنندگان در عمليات مسلحانه را واکنش دفاعی رژيم در مقابل "ترور و تعرض مسلحانه، از داخل و يا از خارج " تلقی می کند و بنابراين ، به طور ضمني، حقانيتی در آن می بيند. البته او بعداً از اين که اعدام " مبادرت کنندگان به عمليات مسلحانه و ترور اشخاص را " در سال ٦٠ محکوم نکرده " با صدای بلند " ابراز تأسف می کند. اما با همين ابراز تأسف، مسأله بسيار مهمی ملاخور می شود. زيرا همراه با اين ابراز تأسف، بلافاصله اضافه می کند که در آن موقع " نگاه سازمان به مسأله اعدام اصلاً يک نگاه حقوق بشری " نبود. و بعد می گويد البته همه گروه های ديگر هم مثل ما بودند و مخالفتی با مجازات اعدام نداشتند. و بعد يک قدم جلوتر می گذارد و از من می پرسد که آيا بعد از ٢٥ سال "اين درايت را يافته "ام که عمليات مسلحانه مجاهدين را محکوم کنم؟ به اين ترتيب، نگهدار يک قدم به جلو برداشته تا بتواند چند قدم به عقب بردارد و زير پوشش تعهد به حقوق بشر و مخالفت با مجازات اعدام، همدستی با جمهوری اسلامی را در يکی از خونين ترين دوره های تاريخ معاصر ايران توجيه کند.
چيزی که نگهدار می کوشد پشت تابلوی حقوق بشر پنهان کند، يک سياست ارتجاعي، غير انسانی و تبهکارانه است که او وهم پالگی های اش در سال های ٦١- ٦٠ پيش می برده اند. قضيه بسيار ساده است: در آن سال ها هرچند غالب جريان های سياسی مخالفتی با مجازات اعدام نداشتند، ولی بسياری از آنها با نظام ولايت فقيه مخالف بودند. و کشتارهايی که جمهوری اسلامی راه انداخته بود، دقيقاً برای خفه کردن اين مخالفت ها بود. پس مسأله اين نيست که در آن دوره جريان های ديگر مخالف مجازات اعدام بودند يا نه ، بلکه اين است که آنها در قبال کشتارهايی که رژيم راه انداخته بود، چه موضعی داشتند. می دانيم که بسياری از آنها(برخلاف امثال فرخ نگهدار) مخالف آن کشتارها (و از جمله کشتار جريان های مسلح ) بودند.
نکته ای که نگهدار می خواهد بپوشاند اين است که مخالفان جمهوری اسلامی در آن سال ها، صرف نظر از اين که خود خوب بودند يا بد، دست کم در دو تبه کاری بزرگ شرکت نداشتند: يعنی اولاً در جا انداختن نظام ولايت فقيه که در ربع قرن گذشته اين همه بدبختی و حق کشی و زورگويی در کشور ما راه انداخته، به روحانيت طرف دار خمينی کمک نکردند ؛ ثانياً از کشتارهايی که روحانيت حاکم راه انداخته بود، حمايت نکردند. و فرق نگهدار و امثال او با همه آنها اين است که دقيقاً اينها اين هر دو تبه کاری را مرتکب شدند. نگهدار برای پوشاندن اين تفاوت مهم می گويد، در آن موقع هيچ جريانی مخالف مجازات اعدام نبود. اين به آن می ماند که کسی برای انتقام بزند همسايه اش را بکشد و در مقابل سؤال ديگران که " چرا اين کار را کردي؟ " بگويد " خود شما کجا اعلام کرده ايد که مخالف انتقام هستيد؟ " ولی همه می دانيم که همه معتقدان به انتقام، ضرورتاً دست شان را در يک انتقام گيری به خون نيالوده اند.
اما در باره سؤال آقای نگهدار از من که "آيا علی اکبر عزيز اکنون بعداز 25 سال اين درايت را يافته است که "عمليات مسلحانه مجاهدين را در آن سال ها محکوم کند؟ بايد بگويم اولاً مخالفت با مجازات اعدام در ذهن من، پيش از آشنايی با کمپين های حقوق بشري،از طريق تجربه جهنم زندان های جمهوری اسلامی شکل گرفته است.
ثانياً به احتمال زياد، آقای نگهدار بی خبر نيست که من عضو سازمانی هستم که با نقد مشی مسلحانه جدا از توده موجوديت اش را آغاز کرده و از همان سال ٦٠ منتقد عمليات مسلحانه مجاهدين خلق بوده و آن را شيوه مبارزه نادرستی ميدانسته که نه تنها رژيم را تضعيف نمی کند، بلکه بهانه و فرصت دلخواه او را برای سرکوب خشن مخالفان اش فراهم می آورد. ولی چنين موضعی با آن چه نگهدار تبليغ می کرده (و ظاهراً هنوز هم ميکند) دو فرق اساسی داشت. اول اين که نه منتقد ضديت مجاهدين با جمهوری اسلامي، بلکه منتقد شيوه مبارزه آنها با رژيم بود. و دوم اين که مبارزه مسلحانه مجاهدين خلق و ديگران را نتيجه طبيعی خفه شدن انقلاب و واکنشی در مقابل زورگويی و سرکوب گری روحانيت حاکم می ديد.
ما بسيار پيشتر از مجاهدين و مسلماً بسيار بيشتر و همه جانبه تر از آنها مخالف جمهوری اسلامی بوديم. زيرا آنها خود طرفدار نوع ديگری از دولت مذهبی و حتی نوع ديگری از دولت ولايی بودند، در حالی که ما لااقل از سال ١٣٥٨ مخالفت مان را باهر نوع " دولت ايدئولوژيک " مطرح کرده بوديم. اما مجاهدين ، علی رغم درک عميقاً نادرست شان از انقلاب ٥٧ ، از ويژگی های جمهوری اسلامی و از شيوه مبارزه عليه آن، در آن دوره نيرويی بودند که در مقابل دست اندازی روحانيت حاکم عليه دست آوردهای انقلاب، مقاومت می کردند. بنابراين محکوم کردن مقاومت آنها به خاطر شکل نادرست آن، جز ناديده گرفتن مضمون آن معنايی نمی توانست داشته باشد.
البته فرخ نگهدار که در آن موقع حامی و همدست روحانيت حاکم و نظام ولايت فقيه بود، طبعاً مقاومت مخالفان ولايت فقيه را طور ديگری می ديد و مقاومت "ضد انقلاب" در برابر " پيشروی انقلا " قلمداد می کرد. و امروز که جرأ ت دفاع از آن موضع قديمی را ندارد، می کوشد زير پوشش دفاع از حقوق بشر و مخالفت با مجازات اعدام، مضمون رويارويی های آن دوره را بی اهميت جلوه بدهد. مسأله اصلی او عمليات مسلحانه نبود ، اصلاً خود مخالفت با جمهوری اسلامی بود. به دليل اين که او با ديگرانی هم که اصلاً عمليات مسلحانه نمی کردند، همان طور دشمنی می کرد که با مجاهدين. مثلاً سازمان پيکار اقدام مسلحانه ای عليه رژيم انجام نمی داد، اما دشمنی نگهدار و هم پالگی های او با پيکار بسيار شديدتر و هيستريک تر از دشمنی آنها با مجاهدين بود. يا دشمنی آنها با نهصت آزادی و جبهه ملی که اصلاً اهل مبارزه مسلحانه نبودند، کمتر از دشمنی آنها با مجاهدين نبود. اما امروز نگهدار برای پوشاندن همه آن همدستی هايی که با نظام ولايت فقيه داشته، ناگزير است از حقوق بشر برای خود پناهگاهی بسازد. اين کار شدنی نيست مگر از طريق قرار دادن حقوق بشر در مقابل هر نوع مبارزه مسلحانه و جنايت قلمداد کردن هر نوع مبارزه مسلحانه :
" سازمان اکثريت از همان روزهايی که مشی چريکی را رد می کند، صريحا و موکدا صدور حکم اعدام خارج از دادگاه و توسط يک گروه خود سر و کشتن خودسرانه افراد توسط گروه های سياسی و به خاطر اهداف سياسی را محکوم کرده و صميمانه و صادقانه دست زدن به اين کار را جنايت شناخته است. در طول اين 28 سال هيچ استثناء در اين مورد وجود نداشته است. چنين ديدگاهی در ميان ساير نيروهای سياسی کشور گرچه تا حد معين بسط يافته است، اما هنوز هم که هنوز است فراگير نيست. از نگاه امروز من ترور اسدالله لاجوردي، که دستش تا مرفق به خون بی گناهان آلوده است، نيز يک جنايت آشکار است و قطعا بايد محکوم شود. از نگاه امروز من کسی که به خود اجازه می دهد انسانی را، بدون دادن حق دفاع به وي، خود سرانه به قتل برساند اين عمل او همان قدر جنايت است که عمل آمران همه قتل های بدون محاکمه در حکومت جمهوری اسلامی... برای من مايه مباهات است سازمان مورد علاقه ام طی اين 28 سال به تدريج از يک سازمانی که حق صدور حکم اعدام برای "خائنين" يا "دشمنان" را "حق طبيعی" خود می پنداشت به سازمانی فراروئيده است که حق حيات را حق مسلم تمام انسان ها می شناسد و وقتی به عقب می نگرد، هم اعدام مخالفان به دست حکومت و هم قتل افراد(به ويژه جنايت کاران) به دست گروه ها را عملی کريه و ضد انسانی می بيند."
سطوری که مورد تاکيد قرار داده ام جای ترديدی نمی گذارند که فرخ نگهدار نه تنها با هر نوع مبارزه مسلحانه و در هر شرايطی مخالف است، بلکه هر نوع مبارزه مسلحانه را ، در هر شرايطی که باشد، جنايت می داند و حتی فراتر از آن، جنايت رژيم های سرکوب گر و اقدامات مبارزان مسلح عليه اين رژيم ها را در يک رديف قرار می دهد. در پاسخ آقای نگهدار که مرا به "درايت" کافی برای هم نظری با خودش دعوت کرده، در اينجا ناگزيرم چند نکته را يادآوری کنم:
١ – نفی هر نوع مبارزه مسلحانه در هر شرايطی همان طور نادرست است که ستايش بی چون و چرا از هر نوع مبارزه مسلحانه. در شرايطی که مردم می توانند خواست های شان را از طريق مبارزات مسالمت آميز پيش ببرند، دست زدن به مبارزه مسلحانه نه فقط کار درستی نيست، بلکه غالباً شرايط مبارزه توده ای را نامساعدتر می سازد. مبارزه مسلحانه بايد آخرين گزينه مبارزه باشد که فقط وقتی می توان به آن روی آورد که همه راه های ديگر بسته شود و بی فايده باشد. کسانی که به بهانه مخالفت با خشونت، با مبارزه مسلحانه در هر شرايطی مخالفت می کنند، آگاهانه يا نا آگاهانه، گاهی به گسترش و نهادی شدن خشونت دامن می زنند. زيرا راه مبارزه مؤثر با خشونت قدرت حاکم را می بندند. گاهی مبارزه مسلحانه با يک نظام زورگو مؤثرترين راه مبارزه با آن است.
٢ – دفاع از مبارزه مسلحانه ضرورتاً به معنای دفاع از کشتن افراد بی گناه نيست، همان طور که دفاع از مبارزه مسالمت آميز را ضرورتاً نبايد با دفاع از مبارزه قانونی يکی گرفت. مبارزه مسلحانه ضرورتاً حتی با ترور فردی نيز يکی نيست. جريان های سياسی بسياری را می شناسيم که تحت شرايطی مبارزه مسلحانه را کارساز می دانسته اند، ولی با ترور فردی مخالف بوده اند. هم چنين مبارزه مسلحانه با منطق "هدف وسيله را توجيه می کند" هم يکی نيست. جنبش های مسلحانه بسياری را می شناسيم که حتی در دشوارترين شرايط نيز از دست زدن به کشتار افراد بی گناه اجتناب کرده اند و گاهی به خاطر پافشاری شان به اين اصل، بهای سنگينی هم پرداخته اند. داوری در باره جنبش ها صرفاً بر مبنای مسلحانه يا مسالمت آميز بودن آنها بسيار گمراه کننده است زيرا خصلت ها و جهت گيری های اجتماعی آنها را ناديده می گيرد. بسياری از جنبش های ارتجاعی مسالمت آميز، بواسطه نقش اجتماعی شان مرگ و فلاکت وسيعی را دامن ميزنند، بی آن که دست به سلاح ببرند. و بسياری از جنبش های پيشرو با دست بردن به اسلحه، مرگ و فلاکت توده ای انسان ها متوقف کرده اند.
٣ – من هم با مجازات اعدام مخالفم، اما گستراندن اين مخالفت به حق انقلاب، که تحت شرايطی فقط يا عمدتاً از طريق مبارزه مسلحانه می تواند معنا پيدا کن ، مهمل ساختن يک خواست برحق است. اين کار به آن می ماند که به نام مخالفت با مجازات اعدام، حق دفاع از خود کسی را که ديگری قصد جان اش را کرده است، انکار کنيم. مبارزه (و از جمله مبارزه مسلحانه) عليه يک رژيم سرکوب گر، بی ترديد، حق دفاع از خود مردمی است که در چنگ آن گرفتار شده اند.
٤ – مخالفت با مبارزه مسلحانه به نام حقوق بشر، تفسيری ارتجاعی از مفهوم حقوق بشر و بی اعتبار کردن آن است. کافی است آقای نگهدار به همين اعلاميه جهانی حقوق بشر نگاهی بيندازد تا دريابد که در مقدمه آن " شورش عليه جباريت و ستم " با صراحت به رسميت شناخته شده است.
٥ – آقای نگهدار که برای توجيه گذشته خودش به هر کاری دست می زند، اين بار نيز از هول حليم توی ديگ افتاده است. او با جنايت قلمداد کردن مبارزه مسلحانه و هم رديف کردن اقدام کنندگان به مبارزه مسلحانه با آمران همه قتل های بدون محاکمه در حکومت جمهوری اسلامی" آشکارا انبوهی از مبارزان شجاع و فداکار راه آزادی را جنايتکار می نامد. به اين ترتيب، از نظر او، انسان های بزرگی مانند هوشی مين و گوارا را بايد جنايت کار بدانيم. شايد نگهدار بگويد آنها کمونيست بودند و از " نگاه امروز من " همه مارکسيست هايی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی را پشت سر نگذاشته و اصول سوسيال دموکراسی را نپذيرفته اند، استبدادگرا هستند. اما نمی دانم او در باره کسانی مانند نلسون ماندلا که حتی ليبرال ها نيز ناگزير شده اند ستايشش کنند، چه خواهد گفت. همه می دانند که ماندلا طراح اصلی مبارزه مسلحانه عليه رژيم آپارتايد و مؤسس بازوی مسلح "کنگره ملی افريقا" بوده و تحت هيچ شرايطی هم حاضر نشده مبارزه مسلحانه عليه رژيم آپارتايد را محکوم کند. آيا نگهدار او را آدمی در حد لاجوردی می بيند؟ آيا از " نگاه امروز او "مبارزانی مانند جزنی و احمدزاده و پويان هم در جرگه جنايتکاران قرار ميگيرند؟ آيا عجيب نيست که نگهدار و هم پالگی هايش در حالی که هنوز از عنوان "فدايی" استفاده ( يا بهتر بگويم ، سوء استفاده ) می کنند، به طور ضمنی بنيان گذاران جنبش فدايی را در رديف جنايتکاران قرار می دهند؟! آيا عجيب نيست که آنها در حالی که هر سال سالگرد حماسه سياهکل را ريا کارانه جشن می گيرند، شهدای سياهکل را افرادی در حد آدم کشان جمهوری اسلامی می دانند؟ آيا کسانی که جنايتکاری مانند فرسيو را ترور کردند، مانند خود او جنايتکار بودند؟! البته شايد نگهدار فقط مبارزه مسلحانه عليه جمهوری اسلامی را در حد جنايت می داند. اگر چنين است، آيا بهتر نيست صريح تر صحبت کند تا ديگران نيز بدانند با چه کسی طرف اند؟
٦ – اين اولين بار نيست که فرخ نگهدار و دوستانش چنين سؤالی را از امثال من می کنند. پيشترها نيز آنها همين سؤال را از ما کرده بودند، البته با لحنی ديگر و با هشدارهايی که چيزی از هشدارهای رهبران جمهوری اسلامی کم نداشت. در شماره ١٢٨ نشريه " کار" (اول مهر ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان " به گروههای چپ رو "به" گروههايی چون اقليت و راه کارگر و ضمايم آن "، آنها چنين هشدار می دهند:
"اين گروهها در اساسی ترين مسأله يعنی در برخورد با حاکميت جمهوری اسلامی ايران و خط رهبری آن يعنی خط امام با رهبران مجاهدين توافق کامل دارند و اين حکومت را يک حکومت ضد انقلابی و ضد خلقی وانمود می کنند و همنوا با امريکا در راه سرنگونی آن تلاش می کنند. گرچه همگی و همراه با مجاهدين دانسته و ندانسته به امپرياليسم امريکا خدمت می کنند، با اين همه بين رهبران مجاهدين و اين گروههای چپ رو، امروز دو اختلاف بسيار مهم شکل گرفته است:
اولاً – رهبران مجاهدين از ٢٨ خرداد ١٣٦٠ برای سرنگونی جمهوری اسلامی "مشی مسلحانه" را عليه جمهوری اسلامی پذيرفته ، به کار بسته و آن را " شکل اساسی و محوری" فعاليت خود قرار داده اند، حال آن که ساير گروههای چپ رو اساس فعاليت خود را در اين مرحله "مشی سياسی" قرار داده اند و تروريسم را به مثابه يک خط مشی قبول ندارند. آنها شرکت خود در عمليات تروريستی را تأئيد نکرده اند.
ثانياً – رهبران مجاهدين در فعاليت عليه جمهوری اسلامی اتحاد با ليبرال ها و همکاری با ضد انقلابيون را می پذيرند و عملاً خواهان آنند که "به اشکال مقتضی" حمايت همه دشمنان جمهوری اسلامی از جبهه متحدی که به رهبری رجوی و بنی صدر تشکيل شده تأمين گردد. ساير چپ رو ها با اين مخالفند. آنها بنی صدری ها، نهضت آزادی ها ، جبهه ملی چی ها، رنجبری ها و باندهای سلطنت طلب را تأئيد نمی کنند و مايلند مجاهدين خرج خود را از ليبرال ها و سلطنت طلبان جدا کنند و فقط با ايشان ( چپ روها ) اتحاد کنند...اگر چنانچه رهبران، کادرها، اعضاء و هواداران اين گروهها در قبال اثراتی که تصميم شان در سرنوشت هزاران جوانی که به گمراه می روند، در خود ذره ای احساس مسؤوليت کنند، اگر آنها نخواهند به همان سرنوشت غم انگيزی که رجوی ها بدان دچار شدند ، گرفتار آيند... می بايد علی رغم تمام فرصت های گرانقدری که از دست داه اند:
•بايد هر چه سريع تر نظر صريح و آشکار خود را نسبت به اتحاد بنی صدر- رجوی و حمايت آشکار امپرياليسم امريکا از اين بلوک بندی را اعلام کنند و برای مردم توضيح دهند که آيا آنها هم در اين به اصطلاح " شورای مقاومت ملی " شرکت دارند يا نه؟...
•بايد هرچه سريع تر نظر صريح و آشکار خود را نسبت به مشی مسلحانه و عمليات جنايتکارانه و ديوانه وار مجاهدين اعلام کنند و برای مردم ايران وسيعاً توضيح دهند که آيا آنها هم در اين به اصطلاح " جنگ! انقلابی! " شرکت دارند يا نه؟
رهبران خائن مجاهدين قطعاً اين موضع گيری را " سازش با ارتجاع!" خواهند ناميد و آن را "ناشی از ترس" اعلام خواهند کرد. ولی بدانيد ابهام در مشی شما که معلوم نيست بالاخره "نظامی" است يا " سياسی" چه ضربات سنگينی متوجه نيروهای بی گناهی خواهد ساخت که ساده دلانه سرنوشت خود را به دست شما سپرده اند. آيا شما با اين دو دلی و ترديد در اعلام مشی تان در کمال بی مسؤوليتی سرنوشت صدها جوانی را که خود را به شما سپرده اند ، به بازی نمی گيريد؟ آيا با اين بی مسؤوليتی وحشتناک در برابر سرنوشت اعضاء و هواداران راه را باز نگذاشته ايد که به انواع و اقسام اتهامات طرفدارانتان به جوخه های اعدام سپرده شوند؟ ... به اين فکر کودکانه تن ندهيد که گويا ضرباتی که می خوريد ناشی از اشتباهات تکنيکی و عدم رعايت مسائل امنيتی است، ابهام در مواضع شما نسبت به تروريسم است که اين بلا را بر سر شما آورده است."
همان طور که می بينيد، سؤال امروزی آقای نگهدار از " علی اکبر عزيز " در ادامه سؤالی است که ٢٥ سال پيش با چنين لحن فاتحانه ای از ما می کردند. آنها به خوبی می دانستند که ما با عمليات مسلحانه مجاهدين مخالفيم و آن را برای جنبش مترقی ايران در آن شرايط بسيار زيانبار می دانيم ، اما اصرار داشتند که بالاخره معلوم نيست خط مشی شما نظامی است يا سياسي؟ همان طور که می بينيد آنها ما را در خور آن سرکوب ها و کشتارها می ديدند ، زيرا معتقد بودند که خط مشی ما ماهيتاً با مجاهدين فرقی ندارد و ما هم مخالف موجوديت جمهوری اسلامی هستيم. آنها می دانستند که ما مخالف امپرياليسم هستيم اما اصرار داشتند که " دانسته و ندانسته به امپرياليسم امريکا خدمت "می کنيم.
٣ – ارزيابی امروزی آقای نگهدار از کارهای ديروزشان
گذشته کسی ضرورتاً امروز او را نشان نمی دهد. اما داوری امروزی کسی در باره گذشته خودش، ناگزير برچهره امروزی او روشنايی می اندازد. از اين رو بخش سوم نوشته آقای نگهدار، بيش از گذشته، نمايی از چهره امروزی او را به نمايش می گذارد و برداشت من از مسؤوليت گريزی او را با روشنی بيشتری اثبات می کند.
در اين بخش نگهدار کوشيده است از طريق مقايسه خط مشی اکثريت با جريان های ديگر و فعال کردن تعصبات فرقه ای اکثريتی ها و طبعاً ديگران، نکته مرکزی مورد بحث را به حاشيه براند. اما من اين نکته را مهم تر از آن می دانم که در سطح تعصبات فرقه ای قابل طرح و قابل درک باشد. به همين دليل به جای دفاع از مارکسيسم و آرمان بزرگ سوسياليسم (که مسلماً نيازی به دفاع من هم ندارد) يا کارنامه سازمان خودم، سعی می کنم هم چنان روی نکته اصلی بحث متمرکز بشوم.
آ – فرخ نگهدار بعد از شمردن خطوط اصلی خط مشی سياسی و تشکيلاتی اکثريت در آن سال ها می گويد:
" حتی با قالب های فکری امروزينم، من، فرخ نگهدار، معتقدم جهات منفی (چنانچه شمردم) در خط مشی سياسی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)، نسبت به ساير نيروها، بسيار محدودتر و عناصر مثبت در آن خط مشی (چنانکه شمردم) بسيار گسترده تر بوده است. "
فراموش نکنيم که آقای نگهدار در باره سال های سرنوشت سازی صحبت می کند که هيولای ولايت فقيه که از بطن انقلاب برآمده بود، با سرکوب همه آزادی های عملاً به دست آمده در جريان انقلاب، خود را تثبيت ميکرد. به نظر من، بدون توجه به اين حقيقت نمی توانيم معيار قابل اتکايی برای ارزيابی کارنامه نيروهای سياسی فعال در آن دوره داشته باشيم. اکثريت از آن نيروهايی بود که نه تنها در مقابل شکل گيری ولايت فقيه ايستادگی نکرد، بلکه به روند تثبيت آن کمک کرد. حتی خود نگهدار نيز اکنون می پذيرد که
" طبق برنامه سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) مصوب پلنوم خرداد 61، هدف خط مشی سياسی سازمان "شکوفايی جمهوری اسلامی ايران در مسير استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی" قرار داده شده است ".
بسيار خوب، اگر چنين است؛ واگر درست است که سيستم ولايت فقيه در بيش از يک ربع قرن گذشته عامل بی واسطه غالب بی حقی ها و بدبختی ها و عقب ماندگی های مردم اين کشور بوده است؛ پس آيا می شود کارنامه اکثريت را مثبت تر از همه آن نيروهايی دانست که به درجات مختلف و با شيوه های مختلف با قدرت گيری روحانيت مخالفت کردند؟ پاسخ قطعاً منفی است. مگر اين که بود و نبود دموکراسی در اين دوره را چندان مهم به حساب نياوريم. البته آقای نگهدار که اکنون می کوشد خود را يک ليبرال دو آتشه جا بزند، نمی تواند از چنين تزی طرفداری کند. پس نگهدار برای توجيه حقانيت خط مشی آن روزشان تنها يک راه در پيش رو دارد و آن تز ناممکن بودن مخالفت با ولايت فقيه در آن شرايط است:
" اين فکر که ما، و نيز کل سکولارها، می توانستيم در سال های پس از انقلاب در وسط صحنه فعال باشيم، با "خط امام" رقابت، يا در برابر آن ايستادگی کنيم، اما دچار سرکوب نشويم تصوری غير واقعی بود. تحليلی که "ايستادگی" در برابر استقرار جمهوری اسلامی را ممکن می ديد اگر جنون آميز ارزيابی نشود حداقل غيرمسوولانه بوده است. اين ارزيابی غلط بود که سکولارها آن قدر نيرو داشتند که جلوی استقرار جمهوری اسلامی را بگيرند. ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد و اين بشدت به زيان دموکراسی و به زيان سکولارها تمام می شد و شد. "
جملاتی که مورد تاکيد قرار داده ام نشان می دهد که فرخ نگهدار همه جريان هايی را که با شکل گيری ولايت فقيه مخالفت کردند، به بی مسؤوليتی در حد جنون متهم می کند! توجه داشته باشيد که در اين جا ديگر صحبت از مبارزه مسلحانه مجاهدين و ديگران در ميان نيست، بلکه هر نوع مخالفت يا حتی رقابت با روحانيت حاکم، به عنوان اشتباهی در حد جنون ، تقبيح می شود. برای روشن شدن مسأله ، بگذاريد يک لحظه فرض کنيم که حق با آقای نگهدار است. اما آيا از اين فرض می توان حقانيت حمايت از ولايت فقيه يا (به قول خود نگهدار) " شکوفايی جمهوری اسلامی " را نتيجه گرفت؟ پاسخ اين سؤال نيز قطعاً منفی است. زيرا عدم ايستادگی در برابر يک نيرو يک چيز است و همراه شدن با آن چيزی کاملاً متفاوت. مسأله اين است که نگهدار و هم پالگی هايش ، تنها به عدم ايستادگی در مقابل ولايت فقيه اکتفاء نکردند، بلکه با آن همراه شدند و تثبيت آن را تثبيت انقلاب و تحکيم دست آوردهای انقلاب قلمداد کردند. حقيقت اين است که برای نگهدار و امثال او پرنسيپ سياسی و اخلاقی بی معناست. برای آنها "سياست" نيز از منطق " بيزنس" تبعيت می کند و بنابراين آنها در "سياست " نيز هرگونه تعهد و تعصب به هر اصل اخلاقی و انسانی را نشانه پخمگی و باعث عقب ماندگی می دانند. آيا بهمين دليل نيست که آقای نگهدار، حتی "با قالب های فکری امروزين" اش هنگام ارزيابی از کارهای آن دوره شان ، به طور ضمنی از منطق آن گفته معروف قديمی تبعيت می کند که هر جا "طاعت از دست نيايد گنهی بايد کرد"؟! آيا تلاش برای "شکوفايی جمهوری اسلامی" تبعيت از همين منطق نيست؟ آقای نگهدار با همين "قالب های فکری امروزين" اش ، عملاً دارد نوعی "سياست" را تبليغ می کند که جوهر آن را به زبان آدمی فهم چنين می توان بيان کرد: اگر در مقابل قلدر زورگويی نمی توانی بيايستی ، دست اش را ببوس!!
اما ادعای نگهدار در باره عدم امکان هر نوع ايستادگی در برابر شکل گيری ولايت فقيه مطلقاً نادرست و تسليم طلبانه است. گرچه روحانيت از طريق انقلاب به قدرت رسيد و در سال های اوليه از نفوذ توده ای بسيار گسترده ای برخوردار بود، اما همه می دانيم که مخالفت با آن نيز از همان اوايل دامنه ای واقعاً توده ای داشت. لايه هايی از مردم از همان آغاز با تهاجم دولت جديد عليه زندگی عرفی به مخالفت برخاستند. هم چنين بخش های آگاه تر توده عظيم کارگران و زحمتکشان تقريباً از فردای قيام بهمن، در مقابله آشکار با مواضع ارتجاعی روحانيت در قبال مسائل حياتی اقتصادی و طبقاتی بودند. و اين مقابله در ميان مليت های زير ستم غالباً به شکل شورش های توده ای در می آمد. تقريباً از نيمه دوم سال ٥٨ مخالفت با مواضع ارتجاعی روحانيت در ميان دانشجويان دانشگاه ها و دانش آموزان کلاس های بالای بسياری از دبيرستان های (حداقل) شهرهای بزرگ، چنان ابعادی پيدا کرده بود که در اوايل سال ٥٩ روحانيت را به بستن دانشگاه ها و تصفيه گسترده در ميان معلمان و دانش آموزان دبيرستان ها ناگزير ساخت. مخالفت با حاکميت روحانيت صرفاً به بخش های غير مذهبی و کمتر مذهبی مردم محدود نمی شد. از همان اوايل بخش مهمی از لايه های مذهبی و حتی بخش قابل توجهی از روحانيت به مخالفت با ولايت فقيه برخاسته بودند. خلاصه، درست از روزهای انقلاب، توده پر وزنی از مردم کشور نگران قدرت گيری روحانيت بودند و به شکل های مختلف با آن مخالفت می کردند.
اينها اکثريت جمعيت را تشکيل نمی دادند، ولی اقليت مسلماً نيرومندی بودند. و در صورت وجود رهبری سياسی درست و سازماندهی سنجيده، می توانستند به سرعت نيرومندتر شوند. سازمان فدائيان خلق که در اولين (ونيز شايد دومين ) سال انقلاب، بزرگ ترين سازمان چپ و حتی اپوزيسيون کشور محسوب می شد، می توانست در شکل دادن به يک استراتژی مناسب برای مخالفان مترقی جمهوری اسلامی نقش تعيين کننده ای داشته باشد. متأسفانه افتادن رهبری اين سازمان به دست امثال فرخ نگهدار چنين امکانی را سوزاند و بزرگ ترين سازمان اپوزيسيون به بزرگ ترين نقطه ضعف آن تبديل شد. در واقع چرخيدن بخش بزرگ سازمان فدائيان خلق (يعنی اکثريت) از مخالفت با جمهوری اسلامی به حمايت از آن، در کنار چرخيدن مجاهدين خلق از مبارزه سياسی به مبارزه مسلحانه و اشغال سفارت امريکا و حمله صدام حسين به ايران چهار عامل فاجعه باری بودند که در تحکيم قدرت روحانيت و استقرار ولايت فقيه نقش بسيار مهم و (حتی می توان گفت) تعيين کننده داشتند.
ادعای نگهدار اين است که ايستادگی در مقابل استقرار جمهوری اسلامی نه تنها بی فايده بود بلکه روند استقرار را خونين می کرد. به عبارت ديگر، او می گويد برای جلوگيری از خونين شدن روند استقرار جمهوری اسلامی می بايست از هر نوع ايستادگی در مقابل آن اجتناب می کرديم. اين ادعا نيز نادرست است. ترديدی نيست که روحانيت از اولين روزهای انقلاب سرکوب مخالفان را آغاز کرده بود و اين سرکوب ها خيلی جاها به صورت خونين در می آمد. به عبارت ديگر ، سرکوب گری روحانيت بيش از آن که واکنشی در مقابل اين يا آن سازمان سياسی باشد، از ماهيت سياسی آن و از شرايط مشخص آن روزها بر می خاست. فراموش نکنيم که روحانيت در جريان يک انقلاب توده ای عليه ديکتاتوری شاهنشاهی قدرت گرفته بود و با برنامه ای که داشت، بدون خفه کردن انقلاب و مخصوصاً سرکوب توده مخالفانی که درست در بطن انقلاب به ميدان اقدام سياسی مستقل کشيده شده بودند، نمی توانست قدرت خود را کاملاً مستقر سازد. و هم چنين هيچ سازمان اپوزيسيون نمی توانست توده انقلابی مستقل از روحانيت را به گردن گذاشتن بدون مقاومت در مقابل برنامه روحانيت وادارد، و گرنه ماهيت سياسی خود را از دست می داد و به حاشيه رانده می شد. بنابراين ، خود شکل گيری حکومت روحانيت ، آن هم در جريان يک انقلاب توده ای ، بدون سرکوب و حتی حدی از خون ريزی ناممکن بود. اما سرکوب داريم تا سرکوب. مسأله آن روز مخالفان جمهوری اسلامی اين نبود که آيا بدون سرکوب می شود پيش رفت يا نه؛ بلکه اين بود که چگونه می شود اولاً از بی مهار شدن سرکوب و بنابراين، از گسترش و سراسری شدن خون ريزي، و ثانياً از استقرار کامل ديکتاتوری فقاهتی جلوگيری کرد. اين کار فقط از طريق سازماندهی مؤثر و سنجيده مبارزات توده انقلابی مستقل از روحانيت ممکن می شد. در ميدان ماندن اين توده انقلابی بود که می توانست از شکل گيری بی منازع سلطه روحانيت و فرود آمدن تاريکی کامل جلوگيری کند. اين توده انقلابی هر قدر بيشتر می توانست در ميدان بماند، مجال بيشتری برای سازمانيابی و گسترش نيروی اش پيدا می کرد. و در صورتی می توانست در ميدان بماند که حد المقدور از توسل به شيوه های خشن مقاومت ، يعنی شيوه هايی که بهانه به دست روحانيت می داد، اجتناب می کرد. اين سؤال پيش می آيد که آيا مقاومت غير مسلحانه در برابر استقرار جمهوری اسلامی در آن شرايط ممکن بود؟ به نظر من ، چنين چيزی نه تنها ممکن، بلکه هم چنين کارسازتر بود.
متأسفانه توسل به عمليات مسلحانه از طرف سازمان مجاهدين خلق، اين امکان را از بين برد و بهانه به دست روحانيت حاکم داد که سرکوب را سراسری و خونين تر سازد. مهم ترين دليل نادرستی ادعای فرخ نگهدار اين است که ايستادگی در برابر قدرت گيری روحانيت را تنها در شکل ايستادگی مسلحانه تصوير می کند. در واقع، او برای توجيه حمايت خودشان از جمهوری اسلامی ، به طور ضمنی ، پيش فرض اصلی ارزيابی مجاهدين از شرايط آن روز را می پذيرد و در سطحی از تحليل با آنها به ائتلاف منفی دست می زند!
ب – روايت فرخ نگهدار از سياست های اکثريت در آن سال ها با پيچ و تاب هايی همراه است که نکات اصلی مورد بحث را در ابهام نگهميدارد. او می گويد "ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد و اين بشدت به زيان دموکراسی و به زيان سکولارها تمام می شد و شد. "
بايد يادآوری کنم که او در نوشته قبلی اش نظر متفاوتی را مطرح کرده بود:
" اختلاف ارزيابی جريان اکثريت با راه کارگر و مجاهدين - برخلاف اختلاف با توده ای ها - اين نبود که جمهوری اسلامی ما را سرکوب می کند يا نمی کند. ما هر سه می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند. حزب می گفت هجوم حکومت به گروه ها بستگی به سياست آنها دارد. و سياست حزب طوری است که حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند. در مقابل ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما. سياست ما فقط می تواند سرکوب ما را تعديل کند يا حد اکثر آن را برای مدتی به تعويق اندازد. اما به هيچ وجه آن را منتفی نمی کند... بحث ما اين بود که هرچه قدر دير تر ما را بزنند زور ضربه کمتر خواهد شد و ما بايد از اين شرايط برای تماس هرچه بيشتر با مردم و سازمان دهی نيروهای خود بهره گيريم."
می بينيد که او به فاصله چند ماه، در دو نوشته اش در جواب من، دو روايت متفاوت از ارزيابی آن روز سازمان شان ارائه می دهد. در نوشته اول می گويد " ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما". اما در نوشته دوم ميگويد "ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد". مسلم است که اين هر دو روايت نمی تواند درست باشد. مگر اين که فرض کنيم اکثريت در دو دوره متفاوت دو ارزيابی متفاوت از جمهوری اسلامی داشته است. براين مبنا می شود فرض کرد که رهبران اکثريت قبل از گرويدن کامل به خط حزب توده، هنوز جمهوری اسلامی را نظام سرکوب گری می ديده اند که هر جريان دگرانديش را دير يا زود سرکوب خواهد کرد. اما بعداز تبديل شدن به دنبالچه حزب توده به اين نتيجه رسيدند که بايد در راه " شکوفايی " همين نظام تلاش کنند.
در هر حال، مهم تر از چگونگی نظر آنها در گذشته، نظر کنونی نگهدار است که آشکارا از خط دوم، يعنی از برنامه "شکوفايی" جمهوری اسلامي، دفاع می کند. مسأله او فقط اين نيست که ايستادگی در مقابل ولايت فقيه روند استقرار را خونين می کرد، او می گويد اين ايستادگی " به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد". يعنی ايستادگی نمی توانست مشروعيت دموکراتيک داشته باشد! حالا او می گويد می شد " روند استقرار" خونين نباشد. در حالی که در نوشته قبلی اش گفته است " ما ... می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند". معنای اين حرف اين است که ما می فهميديم که خواه در مقابل آنها بيايستيم يا نه ، ما را خواهند زد. زيرا
" می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما". اگر استباط من از نوشته های آقای نگهدار درست باشد ؛ و اگر او را آدم سياسی با تجربه ای بدانيم که حرف اش را آگاهانه و سنجيده بيان می کند ؛ چند نکته را می توانيم نتيجه بگيريم:
١– رهبران اکثريت در اوايل ( يعنی قبل از گرويدن به خط حزب توده ) معتقد بودند که جمهوری اسلامی حتماً جريان های دگرانديش را صرف نظر از سياست آنها، سرکوب خواهد کرد. بنابراين آنها سعی ميکردند تا حد ممکن اين سرکوب را عقب بيندازند و از شدت آن بکاهند و اين کار را تنها از طريق گسترش ارتباط با مردم و گسترش نيروهای شان و سازمان دهی آنها برای مقابله با چنان سرکوب محتومی ممکن می ديدند.
٢ – اگر رهبران اکثريت اين ارزيابی را از جمهوری اسلامی و چشم انداز استقرار آن داشتند و تا زمانی که براين ارزيابی بودند ، می توانستند از ترس سرکوب و برای حفظ جان نيروهای شان سياستی سازش کارانه در مقابل رژيم در پيش بگيرند ، ولی قاعدتاً نمی بايست هدف برنامه ای خود را " شکوفايی " چنين رژيمی قرار بدهند. زيرا اين " شکوفايی" بر روی جنازه های خود آنها می توانست صورت بگيرد.
٣ – از زمانی که رهبران اکثريت به خط حزب توده گرويدند و نه فقط " سياست " بلکه " ماهيت" خود را نيز عوض کردند ، يعنی هدف برنامه شان را " شکوفايی " جمهوری اسلامی قرار دادند ، اميدوار بودند که ديگر رژيم آنها را سرکوب نمی کند ، زيرا نظر حزب توده ( به روايت نگهدار ) اين بود که "حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند".
٤ – فرخ نگهدار با غيرمسؤولانه خواندن خط مشی همه نيروهای مخالف جمهوری اسلامی در آن دوره ، حتی امروز هم از خط دوم يعنی از برنامه " شکوفايی " جمهوری اسلامی دفاع می کند و آن را در مجموع مثبت تر از خط مشی نيروهای ديگر اپوزيسيون می داند. در اينجا او فقط از مجاهدين خلق صحبت نمی کند، بلکه خط مشی همه نيروهای اپوزيسيون را در نظر دارد. معنای حرف او اين است که اگر ديگر نيروهای اپوزيسيون خط مشی مشابه اکثريت را در پيش می گرفتند ، می شد از خونين شدن استقرار جمهوری اسلامی جلوگيری کرد.
٥ – از آنجا که می دانيم حتی اکثريت نيز، علی رغم برنامه " شکوفايی " جمهوری اسلامی از سرکوب معاف نماند و مخصوصاً در کشتار عام زندانيان سياسی در تابستان سال ٦٧ عده زيادی از فعالان آن به چوبه های دار سپرده شدند، پس ترديدی نمی توان داشت که خط دوم ، يعنی خط "شکوفايی" جمهوری اسلامی و حمايت فعال از آن ، خط فاجعه باری بود که حتی نيروهای مدافع اش را نيز به قربانگاه فرستاد. اما اکنون انکار اين حقيقت از طرف آقای نگهدار چند دليل می تواند داشته باشد: يا فرخ نگهدار ( که يکی از تدوين کنندگان اصلی آن خط در سازمان اکثريت بود) از عواقب مصيبت بار مسؤوليت خودش می گريزد؛ يا می کوشد همه ( و تأکيد می کنم، همه ) مخالفان جمهوری اسلامی را نيز در زمينه سازی جنايات آن سهيم قلمداد کند ؛ و يا پاسخ به نوشته مرا نيز فرصتی برای چشمک زدن به جمهوری اسلامی (و مخصوصاً، اصلاح طلبان حکومتی ) می بيند. به اين نکته آخری بعداً دوباره باز خواهم گشت.
پ – فرخ نگهدار بعد از تأکيد بر برتری خط اکثريت بر همه سازمان های ديگر اپوزيسيون ، به مقايسه آن با خط طيف های سياسی مختلف می پردازد و در مقايسه آن با خط سازمان مجاهدين خلق در آن دوره ، چنين می گويد:
" من مشی سازمان مجاهدين خلق ايران را فاجعه بار، جنايت آلود و موجب بزرگ ترين ضربات به روند تحول سياسی جامعه و به منافع ملی کشور می شناسم. من بر شناخت خود از ماهيت خط مشی سازمان مجاهدين و نقش فاجعه بار رهبری آن سازمان ايستاده ام و طی اين سال ها هرچه پيش تر رفته ايم بيشتر پی برده ام که شناختم از ماهيت آن رهبری و مواضعم در مقابله با آنان تا چه حد واقع بينانه بوده است."
به نظر من آقای نگهدار به مقايسه خط خودشان با خط سازمان مجاهدين خلق در آن دوره علاقه ويژه ای دارد. با ذهنيتی که او دارد، اين علاقه قابل فهم است. او فکر می کند با دست گذاشتن روی نتايج مصيبت بار عمليات مسلحانه مجاهدين ، خط فاجعه بار خودشان تا حدی قابل توجيه خواهد شد. تصادفی نيست که از من می پرسد آيا " بعد از 25 سال اين درايت را يافته " ام که نادرستی عمليات مجاهدين را قبول بکنم. اما من فکر می کنم اين مقايسه نيز طفره رفتن از پذيرش حقيقت است. اولاً حتی اگر نظر نگهدار را در باره خط مجاهدين خلق در آن دوره کاملاً بپذيريم، باز هم جای اين سؤال باقی می ماند که آيا يک جنايت می تواند جنايت ديگری را توجيه کند؟
فرض بکنيم که خشونت را اول مجاهدين شروع کردند ، آيا آن جناياتی که رژيم به بهانه مقابله با اقدامات آنها راه انداخت ، با آنها قابل مقايسه بود؟ در باره کشتار آنهايی که اصلاً به عمليات مسلحانه دست نزدند، مثلاً سازمان پيکار ( که در ادبيات آن دوره شما هميشه " پيکار آمريکايی " ناميده می شود ) چه می گوئيد؟ مسأله اين است که شما از آن جنايت ها حمايت کرده ايد و برای جنايتکاران هورا کشيده ايد و رسماً خبر چينی کرده ايد. اما همان طور که قبلاً گفتم، خشونت ها با عمليات مجاهدين شروع نشد، بلکه از اولين روز موجوديت جمهوری اسلامی آغاز شده بود، و عليه همه هم آغاز شده بود، ولی البته با شروع عمليات مجاهدين، روحانيت بهانه ای به دست آورد که قلع و قمع همه مخالفان و حتی منتقدان سياسی و نظری اش را به خشن ترين شکل ممکن سراسری کند. ثانياً خط سازمان مجاهدين خلق تا حدود زيادی محصول خيانت رهبران اکثريت به هدف های جنبش فدائيان خلق و نيروهای اجتماعی مترقی کشور بود. غلبه خط سازش در سازمان فدائيان خلق ، برآمدن "سازمان اکثريت " از بطن آن و چرخيدن آن به صفوف حاميان روحانيت ، در نيرومندتر شدن سازمان مجاهدين خلق نقش بسيار مهمی داشت. فراموش نبايد کرد که از روزهای انقلاب تا اشغال سفارت آمريکا ، مهم ترين سازمان سياسی که غالب نيروهای اجتماعی مترقی مخالف با سلطه روحانيت به آن چشم دوخته بودند، سازمان فدائيان خلق بود. قدرت گيری روحانيت کاتاليزوری بود که لايه های پيشرو کارگران و زحمتکشان و بخش اعظم لايه های اجتماعی مخالف تاريک انديشی مذهبی را با فشاری بسيار نيرومند به هم نزديک می کرد. سازمانی که می توانست اين نيروها را در مقابل قدرت روحانيت متحد کند ، ناگزير می بايست يک سازمان مدافع سکولايسم و در عين حال چپ متعهد به کارگران و زحمتکشان باشد. در آن روزها فقط سازمان فدائيان خلق با توجه به پايه حمايتی گسترده اش از چنين ظرفيتی برخوردار بود.امثال نگهدار ها بودند که چنين ظرفيتی را سوزاندند. با خالی شدن ميدان از سازمان فدائيان، بخش بزرگی از نيروهای سکولار در پی متحد سياسی و پناهگاهی برای خود برآمدند و از سر ناگزيری به نيرويی اميد بستند که خود يک نيروی غير سکولار بود. به اين ترتيب زمينه ای که برای ائتلاف مترقی بخش های آگاه طبقات زحمتکش ، اکثريت لايه های سکولار و بخش بزرگی از مليت های محروم به وجود آمده بود ، از بين رفت. و مجاهدين خلق که تا مرگ طالقانی عملاً در مخالفت جدی با روحانيت حاکم نبودند ، با استفاده از خلاء به وجود آمده، به سرعت به مهم ترين نيروی سياسی اپوزيسيون تبديل شدند. بنابراين بهتر است، نگهدار و امثال او، هنگام لعن و نفرين به مجاهدين خلق، سهم خود را در ميدان دار شدن آنها به ياد بياورند.
گذشته از اينها، حملات تند و تيز فرخ نگهدار به مجاهدين را نبايد خيلی جدی گرفت. او که حالا می گويد "من بر شناخت خود از ماهيت خط مشی سازمان مجاهدين و نقش فاجعه بار رهبری آن سازمان ايستاده ام "، تاکنون چند بار موضع اش را در باره مجاهدين عوض کرده است. مثلاً درست هنگامی که مجاهدين بعد از ناتوانی در ادامه عمليات مسلحانه بزرگ عليه ارکان جمهوری اسلامي، به تاکتيک به اصطلاح " قطع سرانگشتان رژيم "، يعنی کشتن افراد عادی حزب اللهی در کوچه و بازار روی آورده بودند ( تاکتيکی که امروز آقای نگهدار آن را غير انسانی می نامد و از من می خواهد آن را محکوم کنم) رهبری اکثريت مدام تملق سازمان مجاهدين را می گفت و از آنها دعوت به اتحاد عمل و تشکيل جبهه متحد ميکرد. و در اين راه تا آنجا پيش می رفت که حتی اختلاف در باره عمليات مسلحانه را هم قابل مذاکره می ديد. سرمقاله شماره ١٠ نشريه کار (ارگان کميته مرکزی اکثريت، دور دوم، آذر ١٣٦٣ ) در توضيح طرح " جبهه متحد خلق " که در پلنوم کميته مرکزی تصويب شده، در اين باره چنين می گويد:
" در بند ٥ قطعنامه فوق، پلنوم، سازمان مجاهدين خلق ايران را به همکاری و اشتراک مساعی برای پيشبرد مبارزات خلق ايران در راه دموکراسی و به خاطر تأمين عدالت اجتماعی دعوت می کند. در آنجا تصريح شده است که مبارزه دو سازمان در استقرار صلح و عليه اختناق و ارتجاع حاکم برکشور امکان همکاری دو سازمان را فراهم آورده است ... ما پايان دادن به ارتجاع را جهت اصلی مبارزه سازمان اعلام می کنيم . در عين حال از جامد کردن شيوه مبارزه در راه تدارک نيرو، که وطيفه کنونی جنبش است، پرهيز می کنيم و متناسب با سطح مبارزه توده ها کاربست همه اشکال مؤثر مبارزه را ضروری می دانيم."
می بينيد که آقای نگهدار برخلاف ادعای امروزی اش، حاضر بوده حتی با تاکتيک " قطع سرانگشتان رژيم " نيز کنار بيايد. او و هم پالگی هايش وقتی بعد از همه خدماتشان به جمهوری اسلامی از طرف آن رانده شدند، به ائتلاف با مجاهدين اميد بستند ، اما مشکل اين بود که مجاهدين نيز آنها را نپذيرفتند و گرنه اينها که قبلاً تلاش کرده بودند خود را مدافع "خط امام خمينی" قلمداد کنند، چه مشکلی می توانستند با رهبری مسعود رجوی داشته باشند. همان طور که قبلاً گفتم، برای آدم هايی مانند فرخ نگهدار " سياست " چيزی است مانند "بيزنس". به همين دليل، برای او اکنون چشمک زدن به جمهوری اسلامی با صرفه تر است از مجاهدين. اما اگر فردا اوضاع بچرخ، او می تواند در همراهی با مجاهدين در خدمت "دموکراسی" آمريکايی در آيد.
ت – فرخ نگهدار نه تنها کارنامه اکثريت را در مقايسه با سازمان های چپ در آن سال ها بسيار مثبت تر می داند، بلکه با لحن آشکارا تحقيرآميزی در باره اين سازمان ها صحبت می کند:
" من تحليل تمام گروه های چپ، به شمول اقليت، راه کارگر، پيکار، رزمندگان و غيره را بشدت ذهنی و برداشت آنان از ظرفيت های موجود در جامعه را کاملا رويايی می شناسم. مشی سياسی آنان در قبال نيروهای تحت هدايت خود بشدت غير مسولانه، فاقد آينده نگری و محکوم به شکست و خسران سنگين بوده است. تحليل اين و اين مشی فعالين سياسی را به گوشت دم توپ تبديل کرد بی آنکه هيچ ميراثی برای آينده برجا گذارد. توهم اين سازمان ها نسبت به ماهيت مفهوم "مردم" يا "خلق" يا "طبقه کارگر" يا نسبت به جايگاه دين در جامعه ايرانی صد بار رمانتيک تر يا توهم آلود تراز درک سازمان اکثريت بوده است... در طول اين 25 سال هميشه گفته ام و نوشته ام که اگر سازمان اکثريت بخواهد گذشته را چراغ راه آينده سازد، عملکرد و تجربه آن دسته از مسوولين گروه های چپ، که خود را در سمت چپ ما قرار می دادند، دست کم برای من تا امروز، نور پرداز راه آينده نبوده اند ".
در باره اين نظر آقای نگهدار فقط به يادآوری چند نکته اکتفاء می کنم:
١ – قبل از هر چيز، بايد بگويم که اين اعتراف نگهدار که از جريان های چپ چيزی نياموخته، واقعاً مايه خوشحالی است. فکرش را بکنيد: اگر آدم با اعتباری مانند نگهدار ادعا می کرد که از فلان جريان چپ چيزی آموخته است، فعالان آن جريان چه خاکی می توانستند به سرشان بريزند. همچنين کاملاً قابل فهم است که او تحليل جريان های چپ را از اوضاع آن روز و " ظرفيت های موجود در جامعه" کاملاً رويايی و به شدت ذهنی بداند. اين اتهامی است که همه جريان های مخالف سوسياليسم و بی اعتقاد به آرمان های انسانی هميشه به طرفداران سوسياليسم می زنند و خواهند زند. جای گله هم ندارد، حق آنهاست و وظيفه شان که چنين بگويند. اگر جز اين بود عجيب بود.
٢ – فرض کنيم که حق با آقای نگهدار است و تصور جريان های چپ از اوضاع آن روز جامعه ايران کاملاً رويايی و آشفته بوده، اما اگر معيار کليدی برای ارزيابی از کارنامه جريان های مختلف فعال در آن سال ها را رابطه آنها با هيولای نوظهور ولايت فقيه بدانيم، بايد قبول کنيم که اين جريان هايی که فرخ نگهدار به آنها اشاره می کند و گيج و گول شان تصوير ميکند، لااقل در دو حوزه بسيار حياتي، خودشان را به سطح سازمان اکثريت تنزل ندادند. اولاً آنقدر گيج و گول نبودند که ماهيت ارتجاعی و آدمخوارانه ولايت فقيه را درنيابند. ثانياً آنقدر آرمان باخته و بی مسلک نبودند که در خدمت ولايت فقيه درآيند. همين دو تفاوت، علی رغم همه ضعف های داشته و نداشته شان، آنها را در تاريخ آن سال های سرنوشت ساز در صفی قرار می داد که امثال نگهدار ها در مقابل اش قرار داشتند. آنها در صف پيکارهای مردم ايران برای آزادی و برابری بودند و امثال نگهدار در صف مدافعان سرکوب آزادی و برابری. و فکر می کنم اين فرق بزرگ تر از آن است که بشود کارنامه آنها را در آن سال ها با کارنامه اکثريت اصلاً قابل مقايسه دانست.
٣ – حرف آقای نگهدار در باره بی مسؤوليتی اين سازمان ها "در قبال نيروهای تحت هدايت شان" نيز کاملاً قابل فهم است. زيرا همان طور که قبلاً اشاره کرده ام، او ميگويد " تحليلی که ايستادگی در برابر استقرار جمهوری اسلامی را ممکن می ديد اگر جنون آميز ارزيابی نشود حداقل غيرمسوولانه بوده است ". و مدعی است راه حلی طلايی برای جلوگيری از فاجعه داشته که متأسفانه از طرف رهبران مسؤوليت نشناس نزديک به جنون سازمان های اپوزيسيون ناديده گرفته شده، و آن راه حل اين بوده:
"سازمان های سياسی غير ديني، قطع نظر از اين که مشی دموکراسی خواهانه داشتند يا ضد امريکايی يا هر چيز ديگري، اگر می خواستند زير چرخ های سنگين انقلاب توده ای له نشوند، می بايست در سمت سياست "صبر و انتظار" گام به گام پس می کشيدند و سطح عمومی فعاليت خود را متدرجا کاهش و فرصت می دادند تا جامعه آن جوشش و شور انقلابی را پشت سر گذارد. "
سخاوتمندانه ترين و مهربانانه ترين پاسخ به اين تدبير طلايی اين است که بگويم: "از کرامات شيخ ما اين است، شيره را خورد و گفت شيرين است "!! به عبارت ديگر، آقای نگهدار می گويد، اگر همه به ولايت فقيه گردن می گذاشتند، کسی کشته نمی شد. با اين تحليل آقای نگهدار ، تقريباً همه پيکارهای بزرگ تاريخی تاکنونی برای آزادی ، برابری و حرمت انسانی را بايد اقداماتی جنون آميز و يا حداقل، غيرمسؤولانه بدانيم. چون اکثريت قاطع آنها، حتی آنهايی که کاملاً مسالمت جويانه بودند، از طرف قدرت های سرکوب گر به درجات مختلف به خون کشيده شده اند. با اين همه، بدون آن اقدامات " غير مسؤولانه " بسياری از دستآوردهای بزرگ انسانی غير قابل تصور بود.
تحليل آقای نگهدار بر اين پيش فرض استوار است که انقلاب توده ای چيزی نيست جز يک جنون عمومی که هر که را بر سر راهش قرار بگيرد به کام مرگ می فرستد. به همين دليل است که او فقط فعاليت مسالمت آميز، علنی و قانونی را کارساز می داند و در نوشته اش از پشت کردن اکثريت به هرنوع فعاليت مخفی و غيرقانونی به عنوان يک دستآورد بزرگ ياد می کند و همان طور که می بينيد، حتی اين حد از فعاليت قانونی را در شرايط آن روز که هنوز "جوشش و شور انقلابی" توده ای فروکش نکرده بود ، تحريک آميز و خطرناک می داند. برمبنای اين تحليل، قاعدتاً او حالا هم بايد مخالف هر نوع مبارزه مخفی و غيرقانونی عليه جمهوری اسلامی باشد و حتی فراتر از آن، هر نوع شورش توده ای بزرگ عليه رژيم را از ترس اين که مبادا به يک انقلاب توده ای بيانجامد، اقدامی خطرناک و جنون آميز بداند. بزرگ ترين ضعف اين نوع تحليل های گريزان از انقلاب (يا صريح تر بگويم ، ضد انقلاب) اين است که علت انقلابات سياسی را ناديده می گيرند. برخلاف پيش فرض آنها، انقلاب را انقلابی ها به وجود نمی آورند، انقلاب تا حدود زيادی مستقل از اراده افراد و احزاب سياسی شکل می گيرد و معمولاً قدرت های سرکوب گر ، نخواسته و ندانسته ، بيش از انقلابی ها در شکل گيری انقلابات نقش ايفاء می کنند. بنابراين ، کسانی که انقلابات و انقلابی ها را منشاء خشونت معرفی می کنند، اگر مستقيماً و آگاهانه در خدمت قدرت های سرکوبگر نباشند ، تاريخ هزاران ساله تازيانه و شمشير خون چکان آنها را توجيه و ستايش می کنند.
البته اين توصيه آقای نگهدار که سازمان های سياسی مخالف ولايت فقيه برای جلوگيری از خون ريزی می بايست حتی تا حد انحلال تشکيلاتی خود را عقب می کشيدند، گرچه نظر بسيار چندش آور و خطرناکی است ، اما در هر حال يک نظر است ، نه حمايت مستقيم از سرکوب. بالاخره نمی شود انتظار داشت که همه در مقابل سرکوب بيايستند يا ايستادگی در مقابل آن را تأييد کنند. و کاش فرخ نگهدار و هم پالگی هايش نيز در همين حد گردن گذاشتن به ولايت فقيه متوقف می شدند. اما مسأله اين است که آنها به پشتيبانی از ولايت فقيه برخاستند و اين کار را هم به نام دفاع از " انقلاب خونبار مردم ايران " انجام دادند. مسأله اين است که نگهدار امروز درست همان هايی را که ديروز " ضدانقلاب " و " امريکايی " می ناميد، به بی مسؤوليتی در حد جنون در قبال نيروهای تحت هدايت شان متهم می کند. من مدعی نيستم که مسؤوليت شناسی اين سازمان ها در قبال نيروهای تحت هدايت شان در آن سال های هولناک ايده آل و بی اشکال بود، اما تأکيد می کنم که نگهدار و امثال او در حمايت از کشتار آن نيروها مسؤوليتی داشته اند که اکنون او می کوشد آن را بپوشاند. مثلاً سازمان پيکار را در نظر بگيريد که امروز ديگر وجود ندارد، زيرا تقريباً همه کادرهای اصلی اش توسط جمهوری اسلامی قتل عام شدند ، و همه به گناه اعتقادات مارکسيستی و مخالفت با جمهوری اسلامی ، بی آن که به عمليات مسلحانه دست زده باشند يا به طور مستقيم يا غير مستقيم کوچک ترين طرفداری از امريکا کرده باشند. با مراجعه به ادبيات اکثريت در سال ٦٠ می توانيد ببينيد که اين سازمان رسماً و در همه جا " پيکار امريکايی " ناميده ميشود و از سرکوب آن حمايت می شود. اکنون فرخ نگهدار به جای اعتراف به مسؤوليت اش در حمايت از اعدام فعالان " پيکار امريکايی " و لااقل اظهار تأسف از آن، رهبران آن را به بی مسؤوليتی در قبال نيروهايشان متهم می کند! انصافاً شرم نعمت بزرگی است که متأسفانه بعضی ها از آن بهره ای نبرده اند.
آقای نگهدار با متهم کردن سازمان های چپ به بی مسؤوليتی در قبال نيروهای تحت هدايت شان، در ضمن خواسته است به نيروهای تحت هدايت خود در آن دوره يادآوری کند که اگر آن سياست های رهبری اکثريت نبود، بسياری از آنها اکنون زنده نبودند. حقيقت اين است که من نه می خواهم و نه می توانم خلاف اين را ثابت کنم. ترديدی نيست که ايستادگی درمقابل ظالمان و زورگويان، لااقل برای خود مبارزان ، به بهای سنگينی تمام می شود و به همين دليل کسی که دنبال عافيت فردی باشد نبايد پی اين کارها بگردد. تصادفی نيست که در کشور استبداد زده ما از قديم گفته اند که " زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد". اما ناگزيرم در اين جا يادآوری کنم که سياست های رهبری اکثريت از سر مسؤوليت شناسی در قبال نيروهای تحت رهبری اش نبوده است. در بخش اول اين نوشته، در بررسی ادبيات اکثريت در سال ٦٠ نشان داده ام که در آن موقع رهبری اکثريت برای هوادارن و اعضای ساده لالايی می خواندند که انقلاب به فداکاری نياز دارد، مهم اين نيست که جمهوری اسلامی با شما و با مردم چه ميکند، مهم اين است که با امريکا چه ميکند و با فراغ خاطر اعلام می کردند که :
" فدائيان خلق امروز حتی زمانی که به نام جمهوری اسلامی اعدام شان را اجراء ميکنند ، قهرمانانه سينه سپر ميکنند و از اعتقادات انقلابی خود ، از ضرورت پشتيبانی از خط امام در برابر امپرياليسم امريکا، از ضرورت تقويت اين جمهوری... دفاع ميکنند... فدايی واقعی کسی است که به هيچ قيمت حتی به بهای تمام هستی خويش حاضر نيست به ضد انقلاب... گوشه چشمی نشان بدهد و قدم از راه بگرداند، کاری که امثال رجوی ها اصلاً حتی قادر به درک يک گوشه از آن هم نيستند...".
اما وقتی خود همين رهبران از چنگ جمهوری اسلامی گريختند و در خاک اتحاد شوروی مستقر شدند، رونق کارشان را در نزديکی به مجاهدين خلق و متحدان آنها ديدند و همان طور که قبلاً اشاره کردم ، حتی داغ ترين اختلاف شان با آنها ( يعنی اختلاف در باره عمليات مسلحانه ) را هم قابل مذاکره اعلام کردند. اگر توصيه امروزی آقای نگهدار را که می گويد همه " سازمان های سياسی غير دينى... می بايست در سمت سياست "صبر و انتظار" گام به گام پس می کشيدند " جدی بگيريم، بلافاصله با اين سؤال روبرو می شويم که چرا خود او و دوستانش بعد از خارج شدن از ايران در جهت خلاف اين توصيه حرکت کردند؟ فراموش نبايد کرد که آنها هنگامی شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را پيش کشيدند که بخش قابل توجهی از فعالان اصلی اکثريت در چنگ جمهوری اسلامی بودند. اگر به شماره های نشريه " کار" اکثريت در سال ١٣٦٤ نگاهی بيندازيد ، می بينيد که فقط يک ماه بعداز طرح شعار " مرگ بر خمينی جنگ افروز " ( در شماره ٢٠ ، مهر ١٣٦٤ ) ، خبر اعدام رضی تابان ( در شماره ٢١ ، آبان ١٣٦٤ ) درج شده و ماه بعد از آن ( يعنی آذر ١٣٦٤ ) خبر اعدام محمد رضا غبرايی. در سرمقاله شماره ٢٠ چنين آمده است:
" شعار" مرگ بر خمينی جنگ افروز، زنده باد صلح " نافی طرح ساير شعارهای تاکتيکی نيست و در عين حالا از همه آنها جامع تر است ؛ زيرا اولاً صلح، اين خواست عمومی اکثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما را ـ که در حال حاضر بيشترين قدرت بسيج را داراست ـ طرح می کند ، در ثانی به روشنی نشان می دهد که خمينی جنگ افروز به عنوان عامل ادامه دهند جنگ جنايتکارانه و تباهی مردم و مملکت ما بايد آماج قرار گيرد. ثالثاً اين شعار در جهت تدارک سرنگونی جمهوری اسلامی است. بايد بکوشيم شعار " مرگ بر خمينی "را که روز به روز به زبان حال گروه های بيشتری از توده ها ی نا راضی مبدل می شود ، به اشکال گوناگون با حرکات و مبارزه اعتراضی توده های مردم و با خواستها و شعار های مبارزاتی آنها ترکيب کنيم... فدائيان خلق بايد در بسيج و سازمان دهی هر چه وسيع تر مبارزه مردم عليه جنگ و رژيم بکوشند . شعار "مرگ بر خمينی جنگ افروز ـ زنده باد صلح " را هر چه وسيع تر تبليغ کنند ، با کار توده ای وسيع محتوای شعار مورد بحث را برای کارگران ، دهقانان و همه زحمتکشان توضيح دهند و توده ها را حول اين شعارسازمان دهند. گرد آوری توده ها در زير پرچم شعار"مرگ بر خمينی جنگ افروز ـ زنده باد صلح "يکی از وظايف اساسی لحظه کنونی است..."
آيا بين اين شعار و آن اعدام ها رابطه ای وجود نداشت؟ شايد آقای نگهدار بگويد اين دو نفر قبل از طرح آن شعار به اعدام محکوم شده بودند. ولی من می پرسم آيا می دانستيد که حمله به شخص خمينی و مخصوصاً محوری کردن اين شعار، ممکن است حکم اعدام آنها را قطعيت بدهد و تسريع کند يا نه؟ جواب اين سؤال خواه مثبت باشد يا منفی ، نشان دهنده بی اعتنايی شما به سرنوشت افراد تحت هدايت تان است که در چنگ جمهوری اسلامی اسير بودند. روشن است که من در مخالفت با شعار " مرگ برخمينی جنگ افروز " صحبت نمی کنم و بنا به اعتقاداتم نمی توانم مخالف چنين شعاری باشم. بلکه می خواهم يادآوری کنم که حتی اگر حرف فرخ نگهدار را بپذيريم و سياست رهبری اکثريت را ناشی از احساس مسؤوليت آنها در قبال نيروهای تحت هدايت شان بدانيم، باز يک چيزی کم می آيد و سر و ته استدالال را نمی توان جمع کرد. باز می بينيم اين احساس مسؤوليت آنها فقط در باره خودشان بوده، زيرا به محض رسيدن به منطقه ای امن، نشان دادند که نگران سرنوشت نيروهای تحت هدايت شان نيستند.
نمونه جالبی از اين برخورد " به شدت غير مسؤولانه" آنها را می توان در برگزاری پلنوم گسترده سال ١٣٦٥ مشاهده کرد. برای شرکت در اين پلنوم بخش قابل توجهی از مسؤولان تشکيلات های داخل اکثريت مخفيانه به شوروی رفتند. و جمهوری اسلامی که از برکت سياست های طلايی اکثريت (سياست هايی که آقای نگهدار هنوز هم از آنها دفاع می کند) عميقاً در اين تشکيلات ها رخنه کرده بود، با استفاده از اين فرصت توانست اطلاعات خود را در باره فعالان سازمان تکميل کند. من خودم در زندان از يکی از هم بندی های اکثريتی شنيدم که می گفت فردی که در پلنوم در کنار من نشسته بود، يکی از کسانی بود که دراوين از من بازجويی می کرد. و از ديگران شنيدم که می گفتند قاچاقچيانی که ما را از مرز گذراندند، آدم های جمهوری اسلامی بودند!
بعد از اين پلنوم گسترده و با استفاده از "دست آوردهای" آن بود که رژيم در سال ١٣٦٥ تور خود را جمع کرد و همه فعالان در خور توجه اکثريت را توی توبره ريخت. و البته اگر جز اين بود عجيب بود. سازمانی که در حساس ترين مقطع تاريخ سرکوب های جمهوری اسلامی به دنبالچه رژيم تبديل شده بود، مسلماً نمی توانست در درون خودش از تأثيرات آن همکاری مصون بماند. همه می دانيم که عده زيادی از دستگير شدگان سال های ٦٤ و ٦٥ در کشتار زندانيان سياسی در سال ٦٧ اعدام شدند. رهبرانی که تا در داخل کشور بودند، سياست همکاری با جمهوری اسلامی را دنبال کرده بودند(يا به قول خود نگهدار در روايت اش از ديدار با موسوی تبريزی در دادستانی انقلاب، در پی "اتحاد" با آن بودند)، وقتی در خارج به فکر تغيير سياست افتادند و سعی کردند به جريان های طرفدار سرنگونی رژيم نزديک شوند،آيا نمی بايست قبل از فرستادن نيروهای تحت هدايت شان به مصاف متحد ديروزی شان، در مورد تجديد سازماندهی و پاک سازی امنيتی هم فکری می کردند، آن هم در تشکيلاتی که به وسيله عوامل نفوذی جمهوری اسلامی سوراخ – سوراخ شده بود؟! نام اين کاری که آنها کردند اگر بی مسؤوليتی در قبال نيروهای تحت هدايت شان نباشد، چه می تواند باشد؟
٤ – آقای نگهدار در مقايسه کارنامه اکثريت با ديگر سازمان های چپ ، معيارهای ديگری را هم پيش می کشد که نگاهی به آنها خالی از فايده نيست:
" تحليل و سياست سازمان اکثريت با تحليل و سياست اين گروه ها در آن سال ها اختلافات جدی و بنيادين داشته است. اما مطلقا در هيچ يک از عرصه های اصلی سياست گذاری نيست که آنها ديدگاهی مثبت تر از ما ارايه کرده باشند. اکنون در پايان يک راه 25 ساله هم می توان کارنامه اين دو نحله چپ در ايران را سنجيد:
- هرگاه حد و ميزان گسترش و تعميق دموکراسي، چند صدايي، علنيت، و مدرن سازی در سازمان معيار باشد،
- حفظ کادرها و کمک به پرورش و پختگی سياسی و سازمانی آنان و شمار فعالين آگاه، کارآ و صاحب نظر مورد توجه باشد،
- هرگاه سنجش ظرفيت ها و زمينه ها برای همکاری سياسی و سامان گری اتحادهای بزرگ مورد نظر باشد،
- هرگاه در صد مشارکت در تشکل های دموکراتيک و حد حضور در NGO ها معيار باشد
- هرگاه حضور در صحنه و تاثير گذاری بر ساير نيروهای سياسی کشور معيار باشد،
و ما 25 سال به عقب برگرديم و معيارها همين ها باشد که شمردم، و اگر حق انتخاب ما بين گروه های چپ آن زمان باشد، با اين بافت فکری که الان من و علی اکبر داريم و به استناد حرف هايی که زده ايم، تخمين من اين خواهد بود که:
- من خط مشی سياسی ديگر گروه های چپ را به خط مشی سازمان اکثريت ترجيح نخواهم داد
- و علی اکبر عزيز خط مشی سياسی ديگر گروه ها را بر خط مشی اکثريت ترجيح خواهد داد."
توسل به اين شيوه استدلال قبل از هر چيز نشان دهنده طفره روی آقای نگهدار از هسته مرکزی موضوع مورد بحث ميان من و اوست. هر کس که از آغاز، اين بحث را دنبال کرده باشد می داند که من در پی بررسی نظرات و اعمال سازمان های مختلف چپ و مقايسه آنها با اکثريت نبوده ام، نه اين که در اين مورد نظری ندارم، و نه اين که چنين چيزی را لازم نمی دانم، بلکه به اين دليل که فکر می کنم آميختن همه اين مسائل به هم ديگر، نکته مهمی را که محور اين بحث بوده ، به حاشيه می راند. مسأله اين است که فرخ نگهدار می خواهد يکی از مسلمات تاريخ معاصر ايران (يعنی حمايت شان از سرکوب های هولناک جمهوری اسلامی ، مخصوصاً در سال ١٣٦٠) را وارونه نشان بدهد و من به عنوان يکی از شاهدان آن جنايت ها وظيفه خود می دانم که نگذارم حقيقتی چنين مهم لگد مال شود. چيزی که مرا به اين بحث کشانده نه صرفاً اعتقادات سياسی و وابستگی های سازمانی ام ، بلکه بيش از هر چيز تعهدم به قربانيان مظلوم آن وحشی گری هاست که در کنارشان سال ها در جهنم زندان های جمهوری اسلامی زيسته ام. واکنش آقای نگهدار به حرف کاملاً ساده و روشن من، بسيار مضحک و واقعاً رقت انگيز است. او به جای بيان چند جمله روشن در باره مسأله اصلي، به رجز خوانی در باره فتوحات باشکوه سازمان خودشان می پردازد و به سرکوفت زدن به سازمان های ديگر چپ که گويا جز " شکست و خسران سنگين " از خود " هيچ ميراثی برای آينده برجا " نگذاشته اند! برای يک لحظه فرض کنيد که من نه چپ هستم و نه اصلاً يک فعال سياسي، بلکه يک فرد بهايی هستم که عده زيادی از هم کيشان او، درست در سال هايی که شما برای دستگاه های سرکوب رژيم هورا می کشيديد، در زندان های جمهوری اسلامی با بيرحمی تمام شکنجه و اعدام شدند. آيا خنده دار نخواهد بود که به جای چند جمله روشن در جواب اعتراض من، به پرونده بهائيت بپردازيد و به مقايسه آن با " مذاهب حقه " ؟!
همان طور که گفتم، نمی خواهم اين بحث را به فرصتی برای تبليغ به نفع يا عليه اين يا آن سازمان سياسی تبديل کنم. اما از آنجا که آقای نگهدار بحث را به اين جا کشانده و مخصوصاً مرا در مقابل سؤال مشخص قرار داده است، ناگزيرم به چند نکته اشاره کنم:
اولاً بار ديگر بايد يادآوری کنم که حتی اگر فتوحاتی را که نگهدار برای سازمان اکثريت می شمارد، کاملاً درست بدانيم و همه سازمان های مورد نظر او را ورشکستگان به تقصير تلقی کنيم، باز بايد به اين سؤال جواب بدهيم که در باره حمايت اکثريت از سرکوب های جمهوری اسلامی در آن سال های خونين چه می گوئيم. نگهدار با پيش کشيدن سياهه ای از فتوحات ادعايي، می کوشد اين نکته را بپوشاند. اين تلاش او مرا به ياد عمال رژيم شاه در آخرين ماههای آن حکومت می اندازد که شعارهايی را که مردم بر در و ديوار می نوشتند با رنگ می پوشاندند. مردم در مقابل اين کار آنها شعار زيبايی را ابداع کردند که من هم امروز می خواهم آن را در جواب آقای نگهدار تکرار کنم: "ننگ با رنگ پاک نمی شود"! در واقع فرخ نگهدار حتی به پوشاندن حقيقت اکتفاء نمی کند، بلکه می گويد حتی در آن سال ها ما بهتر از ديگران عمل کرديم. کافی است بار ديگر به جملات او که در بالا نقل کرده ام، نگاهی بيندازيد. عباراتی که مورد تاکيد قرار داده ام، جای ترديدی باقی نمی گذارند که او می گويد، حتی در آن سال ها، ما بهتر از کسانی عمل کرديم که در مرگ شان هورا می کشيدی ! اين ديگر پوشاندن حقيقت نيست، بی شرمی عريان است.
وظيفه اخلاقی خود می دانم که همين جا نکته ای را يادآوری کنم:اگر همه اعضاء و هواداران سازمان اکثريت و هم چنين حزب توده، در آن سال های وحشتناک، رهنمودهای رهبران شان را در مورد همکاری اطلاعاتی با نهادهای سرکوب جمهوری اسلامی می پذيرفتند و اجراء می کردند، کشتارها و سرکوب های آن سال ها به مراتب وحشتناک تر و همه جانبه تر از آن می شد که شد.
حقيقت اين است که بخش بزرگی از نيروهای اينها از رهنمودهای شيطانی رهبران شان، لااقل در اين حوزه ها، اطاعت نکردند. من شخصاً از ميان اعضاء و هواداران اينها افراد زيادی را می شناسم و از طريق دوستان و رفقايم در باره افراد زيادتری شنيده ام که نه تنها با رهنمودهای شيطانی رهبران شان همراهی نکردند، بلکه به مبارزان تحت تعقيب کمک کردند و پناه دادند. البته به نظر من، اين نمی تواند ونبايد مسؤوليت اخلاقی و سياسی آنها را در قبال خط مشی تبه کارانه سازمان شان منتفی سازد. وظيفه هر انسان شرافتمند (پيش از همه، در برابر خود خودش) اين است که در مقابل بی حقی و جنايت بيايستد و يا لااقل نگذارد به نام او جنايتی سازمان داده شود. همبستگی ها و تعصبات فرقه ای و سازمانی نبايد اين وظيفه را به سايه ببرد و گرنه انسان های آزاده جای شان را به گله های پيروان سر به راه اين يا آن رهبر عظيم الشان يا پيغمبر اولوالعظم خواهند داد.
حالا برويم سر فتوحات ادعايی آقای نگهدار. اگر به ياد بياوريم که "سازمان چريکهای فدائی خلق ايران" در آستانه قيام بهمن ١٣٥٧ چه بود و بعد چه شد، ارزيابی مان از اين فتوحات آقای نگهدار می تواند واقع بينانه تر باشد. در آستانه قيام بهمن، سازمان يا (به بيانی دقيق تر) جنبش فدايي، از برکت فداکاری ها و رشادت های مبارزان فدايی در دوره استبداد پهلوی ، بزرگ ترين و با اعتبارترين نيروی سياسی کشور در ميان همه جريان های مستقل از طرفداران خمينی محسوب می شد. انبوهی از مردم بی آن که کوچک ترين ارتباطی با سازمان داشته باشند، خود را هوادار فدايی می دانستند و دهها هزار انسان شوريده، از زن و مرد و پير و جوان تقلا می کردند با سازمان ارتباط بگيرند و توانايی ها، امکاتات و اطلاعات شان را در اختيار آن بگذارند. هنر آقای نگهدار و دوستانش اين بود که آن جنبش واقعاً توده ای و پراعتبار را آن قدر تراشيدند که بالاخره به قد و قواره اين سازمان اکثريت درآوردند! سازمانی که در سرنوشت سازترين دوره بعد از انقلاب (يعنی از اشغال سفارت امريکا در سال ٥٨ تا تحکيم پايه های ولايت فقيه در سال ٦١) خود را به دنبالچه رژيم خمينی تبديل کرد و پس از گذشت بيش از يک ربع قرن از آن حوادث، هنوز هم پرونده حمايت از سرکوب های خونين آن سال ها مانند طوق لعنت بر گردنش پيچيده است؛ تا حدی که حتی خود فرخ نگهدار جرأت نگاه کردن دراسناد آن اعمال شرم آور را ندارد؛ به شهادت تقلاهايی که در پوشاندن آن اسناد می کند و به شهادت گرد و خاکی که بر سر اشتباه من راه انداخت که به خطا حرف های کانديدای رسمی سازمان را به شخص او نسبت داده بودم.
اما نگاهی به تک- تک فتوحات آقای نگهدارهم خالی از فايده نيست:
اول – دموکراسي، چند صدايي، علنيت و مدرن سازی در سازمان. قبل از هر چيز بايد ديد مقايسه در چه زمانی صورت می گيرد ؟ سال های ٥٩ تا ٦١، حالا، يا در تمام طول ٢٥ سال گذشته؟ اگر زمان مورد نظر، همان سال های خونين باشد، با قاطعيت می توان گفت که اکثريت در آن سال ها به لحاظ دموکراسی درونی ازخيلی از سازمان هايی که آقای نگهدار اسم می برد بدتر بود که بهتر نبود. مثلاً همين نمونه اتهام زنی به هليل رودی که خود نگهدار به آن اعتراف می کند، در غالب آن سازمان ها به آسانی نمی توانست اتفاق بيفتد و حتماً پس لرزه های ويران گری به دنبال می آورد، در حالی که در سازمان اکثريت با آرامش تمام طراحی و اجراء شده است. اگر زمان مقايسه تمام دوره ٢٥ ساله گذشته است، بی انصافی محض است. زيرا بعضی از آن سازمان ها، به عنوان سازمان، مدتهاست که ديگر وجود ندارند مثلاً پيکار و رزمندگان که آقای نگهدار به اسم از آنها ياد می کند. و جالب اين است که بعضی از آنها به علت همان سرکوب های خونباری از بين رفتند که فرخ نگهدار و دوستانش هورا کشش بودند.
برای کمک به حافظه آقای نگهدار بگذاريد بار ديگر از سازمان پيکار يا(به قول نشريه " کار" اکثريت) " پيکار امريکايی" نام ببرم که دست کم ٤٥٠ نفر از فعالان اصلی آن در کشتار گاههای جمهوری اسلامی قتل عام شدند و کينه نگهدار و هم پالگی هايش نسبت به آنها حتی در حين آن کشتارهای وحشيانه فروکش نکرد. بعلاوه از "دموکراسی" درون سازمانی شما در سال های اقامت در شوروی حکايت هايی منتشر شده است که چيزی از پرونده همکاری هايتان با جمهوری اسلامی کم ندارد. اما اگر مقايسه در زمان حال صورت می گيرد، بايد بگويم به کاهدان زده ايد. زيرا اگر چند ده نفر آدم شوتعلی را کنار بگذاريم، از راست تا چپ، حالا همه "دموکرات" شده اند. ولی به نظر من،اين "دموکراسی" سازمان های سياسی تبعيدی در کشورهای غربی معيار قابل اتکايی نيست و بسياری از آنها " از بی چادری در خانه مانده اند" و بی ترديد خود شما، آقای نگهدار، به شهادت همين کارهايی که همين امروز می کنيد، يکی از آنها هستيد.
دوم – حفظ کادرها، پختگی سياسی و سازمانی آنها و شمار فعالين آگاه، کارا و صاحب نظر. در باره مسؤوليت شناسی رهبری اکثريت در مورد حفظ کادر ها قبلاً نظرم را گفته ام و تکرارش باعث طولانی شدن کسالت بار اين نوشته می شود. اما در زمينه توانايی و مهارت هايی که آقای نگهدار می شمارد، تصادفاً عکس قضيه درست است و سازمان اکثريت از اول يکی از ضعيف ترين جريان های سياسی بوده و هنوز هم هست. اما حتی اگر چنين هم نبود، باز هم چيزی عوض نمی شد. زيرا معيار تعيين کننده در ارزيابی يک جريان سياسی چگونگی و جهت عملکرد آن در فضای عمومی است، نه مهارت افراد آن. مثلاً ترديدی نمی توان داشت که جمهوری اسلامی که کارنامه سياسی و اجتماعی واقعاً فاجعه باری دارد ، در ٢٨ سال گذشته در پرورش کادرهای ماهر خدمتگزار نظام به نحو چشم گيری موفق بوده است. ولی کار "مفيد" همين کادرهای توانا جز سازمان دادن مؤثرتر فاجعه ای که در برابر چشمانمان جريان دارد، چيز ديگری نبوده است. يا سازمان مجاهدين خلق در پرورش کادرهای توانا، هم از نظر کيفی و هم از نظر کمي، بی ترديد از اکثريت و بسياری از نيروهای سياسی اپوزيسيون موفق تر بوده است. ولی هر چه شمار اين کادرها بيشتر شده، آن سازمان با شتاب بيشتری در باتلاق فاجعه فرو رفته است.
سوم – سامان دادن به اتحادهای بزرگ. اتحاد ها و ائتلاف های سياسی قاعدتاً در خدمت سياست های استراتژيک شکل می گيرند و بدون چنين سياست هايی نه مفيدند و نه قابل دوام. اما برای کسانی که فعاليت سياسی را نيز با منطق "بيزنس" نگاه می کنند، ائتلاف وظيفه ديگری دارد. آنها ائتلاف می کنند تا اعتبار به دست بياورند و بنابراين برای آنها خود ائتلاف مهم است تا جهت و هدف ائتلاف. از اين نظر، اکثريت در تمام ٢٥ سال گذشتهانصافاً نيروی بسيار شاخصی بوده است. آنها، همان طور که قبلاً اشاره کردم، در دوره ٦١- ٥٩ برای "اتحاد" با روحانيت حاکم تقلا می کردند و هر نوع مخالفت با آن را جنايتی غير قابل بخشش قلمداد می کردند؛ بعد از سرخوردگی از جمهوری اسلامي، بی آن که به روی خود بياورند، بلافاصله در پی ائتلاف با مجاهدين و حزب دموکرات کردستان برآمدند، يعنی همان نيروهايی که قبلاً آنها را جنايتکاران وابسته به امپرياليسم می ناميدند. بعد ها به صورت "کبوترهای دو بُرجه" در خدمت تشکيل ائتلاف هايی برای کمک به سياست های "دوران سازندگی" هاشمی رفسنجانی در آمدند.
جهت يادآوری بگويم که جنايت رستوران ميکونوس در برلين يکی از محصولات اين نوع تلاش ها بود. و بعدها در خدمت اصلاح طلبان حکومتی در آمدند. و حالا نيز مدتی است بخشی خود را با ائتلاف های امريکا ساخته رديف می کند، بخشی ديگر با صف آرايی های درونی جمهوری اسلامي، و بخش سومی هم وجود دارد که می کوشد هر دو را داشته باشد و خودش را هم مدافع "چند صدايی" جا بزند! نتيجه اين نوع نگرش به ائتلاف های سياسی اين شده است که اکثريت به ژوکر بازی های سياسی بخشی از نيروهای اپوزيسيون تبديل شده و نخود هر آش است، بی آن که در معادلات سياسی از وزن مخصوصی برخوردار باشد و بر جهت خاصی تأکيد داشته باشد؛ باد از هر طرف که بوزد، آنها در همان جهت روان اند. شايد به دليل همين دست خالی بودن است که خود آقای نگهداراز "سنجش ظرفيت ها و زمينه ها برای همکاری سياسی و ..." صحبت می کند تا از سامان دادن به اتحادهای بزرگ!
چهارم – ميزان مشارکت در تشکل های دموکراتيک. اين معيار خوبی است؛ اما به شرط اين که آمار قابل اتکائی در دست داشته باشيم. آقای نگهدار وانمود می کند که چنين آماری در اختيار دارد، اما ادعای او برای من اين سؤال را پيش می آورد که آيا در کشوری که حتی آمار نرخ تورم، بسته به منابع، بين ١٥ تا ٣٥ در صد نوسان می کند، در مورد وابستگی های سازمانی افراد می شود آمار قابل اتکائی به دست آورد؟ فراموش نکنيم که در کشورهای استبداد زده ای مانند کشور ما، اولاً تشکل های دموکراتيک تا جايی موجوديت رسمی و تثبيت شده دارند که از نظر قوانين رژيم حاکم قابل تحمل شناخته شوند؛ ثانياً دامنه حزبيت بسيار محدود است و اکثريت مردم به احزاب قانونی اعتمادی ندارند؛ ثالثاً افراد در صورتی گرايشات سياسی و مخصوصاً تعلقات حزبی شان را نشان می دهند که نگران عواقب آن نباشند. در نتيجه به جرأت می توان گفت که حتی اگر آمار قابل اتکائی در باره ترکيب افراد فعّال در تشکل های غير دولتی علناً موجود به دست بياوريم، با اتکاء به آن نمی توان در باره حقانيت اين يا آن خط مشی سياسی داوری کرد.
با وجود اين، من در دو چيز ترديدی ندارم. اول اين که در نظام جمهوری اسلامی اکثريتی ها راحت تر از جريان های چپ انقلابی می توانند هويت سازمانی شان را نشان بدهند، زيرا با توجه به سابقه اکثريت، رژيم جمهوری اسلامی نگرانی زيادی در باره اين سازمان ندارد و می داند که اينها تقريباً چيزی در رده اصلاح طلبان حکومتی هستند، بی آن که از امکانات و ارتباطات کنونی آنها برخوردار باشند. دوم اين که نيروهای انقلابی به طور کلي، و نيروهای چپ طرفدار سوسياليسم به طور ويژه، به مراتب نيرومندتر و با نفوذتر از آن هستند که شاخص های قانونی و علنی نشان می دهند و اگر پيکارهای مردمی گسترش يابد، مسلماً در مقايسه با نيروهايی مانند اکثريت، بسيار پر نفوذتر هم خواهند شد.
پنجم – حضور در صحنه و تأثير گذاری بر نيروهای سياسی ديگر.فکر می کنم اين تقريباً تکرار همان معيار قبلی است، با اين تفاوت که اگر در مورد ميزان مشارکت در تشکل های علنی اطلاعات قابل اتکائی نباشد، دست يافتن به چنين چيزی در مورد ميزان تأثير گذاری بر نيروهای سياسی ديگر ، به مراتب دشوارتر است. اين حرف آقای نگهدار مرا به ياد ادعای معروف ملانصيرالدين می اندازد که گفت، مرکز عالم همان جايی است که من ميخ طويله خَرَم را می کوبم. گفتند از کجا می داني؟ گفت، اگر قبول نداريد، خودتان گز کنيد.
٥ – آقای نگهدار برای مقايسه ميان اکثريت و سازمان های چپ، البته هيأت داورانی هم در نظر گرفته است:
" دوست دارم نظر علی اکبر عزيز را در باره اين پديده بدانم که واقعا چرا اغلب جريان هايی که گذشته استبدادی و يا غير آزاديخواهانه ای داشته و امروز از آن گذشته فاصله گرفته اند برای سازمان اکثريت، برای راهی که طی کرده و برای مسوولين آن ارزش، احترام و اهميت معين قائلند. و عموم جريان هايی که گذشته ای غير ليبرالی داشته و هنوز هم از آن طرز فکر جدا نشده اند برای سازمان اکثريت و مسوولين آن نه تنها ارزش و اعتباری قائل نيستند، بلکه نسبت به گذشته و حال سازمان اکثريت نظر منفی دارند.
علی اکبر عزيز به اين حقيقت توجه کند که:
- جريانی از استبداد سلطنتی فاصله گرفته و اصول دموکراسی را تائيد می کنند، کسانی مثل داريوش همايون يا حتی شهريار آهي،
- جريان هايی که از استبداد دينی فاصله گرفته و اصول جمهوريت و مردم سالاری را پذيرفته اند، مثل سعيد جحاريان يا حتی هاشم آغاجري،
- جريان هايی که استبداد کمونيستی فاصله گرفته و اصول سوسيال دموکراسی را پذيرفته اند، کسانی مثل بابک امير خسروی يا مهدی خان بابا تهراني،
- و نيز همه کسانی که از قديم به ارزش های ليبرالی وفادار بوده اند، مثل حسن شريعتمداری يا ابراهيم يزدي،
نسبت به سازمان اکثريت، سير تحول و چهره های به نام آن، احترام و احساس نزديکی دارند و
-تمام جريان هايی که در طيف سلطنت طلبان و در ميان ولايت گرايان بر مواضع استبدادی گذشته را می ستايند،
- همه گروه های مارکسيستی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی پشت سر نگذاشته اند، و نيز
- همه کسانی که ساخت و بافت فکری مجاهدين خلق را دارند،
از سازمان اکثريت، سير تحول و عملکرد چهره های شاخص آن بيزارند و نسبت به آن احساس تقابل دارند. از تو انتظار دارم در علل شکل گيری اين تلقی ها و صف بندی نسبت به سازمان اکثريت کمی تامل کنی. "
با " کمی تأمل " در اين " صف بندی " تصوير شده از طرف آقای نگهدار، می توانيد دريابيد که استدلال او به جای اين که کمکی به مقصودش بکند، دنيای عجيب و غريب خود او را منعکس می سازد، دنيايی که ربطی به واقعيت ندارد، بلکه با آميزه ای از خيال بافی و دستکاری در ذهن او پرداخته شده است. ظاهراً او می خواسته نشان بدهد که هر کس دموکرات است برای مسؤولان اکثريت احترام قائل است، اما در عمل گفته است، هرکس به رهبران اکثريت احترام بگذارد، دموکرات است و هر کس که نسبت به آنها " احساس تقابل دارد " طرفدار استبداد است! يعنی همان داستان ميخ طويله مرحوم ملا نصير الدين. برای توضيح نکته ام ناگزير بايد در فهرست داوران پيشنهادی آقای نگهدار اندکی درنگ بکنيم:
دو تن از داوران دموکرات او سلطنت طلب اند. سلطنت حتی در انگليس و سوئد لکه ای است بر دامن دموکراسی ؛ و دموکراسی در اين کشورها عليرغم وجود سلطنت و سلطنت طلبان شکل گرفته و هنوز هم نيروهای تاريک و ضد دموکراسی در اين کشورها، خود را پشت نهاد سلطنت و امتيازات ويژه آن مخفی می کنند. حال می توانيد حساب کنيد که در کشور ما که سنت دو هزار و پانصد ساله سلطنت بسيار بيشتر و عميق تر از کشورهای غربی ، با زور گويی و بی حقی عمومی مردم در هم تنيده شده، اين نهاد چقدر می تواند در جانب دموکراسی باشد!
در دموکراسی خواهی اين افراد همين بس که هنوز هم که هنوز است فرزند ديکتاتور سابق را ( که مردم از هول استبداد او به زير عبای خمينی پناه بردند ) وارث قانونی و مشروع حق حکومت بر کشورمی دانند و حاضر نيستند بپذيرند که انقلاب ١٣٥٧ دست کم رفراندمی عليه سلطنت بود که مردم ايران نه با آراء شان بلکه با خون دادن های بسيار در آن شرکت کردند. گذشته از اين نگاهی به گفته ها و کرده های خود اين دو نفر نشان می دهد که آنها واقعاً تا چه حد در جانب دموکراسی ايستاده اند.
مثلاً کافی است به ياد بياوريم که داريوش همايون دو يا سه سال پيش به مناسبت سالگرد کشتار زندانيان سياسی در تابستان ١٣٥٧ مقاله ای نوشت تا بگويد جلادان و قربانيان آن فاجعه سر و ته يک کرباس بودند! او هنوز هم از بسياری از جنايات رژيم پهلوی ( که خودش يکی از کارگزاران بنام آن بوده است ) کاملاً دفاع می کند. مواضع شهريار آهی به مراتب بدتر از داريوش همايون است. او عملاً با بسياری از طرح های جنايتکارانه امريکا عليه کشور ما نه تنها موافق است، بلکه خود يکی از واسطه های پيشبرد اين طرح هاست. اگر شهريار آهی را مدافع دموکراسی در ايران بدانيم ، نمی دانم چرا بايد در " دمکراسی " خواهی دولت بوش و دار و دسته نومحافظه کاران دور و بر او در مورد ايران ترديد بکنيم؟ در مورد شهريار آهی آش آن قدر شور است که خود نگهدار هم متوجه است که دموکراسی خواهی او را بدون يک "حتی" نمی شود قورت داد! البته معلوم نيست وظيفه اين "حتی" در نوشته نگهدار چيست: آيا می خواهد بگويد، حتی او هم که يک دموکرات بنام است، ما را تأييد می کند؛ يا اين که، حتی او هم که چندان دموکرات نيست، ما را تأييد می کند!
يکی ديگر از هيأت داوران آقای نگهدار، سعيد حجاريان است، که يکی از معماران اصلی دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی بوده و مسلماً در بسياری از عمليات رژيم در سر به نيست کردن مخالفان آن در داخل و خارج کشور دست داشته و هنوز هم ، دست کم در باره بسياری از جنايت ها و جنايتکاران اطلاعات دست اولی دارد که حاضر نيست افشايشان بکند. مثلاً به احتمال بسيار زياد او اطلات بسيار دقيقی در باره طراحان و مجريان قتل های زنجيره ای دارد که ترجيح می دهد در باره شان سکوت کند. بعلاوه او هنوز هم مدافع جمهوری اسلامی است و گرچه خواهان بعضی اصلاحات برای تعديل استبداد فقاهتی است، ولی قطعاً با سرنگونی آن و بر پايی يک جمهوری سکولار و دموکراتيک مخالف است. اما دقيقاً به دليل اين که ارتباطات و مراوداتی با کبوترهای دو برجُه ای مانند خود نگهدار دارد، در فهرست او با عنوان مدافع "اصول جمهوريت و مردم سالاری " معرفی شده است.
حال نگاهی بکنيد به فهرست طرفداران استبداد در نوشته آقای نگهدار: او "همه گروه های مارکسيستی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی پشت سر نگذاشته اند" را جزو نيروهای استبدادی معرفی می کند. به عبارت ديگر، او صرف اعتقاد به نظرات مارکسيستی را استبدادی می داند و به طور ضمنی می گويد، هر مارکسيستی تا زمانی که مارکسيست است و " تحول ايدئولوژيک بنيادينی " را پشت سر نگذاشته، نمی تواند دموکراسی را بپذيرد.
توجه داشته باشيد که از نظر او يک سلطنت طلب يا يک طرفدار ولايت فقيه به محض اين که خودش بگويد طرفدار دموکراسی است، دموکرات محسوب می شود، اما يک مارکسيست هر قدر هم از دموکراسی طرفداری کند، تا زمانی که " تحول ايدئولوژيک بنيادينی " را پشت سر نگذاشته ، يعنی کاملاً از سموم مارکسيسم پالايش نيافته ، نمی تواند دموکرات محسوب بشود!
اين موضع آقای نگهدار مرا به ياد کندوليزا رايس می اندازد که چندی پيش در يک مصاحبه مطبوعاتی در پاسخ اين سؤال که چرا امريکا که مدعی مبارزه برای گسترش دموکراسی در جهان است با حکومت منتخب چاوز در ونزوئلا دشمنی می کند، جواب داد که حکومت چاوز يک دموکراسی غير ليبرال است! يعنی اين که دموکراسی کافی نيست، بايد طرفدار "بازار آزاد" باشيد. دفاع از "بازار آزاد" در منطق رايس و بوش، مهم تر از دموکراسی است؛ تصادفی نيست که از نظر آنها حکومت خاندان هاشمی در اردن و حکومت خاندان سعودی در عربستان (يعنی تنها کشورهای جهان که رسماً به نام خاندان های حکومتی شان ناميده می شوند) دوست، متحد و "ميانه رو" تلقی می شوند ولی حکومت های دموکراتيک مثلاً ونزوئلا و بوليوي، دشمن. خلاصه اين که آقای نگهدار با اين استدلال درهم شکسته نشان داده است که در حد آن نابغه ضرب المثل معروف به قوانين منطق حساسيت دارد که گفته بود: ديوار موش دارد؛ موش گوش دارد؛ پس ديوار گوش دارد!
اما اشکال استدلال آقای نگهدار فقط به آشفتگی در مفاهيم دموکراسی و استبداد خلاصه نمی شود. اگر تمام داوران او هم دموکرات بودند، باز قضيه فرقی نمی کرد. هر فردی هر قدر هم دموکرات باشد، با انکار و پوشاندن حقيقت، قبل از هر چيز خودش را بی اعتبار می سازد. من نمی خواهم در باره همه آنهايی که فرخ نگهدار به عنوان داور اسم برده قضاوتی داشته باشم، زيرا نمی دانم آيا آنها خط مشی رهبری اکثريت را در آن سال های هولناک واقعاً درست می دانند يا نه. ولی ترديدی ندارم که زشتی حمايت از آن سرکوب ها و کشتارها حتی با آب همه اوقيانوس ها قابل تطهير نيست تا چه رسد به رأی اين يا آن فرد.
ضمناً قبل از پرداختن به موضوعی ديگر، بايد بگويم اين هيأت داوران آقای نگهدار مرا به ياد هيأت داوران ديگری می اندازد که ٢٥ سال پيش، او و دوستانش به رخ ما می کشيدند. آنها در شماره ١٢٨ " کار" (اول مهر ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان " به گروههای چپ رو " که قبلاً هم به آن اشاره کرده ام ، چنين می گويند:
" بارها به شما گفته ايم و اکنون نيز بار ديگر در اين فرصت تأکيد می کنيم که منشاء بسياری از اين سردرگمی ها ، کج روی ها و اشتباهات وحشتناک در ترديد و تزلزل شما در موضع گيری قاطع و روشن نسبت به متحدين و دشمنان انقلاب ايران در مقياس جهانی است. بيائيد موضع خود را نسبت به کشورهای مترقی و ارتجاعی جهان روشن کنيد. بگوئيد کدام يک را دوست مردم ايران می شناسيد و کدام يک را دشمن می داريد، موضع خود را نسبت به مواضع امپرياليسم امريکا و ساير کشورهای امپرياليستی در بر خورد با مدافعان و دشمنان جمهوری اسلامی ايران برای مردم ايران توضيح دهيد. نظر خود را در مورد سياست اتحاد شوروی و ديگر کشورهای سوسياليستی در برخورد با نيروهای مدافع اين جمهوری و دشمنان اين جمهوری که در راه سرنگونی آن مبارزه می کنند، برای مردم توضيح دهيد. روی نظر خود نسبت به تحليل کشورهای عضو جبهه پايداری و سياست آنان نسبت به دولت ايران و کسانی که در راه سرنگونی آن مبارزه می کنند، فکر کنيد و نتيجه آن را به مردم بگوئيد. چرا از کره ويتنام، کوبا، افغانستان، اتيوپي، عدن وغيره حمايت نمی کنيد؟ مگر آنها را دشمن می داريد؟ سياست دولت های ارتجاعی پاکستان، ترکيه، عراق، عربستان سعودي، مصر و از اين قبيل را در برخورد با جمهوری اسلامی چگونه ارزيابی می کنيد؟ لحظه ای فکر کنيد، آنها دوست اين جمهوری هستند يا دشمن آن؟ و جای شما در اين ميان کجاست؟ لحظه ای فکر کنيد در کدام جبهه قرار گرفته ايد؟ امپرياليسم امريکا و متحدانش چرا به سود جبهه ای تبليغ می کنند که شما از آن حمايت می کنيد؟ چه کرده ايد که همه مرتجعان گرد ياران شما را گرفته اند؟ آيا اتحاد شوروي، کوبا، ليبي، کره و همه جهان ترقی خواه اشتباه می کنند؟ راستی فکر می کنيد در دنيايی به اين عظمت ميلياردها خلق های جهان که پوزه امريکا را به خاک می مالند، همه اشتباه می کنند و فقط شما درست فکر می کنيد؟ آيا معتقديد هم تمام انقلابيون جهان و تمام کشورهای مترقی و انقلابی جهان که از اين جمهوری پشتيبانی می کنند، و هم تمام ضد انقلابيون ايران و جهان و تمام کشورهای ارتجاعی که با اين جمهوری دشمنی می کنند، اشتباه می کنند؟ هيچ ترديدی نداشته باشيدکه قطعاً همه کسانی که اين چنين در مرداب تفرعن غرق می شوند که با کمترين بضاعت معنوی و اندوخته تجربی خود را ما فوق جهان قرار می دهند، پايان کارشان همان پايان کار خليل ملکی ها و رجوی ها خواهد بود. "
می بينيد؟! در آن موقع سمبه آقای نگهدار و دوستانش بسيار پر زورتر از امروز بود و هيأت داوران شان به نحو غير قابل مقايسه ای انبوه تر از داوران امروزی. در آن موقع آنها ما را با عنوان هايی مانند "علی اکبر عزيز" خطاب نمی کردند، بلکه هم چون جانيان کوچکی می ديدند که در عمق انجمادشان در مانده اند و نمی توانند "نقبی به سوی نور بزنند"! آنها از بالای برج بلند و نفوذ ناپذير يقين شان ما را در حد حشراتی می نگريستند که "ع رض خود می برند و زحمت ديگران می دارند".
ث – نظر آقای نگهدار در باره کسانی که خودش آنها را ليبرال می نامد، بسيار دوستانه است. در واقع يکی از موارد نادری که او از خط مشی اکثريت در آن سال ها با صراحت انتقاد می کند، مورد برخورد خصمانه با ليبرال هاست:
" سازمان هيچ نيازی به منزوی کردن ليبرال ها نداشت. سياست ما در قبال ليبرال ها تقليد کورکورانه از سياست لنين در فاصله فوريه تا اکتبر بود. زنده ياد اسکندري، در کادر همان ايدئولوژي، در قبال ليبرال ها سياست ديگری را توصيه می کرد و آن درست بود. موضع ما در قبال ليبرال ها مهم ترين خطای سياسی رهبری سازمان در آن دوران بوده است. نهضت آزادي، حزب ملت ايران، جاما و گروه های مشابه و حتی روحانيونی چون آيت الله شريعتمداري، همراهان ما بودند و نه دشمنان ما. "
در اين باره او حتی کمی هم از خودش مايه می گذارد و به اصطلاح "شکسته نفسی" نشان می دهد:
"در طول اين 25 سال هميشه گفته ام و نوشته ام که اگر سازمان اکثريت بخواهد گذشته را چراغ راه آينده سازد، عملکرد و تجربه آن دسته از مسوولين گروه های چپ، که خود را در سمت چپ ما قرار می داند، دست کم برای من تا امروز، نور پرداز راه آينده نبوده اند. من از کسانی چون مهندس مهدی بازرگان، از آيت الله منتظري، از دکتر عبدالرحمن قاسملو، از ايرج اسکندری و احسان نراقی خيلی بيشتر ياد گرفته ام و هم با مرور آن سال های تلخ، به خصوص نسبت به بازرگان و قاسملو خود را وام دار می بينم. "
در هر حال جای خوشحالی دارد که فرخ نگهدار می پذيرد که سياست گذشته شان لااقل در مورد حمايت از سرکوب جمهوری اسلامی عليه ليبرال ها نادرست بوده است. اما وقتی همين پذيرش را در کنار بعضی حرف های ديگر او می گذاريم، خواه نا خواه سؤال هايی به ميان می آيد که پرداختن به آنها می تواند روشنگر باشد:
١ – همان طور که قبلاً ديده ايم، آقای نگهدار مدعی است که در دوره ٥٩ تا ٦١ " جهات منفی ... در خط مشی سياسی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)، نسبت به ساير نيروها، بسيار محدودتر و عناصر مثبت در آن خط مشی ... بسيار گسترده تر بوده است ". حال اين سؤال پيش می آيد که آيا او خط مشی خودشان را حتی در مقايسه با جريان های ليبرال نيز مثبت تر می داند؟ اگر آري، پس قاعدتاً بايد اين انتقاد از خود آقای نگهدار را يک نوع تعارف شاه عبد العظيمی بدانيم که از لحاظ سياسی و نظری بی معناست. مثلاً وقتی او خود را به بازرگان وقاسملو وام دار می داند، قاعدتاً می پذيرد که خط مشی آنها درست و بسيار مثبت تر از مال خودشان بوده است. اما او نه تنها اين را صراحت نمی دهد، بلکه با ادعای خود نشان می دهد که خط آنها را در آن دوره قبول ندارد. پس ناگزير اين سؤال پيش می آيد که او چه چيزی از ليبرال ها آموخته است؟ گفتن اين که آنها نه دشمنان که همراهان ما بودند، کافی نيست. کسی می تواند همراه و حتی متحد شما باشد، ولی در عين حال خط شما بهتر از خط او باشد.
٢ – اگر در آن دوره شريعتمداری ها و بازرگان ها و قاسملوها از طرف اکثريت، دوست و همراه شمرده می شدند، اردوی خمينی قطعاً با اکثريت نيز در می افتاد، همان طور که با خود آنها در افتاده بود. و در آن صورت، ديگر نمی شد (طبق توصيه امروزی نگهدار) در برابر ولايت فقيه زبان در کام کشيد و "صبر و انتظار" پيشه کرد. زيرا دوستی و همراهی در سياست، بدون حمايت از يکديگر معنايی نمی تواند داشته باشد. آيا اين دو ارزيابی متناقض از ديناميک نيروهای سياسی آن سال ها در نوشته آقای نگهدار تصادفی است؟ به نظر من، اين تناقض آز آنجا بر می خيزد که فرخ نگهدار از يک طر ، در فضای سياسی امروزی ناگزير است خود را ليبرال جا بزند، اما از طرف ديگر، "من " او سنگين تر از آن است که بتواند بگويد، ما در آن دوره خراب کرديم!
٣ – گرچه نظر امروزی نگهدار در باره موضع آن روزی ليبرال ها دو پهلوست، اما در مورد چپ انقلابي، همان طور که ديديم، کاملاً روشن است. ولی اگر قبول کنيم که جهت اصلی مخالفت غالب جريان های چپ انقلابی آن دوره، ولايت فقيه بود، نه ليبرال ها؛ قاعدتاً آقای نگهدار بايد بپذيرد که موضع چپ ها لا اقل در برخورد با ليبرال ها مثبت تر از موضع اکثريت بوده است. اگر نگهدار اين حقيقت را بپذيرد، بايد در ارزيابی خودش از گذشته کاملاً تجديد نظر بکند. اما آيا او شجاعت لازم برای روبرو شدن با "من" خودش را دارد؟ پاسخ اين سؤال دست کم تاکنون منفی بوده است.
٤ – آقای نگهدار از پذيرش مسؤوليت اشتباه شان در مورد ليبرال ها نيز طفره می رود و آن را به گردن لنين می اندازد! اما حقيقت اين است که اولاً در آن موقع غالب چپ های انقلابی به مراتب بيش از اکثريتی ها لنينيست بودند و آثار لنين مهم ترين مرجع فکری بسياری از آنها محسوب می شد. ولی بسياری از آنها، درست با الهام از همان آثار، نه ليبرال ه ، بلکه روحانيت حاکم را دشمن اصلی می دانستند و بعضی از آنها از اشغال سفارت امريکا به بعد، مدام به رهبران فدايی هشدار می دادند که قدرت اصلی در دست روحانيت است و نه جای ديگر. و در مقابل، رهبران اکثريت نيز مدام آنها را به همدستی و همراهی با ليبرال ها متهم می کردند.
ثانياً حتی تقليد کور کورانه از سياست لنين در فاصله فوريه تا اکتبر ١٩١٧ در بدترين حالت به خصومت با ليبرال ها منتهی می شد و نه به حمايت از يک نيروی تاريک انديش مذهبی و مخصوصاً سرکوب های خونين يک حکومت تئوکراتيک. حقيقت اين است که خط مشی سازمان اکثريت محصول اطاعت از خطی بود که حکومت اتحاد شوروی به رهبری برژنف در مورد ايران تجويز می کرد و در کارگاه توجيه تراشی حزب توده به رهبری نورالدين کيانوری چکش کاری می شد. اما آقای نگهدار شجاعت لازم برای بيان اين حقيقت ساده را ندارد.
ج – تناقض در ارزيابی امروزی آقای نگهدار از کارهای ديروزشان به يکی- دو مورد محدود نمی شود، بلکه چنان همه جانبه و عمقی است که منطق و بنای تمام توجيه تراشی های او را به هم می ريزد. در اينجا فقط به چند فقره از مهم ترين آنها اکتفاء می کنم:
١ – فرخ نگهدار مدعی است که خط مشی و عملکرد سازمان اکثريت در فاصله ٥٩ تا ٦١ در مقايسه با همه نيروهای سياسی "غير حاکم " بسيار مثبت تر بوده است. اما در عين حال او می پذيرد که در همين دوره، محور خط مشی سازمان اکثريت دفاع از آزادی و دموکراسی نبوده است. اما می گويد اين تقصير ما نبود، سيستم فکری مان غلط بود:
" آيا سازمان ما می توانست مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی سياسي، دموکراسی و برابری فرصت ها برای همگان را به جای مبارزه ضد امپرياليستي، به جای مبارزه عليه کلان سرمايه داری و بزرگ مالکی بنشاند؟ آيا ممکن بود در خط مشی سياسی چريک های فدايی آزادی سياسي، دموکراسی و حقوق بشر، در ابعاد مختلف آن، جايگاه نخستين می يافت؟
پاسخ من به اين سوالها قطعا منفی است. نيرويی که در آن دوران سازمان را تشکيل می داد عميقا انقلابی و عميقا راديکال بود. اصول مارکسيسم لنينيسم برای اين نيرو حقيقت مطلق و مرجع نهايی بود. اين ساختار فکری و ارزشی ليبراليسم را کلا رد می کرد و سوسيال دموکراسی را ارتداد می شناخت. "
حتی اگر اين ادعای او را کاملاً درست بدانيم که مارکسيسم با مبارزه برای دموکرسی ناسازگار است (فرضی که البته کاملاً نادرست است)، باز هم با دو تناقض بزرگ روبرو خواهيم بود که چشم بستن بر آنها غير قابل بخشش است؛ تناقض هايی که هر دو خصلت کاملاً صوری يا منطقی دارند، يا به عبارت ديگر، ربطی به مضمون سياسی بحث ندارند.
تناقض اول اين است که نمی شود تعهد به دموکراسی را مهم ترين معيار ارزيابی يک خط مشی سياسی اعلام کنيم و در همان حال، عدم تعهد به آن را(مخصوصاً در دوره استقرار يک نظام سرکوبگر که دفاع از آزادی های بنيادی و دموکراسی اهميتی حياتی و تعيين کننده دارد) بزرگ ترين ضعف اين يا آن خط مشی سياسی ندانيم. آقای نگهدار مدعی است که با ديدگاه امروزی او تعهد به دموکراسی تعيين کننده است، اما در عين حال می گويد، هرچند که ما در آن سال ها به دموکراسی بی اعتناء بوديم ، ولی بهترين خط مشی سياسی آن دوره را داشتيم! برای حل اين تناقض آقای نگهدار يا بايد بگويد، اصلاً تعهد به دموکرسی مهم نيست، يا بايد بپذيرد که درآن دوره، نه بهترين، بلکه يکی از بدترين کارنامه های سياسی را داشته اند.
اما مشکل اين است که به قول معروف، او هم خدا را می خواهد و هم خرما را. تناقض دوم اين است که او می گويد ما بهترين خط مشی سياسی را داشتيم، اما زندانی يک سيستم فکری مصيبت باری بوديم. اين به آن می ماند که کسی بزند سر ديگری را بشکند و در مقابل ملامت مردم بگويد، من نبودم، دستم بود! حرف نگهدار حتی از اين هم مهمل تر است، زيرا می گويد، با اين دست لعنتي، من بهتر از همه ديگران عمل کردم، هر کس جای من بود ، می زد او را می کشت! برای حل اين تناقض ، او يا بايد بگويد ، ما کارنامه مصيبت باری داشتيم، زيرا سيستم فکری مان مصيبت بار بود و خودمان نيز آن قدر گيج و گول بوديم که فکر می کرديم به بهترين سيستم فکری مجهزيم؛ يا بايد بگويد، ما بهترين کارنامه سياسی را داشتيم و در دست يابی به آن، البته سيستم فکری مان نقش مهمی داشت. اما او می خواهد خدا و خرما را يک جا داشته باشد. زيرا دفاع از سيستم نظری پيشين را به صرفه نمی داند، ولی هرگز نمی تواند از "من" خودش دفاع نکند.
"من" او هميشه برحق است، چه موقعی که در رکاب ولايت فقيه خود را در مقابل شيطان بزرگ می بيند، و چه زمانی که هر نوع مخالفت با امريکا را تصوری احمقانه می داند. اين خود شيفتگی چنان پر رنگ است که گاهی به صورت يک هذيان گويی آشکار بروز می کند:
" تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی مسوولين سازمان هرگز قادر نبود سازمان را، در کليت خود، از چارچوبه فکری- ارزشی خود دور کند. هيچ يک از منشعبين از سازمان نيز هيچ انفصالی از ديدگاه های راديکال و لنينيستی نداشتند ".
در رأس اين تيزبينان خبره ميدان های تاکتيک، البته خود عالی جناب فرخ نگهدار قرار دارد! آقای نگهدار اين مدال ها را به سينه کسانی می آويزد که به قول خودش حتی نتوانسته اند خود را از چنگ سيستم فکری مصيبت بار خودشان رها کنند. اين هم يکی ديگر از همان تناقضات فاحشی است که در توضيحات و توجيحات او وجود دارد. نگهدار که احتمالاً خودش هم متوجه اين تناقض گويی شده، توجيه جالبی می پردازد و می گويد، تنها ما نبوديم که در چنبره آن سيستم لعنتی گرفتار بوديم ، ديگرانی هم که از ما جدا شدند، همين گرفتاری را داشتند. اما اين يک مصادره به مطلوب آشکار است. به عبارت ديگر، او راديکاليسم و لنينيسم را سرچشمه اصلی انحرافات معرفی می کند، ولی به جای اثبات ادعای خو ، آن را يک قضيه اثبات شده تلقی می کند. اما طبعاً نمی خواهد و نمی تواند توضيح بدهد که چرا مارکسيست های ديگر و از جمله بعضی از جريان های ديگر فدايی به حمايت از ولايت فقيه نغلتيدند.
ثانياً خودشان که همان موقع، بيش از ديگران از راديکاليسم انقلابی فاصله گرفته بودند ( که اين فاصله گرفتن را هم خود او به تفصيل در فتوحات شان بر شمرده است ) به حمايت از ولايت فقيه و سرکوب های خونين آن برخاستند. آيا اگر راديکاليسم انقلابی منشاء آن خطاها بود ، ديگرانی که به اعتراف خود نگهدار، از اکثريت راديکال تر بودند، نمی بايست بيشتر از آنها در آن خطاها می غلتيدند؟!
٢ – نگاهی به کارنامه سياسی اکثريت در آن سال های حساس نشان می دهد که اين
مدال"تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی" که آقای نگهدار به سينه خود و دوستانش می آويزد ، مدالی است برای فتوحات ناکرده و " قلعه های بر باد رفته ". برای پی بردن به اين تناقض، باز بايد در روايت خود نگهدار از آن حوادث اندکی درنگ کنيم. همان طور که ديديم، آقای نگهدار مدعی است که ايستادگی در برابر استقرار جمهوری اسلامی کاری جنون آميز بود و همه مخالفان ولايت فقيه می بايست سياست صبر و انتطار پيشه می کردند تا شور انقلابی توده ای فروکش کند. باز از روايت خود او (در جوابيه اولش به من) می دانيم که هيأت دبيران اکثريت در جلسه اضطراری ١٩ بهمن ١٣٦١ تصميم می گيرد که رهبری سازمان را به سرعت به خاک شوروی منتقل کنند و نيز با قدرت از حزب توده دفاع کنند و دستگيری رهبران آن را محکوم نمايند. و اين در حالی بوده که آنها می دانسته اند، رژيم فعلاً نمی خواهد آنها را بزند. زيرا موسوی تبريزی به خود نگهدار هشدار داده بود که در مورد حزب توده مسأله جاسوسی در ميان است و "شما سرتان را بکشيد کنار".
بعلاوه در اسفند ٦١ محمد خاتمي، وزير وقت ارشاد پيغام داده بود که بيائيد در باره تقاضای تان در باره گرفتن امتياز نشريه " کار" صحبت کنيم. يعنی رهبری اکثريت در اواخر سال ٦١ به يک تغيير تاکتيکی و حتی استراتژيک تمام عيار در قبال جمهوری دست می زند. اما چرا؟ آيا شور انقلابی توده ای فروکش کرده بود؟ ظاهراً خود نگهدار چنين ادعايی ندارد. دليلی که او برای اين تغيير تاکتيکی بزرگ می آورد، اين است که نيروهای راست درون جمهوری اسلامی غلبه يافته بودند و نشانه آشکار آن هم سرکوب حزب توده بود. اما آيا اين طور بود؟ حالا بهتر می دانيم که در آن تاريخ هيچ تغيير مهمی در توازن قوای جريان های درونی رژيم اتفاق نيفتاده بود. حتی اگر معيار های خود حزب توده و اکثريت را ملاک ارزيابی قرار بدهيم، می بينيم که بعد از آن تاريخ نيز جمهوری اسلامی هم چنان در داخل با چيرگی جريان "خط امام" و در خارج با سياست "نه شرقي، نه غربی" و مخصوصاً مخالفت با "شيطان بزرگ" مشخص می شد. بنابراين اگر اين مهم ترين چرخش سياسی اکثريت در قبال رژيم، معياری برای آزمون مهارت اين نوابغ عرصه تاکتيک باشد، معلوم می شود که جهت گيری های تاکتيکی آنها ربطی به واقعيت های سياسی کشور نداشته، بلکه صرفاً بر مبنای خيال بافی صورت می گرفته است.
حال اگر روايت آقای نگهدار را کنار بگذاريم و حقايق ثبت شده و انکار ناپذير کارنامه اکثريت را در نظر بگيريم، در می يابيم که چرخش سياسی سال ٦١ بسيار مضحک تر و غير قابل دفاع تر از آن است که فرخ نگهدار تصوير می کند. در بخش اول اين نوشته نشان داده ام که آنها در آن دوره سرکوب های خونبار نه تنها از ولايت فقيه حمايت می کردند، بلکه کشتار های وحشيانه مخالفان به دست قصابان رژيم را هم تأييد می کردند. خود نگهدار می پذيرد که پلنوم خرداد ٦١ هدف خط مشی سياسی سازمان را "شکوفايی جمهوری اسلامی " تعيين کرده بود. اما هشت ماه بعد آنها صرفاً به خاطر دستگيری رهبران حزب توده، با يک چرخش سياسی تمام عيار به مخالفان جمهوری اسلامی می پيوندند. و مضحک تر از همه اين که فرخ نگهدار هم سياست قبلی را توجيه می کند و هم سياست بعدی را. و لابد چون خود را در رأس خبرگان عالم تاکتيک می داند، از ديگران هم انتظار دارد توجيهات اش را بدون چون و چرا بپذيرند.
اما حقايق ثبت شده در نشريات خود سازمان اکثريت نشان می دهد که اين تناقض بزرگ تر از آن است که قابل قورت دادن باشد. مثلاً شماره ٤ دوره دوم نشريه " کار" ( خرداد ١٣٦٣ ) مقاله ای دارد با عنوان " کشتار زندانيان سرشناس سياسی رژيم شاه در جمهوری اسلامی " که در آن چنين آمده است:
" بيست ويکم اريبهشت ماه سالروز شهادت خسروروزبه قهرمان ملی کشورما وعضو کميته مرکزی حزب توده ايران ، روززندانيان سياسی ايران است. ما در اين روز از ايستادگی و ايثار انقلابيونی تجليل می کنيم که درزندانها وشکنجه گاههای مرتجعين دربدترين شرايط سهم خويش را درمبارزه مردم کشورشان ادا می کنند. آنهاازهرحزب وسازمان که باشند فرزندان گرامی خلق خودهستند. اغلب انقلابيون سرشناس وآزموده کشورما بخشی ازعمر خود را در زندان های رژيم شاه بسر بردند . امروز هم هزاران انقلابی عمر خودرا درسياهچا لهای مرتجعين حاکم سپری می کنند. بسياری اززندانيان سياسی رژيم شاه امروز يا درزندانهای جمهوری اسلامی اسيرند و يا بدست رژيم جمهوری اسلامی به شهادت رسيده اند. اين يکی از سياه ترين ورسواترين جنايت ها و تبهکاريهای حکومت است. کسانی را که خلق بدست خود از بند رژيم شاه آزاد کرده بود، جمهوری اسلامی ديگر بار به بند کشيده و يا ناجوانمردانه به شهادت می رساند . سعيدسلطانپور(چريک فدايی ، هنرمند و شاعر انقلابی) ، سيامک اسديان( چريک فدايی) منصور اسکندری (چريک فدايی) ، احمد غلاميان لنگرودی (چريک فدايی) ، محسن مدير شانه چی(چريک فدايی) ، توکل اسديان (چريک فدايی) ، قاسم سيد باقری (چريک فدايی ) ، اصغر الجزايری ( چريک فدايی ) ، مهران شهاب الدين (راه کارگر) ، نورالدين رياحی وهمسرش (راه کارگر) ، چنگيز احمدی وهمسرش(راه کارگر) ، علی شکوهی (راه کارگر) ، علی مهدی زاده (راه کارگر) ، روزبه گلی آبکناری ( راه کارگر ) ، علی رضا تشيد (راه کارگر) ، غلام ابراهيم زاه ( راه کارگر ) ، حسن اردين (راه کارگر) ، جبرئيل هاشمی ( راه کارگر) ، بهروز سليمانی ، محمدعلی پرتوی ، شکراله پاک نژاد ، موسی خيابانی (مجاهد) ، اشرف ربيعی (مجاهد) ، محمدرضا ضابطی ( مجاهد) ، معصومه شادمانی ( مجاهد) ، حميد جلال زاده ( مجاهد) ، محمدرضا سعادتی(مجاهد) ، قاسم باقرزاه ( مجاهد ) ، فضل اله تدين ( مجاهد ) ، محمد مصباح (مجاهد) ، محمدعلی پور مسئله گو( مجاهد ) ، محمد جباری (مجاهد ) ، علی اصغر محکمی (مجاهد) ، احمد شادبختی (مجاهد) ، جواد زنجيره فروش (مجاهد) ، حسين جنتی( مجاهد) ، حميد خادمی( مجاهد) که ازرهبران و مسئولان سازمان چريکهای فدايی خلق ايران ، راه کارگر و مجاهدين بودند، از جمله چهره های سرشناس و مبارزی هستند که درسالهای اوج خفقان رژيم ستم شاهی عليه ديکتاتوری و امپرياليسم به پا خاستند و با آرمان های خدمت به خلق و تامين بهروزی و سعادت زحمتکشان قدم درراه مبارزه گذاشتند و به باروری و پيشرفت جنبش انقلابی ملی کمک کردند. اکثر اين مبارزين دراوائل دهه پنجاه دستگير شده وتحت شکنجه های شديد دژخيمان قرارگرفتند. اين مبارزين راه استقلال وآزادی دربيدادگاههای نظامی با مبارزات و عقايد خود ماهيت ارتجاعی رژيم وابسته به امپرياليسم را برملا کردند."
کسانی که رهبران اکثريت در اينجا از "ايستادگی و ايثار" آنها تجليل می کنند، تماماً در دوره ای به دست آدمکشان ولايت فقيه قصابی شده اند که اکثريت هدف خود را "شکوفايی جمهوری اسلامی" اعلام می کرد و فراتر از آن، اعدام همين ها را برحق می دانست. کافی است نگاهی بکنيد به شماره ١٥٠ " کار" اکثريت ( ٥ اسفند ١٣٦٠ ) يا به توضيح من در باره آن در بخش اول اين نوشته، تا در يابيد که اکثريت در باره ايستادگی اين نوع مبارزان در زندان های جمهوری اسلامی چه می گفت و چگونه آنها را تا بدان حد آلوده به خيانت و جنايت می دانست که فتوا می داد " با هيچ منطقی نميتوان آنها را مورد عفو قرار داد." يا مراجعه کنيد به نوشته آنها در شماره ١٣٢ " کار" (٢٩مهر ١٣٦٠) به مناسبت شهادت سيامک اسديان ( که در فهرست بالا از او ياد شده ) تا ببينيد چگونه او را همراه "کثيف ترين موجودات جهان " ناميده اند که علی رغم شفافيت چون شيشه درون اش ، " گنداب ضد انقلابی " در زمين به راه انداخته است. يا نگاه کنيد به همين مقاله دوم نگهدار تا ببينيد چگونه مهران شهاب الدين ( که در فهرست بالا از او نام می برند ) را به نفهمی و و حشت از انديشيدن متهم کرده است.
هر آدم عاقلی که به اين اسناد نگاهی بيندازد، تصديق خواهد کرد که نمی توان هم از
"ايستادگی و ايثار" افراد ياد شده در فهرست بالا تجليل کرد و هم آنها را به دليل همان ايستادگی و ايثار، ضدانقلاب و همراه " کثيف ترين موجودات جهان " ناميد. اما آقای نگهدار اين کار را می کند و در جواب اعتراض کسانی که نمی توانند تناقض به اين بزرگی را قورت بدهند، می گويد: شما از انديشيدن وحشت داريد!
٣ – در شماره اول دوره دوم نشريه " کار" اکثريت ( اسفند ١٣٦٢ ) به مناسبت ٨ مارس، روز جهانی زنان، اعلاميه کميته مرکزی سازمان درج شده که چنين می گويد:
" درميهن ما ميليونها زن زير بار شديدترين فشارها، تبعيضات واهانت ها قرارگرفته اند. حکومت جمهوری اسلامی درتمام اين پنج سال همواره کوشيده است برای تحکيم پايه های قدرت خود از نيرو و انرژی انقلابی توده زنان ما بهره برداری کند و در ازای از جان گذشتگی ها و ايثار بيدريغ آنان بخاطر انقلاب، زندگی پراز درد، محروميت، تبعيض، نابرابري، بی حقوقي، عقب ماندگی و حقارت را به آنها تحميل کرده است. بلايی که اين حکومت برسر زنان زجرکشيده ما آورده است خاطره سياه زنده به گورکردن نوزادگان دختر توسط بربرها و قبايل چادرنشين عرب درروزگاران گذشته را زنده ميکند. حکومت می کوشد زن مبارز ما را با تمام توانمندی و خلاقيت هايش، ازهمه عرصه های کار و يا زندگي، رشد و بلوغ و ثمردهی به کنجی براند، حق بهره مندی از شکوه و زيبايی زندگی را از او سلب کند، پيوندهای انسانی او را با جامعه بگسلد، برعواطفش داغ جراحت های بيشمار بکشد و در انتهای اين راه پر ظلمتی که پيش رويش می گذارد، مهر منسوخ شده بردگی در خانه را بر دفتر زندگيش بکوبد. تمام تلاش حکومت در اين پنج سال اين بوده است که توان و استعداد زنان ما را در گور انديشه های عقب مانده و قرون وسطايی خود دفن کند. اکنون حقوق زنان درکليه عرصه های کار و زندگی ، درعرصه اجتماعی- اقتصادي، خانوادگي، آزاديهای سياسی و دمکراتيک، آ موزش و هنر، بيش از هرزمان ديگر لگدمال می شود. توسل به پوششهای شرعی و افکار پوسيده قرون و اعصار گذشته برای خانه نشين کردن زنان، برای محروم کردن اين نيروی عظيم اجتماعی از مشارکت درفعاليت اجتماعی و برخورداری از علم و هنر، به سياست اصلی حکومت در مورد زنان تبديل شده است . عدم حضورزنان درعرصه مبارزه باامپرياليسم وارتجاع نيروی انقلاب را تضعيف می کند و بدينگونه راه شکست انقلاب هموارتر می شود، ازهمين رو تلاشهای ارتجاعی برای منزوی کردن زنان و راندن آ نان از صحنه کار و پيکار، امروز بيش ازهر زمانی به خدمت اهداف ضد مردمی و ضد انقلابی گرفته ميشود."
همان طور که می بينيد، نويسندگان اين خطابه پر طمطراق تأکيد می کنند که جمهوری اسلامی از اولين روز موجوديتش برای برگرداندن زنان به " بردگی در خانه " کمر بسته است و حقوق زنان در دوره اين حکومت " بيش از هر زمان ديگر لگدمال می شود ". اما من در بخش اول اين نوشته با ذکر نمونه هايی از همين نشريه در سال ١٣٦٠ ( شماره های ١١٩ و ١٤٨ ) نشان داده ام که همين ها گفتن همين نکات ساده در باره جمهوری اسلامی را تبليغات گروهک های ضد انقلابی متحد امپرياليسم می ناميدند. آقای نگهدار می تواند بگويد ، همين اعلاميه نشان می دهد که ما بعداً متوجه اشتباه مان شديم و خط مان را عوض کرديم. اما می دانيم که او می گويد، ما در آن دوره هم، مثبت ترين خط مشی سياسی را داشتيم. آيا می شود در مقابل مبارزات ميليون ها زن ايستاد و گفت: "همه کسانی که خط امريکا را به طور آشکار پياده ميکنند، تبليغات به راه انداخته اند که خط امام طرفدار اسارت زنهاست"، و در عين حال، مدال داشتن بهترين خط مشی سياسی را به سينه خود آويزان کرد؟ آقای نگهدار، اين ديگر فقط تناقض گويی نيست ، زورگويی است ؛ چيزی است در حد " حقوق بشر اسلامی " !
همين جا بگذاريد به يکی از فتوحات ادعايی آقای نگهدر هم اشاره ای بکنم. او ضمن برشمردن دست آوردهای سازمان اکثريت در آن سال ها، با افتخار تمام می گويد: " حضور زنان در تشکيلات فوق العاده بالاست ( ٣٣ در صد )". اما فقط يک فرد بی خبر از فضای سياسی و اجتماعی ايران در سه دهه گذشته ( مانند آن ژاپنی فرضی نگهدار، در مقاله دوم اش ) ممکن است اين را يک دست آورد سياسی بشمارد. زيرا همه می دانند که زنان در مقياس توده ای چه نقش حياتی در انقلاب ١٣٥٧ ايران داشتند؛ تا حدی که خمينی و بسياری از هوادرانش که تاريک ترين نيروی سياسی کشور را تشکيل می دادند، ناگزير شدند در مقابل نيروی توده ای عظيم آنها بعضی از مواضع شناخته شده قبلی شان را رها کنند.
حقيقت اين است که در همان سال ها، نسبت زنان در همه سازمان های ديگر چپ نيز بالا بود. بنابر اين، قيد " فوق العاده" آقای نگهدار قيد بسيار بی ربطی است. گذشته از اين، کافی است نگاهی به فهرست شهدای سازمان چريک های فدايی خلق ايران در دوره پيش از انقلاب بينداريم تا دريابيم که فعاليت زنان حتی در آن دوره هم بسيار چشم گير بود. به ياد داشته باشيم که موفق ترين و شجاعانه ترين فرار از زندان های سياسی رژيم شاه در آخرين دهه آن، فرار اشرف دهقانی بود. در هر حال اگر قرار باشد در صد زنان در ترکيب اعضای سازمان ملاک حقانيت باشد، آقای نگهدار بايد در مقابل مسعود رجوي، با آن " انقلاب ايدئولوژيک " معروف اش، لنگ بيندازد. در کشوری که بيش از ٦٠ در صد قبولی های کنکور دانشگاه ها را زنان تشکيل می دهند، به رخ کشيدن اين نوع فتوحات فقط می تواند مايه مضحکه مردم باشد.
٤ – آقای نگهدار معتقد است بزرگ ترين اشتباه شان در حوزه سازماندهی بوده:
" سازمان بلافاصله بعد از انقلاب شروع به سازماندهی نيروهای خود کرد. تشکيلات سازمان يک تشکيلات مخفی بود که در پايان سال 61 حدود 20 هزار نفردر آن متشکل بودند. وقتی تحليل سازمان به درستي، اين بود که "حکومت ما را تحمل نخواهد کرد" درست کردن تشکيلاتی با اين عظمت يک اشتباه فاحش و بزرگ ترين ماجراجويی ما بود. تشکيلات ما می بايست محدود به کادرها می بود. ما موظف بوديم هر کدام از کادرهايمان، که به دليل فشار رژيم از ادامه کار باز می ماندند، را يا به خارج بفرستيم و يا به طور کامل قطع ارتباط کنيم."
اين ظاهراً صريح ترين انتقاد او از کارهای ديروزی شان است. اما همان طور که خودش نيز اعتراف می کند، اين بيش از هر چيز، يک اشتباه سياسی بود، اما ( برخلاف تصور خود او) نه علی رغم تحليل درست شان، بلکه دقيقاً به دليل تحليل خيال پردازانه شان از حکومت. حتی اگر اين ادعای او درست باشد که رهبری اکثريت معتقد بوده که حکومت آنها را تحمل نخواهد کرد، باز اين سؤال پيش می آيد که چرا اين تحليل شان را علنی نمی کردند، بلکه در تمام انتشارات شان درست عکس آن را تبليغ می کردند؟ چرا در تمام سال های ٥٩ تا ٦١ مخالفان همان حکومت را دشمنان مردم تصوير می کردند؟ چرا در اين دوگانگی و دو گانه گويی تا آنجا پيش می رفتند که در پلنوم خرداد ٦١ " شکوفايی جمهوری اسلامی " را رسماً هدف سياسی سازمان اعلام می کردند؟ هم چنين اين سؤال پيش می آيد که چند در صد از آن ٢٠ هزار نفری که تحت هدايت اينها بوده اند، از اين تحليل پنهانی که در روايت نگهدار است، خبر داشته اند؟ مگر تحليل سياسی برای اين نيست که لااقل فعالان يک سازمان را در جهتی واحد هدايت کند؟ آقای نگهدار ضمن بر شمردن فتوحات شان در آن دوره، از جمله با افتخار می گويد:
" سازمان سخت به فعاليت علنی و قانونی پای بند است و برای تامين اين حق پيگيرانه تلاش می کند... بازگشت فعالين ، از زندگی حرفه اي، به زندگی عادی و خانوادگی مورد استقبال و تحسين است."
اگر رهبران سازمان معتقد بوده اند که "حکومت ما را تحمل نخواهد کرد"آيا نمی بايست از تبليغ پای بندی به فعاليت علنی و مخصوصاً قانونی اجتناب می کردند؟ آيا آنها نمی بايست به فعالان تحت هدايت شان هشدار می دادند که اصرار بر بازگشت به زندگی عادی می تواند عواقب مرگباری داشته باشد؟ پاسخ نگهدار به اين سؤالات هر چه باشد، نشان خواهد داد که رهبری اکثريت در سرنوشت سازترين سال های بعد از انقلاب، به مردم و حتی به فعالان سازمان شان ( يا لااقل ، به اکثريت قاطع آنها ) دروغ می گفته است. ممکن است آقای نگهدار برای اين اسکيزوفره نی سياسی هم توجيهی بتراشد، اما مسلماً نمی تواند اين تناقض ريشه دوانده در کل موجوديت سازمانی شان را در آن سال ها بپوشاند.
چ – حتی انتقادات آقای نگهدار از خط مشی ديروزشان گاهی چنان آشفته است، که اگر جدی گرفته شود می تواند مانند کارهای ديروزشان نتايج مصيبت باری در پی داشته باشد. مثلاً او در بررسی خط مشی اکثريت در آن سال ها، می گويد:
" آيا سازمان ما می توانست مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی سياسي، دموکراسی و برابری فرصت ها برای همگان را به جای مبارزه ضد امپرياليستي، به جای مبارزه عليه کلان سرمايه داری و بزرگ مالکی بنشاند؟ آيا ممکن بود در خط مشی سياسی چريک های فدايی آزادی سياسي، دموکراسی و حقوق بشر، در ابعاد مختلف آن، جايگاه نخستين می يافت؟
پاسخ من به اين سوالها قطعا منفی است. نيرويی که در آن دوران سازمان را تشکيل می داد عميقا انقلابی و عميقا راديکال بود."
قيد "به جای" که مورد تاکيد قرار داده ام، در جملات بالا از اهميت کليدی برخوردار است و نشان ميدهد که نگهدار هنوز هم مبارزه ضد امپرياليستی را در مقابل مبارزه برای دموکراسی می بيند. او که می کوشد از مسؤوليت فردی فرار کند و خود را قربانی کت بسته نگرش راديکال سازمان نشان بدهد، اين تقابل را به سنت انقلابی جنبش فدايی نسبت می دهد. اما با نگاهی منصفانه به نگرش جنبش فدايی در دوره پيش از انقلاب، می بينيم که برای فدائيان خلق چنين تقابلی وجود نداشت. مثلاً نگاهی به نوشته های زنده ياد بيژن جزنی و ديگران نشان می دهد که آنها قبل از هر چيز عليه ديکتاتوری شاه می جنگيدند ولی در عين حال مخالف امپرياليسم هم بودند و اين دو را جدا از هم نمی ديدند. فرخ نگهدار اگر ديروز به نام مبارزه با امپرياليسم، هم کاسه شدن با هر نيروی ارتجاعی را توجيه می کرد، امروز هم به نام مبارزه برای دموکراسی می کوشد هر نوع مبارزه با امپرياليسم را بی معنا نشان بدهد. برخلاف تصور او، اين ديد تقابلی ضرورتاً لازمه ليبراليسم هم نيست. مثلاً فراموش نکنيم که در کشور خود ما، مصدق (که در مجموع از سنت ليبرالی تبعيت می کرد) بود که بزرگ ترين مبارزه عليه امپرياليسم انگليس را به راه انداخت. با اين ديد تقابلی است که نگهدار با يک انتقاد از خود مشروط و مبهم و آشفته ، می گويد:
" ما مسوول بوديم که دريابيم خواست های استقلال طلبانه ما ايرانيان با پيروزی انقلاب بهمن تماما و بی کم و کاست تامين شده است و هيستری ضد امريکايی بر منافع ملی استوار نيست."
اولاً همه جريان های چپ و از جمله، همه جريان های فدايی در آن "هيستری ضد امريکايی" شرکت نداشتند. مثلاً ( برای کمک به حافظه آقای نگهدار می گويم ) " راه کارگر " که مسلماً از سنت انقلابی لنينيسم تبعيت می کرد و بنابراين مواضع قاطع ضدامپرياليستی هم داشت، در اوج همان تب و تاب سفارت گيری " دانشجويان پيرو خط امام " مدام تأکيد می کرد که تمام آن بازی ها برای جا انداختن ولايت فقيه است و نبايد گذاشت خمينی با ضد امپرياليسم ارتجاعی و تاريک انديشانه اش مردم را تحميق کند. حتی خود نگهدار نيز در نوشته اولش به اين حقيقت اعتراف کرده است، آنجا که می گويد "ما می گفتيم اين حکومت ضد امپرياليست است. راه کارگری ها می گفتند اين ها از موضع ارتجاعی ضد امپرياليست هستند ". اما مسأله اين است که رهبران اکثريت ( که امروز آقای نگهدار مدال " تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی " به سينه شان می آويزد ) گوششان بدهکار اين حرفها نبود. آنها که به کمک حزب توده، به کشف بزرگی به نام " دوران گذار به سوسياليسم " دست يافته بودند، به تبعيت از سياست خارجی اتحاد شوروي، اتحاد با خمينی را مقدمه حياتی برای به اصطلاح " راه رشد غير سرمايه داری " می دانستند و هر نوع مخالفت با خمينی را عين دشمنی با خود می ديدند و به همدستی با امپرياليسم متهم ميکردند.
ثانياً انقلاب ايران صرفاً با سقوط رژيم شاه نمی توانست به پيروزی برسد و با جايگزين شدن ولايت فقيه به جای ديکتاتوری پهلوی قطعاً شکست خورده بود. مگر اين که مانند خمينی معتقد باشيم که مردم آزادی نمی خواستند، بلکه برای "اسلام عزيز" انقلاب کردند!
ثالثاً صرفاً با سقوط رژيم شاه، خواست های استقلال طلبانه ايرانيان نمی توانست "تماماً و بی کم و کاست " تأمين شود. ساده لوحی است اگر فکر کنيم که امريکا و متحدانش با از دست دادن حکومت مطلوب خود در ايران، ساکت می نشستند. ترديدی نيست که اقدام احمقانه طرفداران خمينی به اشغال سفارت امريکا و حمايت احمقانه تر اکثريت و حزب توده از آن، سرآغاز زنجيره مصيبت های بی پايانی برای مردم ايران شد، ولی حتی اگر آن اقدام هم اتفاق نمی افتاد، بعيد بود امريکا کشور مهمی مانند ايران را در منطقه حياتی خاورميانه به حال خودش رها کند. اگر به جای رژيم خميني، حتی يک رژيم دموکراتيک ليبرالی در ايران آن روز شکل می گرفت و سعی هم می کرد با امريکا و متحدانش روابط دوستانه ای برقرار کند، باز هم امريکا حاضر نمی شد آن را به حال خود واگذارد. حقيقت اين است که کودتای امريکا و انگليس در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ عليه حکومت مصدق (که برخلاف خمينی ، تلاش می کرد با امريکا روابط دوستانه ای داشته باشد) نتيجه اشتباه محاسبه آنها نبود ، همان طور که دشمنی آنها با حکومت عبدالناصر در مصر (که او هم مدتها تلاش کرد با امريکا روابط دوستانه ای داشته باشد) نيز چنين نبود و حمايت آنها از حکومت سعودی ها در عربستان يا از ديکتاتوری های نظامی پاکستان نيز چنين نيست. اما آقای نگهدار که سياست را با منطق "بيزنس " تعقيب می کند، تأمل در اين حقايق ساده را به صرفه نمی بيند.
٤ – باز هم در باره فرستادن غبرايی به قربانگاه
انگيزه اولين نوشته من در باره سخنان نگهدار، روايت خود او راجع به چگونگی زندانی شدن و اعدام محمد رضا غبرايی بود. و کار رهبران اکثريت که با دست خود رفيق سازمانی شان را به دست جلاد سپرده بودند، به نظرم بسيار عجيب و به نحو کلافه کننده ای زبونانه می نمود. آقای نگهدار بعد از متهم کردن من به داشتن ذهنيت توتاليتری همه چپ ها در باره حزبيت ، درجوابم نوشت:
" شايد بارزترين تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سالهای پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگر را بر دوش نداشت."
يعنی که غبرايی با ميل خود به دادستانی رفته، نه اين کسی او را فرستاده باشد. و با شرح تفصيلی داستان ملاقاتش با موسوی تبريزی (دادستان کل انقلاب) سعی کرد نشان بدهد که خودش نيز مانند غبرايی با شهامت پای خطر رفته، با اين تفاوت که زنده برگشته است! مسلم بود که فرخ نگهدار از پاسخ روشن به اعتراض من طفره می رود و اين را هم يادآوری کردم که لازم می دانم همينجا نيز بياورم:
" همچنان معتقدم که دادن محمدرضا غبرايی به دست جلاد، کاری بوده که به هيچ نحو قابل دفاع نيست. آيا نميشد اصلاً کسی را پيش لاجوردی نفرستند و به او جواب بدهند که اين مقاله بيان کننده موضع سازمان ما و حرف همه ماست و اگر کسی را به خاطر آن ميخواهيد مجازات کنيد، همه ما را بايد مجازات کنيد؟ اگر چنين موضعی را ميگرفتند، آيا لاجوردی دستور ميداد همه شان را دستگير کنند؟ ميدانيم که چنين چيزی بسيار بسيار بعيد بود. درواقع، درگرماگرم کشتار های آن سال رژيم به حمايت اينها نياز داشت و بعيد بود اکثريت وحزب توده را هم ,محارب و باغی, اعلام کند. به هر حال اگر رهبران يک سازمان به جای دفاع سرراست و قاطع از موضع شان کسی را به خدمت جلاد ميفرستند که نهايتاً به قيمت جان او تمام ميشود، بايد لااقل متوجه مسووليت خود باشند... محمد رضا غبرايی را به خاطر مقاله ای به خدمت لاجوردی ميفرستند که نه خود مسوول تصميم گيری در نوشتن اش بوده و نه نويسنده اش و نه حتی ( تا جايی که روايت نگهدار ميگويد) شخصاً داوطلب رفتن به آنجا."
اما بعداً به مطالبی برخوردم که نشان ميداد ماجرا بسيار وحشتناک تر از آن چيزی بوده که من تصور می کردم:
١ – جمشيد طاهری پور در زير نويس مقاله ای که با عنوان " قطعنامه ١٧٣٧ شورای امنيت و "ضرورت مرزشکنی برای صلح " ( در ٢٤ /٢ /٢٠٠٧ ) نوشته ، لازم ديده در اين باره توضيح بدهد:
" ... من بخاطر می آورم خود را در تابستان خونين سال 60 ، که سردبير نشريه کار ارگان کميته مرکزی سازمان فدائيان خلق ايران "اکثريت" بودم. فرخ نگهدار مقاله ای را که نوشته بود بدستم داد و موکدا" خواستار درج آن در نشريه شد. مقاله را خواندم، عنوان مقاله " همبسته ای از جنون و جنايت" بود و طی آن، هم رهبری مجاهدين و هم حکومت خمينی مورد نکوهش قرار گرفته بودند اما مقاله در کليت خود سرکوب خونين مجاهدين را از سوی رژيم دينی تأئيد می کرد! من با درج مقاله مخالفت کردم اما فرخ با تأکيد بر مقام دبير اولی خود اصرار در درج آن کرد. علی کشتگر عضو شورای سردبيری کار بود، به او گفتم مقاله را بخوان و نظرت را بگو! خواند و گفت: مخالف درج مقاله هستم. نگهدار بيرون از نزاکت معمول باز هم اصرار در درج آن کرد، مجبور به تمکين شدم و مقاله را برای تايپ به الهه بقراط سپردم که درج شد. هفته بعد در شورای سردبيری تصميم گرفتيم سلسله مقالاتی در محکوم شناختن سرکوب خونين و اعدام های مجاهدين برای درج در کار بنويسيم. مقالات نوشته و درج و نشر يافتند، يکی از نويسندگان مقالات رفيق تابان بود. متعاقب آن نامه ای از دادستانی انقلاب رسيد که از ما می خواست نويسندگان مقاله را به دادستانی معرفی کنيم. ما از معرفی نويسندگان خود داری کرديم، چندی بعد نامه و نامه های ديگری از دادستانی رسيد با همان مضمون و پر از تهديد. متعاقب آن چاپخانه به تاراج رفت و نشريه کار توقيف شد. هيأت دبيران در پاسخ به نامه های دادستانی با اين نيت که به انتشار نشريه صورت قانونی ببخشد، تصميم گرفت رضا غبرائي، رفيق منصور، که پيشتر بعنوان مدير مسئول نشريه کار به وزارت کشور معرفی شده بود، برای ادای توضيحات، به دادستانی انقلاب مستقر در اوين برود. من قرار دبيران را به رضا ابلاغ کردم. گفت من بنا به تصميم رفقا می روم اما نظرم اين است که تصميم هيات دبيران نادرست است و بازگشتی در کار نخواهد بود! رضا رفت، اعدام شد و هيچگاه بر نگشت! من در زندگينامه خود به تفصيل اين ماجرا را آورده ام و در نگاه به خود و گفتگو با خود، تمکينم را به اصرارهای فرخ نگهدار که به درج و نشر "همبسته جنون و جنايت" انجاميد، ادامه سرکوب و امتداد خشونت حکومت خمينی عليه مجاهدين توسط خودم دانسته ام... و اين لحظه که اين سطور را می نويسم در مورد مسعود بهنود، اين روزنامه نگار با ارزش و خدمتگزار ژورناليسم ايران، متأسفم و عميقا" متأثر و شرمسارم که فرخ نگهدار را کماکان در ادامه و تکرار همان تجربه باز می بينم... اما وا اسفا! اين عقوبت کسی است که از نگاه به خود و گفتگو با خود می گريزد. "
اين نوشته ترديدی نمی گذارد که اولاً غبرايی را علی رغم ميل خود او و با چماق انضباط تشکليلاتی به قربانگاه فرستاده اند و او در اين تصميم گيری شرکت نداشته، آن را نادرست می ديده و می دانسته که " بازگشتی در کار نخواهد بود". ثانياً غبرايی جزو هيأت دبيران نبوده، بلکه در زير رابطه جمشيد طاهری پور قرار داشته است. ثالثاً شخص نگهدار در حمايت سازمان اکثريت از اعدام فعالان ( لااقل ) مجاهدين نقش بسيار زيادی داشته و مخالفت هايی را که از طرف ديگران با اين حد از حمايت صورت می گرفته، با استفاده از موقعيت دبير اولی اش، درهم می شکسته است. رابعاً بر خلاف ادعای نگهدار، در سازمان اکثريت نه تنها کسانی مسؤوليت ديگران را به عهده داشته اند، بلکه تصميم گيری در باره ديگران بدتر از بسياری از سازمان های ديگر بوده است. حقيقت اين است که در بسياری از سازمان های ديگر، نمی شد کسی را بدون ميل خود او، به ماموريتی که بازگشتی در آن نباشد، فرستاد.
٢ – نقی حميديان، يکی ديگر از رهبران سازمان اکثريت در آن زمان نيز در خاطرات اش تقريباً همين روايت جمشيد طاهری پور را تأئيد می کند:
" از سوی دادستانی رفيق رضا غبرائی مدير مسئول نشريه کار احضار شد در اين باره بعد از مشورت ها و تعمق های زياد و ترديدهای فراوان بالاخره هيات دبيران ( يا هيات سياسی ) عليرغم اين که خود رضا مخالف بود، تصميم گرفت که او خود را معرفی کند. تلاش های رهبری سازمان برای بيرون آوردن رضا به جائی نرسيد. تلاش زيادی توسط مسئولان انجام گرفت اما نتيجه ای نداشت. اسدلله لاجوردی رضا غبرائی را بدون هيچ دليلی تا چند سال با شکنجه و آزار فراوان در زندان اوين نگهداشت و سرانجام او را ناجوانمردانه به دست جوخه های اعدام سپرد. "
يعنی می بينيم که او هم می گويد، هيأت دبيران، محمد رضا غبرايی را علی رغم مخالفت خود او به دادستانی فرستاده است. البته روايت حميديان از اين جهت که می گويد رضا غبرايی از سوی دادستانی احضار شد، دقيق نيست، زيرا از روايت ديگران و از جمله خود نگهدار معلوم است که لاجوردی دنبال غبرايی نبوده بلکه نام نويسنده مقاله را می خواسته است. ولی همين تفاوت نشان می دهد که مخالفت غبرايی با رفتن به دادستانی را همه می دانسته اند.
٣ - شماره ٢٢ دوره دوم نشريه " کار" ( اسفند ١٣٦٤ ) که خبر اعدام محمد رضا غبرايی را نوشته، مقاله ای در باره او دارد که در آن چنين آمده است:
" رفيق منصور به پاس خدمات ارزنده اش به تجديد حيات سازمان و به جنبش انقلابی مردم و به پاس شايستگی های انقلابيش در پلنوم خردادماه ١٣٦١ کميته مرکزی سازمان به عضويت مشاور هيات سياسی کميته مرکزی سازمان انتخاب شد. رفيق منصورطی سالهای پس از انقلاب تا مقطع دستگيری اش درمسوليت های حساس و مهم سياسی و تشکيلاتی در دستگاه کميته مرکزی سازمان انجام وظيفه می کرد و آنها را تماماً و به شايستگی به انجام می رسانيد. رفيق محمدرضاغبرايی بعنوان مسول نشريه کار ارگان مرکزی سازمان به
حکومت معرفی شده بود و حکومت او را پاسخگو در برابر مواضع نشريه می شناخت. دراسفند ٦٠ سازمان ازطريق نشريه کار طی چند مقاله عليه اعدامهای جنايتکارانه اعتراض نمود و اين جنايات را افشا کرد . ازاين رومسؤولان رژيم رفيق منصور رابرای توضيح پيرامون مقالات فوق به دادستانی فرا خواندند. درآنجا رفيق منصور ناجوانمردانه توسط دادستانی انقلاب اسلامی مرکز به سرکردگی جلاد خون آشام اسداله لاجوردی بازداشت شد.او را به اوين بردند به همان جايی که جلادان شاه رو سياه شده بودند وعمال جنايتکار ژيم جمهوری اسلامی بسرکردگی جلاد لاجوردی به جانش افتادند.شکنجه های وحشيانه وطاقت فرسای جسمی و روحی جهت کسب اطلاعات و باهدف وادار کردن او به ترک مواضع مارکسيستی- لنينيستی اش باشدت هرچه تمامتر آغاز شد. درشرايطی که رفيق منصور دستگير شده بود هنوز سازمان دارای فعاليت های نيمه علنی بود. بخش عمده نيروهای سازمان درحالت نيمه علنی به سر می بردند. رفيق منصوردارای اطلاعات زنده و حساس سياسی و تشکيلاتی ای بود که درصورت عدم مقاومت او می توانستند ضربا ت جدی برسازمان وارد کنند. رژيم هم به خوبی اين رامی دانست ومخصوصا به لحاظ سياسی درصدد پيداکردن مستمسکی برای وارد آوردن ضربه سرتاسری و نهايی به سازمان بود.
اما رفيق منصور طی چهارسال اسارتش در شکنجه گاههای رژيم انواع شکنجه ها ، تحقيرها و توهين ها و انواع گوناگون توطئه های ضدبشری را تحمل نمود ولی اسرارسازمانی اش را حفظ کرد و به آرمان انقلابی اش پشت نکرد. درآخرشهريور٦٤ دژخيمان رژيم به اواجازه دادند که قبل ازاعدام با خانواده اش تلفنی خداحافظی کند. جنايتکاران حتی نگذاشتند او تلفن خداحافظی را تمام کند و به خانواده اش اعلام کردند که رفيق منصور برعقايد خود استوار مانده است و جرم خود راسنگين کرده است ."
در اينجا نيز دو نکته قابل توجه است. اول اين که محمد رضا غبرايی عضو هيآت دبيران يا هيأت سياسی نبوده، بلکه در پلنوم خرداد ٦١، يعنی چند ماه پس از دستگيری اش، به طور غيابي، به عنوان عضو مشاور هيآت سياسی انتخاب شده است. يعنی نمی توانسته در تصميم گيری هيأت دبيران در جلسه اسفند ٦٠ ( که او را مکلف به رفتن به دادستانی می کرده ) شرکت داشته باشد. دوم اين که نويسندگان متن، در همان موقع گويی در مقابل سؤال يا اعتراضی ( که چرا با دست خودتان او را تحويل جلاد داديد ؟) قرار داشته اند که نوشته اند: "حکومت او را پاسخگو در برابر مواضع نشريه می شناخت."و حال آن که از گفته خود نگهدار روشن است که لاجوردی نويسنده مقاله مربوطه را می خواسته و نه مسؤول نشريه را.
٤ – در شماره ٧٣ دوره دوم نشريه "کار" ( اسفند ١٣٦٨) به مناسبت داوازدهمين سال انتشار نشريه، مقاله ای نوشته شده که در آن ضمن اشاره به توقيف نشريه در اسفند ١٣٦٠، گفته می شود:
" و صاحب امتياز و مدير مسؤول آن ، رفيق محمدرضا غبرايی ، عضو مشاور هيأت سياسی کميته مرکزی که در پی جويی اعتراض از مجاری قانونی به حکم توقيف کار به وزارت ارشاد اسلامی رفته بود، بازداشت و پس از ٥/٣ سال آکنده از سبعانه ترين شکنجه های جسمی و روانی ، به خاطر پای بندی به تعهد و مسؤوليت خود به جوخه اعدام سپرده شد."
در اينجا نيز می بينيم که او را فقط عضو مشاور هيأت سياسی معرفی می کنند و نه عضو هيأت سياسی و عضو هيآت دبيران.
اما از اين مهم تر، نوشته کوتاهی است که با عنوان " کار را تا امروز کدام رفقا هدايت کرده اند" در کنار همان مقاله در صفحه ٣ همان شماره آمده است و در آن در حالی که همه سردبيران و حتی افراد اصلی هيأت تحريريه "کار " را از روز اول تا آن تاريخ معرفی می کنند و حتی از علی محمد فرخنده جهرمی ( کشتگر) ، دبيری فرد ( حيدر)، اکبر کاميابی (توکل) اسم می برند، ولی از غبرايی به عنوان سردبير يا حتی عضو اصلی هيأت تحريريه سخنی به ميان نمی آيد. و اين نشان می دهد که او را فقط به صورت پوششی به عنوان مسؤول، به رژيم معرفی کرده بوده اند.
٥– فرخ نگهدار در جوابيه دوم خودش ، ضمن برشمردن مدارک به اصطلاح مخالفت های اکثريت با اعدام ها و سرکوب های سال ٦٠ ، لازم ديد که دوباره در باره غبرايی ظاهراً به طور گذرا، توضيحکی بدهد:
" بالاخره مقاله معروف ,باز هم اعدام های بی رويه، نقض آشکار قانون, مندرج در کار شماره 139، مورخ 18 آذرماه 1360. با درج اين مقاله دادستانی انقلاب تهران نويسنده آن را احضار کرد. رهبری سازمان معرفی نويسنده (علی رضا اکبری شانديز، عضو هيات سياسی) به دادستانی خلاف قانون دانسته و اعلام کرد مدير مسوول نشريه (محمد رضا غبرايي، رفيق منصور، عضو هيات سياسی و هيات دبيران) مسوول پاسخگويی است. پس از انتشار اين مقاله، که صريح ترين اعتراض سازمان به حکومت در قبال اعدام ها بود،عليرغم سياست عمومی سازمان در دفاع از جمهوری اسلامی ايران و سياست اتحاد و انتقاد، چاپ خانه نشريه کار مورد يورش قرار گرفت و به حيات نيمه مجاز آن، پس از 150 شماره، پايان داده شد."
در اينجا می بينيم که اولاً فرخ نگهدار بازهم تصريح می کند که لاجوردی دنبال نويسنده مقاله بوده و نه مسؤول نشريه، يعنی محمد رضا غبرايی. و اين رهبری سازمان بوده که محمد رضا غبرايی را پيش او فرستاده است. ولی نکته دوم که از همه مهم تر است اين است که نگهدار ادعا می کند، غبرايی هم عضو هيأت دبيران بوده و هم عضو هيأت سياسی! روشن است که او با اين تأکيد ظاهراً گذرا که در داخل پارانتز جا سازی شده، می خواهد نشان بدهد که خود غبرايی نيز در تمام تصميم گيری ها شرکت داشته است. در حالی که در بالا ديديم که يادنامه درج شده در شماره ٢٢ دوره دوم نشريه " کار" نه تنها او را فقط عضو مشاور هيأت سياسی معرفی می کند، بلکه تاريخ انتخاب او به اين سمت را نيز به طور دقيق می آورد. بعلاوه نوشته جمشيد طاهری پور نيز ترديدی نمی گذارد که غبرايی عضو هيأت دبيران نبوده و در جلسه آن هم شرکت نداشته ، بلکه تصميم آن هيأت از طريق طاهری پور به او ابلاغ شده است. اين دستکاری آخری فرخ نگهدار در اطلاعات تشکيلاتی ثبت شده نشان می دهد که او مثل آب خوردن می تواند همه چيز را تحريف کند ؛ او به اسناد فرمان می دهد که خودشان را با خواسته های او انطباق بدهند و وای به حال اسناد اگر اطاعت نکنند! در اين ماجرا آقای نگهدار مرا به داشتن ذهنيت توتاليتری متهم کرده بود، من اکنون با اطمينان می توانم بگويم که ذهنيت او توتاليتری نيست، مافيايی است. و با اطمينان می توانم بگويم که اگر نگهدار حالا در عصر اطلاعات و در ناف اورپا، با چنين جسارتی حقايق را دستکاری می کند، می شود حدس زد که در پستوهای روابط سازمانی در آن سال های سرکوب های خونين جمهوری اسلامی و نيز در در دوره اقامت در شوروی که صدای کسی به جايی نمی رسيده، چه ها می کرده است.
٥ – نگاهی به روش و منش فرخ نگهدار
بحث من با آقای نگهدار بر سر حمايت اکثريت از جمهوری اسلامی در سال های سياه ٥٩ تا ٦١ شروع شده و من تلاش کرده ام تا حد امکان نگذارم اين مسأله با مسائل ديگر درآميزد. زيرا همان طور که قبلاً هم اشاره کردم، نمی خواهم اين مسأله به حاشيه رانده شود. اما از يک چيز نمی توانم بگذرم و آن چگونگی برخورد امروزی آقای نگهدار با مخالفان سياسی است. و فکر می کنم با تأملی در روش و منش امروزی او، از روانشناسی او و امثال او در تباه کردن بزرگ ترين بخش جنبش فدايی در يکی از حساس ترين دوره های تاريخ معاصر ايران درک روشن تری می توانيم داشته باشيم. دراينجا فقط به آوردن نمونه هايی از برخورد او در همين دو نوشته جوابيه اش اکتفاء می کنم :
١ – در پاسخ به اعتراض من در باره سپردن محمدرضا غبرايی به دست لاجوردي، آقای نگهدار در حالی که می کوشيد ظاهراً ژستی ليبرال منشانه داشته باشد، بعد از آوردن داستان ملاقات اش با موسوی تبريزی ( ظاهراً برای اثبات شجاعت و جسارت شخص شخيص خودش ) به دروغ شاخداری متوسل شد که:
" شايد بارزترين تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سالهای پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگر را بر دوش نداشت."
در حالی که روايت خود او در باره قضيه غبرايی نشان می داد که درست برعکس اين ادعا، در سازمان اکثريت نه تنها کسانی مسؤول کسان ديگری بوده اند، بلکه مسؤولان با کمال بی مسؤوليتی افراد زير رابطه شان را به قتل گاه می فرستاده اند. والبته حالا می دانيم که غبرايی را علی رغم مخالفت صريح او به دست لاجوردی سپرده اند. از اين بدتر، او در نوشته دوم ( همان طور که در بالا آوردم) عمداً اطلاعات ثبت شده موجود در نشريه مرکزی سازمان اکثريت را در ارتباط با موقعيت تشکيلاتی محمدرضا غبرايی دستکاری کرد تا ثابت کند که در " اکثريت هيچ کس مسؤوليت کس ديگری را بر دوش نداشت". به عبارت ديگر، دروغ شاخدار قبلی را با دروغ شاخدارتری تکميل کرد. اما آقای نگهدار به اين اکتفاء نکرد و با لحن تحقير آميزی مرا متهم کرد که حرف ام در باره اين قضيه نشان دهنده ذهنيت توتاليتر تمام اعضای احزاب پادگانی است که اصلاً "بدون استثاء" تصوری از روابط غيرهيرارشيک ندارند. و اين در حالی بود که او ( به گفته خودش ) مرا شخصاً نمی شناخت. اما اين مهم نبود؛ جرم من اين بود که اولاً به ساحت شخصيت بزرگی مانند او جسارت کرده بودم؛ ثانياً عضو يک سازمان چپ بودم. وهمين کافی بود که نگهدار حکم بدهد که شخص من نيز ذهنيت توتاليتر و پادگانی دارم. به عبارت ديگر، استدلال او را چنين می شود بيان کرد: من علی اکبر "عزيز" را شخصاً نمی شناسم؛ ولی اعضای همه سازمان های چپ و " مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک " تماماً و " بدون استثناء" ذهنيت توتاليتر و پادگانی دارند؛ پس او نمی تواند چنين دهنيتی نداشته باشد. مسلم است که اين استدلال حتی صرفاً به لحاظ منطقی غلط است. زيرا اولاً بسياری از مخالفان سوسياليسم نيز تصديق خواهند کرد که درک ها و تفسيرهای رنگارنگی از سانتراليسم دموکراتيک وجود دارد و به تجربه ميدانيم که همه احزاب چپ را به لحاظ ايدئولوژيک و تشکيلاتی نمی توان تحت عنوان واحدی طبقه بندی کرد. ثانياً به لحاظ نظری و نيز به تجربه می دانيم که نمی توان همه اعضای حتی سازمان های توتاليتر را "بدون استثناء " دارای دهنيت توتاليتر دانست. زيرا ساختار تشکيلاتی و روانشناسی فردی دو چيز کاملاً متفاوت اند که يک سان تلقی کردن آنها نه تنها ناديده گرفتن واقعيت های عينی است ، بلکه از لحاظ اخلاقی و حقوقی نيز کار خطرناکی است و کمترين ضررش اين است که هر نوع مسؤوليت فردی را بی معنا می سازد. اما حتی اگر فتوای نگهدار را قبول کنيم، باز هم ادعای او غير قابل تصديق خواهد ماند. زيرا فرخ نگهدار نمی تواند انکار کند که اکثريت در آن سال ها يک سازمان مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک بود. و بنابراين، طبق فتوای خود او ادعای اش ( که در اکثريت هيرارشی و ذهنيت هيراشيک وجود نداشت) نمی تواند درست باشد. فراموش نکنيم که حرف او عملاً اين است که همه اعضای سازمان های مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک "بدون استثناء" دارای ذهنيت توتاليتر هستند، اما اکثريتی ها ( هر چند در آن سال ها سانتراليسم دموکراتيکی بودن ) از اين قاعده مستثنی بودند! فکر می کنيد با اين " دقت " نظر و اين حد از پيش داوری و کينه توزي، اگر آقای نگهدار در قدرت بود، چه می کرد؟ ترديدی ندارم که من اگر از دادگاههای جمهوری اسلامی جان سالم به در برده ام، نمی توانستم از دادگاه او جان سالم به در برم.
٢ – آقای نگهدار که در نوشته اول خودش ترجيح داده بود در باره استناد من به رهنمود تشکيلاتی در شماره ١٢٠ "کار" چيزی نگويد، در نوشته دوم اش، تصميم گرفت با توسل به منطق دروغ بزرگ، مرا به تحريف عمدی حقايق يا حداقل به تبعيت کور کورانه و جاهلانه از شايعه سازان ديگر متهم کند، و با استفاده از اشتباه من ( که رهنمود نشريه شماره ١٢٠ را که توسط رقيه دانشگری داده شده، به شخص او نسبت داده بودم) مدعی شد که اصلاً چنين رهنمودی در نشريه کار وجود ندارد. و حتی از اين هم فراتر رفت و ادعا کرد که " سازمان اکثريت از اعدام های سال 60 حمايت نکرده و صريحا آن را مورد انتقاد قرار داده است."در پاسخ به اين ادعای آقای نگهدارمن مجبور شدم در بخش اول اين نوشته نشان بدهم که او با آرامش وجدان و کاملاً " عالمانه ، عامدانه و ظالمانه ، شک وشبهه پراکنی " ميکند و دروغ می گويد. اما اينجا بايد بگويم، چيزی که واقعاً مرا حيرت زده کرده، جسارت او در دروغ گفتن است. آيا راستی او فکر می کرد هيچ کس نمی تواند به اسناد آن سال ها دسترسی داشته باشد؟! جواب اين سؤال هر چه باشد، ترديدی نبايد داشت که چنين جسارتي، فقط از افرادی با روان شناسی خاص بر می آيد، افرادی که به هيچ کس احترامی قايل نيستند و مردم را در حد حشرات می دانند.
٣ – آقای نگهدار فقط به متهم کردن من به دروغ پردازی و وحشت از انديشيدن اکتفاء نکرد، بلکه سعی کرد اين اتهام را به طور ضمنی به همه رفقای من و همه " مارکسيست هايی که تغيير ايدئولوژيک بنيادينی را پشت سر نگذاشته اند " تعميم بدهد. ترجيح می دهم در اينجا عين سخنان او را به تفصيل بياورم. او خطاب به من می گويد :
" تو اولين کسی نيستی که اين طور فکر می کنی. من نگاه هايی وحشتناک تر از تو، اما به همين اندازه باورمندانه، هم ديده ام.
رفيق مهران شهاب الدين يکی عزيزترين، يکی از خوش فکرترين، يکی از قابل اعتمادترين، و عليرغم نقص بدني، يکی از فعال ترين رفقای ما در سخت ترين سال های زندان بود. در سال های 54 و 55 من يکی از صميمی ترين رفقای او و او يکی از صميمی ترين رفقای من بود. در سال های آخر زندان ما را از هم جدا کردند. در آخرين ماه ها مهران ,مشی چريکی, را رد کرد و به کسانی پيوست که بعدها راه کارگر را تشکيل دادند.
در کمر کش کشتارها و بگير و ببندهای دهشتناک تابستان 60 روزی داشتم با اتوموبيل از بر جنوبی کريم خان می گذشتم. در آن سوی خيابان مهران را ديدم که در مسير ما دارد راه ميرود. او را مدت ها بود که نديده بودم. حس کردم دلم برايش پر ميزند. به رفيق همراهم گفتم از جلوتر دور بزنيم تا با يکی از بچه ها چاق سلامتی کنم. زديم کنار. از ماشين پريدم بيرون. با چشمان خندان جلوی مهران سبز شدم. يکهو ديدم تا چشم مهران به چشمان من افتاد رنگش شد مثل گچ. يک قدم عقب گذاشت. معلوم بود زبانش بند آمده. همين طور مات و مبهوت به من خيره ماند. حس کردم فکر می کند کارش تمام است. من سرجايم خشکم زده بود. چشمانم سياهی رفت. صحنه آخر را اصلا يادم نيست. اما چشمان از وحشت دريده و رنگ گچ گونه ی او از 25 سال پيش تا حالا همانطور جلوی چشمم سنگ شده.
به کمک تجربه زندگی و با شناختی که تا همين جا از منش علی اکبر به دست آورده ام قاعدتا علی اکبر نبايد خودش با چشمان خودش نشريه کار شماره 120 مورخ 7 مرداد 1360 را خوانده باشد. قاعدتا بايد آنچه را که از نشريه کار نقل کرده از منابع دست دوم بوده باشد و اين خيلی طبيعی است. وقتی شما با تمام وجود به صحت حديثی باور داريد آن را فقط به کار می بريد و لزومی به امتحان صحت آن نمی بينيد. حتی از اين هم فراتر ميروم. اگر علی اکبر نشريه کار 120 را می ديد و می ديد که اصلا چنين مطلبی در آن نيست، باز هم باور می کرد که سياست سازمان اکثريت و نوشته های فرخ نگهدار، همان بوده است که او به اشتباه فکر می کرده در کار 120 درج شده است." [ او بعد از مراجعه دادن من به اسنادی از نشريه "کار" در جهت اثبات ادعايش، چنين ادامه می دهد ]
" اما برای من جای شک بسيار باقی است که او قادر شود پايه های ايمانش به صحت باورهايش را تصحيح کند. عمق يقينی که او نسبت به صحت باورهای خود دارد من را تا اين جا به اين نتيجه رسانده که حتی پس از مطالعه دقيق تمام سندهای فوق باز هم بعيد است شکی در "وجود" علی اکبر عزيز در باره آن چه که او آن ها را "حقيقت محض" می داند رسوخ کند. حد و سنگينی مقاومتی که در وجود علی اکبر عزيز در قبال استدلال، در قبال اسناد و شواهد، از جمله در برابر علت احضار مدير مسوول (يا نويسنده مقاله) نشريه کار – که هر دو بعدا اعدام شدند – موج ميزند، عقل را قانع می کند که او، پس از ديدن تمام شواهد، باز هيچ شک نخواهد کرد که نادرست انديشيده است. تو گويی او اصلا تشکيک را گناه می شمارد. تو گويی هستی او تماما با شک نکردن در آميخته است. تو گويی شک نکردن خود ضامن هستی اوست.
من در آن روزهای دهشت و مرگ تابستان 60، در آن کنج پياده رو، گزش تلخ آن چشمان از وحشت دريده ی مهران شهاب الدين را عميقا فهميدم و با آن که تمام تلخی آن را درتک تک ذرات وجودم حس کردم، اما در من جز احساس مهر هيچ حس ديگری توليد نشد. آخر او اصلا فرصت دانستن نداشت. کوران تند حوادث فرصتی برای شک کردن، برای انديشيدن، برای باز ديدن حقيقت برای او باقی نگذاشت.
اما حالا بعد از 25 سال، بعد از اين همه فرصت دراز برای فکر کردن و ورنداز کردن شنيده ها و ديده ها، روش علی اکبر عزيز در بکار بردن عقل، اين حد از ايقان او به ,احاديث, و ,رواياتی", که برايش ,نقل, شده هيچ راهی برای تو باقی نمی گذارد که فکر نکنی علی اکبر عزيز ,شک", را زايل کننده ,هستی, می پندارد."
اين متن را به اين خاطر به تفصيل نقل کردم که معتقدم بهتر از هر توضيحی روان شناسی فرخ نگهدار را در برخورد با مخالفانش به نمايش می گذارد. او بعد از ٢٥ سال هنوز نتوانسته کينه اش را نسبت به مهران شهاب الدين که با نشان دادن بی اعتمادی و نفرتش نسبت به يک دوست سابق فرار کرده به اردوی دشمن، او را در آن گوشه خيابان تحقير کرده ، فراموش کند. معلوم است که "گزش تلخ چشمان " مهران شهاب الدين هنوز هم گاه بيگاه چون آيينه ای در مقابل فرخ نگهدار قرار می گيرد، اما او به جای اين که چاره ای برای " قامت بی اندام" خود بجويد، هر بار ترجيح می دهد آيينه را بشکند.
خود روايت تلخ نگهدار نشان می دهد که بر خلاف ادعای او، مهران نه از سر ترس، بلکه برای نشان دادن بی اعتمادی و نفرتش، خود را عقب کشيده است. اگر او می خواست خودش را نجات بدهد، طبيعی ترين راه آن بود که دوستی سابق اش را به نگهدار يادآوری کند، به روی او لبخند بزند و خوش و بش کند. اما او با شجاعتی آشکار ترجيح داده است بی اعتمادی و نفرت خود را نسبت به کسی که در کشتار آن همه جوان مبارز و پاکباخته به حامی و هوراکش رژيم تبديل شده، نشان بدهد. نگهدار برای تسلی دل خود می گويد " آخر او اصلا فرصت دانستن نداشت. کوران تند حوادث فرصتی برای شک کردن، برای انديشيدن، برای باز ديدن حقيقت برای او باقی نگذاشت."
گويی اگر مهران شهاب الدين فرصت می داشت، در می يافت که حق با نگهدار بوده که در دوره استقرار نظام خون ريز و تاريک ولايت فقيه به پادوی آن تبديل شده بود. من مانده ام که اين روان شناسی طلب کارانه نگهدار را که بعد از آن همه کثافتکاري، هنوز هم خود را در همه آنچه کرده بر حق ميداند و کسانی را که در ريخته شدن خون شان سهمی داشته چنين تحقير می کند، چگونه می شود توضيح داد؟!
٤ – فرخ نگهدار به قول خودش برای نشان دادن ذهنيت وهم آلود و غرض ورز من، ظاهراً به انتقاد از خود جانانه ای هم دست زده است:
" بدون اطلاع حرف زدن و زشت تر نمايی رقبای سياسی و سازمانی فقط بد اخلاقی و يا حق کشی نيست. اين کار نشانه عقب ماندگی فرهنگی هم هست. اين کار سد راه آزادی است. من ترا تنها به خيال بافی و زهرپراکنی در باره مخالفين سياسی ات متهم نمی کنم. خود من هم از اين مصيبت ها کم نداشته ام.
يادم می آيد وقتی در سازمان ما بحث وحدت با توده ای ها مطرح بود ما در مرکزيت سازمان بحث می کرديم که چه کنيم. گروهی از رفقا مخالفت می کردند. شاخص ترين نام ها علی فرخنده جهرمی (علی کشتگر) و هيبت الله معينی چاغر وند (همايون) بودند. گزارش پشت گزارش می آمد که رفقا قصد انشعاب دارند. هنوز زخم و ضربه سنگين انشعاب گروه اشرف دهقاني، اقليت و بعد هم جناح چپ ترميم نشده بود که با تهديد يک انشعاب تازه مواجه شديم.
از قبل از انقلاب من با علی کشتگر آشنايی داشتم و او را رفيق سياسی قابلی يافته و همه جا از سپردن مسووليت به او حمايت می کردم. اما او زندان نرفته بود و اين در فضای آن روز يک ,نقص, بزرگ و منشاء يک عدم اعتماد جدی بود. به همين لحاظ برای او بسيار دشوار بود پايگاه و حمايت جدی در سازمان داشته باشد. علی توسلي، نه از اين زاويه که کشتگر زندان نرفته بلکه، از روی يک رشته خصوصيات شخصي، سخت مخالف بالا آمدن کشتگر بود. سرانجام پس از 2 سال کشمکش به مشاورت کميته مرکزی انتخاب شد و من واقعا خوشحال بودم.
از آن سو ما همه همايون را خيلی خوب می شناختيم، صداقت و صميميت او را می ستوديم و روی وی حساب می کرديم. همايون پس از انشعاب اقليت او در دفاع از خط مشی سازمان هم مواضع محکم داشت و هم نقشی بسيار موثر]. ما همه می دانستيم که رفيق همايون سرمايه ای بزرگ برای جذب کادرهای ناراضی از وحدت با حزب توده ايران است. ما همه می دانستيم که محور رهبری کننده انشعاب هيبت الله معينی چاغروند و محمد علی فرخنده جهرمی هستند اما آگاهانه تصميم گرفتيم طور ديگری عمل کنيم.
منوچهر هليل رودی يکی از رفقايی بود که از خارج کشور آمده و جذب سازمان شده بود. در کميته مرکزي، که همه، به جز علی کشتگر يا زندان رفته بودند و يا چريک قبل از انقلاب، هيچ کس هليل رودی را نمی شناخت. ما اعلام کرديم که رهبری انشعاب در دست ,باند کشتگر-هليل رودی, است و ما نمی دانيم هليل رودی کيست. و من نيز در اين صحنه آرايی نقش فعال داشتم. به علاوه در کميته مرکزی کسی را نمی شناسم که معنای برداشتن همايون و گذاشتن هليل رودی و معنای اين حرف که ,ما او را نمی شناسيم, را نداند.
کسی ممکن است وجدان خود را قانع کند که سازمان مهم تر از هليل رودی است و ما به خاطر حفظ سازمان حق داشته ايم پيرامون يک رفيق شک و شبهه درست کنيم. کسی ممکن است فکر کند من، عليرغم اين که حتی در آن زمان می فهميدم که زندان کشيدن و چريک قبل از انقلاب بودن تنها معيارهای ارزش گذاری و مسووليت دادن به کادرها نيست، حق داشته ام به کسانی که سازمان شکنی می کنند از زاويه ی ,فقدان سوابق, حمله کنم.
من شهادت می دهم که شک و شبهه درست کردن پيرامون هليل رودی اگر هم برای تمام اعضای رهبری وقت سازمان کاملا هشيارانه نبوده باشد، برای من عامدانه بوده است و امروز که به روزهای ربع قرن پيش نگاه می کنم اگر خود را سرزنش نکنم هم حق کشی و هم اعتماد شکنی کرده ام."
بايد اعتراف کنم که بار اول که اين را خواندم، با خود گفتم: خُب، بالاخره در يک مورد از خودش انتقاد کرده است! اما بعد دريافتم که چقدر ساده لوح بودم. زيرا متوجه شدم که ديگرانی در اين باره افشاگری هايی کرده اند، و نگهدار با آوردن داستان در واقع می خواهد با يک تير دو نشان بزند و به طور غير مستقيم به آنها هم جواب بدهد. برای روشن تر شدن قضيه ناگزيرم توضيح نقی حميديان را در باره همين ماجرا در اينجا از خاطرات او نقل کنم:
" جلسه فوق العاده کميته مرکزی برای اعلام موضع در مورد انشعاب تشکيل شد. کميته مرکزی انشعاب را به اتفاق آراء محکوم کرد. مسئله مرکزی در اين جلسه انشعاب بود. در ميان بحث ها معلوم شد که تعدادی از رفقا عامل اصلی انشعاب را شعبه اقتصاد می دانستند. يکی از دوستان ... بهروز سليمانی انگشت گذاشت که با مخالفت بسياری روبرو شد. رهبران انشعاب مشخص بودند. علی کشتگر و هيبت الله معينی در راس انشعاب قرار داشتند. يکی گفت بايد تعرضی برخورد کرد. بايد حريف را با کله زمين زد. برجسته کردن همه نقاط ضعف انشعابيون واجد اهميت سياسی است. بهزاد در پاسخ گفت اين حرف ها همه دليل ضعف اخلاقی ماست. اين نوع برخورد ها ضد اخلاقی و ناجوانمردانه است. برخی از حاضرين در جلسه در صدد يافتن نقطه ثقل به اصطلاح فتنه بودند. تعدادی از دوستان شعبه اقتصاد را به عنوان نقطه مرکزی انشعاب مطرح می کردند. در اين مورد فرخ نگهدار بيش از ديگران اصرار می ورزيد. اکثريت اعضای حاضر در جلسه با اين نظر موافق نبودند. شيوه های سابقه دار فرخ نيز قطع نمی شد. به زعم فرخ، شعبه اقتصاد مشکوک تلقی می شد. دوست اقتصاد دانی به نام هليل رودی عضو اين شعبه بود که قبل از انقلاب در کنفدراسيون دانش جويان و محصلان ايرانی در خارج کشور فعاليت می کرد. همين امر مستمسکی شد که موضوع به شک و شبهه و ظن و ترديد شخصيتی هليل رودی کشانده شود تا کل انشعاب و رهبران و سازمان دهندگان آن در لجن ماليده شوند.
فرخ معتقد بود که در اطلاعيه کميته مرکزی درباره انشعاب بايد وابسته بودن و يا مشکوک بودن اين " شخص " با صراحت آورده شود. چند نفر از حاضرين از جمله بهروز، امير ،مجيد ، بهزاد...و من از اين طرز استدلال به شدت ناراحت بوديم. من گفتم که تا همين يکی دو ماه پيش هليل رودی ( که من او را هرگز نديده و نمی شناختم و تنها در اين ماجراست که با نام وی آشنا شدم ) عضو شعبه اقتصاد کميته مرکزی و رفيق سازمانی بود اما حالا که با انشعاب رفته حتی اگر طراح انشعاب هم بوده باشد (که نبود) ما چه حقی داريم که با اين اتهامات بی محتوا او را لجن مال کنيم!! آخر با کدام فاکت و مدرکی چنين اتهام سنگينی که البته قبل از هر چيز دامن خود ما را هم خواهد گرفت مطرح می شود؟ من به طور کلی از آوردن نام هليل رودی و با مشکوک ناميدن ضمنی کسی در اطلاعيه مخالف بودم. صادقانه بگويم که من همواره اين برخورد ها را از بيخ و بنياد نمی پسنديدم . اين نوع برخوردها را به دور از هرگونه شرافت و مردانگی می دانستم. به همين خاطر در موضع خود اصرار ورزيدم. اين مخالفت ها که از جانب عده ای مطرح می شد، به طور ضمنی نوعی همدلی با انشعاب کنندگان تلقی می شد. در اين ميان متوجه شدم که فرخ گويا برای خوار و خفيف کردن انشعاب دارد دست به هر کاری می زند. روشن بود که کسی نمی توانست به شخصيت علی کشتگر و به طريق اولی هيبت الله معينی ( همايون ) حتا به طرز سرپوشيده و دو پهلو اتهاماتی از اين نوع وارد آورد. به همين دليل هليل رودی که از خارج کشور آمده بود يک باره علم شد.
در آن زمان در مورد اعضائی که از خارج کشور آمده بودند، ايجاد شبهه امنيتی راحت تر در ذهن ساده نيروهای سازمان اثر می کرد. اصرار ها ادامه داشت. برای بستن هر گونه راه گريزی من به طور مشخص پيشنهاد رای گيری در مورد نظر فرخ دادم. برخی از دوستان گفتند که موضوع منتفی شده ديگر احتياجی به رای گيری نيست. من با تجربه و شناختی که داشتم باز هم پافشاری کردم. بالاخره موضوع به رای گذاشته شد. حداکثر چهار يا پنج رای بيشتر نياورد. من هم مانند ديگران خاطر جمع شدم . گفتند چون فرخ اعلاميه می نويسد!! برای کنترل و دقت در چرخش سر قلم! کميسيونی تشکيل شود. مرا هم به اصرار وارد اين کميسيون کردند.اعضای آن : امير ، بهروز،فرخ، و من و شايد فرد ديگر بودند. من عازم سفر بودم و وقت کافی برای نشستن تا پايان کار نداشتم. به امير گفتم اين مسئله را با دقت دنبال کن، می دانی که فرخ چه تيپی است! او مرا خاطر جمع کرد . رفتم. چندی بعد ديدم که اطلاعيه مربوطه عليرغم بحث و رای گيری مشخص و آن همه دقت و کنترل در اساس چيزی نزديک به نقطه نظر فرخ از کار درامده! اطلاعيه با شگرد شناخته شده ای نوشته شده بود. هم منظور خاص نويسنده را القاء می کرد و هم با سر قلم چنان بازی شده بود که نمی شد با صراحت آن را خلاف مصوبه کميته مرکزی ( که کتبا نوشته نشده بود) دانست! اما آنچه که در عمل انتشار پيدا کرد ذکر نام هليل رودی ( که من نيز به اتفاق اکثريت کميته مرکزی با آوردن نام کسی مخالف بودم ) با پرونده مشکوکی بود که در اطلاعيه و نوشته های ديگر به حالت القائی پخش شده بود.
همن طوری که قبلا گفتم من در آن زمان مدافع جدی وحدت با حزب بودم اما به هيچ وجه با چنين سياست بازی های بيگانه با فرهنگ فدائی ها ، توافق نداشتم. تاثير غده بدخيم پرونده سازی توده ای ها محصولی جز اين نمی توانست داشته باشد. موضوع از نظر من در اين لحظه که اين سطور را می نويسم برای خودم به طور جدی مطرح است. سوال اين است که چرا و به چه دليل سر به شورش نزده، دست به افشاگری نزدم و يا لااقل به عنوان اعتراض از کار کناره گيری نکردم؟ من خود با همين سوال که مسلما سؤال خواننده نيز هست روبرو هستم! تنها جوابی که می توانم بدهم اين است که آن ديوی که به جسم و جانم وارد شده و سراپای وجودم را در تسخير خود داشت ، آن اعتقاد ايدئولوژيکی که به آن عميقا باور پيدا کرده بودم و از همه بدتر آن سازمان و تشکيلات پرستی که صدها تن از امثال من اسير آن بوديم، همچون پرده ساتری ميان من و واقعيت هايل شده بودند. برای هر انسان ايدئولوژی زده و متعصبی ، انتظار برخورد مستقل و آزادانه با پديده های حساس زندگی ، انتظار بيهوده ای است. به همين دليل من نيز در آن زمان مانند برخی ديگر، از رفتن دوستان شعبه اقتصاد با انشعابيون ( که به کنايه و تحقير پروفسورهای سازمان می ناميديم ) آنان را تخطئه می کردم. البته اين برخورد ها در درون سازمان واکنش به نفس انشعاب بود که هم چنان نزد ما و از جمله من مذموم و بسيار ناپسند تلقی می شد. بدين سان اين ماجرای زننده را که به ياد آوردن آن هميشه موجب شرمساری و خجلتم می شود پشت سر گذاشتيم."
همان طور که می بينيد، روايت حميديان نشان می دهد که اولاً عامل اصلی اتهام زنی به هليل رودی خود شخص نگهدار بوده و عده قابل توجهی از رهبران سازمان به شدت با اين توطئه او مخالفت می کرده اند. ولی علی رغم رأی قطعی کميته مرکزی در مخالفت با طرح چنين اتهامی ، با ترفندهای موذيانه نگهدار، اين اتهام در اعلاميه سازمان گنجانده شده است. ثانياً نگهدار حتی در ميان دوستان خودش به چنين شيوه هايی شناخته و معروف بوده است. ثالثاً نگهدار که از اين افشاگری های دوستان سابق اش مطلع بوده، قضيه هليل رودی را ضمناً برای پاسخ گويی به آنها در نوشته خودش آورده است. و از آنجا که نمی توانسته اصل قضيه را حاشا کند، بدين وسيله سعی کرده ضرب آن را بگيرد! البته نگهدار با آوردن اين ماجرا در اين نوشته ، ضمناً تلاش کرده است که اشتباه مرا در باره رهنمود مندرج در کار ١٢٠ مانند توطئه خودش بنمايد تا مجالی برای انداختن همه کثافتکاری ها به گردن سيستم فکری همه "مارکسيست هايی که تغيير ايدئولوژيک بنيادينی را پش سر نگذاشته اند" داشته باشد. اما بگذاريد همين جهت اطلاع آقای نگهدار بگويم که من آدم از خود ممنونی نيستم، ولی يقين دارم که اگر به مشابه کاری که او انجام داده است دست بزنم، خودم را حلق آويز می کنم.
٥ – من در نوشته های قبلی ام اصرار داشتم که فرخ نگهدار نظرش را در باره کارهايی که در دوره استقرار جمهوری اسلامی در حمايت از آن داشته است، با صراحت بيان کند. و فکر می کردم که او از اظهار نظر صريح طفره خواهد رفت. اما انصافاً او مرا غافل گير کرده و با صراحت بی مانندی از آن اعمال ننگين دفاع کرده و حتی مدعی شده است که کارنامه اکثريت در آن سال ها در مقايسه با همه سازمان های غير حکومتی مثبت تر بوده است. اعتراف می کنم که او آدم بسيار جسوری است و اين جسارت در بی شرمی و بی اعتنائی به خون آن همه انسان آزاده، از هر کسی بر نمی آيد. در پاسخ او فقط می توانم بگويم: آقای نگهدار اشتباه می کنيد، شما هيچ نياموخته ايد ؛ به شهادت همين نوشته هايتان ، شما هيچ عوض نشده ايد و همان آدمی هستيد که در آن سال های سرنوشت ساز با جمهوری اسلامی همکاری کرد.
پيشينه بحث: مجله آرش (شماره ٩٧) درارتباط با کشتارهای دوره انقلاب و دهه شصت، مجموعه مصاحبه هايی با بعضی فعالان جريان های مختلف سياسی انجام داده بود که مصاحبه با فرخ نگهدار يکی از آنها بود و (به نظر من) در آنجا او تلاش کرده بود موضع سازمان اکثريت و مسئوليت فردی خودش را در قبال کشتار گسترده سال های ٦١- ٦٠ وارونه نشان بدهد و توجيه کند. من در يادداشت کوتاهی يادآوری کردم که نگاهی به حرف های نگهدار ترديدی باقی نمى گذارد که وجدان و مسئوليت فردی برای او مفاهيمی کاملاً بيگانه است. فرخ نگهدار در نوشته ای با عنوان "علی اکبر عزيز! جهت اطلاع مينويسم" سعی کرد از موضع خودش دفاع کند. که در پاسخ به آن، من مطلبی نوشتم با عنوان "آقای نگهدار توضيح تان روشنگر بود!" و سعی کردم با استناد به نوشته خود نگهدار و اسناد سازمان اکثريت ، نشان بدهم که او از مسأله اصلي، يعنی حمايت از جنايات جمهوری اسلامی در آن سال ها طفره ميرود. در پاسخ به نوشته دوم من، فرخ نگهدار مطلب ديگری نوشت با عنوان "علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع مينويسم - 2" که نوشته کنونی من بخش دوم پاسخ به آن است که متأسفانه باز با تأخير زياد انتشار می يابد و من به خاطر آن پوزش می خواهم.
***
فرخ نگهدار نوشته اش را به سه بخش تقسيم کرده است:
" بخش اول اساسا رجوع به اسناد سازمان در 25 سال پيش، در طول سال 1360، است. در اين مراجعات گزارش کرده ام که سازمان در قبال اعدام های سال 60 کدام مواضع را اتخاذ کرده است.
در بخش دوم نظر و قضاوت من در مورد مواضع سازمان نسبت به اعدام های سال 60 و ارتباط آن مواضع با خط مشی سازمان اکثريت در آن سال ها گنجانيده شده است.
در بخش سوم رئوس و مشخصه های اصلی سياست و خط مشی سازمان اکثريت در سال های 60 و 61 جمع بندی شده و مورد قضاوت و مقايسه با خط مشی ساير نيروها قرار گرفته است."
من در بخش اول اين نوشته با آوردن نمونه های متعدد از شماره های مختلف نشريه "کار" – ارگان مرکزی سازمان فدائيان خلق اکثريت – در سال ١٣٦٠ ( همراه با کليد مراجعه به فتوکپی اسناد مورد استفاده ام ) نشان دادم که برخلاف ادعای آقای نگهدار، سازمان فدائيان اکثريت نه فقط با سرکوب ها و کشتارهای خونين آن سال ها مخالف نبوده، بلکه فعالانه از آنها حمايت کرده است. و در اين بخش به ادعاهای ديگر او می پردازم.
1- آقای نگهدار و منطق دروغ جسورانه
محور اصلی بخش دوم نوشته نگهدار توضيحاتی است در باره همان ادعايی که در بخش اول مطرح کرده است. و نکته کليدی آن اين است:
"گرچه سازمان در هيچ مورد از صدور هيچ يک از احکام اعدام برای رهبران و فعالين گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند حمايت نکرده است، اما از تکرار مکرر اين عبارت که "کسانی که مستقيما در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند نبايد اعدام شوند" می توان نتيجه گرفت که سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست و معتقد است ,حکومت در قبال ترور و تعرض مسلحانه، از داخل و يا از خارج، حق دارد از خود دفاع کند."
جمله ای که موردتاکيد قرار داده ام، نشان ميدهد که آقای نگهدار آشکارا دروغ ميگويد و مهم تر از آن، از منطق دروغ جسورانه( يعنی همان گفته معروف که دروغ هر چه بزرگ تر باشد، راحت تر پذيرفته ميشود) استفاده ميکند. حتی او برای باوراندن ادعای اش، کمی پائين تر، تأکيد ميکند که مجدداً به اسناد سازمان در آن سال ها مراجعه کرده است. اما من در بخش اول اين نوشته نشان داده ام که اسناد رسمی منتشر شده سازمان در سال ١٣٦٠ چيز ديگری ميگويند. البته جمله بالا علاوه بر اين که يک دروغ شاخداری را بيان ميکند، با پيچ وتاب خاصی هم همراه است. اين عبارت " گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند" در اين جا چه وظيفه ای دارد؟ يعنی چه؟ شما يا از اعدام مخالفان رژيم دفاع کرده ايد يا نکرده ايد. پس اين تفکيک سازمان هايی که پيش از انقلاب موجوديت داشته اند، از آنهايی که بعداً به وجود آمده اند، برای چيست؟ به نظر ميرسد آقای نگهدار ميکوشد جای فراری برای خودش بگذارد. اما اين پيچ وتاب، خواه آگاهانه وارد شده باشد يا ناآگاهانه، بی فايده است زيرا اولاً ترديدی نيست که اکثريت از اعدام افراد سازمان هايی که پيش از انقلاب موجوديت داشته اند، فعالانه حمايت کرده است. مثلاً وقتی (درشماره ١١٨ " کار" می نوشتند:" اعدام مبارک و فرخنده کريم دستمالچی و احمد جواهريان، کوخ نشينان را شادمان و امپرياليسم امريکا را عزادار کرد." از اعدام افراد جبهه ملی شادمانی ميکردند، يعنی سازمانی که قبل از انقلاب موجوديت داشت و اهل عمليات مسلحانه هم نبود. يا (در همان شماره ١١٨ )وقتی به مهندس بازرگان فشار مياوردند که به خواسته خمينی جواب روشنی بدهد و سران جبهه ملی را "مرتد" اعلام کند، به خوبی می دانستند که مجازات "مرتد" در جمهوری اسلامی اعدام است!
ثانياً بسياری از سازمان ها (مانند راه کارگر و پيکار و امثال آنها) گرچه در دوره پيش از انقلاب وجود نداشتند، ولی بسياری از فعالان اصلی آنها از مبارزان باسابقه پيش از انقلاب بودند. و حال آن که اکثريت از اعدام فعالان سر موضع آنها آشکارا دفاع کرده است ( مثلاً مراجعه کنيد به شماره ١٥٠ " کار" در سال ١٣٦٠ که خواهان سرکوب هر چه شديدتر همه زندانيان سرموضعی است).
ثالثاً معنای ضمنی تفکيک سازمان ها يا افرادی که عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند از آنهايی که بعد از انقلاب به وجود آمدند، اين گمان را به وجود می آورد که سازمان های با سابقه تر، در ذهنيت اکثريتی ها از اصالت خاصی برخوردار بوده اند. آيا او می خواهد به طور ضمنی بگويد که اولی ها بيش از دومی ها حق داشته اند؟ انقلاب ايران انبوه افراد و جريان هايی را به مبارزه کشاند که اصلاً در دوره شاه حضور و فعاليت سياسی قابل توجهی نداشتند، و بسياری از اينها نيز توسط جمهوری اسلامی بيرحمانه سرکوب شدند. اين تفکيک مهمل و اين پيچ و تاب دادن به سخن چه معنايی دارد؟
لازم است در اينجا يادآوری کنم که نگهدار ( به قول معروف ) "وسط دعوا نرخ تعيين ميکند". بحث بر سر اين است که اکثريت فقط از اعدام ها و اقدامات جنايت کارانه جمهوری اسلامی در سال های ٦٠ و ٦١ حمايت نکرده، بلکه فعالانه با آنها همراهی کرده و در گسترش و موفقيت آنها تا حد قابل توجهی نقش داشته است. مثلاً رهبران اکثريت رسماً و علناً به اعضاء و هواداران سازمان رهنمود داده اند که فعاليت های سازمان ها و افراد مخالف رژيم را در همه جا زير نظر بگيرند و به نهاد های سرکوب اطلاع بدهند (مثلاً مراجعه بکنيد به سخنان رقيه دانشگری در شماره ١٢٠ " کار" – يعنی همان منبعی که فرخ نگهدار اصلاً منکر وجود آن است). حتی در مواردی که آنها به اصطلاح به "اعدام های بی رويه " اعتراض می کردند، هميشه مواظب بودند که تأکيد بر اعدام رهبران و افراد مقاوم سازمان های مخالف را از قلم نيندازند. مثلاً کافی است به مقاله " باز هم اعدام های بی رويه " در شماره ١٣٩ "کار" ( ١٨ آذر ١٣٦٠ ) يعنی مقاله ای که فرخ نگهدار آن را برجسته ترين سند ادعای خودش تلقی می کند، نظری بيندازيد تا چگونگی اين مخالفت را دريابيد:
"در چند هفته اخير جبهه براندازی به سرکردگی امريکای جنايتکار، از سلطنت طلبان و ساواکی های سازمان يافته توسط "سيا" تا باند خائن رجوی- خيابانی و گروهک های امريکا پرورده مائوئيست رنجبري، جنايات تازه ای آفريدند. روزنامه ها طی اين هفته ها خبر از جناياتی که توسط باند قاسملو در مناطقی از کردستان صورت گرفت، سردادند... هدف اقدامات جنايتکارانه اخير و فضای تب آلودی که با حربه شايعه و تبليغات آفريدند، همچنان ايجاد جو ناآرامي، عدم امنيت و بی ثباتی است که از پنج عنصر براندازی به سرکردگی امريکای جنايتکار را تشکيل می دهد.
بدون ترديد در برابر مزدوران و گم کرده راهانی که دست به ترور وتخريب می زنند ، بايد با قاطعيت انقلابی روبرو شد. ما هم چنان که بارها تأکيد کرده ايم ، انقلاب حق دارد و بايد با قاطعيت تمام از خود در برابر ضد انقلاب دفاع کند. در عين حال اين امر بسيار قابل تأکيد است که قاطعيت انقلابی نبايد منجر به پايمال کردن موازين قانونی و انسانی شود. انقلاب از آنجا که در موضع حقانيت قرار دارد، بايد با آن دسته از گمراهانی که مستقيماً در عمليات ترور و تخريب شرکت نداشته اند و به تجربه اثبات گرديده که امکان هدايت وارشاد آنان وجود دارد، با عطوفت برخورد نموده و حساب آنها را از رهبران جنايتکاری چون رجوی و خيابانی جدا سازد... اما ... نگاهی به موارد اتهام بسياری از افراد اعدام شده توسط دادگاههای انقلاب در گذشته و در روزهای اخير نشان می دهد که در موارد متعدد هيچگونه پای بندی نسبت به موضع فوق [يعنی موضع اعلام شده توسط رئيس ديوان عالی کشور] وجود نداشته ... علاوه بر نقض قانون در صدور احکام اعدام اخيراً دادگاههای انقلاب، در چگونگی اجرای اين احکام نيز ردپای سياستی که تنها به کينه توزی و انتقام می انديشد، ديده می شود. براساس اطلاعيه های صادره پاره ای از اين احکام توسط جوخه های اعدامی اجرا شده است که افراد آن را ياران سابق اعدام شدگان تشکيل داده اند. از نظر پاره ای از مسؤولين قضايي، اين نمايش غير انسانی در هم شکستن " شخصيت يک انسان"، نشان پای بندی به آرمان های انقلاب است!! به اعتقاد اين گروه از مسؤولين، اجرای حکم اعدام توسط کسانی که تا ديروز مانند آن کسی که اعدام می شود و می انديشد با او خالصانه ترين روابط انسانی و عقيدتی را داشته است، باز سازی انقلابی انسان و تربيت انسان انقلابی است. تناقض آشکارتر از آنست که بخواهيم روی آن مکث کنيم. ما مسؤولينی را که چنين شيوه داهيانه ای برای ارشاد "گم کرده" راهان انتخاب کرده اند، در برابر اين حقيقت قرار می دهيم: کسی که با کشتن رفيق همفکر و همراه ديروزش به دامن انقلاب برگشته است، وقتی هر گام به سود انقلاب بر می دارد، با اين فکر رنج آور روبرو خواهد بود که با دست خود کسی را که می توانست همانند او در خدمت انقلاب باشد، از پای در آورده است، اين انديشه رنج آور که در تمام طول زندگی با او همراه خواهد بود، تمام نيروی ايمان و اعتقاد به آماج های انقلاب را از او خواهد گرفت و در بدترين حالت از او شخصيتی خواهد ساخت که برای نجات شخص خود آماده هر اقدام غير انسانی و جنايتکارنه ای است." ( تاکيد خت و نيز عبارت داخل کروشه را من افزوده ام).
اين نوشته از جهتی يک سند بی همتاست. زيرا در عين حال که برجسته ترين شاهد ادعای نگهدار محسوب می شود، معنا و چگونگی اعتراض اکثريت به آن اعدام های وحشتناک را هم نشان می دهد. در اينجا توجه خواننده را به چند نکته جلب می کنم: اول اين که به ياد داشته باشيم که اين همان مقاله ای است که با انتشار آن لاجوردی نويسنده آن را می خواهد و رهبری اکثريت تصميم ميگيرد با دادن محمد رضا غبرايی به دست او، غائله را بخواباند. واکنش لاجوردی تصادفی نبوده، زيرا مقاله به يکی از وحشتناک ترين شيوه های اعدام که ضمناً خود لاجوردی از مدافعان اصلی آن بوده، اعتراض می کرده است. با مراجعه به متن کامل مقاله می توانيد ببينيد که نويسندگان آن سعی کرده اند از اختلافات درونی مقامات رژيم استفاده کنند و اميدوار بوده اند که مثلاً رفسنجانی و موسوی اردبيلی ( رئيس وقت ديوان عالی کشور ) و ديگران که ظاهراً به اين شيوه ها اعتراض داشته اند، از آنها حمايت خواهند کرد!
دوم اين که همين مقاله نکته مورد تأکيد مرا در بخش اول اين نوشته (که رهبران اکثريت نمی توانستند از معنا و چگونگی "ارشاد" زندانيان در کشتارگاههای جمهوری اسلامی بی خبر باشند) کاملاً تأئيد می کند.
سوم اين که برخلاف ادعای آقای نگهدار (که می گويد "سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست" ) اکثريت اعدام مبارزان مسلح را فقط به طور ضمنی نمی پذيرد، بلکه با صراحت و تأکيد از آن اعدام ها دفاع می کند.
چهارم اين که آنها حتی همه مبارزان غير مسلح را در خور تخفيف مجازات نمی دانند، بلکه دائماً تأکيد دارند که فقط افراد ارشاد شده، يعنی آنهايی که درهم شکسته اند، بايد مورد عطوفت قرار بگيرند. در همين جا می بينيد که آنها تأکيد می کنند که "امکان هدايت و ارشاد آنان" بايد در تجربه اثبات شده باشد. اين در حالی است که به شهادت همين نوشته، آنها می دانند که اين "تجربه" در کشتارگاههای جمهوری اسلامی چه معنايی دارد و در بهترين حالت چه معنايی می تواند داشته باشد. حتی اين اصطلاح عجيب و تهوع آور "اعدام های بی رويه" به اندازه چند کتاب معنای برخورد اينها با آن کشتارهای هولناک را توضيح می دهد. زندانيان تواب را وادار می کنند در کشتن هم پرونده های شان و حمل اجساد خون آلود آنان شرکت کنند، و رهبران اکثريت آن را اعدام بی رويه می خوانند و از آن فراتر، حالا آقای نگهدار به خود می بالد که به آن اعدام ها اعتراض کرده است!
برای درک روشن تری از منظور رهبری اکثريت از "ارشاد گم کرده راهان" نگاهی به مقاله "چرا گروهکها مضمحل ميشوند؟" در شماره ١٤٩ "کار" ( ٢٨ بهمن ١٣٦٠ ) ضرورت دارد. بايد توجه داشت که اين مقاله به مناسبت کشته شدن موسی خيابانی و اشرف ربيعی و همراهان آنها و نيز دستگيری رهبران اصلی سازمان پيکار نوشته شده و در اول مقاله اين خبرها به نقل از اطلاعيه های سپاه پاسداران، با لحن پيروزمندانه ای آورده شده است. در اين مقاله چنين گفته می شود:
" اگر تا ديروز عمدتاً اين اعضاء و هواداران مجاهدين وساير گروهکهای هم سنخ آن بودند که دسته دسته در خيابان ها و خانه های تيمی کشته و دستگير می شدند، اکنون در ميان کشته شدگان درگيری های خيابانی و خانه های تيمی و در ميان افراد دستگير شده، تعداد هر چه بيشتری از عناصر رهبری و مسؤول ديده می شوند و اين مسأله به روشنی نشان می دهد که زمان تا چه پايه بر تحليل های ذهني، کج وکوله و ماهيتاً ضد انقلابی چنين جريان هايی مهر باطل کوبيده است و امروز که هشت ماه از آغاز حرکت آشکارا ضدانقلابی و سرنوشت غم انگيز رهبری مجاهدين می گذرد، نشان خواهد داد که جريان تلاشی و اضمحلال شتابان آنها نه به واسطه عدم رعايت اين يا آن مسأله امنيتی و خطای تاکتيکي، بلکه ناشی از ماهيت آن انديشه ای است که فرصت طلبانه به کجراه می رود و به انکار و تقابل با انقلابی برخاسته که سرسخت ترين دشمنان بشريت با کينه ای حيوانی برای نابودی آن هر روز توطئه ای جديد علم می کنند...
پس از پيروزی انقلاب.... سازمان ها و گروههای سياسی متعددی ... فعاليت تبليغاتی گسترده ای را آغاز کردند... خصوصيت مشترک تمامی اين سازمان ها و گروهها آن بود که عموماً توسط نيروهايی رهبری می شدند که تجربه سياسی اغلب آنها به ندرت از يک دهه تجاوز می کرد. و بواسطه ضعف تجربه سياسی و عدم درک عميق نسبت به قانونمندی ها و مشکلات انقلاب نسبت به آنچه در ايران اتفاق افتاده بود ، تصوری غير واقعی داشتند. آنها از اين که انقلاب در ايران درست مطابق الگوهای ذهنی آنها به پيروزی نرسيده بود يا تحليل هايی که ريشه در تمايلات ذهنی و طبقاتی آنها داشت، در چاله چوله هايی که سر راه کنده بودند، در ماندند و از پس حل بغرنجی ها و پيچيدگی های کاملاً مفرط انقلاب ما برنيامدند... اين جريان ها در ادامه دشمنی با خط ضد امپرياليستی و مردمی امام خمينی تا بدانجا پيش رفتند که منطبق با سياست اعلام شده امپرياليسم امريکا ، رسماً جنگ مسلحانه عليه جمهوری اسلامی ايران را آغاز کردند و در اين روند به جريان شناخته شده چپ امريکايی پيوستند. سياستی که امروز رهنمون عمل مجاهدين، اقليت و نظاير ايشان است، در ماهيت امر با سياست جريان های شناخته شده چپ امريکايی چون رنجبران و پيکار و کومه له و نظاير آنها و حتی با کارهای باندهای تروريست ساواکی و سلطنت طلب تفاوتی ندارد... شايد هنوز هم افرادی اينجا و آنجا پيدا شوند که وضعيت فلاکت بار گروهکهای چپ رو و چپ نما را نه ناشی از ماهيت انديشه و عمل انحرافی آنها، بلکه در اين يا آن محاسبه غلط تاکتيکی و عدم تشخيص درست موقعيت بدانند و با چنين توجيهاتی خواسته باشند هم چنان راه شکست خورده آنها را ادامه دهند. ولی چنين حياتی با مرگ فاصله چندانی ندارد. ولی اين ضربات به هيچ وجه تصادفی نيست. اين سرنوشت دردناک تمام کسانی است که آگاهانه و يا نا آگاهانه به نام مردم عليه مردم توطئه می کنند. در عين حال ممکن است که برخی از عناصر اين گروهکها بتوانند هم چنان به موجوديت فلاکت بار خود ادامه دهند. ولی چنين حياتی با مرگ فاصله چندانی ندارد. مرگ يک جريان سياسی زمانی فرا می رسد که قادر به هيچ گونه حرکتی در ميان توده ها نبوده و هيچ گوش شنوايی برای شنيدن شعارهايش وجود نداشته باشد. و امروز بقايای مجاهدين و اقليت و نظايرشان دقيقاً در چنين وضعيتی قرار گرفته اند. و مطمئناً هيچ چيز جز بازگشت به دامن انقلاب آنها را از اين نابودی حتمی نجات نخواهد داد...
پديده بسيار قابل ملاحظه ای که هم زمان با گسترش ضربات بر پيکر مجاهدين و ساير گروهکها مشاهده می شود، موج "ارتداد" و بازگشتی است که از صدر تا ذيل رده های تشکيلات آنان را در بر گرفته است... به راستی چرا اين موج "ارتداد" و بازگشت اين قدر وسيع است و از افراد کادر مرکزی تا پائين ترين سطوح هواداران را در بر می گيرد؟ اخباری که از افراد آزاد شده از زندان می رسد، ابعاد بازگشت را بسيار وسيع تر از آنچه در خارج انعکاس می يابد ترسيم می کند.آنها می گويند در زندان بدون اغراق تقريباً تمام افراد وابسته به گروهکها از سازمان خود بريده اند. اگر در گذشته کسی در زندان در برابر رژيم شاه سرفرود می آورد ، به سرعت منفرد می شد و شديداً مورد نفرت مردم و زندانيان قرار می گرفت. امروز عکس اين پديده در زندان به چشم می خورد...
می توان جمع بندی نمود که فقدان يک بنيان عقيدتی استوار و شکست کامل خط مشی سياسی در شرايطی که انقلاب اين گام های بلند را به پيش، به سوی پيروزی های باشکوه بر می دارد و تأثير اين دو بر روی هم، آنها را به اوج تشتت فکری و سياسی رسانيده است... علت بنيادين اضمحلال گروهکها پيشرفت انقلاب و تشديد تقابل آنها با اين پيشرفت است. اين پديده، گروهکها را از درون می شکند. اکنون ديگر صحبت اصلاً از اين نيست که عوامل گروهکها از راه خود باز نمی گردند. همه می بينيم که موج عظيم بازگشت همه آنها را فرا گرفته است. اکنون صحبت بر سر انگيزه های بازگشت است. در ميان خيل افرادی که نسبت به گذشته خود تجديد نظر کرده اند، دو جهت کاملاً متفاوت را می توان تشخيص داد.
اول: کسانی که از شکست به اين نتيجه رسيده اند که چون زورشان کمتر از حکومت بوده، نتوانسته اند حکومت را سرنگون کنند. پس اشتباه کرده اند و سياست غلطی را برگزيده اند. اين دسته در واقع گذشته خود را به صورت تاکتيکی نفی می کنند. زيرا همواره فکر می کنند در صورتی که توازن قوا را درست تشخيص داده بودند، آنگاه دست به اين حرکت خونين نمی زدند و برای فرارسيدن چنان روزی که بتوانند رژيم را سرنگون سازند، بايد زمان بيشتری می گذشت و نيروی بيشتری فراهم می آمد. کسانی که نسبت به گذشته خود چنين فکر می کنند طبعاً به عمق انحراف خود پی نبرده اند. ترس از نابودی است که آنان را به سوی ندامت کشانده، نه شوق پيروزی. چنين کسانی در آخرين تحليل نجات خود را برتر از نجات انقلاب قرار می دهند...
دسته دوم: که اکثريت افراد بازگشته گروهکها را تشکيل می دهند، کسانی هستند که از نفی گذشته اسفبار خود بدين نتيجه رسيده اند که خط رهبري، خط امام، دارای ماهيت ضدامپرياليستی و مردمی است. آنها درک می کنند که با خط امام در يک سنگر قرار دارند و انحراف اساسی آنها اين بوده است که با اين خط همچون دشمنان انقلاب و در رأس آن امپرياليسم امريکا دشمنی می کرده اند... "
در اين نوشته چند نکته در خور توجه است: اول اين که خيلی روشن است که آنها سعی می کنند جريان هايی را که عمليات مسلحانه نمی کردند با جريان های مسلحانه يک کاسه کنند. مثلاً سازمان پيکار نه تنها عمليات مسلحانه نمی کرد بلکه با مجاهدين نيز اصلاً رابطه ای نداشت و حتی ميان آنها خصومت شديدی وجود داشت. بعلاوه می بينيد که حتی دشمنی نويسندگان مقاله به مائوئيست ها هم محدود نمی شود. به عبارت ديگر معيار آنها در تقسيم بندی جريان های سياسي، حتی صرفاً خصلت ايدئولوژيک هم ندارد، بلکه آنها هر جريان مخالف با جمهوری اسلامی را ضد انقلابی و در خور سرکوب می دانند. مثلاً می بينيد که "اقليت و نظاير ايشان " را هم به " چپ امريکايی" ملحق می سازند.
دوم اين که با تأکيد تمام اصرار دارند که شکست اين "گروهکها" ناشی از اشتباهات تاکتيکی آنهانيست، از ماهيت خط مشی آنها و از دشمنی شان با خط امام بر می خيزد و همين ضديت با جمهوری اسلامی است که محکوم به شکست است.
نکته سوم خوشحالی آنها از در هم شکستن زندانيان بيچاره گرفتار در جهنم کشتارگاههای جمهوری اسلامی است. فراموش نکنيم که اين نوشته بعد از آن مقاله مربوط به اعدام ها در شماره ١٣٩ است؛ يعنی نويسندگان مقاله نمی توانند بگويند که از شرايط و عوامل اصلی نادم سازی در زندان های جمهوری اسلامی بی خبر بوده اند. آنها اصرار دارند که ندامت صوری و به قول خودشان "تاکتيکی" کافی نيست، بلکه زندانی بايد به راستی و از ته دل به آرمان های جمهوری اسلامی بگرود. آنها درهم شکستن در زندان های جمهوری اسلامی را، برخلاف ندامت در زندان های رژيم شاه، بازگشت به آغوش مردم قلمداد می کنند.
آيا از اين صريح تر و وقيح تر می شد از شکنجه های جسمی و روانی در کشتارگاههای رژيم دفاع کرد؟ البته آنها در پايان مقاله باچاپلوسی تهوع آوری خواهان عطوفت با زندانيان نادم و درهم شکسته می شوند و با اشاره به فرمان خميني، چنين می نويسند:
" هر گاه بارديگر سياست امام خمينی از ابتدا تا امروز در برخورد با يکايک نيروهای سياسی را در نظر آوريم، می بينيم که جهت اساسی اين سياست همواره در راستای جلب حمايت آنان از انقلاب و دستاوردهای آن سمت گيری داشته است. بی پرده اذعان می کنيم که اين سياست به ويژه از مقطع تسخير سفارت، ما را در غلبه بر مشکلاتی که بر آنها فائق آمده ايم، ياری داده است."
حال اگر يک بار ديگر مقاله شماره "کار" ١٥٠ در باره فرمان خمينی راجع به عفو زندانيان را ( که دربخش اول اين نوشته در باره آن توضيح داده ام ) بخوانيد و آن را در کنار مقالات شماره های ١٣٩ و ١٤٩ ( که در بالا نقل کردم ) قرار بدهيد، معنای واقعی "برخورد ارشادی" را که رهبری اکثريت از آن دَم می زند، به خوبی در می يابيد.
٢– آقای نگهدار و مبارزه مسلحانه
در پاراگرافی که در بالا نقل کردم ، فرخ نگهدار می پذيرد که سازمان اکثريت به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند، معترض نبوده و به جمهوری اسلامی حق می داده است که در مقابل ترور و تعرض مسلحانه از خود دفاع کند. قبل ار هر چيز بايد يادآوری کنم که اين هم تحريف آشکار حقيقت است. زيرا اولاً اکثريت در قبال اعدام شرکت کنندگان در عمليات مسلحانه سکوت نکرده و فقط در حد "معترض" نبودن نمانده، بلکه رسماً و علناً از اعدام آنها حمايت کرده است. و ثانياً و مهم تر از اين، علناً و رسماً به اعضاء و هواداران خود رهنمود داده که عليه جريان هايی که مبارزه مسلحانه می کنند، جاسوسی کنند و حتی از اين فراتر در مواردی از مقامات جمهوری اسلامی تقاضا کرده که به آنها اجازه بدهند در مقابله مسلحانه با گروه های مسلح شرکت کنند. به عنوان يک نمونه نگاه کنيد به شماره ١٤٧ ( ١٤ بهمن ١٣٦٠ ) نشريه " کار" که با افتخار تمام شرکت هوداران اکثريت و حزب توده را در مقابله با عمليات " اتحاديه کمونيست ها " در آمل گزارش کرده است.
اما از اين که بگذريم، اين تفکيک جريان های مسلح از ديگران، نشان می دهد که نگهدار هنوز هم اعدام شرکت کنندگان در عمليات مسلحانه را واکنش دفاعی رژيم در مقابل "ترور و تعرض مسلحانه، از داخل و يا از خارج " تلقی می کند و بنابراين ، به طور ضمني، حقانيتی در آن می بيند. البته او بعداً از اين که اعدام " مبادرت کنندگان به عمليات مسلحانه و ترور اشخاص را " در سال ٦٠ محکوم نکرده " با صدای بلند " ابراز تأسف می کند. اما با همين ابراز تأسف، مسأله بسيار مهمی ملاخور می شود. زيرا همراه با اين ابراز تأسف، بلافاصله اضافه می کند که در آن موقع " نگاه سازمان به مسأله اعدام اصلاً يک نگاه حقوق بشری " نبود. و بعد می گويد البته همه گروه های ديگر هم مثل ما بودند و مخالفتی با مجازات اعدام نداشتند. و بعد يک قدم جلوتر می گذارد و از من می پرسد که آيا بعد از ٢٥ سال "اين درايت را يافته "ام که عمليات مسلحانه مجاهدين را محکوم کنم؟ به اين ترتيب، نگهدار يک قدم به جلو برداشته تا بتواند چند قدم به عقب بردارد و زير پوشش تعهد به حقوق بشر و مخالفت با مجازات اعدام، همدستی با جمهوری اسلامی را در يکی از خونين ترين دوره های تاريخ معاصر ايران توجيه کند.
چيزی که نگهدار می کوشد پشت تابلوی حقوق بشر پنهان کند، يک سياست ارتجاعي، غير انسانی و تبهکارانه است که او وهم پالگی های اش در سال های ٦١- ٦٠ پيش می برده اند. قضيه بسيار ساده است: در آن سال ها هرچند غالب جريان های سياسی مخالفتی با مجازات اعدام نداشتند، ولی بسياری از آنها با نظام ولايت فقيه مخالف بودند. و کشتارهايی که جمهوری اسلامی راه انداخته بود، دقيقاً برای خفه کردن اين مخالفت ها بود. پس مسأله اين نيست که در آن دوره جريان های ديگر مخالف مجازات اعدام بودند يا نه ، بلکه اين است که آنها در قبال کشتارهايی که رژيم راه انداخته بود، چه موضعی داشتند. می دانيم که بسياری از آنها(برخلاف امثال فرخ نگهدار) مخالف آن کشتارها (و از جمله کشتار جريان های مسلح ) بودند.
نکته ای که نگهدار می خواهد بپوشاند اين است که مخالفان جمهوری اسلامی در آن سال ها، صرف نظر از اين که خود خوب بودند يا بد، دست کم در دو تبه کاری بزرگ شرکت نداشتند: يعنی اولاً در جا انداختن نظام ولايت فقيه که در ربع قرن گذشته اين همه بدبختی و حق کشی و زورگويی در کشور ما راه انداخته، به روحانيت طرف دار خمينی کمک نکردند ؛ ثانياً از کشتارهايی که روحانيت حاکم راه انداخته بود، حمايت نکردند. و فرق نگهدار و امثال او با همه آنها اين است که دقيقاً اينها اين هر دو تبه کاری را مرتکب شدند. نگهدار برای پوشاندن اين تفاوت مهم می گويد، در آن موقع هيچ جريانی مخالف مجازات اعدام نبود. اين به آن می ماند که کسی برای انتقام بزند همسايه اش را بکشد و در مقابل سؤال ديگران که " چرا اين کار را کردي؟ " بگويد " خود شما کجا اعلام کرده ايد که مخالف انتقام هستيد؟ " ولی همه می دانيم که همه معتقدان به انتقام، ضرورتاً دست شان را در يک انتقام گيری به خون نيالوده اند.
اما در باره سؤال آقای نگهدار از من که "آيا علی اکبر عزيز اکنون بعداز 25 سال اين درايت را يافته است که "عمليات مسلحانه مجاهدين را در آن سال ها محکوم کند؟ بايد بگويم اولاً مخالفت با مجازات اعدام در ذهن من، پيش از آشنايی با کمپين های حقوق بشري،از طريق تجربه جهنم زندان های جمهوری اسلامی شکل گرفته است.
ثانياً به احتمال زياد، آقای نگهدار بی خبر نيست که من عضو سازمانی هستم که با نقد مشی مسلحانه جدا از توده موجوديت اش را آغاز کرده و از همان سال ٦٠ منتقد عمليات مسلحانه مجاهدين خلق بوده و آن را شيوه مبارزه نادرستی ميدانسته که نه تنها رژيم را تضعيف نمی کند، بلکه بهانه و فرصت دلخواه او را برای سرکوب خشن مخالفان اش فراهم می آورد. ولی چنين موضعی با آن چه نگهدار تبليغ می کرده (و ظاهراً هنوز هم ميکند) دو فرق اساسی داشت. اول اين که نه منتقد ضديت مجاهدين با جمهوری اسلامي، بلکه منتقد شيوه مبارزه آنها با رژيم بود. و دوم اين که مبارزه مسلحانه مجاهدين خلق و ديگران را نتيجه طبيعی خفه شدن انقلاب و واکنشی در مقابل زورگويی و سرکوب گری روحانيت حاکم می ديد.
ما بسيار پيشتر از مجاهدين و مسلماً بسيار بيشتر و همه جانبه تر از آنها مخالف جمهوری اسلامی بوديم. زيرا آنها خود طرفدار نوع ديگری از دولت مذهبی و حتی نوع ديگری از دولت ولايی بودند، در حالی که ما لااقل از سال ١٣٥٨ مخالفت مان را باهر نوع " دولت ايدئولوژيک " مطرح کرده بوديم. اما مجاهدين ، علی رغم درک عميقاً نادرست شان از انقلاب ٥٧ ، از ويژگی های جمهوری اسلامی و از شيوه مبارزه عليه آن، در آن دوره نيرويی بودند که در مقابل دست اندازی روحانيت حاکم عليه دست آوردهای انقلاب، مقاومت می کردند. بنابراين محکوم کردن مقاومت آنها به خاطر شکل نادرست آن، جز ناديده گرفتن مضمون آن معنايی نمی توانست داشته باشد.
البته فرخ نگهدار که در آن موقع حامی و همدست روحانيت حاکم و نظام ولايت فقيه بود، طبعاً مقاومت مخالفان ولايت فقيه را طور ديگری می ديد و مقاومت "ضد انقلاب" در برابر " پيشروی انقلا " قلمداد می کرد. و امروز که جرأ ت دفاع از آن موضع قديمی را ندارد، می کوشد زير پوشش دفاع از حقوق بشر و مخالفت با مجازات اعدام، مضمون رويارويی های آن دوره را بی اهميت جلوه بدهد. مسأله اصلی او عمليات مسلحانه نبود ، اصلاً خود مخالفت با جمهوری اسلامی بود. به دليل اين که او با ديگرانی هم که اصلاً عمليات مسلحانه نمی کردند، همان طور دشمنی می کرد که با مجاهدين. مثلاً سازمان پيکار اقدام مسلحانه ای عليه رژيم انجام نمی داد، اما دشمنی نگهدار و هم پالگی های او با پيکار بسيار شديدتر و هيستريک تر از دشمنی آنها با مجاهدين بود. يا دشمنی آنها با نهصت آزادی و جبهه ملی که اصلاً اهل مبارزه مسلحانه نبودند، کمتر از دشمنی آنها با مجاهدين نبود. اما امروز نگهدار برای پوشاندن همه آن همدستی هايی که با نظام ولايت فقيه داشته، ناگزير است از حقوق بشر برای خود پناهگاهی بسازد. اين کار شدنی نيست مگر از طريق قرار دادن حقوق بشر در مقابل هر نوع مبارزه مسلحانه و جنايت قلمداد کردن هر نوع مبارزه مسلحانه :
" سازمان اکثريت از همان روزهايی که مشی چريکی را رد می کند، صريحا و موکدا صدور حکم اعدام خارج از دادگاه و توسط يک گروه خود سر و کشتن خودسرانه افراد توسط گروه های سياسی و به خاطر اهداف سياسی را محکوم کرده و صميمانه و صادقانه دست زدن به اين کار را جنايت شناخته است. در طول اين 28 سال هيچ استثناء در اين مورد وجود نداشته است. چنين ديدگاهی در ميان ساير نيروهای سياسی کشور گرچه تا حد معين بسط يافته است، اما هنوز هم که هنوز است فراگير نيست. از نگاه امروز من ترور اسدالله لاجوردي، که دستش تا مرفق به خون بی گناهان آلوده است، نيز يک جنايت آشکار است و قطعا بايد محکوم شود. از نگاه امروز من کسی که به خود اجازه می دهد انسانی را، بدون دادن حق دفاع به وي، خود سرانه به قتل برساند اين عمل او همان قدر جنايت است که عمل آمران همه قتل های بدون محاکمه در حکومت جمهوری اسلامی... برای من مايه مباهات است سازمان مورد علاقه ام طی اين 28 سال به تدريج از يک سازمانی که حق صدور حکم اعدام برای "خائنين" يا "دشمنان" را "حق طبيعی" خود می پنداشت به سازمانی فراروئيده است که حق حيات را حق مسلم تمام انسان ها می شناسد و وقتی به عقب می نگرد، هم اعدام مخالفان به دست حکومت و هم قتل افراد(به ويژه جنايت کاران) به دست گروه ها را عملی کريه و ضد انسانی می بيند."
سطوری که مورد تاکيد قرار داده ام جای ترديدی نمی گذارند که فرخ نگهدار نه تنها با هر نوع مبارزه مسلحانه و در هر شرايطی مخالف است، بلکه هر نوع مبارزه مسلحانه را ، در هر شرايطی که باشد، جنايت می داند و حتی فراتر از آن، جنايت رژيم های سرکوب گر و اقدامات مبارزان مسلح عليه اين رژيم ها را در يک رديف قرار می دهد. در پاسخ آقای نگهدار که مرا به "درايت" کافی برای هم نظری با خودش دعوت کرده، در اينجا ناگزيرم چند نکته را يادآوری کنم:
١ – نفی هر نوع مبارزه مسلحانه در هر شرايطی همان طور نادرست است که ستايش بی چون و چرا از هر نوع مبارزه مسلحانه. در شرايطی که مردم می توانند خواست های شان را از طريق مبارزات مسالمت آميز پيش ببرند، دست زدن به مبارزه مسلحانه نه فقط کار درستی نيست، بلکه غالباً شرايط مبارزه توده ای را نامساعدتر می سازد. مبارزه مسلحانه بايد آخرين گزينه مبارزه باشد که فقط وقتی می توان به آن روی آورد که همه راه های ديگر بسته شود و بی فايده باشد. کسانی که به بهانه مخالفت با خشونت، با مبارزه مسلحانه در هر شرايطی مخالفت می کنند، آگاهانه يا نا آگاهانه، گاهی به گسترش و نهادی شدن خشونت دامن می زنند. زيرا راه مبارزه مؤثر با خشونت قدرت حاکم را می بندند. گاهی مبارزه مسلحانه با يک نظام زورگو مؤثرترين راه مبارزه با آن است.
٢ – دفاع از مبارزه مسلحانه ضرورتاً به معنای دفاع از کشتن افراد بی گناه نيست، همان طور که دفاع از مبارزه مسالمت آميز را ضرورتاً نبايد با دفاع از مبارزه قانونی يکی گرفت. مبارزه مسلحانه ضرورتاً حتی با ترور فردی نيز يکی نيست. جريان های سياسی بسياری را می شناسيم که تحت شرايطی مبارزه مسلحانه را کارساز می دانسته اند، ولی با ترور فردی مخالف بوده اند. هم چنين مبارزه مسلحانه با منطق "هدف وسيله را توجيه می کند" هم يکی نيست. جنبش های مسلحانه بسياری را می شناسيم که حتی در دشوارترين شرايط نيز از دست زدن به کشتار افراد بی گناه اجتناب کرده اند و گاهی به خاطر پافشاری شان به اين اصل، بهای سنگينی هم پرداخته اند. داوری در باره جنبش ها صرفاً بر مبنای مسلحانه يا مسالمت آميز بودن آنها بسيار گمراه کننده است زيرا خصلت ها و جهت گيری های اجتماعی آنها را ناديده می گيرد. بسياری از جنبش های ارتجاعی مسالمت آميز، بواسطه نقش اجتماعی شان مرگ و فلاکت وسيعی را دامن ميزنند، بی آن که دست به سلاح ببرند. و بسياری از جنبش های پيشرو با دست بردن به اسلحه، مرگ و فلاکت توده ای انسان ها متوقف کرده اند.
٣ – من هم با مجازات اعدام مخالفم، اما گستراندن اين مخالفت به حق انقلاب، که تحت شرايطی فقط يا عمدتاً از طريق مبارزه مسلحانه می تواند معنا پيدا کن ، مهمل ساختن يک خواست برحق است. اين کار به آن می ماند که به نام مخالفت با مجازات اعدام، حق دفاع از خود کسی را که ديگری قصد جان اش را کرده است، انکار کنيم. مبارزه (و از جمله مبارزه مسلحانه) عليه يک رژيم سرکوب گر، بی ترديد، حق دفاع از خود مردمی است که در چنگ آن گرفتار شده اند.
٤ – مخالفت با مبارزه مسلحانه به نام حقوق بشر، تفسيری ارتجاعی از مفهوم حقوق بشر و بی اعتبار کردن آن است. کافی است آقای نگهدار به همين اعلاميه جهانی حقوق بشر نگاهی بيندازد تا دريابد که در مقدمه آن " شورش عليه جباريت و ستم " با صراحت به رسميت شناخته شده است.
٥ – آقای نگهدار که برای توجيه گذشته خودش به هر کاری دست می زند، اين بار نيز از هول حليم توی ديگ افتاده است. او با جنايت قلمداد کردن مبارزه مسلحانه و هم رديف کردن اقدام کنندگان به مبارزه مسلحانه با آمران همه قتل های بدون محاکمه در حکومت جمهوری اسلامی" آشکارا انبوهی از مبارزان شجاع و فداکار راه آزادی را جنايتکار می نامد. به اين ترتيب، از نظر او، انسان های بزرگی مانند هوشی مين و گوارا را بايد جنايت کار بدانيم. شايد نگهدار بگويد آنها کمونيست بودند و از " نگاه امروز من " همه مارکسيست هايی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی را پشت سر نگذاشته و اصول سوسيال دموکراسی را نپذيرفته اند، استبدادگرا هستند. اما نمی دانم او در باره کسانی مانند نلسون ماندلا که حتی ليبرال ها نيز ناگزير شده اند ستايشش کنند، چه خواهد گفت. همه می دانند که ماندلا طراح اصلی مبارزه مسلحانه عليه رژيم آپارتايد و مؤسس بازوی مسلح "کنگره ملی افريقا" بوده و تحت هيچ شرايطی هم حاضر نشده مبارزه مسلحانه عليه رژيم آپارتايد را محکوم کند. آيا نگهدار او را آدمی در حد لاجوردی می بيند؟ آيا از " نگاه امروز او "مبارزانی مانند جزنی و احمدزاده و پويان هم در جرگه جنايتکاران قرار ميگيرند؟ آيا عجيب نيست که نگهدار و هم پالگی هايش در حالی که هنوز از عنوان "فدايی" استفاده ( يا بهتر بگويم ، سوء استفاده ) می کنند، به طور ضمنی بنيان گذاران جنبش فدايی را در رديف جنايتکاران قرار می دهند؟! آيا عجيب نيست که آنها در حالی که هر سال سالگرد حماسه سياهکل را ريا کارانه جشن می گيرند، شهدای سياهکل را افرادی در حد آدم کشان جمهوری اسلامی می دانند؟ آيا کسانی که جنايتکاری مانند فرسيو را ترور کردند، مانند خود او جنايتکار بودند؟! البته شايد نگهدار فقط مبارزه مسلحانه عليه جمهوری اسلامی را در حد جنايت می داند. اگر چنين است، آيا بهتر نيست صريح تر صحبت کند تا ديگران نيز بدانند با چه کسی طرف اند؟
٦ – اين اولين بار نيست که فرخ نگهدار و دوستانش چنين سؤالی را از امثال من می کنند. پيشترها نيز آنها همين سؤال را از ما کرده بودند، البته با لحنی ديگر و با هشدارهايی که چيزی از هشدارهای رهبران جمهوری اسلامی کم نداشت. در شماره ١٢٨ نشريه " کار" (اول مهر ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان " به گروههای چپ رو "به" گروههايی چون اقليت و راه کارگر و ضمايم آن "، آنها چنين هشدار می دهند:
"اين گروهها در اساسی ترين مسأله يعنی در برخورد با حاکميت جمهوری اسلامی ايران و خط رهبری آن يعنی خط امام با رهبران مجاهدين توافق کامل دارند و اين حکومت را يک حکومت ضد انقلابی و ضد خلقی وانمود می کنند و همنوا با امريکا در راه سرنگونی آن تلاش می کنند. گرچه همگی و همراه با مجاهدين دانسته و ندانسته به امپرياليسم امريکا خدمت می کنند، با اين همه بين رهبران مجاهدين و اين گروههای چپ رو، امروز دو اختلاف بسيار مهم شکل گرفته است:
اولاً – رهبران مجاهدين از ٢٨ خرداد ١٣٦٠ برای سرنگونی جمهوری اسلامی "مشی مسلحانه" را عليه جمهوری اسلامی پذيرفته ، به کار بسته و آن را " شکل اساسی و محوری" فعاليت خود قرار داده اند، حال آن که ساير گروههای چپ رو اساس فعاليت خود را در اين مرحله "مشی سياسی" قرار داده اند و تروريسم را به مثابه يک خط مشی قبول ندارند. آنها شرکت خود در عمليات تروريستی را تأئيد نکرده اند.
ثانياً – رهبران مجاهدين در فعاليت عليه جمهوری اسلامی اتحاد با ليبرال ها و همکاری با ضد انقلابيون را می پذيرند و عملاً خواهان آنند که "به اشکال مقتضی" حمايت همه دشمنان جمهوری اسلامی از جبهه متحدی که به رهبری رجوی و بنی صدر تشکيل شده تأمين گردد. ساير چپ رو ها با اين مخالفند. آنها بنی صدری ها، نهضت آزادی ها ، جبهه ملی چی ها، رنجبری ها و باندهای سلطنت طلب را تأئيد نمی کنند و مايلند مجاهدين خرج خود را از ليبرال ها و سلطنت طلبان جدا کنند و فقط با ايشان ( چپ روها ) اتحاد کنند...اگر چنانچه رهبران، کادرها، اعضاء و هواداران اين گروهها در قبال اثراتی که تصميم شان در سرنوشت هزاران جوانی که به گمراه می روند، در خود ذره ای احساس مسؤوليت کنند، اگر آنها نخواهند به همان سرنوشت غم انگيزی که رجوی ها بدان دچار شدند ، گرفتار آيند... می بايد علی رغم تمام فرصت های گرانقدری که از دست داه اند:
•بايد هر چه سريع تر نظر صريح و آشکار خود را نسبت به اتحاد بنی صدر- رجوی و حمايت آشکار امپرياليسم امريکا از اين بلوک بندی را اعلام کنند و برای مردم توضيح دهند که آيا آنها هم در اين به اصطلاح " شورای مقاومت ملی " شرکت دارند يا نه؟...
•بايد هرچه سريع تر نظر صريح و آشکار خود را نسبت به مشی مسلحانه و عمليات جنايتکارانه و ديوانه وار مجاهدين اعلام کنند و برای مردم ايران وسيعاً توضيح دهند که آيا آنها هم در اين به اصطلاح " جنگ! انقلابی! " شرکت دارند يا نه؟
رهبران خائن مجاهدين قطعاً اين موضع گيری را " سازش با ارتجاع!" خواهند ناميد و آن را "ناشی از ترس" اعلام خواهند کرد. ولی بدانيد ابهام در مشی شما که معلوم نيست بالاخره "نظامی" است يا " سياسی" چه ضربات سنگينی متوجه نيروهای بی گناهی خواهد ساخت که ساده دلانه سرنوشت خود را به دست شما سپرده اند. آيا شما با اين دو دلی و ترديد در اعلام مشی تان در کمال بی مسؤوليتی سرنوشت صدها جوانی را که خود را به شما سپرده اند ، به بازی نمی گيريد؟ آيا با اين بی مسؤوليتی وحشتناک در برابر سرنوشت اعضاء و هواداران راه را باز نگذاشته ايد که به انواع و اقسام اتهامات طرفدارانتان به جوخه های اعدام سپرده شوند؟ ... به اين فکر کودکانه تن ندهيد که گويا ضرباتی که می خوريد ناشی از اشتباهات تکنيکی و عدم رعايت مسائل امنيتی است، ابهام در مواضع شما نسبت به تروريسم است که اين بلا را بر سر شما آورده است."
همان طور که می بينيد، سؤال امروزی آقای نگهدار از " علی اکبر عزيز " در ادامه سؤالی است که ٢٥ سال پيش با چنين لحن فاتحانه ای از ما می کردند. آنها به خوبی می دانستند که ما با عمليات مسلحانه مجاهدين مخالفيم و آن را برای جنبش مترقی ايران در آن شرايط بسيار زيانبار می دانيم ، اما اصرار داشتند که بالاخره معلوم نيست خط مشی شما نظامی است يا سياسي؟ همان طور که می بينيد آنها ما را در خور آن سرکوب ها و کشتارها می ديدند ، زيرا معتقد بودند که خط مشی ما ماهيتاً با مجاهدين فرقی ندارد و ما هم مخالف موجوديت جمهوری اسلامی هستيم. آنها می دانستند که ما مخالف امپرياليسم هستيم اما اصرار داشتند که " دانسته و ندانسته به امپرياليسم امريکا خدمت "می کنيم.
٣ – ارزيابی امروزی آقای نگهدار از کارهای ديروزشان
گذشته کسی ضرورتاً امروز او را نشان نمی دهد. اما داوری امروزی کسی در باره گذشته خودش، ناگزير برچهره امروزی او روشنايی می اندازد. از اين رو بخش سوم نوشته آقای نگهدار، بيش از گذشته، نمايی از چهره امروزی او را به نمايش می گذارد و برداشت من از مسؤوليت گريزی او را با روشنی بيشتری اثبات می کند.
در اين بخش نگهدار کوشيده است از طريق مقايسه خط مشی اکثريت با جريان های ديگر و فعال کردن تعصبات فرقه ای اکثريتی ها و طبعاً ديگران، نکته مرکزی مورد بحث را به حاشيه براند. اما من اين نکته را مهم تر از آن می دانم که در سطح تعصبات فرقه ای قابل طرح و قابل درک باشد. به همين دليل به جای دفاع از مارکسيسم و آرمان بزرگ سوسياليسم (که مسلماً نيازی به دفاع من هم ندارد) يا کارنامه سازمان خودم، سعی می کنم هم چنان روی نکته اصلی بحث متمرکز بشوم.
آ – فرخ نگهدار بعد از شمردن خطوط اصلی خط مشی سياسی و تشکيلاتی اکثريت در آن سال ها می گويد:
" حتی با قالب های فکری امروزينم، من، فرخ نگهدار، معتقدم جهات منفی (چنانچه شمردم) در خط مشی سياسی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)، نسبت به ساير نيروها، بسيار محدودتر و عناصر مثبت در آن خط مشی (چنانکه شمردم) بسيار گسترده تر بوده است. "
فراموش نکنيم که آقای نگهدار در باره سال های سرنوشت سازی صحبت می کند که هيولای ولايت فقيه که از بطن انقلاب برآمده بود، با سرکوب همه آزادی های عملاً به دست آمده در جريان انقلاب، خود را تثبيت ميکرد. به نظر من، بدون توجه به اين حقيقت نمی توانيم معيار قابل اتکايی برای ارزيابی کارنامه نيروهای سياسی فعال در آن دوره داشته باشيم. اکثريت از آن نيروهايی بود که نه تنها در مقابل شکل گيری ولايت فقيه ايستادگی نکرد، بلکه به روند تثبيت آن کمک کرد. حتی خود نگهدار نيز اکنون می پذيرد که
" طبق برنامه سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) مصوب پلنوم خرداد 61، هدف خط مشی سياسی سازمان "شکوفايی جمهوری اسلامی ايران در مسير استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی" قرار داده شده است ".
بسيار خوب، اگر چنين است؛ واگر درست است که سيستم ولايت فقيه در بيش از يک ربع قرن گذشته عامل بی واسطه غالب بی حقی ها و بدبختی ها و عقب ماندگی های مردم اين کشور بوده است؛ پس آيا می شود کارنامه اکثريت را مثبت تر از همه آن نيروهايی دانست که به درجات مختلف و با شيوه های مختلف با قدرت گيری روحانيت مخالفت کردند؟ پاسخ قطعاً منفی است. مگر اين که بود و نبود دموکراسی در اين دوره را چندان مهم به حساب نياوريم. البته آقای نگهدار که اکنون می کوشد خود را يک ليبرال دو آتشه جا بزند، نمی تواند از چنين تزی طرفداری کند. پس نگهدار برای توجيه حقانيت خط مشی آن روزشان تنها يک راه در پيش رو دارد و آن تز ناممکن بودن مخالفت با ولايت فقيه در آن شرايط است:
" اين فکر که ما، و نيز کل سکولارها، می توانستيم در سال های پس از انقلاب در وسط صحنه فعال باشيم، با "خط امام" رقابت، يا در برابر آن ايستادگی کنيم، اما دچار سرکوب نشويم تصوری غير واقعی بود. تحليلی که "ايستادگی" در برابر استقرار جمهوری اسلامی را ممکن می ديد اگر جنون آميز ارزيابی نشود حداقل غيرمسوولانه بوده است. اين ارزيابی غلط بود که سکولارها آن قدر نيرو داشتند که جلوی استقرار جمهوری اسلامی را بگيرند. ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد و اين بشدت به زيان دموکراسی و به زيان سکولارها تمام می شد و شد. "
جملاتی که مورد تاکيد قرار داده ام نشان می دهد که فرخ نگهدار همه جريان هايی را که با شکل گيری ولايت فقيه مخالفت کردند، به بی مسؤوليتی در حد جنون متهم می کند! توجه داشته باشيد که در اين جا ديگر صحبت از مبارزه مسلحانه مجاهدين و ديگران در ميان نيست، بلکه هر نوع مخالفت يا حتی رقابت با روحانيت حاکم، به عنوان اشتباهی در حد جنون ، تقبيح می شود. برای روشن شدن مسأله ، بگذاريد يک لحظه فرض کنيم که حق با آقای نگهدار است. اما آيا از اين فرض می توان حقانيت حمايت از ولايت فقيه يا (به قول خود نگهدار) " شکوفايی جمهوری اسلامی " را نتيجه گرفت؟ پاسخ اين سؤال نيز قطعاً منفی است. زيرا عدم ايستادگی در برابر يک نيرو يک چيز است و همراه شدن با آن چيزی کاملاً متفاوت. مسأله اين است که نگهدار و هم پالگی هايش ، تنها به عدم ايستادگی در مقابل ولايت فقيه اکتفاء نکردند، بلکه با آن همراه شدند و تثبيت آن را تثبيت انقلاب و تحکيم دست آوردهای انقلاب قلمداد کردند. حقيقت اين است که برای نگهدار و امثال او پرنسيپ سياسی و اخلاقی بی معناست. برای آنها "سياست" نيز از منطق " بيزنس" تبعيت می کند و بنابراين آنها در "سياست " نيز هرگونه تعهد و تعصب به هر اصل اخلاقی و انسانی را نشانه پخمگی و باعث عقب ماندگی می دانند. آيا بهمين دليل نيست که آقای نگهدار، حتی "با قالب های فکری امروزين" اش هنگام ارزيابی از کارهای آن دوره شان ، به طور ضمنی از منطق آن گفته معروف قديمی تبعيت می کند که هر جا "طاعت از دست نيايد گنهی بايد کرد"؟! آيا تلاش برای "شکوفايی جمهوری اسلامی" تبعيت از همين منطق نيست؟ آقای نگهدار با همين "قالب های فکری امروزين" اش ، عملاً دارد نوعی "سياست" را تبليغ می کند که جوهر آن را به زبان آدمی فهم چنين می توان بيان کرد: اگر در مقابل قلدر زورگويی نمی توانی بيايستی ، دست اش را ببوس!!
اما ادعای نگهدار در باره عدم امکان هر نوع ايستادگی در برابر شکل گيری ولايت فقيه مطلقاً نادرست و تسليم طلبانه است. گرچه روحانيت از طريق انقلاب به قدرت رسيد و در سال های اوليه از نفوذ توده ای بسيار گسترده ای برخوردار بود، اما همه می دانيم که مخالفت با آن نيز از همان اوايل دامنه ای واقعاً توده ای داشت. لايه هايی از مردم از همان آغاز با تهاجم دولت جديد عليه زندگی عرفی به مخالفت برخاستند. هم چنين بخش های آگاه تر توده عظيم کارگران و زحمتکشان تقريباً از فردای قيام بهمن، در مقابله آشکار با مواضع ارتجاعی روحانيت در قبال مسائل حياتی اقتصادی و طبقاتی بودند. و اين مقابله در ميان مليت های زير ستم غالباً به شکل شورش های توده ای در می آمد. تقريباً از نيمه دوم سال ٥٨ مخالفت با مواضع ارتجاعی روحانيت در ميان دانشجويان دانشگاه ها و دانش آموزان کلاس های بالای بسياری از دبيرستان های (حداقل) شهرهای بزرگ، چنان ابعادی پيدا کرده بود که در اوايل سال ٥٩ روحانيت را به بستن دانشگاه ها و تصفيه گسترده در ميان معلمان و دانش آموزان دبيرستان ها ناگزير ساخت. مخالفت با حاکميت روحانيت صرفاً به بخش های غير مذهبی و کمتر مذهبی مردم محدود نمی شد. از همان اوايل بخش مهمی از لايه های مذهبی و حتی بخش قابل توجهی از روحانيت به مخالفت با ولايت فقيه برخاسته بودند. خلاصه، درست از روزهای انقلاب، توده پر وزنی از مردم کشور نگران قدرت گيری روحانيت بودند و به شکل های مختلف با آن مخالفت می کردند.
اينها اکثريت جمعيت را تشکيل نمی دادند، ولی اقليت مسلماً نيرومندی بودند. و در صورت وجود رهبری سياسی درست و سازماندهی سنجيده، می توانستند به سرعت نيرومندتر شوند. سازمان فدائيان خلق که در اولين (ونيز شايد دومين ) سال انقلاب، بزرگ ترين سازمان چپ و حتی اپوزيسيون کشور محسوب می شد، می توانست در شکل دادن به يک استراتژی مناسب برای مخالفان مترقی جمهوری اسلامی نقش تعيين کننده ای داشته باشد. متأسفانه افتادن رهبری اين سازمان به دست امثال فرخ نگهدار چنين امکانی را سوزاند و بزرگ ترين سازمان اپوزيسيون به بزرگ ترين نقطه ضعف آن تبديل شد. در واقع چرخيدن بخش بزرگ سازمان فدائيان خلق (يعنی اکثريت) از مخالفت با جمهوری اسلامی به حمايت از آن، در کنار چرخيدن مجاهدين خلق از مبارزه سياسی به مبارزه مسلحانه و اشغال سفارت امريکا و حمله صدام حسين به ايران چهار عامل فاجعه باری بودند که در تحکيم قدرت روحانيت و استقرار ولايت فقيه نقش بسيار مهم و (حتی می توان گفت) تعيين کننده داشتند.
ادعای نگهدار اين است که ايستادگی در مقابل استقرار جمهوری اسلامی نه تنها بی فايده بود بلکه روند استقرار را خونين می کرد. به عبارت ديگر، او می گويد برای جلوگيری از خونين شدن روند استقرار جمهوری اسلامی می بايست از هر نوع ايستادگی در مقابل آن اجتناب می کرديم. اين ادعا نيز نادرست است. ترديدی نيست که روحانيت از اولين روزهای انقلاب سرکوب مخالفان را آغاز کرده بود و اين سرکوب ها خيلی جاها به صورت خونين در می آمد. به عبارت ديگر ، سرکوب گری روحانيت بيش از آن که واکنشی در مقابل اين يا آن سازمان سياسی باشد، از ماهيت سياسی آن و از شرايط مشخص آن روزها بر می خاست. فراموش نکنيم که روحانيت در جريان يک انقلاب توده ای عليه ديکتاتوری شاهنشاهی قدرت گرفته بود و با برنامه ای که داشت، بدون خفه کردن انقلاب و مخصوصاً سرکوب توده مخالفانی که درست در بطن انقلاب به ميدان اقدام سياسی مستقل کشيده شده بودند، نمی توانست قدرت خود را کاملاً مستقر سازد. و هم چنين هيچ سازمان اپوزيسيون نمی توانست توده انقلابی مستقل از روحانيت را به گردن گذاشتن بدون مقاومت در مقابل برنامه روحانيت وادارد، و گرنه ماهيت سياسی خود را از دست می داد و به حاشيه رانده می شد. بنابراين ، خود شکل گيری حکومت روحانيت ، آن هم در جريان يک انقلاب توده ای ، بدون سرکوب و حتی حدی از خون ريزی ناممکن بود. اما سرکوب داريم تا سرکوب. مسأله آن روز مخالفان جمهوری اسلامی اين نبود که آيا بدون سرکوب می شود پيش رفت يا نه؛ بلکه اين بود که چگونه می شود اولاً از بی مهار شدن سرکوب و بنابراين، از گسترش و سراسری شدن خون ريزي، و ثانياً از استقرار کامل ديکتاتوری فقاهتی جلوگيری کرد. اين کار فقط از طريق سازماندهی مؤثر و سنجيده مبارزات توده انقلابی مستقل از روحانيت ممکن می شد. در ميدان ماندن اين توده انقلابی بود که می توانست از شکل گيری بی منازع سلطه روحانيت و فرود آمدن تاريکی کامل جلوگيری کند. اين توده انقلابی هر قدر بيشتر می توانست در ميدان بماند، مجال بيشتری برای سازمانيابی و گسترش نيروی اش پيدا می کرد. و در صورتی می توانست در ميدان بماند که حد المقدور از توسل به شيوه های خشن مقاومت ، يعنی شيوه هايی که بهانه به دست روحانيت می داد، اجتناب می کرد. اين سؤال پيش می آيد که آيا مقاومت غير مسلحانه در برابر استقرار جمهوری اسلامی در آن شرايط ممکن بود؟ به نظر من ، چنين چيزی نه تنها ممکن، بلکه هم چنين کارسازتر بود.
متأسفانه توسل به عمليات مسلحانه از طرف سازمان مجاهدين خلق، اين امکان را از بين برد و بهانه به دست روحانيت حاکم داد که سرکوب را سراسری و خونين تر سازد. مهم ترين دليل نادرستی ادعای فرخ نگهدار اين است که ايستادگی در برابر قدرت گيری روحانيت را تنها در شکل ايستادگی مسلحانه تصوير می کند. در واقع، او برای توجيه حمايت خودشان از جمهوری اسلامی ، به طور ضمنی ، پيش فرض اصلی ارزيابی مجاهدين از شرايط آن روز را می پذيرد و در سطحی از تحليل با آنها به ائتلاف منفی دست می زند!
ب – روايت فرخ نگهدار از سياست های اکثريت در آن سال ها با پيچ و تاب هايی همراه است که نکات اصلی مورد بحث را در ابهام نگهميدارد. او می گويد "ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد و اين بشدت به زيان دموکراسی و به زيان سکولارها تمام می شد و شد. "
بايد يادآوری کنم که او در نوشته قبلی اش نظر متفاوتی را مطرح کرده بود:
" اختلاف ارزيابی جريان اکثريت با راه کارگر و مجاهدين - برخلاف اختلاف با توده ای ها - اين نبود که جمهوری اسلامی ما را سرکوب می کند يا نمی کند. ما هر سه می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند. حزب می گفت هجوم حکومت به گروه ها بستگی به سياست آنها دارد. و سياست حزب طوری است که حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند. در مقابل ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما. سياست ما فقط می تواند سرکوب ما را تعديل کند يا حد اکثر آن را برای مدتی به تعويق اندازد. اما به هيچ وجه آن را منتفی نمی کند... بحث ما اين بود که هرچه قدر دير تر ما را بزنند زور ضربه کمتر خواهد شد و ما بايد از اين شرايط برای تماس هرچه بيشتر با مردم و سازمان دهی نيروهای خود بهره گيريم."
می بينيد که او به فاصله چند ماه، در دو نوشته اش در جواب من، دو روايت متفاوت از ارزيابی آن روز سازمان شان ارائه می دهد. در نوشته اول می گويد " ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما". اما در نوشته دوم ميگويد "ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد". مسلم است که اين هر دو روايت نمی تواند درست باشد. مگر اين که فرض کنيم اکثريت در دو دوره متفاوت دو ارزيابی متفاوت از جمهوری اسلامی داشته است. براين مبنا می شود فرض کرد که رهبران اکثريت قبل از گرويدن کامل به خط حزب توده، هنوز جمهوری اسلامی را نظام سرکوب گری می ديده اند که هر جريان دگرانديش را دير يا زود سرکوب خواهد کرد. اما بعداز تبديل شدن به دنبالچه حزب توده به اين نتيجه رسيدند که بايد در راه " شکوفايی " همين نظام تلاش کنند.
در هر حال، مهم تر از چگونگی نظر آنها در گذشته، نظر کنونی نگهدار است که آشکارا از خط دوم، يعنی از برنامه "شکوفايی" جمهوری اسلامي، دفاع می کند. مسأله او فقط اين نيست که ايستادگی در مقابل ولايت فقيه روند استقرار را خونين می کرد، او می گويد اين ايستادگی " به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد". يعنی ايستادگی نمی توانست مشروعيت دموکراتيک داشته باشد! حالا او می گويد می شد " روند استقرار" خونين نباشد. در حالی که در نوشته قبلی اش گفته است " ما ... می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند". معنای اين حرف اين است که ما می فهميديم که خواه در مقابل آنها بيايستيم يا نه ، ما را خواهند زد. زيرا
" می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما". اگر استباط من از نوشته های آقای نگهدار درست باشد ؛ و اگر او را آدم سياسی با تجربه ای بدانيم که حرف اش را آگاهانه و سنجيده بيان می کند ؛ چند نکته را می توانيم نتيجه بگيريم:
١– رهبران اکثريت در اوايل ( يعنی قبل از گرويدن به خط حزب توده ) معتقد بودند که جمهوری اسلامی حتماً جريان های دگرانديش را صرف نظر از سياست آنها، سرکوب خواهد کرد. بنابراين آنها سعی ميکردند تا حد ممکن اين سرکوب را عقب بيندازند و از شدت آن بکاهند و اين کار را تنها از طريق گسترش ارتباط با مردم و گسترش نيروهای شان و سازمان دهی آنها برای مقابله با چنان سرکوب محتومی ممکن می ديدند.
٢ – اگر رهبران اکثريت اين ارزيابی را از جمهوری اسلامی و چشم انداز استقرار آن داشتند و تا زمانی که براين ارزيابی بودند ، می توانستند از ترس سرکوب و برای حفظ جان نيروهای شان سياستی سازش کارانه در مقابل رژيم در پيش بگيرند ، ولی قاعدتاً نمی بايست هدف برنامه ای خود را " شکوفايی " چنين رژيمی قرار بدهند. زيرا اين " شکوفايی" بر روی جنازه های خود آنها می توانست صورت بگيرد.
٣ – از زمانی که رهبران اکثريت به خط حزب توده گرويدند و نه فقط " سياست " بلکه " ماهيت" خود را نيز عوض کردند ، يعنی هدف برنامه شان را " شکوفايی " جمهوری اسلامی قرار دادند ، اميدوار بودند که ديگر رژيم آنها را سرکوب نمی کند ، زيرا نظر حزب توده ( به روايت نگهدار ) اين بود که "حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند".
٤ – فرخ نگهدار با غيرمسؤولانه خواندن خط مشی همه نيروهای مخالف جمهوری اسلامی در آن دوره ، حتی امروز هم از خط دوم يعنی از برنامه " شکوفايی " جمهوری اسلامی دفاع می کند و آن را در مجموع مثبت تر از خط مشی نيروهای ديگر اپوزيسيون می داند. در اينجا او فقط از مجاهدين خلق صحبت نمی کند، بلکه خط مشی همه نيروهای اپوزيسيون را در نظر دارد. معنای حرف او اين است که اگر ديگر نيروهای اپوزيسيون خط مشی مشابه اکثريت را در پيش می گرفتند ، می شد از خونين شدن استقرار جمهوری اسلامی جلوگيری کرد.
٥ – از آنجا که می دانيم حتی اکثريت نيز، علی رغم برنامه " شکوفايی " جمهوری اسلامی از سرکوب معاف نماند و مخصوصاً در کشتار عام زندانيان سياسی در تابستان سال ٦٧ عده زيادی از فعالان آن به چوبه های دار سپرده شدند، پس ترديدی نمی توان داشت که خط دوم ، يعنی خط "شکوفايی" جمهوری اسلامی و حمايت فعال از آن ، خط فاجعه باری بود که حتی نيروهای مدافع اش را نيز به قربانگاه فرستاد. اما اکنون انکار اين حقيقت از طرف آقای نگهدار چند دليل می تواند داشته باشد: يا فرخ نگهدار ( که يکی از تدوين کنندگان اصلی آن خط در سازمان اکثريت بود) از عواقب مصيبت بار مسؤوليت خودش می گريزد؛ يا می کوشد همه ( و تأکيد می کنم، همه ) مخالفان جمهوری اسلامی را نيز در زمينه سازی جنايات آن سهيم قلمداد کند ؛ و يا پاسخ به نوشته مرا نيز فرصتی برای چشمک زدن به جمهوری اسلامی (و مخصوصاً، اصلاح طلبان حکومتی ) می بيند. به اين نکته آخری بعداً دوباره باز خواهم گشت.
پ – فرخ نگهدار بعد از تأکيد بر برتری خط اکثريت بر همه سازمان های ديگر اپوزيسيون ، به مقايسه آن با خط طيف های سياسی مختلف می پردازد و در مقايسه آن با خط سازمان مجاهدين خلق در آن دوره ، چنين می گويد:
" من مشی سازمان مجاهدين خلق ايران را فاجعه بار، جنايت آلود و موجب بزرگ ترين ضربات به روند تحول سياسی جامعه و به منافع ملی کشور می شناسم. من بر شناخت خود از ماهيت خط مشی سازمان مجاهدين و نقش فاجعه بار رهبری آن سازمان ايستاده ام و طی اين سال ها هرچه پيش تر رفته ايم بيشتر پی برده ام که شناختم از ماهيت آن رهبری و مواضعم در مقابله با آنان تا چه حد واقع بينانه بوده است."
به نظر من آقای نگهدار به مقايسه خط خودشان با خط سازمان مجاهدين خلق در آن دوره علاقه ويژه ای دارد. با ذهنيتی که او دارد، اين علاقه قابل فهم است. او فکر می کند با دست گذاشتن روی نتايج مصيبت بار عمليات مسلحانه مجاهدين ، خط فاجعه بار خودشان تا حدی قابل توجيه خواهد شد. تصادفی نيست که از من می پرسد آيا " بعد از 25 سال اين درايت را يافته " ام که نادرستی عمليات مجاهدين را قبول بکنم. اما من فکر می کنم اين مقايسه نيز طفره رفتن از پذيرش حقيقت است. اولاً حتی اگر نظر نگهدار را در باره خط مجاهدين خلق در آن دوره کاملاً بپذيريم، باز هم جای اين سؤال باقی می ماند که آيا يک جنايت می تواند جنايت ديگری را توجيه کند؟
فرض بکنيم که خشونت را اول مجاهدين شروع کردند ، آيا آن جناياتی که رژيم به بهانه مقابله با اقدامات آنها راه انداخت ، با آنها قابل مقايسه بود؟ در باره کشتار آنهايی که اصلاً به عمليات مسلحانه دست نزدند، مثلاً سازمان پيکار ( که در ادبيات آن دوره شما هميشه " پيکار آمريکايی " ناميده می شود ) چه می گوئيد؟ مسأله اين است که شما از آن جنايت ها حمايت کرده ايد و برای جنايتکاران هورا کشيده ايد و رسماً خبر چينی کرده ايد. اما همان طور که قبلاً گفتم، خشونت ها با عمليات مجاهدين شروع نشد، بلکه از اولين روز موجوديت جمهوری اسلامی آغاز شده بود، و عليه همه هم آغاز شده بود، ولی البته با شروع عمليات مجاهدين، روحانيت بهانه ای به دست آورد که قلع و قمع همه مخالفان و حتی منتقدان سياسی و نظری اش را به خشن ترين شکل ممکن سراسری کند. ثانياً خط سازمان مجاهدين خلق تا حدود زيادی محصول خيانت رهبران اکثريت به هدف های جنبش فدائيان خلق و نيروهای اجتماعی مترقی کشور بود. غلبه خط سازش در سازمان فدائيان خلق ، برآمدن "سازمان اکثريت " از بطن آن و چرخيدن آن به صفوف حاميان روحانيت ، در نيرومندتر شدن سازمان مجاهدين خلق نقش بسيار مهمی داشت. فراموش نبايد کرد که از روزهای انقلاب تا اشغال سفارت آمريکا ، مهم ترين سازمان سياسی که غالب نيروهای اجتماعی مترقی مخالف با سلطه روحانيت به آن چشم دوخته بودند، سازمان فدائيان خلق بود. قدرت گيری روحانيت کاتاليزوری بود که لايه های پيشرو کارگران و زحمتکشان و بخش اعظم لايه های اجتماعی مخالف تاريک انديشی مذهبی را با فشاری بسيار نيرومند به هم نزديک می کرد. سازمانی که می توانست اين نيروها را در مقابل قدرت روحانيت متحد کند ، ناگزير می بايست يک سازمان مدافع سکولايسم و در عين حال چپ متعهد به کارگران و زحمتکشان باشد. در آن روزها فقط سازمان فدائيان خلق با توجه به پايه حمايتی گسترده اش از چنين ظرفيتی برخوردار بود.امثال نگهدار ها بودند که چنين ظرفيتی را سوزاندند. با خالی شدن ميدان از سازمان فدائيان، بخش بزرگی از نيروهای سکولار در پی متحد سياسی و پناهگاهی برای خود برآمدند و از سر ناگزيری به نيرويی اميد بستند که خود يک نيروی غير سکولار بود. به اين ترتيب زمينه ای که برای ائتلاف مترقی بخش های آگاه طبقات زحمتکش ، اکثريت لايه های سکولار و بخش بزرگی از مليت های محروم به وجود آمده بود ، از بين رفت. و مجاهدين خلق که تا مرگ طالقانی عملاً در مخالفت جدی با روحانيت حاکم نبودند ، با استفاده از خلاء به وجود آمده، به سرعت به مهم ترين نيروی سياسی اپوزيسيون تبديل شدند. بنابراين بهتر است، نگهدار و امثال او، هنگام لعن و نفرين به مجاهدين خلق، سهم خود را در ميدان دار شدن آنها به ياد بياورند.
گذشته از اينها، حملات تند و تيز فرخ نگهدار به مجاهدين را نبايد خيلی جدی گرفت. او که حالا می گويد "من بر شناخت خود از ماهيت خط مشی سازمان مجاهدين و نقش فاجعه بار رهبری آن سازمان ايستاده ام "، تاکنون چند بار موضع اش را در باره مجاهدين عوض کرده است. مثلاً درست هنگامی که مجاهدين بعد از ناتوانی در ادامه عمليات مسلحانه بزرگ عليه ارکان جمهوری اسلامي، به تاکتيک به اصطلاح " قطع سرانگشتان رژيم "، يعنی کشتن افراد عادی حزب اللهی در کوچه و بازار روی آورده بودند ( تاکتيکی که امروز آقای نگهدار آن را غير انسانی می نامد و از من می خواهد آن را محکوم کنم) رهبری اکثريت مدام تملق سازمان مجاهدين را می گفت و از آنها دعوت به اتحاد عمل و تشکيل جبهه متحد ميکرد. و در اين راه تا آنجا پيش می رفت که حتی اختلاف در باره عمليات مسلحانه را هم قابل مذاکره می ديد. سرمقاله شماره ١٠ نشريه کار (ارگان کميته مرکزی اکثريت، دور دوم، آذر ١٣٦٣ ) در توضيح طرح " جبهه متحد خلق " که در پلنوم کميته مرکزی تصويب شده، در اين باره چنين می گويد:
" در بند ٥ قطعنامه فوق، پلنوم، سازمان مجاهدين خلق ايران را به همکاری و اشتراک مساعی برای پيشبرد مبارزات خلق ايران در راه دموکراسی و به خاطر تأمين عدالت اجتماعی دعوت می کند. در آنجا تصريح شده است که مبارزه دو سازمان در استقرار صلح و عليه اختناق و ارتجاع حاکم برکشور امکان همکاری دو سازمان را فراهم آورده است ... ما پايان دادن به ارتجاع را جهت اصلی مبارزه سازمان اعلام می کنيم . در عين حال از جامد کردن شيوه مبارزه در راه تدارک نيرو، که وطيفه کنونی جنبش است، پرهيز می کنيم و متناسب با سطح مبارزه توده ها کاربست همه اشکال مؤثر مبارزه را ضروری می دانيم."
می بينيد که آقای نگهدار برخلاف ادعای امروزی اش، حاضر بوده حتی با تاکتيک " قطع سرانگشتان رژيم " نيز کنار بيايد. او و هم پالگی هايش وقتی بعد از همه خدماتشان به جمهوری اسلامی از طرف آن رانده شدند، به ائتلاف با مجاهدين اميد بستند ، اما مشکل اين بود که مجاهدين نيز آنها را نپذيرفتند و گرنه اينها که قبلاً تلاش کرده بودند خود را مدافع "خط امام خمينی" قلمداد کنند، چه مشکلی می توانستند با رهبری مسعود رجوی داشته باشند. همان طور که قبلاً گفتم، برای آدم هايی مانند فرخ نگهدار " سياست " چيزی است مانند "بيزنس". به همين دليل، برای او اکنون چشمک زدن به جمهوری اسلامی با صرفه تر است از مجاهدين. اما اگر فردا اوضاع بچرخ، او می تواند در همراهی با مجاهدين در خدمت "دموکراسی" آمريکايی در آيد.
ت – فرخ نگهدار نه تنها کارنامه اکثريت را در مقايسه با سازمان های چپ در آن سال ها بسيار مثبت تر می داند، بلکه با لحن آشکارا تحقيرآميزی در باره اين سازمان ها صحبت می کند:
" من تحليل تمام گروه های چپ، به شمول اقليت، راه کارگر، پيکار، رزمندگان و غيره را بشدت ذهنی و برداشت آنان از ظرفيت های موجود در جامعه را کاملا رويايی می شناسم. مشی سياسی آنان در قبال نيروهای تحت هدايت خود بشدت غير مسولانه، فاقد آينده نگری و محکوم به شکست و خسران سنگين بوده است. تحليل اين و اين مشی فعالين سياسی را به گوشت دم توپ تبديل کرد بی آنکه هيچ ميراثی برای آينده برجا گذارد. توهم اين سازمان ها نسبت به ماهيت مفهوم "مردم" يا "خلق" يا "طبقه کارگر" يا نسبت به جايگاه دين در جامعه ايرانی صد بار رمانتيک تر يا توهم آلود تراز درک سازمان اکثريت بوده است... در طول اين 25 سال هميشه گفته ام و نوشته ام که اگر سازمان اکثريت بخواهد گذشته را چراغ راه آينده سازد، عملکرد و تجربه آن دسته از مسوولين گروه های چپ، که خود را در سمت چپ ما قرار می دادند، دست کم برای من تا امروز، نور پرداز راه آينده نبوده اند ".
در باره اين نظر آقای نگهدار فقط به يادآوری چند نکته اکتفاء می کنم:
١ – قبل از هر چيز، بايد بگويم که اين اعتراف نگهدار که از جريان های چپ چيزی نياموخته، واقعاً مايه خوشحالی است. فکرش را بکنيد: اگر آدم با اعتباری مانند نگهدار ادعا می کرد که از فلان جريان چپ چيزی آموخته است، فعالان آن جريان چه خاکی می توانستند به سرشان بريزند. همچنين کاملاً قابل فهم است که او تحليل جريان های چپ را از اوضاع آن روز و " ظرفيت های موجود در جامعه" کاملاً رويايی و به شدت ذهنی بداند. اين اتهامی است که همه جريان های مخالف سوسياليسم و بی اعتقاد به آرمان های انسانی هميشه به طرفداران سوسياليسم می زنند و خواهند زند. جای گله هم ندارد، حق آنهاست و وظيفه شان که چنين بگويند. اگر جز اين بود عجيب بود.
٢ – فرض کنيم که حق با آقای نگهدار است و تصور جريان های چپ از اوضاع آن روز جامعه ايران کاملاً رويايی و آشفته بوده، اما اگر معيار کليدی برای ارزيابی از کارنامه جريان های مختلف فعال در آن سال ها را رابطه آنها با هيولای نوظهور ولايت فقيه بدانيم، بايد قبول کنيم که اين جريان هايی که فرخ نگهدار به آنها اشاره می کند و گيج و گول شان تصوير ميکند، لااقل در دو حوزه بسيار حياتي، خودشان را به سطح سازمان اکثريت تنزل ندادند. اولاً آنقدر گيج و گول نبودند که ماهيت ارتجاعی و آدمخوارانه ولايت فقيه را درنيابند. ثانياً آنقدر آرمان باخته و بی مسلک نبودند که در خدمت ولايت فقيه درآيند. همين دو تفاوت، علی رغم همه ضعف های داشته و نداشته شان، آنها را در تاريخ آن سال های سرنوشت ساز در صفی قرار می داد که امثال نگهدار ها در مقابل اش قرار داشتند. آنها در صف پيکارهای مردم ايران برای آزادی و برابری بودند و امثال نگهدار در صف مدافعان سرکوب آزادی و برابری. و فکر می کنم اين فرق بزرگ تر از آن است که بشود کارنامه آنها را در آن سال ها با کارنامه اکثريت اصلاً قابل مقايسه دانست.
٣ – حرف آقای نگهدار در باره بی مسؤوليتی اين سازمان ها "در قبال نيروهای تحت هدايت شان" نيز کاملاً قابل فهم است. زيرا همان طور که قبلاً اشاره کرده ام، او ميگويد " تحليلی که ايستادگی در برابر استقرار جمهوری اسلامی را ممکن می ديد اگر جنون آميز ارزيابی نشود حداقل غيرمسوولانه بوده است ". و مدعی است راه حلی طلايی برای جلوگيری از فاجعه داشته که متأسفانه از طرف رهبران مسؤوليت نشناس نزديک به جنون سازمان های اپوزيسيون ناديده گرفته شده، و آن راه حل اين بوده:
"سازمان های سياسی غير ديني، قطع نظر از اين که مشی دموکراسی خواهانه داشتند يا ضد امريکايی يا هر چيز ديگري، اگر می خواستند زير چرخ های سنگين انقلاب توده ای له نشوند، می بايست در سمت سياست "صبر و انتظار" گام به گام پس می کشيدند و سطح عمومی فعاليت خود را متدرجا کاهش و فرصت می دادند تا جامعه آن جوشش و شور انقلابی را پشت سر گذارد. "
سخاوتمندانه ترين و مهربانانه ترين پاسخ به اين تدبير طلايی اين است که بگويم: "از کرامات شيخ ما اين است، شيره را خورد و گفت شيرين است "!! به عبارت ديگر، آقای نگهدار می گويد، اگر همه به ولايت فقيه گردن می گذاشتند، کسی کشته نمی شد. با اين تحليل آقای نگهدار ، تقريباً همه پيکارهای بزرگ تاريخی تاکنونی برای آزادی ، برابری و حرمت انسانی را بايد اقداماتی جنون آميز و يا حداقل، غيرمسؤولانه بدانيم. چون اکثريت قاطع آنها، حتی آنهايی که کاملاً مسالمت جويانه بودند، از طرف قدرت های سرکوب گر به درجات مختلف به خون کشيده شده اند. با اين همه، بدون آن اقدامات " غير مسؤولانه " بسياری از دستآوردهای بزرگ انسانی غير قابل تصور بود.
تحليل آقای نگهدار بر اين پيش فرض استوار است که انقلاب توده ای چيزی نيست جز يک جنون عمومی که هر که را بر سر راهش قرار بگيرد به کام مرگ می فرستد. به همين دليل است که او فقط فعاليت مسالمت آميز، علنی و قانونی را کارساز می داند و در نوشته اش از پشت کردن اکثريت به هرنوع فعاليت مخفی و غيرقانونی به عنوان يک دستآورد بزرگ ياد می کند و همان طور که می بينيد، حتی اين حد از فعاليت قانونی را در شرايط آن روز که هنوز "جوشش و شور انقلابی" توده ای فروکش نکرده بود ، تحريک آميز و خطرناک می داند. برمبنای اين تحليل، قاعدتاً او حالا هم بايد مخالف هر نوع مبارزه مخفی و غيرقانونی عليه جمهوری اسلامی باشد و حتی فراتر از آن، هر نوع شورش توده ای بزرگ عليه رژيم را از ترس اين که مبادا به يک انقلاب توده ای بيانجامد، اقدامی خطرناک و جنون آميز بداند. بزرگ ترين ضعف اين نوع تحليل های گريزان از انقلاب (يا صريح تر بگويم ، ضد انقلاب) اين است که علت انقلابات سياسی را ناديده می گيرند. برخلاف پيش فرض آنها، انقلاب را انقلابی ها به وجود نمی آورند، انقلاب تا حدود زيادی مستقل از اراده افراد و احزاب سياسی شکل می گيرد و معمولاً قدرت های سرکوب گر ، نخواسته و ندانسته ، بيش از انقلابی ها در شکل گيری انقلابات نقش ايفاء می کنند. بنابراين ، کسانی که انقلابات و انقلابی ها را منشاء خشونت معرفی می کنند، اگر مستقيماً و آگاهانه در خدمت قدرت های سرکوبگر نباشند ، تاريخ هزاران ساله تازيانه و شمشير خون چکان آنها را توجيه و ستايش می کنند.
البته اين توصيه آقای نگهدار که سازمان های سياسی مخالف ولايت فقيه برای جلوگيری از خون ريزی می بايست حتی تا حد انحلال تشکيلاتی خود را عقب می کشيدند، گرچه نظر بسيار چندش آور و خطرناکی است ، اما در هر حال يک نظر است ، نه حمايت مستقيم از سرکوب. بالاخره نمی شود انتظار داشت که همه در مقابل سرکوب بيايستند يا ايستادگی در مقابل آن را تأييد کنند. و کاش فرخ نگهدار و هم پالگی هايش نيز در همين حد گردن گذاشتن به ولايت فقيه متوقف می شدند. اما مسأله اين است که آنها به پشتيبانی از ولايت فقيه برخاستند و اين کار را هم به نام دفاع از " انقلاب خونبار مردم ايران " انجام دادند. مسأله اين است که نگهدار امروز درست همان هايی را که ديروز " ضدانقلاب " و " امريکايی " می ناميد، به بی مسؤوليتی در حد جنون در قبال نيروهای تحت هدايت شان متهم می کند. من مدعی نيستم که مسؤوليت شناسی اين سازمان ها در قبال نيروهای تحت هدايت شان در آن سال های هولناک ايده آل و بی اشکال بود، اما تأکيد می کنم که نگهدار و امثال او در حمايت از کشتار آن نيروها مسؤوليتی داشته اند که اکنون او می کوشد آن را بپوشاند. مثلاً سازمان پيکار را در نظر بگيريد که امروز ديگر وجود ندارد، زيرا تقريباً همه کادرهای اصلی اش توسط جمهوری اسلامی قتل عام شدند ، و همه به گناه اعتقادات مارکسيستی و مخالفت با جمهوری اسلامی ، بی آن که به عمليات مسلحانه دست زده باشند يا به طور مستقيم يا غير مستقيم کوچک ترين طرفداری از امريکا کرده باشند. با مراجعه به ادبيات اکثريت در سال ٦٠ می توانيد ببينيد که اين سازمان رسماً و در همه جا " پيکار امريکايی " ناميده ميشود و از سرکوب آن حمايت می شود. اکنون فرخ نگهدار به جای اعتراف به مسؤوليت اش در حمايت از اعدام فعالان " پيکار امريکايی " و لااقل اظهار تأسف از آن، رهبران آن را به بی مسؤوليتی در قبال نيروهايشان متهم می کند! انصافاً شرم نعمت بزرگی است که متأسفانه بعضی ها از آن بهره ای نبرده اند.
آقای نگهدار با متهم کردن سازمان های چپ به بی مسؤوليتی در قبال نيروهای تحت هدايت شان، در ضمن خواسته است به نيروهای تحت هدايت خود در آن دوره يادآوری کند که اگر آن سياست های رهبری اکثريت نبود، بسياری از آنها اکنون زنده نبودند. حقيقت اين است که من نه می خواهم و نه می توانم خلاف اين را ثابت کنم. ترديدی نيست که ايستادگی درمقابل ظالمان و زورگويان، لااقل برای خود مبارزان ، به بهای سنگينی تمام می شود و به همين دليل کسی که دنبال عافيت فردی باشد نبايد پی اين کارها بگردد. تصادفی نيست که در کشور استبداد زده ما از قديم گفته اند که " زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد". اما ناگزيرم در اين جا يادآوری کنم که سياست های رهبری اکثريت از سر مسؤوليت شناسی در قبال نيروهای تحت رهبری اش نبوده است. در بخش اول اين نوشته، در بررسی ادبيات اکثريت در سال ٦٠ نشان داده ام که در آن موقع رهبری اکثريت برای هوادارن و اعضای ساده لالايی می خواندند که انقلاب به فداکاری نياز دارد، مهم اين نيست که جمهوری اسلامی با شما و با مردم چه ميکند، مهم اين است که با امريکا چه ميکند و با فراغ خاطر اعلام می کردند که :
" فدائيان خلق امروز حتی زمانی که به نام جمهوری اسلامی اعدام شان را اجراء ميکنند ، قهرمانانه سينه سپر ميکنند و از اعتقادات انقلابی خود ، از ضرورت پشتيبانی از خط امام در برابر امپرياليسم امريکا، از ضرورت تقويت اين جمهوری... دفاع ميکنند... فدايی واقعی کسی است که به هيچ قيمت حتی به بهای تمام هستی خويش حاضر نيست به ضد انقلاب... گوشه چشمی نشان بدهد و قدم از راه بگرداند، کاری که امثال رجوی ها اصلاً حتی قادر به درک يک گوشه از آن هم نيستند...".
اما وقتی خود همين رهبران از چنگ جمهوری اسلامی گريختند و در خاک اتحاد شوروی مستقر شدند، رونق کارشان را در نزديکی به مجاهدين خلق و متحدان آنها ديدند و همان طور که قبلاً اشاره کردم ، حتی داغ ترين اختلاف شان با آنها ( يعنی اختلاف در باره عمليات مسلحانه ) را هم قابل مذاکره اعلام کردند. اگر توصيه امروزی آقای نگهدار را که می گويد همه " سازمان های سياسی غير دينى... می بايست در سمت سياست "صبر و انتظار" گام به گام پس می کشيدند " جدی بگيريم، بلافاصله با اين سؤال روبرو می شويم که چرا خود او و دوستانش بعد از خارج شدن از ايران در جهت خلاف اين توصيه حرکت کردند؟ فراموش نبايد کرد که آنها هنگامی شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را پيش کشيدند که بخش قابل توجهی از فعالان اصلی اکثريت در چنگ جمهوری اسلامی بودند. اگر به شماره های نشريه " کار" اکثريت در سال ١٣٦٤ نگاهی بيندازيد ، می بينيد که فقط يک ماه بعداز طرح شعار " مرگ بر خمينی جنگ افروز " ( در شماره ٢٠ ، مهر ١٣٦٤ ) ، خبر اعدام رضی تابان ( در شماره ٢١ ، آبان ١٣٦٤ ) درج شده و ماه بعد از آن ( يعنی آذر ١٣٦٤ ) خبر اعدام محمد رضا غبرايی. در سرمقاله شماره ٢٠ چنين آمده است:
" شعار" مرگ بر خمينی جنگ افروز، زنده باد صلح " نافی طرح ساير شعارهای تاکتيکی نيست و در عين حالا از همه آنها جامع تر است ؛ زيرا اولاً صلح، اين خواست عمومی اکثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما را ـ که در حال حاضر بيشترين قدرت بسيج را داراست ـ طرح می کند ، در ثانی به روشنی نشان می دهد که خمينی جنگ افروز به عنوان عامل ادامه دهند جنگ جنايتکارانه و تباهی مردم و مملکت ما بايد آماج قرار گيرد. ثالثاً اين شعار در جهت تدارک سرنگونی جمهوری اسلامی است. بايد بکوشيم شعار " مرگ بر خمينی "را که روز به روز به زبان حال گروه های بيشتری از توده ها ی نا راضی مبدل می شود ، به اشکال گوناگون با حرکات و مبارزه اعتراضی توده های مردم و با خواستها و شعار های مبارزاتی آنها ترکيب کنيم... فدائيان خلق بايد در بسيج و سازمان دهی هر چه وسيع تر مبارزه مردم عليه جنگ و رژيم بکوشند . شعار "مرگ بر خمينی جنگ افروز ـ زنده باد صلح " را هر چه وسيع تر تبليغ کنند ، با کار توده ای وسيع محتوای شعار مورد بحث را برای کارگران ، دهقانان و همه زحمتکشان توضيح دهند و توده ها را حول اين شعارسازمان دهند. گرد آوری توده ها در زير پرچم شعار"مرگ بر خمينی جنگ افروز ـ زنده باد صلح "يکی از وظايف اساسی لحظه کنونی است..."
آيا بين اين شعار و آن اعدام ها رابطه ای وجود نداشت؟ شايد آقای نگهدار بگويد اين دو نفر قبل از طرح آن شعار به اعدام محکوم شده بودند. ولی من می پرسم آيا می دانستيد که حمله به شخص خمينی و مخصوصاً محوری کردن اين شعار، ممکن است حکم اعدام آنها را قطعيت بدهد و تسريع کند يا نه؟ جواب اين سؤال خواه مثبت باشد يا منفی ، نشان دهنده بی اعتنايی شما به سرنوشت افراد تحت هدايت تان است که در چنگ جمهوری اسلامی اسير بودند. روشن است که من در مخالفت با شعار " مرگ برخمينی جنگ افروز " صحبت نمی کنم و بنا به اعتقاداتم نمی توانم مخالف چنين شعاری باشم. بلکه می خواهم يادآوری کنم که حتی اگر حرف فرخ نگهدار را بپذيريم و سياست رهبری اکثريت را ناشی از احساس مسؤوليت آنها در قبال نيروهای تحت هدايت شان بدانيم، باز يک چيزی کم می آيد و سر و ته استدالال را نمی توان جمع کرد. باز می بينيم اين احساس مسؤوليت آنها فقط در باره خودشان بوده، زيرا به محض رسيدن به منطقه ای امن، نشان دادند که نگران سرنوشت نيروهای تحت هدايت شان نيستند.
نمونه جالبی از اين برخورد " به شدت غير مسؤولانه" آنها را می توان در برگزاری پلنوم گسترده سال ١٣٦٥ مشاهده کرد. برای شرکت در اين پلنوم بخش قابل توجهی از مسؤولان تشکيلات های داخل اکثريت مخفيانه به شوروی رفتند. و جمهوری اسلامی که از برکت سياست های طلايی اکثريت (سياست هايی که آقای نگهدار هنوز هم از آنها دفاع می کند) عميقاً در اين تشکيلات ها رخنه کرده بود، با استفاده از اين فرصت توانست اطلاعات خود را در باره فعالان سازمان تکميل کند. من خودم در زندان از يکی از هم بندی های اکثريتی شنيدم که می گفت فردی که در پلنوم در کنار من نشسته بود، يکی از کسانی بود که دراوين از من بازجويی می کرد. و از ديگران شنيدم که می گفتند قاچاقچيانی که ما را از مرز گذراندند، آدم های جمهوری اسلامی بودند!
بعد از اين پلنوم گسترده و با استفاده از "دست آوردهای" آن بود که رژيم در سال ١٣٦٥ تور خود را جمع کرد و همه فعالان در خور توجه اکثريت را توی توبره ريخت. و البته اگر جز اين بود عجيب بود. سازمانی که در حساس ترين مقطع تاريخ سرکوب های جمهوری اسلامی به دنبالچه رژيم تبديل شده بود، مسلماً نمی توانست در درون خودش از تأثيرات آن همکاری مصون بماند. همه می دانيم که عده زيادی از دستگير شدگان سال های ٦٤ و ٦٥ در کشتار زندانيان سياسی در سال ٦٧ اعدام شدند. رهبرانی که تا در داخل کشور بودند، سياست همکاری با جمهوری اسلامی را دنبال کرده بودند(يا به قول خود نگهدار در روايت اش از ديدار با موسوی تبريزی در دادستانی انقلاب، در پی "اتحاد" با آن بودند)، وقتی در خارج به فکر تغيير سياست افتادند و سعی کردند به جريان های طرفدار سرنگونی رژيم نزديک شوند،آيا نمی بايست قبل از فرستادن نيروهای تحت هدايت شان به مصاف متحد ديروزی شان، در مورد تجديد سازماندهی و پاک سازی امنيتی هم فکری می کردند، آن هم در تشکيلاتی که به وسيله عوامل نفوذی جمهوری اسلامی سوراخ – سوراخ شده بود؟! نام اين کاری که آنها کردند اگر بی مسؤوليتی در قبال نيروهای تحت هدايت شان نباشد، چه می تواند باشد؟
٤ – آقای نگهدار در مقايسه کارنامه اکثريت با ديگر سازمان های چپ ، معيارهای ديگری را هم پيش می کشد که نگاهی به آنها خالی از فايده نيست:
" تحليل و سياست سازمان اکثريت با تحليل و سياست اين گروه ها در آن سال ها اختلافات جدی و بنيادين داشته است. اما مطلقا در هيچ يک از عرصه های اصلی سياست گذاری نيست که آنها ديدگاهی مثبت تر از ما ارايه کرده باشند. اکنون در پايان يک راه 25 ساله هم می توان کارنامه اين دو نحله چپ در ايران را سنجيد:
- هرگاه حد و ميزان گسترش و تعميق دموکراسي، چند صدايي، علنيت، و مدرن سازی در سازمان معيار باشد،
- حفظ کادرها و کمک به پرورش و پختگی سياسی و سازمانی آنان و شمار فعالين آگاه، کارآ و صاحب نظر مورد توجه باشد،
- هرگاه سنجش ظرفيت ها و زمينه ها برای همکاری سياسی و سامان گری اتحادهای بزرگ مورد نظر باشد،
- هرگاه در صد مشارکت در تشکل های دموکراتيک و حد حضور در NGO ها معيار باشد
- هرگاه حضور در صحنه و تاثير گذاری بر ساير نيروهای سياسی کشور معيار باشد،
و ما 25 سال به عقب برگرديم و معيارها همين ها باشد که شمردم، و اگر حق انتخاب ما بين گروه های چپ آن زمان باشد، با اين بافت فکری که الان من و علی اکبر داريم و به استناد حرف هايی که زده ايم، تخمين من اين خواهد بود که:
- من خط مشی سياسی ديگر گروه های چپ را به خط مشی سازمان اکثريت ترجيح نخواهم داد
- و علی اکبر عزيز خط مشی سياسی ديگر گروه ها را بر خط مشی اکثريت ترجيح خواهد داد."
توسل به اين شيوه استدلال قبل از هر چيز نشان دهنده طفره روی آقای نگهدار از هسته مرکزی موضوع مورد بحث ميان من و اوست. هر کس که از آغاز، اين بحث را دنبال کرده باشد می داند که من در پی بررسی نظرات و اعمال سازمان های مختلف چپ و مقايسه آنها با اکثريت نبوده ام، نه اين که در اين مورد نظری ندارم، و نه اين که چنين چيزی را لازم نمی دانم، بلکه به اين دليل که فکر می کنم آميختن همه اين مسائل به هم ديگر، نکته مهمی را که محور اين بحث بوده ، به حاشيه می راند. مسأله اين است که فرخ نگهدار می خواهد يکی از مسلمات تاريخ معاصر ايران (يعنی حمايت شان از سرکوب های هولناک جمهوری اسلامی ، مخصوصاً در سال ١٣٦٠) را وارونه نشان بدهد و من به عنوان يکی از شاهدان آن جنايت ها وظيفه خود می دانم که نگذارم حقيقتی چنين مهم لگد مال شود. چيزی که مرا به اين بحث کشانده نه صرفاً اعتقادات سياسی و وابستگی های سازمانی ام ، بلکه بيش از هر چيز تعهدم به قربانيان مظلوم آن وحشی گری هاست که در کنارشان سال ها در جهنم زندان های جمهوری اسلامی زيسته ام. واکنش آقای نگهدار به حرف کاملاً ساده و روشن من، بسيار مضحک و واقعاً رقت انگيز است. او به جای بيان چند جمله روشن در باره مسأله اصلي، به رجز خوانی در باره فتوحات باشکوه سازمان خودشان می پردازد و به سرکوفت زدن به سازمان های ديگر چپ که گويا جز " شکست و خسران سنگين " از خود " هيچ ميراثی برای آينده برجا " نگذاشته اند! برای يک لحظه فرض کنيد که من نه چپ هستم و نه اصلاً يک فعال سياسي، بلکه يک فرد بهايی هستم که عده زيادی از هم کيشان او، درست در سال هايی که شما برای دستگاه های سرکوب رژيم هورا می کشيديد، در زندان های جمهوری اسلامی با بيرحمی تمام شکنجه و اعدام شدند. آيا خنده دار نخواهد بود که به جای چند جمله روشن در جواب اعتراض من، به پرونده بهائيت بپردازيد و به مقايسه آن با " مذاهب حقه " ؟!
همان طور که گفتم، نمی خواهم اين بحث را به فرصتی برای تبليغ به نفع يا عليه اين يا آن سازمان سياسی تبديل کنم. اما از آنجا که آقای نگهدار بحث را به اين جا کشانده و مخصوصاً مرا در مقابل سؤال مشخص قرار داده است، ناگزيرم به چند نکته اشاره کنم:
اولاً بار ديگر بايد يادآوری کنم که حتی اگر فتوحاتی را که نگهدار برای سازمان اکثريت می شمارد، کاملاً درست بدانيم و همه سازمان های مورد نظر او را ورشکستگان به تقصير تلقی کنيم، باز بايد به اين سؤال جواب بدهيم که در باره حمايت اکثريت از سرکوب های جمهوری اسلامی در آن سال های خونين چه می گوئيم. نگهدار با پيش کشيدن سياهه ای از فتوحات ادعايي، می کوشد اين نکته را بپوشاند. اين تلاش او مرا به ياد عمال رژيم شاه در آخرين ماههای آن حکومت می اندازد که شعارهايی را که مردم بر در و ديوار می نوشتند با رنگ می پوشاندند. مردم در مقابل اين کار آنها شعار زيبايی را ابداع کردند که من هم امروز می خواهم آن را در جواب آقای نگهدار تکرار کنم: "ننگ با رنگ پاک نمی شود"! در واقع فرخ نگهدار حتی به پوشاندن حقيقت اکتفاء نمی کند، بلکه می گويد حتی در آن سال ها ما بهتر از ديگران عمل کرديم. کافی است بار ديگر به جملات او که در بالا نقل کرده ام، نگاهی بيندازيد. عباراتی که مورد تاکيد قرار داده ام، جای ترديدی باقی نمی گذارند که او می گويد، حتی در آن سال ها، ما بهتر از کسانی عمل کرديم که در مرگ شان هورا می کشيدی ! اين ديگر پوشاندن حقيقت نيست، بی شرمی عريان است.
وظيفه اخلاقی خود می دانم که همين جا نکته ای را يادآوری کنم:اگر همه اعضاء و هواداران سازمان اکثريت و هم چنين حزب توده، در آن سال های وحشتناک، رهنمودهای رهبران شان را در مورد همکاری اطلاعاتی با نهادهای سرکوب جمهوری اسلامی می پذيرفتند و اجراء می کردند، کشتارها و سرکوب های آن سال ها به مراتب وحشتناک تر و همه جانبه تر از آن می شد که شد.
حقيقت اين است که بخش بزرگی از نيروهای اينها از رهنمودهای شيطانی رهبران شان، لااقل در اين حوزه ها، اطاعت نکردند. من شخصاً از ميان اعضاء و هواداران اينها افراد زيادی را می شناسم و از طريق دوستان و رفقايم در باره افراد زيادتری شنيده ام که نه تنها با رهنمودهای شيطانی رهبران شان همراهی نکردند، بلکه به مبارزان تحت تعقيب کمک کردند و پناه دادند. البته به نظر من، اين نمی تواند ونبايد مسؤوليت اخلاقی و سياسی آنها را در قبال خط مشی تبه کارانه سازمان شان منتفی سازد. وظيفه هر انسان شرافتمند (پيش از همه، در برابر خود خودش) اين است که در مقابل بی حقی و جنايت بيايستد و يا لااقل نگذارد به نام او جنايتی سازمان داده شود. همبستگی ها و تعصبات فرقه ای و سازمانی نبايد اين وظيفه را به سايه ببرد و گرنه انسان های آزاده جای شان را به گله های پيروان سر به راه اين يا آن رهبر عظيم الشان يا پيغمبر اولوالعظم خواهند داد.
حالا برويم سر فتوحات ادعايی آقای نگهدار. اگر به ياد بياوريم که "سازمان چريکهای فدائی خلق ايران" در آستانه قيام بهمن ١٣٥٧ چه بود و بعد چه شد، ارزيابی مان از اين فتوحات آقای نگهدار می تواند واقع بينانه تر باشد. در آستانه قيام بهمن، سازمان يا (به بيانی دقيق تر) جنبش فدايي، از برکت فداکاری ها و رشادت های مبارزان فدايی در دوره استبداد پهلوی ، بزرگ ترين و با اعتبارترين نيروی سياسی کشور در ميان همه جريان های مستقل از طرفداران خمينی محسوب می شد. انبوهی از مردم بی آن که کوچک ترين ارتباطی با سازمان داشته باشند، خود را هوادار فدايی می دانستند و دهها هزار انسان شوريده، از زن و مرد و پير و جوان تقلا می کردند با سازمان ارتباط بگيرند و توانايی ها، امکاتات و اطلاعات شان را در اختيار آن بگذارند. هنر آقای نگهدار و دوستانش اين بود که آن جنبش واقعاً توده ای و پراعتبار را آن قدر تراشيدند که بالاخره به قد و قواره اين سازمان اکثريت درآوردند! سازمانی که در سرنوشت سازترين دوره بعد از انقلاب (يعنی از اشغال سفارت امريکا در سال ٥٨ تا تحکيم پايه های ولايت فقيه در سال ٦١) خود را به دنبالچه رژيم خمينی تبديل کرد و پس از گذشت بيش از يک ربع قرن از آن حوادث، هنوز هم پرونده حمايت از سرکوب های خونين آن سال ها مانند طوق لعنت بر گردنش پيچيده است؛ تا حدی که حتی خود فرخ نگهدار جرأت نگاه کردن دراسناد آن اعمال شرم آور را ندارد؛ به شهادت تقلاهايی که در پوشاندن آن اسناد می کند و به شهادت گرد و خاکی که بر سر اشتباه من راه انداخت که به خطا حرف های کانديدای رسمی سازمان را به شخص او نسبت داده بودم.
اما نگاهی به تک- تک فتوحات آقای نگهدارهم خالی از فايده نيست:
اول – دموکراسي، چند صدايي، علنيت و مدرن سازی در سازمان. قبل از هر چيز بايد ديد مقايسه در چه زمانی صورت می گيرد ؟ سال های ٥٩ تا ٦١، حالا، يا در تمام طول ٢٥ سال گذشته؟ اگر زمان مورد نظر، همان سال های خونين باشد، با قاطعيت می توان گفت که اکثريت در آن سال ها به لحاظ دموکراسی درونی ازخيلی از سازمان هايی که آقای نگهدار اسم می برد بدتر بود که بهتر نبود. مثلاً همين نمونه اتهام زنی به هليل رودی که خود نگهدار به آن اعتراف می کند، در غالب آن سازمان ها به آسانی نمی توانست اتفاق بيفتد و حتماً پس لرزه های ويران گری به دنبال می آورد، در حالی که در سازمان اکثريت با آرامش تمام طراحی و اجراء شده است. اگر زمان مقايسه تمام دوره ٢٥ ساله گذشته است، بی انصافی محض است. زيرا بعضی از آن سازمان ها، به عنوان سازمان، مدتهاست که ديگر وجود ندارند مثلاً پيکار و رزمندگان که آقای نگهدار به اسم از آنها ياد می کند. و جالب اين است که بعضی از آنها به علت همان سرکوب های خونباری از بين رفتند که فرخ نگهدار و دوستانش هورا کشش بودند.
برای کمک به حافظه آقای نگهدار بگذاريد بار ديگر از سازمان پيکار يا(به قول نشريه " کار" اکثريت) " پيکار امريکايی" نام ببرم که دست کم ٤٥٠ نفر از فعالان اصلی آن در کشتار گاههای جمهوری اسلامی قتل عام شدند و کينه نگهدار و هم پالگی هايش نسبت به آنها حتی در حين آن کشتارهای وحشيانه فروکش نکرد. بعلاوه از "دموکراسی" درون سازمانی شما در سال های اقامت در شوروی حکايت هايی منتشر شده است که چيزی از پرونده همکاری هايتان با جمهوری اسلامی کم ندارد. اما اگر مقايسه در زمان حال صورت می گيرد، بايد بگويم به کاهدان زده ايد. زيرا اگر چند ده نفر آدم شوتعلی را کنار بگذاريم، از راست تا چپ، حالا همه "دموکرات" شده اند. ولی به نظر من،اين "دموکراسی" سازمان های سياسی تبعيدی در کشورهای غربی معيار قابل اتکايی نيست و بسياری از آنها " از بی چادری در خانه مانده اند" و بی ترديد خود شما، آقای نگهدار، به شهادت همين کارهايی که همين امروز می کنيد، يکی از آنها هستيد.
دوم – حفظ کادرها، پختگی سياسی و سازمانی آنها و شمار فعالين آگاه، کارا و صاحب نظر. در باره مسؤوليت شناسی رهبری اکثريت در مورد حفظ کادر ها قبلاً نظرم را گفته ام و تکرارش باعث طولانی شدن کسالت بار اين نوشته می شود. اما در زمينه توانايی و مهارت هايی که آقای نگهدار می شمارد، تصادفاً عکس قضيه درست است و سازمان اکثريت از اول يکی از ضعيف ترين جريان های سياسی بوده و هنوز هم هست. اما حتی اگر چنين هم نبود، باز هم چيزی عوض نمی شد. زيرا معيار تعيين کننده در ارزيابی يک جريان سياسی چگونگی و جهت عملکرد آن در فضای عمومی است، نه مهارت افراد آن. مثلاً ترديدی نمی توان داشت که جمهوری اسلامی که کارنامه سياسی و اجتماعی واقعاً فاجعه باری دارد ، در ٢٨ سال گذشته در پرورش کادرهای ماهر خدمتگزار نظام به نحو چشم گيری موفق بوده است. ولی کار "مفيد" همين کادرهای توانا جز سازمان دادن مؤثرتر فاجعه ای که در برابر چشمانمان جريان دارد، چيز ديگری نبوده است. يا سازمان مجاهدين خلق در پرورش کادرهای توانا، هم از نظر کيفی و هم از نظر کمي، بی ترديد از اکثريت و بسياری از نيروهای سياسی اپوزيسيون موفق تر بوده است. ولی هر چه شمار اين کادرها بيشتر شده، آن سازمان با شتاب بيشتری در باتلاق فاجعه فرو رفته است.
سوم – سامان دادن به اتحادهای بزرگ. اتحاد ها و ائتلاف های سياسی قاعدتاً در خدمت سياست های استراتژيک شکل می گيرند و بدون چنين سياست هايی نه مفيدند و نه قابل دوام. اما برای کسانی که فعاليت سياسی را نيز با منطق "بيزنس" نگاه می کنند، ائتلاف وظيفه ديگری دارد. آنها ائتلاف می کنند تا اعتبار به دست بياورند و بنابراين برای آنها خود ائتلاف مهم است تا جهت و هدف ائتلاف. از اين نظر، اکثريت در تمام ٢٥ سال گذشتهانصافاً نيروی بسيار شاخصی بوده است. آنها، همان طور که قبلاً اشاره کردم، در دوره ٦١- ٥٩ برای "اتحاد" با روحانيت حاکم تقلا می کردند و هر نوع مخالفت با آن را جنايتی غير قابل بخشش قلمداد می کردند؛ بعد از سرخوردگی از جمهوری اسلامي، بی آن که به روی خود بياورند، بلافاصله در پی ائتلاف با مجاهدين و حزب دموکرات کردستان برآمدند، يعنی همان نيروهايی که قبلاً آنها را جنايتکاران وابسته به امپرياليسم می ناميدند. بعد ها به صورت "کبوترهای دو بُرجه" در خدمت تشکيل ائتلاف هايی برای کمک به سياست های "دوران سازندگی" هاشمی رفسنجانی در آمدند.
جهت يادآوری بگويم که جنايت رستوران ميکونوس در برلين يکی از محصولات اين نوع تلاش ها بود. و بعدها در خدمت اصلاح طلبان حکومتی در آمدند. و حالا نيز مدتی است بخشی خود را با ائتلاف های امريکا ساخته رديف می کند، بخشی ديگر با صف آرايی های درونی جمهوری اسلامي، و بخش سومی هم وجود دارد که می کوشد هر دو را داشته باشد و خودش را هم مدافع "چند صدايی" جا بزند! نتيجه اين نوع نگرش به ائتلاف های سياسی اين شده است که اکثريت به ژوکر بازی های سياسی بخشی از نيروهای اپوزيسيون تبديل شده و نخود هر آش است، بی آن که در معادلات سياسی از وزن مخصوصی برخوردار باشد و بر جهت خاصی تأکيد داشته باشد؛ باد از هر طرف که بوزد، آنها در همان جهت روان اند. شايد به دليل همين دست خالی بودن است که خود آقای نگهداراز "سنجش ظرفيت ها و زمينه ها برای همکاری سياسی و ..." صحبت می کند تا از سامان دادن به اتحادهای بزرگ!
چهارم – ميزان مشارکت در تشکل های دموکراتيک. اين معيار خوبی است؛ اما به شرط اين که آمار قابل اتکائی در دست داشته باشيم. آقای نگهدار وانمود می کند که چنين آماری در اختيار دارد، اما ادعای او برای من اين سؤال را پيش می آورد که آيا در کشوری که حتی آمار نرخ تورم، بسته به منابع، بين ١٥ تا ٣٥ در صد نوسان می کند، در مورد وابستگی های سازمانی افراد می شود آمار قابل اتکائی به دست آورد؟ فراموش نکنيم که در کشورهای استبداد زده ای مانند کشور ما، اولاً تشکل های دموکراتيک تا جايی موجوديت رسمی و تثبيت شده دارند که از نظر قوانين رژيم حاکم قابل تحمل شناخته شوند؛ ثانياً دامنه حزبيت بسيار محدود است و اکثريت مردم به احزاب قانونی اعتمادی ندارند؛ ثالثاً افراد در صورتی گرايشات سياسی و مخصوصاً تعلقات حزبی شان را نشان می دهند که نگران عواقب آن نباشند. در نتيجه به جرأت می توان گفت که حتی اگر آمار قابل اتکائی در باره ترکيب افراد فعّال در تشکل های غير دولتی علناً موجود به دست بياوريم، با اتکاء به آن نمی توان در باره حقانيت اين يا آن خط مشی سياسی داوری کرد.
با وجود اين، من در دو چيز ترديدی ندارم. اول اين که در نظام جمهوری اسلامی اکثريتی ها راحت تر از جريان های چپ انقلابی می توانند هويت سازمانی شان را نشان بدهند، زيرا با توجه به سابقه اکثريت، رژيم جمهوری اسلامی نگرانی زيادی در باره اين سازمان ندارد و می داند که اينها تقريباً چيزی در رده اصلاح طلبان حکومتی هستند، بی آن که از امکانات و ارتباطات کنونی آنها برخوردار باشند. دوم اين که نيروهای انقلابی به طور کلي، و نيروهای چپ طرفدار سوسياليسم به طور ويژه، به مراتب نيرومندتر و با نفوذتر از آن هستند که شاخص های قانونی و علنی نشان می دهند و اگر پيکارهای مردمی گسترش يابد، مسلماً در مقايسه با نيروهايی مانند اکثريت، بسيار پر نفوذتر هم خواهند شد.
پنجم – حضور در صحنه و تأثير گذاری بر نيروهای سياسی ديگر.فکر می کنم اين تقريباً تکرار همان معيار قبلی است، با اين تفاوت که اگر در مورد ميزان مشارکت در تشکل های علنی اطلاعات قابل اتکائی نباشد، دست يافتن به چنين چيزی در مورد ميزان تأثير گذاری بر نيروهای سياسی ديگر ، به مراتب دشوارتر است. اين حرف آقای نگهدار مرا به ياد ادعای معروف ملانصيرالدين می اندازد که گفت، مرکز عالم همان جايی است که من ميخ طويله خَرَم را می کوبم. گفتند از کجا می داني؟ گفت، اگر قبول نداريد، خودتان گز کنيد.
٥ – آقای نگهدار برای مقايسه ميان اکثريت و سازمان های چپ، البته هيأت داورانی هم در نظر گرفته است:
" دوست دارم نظر علی اکبر عزيز را در باره اين پديده بدانم که واقعا چرا اغلب جريان هايی که گذشته استبدادی و يا غير آزاديخواهانه ای داشته و امروز از آن گذشته فاصله گرفته اند برای سازمان اکثريت، برای راهی که طی کرده و برای مسوولين آن ارزش، احترام و اهميت معين قائلند. و عموم جريان هايی که گذشته ای غير ليبرالی داشته و هنوز هم از آن طرز فکر جدا نشده اند برای سازمان اکثريت و مسوولين آن نه تنها ارزش و اعتباری قائل نيستند، بلکه نسبت به گذشته و حال سازمان اکثريت نظر منفی دارند.
علی اکبر عزيز به اين حقيقت توجه کند که:
- جريانی از استبداد سلطنتی فاصله گرفته و اصول دموکراسی را تائيد می کنند، کسانی مثل داريوش همايون يا حتی شهريار آهي،
- جريان هايی که از استبداد دينی فاصله گرفته و اصول جمهوريت و مردم سالاری را پذيرفته اند، مثل سعيد جحاريان يا حتی هاشم آغاجري،
- جريان هايی که استبداد کمونيستی فاصله گرفته و اصول سوسيال دموکراسی را پذيرفته اند، کسانی مثل بابک امير خسروی يا مهدی خان بابا تهراني،
- و نيز همه کسانی که از قديم به ارزش های ليبرالی وفادار بوده اند، مثل حسن شريعتمداری يا ابراهيم يزدي،
نسبت به سازمان اکثريت، سير تحول و چهره های به نام آن، احترام و احساس نزديکی دارند و
-تمام جريان هايی که در طيف سلطنت طلبان و در ميان ولايت گرايان بر مواضع استبدادی گذشته را می ستايند،
- همه گروه های مارکسيستی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی پشت سر نگذاشته اند، و نيز
- همه کسانی که ساخت و بافت فکری مجاهدين خلق را دارند،
از سازمان اکثريت، سير تحول و عملکرد چهره های شاخص آن بيزارند و نسبت به آن احساس تقابل دارند. از تو انتظار دارم در علل شکل گيری اين تلقی ها و صف بندی نسبت به سازمان اکثريت کمی تامل کنی. "
با " کمی تأمل " در اين " صف بندی " تصوير شده از طرف آقای نگهدار، می توانيد دريابيد که استدلال او به جای اين که کمکی به مقصودش بکند، دنيای عجيب و غريب خود او را منعکس می سازد، دنيايی که ربطی به واقعيت ندارد، بلکه با آميزه ای از خيال بافی و دستکاری در ذهن او پرداخته شده است. ظاهراً او می خواسته نشان بدهد که هر کس دموکرات است برای مسؤولان اکثريت احترام قائل است، اما در عمل گفته است، هرکس به رهبران اکثريت احترام بگذارد، دموکرات است و هر کس که نسبت به آنها " احساس تقابل دارد " طرفدار استبداد است! يعنی همان داستان ميخ طويله مرحوم ملا نصير الدين. برای توضيح نکته ام ناگزير بايد در فهرست داوران پيشنهادی آقای نگهدار اندکی درنگ بکنيم:
دو تن از داوران دموکرات او سلطنت طلب اند. سلطنت حتی در انگليس و سوئد لکه ای است بر دامن دموکراسی ؛ و دموکراسی در اين کشورها عليرغم وجود سلطنت و سلطنت طلبان شکل گرفته و هنوز هم نيروهای تاريک و ضد دموکراسی در اين کشورها، خود را پشت نهاد سلطنت و امتيازات ويژه آن مخفی می کنند. حال می توانيد حساب کنيد که در کشور ما که سنت دو هزار و پانصد ساله سلطنت بسيار بيشتر و عميق تر از کشورهای غربی ، با زور گويی و بی حقی عمومی مردم در هم تنيده شده، اين نهاد چقدر می تواند در جانب دموکراسی باشد!
در دموکراسی خواهی اين افراد همين بس که هنوز هم که هنوز است فرزند ديکتاتور سابق را ( که مردم از هول استبداد او به زير عبای خمينی پناه بردند ) وارث قانونی و مشروع حق حکومت بر کشورمی دانند و حاضر نيستند بپذيرند که انقلاب ١٣٥٧ دست کم رفراندمی عليه سلطنت بود که مردم ايران نه با آراء شان بلکه با خون دادن های بسيار در آن شرکت کردند. گذشته از اين نگاهی به گفته ها و کرده های خود اين دو نفر نشان می دهد که آنها واقعاً تا چه حد در جانب دموکراسی ايستاده اند.
مثلاً کافی است به ياد بياوريم که داريوش همايون دو يا سه سال پيش به مناسبت سالگرد کشتار زندانيان سياسی در تابستان ١٣٥٧ مقاله ای نوشت تا بگويد جلادان و قربانيان آن فاجعه سر و ته يک کرباس بودند! او هنوز هم از بسياری از جنايات رژيم پهلوی ( که خودش يکی از کارگزاران بنام آن بوده است ) کاملاً دفاع می کند. مواضع شهريار آهی به مراتب بدتر از داريوش همايون است. او عملاً با بسياری از طرح های جنايتکارانه امريکا عليه کشور ما نه تنها موافق است، بلکه خود يکی از واسطه های پيشبرد اين طرح هاست. اگر شهريار آهی را مدافع دموکراسی در ايران بدانيم ، نمی دانم چرا بايد در " دمکراسی " خواهی دولت بوش و دار و دسته نومحافظه کاران دور و بر او در مورد ايران ترديد بکنيم؟ در مورد شهريار آهی آش آن قدر شور است که خود نگهدار هم متوجه است که دموکراسی خواهی او را بدون يک "حتی" نمی شود قورت داد! البته معلوم نيست وظيفه اين "حتی" در نوشته نگهدار چيست: آيا می خواهد بگويد، حتی او هم که يک دموکرات بنام است، ما را تأييد می کند؛ يا اين که، حتی او هم که چندان دموکرات نيست، ما را تأييد می کند!
يکی ديگر از هيأت داوران آقای نگهدار، سعيد حجاريان است، که يکی از معماران اصلی دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی بوده و مسلماً در بسياری از عمليات رژيم در سر به نيست کردن مخالفان آن در داخل و خارج کشور دست داشته و هنوز هم ، دست کم در باره بسياری از جنايت ها و جنايتکاران اطلاعات دست اولی دارد که حاضر نيست افشايشان بکند. مثلاً به احتمال بسيار زياد او اطلات بسيار دقيقی در باره طراحان و مجريان قتل های زنجيره ای دارد که ترجيح می دهد در باره شان سکوت کند. بعلاوه او هنوز هم مدافع جمهوری اسلامی است و گرچه خواهان بعضی اصلاحات برای تعديل استبداد فقاهتی است، ولی قطعاً با سرنگونی آن و بر پايی يک جمهوری سکولار و دموکراتيک مخالف است. اما دقيقاً به دليل اين که ارتباطات و مراوداتی با کبوترهای دو برجُه ای مانند خود نگهدار دارد، در فهرست او با عنوان مدافع "اصول جمهوريت و مردم سالاری " معرفی شده است.
حال نگاهی بکنيد به فهرست طرفداران استبداد در نوشته آقای نگهدار: او "همه گروه های مارکسيستی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی پشت سر نگذاشته اند" را جزو نيروهای استبدادی معرفی می کند. به عبارت ديگر، او صرف اعتقاد به نظرات مارکسيستی را استبدادی می داند و به طور ضمنی می گويد، هر مارکسيستی تا زمانی که مارکسيست است و " تحول ايدئولوژيک بنيادينی " را پشت سر نگذاشته، نمی تواند دموکراسی را بپذيرد.
توجه داشته باشيد که از نظر او يک سلطنت طلب يا يک طرفدار ولايت فقيه به محض اين که خودش بگويد طرفدار دموکراسی است، دموکرات محسوب می شود، اما يک مارکسيست هر قدر هم از دموکراسی طرفداری کند، تا زمانی که " تحول ايدئولوژيک بنيادينی " را پشت سر نگذاشته ، يعنی کاملاً از سموم مارکسيسم پالايش نيافته ، نمی تواند دموکرات محسوب بشود!
اين موضع آقای نگهدار مرا به ياد کندوليزا رايس می اندازد که چندی پيش در يک مصاحبه مطبوعاتی در پاسخ اين سؤال که چرا امريکا که مدعی مبارزه برای گسترش دموکراسی در جهان است با حکومت منتخب چاوز در ونزوئلا دشمنی می کند، جواب داد که حکومت چاوز يک دموکراسی غير ليبرال است! يعنی اين که دموکراسی کافی نيست، بايد طرفدار "بازار آزاد" باشيد. دفاع از "بازار آزاد" در منطق رايس و بوش، مهم تر از دموکراسی است؛ تصادفی نيست که از نظر آنها حکومت خاندان هاشمی در اردن و حکومت خاندان سعودی در عربستان (يعنی تنها کشورهای جهان که رسماً به نام خاندان های حکومتی شان ناميده می شوند) دوست، متحد و "ميانه رو" تلقی می شوند ولی حکومت های دموکراتيک مثلاً ونزوئلا و بوليوي، دشمن. خلاصه اين که آقای نگهدار با اين استدلال درهم شکسته نشان داده است که در حد آن نابغه ضرب المثل معروف به قوانين منطق حساسيت دارد که گفته بود: ديوار موش دارد؛ موش گوش دارد؛ پس ديوار گوش دارد!
اما اشکال استدلال آقای نگهدار فقط به آشفتگی در مفاهيم دموکراسی و استبداد خلاصه نمی شود. اگر تمام داوران او هم دموکرات بودند، باز قضيه فرقی نمی کرد. هر فردی هر قدر هم دموکرات باشد، با انکار و پوشاندن حقيقت، قبل از هر چيز خودش را بی اعتبار می سازد. من نمی خواهم در باره همه آنهايی که فرخ نگهدار به عنوان داور اسم برده قضاوتی داشته باشم، زيرا نمی دانم آيا آنها خط مشی رهبری اکثريت را در آن سال های هولناک واقعاً درست می دانند يا نه. ولی ترديدی ندارم که زشتی حمايت از آن سرکوب ها و کشتارها حتی با آب همه اوقيانوس ها قابل تطهير نيست تا چه رسد به رأی اين يا آن فرد.
ضمناً قبل از پرداختن به موضوعی ديگر، بايد بگويم اين هيأت داوران آقای نگهدار مرا به ياد هيأت داوران ديگری می اندازد که ٢٥ سال پيش، او و دوستانش به رخ ما می کشيدند. آنها در شماره ١٢٨ " کار" (اول مهر ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان " به گروههای چپ رو " که قبلاً هم به آن اشاره کرده ام ، چنين می گويند:
" بارها به شما گفته ايم و اکنون نيز بار ديگر در اين فرصت تأکيد می کنيم که منشاء بسياری از اين سردرگمی ها ، کج روی ها و اشتباهات وحشتناک در ترديد و تزلزل شما در موضع گيری قاطع و روشن نسبت به متحدين و دشمنان انقلاب ايران در مقياس جهانی است. بيائيد موضع خود را نسبت به کشورهای مترقی و ارتجاعی جهان روشن کنيد. بگوئيد کدام يک را دوست مردم ايران می شناسيد و کدام يک را دشمن می داريد، موضع خود را نسبت به مواضع امپرياليسم امريکا و ساير کشورهای امپرياليستی در بر خورد با مدافعان و دشمنان جمهوری اسلامی ايران برای مردم ايران توضيح دهيد. نظر خود را در مورد سياست اتحاد شوروی و ديگر کشورهای سوسياليستی در برخورد با نيروهای مدافع اين جمهوری و دشمنان اين جمهوری که در راه سرنگونی آن مبارزه می کنند، برای مردم توضيح دهيد. روی نظر خود نسبت به تحليل کشورهای عضو جبهه پايداری و سياست آنان نسبت به دولت ايران و کسانی که در راه سرنگونی آن مبارزه می کنند، فکر کنيد و نتيجه آن را به مردم بگوئيد. چرا از کره ويتنام، کوبا، افغانستان، اتيوپي، عدن وغيره حمايت نمی کنيد؟ مگر آنها را دشمن می داريد؟ سياست دولت های ارتجاعی پاکستان، ترکيه، عراق، عربستان سعودي، مصر و از اين قبيل را در برخورد با جمهوری اسلامی چگونه ارزيابی می کنيد؟ لحظه ای فکر کنيد، آنها دوست اين جمهوری هستند يا دشمن آن؟ و جای شما در اين ميان کجاست؟ لحظه ای فکر کنيد در کدام جبهه قرار گرفته ايد؟ امپرياليسم امريکا و متحدانش چرا به سود جبهه ای تبليغ می کنند که شما از آن حمايت می کنيد؟ چه کرده ايد که همه مرتجعان گرد ياران شما را گرفته اند؟ آيا اتحاد شوروي، کوبا، ليبي، کره و همه جهان ترقی خواه اشتباه می کنند؟ راستی فکر می کنيد در دنيايی به اين عظمت ميلياردها خلق های جهان که پوزه امريکا را به خاک می مالند، همه اشتباه می کنند و فقط شما درست فکر می کنيد؟ آيا معتقديد هم تمام انقلابيون جهان و تمام کشورهای مترقی و انقلابی جهان که از اين جمهوری پشتيبانی می کنند، و هم تمام ضد انقلابيون ايران و جهان و تمام کشورهای ارتجاعی که با اين جمهوری دشمنی می کنند، اشتباه می کنند؟ هيچ ترديدی نداشته باشيدکه قطعاً همه کسانی که اين چنين در مرداب تفرعن غرق می شوند که با کمترين بضاعت معنوی و اندوخته تجربی خود را ما فوق جهان قرار می دهند، پايان کارشان همان پايان کار خليل ملکی ها و رجوی ها خواهد بود. "
می بينيد؟! در آن موقع سمبه آقای نگهدار و دوستانش بسيار پر زورتر از امروز بود و هيأت داوران شان به نحو غير قابل مقايسه ای انبوه تر از داوران امروزی. در آن موقع آنها ما را با عنوان هايی مانند "علی اکبر عزيز" خطاب نمی کردند، بلکه هم چون جانيان کوچکی می ديدند که در عمق انجمادشان در مانده اند و نمی توانند "نقبی به سوی نور بزنند"! آنها از بالای برج بلند و نفوذ ناپذير يقين شان ما را در حد حشراتی می نگريستند که "ع رض خود می برند و زحمت ديگران می دارند".
ث – نظر آقای نگهدار در باره کسانی که خودش آنها را ليبرال می نامد، بسيار دوستانه است. در واقع يکی از موارد نادری که او از خط مشی اکثريت در آن سال ها با صراحت انتقاد می کند، مورد برخورد خصمانه با ليبرال هاست:
" سازمان هيچ نيازی به منزوی کردن ليبرال ها نداشت. سياست ما در قبال ليبرال ها تقليد کورکورانه از سياست لنين در فاصله فوريه تا اکتبر بود. زنده ياد اسکندري، در کادر همان ايدئولوژي، در قبال ليبرال ها سياست ديگری را توصيه می کرد و آن درست بود. موضع ما در قبال ليبرال ها مهم ترين خطای سياسی رهبری سازمان در آن دوران بوده است. نهضت آزادي، حزب ملت ايران، جاما و گروه های مشابه و حتی روحانيونی چون آيت الله شريعتمداري، همراهان ما بودند و نه دشمنان ما. "
در اين باره او حتی کمی هم از خودش مايه می گذارد و به اصطلاح "شکسته نفسی" نشان می دهد:
"در طول اين 25 سال هميشه گفته ام و نوشته ام که اگر سازمان اکثريت بخواهد گذشته را چراغ راه آينده سازد، عملکرد و تجربه آن دسته از مسوولين گروه های چپ، که خود را در سمت چپ ما قرار می داند، دست کم برای من تا امروز، نور پرداز راه آينده نبوده اند. من از کسانی چون مهندس مهدی بازرگان، از آيت الله منتظري، از دکتر عبدالرحمن قاسملو، از ايرج اسکندری و احسان نراقی خيلی بيشتر ياد گرفته ام و هم با مرور آن سال های تلخ، به خصوص نسبت به بازرگان و قاسملو خود را وام دار می بينم. "
در هر حال جای خوشحالی دارد که فرخ نگهدار می پذيرد که سياست گذشته شان لااقل در مورد حمايت از سرکوب جمهوری اسلامی عليه ليبرال ها نادرست بوده است. اما وقتی همين پذيرش را در کنار بعضی حرف های ديگر او می گذاريم، خواه نا خواه سؤال هايی به ميان می آيد که پرداختن به آنها می تواند روشنگر باشد:
١ – همان طور که قبلاً ديده ايم، آقای نگهدار مدعی است که در دوره ٥٩ تا ٦١ " جهات منفی ... در خط مشی سياسی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)، نسبت به ساير نيروها، بسيار محدودتر و عناصر مثبت در آن خط مشی ... بسيار گسترده تر بوده است ". حال اين سؤال پيش می آيد که آيا او خط مشی خودشان را حتی در مقايسه با جريان های ليبرال نيز مثبت تر می داند؟ اگر آري، پس قاعدتاً بايد اين انتقاد از خود آقای نگهدار را يک نوع تعارف شاه عبد العظيمی بدانيم که از لحاظ سياسی و نظری بی معناست. مثلاً وقتی او خود را به بازرگان وقاسملو وام دار می داند، قاعدتاً می پذيرد که خط مشی آنها درست و بسيار مثبت تر از مال خودشان بوده است. اما او نه تنها اين را صراحت نمی دهد، بلکه با ادعای خود نشان می دهد که خط آنها را در آن دوره قبول ندارد. پس ناگزير اين سؤال پيش می آيد که او چه چيزی از ليبرال ها آموخته است؟ گفتن اين که آنها نه دشمنان که همراهان ما بودند، کافی نيست. کسی می تواند همراه و حتی متحد شما باشد، ولی در عين حال خط شما بهتر از خط او باشد.
٢ – اگر در آن دوره شريعتمداری ها و بازرگان ها و قاسملوها از طرف اکثريت، دوست و همراه شمرده می شدند، اردوی خمينی قطعاً با اکثريت نيز در می افتاد، همان طور که با خود آنها در افتاده بود. و در آن صورت، ديگر نمی شد (طبق توصيه امروزی نگهدار) در برابر ولايت فقيه زبان در کام کشيد و "صبر و انتظار" پيشه کرد. زيرا دوستی و همراهی در سياست، بدون حمايت از يکديگر معنايی نمی تواند داشته باشد. آيا اين دو ارزيابی متناقض از ديناميک نيروهای سياسی آن سال ها در نوشته آقای نگهدار تصادفی است؟ به نظر من، اين تناقض آز آنجا بر می خيزد که فرخ نگهدار از يک طر ، در فضای سياسی امروزی ناگزير است خود را ليبرال جا بزند، اما از طرف ديگر، "من " او سنگين تر از آن است که بتواند بگويد، ما در آن دوره خراب کرديم!
٣ – گرچه نظر امروزی نگهدار در باره موضع آن روزی ليبرال ها دو پهلوست، اما در مورد چپ انقلابي، همان طور که ديديم، کاملاً روشن است. ولی اگر قبول کنيم که جهت اصلی مخالفت غالب جريان های چپ انقلابی آن دوره، ولايت فقيه بود، نه ليبرال ها؛ قاعدتاً آقای نگهدار بايد بپذيرد که موضع چپ ها لا اقل در برخورد با ليبرال ها مثبت تر از موضع اکثريت بوده است. اگر نگهدار اين حقيقت را بپذيرد، بايد در ارزيابی خودش از گذشته کاملاً تجديد نظر بکند. اما آيا او شجاعت لازم برای روبرو شدن با "من" خودش را دارد؟ پاسخ اين سؤال دست کم تاکنون منفی بوده است.
٤ – آقای نگهدار از پذيرش مسؤوليت اشتباه شان در مورد ليبرال ها نيز طفره می رود و آن را به گردن لنين می اندازد! اما حقيقت اين است که اولاً در آن موقع غالب چپ های انقلابی به مراتب بيش از اکثريتی ها لنينيست بودند و آثار لنين مهم ترين مرجع فکری بسياری از آنها محسوب می شد. ولی بسياری از آنها، درست با الهام از همان آثار، نه ليبرال ه ، بلکه روحانيت حاکم را دشمن اصلی می دانستند و بعضی از آنها از اشغال سفارت امريکا به بعد، مدام به رهبران فدايی هشدار می دادند که قدرت اصلی در دست روحانيت است و نه جای ديگر. و در مقابل، رهبران اکثريت نيز مدام آنها را به همدستی و همراهی با ليبرال ها متهم می کردند.
ثانياً حتی تقليد کور کورانه از سياست لنين در فاصله فوريه تا اکتبر ١٩١٧ در بدترين حالت به خصومت با ليبرال ها منتهی می شد و نه به حمايت از يک نيروی تاريک انديش مذهبی و مخصوصاً سرکوب های خونين يک حکومت تئوکراتيک. حقيقت اين است که خط مشی سازمان اکثريت محصول اطاعت از خطی بود که حکومت اتحاد شوروی به رهبری برژنف در مورد ايران تجويز می کرد و در کارگاه توجيه تراشی حزب توده به رهبری نورالدين کيانوری چکش کاری می شد. اما آقای نگهدار شجاعت لازم برای بيان اين حقيقت ساده را ندارد.
ج – تناقض در ارزيابی امروزی آقای نگهدار از کارهای ديروزشان به يکی- دو مورد محدود نمی شود، بلکه چنان همه جانبه و عمقی است که منطق و بنای تمام توجيه تراشی های او را به هم می ريزد. در اينجا فقط به چند فقره از مهم ترين آنها اکتفاء می کنم:
١ – فرخ نگهدار مدعی است که خط مشی و عملکرد سازمان اکثريت در فاصله ٥٩ تا ٦١ در مقايسه با همه نيروهای سياسی "غير حاکم " بسيار مثبت تر بوده است. اما در عين حال او می پذيرد که در همين دوره، محور خط مشی سازمان اکثريت دفاع از آزادی و دموکراسی نبوده است. اما می گويد اين تقصير ما نبود، سيستم فکری مان غلط بود:
" آيا سازمان ما می توانست مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی سياسي، دموکراسی و برابری فرصت ها برای همگان را به جای مبارزه ضد امپرياليستي، به جای مبارزه عليه کلان سرمايه داری و بزرگ مالکی بنشاند؟ آيا ممکن بود در خط مشی سياسی چريک های فدايی آزادی سياسي، دموکراسی و حقوق بشر، در ابعاد مختلف آن، جايگاه نخستين می يافت؟
پاسخ من به اين سوالها قطعا منفی است. نيرويی که در آن دوران سازمان را تشکيل می داد عميقا انقلابی و عميقا راديکال بود. اصول مارکسيسم لنينيسم برای اين نيرو حقيقت مطلق و مرجع نهايی بود. اين ساختار فکری و ارزشی ليبراليسم را کلا رد می کرد و سوسيال دموکراسی را ارتداد می شناخت. "
حتی اگر اين ادعای او را کاملاً درست بدانيم که مارکسيسم با مبارزه برای دموکرسی ناسازگار است (فرضی که البته کاملاً نادرست است)، باز هم با دو تناقض بزرگ روبرو خواهيم بود که چشم بستن بر آنها غير قابل بخشش است؛ تناقض هايی که هر دو خصلت کاملاً صوری يا منطقی دارند، يا به عبارت ديگر، ربطی به مضمون سياسی بحث ندارند.
تناقض اول اين است که نمی شود تعهد به دموکراسی را مهم ترين معيار ارزيابی يک خط مشی سياسی اعلام کنيم و در همان حال، عدم تعهد به آن را(مخصوصاً در دوره استقرار يک نظام سرکوبگر که دفاع از آزادی های بنيادی و دموکراسی اهميتی حياتی و تعيين کننده دارد) بزرگ ترين ضعف اين يا آن خط مشی سياسی ندانيم. آقای نگهدار مدعی است که با ديدگاه امروزی او تعهد به دموکراسی تعيين کننده است، اما در عين حال می گويد، هرچند که ما در آن سال ها به دموکراسی بی اعتناء بوديم ، ولی بهترين خط مشی سياسی آن دوره را داشتيم! برای حل اين تناقض آقای نگهدار يا بايد بگويد، اصلاً تعهد به دموکرسی مهم نيست، يا بايد بپذيرد که درآن دوره، نه بهترين، بلکه يکی از بدترين کارنامه های سياسی را داشته اند.
اما مشکل اين است که به قول معروف، او هم خدا را می خواهد و هم خرما را. تناقض دوم اين است که او می گويد ما بهترين خط مشی سياسی را داشتيم، اما زندانی يک سيستم فکری مصيبت باری بوديم. اين به آن می ماند که کسی بزند سر ديگری را بشکند و در مقابل ملامت مردم بگويد، من نبودم، دستم بود! حرف نگهدار حتی از اين هم مهمل تر است، زيرا می گويد، با اين دست لعنتي، من بهتر از همه ديگران عمل کردم، هر کس جای من بود ، می زد او را می کشت! برای حل اين تناقض ، او يا بايد بگويد ، ما کارنامه مصيبت باری داشتيم، زيرا سيستم فکری مان مصيبت بار بود و خودمان نيز آن قدر گيج و گول بوديم که فکر می کرديم به بهترين سيستم فکری مجهزيم؛ يا بايد بگويد، ما بهترين کارنامه سياسی را داشتيم و در دست يابی به آن، البته سيستم فکری مان نقش مهمی داشت. اما او می خواهد خدا و خرما را يک جا داشته باشد. زيرا دفاع از سيستم نظری پيشين را به صرفه نمی داند، ولی هرگز نمی تواند از "من" خودش دفاع نکند.
"من" او هميشه برحق است، چه موقعی که در رکاب ولايت فقيه خود را در مقابل شيطان بزرگ می بيند، و چه زمانی که هر نوع مخالفت با امريکا را تصوری احمقانه می داند. اين خود شيفتگی چنان پر رنگ است که گاهی به صورت يک هذيان گويی آشکار بروز می کند:
" تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی مسوولين سازمان هرگز قادر نبود سازمان را، در کليت خود، از چارچوبه فکری- ارزشی خود دور کند. هيچ يک از منشعبين از سازمان نيز هيچ انفصالی از ديدگاه های راديکال و لنينيستی نداشتند ".
در رأس اين تيزبينان خبره ميدان های تاکتيک، البته خود عالی جناب فرخ نگهدار قرار دارد! آقای نگهدار اين مدال ها را به سينه کسانی می آويزد که به قول خودش حتی نتوانسته اند خود را از چنگ سيستم فکری مصيبت بار خودشان رها کنند. اين هم يکی ديگر از همان تناقضات فاحشی است که در توضيحات و توجيحات او وجود دارد. نگهدار که احتمالاً خودش هم متوجه اين تناقض گويی شده، توجيه جالبی می پردازد و می گويد، تنها ما نبوديم که در چنبره آن سيستم لعنتی گرفتار بوديم ، ديگرانی هم که از ما جدا شدند، همين گرفتاری را داشتند. اما اين يک مصادره به مطلوب آشکار است. به عبارت ديگر، او راديکاليسم و لنينيسم را سرچشمه اصلی انحرافات معرفی می کند، ولی به جای اثبات ادعای خو ، آن را يک قضيه اثبات شده تلقی می کند. اما طبعاً نمی خواهد و نمی تواند توضيح بدهد که چرا مارکسيست های ديگر و از جمله بعضی از جريان های ديگر فدايی به حمايت از ولايت فقيه نغلتيدند.
ثانياً خودشان که همان موقع، بيش از ديگران از راديکاليسم انقلابی فاصله گرفته بودند ( که اين فاصله گرفتن را هم خود او به تفصيل در فتوحات شان بر شمرده است ) به حمايت از ولايت فقيه و سرکوب های خونين آن برخاستند. آيا اگر راديکاليسم انقلابی منشاء آن خطاها بود ، ديگرانی که به اعتراف خود نگهدار، از اکثريت راديکال تر بودند، نمی بايست بيشتر از آنها در آن خطاها می غلتيدند؟!
٢ – نگاهی به کارنامه سياسی اکثريت در آن سال های حساس نشان می دهد که اين
مدال"تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی" که آقای نگهدار به سينه خود و دوستانش می آويزد ، مدالی است برای فتوحات ناکرده و " قلعه های بر باد رفته ". برای پی بردن به اين تناقض، باز بايد در روايت خود نگهدار از آن حوادث اندکی درنگ کنيم. همان طور که ديديم، آقای نگهدار مدعی است که ايستادگی در برابر استقرار جمهوری اسلامی کاری جنون آميز بود و همه مخالفان ولايت فقيه می بايست سياست صبر و انتطار پيشه می کردند تا شور انقلابی توده ای فروکش کند. باز از روايت خود او (در جوابيه اولش به من) می دانيم که هيأت دبيران اکثريت در جلسه اضطراری ١٩ بهمن ١٣٦١ تصميم می گيرد که رهبری سازمان را به سرعت به خاک شوروی منتقل کنند و نيز با قدرت از حزب توده دفاع کنند و دستگيری رهبران آن را محکوم نمايند. و اين در حالی بوده که آنها می دانسته اند، رژيم فعلاً نمی خواهد آنها را بزند. زيرا موسوی تبريزی به خود نگهدار هشدار داده بود که در مورد حزب توده مسأله جاسوسی در ميان است و "شما سرتان را بکشيد کنار".
بعلاوه در اسفند ٦١ محمد خاتمي، وزير وقت ارشاد پيغام داده بود که بيائيد در باره تقاضای تان در باره گرفتن امتياز نشريه " کار" صحبت کنيم. يعنی رهبری اکثريت در اواخر سال ٦١ به يک تغيير تاکتيکی و حتی استراتژيک تمام عيار در قبال جمهوری دست می زند. اما چرا؟ آيا شور انقلابی توده ای فروکش کرده بود؟ ظاهراً خود نگهدار چنين ادعايی ندارد. دليلی که او برای اين تغيير تاکتيکی بزرگ می آورد، اين است که نيروهای راست درون جمهوری اسلامی غلبه يافته بودند و نشانه آشکار آن هم سرکوب حزب توده بود. اما آيا اين طور بود؟ حالا بهتر می دانيم که در آن تاريخ هيچ تغيير مهمی در توازن قوای جريان های درونی رژيم اتفاق نيفتاده بود. حتی اگر معيار های خود حزب توده و اکثريت را ملاک ارزيابی قرار بدهيم، می بينيم که بعد از آن تاريخ نيز جمهوری اسلامی هم چنان در داخل با چيرگی جريان "خط امام" و در خارج با سياست "نه شرقي، نه غربی" و مخصوصاً مخالفت با "شيطان بزرگ" مشخص می شد. بنابراين اگر اين مهم ترين چرخش سياسی اکثريت در قبال رژيم، معياری برای آزمون مهارت اين نوابغ عرصه تاکتيک باشد، معلوم می شود که جهت گيری های تاکتيکی آنها ربطی به واقعيت های سياسی کشور نداشته، بلکه صرفاً بر مبنای خيال بافی صورت می گرفته است.
حال اگر روايت آقای نگهدار را کنار بگذاريم و حقايق ثبت شده و انکار ناپذير کارنامه اکثريت را در نظر بگيريم، در می يابيم که چرخش سياسی سال ٦١ بسيار مضحک تر و غير قابل دفاع تر از آن است که فرخ نگهدار تصوير می کند. در بخش اول اين نوشته نشان داده ام که آنها در آن دوره سرکوب های خونبار نه تنها از ولايت فقيه حمايت می کردند، بلکه کشتار های وحشيانه مخالفان به دست قصابان رژيم را هم تأييد می کردند. خود نگهدار می پذيرد که پلنوم خرداد ٦١ هدف خط مشی سياسی سازمان را "شکوفايی جمهوری اسلامی " تعيين کرده بود. اما هشت ماه بعد آنها صرفاً به خاطر دستگيری رهبران حزب توده، با يک چرخش سياسی تمام عيار به مخالفان جمهوری اسلامی می پيوندند. و مضحک تر از همه اين که فرخ نگهدار هم سياست قبلی را توجيه می کند و هم سياست بعدی را. و لابد چون خود را در رأس خبرگان عالم تاکتيک می داند، از ديگران هم انتظار دارد توجيهات اش را بدون چون و چرا بپذيرند.
اما حقايق ثبت شده در نشريات خود سازمان اکثريت نشان می دهد که اين تناقض بزرگ تر از آن است که قابل قورت دادن باشد. مثلاً شماره ٤ دوره دوم نشريه " کار" ( خرداد ١٣٦٣ ) مقاله ای دارد با عنوان " کشتار زندانيان سرشناس سياسی رژيم شاه در جمهوری اسلامی " که در آن چنين آمده است:
" بيست ويکم اريبهشت ماه سالروز شهادت خسروروزبه قهرمان ملی کشورما وعضو کميته مرکزی حزب توده ايران ، روززندانيان سياسی ايران است. ما در اين روز از ايستادگی و ايثار انقلابيونی تجليل می کنيم که درزندانها وشکنجه گاههای مرتجعين دربدترين شرايط سهم خويش را درمبارزه مردم کشورشان ادا می کنند. آنهاازهرحزب وسازمان که باشند فرزندان گرامی خلق خودهستند. اغلب انقلابيون سرشناس وآزموده کشورما بخشی ازعمر خود را در زندان های رژيم شاه بسر بردند . امروز هم هزاران انقلابی عمر خودرا درسياهچا لهای مرتجعين حاکم سپری می کنند. بسياری اززندانيان سياسی رژيم شاه امروز يا درزندانهای جمهوری اسلامی اسيرند و يا بدست رژيم جمهوری اسلامی به شهادت رسيده اند. اين يکی از سياه ترين ورسواترين جنايت ها و تبهکاريهای حکومت است. کسانی را که خلق بدست خود از بند رژيم شاه آزاد کرده بود، جمهوری اسلامی ديگر بار به بند کشيده و يا ناجوانمردانه به شهادت می رساند . سعيدسلطانپور(چريک فدايی ، هنرمند و شاعر انقلابی) ، سيامک اسديان( چريک فدايی) منصور اسکندری (چريک فدايی) ، احمد غلاميان لنگرودی (چريک فدايی) ، محسن مدير شانه چی(چريک فدايی) ، توکل اسديان (چريک فدايی) ، قاسم سيد باقری (چريک فدايی ) ، اصغر الجزايری ( چريک فدايی ) ، مهران شهاب الدين (راه کارگر) ، نورالدين رياحی وهمسرش (راه کارگر) ، چنگيز احمدی وهمسرش(راه کارگر) ، علی شکوهی (راه کارگر) ، علی مهدی زاده (راه کارگر) ، روزبه گلی آبکناری ( راه کارگر ) ، علی رضا تشيد (راه کارگر) ، غلام ابراهيم زاه ( راه کارگر ) ، حسن اردين (راه کارگر) ، جبرئيل هاشمی ( راه کارگر) ، بهروز سليمانی ، محمدعلی پرتوی ، شکراله پاک نژاد ، موسی خيابانی (مجاهد) ، اشرف ربيعی (مجاهد) ، محمدرضا ضابطی ( مجاهد) ، معصومه شادمانی ( مجاهد) ، حميد جلال زاده ( مجاهد) ، محمدرضا سعادتی(مجاهد) ، قاسم باقرزاه ( مجاهد ) ، فضل اله تدين ( مجاهد ) ، محمد مصباح (مجاهد) ، محمدعلی پور مسئله گو( مجاهد ) ، محمد جباری (مجاهد ) ، علی اصغر محکمی (مجاهد) ، احمد شادبختی (مجاهد) ، جواد زنجيره فروش (مجاهد) ، حسين جنتی( مجاهد) ، حميد خادمی( مجاهد) که ازرهبران و مسئولان سازمان چريکهای فدايی خلق ايران ، راه کارگر و مجاهدين بودند، از جمله چهره های سرشناس و مبارزی هستند که درسالهای اوج خفقان رژيم ستم شاهی عليه ديکتاتوری و امپرياليسم به پا خاستند و با آرمان های خدمت به خلق و تامين بهروزی و سعادت زحمتکشان قدم درراه مبارزه گذاشتند و به باروری و پيشرفت جنبش انقلابی ملی کمک کردند. اکثر اين مبارزين دراوائل دهه پنجاه دستگير شده وتحت شکنجه های شديد دژخيمان قرارگرفتند. اين مبارزين راه استقلال وآزادی دربيدادگاههای نظامی با مبارزات و عقايد خود ماهيت ارتجاعی رژيم وابسته به امپرياليسم را برملا کردند."
کسانی که رهبران اکثريت در اينجا از "ايستادگی و ايثار" آنها تجليل می کنند، تماماً در دوره ای به دست آدمکشان ولايت فقيه قصابی شده اند که اکثريت هدف خود را "شکوفايی جمهوری اسلامی" اعلام می کرد و فراتر از آن، اعدام همين ها را برحق می دانست. کافی است نگاهی بکنيد به شماره ١٥٠ " کار" اکثريت ( ٥ اسفند ١٣٦٠ ) يا به توضيح من در باره آن در بخش اول اين نوشته، تا در يابيد که اکثريت در باره ايستادگی اين نوع مبارزان در زندان های جمهوری اسلامی چه می گفت و چگونه آنها را تا بدان حد آلوده به خيانت و جنايت می دانست که فتوا می داد " با هيچ منطقی نميتوان آنها را مورد عفو قرار داد." يا مراجعه کنيد به نوشته آنها در شماره ١٣٢ " کار" (٢٩مهر ١٣٦٠) به مناسبت شهادت سيامک اسديان ( که در فهرست بالا از او ياد شده ) تا ببينيد چگونه او را همراه "کثيف ترين موجودات جهان " ناميده اند که علی رغم شفافيت چون شيشه درون اش ، " گنداب ضد انقلابی " در زمين به راه انداخته است. يا نگاه کنيد به همين مقاله دوم نگهدار تا ببينيد چگونه مهران شهاب الدين ( که در فهرست بالا از او نام می برند ) را به نفهمی و و حشت از انديشيدن متهم کرده است.
هر آدم عاقلی که به اين اسناد نگاهی بيندازد، تصديق خواهد کرد که نمی توان هم از
"ايستادگی و ايثار" افراد ياد شده در فهرست بالا تجليل کرد و هم آنها را به دليل همان ايستادگی و ايثار، ضدانقلاب و همراه " کثيف ترين موجودات جهان " ناميد. اما آقای نگهدار اين کار را می کند و در جواب اعتراض کسانی که نمی توانند تناقض به اين بزرگی را قورت بدهند، می گويد: شما از انديشيدن وحشت داريد!
٣ – در شماره اول دوره دوم نشريه " کار" اکثريت ( اسفند ١٣٦٢ ) به مناسبت ٨ مارس، روز جهانی زنان، اعلاميه کميته مرکزی سازمان درج شده که چنين می گويد:
" درميهن ما ميليونها زن زير بار شديدترين فشارها، تبعيضات واهانت ها قرارگرفته اند. حکومت جمهوری اسلامی درتمام اين پنج سال همواره کوشيده است برای تحکيم پايه های قدرت خود از نيرو و انرژی انقلابی توده زنان ما بهره برداری کند و در ازای از جان گذشتگی ها و ايثار بيدريغ آنان بخاطر انقلاب، زندگی پراز درد، محروميت، تبعيض، نابرابري، بی حقوقي، عقب ماندگی و حقارت را به آنها تحميل کرده است. بلايی که اين حکومت برسر زنان زجرکشيده ما آورده است خاطره سياه زنده به گورکردن نوزادگان دختر توسط بربرها و قبايل چادرنشين عرب درروزگاران گذشته را زنده ميکند. حکومت می کوشد زن مبارز ما را با تمام توانمندی و خلاقيت هايش، ازهمه عرصه های کار و يا زندگي، رشد و بلوغ و ثمردهی به کنجی براند، حق بهره مندی از شکوه و زيبايی زندگی را از او سلب کند، پيوندهای انسانی او را با جامعه بگسلد، برعواطفش داغ جراحت های بيشمار بکشد و در انتهای اين راه پر ظلمتی که پيش رويش می گذارد، مهر منسوخ شده بردگی در خانه را بر دفتر زندگيش بکوبد. تمام تلاش حکومت در اين پنج سال اين بوده است که توان و استعداد زنان ما را در گور انديشه های عقب مانده و قرون وسطايی خود دفن کند. اکنون حقوق زنان درکليه عرصه های کار و زندگی ، درعرصه اجتماعی- اقتصادي، خانوادگي، آزاديهای سياسی و دمکراتيک، آ موزش و هنر، بيش از هرزمان ديگر لگدمال می شود. توسل به پوششهای شرعی و افکار پوسيده قرون و اعصار گذشته برای خانه نشين کردن زنان، برای محروم کردن اين نيروی عظيم اجتماعی از مشارکت درفعاليت اجتماعی و برخورداری از علم و هنر، به سياست اصلی حکومت در مورد زنان تبديل شده است . عدم حضورزنان درعرصه مبارزه باامپرياليسم وارتجاع نيروی انقلاب را تضعيف می کند و بدينگونه راه شکست انقلاب هموارتر می شود، ازهمين رو تلاشهای ارتجاعی برای منزوی کردن زنان و راندن آ نان از صحنه کار و پيکار، امروز بيش ازهر زمانی به خدمت اهداف ضد مردمی و ضد انقلابی گرفته ميشود."
همان طور که می بينيد، نويسندگان اين خطابه پر طمطراق تأکيد می کنند که جمهوری اسلامی از اولين روز موجوديتش برای برگرداندن زنان به " بردگی در خانه " کمر بسته است و حقوق زنان در دوره اين حکومت " بيش از هر زمان ديگر لگدمال می شود ". اما من در بخش اول اين نوشته با ذکر نمونه هايی از همين نشريه در سال ١٣٦٠ ( شماره های ١١٩ و ١٤٨ ) نشان داده ام که همين ها گفتن همين نکات ساده در باره جمهوری اسلامی را تبليغات گروهک های ضد انقلابی متحد امپرياليسم می ناميدند. آقای نگهدار می تواند بگويد ، همين اعلاميه نشان می دهد که ما بعداً متوجه اشتباه مان شديم و خط مان را عوض کرديم. اما می دانيم که او می گويد، ما در آن دوره هم، مثبت ترين خط مشی سياسی را داشتيم. آيا می شود در مقابل مبارزات ميليون ها زن ايستاد و گفت: "همه کسانی که خط امريکا را به طور آشکار پياده ميکنند، تبليغات به راه انداخته اند که خط امام طرفدار اسارت زنهاست"، و در عين حال، مدال داشتن بهترين خط مشی سياسی را به سينه خود آويزان کرد؟ آقای نگهدار، اين ديگر فقط تناقض گويی نيست ، زورگويی است ؛ چيزی است در حد " حقوق بشر اسلامی " !
همين جا بگذاريد به يکی از فتوحات ادعايی آقای نگهدر هم اشاره ای بکنم. او ضمن برشمردن دست آوردهای سازمان اکثريت در آن سال ها، با افتخار تمام می گويد: " حضور زنان در تشکيلات فوق العاده بالاست ( ٣٣ در صد )". اما فقط يک فرد بی خبر از فضای سياسی و اجتماعی ايران در سه دهه گذشته ( مانند آن ژاپنی فرضی نگهدار، در مقاله دوم اش ) ممکن است اين را يک دست آورد سياسی بشمارد. زيرا همه می دانند که زنان در مقياس توده ای چه نقش حياتی در انقلاب ١٣٥٧ ايران داشتند؛ تا حدی که خمينی و بسياری از هوادرانش که تاريک ترين نيروی سياسی کشور را تشکيل می دادند، ناگزير شدند در مقابل نيروی توده ای عظيم آنها بعضی از مواضع شناخته شده قبلی شان را رها کنند.
حقيقت اين است که در همان سال ها، نسبت زنان در همه سازمان های ديگر چپ نيز بالا بود. بنابر اين، قيد " فوق العاده" آقای نگهدار قيد بسيار بی ربطی است. گذشته از اين، کافی است نگاهی به فهرست شهدای سازمان چريک های فدايی خلق ايران در دوره پيش از انقلاب بينداريم تا دريابيم که فعاليت زنان حتی در آن دوره هم بسيار چشم گير بود. به ياد داشته باشيم که موفق ترين و شجاعانه ترين فرار از زندان های سياسی رژيم شاه در آخرين دهه آن، فرار اشرف دهقانی بود. در هر حال اگر قرار باشد در صد زنان در ترکيب اعضای سازمان ملاک حقانيت باشد، آقای نگهدار بايد در مقابل مسعود رجوي، با آن " انقلاب ايدئولوژيک " معروف اش، لنگ بيندازد. در کشوری که بيش از ٦٠ در صد قبولی های کنکور دانشگاه ها را زنان تشکيل می دهند، به رخ کشيدن اين نوع فتوحات فقط می تواند مايه مضحکه مردم باشد.
٤ – آقای نگهدار معتقد است بزرگ ترين اشتباه شان در حوزه سازماندهی بوده:
" سازمان بلافاصله بعد از انقلاب شروع به سازماندهی نيروهای خود کرد. تشکيلات سازمان يک تشکيلات مخفی بود که در پايان سال 61 حدود 20 هزار نفردر آن متشکل بودند. وقتی تحليل سازمان به درستي، اين بود که "حکومت ما را تحمل نخواهد کرد" درست کردن تشکيلاتی با اين عظمت يک اشتباه فاحش و بزرگ ترين ماجراجويی ما بود. تشکيلات ما می بايست محدود به کادرها می بود. ما موظف بوديم هر کدام از کادرهايمان، که به دليل فشار رژيم از ادامه کار باز می ماندند، را يا به خارج بفرستيم و يا به طور کامل قطع ارتباط کنيم."
اين ظاهراً صريح ترين انتقاد او از کارهای ديروزی شان است. اما همان طور که خودش نيز اعتراف می کند، اين بيش از هر چيز، يک اشتباه سياسی بود، اما ( برخلاف تصور خود او) نه علی رغم تحليل درست شان، بلکه دقيقاً به دليل تحليل خيال پردازانه شان از حکومت. حتی اگر اين ادعای او درست باشد که رهبری اکثريت معتقد بوده که حکومت آنها را تحمل نخواهد کرد، باز اين سؤال پيش می آيد که چرا اين تحليل شان را علنی نمی کردند، بلکه در تمام انتشارات شان درست عکس آن را تبليغ می کردند؟ چرا در تمام سال های ٥٩ تا ٦١ مخالفان همان حکومت را دشمنان مردم تصوير می کردند؟ چرا در اين دوگانگی و دو گانه گويی تا آنجا پيش می رفتند که در پلنوم خرداد ٦١ " شکوفايی جمهوری اسلامی " را رسماً هدف سياسی سازمان اعلام می کردند؟ هم چنين اين سؤال پيش می آيد که چند در صد از آن ٢٠ هزار نفری که تحت هدايت اينها بوده اند، از اين تحليل پنهانی که در روايت نگهدار است، خبر داشته اند؟ مگر تحليل سياسی برای اين نيست که لااقل فعالان يک سازمان را در جهتی واحد هدايت کند؟ آقای نگهدار ضمن بر شمردن فتوحات شان در آن دوره، از جمله با افتخار می گويد:
" سازمان سخت به فعاليت علنی و قانونی پای بند است و برای تامين اين حق پيگيرانه تلاش می کند... بازگشت فعالين ، از زندگی حرفه اي، به زندگی عادی و خانوادگی مورد استقبال و تحسين است."
اگر رهبران سازمان معتقد بوده اند که "حکومت ما را تحمل نخواهد کرد"آيا نمی بايست از تبليغ پای بندی به فعاليت علنی و مخصوصاً قانونی اجتناب می کردند؟ آيا آنها نمی بايست به فعالان تحت هدايت شان هشدار می دادند که اصرار بر بازگشت به زندگی عادی می تواند عواقب مرگباری داشته باشد؟ پاسخ نگهدار به اين سؤالات هر چه باشد، نشان خواهد داد که رهبری اکثريت در سرنوشت سازترين سال های بعد از انقلاب، به مردم و حتی به فعالان سازمان شان ( يا لااقل ، به اکثريت قاطع آنها ) دروغ می گفته است. ممکن است آقای نگهدار برای اين اسکيزوفره نی سياسی هم توجيهی بتراشد، اما مسلماً نمی تواند اين تناقض ريشه دوانده در کل موجوديت سازمانی شان را در آن سال ها بپوشاند.
چ – حتی انتقادات آقای نگهدار از خط مشی ديروزشان گاهی چنان آشفته است، که اگر جدی گرفته شود می تواند مانند کارهای ديروزشان نتايج مصيبت باری در پی داشته باشد. مثلاً او در بررسی خط مشی اکثريت در آن سال ها، می گويد:
" آيا سازمان ما می توانست مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی سياسي، دموکراسی و برابری فرصت ها برای همگان را به جای مبارزه ضد امپرياليستي، به جای مبارزه عليه کلان سرمايه داری و بزرگ مالکی بنشاند؟ آيا ممکن بود در خط مشی سياسی چريک های فدايی آزادی سياسي، دموکراسی و حقوق بشر، در ابعاد مختلف آن، جايگاه نخستين می يافت؟
پاسخ من به اين سوالها قطعا منفی است. نيرويی که در آن دوران سازمان را تشکيل می داد عميقا انقلابی و عميقا راديکال بود."
قيد "به جای" که مورد تاکيد قرار داده ام، در جملات بالا از اهميت کليدی برخوردار است و نشان ميدهد که نگهدار هنوز هم مبارزه ضد امپرياليستی را در مقابل مبارزه برای دموکراسی می بيند. او که می کوشد از مسؤوليت فردی فرار کند و خود را قربانی کت بسته نگرش راديکال سازمان نشان بدهد، اين تقابل را به سنت انقلابی جنبش فدايی نسبت می دهد. اما با نگاهی منصفانه به نگرش جنبش فدايی در دوره پيش از انقلاب، می بينيم که برای فدائيان خلق چنين تقابلی وجود نداشت. مثلاً نگاهی به نوشته های زنده ياد بيژن جزنی و ديگران نشان می دهد که آنها قبل از هر چيز عليه ديکتاتوری شاه می جنگيدند ولی در عين حال مخالف امپرياليسم هم بودند و اين دو را جدا از هم نمی ديدند. فرخ نگهدار اگر ديروز به نام مبارزه با امپرياليسم، هم کاسه شدن با هر نيروی ارتجاعی را توجيه می کرد، امروز هم به نام مبارزه برای دموکراسی می کوشد هر نوع مبارزه با امپرياليسم را بی معنا نشان بدهد. برخلاف تصور او، اين ديد تقابلی ضرورتاً لازمه ليبراليسم هم نيست. مثلاً فراموش نکنيم که در کشور خود ما، مصدق (که در مجموع از سنت ليبرالی تبعيت می کرد) بود که بزرگ ترين مبارزه عليه امپرياليسم انگليس را به راه انداخت. با اين ديد تقابلی است که نگهدار با يک انتقاد از خود مشروط و مبهم و آشفته ، می گويد:
" ما مسوول بوديم که دريابيم خواست های استقلال طلبانه ما ايرانيان با پيروزی انقلاب بهمن تماما و بی کم و کاست تامين شده است و هيستری ضد امريکايی بر منافع ملی استوار نيست."
اولاً همه جريان های چپ و از جمله، همه جريان های فدايی در آن "هيستری ضد امريکايی" شرکت نداشتند. مثلاً ( برای کمک به حافظه آقای نگهدار می گويم ) " راه کارگر " که مسلماً از سنت انقلابی لنينيسم تبعيت می کرد و بنابراين مواضع قاطع ضدامپرياليستی هم داشت، در اوج همان تب و تاب سفارت گيری " دانشجويان پيرو خط امام " مدام تأکيد می کرد که تمام آن بازی ها برای جا انداختن ولايت فقيه است و نبايد گذاشت خمينی با ضد امپرياليسم ارتجاعی و تاريک انديشانه اش مردم را تحميق کند. حتی خود نگهدار نيز در نوشته اولش به اين حقيقت اعتراف کرده است، آنجا که می گويد "ما می گفتيم اين حکومت ضد امپرياليست است. راه کارگری ها می گفتند اين ها از موضع ارتجاعی ضد امپرياليست هستند ". اما مسأله اين است که رهبران اکثريت ( که امروز آقای نگهدار مدال " تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی " به سينه شان می آويزد ) گوششان بدهکار اين حرفها نبود. آنها که به کمک حزب توده، به کشف بزرگی به نام " دوران گذار به سوسياليسم " دست يافته بودند، به تبعيت از سياست خارجی اتحاد شوروي، اتحاد با خمينی را مقدمه حياتی برای به اصطلاح " راه رشد غير سرمايه داری " می دانستند و هر نوع مخالفت با خمينی را عين دشمنی با خود می ديدند و به همدستی با امپرياليسم متهم ميکردند.
ثانياً انقلاب ايران صرفاً با سقوط رژيم شاه نمی توانست به پيروزی برسد و با جايگزين شدن ولايت فقيه به جای ديکتاتوری پهلوی قطعاً شکست خورده بود. مگر اين که مانند خمينی معتقد باشيم که مردم آزادی نمی خواستند، بلکه برای "اسلام عزيز" انقلاب کردند!
ثالثاً صرفاً با سقوط رژيم شاه، خواست های استقلال طلبانه ايرانيان نمی توانست "تماماً و بی کم و کاست " تأمين شود. ساده لوحی است اگر فکر کنيم که امريکا و متحدانش با از دست دادن حکومت مطلوب خود در ايران، ساکت می نشستند. ترديدی نيست که اقدام احمقانه طرفداران خمينی به اشغال سفارت امريکا و حمايت احمقانه تر اکثريت و حزب توده از آن، سرآغاز زنجيره مصيبت های بی پايانی برای مردم ايران شد، ولی حتی اگر آن اقدام هم اتفاق نمی افتاد، بعيد بود امريکا کشور مهمی مانند ايران را در منطقه حياتی خاورميانه به حال خودش رها کند. اگر به جای رژيم خميني، حتی يک رژيم دموکراتيک ليبرالی در ايران آن روز شکل می گرفت و سعی هم می کرد با امريکا و متحدانش روابط دوستانه ای برقرار کند، باز هم امريکا حاضر نمی شد آن را به حال خود واگذارد. حقيقت اين است که کودتای امريکا و انگليس در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ عليه حکومت مصدق (که برخلاف خمينی ، تلاش می کرد با امريکا روابط دوستانه ای داشته باشد) نتيجه اشتباه محاسبه آنها نبود ، همان طور که دشمنی آنها با حکومت عبدالناصر در مصر (که او هم مدتها تلاش کرد با امريکا روابط دوستانه ای داشته باشد) نيز چنين نبود و حمايت آنها از حکومت سعودی ها در عربستان يا از ديکتاتوری های نظامی پاکستان نيز چنين نيست. اما آقای نگهدار که سياست را با منطق "بيزنس " تعقيب می کند، تأمل در اين حقايق ساده را به صرفه نمی بيند.
٤ – باز هم در باره فرستادن غبرايی به قربانگاه
انگيزه اولين نوشته من در باره سخنان نگهدار، روايت خود او راجع به چگونگی زندانی شدن و اعدام محمد رضا غبرايی بود. و کار رهبران اکثريت که با دست خود رفيق سازمانی شان را به دست جلاد سپرده بودند، به نظرم بسيار عجيب و به نحو کلافه کننده ای زبونانه می نمود. آقای نگهدار بعد از متهم کردن من به داشتن ذهنيت توتاليتری همه چپ ها در باره حزبيت ، درجوابم نوشت:
" شايد بارزترين تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سالهای پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگر را بر دوش نداشت."
يعنی که غبرايی با ميل خود به دادستانی رفته، نه اين کسی او را فرستاده باشد. و با شرح تفصيلی داستان ملاقاتش با موسوی تبريزی (دادستان کل انقلاب) سعی کرد نشان بدهد که خودش نيز مانند غبرايی با شهامت پای خطر رفته، با اين تفاوت که زنده برگشته است! مسلم بود که فرخ نگهدار از پاسخ روشن به اعتراض من طفره می رود و اين را هم يادآوری کردم که لازم می دانم همينجا نيز بياورم:
" همچنان معتقدم که دادن محمدرضا غبرايی به دست جلاد، کاری بوده که به هيچ نحو قابل دفاع نيست. آيا نميشد اصلاً کسی را پيش لاجوردی نفرستند و به او جواب بدهند که اين مقاله بيان کننده موضع سازمان ما و حرف همه ماست و اگر کسی را به خاطر آن ميخواهيد مجازات کنيد، همه ما را بايد مجازات کنيد؟ اگر چنين موضعی را ميگرفتند، آيا لاجوردی دستور ميداد همه شان را دستگير کنند؟ ميدانيم که چنين چيزی بسيار بسيار بعيد بود. درواقع، درگرماگرم کشتار های آن سال رژيم به حمايت اينها نياز داشت و بعيد بود اکثريت وحزب توده را هم ,محارب و باغی, اعلام کند. به هر حال اگر رهبران يک سازمان به جای دفاع سرراست و قاطع از موضع شان کسی را به خدمت جلاد ميفرستند که نهايتاً به قيمت جان او تمام ميشود، بايد لااقل متوجه مسووليت خود باشند... محمد رضا غبرايی را به خاطر مقاله ای به خدمت لاجوردی ميفرستند که نه خود مسوول تصميم گيری در نوشتن اش بوده و نه نويسنده اش و نه حتی ( تا جايی که روايت نگهدار ميگويد) شخصاً داوطلب رفتن به آنجا."
اما بعداً به مطالبی برخوردم که نشان ميداد ماجرا بسيار وحشتناک تر از آن چيزی بوده که من تصور می کردم:
١ – جمشيد طاهری پور در زير نويس مقاله ای که با عنوان " قطعنامه ١٧٣٧ شورای امنيت و "ضرورت مرزشکنی برای صلح " ( در ٢٤ /٢ /٢٠٠٧ ) نوشته ، لازم ديده در اين باره توضيح بدهد:
" ... من بخاطر می آورم خود را در تابستان خونين سال 60 ، که سردبير نشريه کار ارگان کميته مرکزی سازمان فدائيان خلق ايران "اکثريت" بودم. فرخ نگهدار مقاله ای را که نوشته بود بدستم داد و موکدا" خواستار درج آن در نشريه شد. مقاله را خواندم، عنوان مقاله " همبسته ای از جنون و جنايت" بود و طی آن، هم رهبری مجاهدين و هم حکومت خمينی مورد نکوهش قرار گرفته بودند اما مقاله در کليت خود سرکوب خونين مجاهدين را از سوی رژيم دينی تأئيد می کرد! من با درج مقاله مخالفت کردم اما فرخ با تأکيد بر مقام دبير اولی خود اصرار در درج آن کرد. علی کشتگر عضو شورای سردبيری کار بود، به او گفتم مقاله را بخوان و نظرت را بگو! خواند و گفت: مخالف درج مقاله هستم. نگهدار بيرون از نزاکت معمول باز هم اصرار در درج آن کرد، مجبور به تمکين شدم و مقاله را برای تايپ به الهه بقراط سپردم که درج شد. هفته بعد در شورای سردبيری تصميم گرفتيم سلسله مقالاتی در محکوم شناختن سرکوب خونين و اعدام های مجاهدين برای درج در کار بنويسيم. مقالات نوشته و درج و نشر يافتند، يکی از نويسندگان مقالات رفيق تابان بود. متعاقب آن نامه ای از دادستانی انقلاب رسيد که از ما می خواست نويسندگان مقاله را به دادستانی معرفی کنيم. ما از معرفی نويسندگان خود داری کرديم، چندی بعد نامه و نامه های ديگری از دادستانی رسيد با همان مضمون و پر از تهديد. متعاقب آن چاپخانه به تاراج رفت و نشريه کار توقيف شد. هيأت دبيران در پاسخ به نامه های دادستانی با اين نيت که به انتشار نشريه صورت قانونی ببخشد، تصميم گرفت رضا غبرائي، رفيق منصور، که پيشتر بعنوان مدير مسئول نشريه کار به وزارت کشور معرفی شده بود، برای ادای توضيحات، به دادستانی انقلاب مستقر در اوين برود. من قرار دبيران را به رضا ابلاغ کردم. گفت من بنا به تصميم رفقا می روم اما نظرم اين است که تصميم هيات دبيران نادرست است و بازگشتی در کار نخواهد بود! رضا رفت، اعدام شد و هيچگاه بر نگشت! من در زندگينامه خود به تفصيل اين ماجرا را آورده ام و در نگاه به خود و گفتگو با خود، تمکينم را به اصرارهای فرخ نگهدار که به درج و نشر "همبسته جنون و جنايت" انجاميد، ادامه سرکوب و امتداد خشونت حکومت خمينی عليه مجاهدين توسط خودم دانسته ام... و اين لحظه که اين سطور را می نويسم در مورد مسعود بهنود، اين روزنامه نگار با ارزش و خدمتگزار ژورناليسم ايران، متأسفم و عميقا" متأثر و شرمسارم که فرخ نگهدار را کماکان در ادامه و تکرار همان تجربه باز می بينم... اما وا اسفا! اين عقوبت کسی است که از نگاه به خود و گفتگو با خود می گريزد. "
اين نوشته ترديدی نمی گذارد که اولاً غبرايی را علی رغم ميل خود او و با چماق انضباط تشکليلاتی به قربانگاه فرستاده اند و او در اين تصميم گيری شرکت نداشته، آن را نادرست می ديده و می دانسته که " بازگشتی در کار نخواهد بود". ثانياً غبرايی جزو هيأت دبيران نبوده، بلکه در زير رابطه جمشيد طاهری پور قرار داشته است. ثالثاً شخص نگهدار در حمايت سازمان اکثريت از اعدام فعالان ( لااقل ) مجاهدين نقش بسيار زيادی داشته و مخالفت هايی را که از طرف ديگران با اين حد از حمايت صورت می گرفته، با استفاده از موقعيت دبير اولی اش، درهم می شکسته است. رابعاً بر خلاف ادعای نگهدار، در سازمان اکثريت نه تنها کسانی مسؤوليت ديگران را به عهده داشته اند، بلکه تصميم گيری در باره ديگران بدتر از بسياری از سازمان های ديگر بوده است. حقيقت اين است که در بسياری از سازمان های ديگر، نمی شد کسی را بدون ميل خود او، به ماموريتی که بازگشتی در آن نباشد، فرستاد.
٢ – نقی حميديان، يکی ديگر از رهبران سازمان اکثريت در آن زمان نيز در خاطرات اش تقريباً همين روايت جمشيد طاهری پور را تأئيد می کند:
" از سوی دادستانی رفيق رضا غبرائی مدير مسئول نشريه کار احضار شد در اين باره بعد از مشورت ها و تعمق های زياد و ترديدهای فراوان بالاخره هيات دبيران ( يا هيات سياسی ) عليرغم اين که خود رضا مخالف بود، تصميم گرفت که او خود را معرفی کند. تلاش های رهبری سازمان برای بيرون آوردن رضا به جائی نرسيد. تلاش زيادی توسط مسئولان انجام گرفت اما نتيجه ای نداشت. اسدلله لاجوردی رضا غبرائی را بدون هيچ دليلی تا چند سال با شکنجه و آزار فراوان در زندان اوين نگهداشت و سرانجام او را ناجوانمردانه به دست جوخه های اعدام سپرد. "
يعنی می بينيم که او هم می گويد، هيأت دبيران، محمد رضا غبرايی را علی رغم مخالفت خود او به دادستانی فرستاده است. البته روايت حميديان از اين جهت که می گويد رضا غبرايی از سوی دادستانی احضار شد، دقيق نيست، زيرا از روايت ديگران و از جمله خود نگهدار معلوم است که لاجوردی دنبال غبرايی نبوده بلکه نام نويسنده مقاله را می خواسته است. ولی همين تفاوت نشان می دهد که مخالفت غبرايی با رفتن به دادستانی را همه می دانسته اند.
٣ - شماره ٢٢ دوره دوم نشريه " کار" ( اسفند ١٣٦٤ ) که خبر اعدام محمد رضا غبرايی را نوشته، مقاله ای در باره او دارد که در آن چنين آمده است:
" رفيق منصور به پاس خدمات ارزنده اش به تجديد حيات سازمان و به جنبش انقلابی مردم و به پاس شايستگی های انقلابيش در پلنوم خردادماه ١٣٦١ کميته مرکزی سازمان به عضويت مشاور هيات سياسی کميته مرکزی سازمان انتخاب شد. رفيق منصورطی سالهای پس از انقلاب تا مقطع دستگيری اش درمسوليت های حساس و مهم سياسی و تشکيلاتی در دستگاه کميته مرکزی سازمان انجام وظيفه می کرد و آنها را تماماً و به شايستگی به انجام می رسانيد. رفيق محمدرضاغبرايی بعنوان مسول نشريه کار ارگان مرکزی سازمان به
حکومت معرفی شده بود و حکومت او را پاسخگو در برابر مواضع نشريه می شناخت. دراسفند ٦٠ سازمان ازطريق نشريه کار طی چند مقاله عليه اعدامهای جنايتکارانه اعتراض نمود و اين جنايات را افشا کرد . ازاين رومسؤولان رژيم رفيق منصور رابرای توضيح پيرامون مقالات فوق به دادستانی فرا خواندند. درآنجا رفيق منصور ناجوانمردانه توسط دادستانی انقلاب اسلامی مرکز به سرکردگی جلاد خون آشام اسداله لاجوردی بازداشت شد.او را به اوين بردند به همان جايی که جلادان شاه رو سياه شده بودند وعمال جنايتکار ژيم جمهوری اسلامی بسرکردگی جلاد لاجوردی به جانش افتادند.شکنجه های وحشيانه وطاقت فرسای جسمی و روحی جهت کسب اطلاعات و باهدف وادار کردن او به ترک مواضع مارکسيستی- لنينيستی اش باشدت هرچه تمامتر آغاز شد. درشرايطی که رفيق منصور دستگير شده بود هنوز سازمان دارای فعاليت های نيمه علنی بود. بخش عمده نيروهای سازمان درحالت نيمه علنی به سر می بردند. رفيق منصوردارای اطلاعات زنده و حساس سياسی و تشکيلاتی ای بود که درصورت عدم مقاومت او می توانستند ضربا ت جدی برسازمان وارد کنند. رژيم هم به خوبی اين رامی دانست ومخصوصا به لحاظ سياسی درصدد پيداکردن مستمسکی برای وارد آوردن ضربه سرتاسری و نهايی به سازمان بود.
اما رفيق منصور طی چهارسال اسارتش در شکنجه گاههای رژيم انواع شکنجه ها ، تحقيرها و توهين ها و انواع گوناگون توطئه های ضدبشری را تحمل نمود ولی اسرارسازمانی اش را حفظ کرد و به آرمان انقلابی اش پشت نکرد. درآخرشهريور٦٤ دژخيمان رژيم به اواجازه دادند که قبل ازاعدام با خانواده اش تلفنی خداحافظی کند. جنايتکاران حتی نگذاشتند او تلفن خداحافظی را تمام کند و به خانواده اش اعلام کردند که رفيق منصور برعقايد خود استوار مانده است و جرم خود راسنگين کرده است ."
در اينجا نيز دو نکته قابل توجه است. اول اين که محمد رضا غبرايی عضو هيآت دبيران يا هيأت سياسی نبوده، بلکه در پلنوم خرداد ٦١، يعنی چند ماه پس از دستگيری اش، به طور غيابي، به عنوان عضو مشاور هيآت سياسی انتخاب شده است. يعنی نمی توانسته در تصميم گيری هيأت دبيران در جلسه اسفند ٦٠ ( که او را مکلف به رفتن به دادستانی می کرده ) شرکت داشته باشد. دوم اين که نويسندگان متن، در همان موقع گويی در مقابل سؤال يا اعتراضی ( که چرا با دست خودتان او را تحويل جلاد داديد ؟) قرار داشته اند که نوشته اند: "حکومت او را پاسخگو در برابر مواضع نشريه می شناخت."و حال آن که از گفته خود نگهدار روشن است که لاجوردی نويسنده مقاله مربوطه را می خواسته و نه مسؤول نشريه را.
٤ – در شماره ٧٣ دوره دوم نشريه "کار" ( اسفند ١٣٦٨) به مناسبت داوازدهمين سال انتشار نشريه، مقاله ای نوشته شده که در آن ضمن اشاره به توقيف نشريه در اسفند ١٣٦٠، گفته می شود:
" و صاحب امتياز و مدير مسؤول آن ، رفيق محمدرضا غبرايی ، عضو مشاور هيأت سياسی کميته مرکزی که در پی جويی اعتراض از مجاری قانونی به حکم توقيف کار به وزارت ارشاد اسلامی رفته بود، بازداشت و پس از ٥/٣ سال آکنده از سبعانه ترين شکنجه های جسمی و روانی ، به خاطر پای بندی به تعهد و مسؤوليت خود به جوخه اعدام سپرده شد."
در اينجا نيز می بينيم که او را فقط عضو مشاور هيأت سياسی معرفی می کنند و نه عضو هيأت سياسی و عضو هيآت دبيران.
اما از اين مهم تر، نوشته کوتاهی است که با عنوان " کار را تا امروز کدام رفقا هدايت کرده اند" در کنار همان مقاله در صفحه ٣ همان شماره آمده است و در آن در حالی که همه سردبيران و حتی افراد اصلی هيأت تحريريه "کار " را از روز اول تا آن تاريخ معرفی می کنند و حتی از علی محمد فرخنده جهرمی ( کشتگر) ، دبيری فرد ( حيدر)، اکبر کاميابی (توکل) اسم می برند، ولی از غبرايی به عنوان سردبير يا حتی عضو اصلی هيأت تحريريه سخنی به ميان نمی آيد. و اين نشان می دهد که او را فقط به صورت پوششی به عنوان مسؤول، به رژيم معرفی کرده بوده اند.
٥– فرخ نگهدار در جوابيه دوم خودش ، ضمن برشمردن مدارک به اصطلاح مخالفت های اکثريت با اعدام ها و سرکوب های سال ٦٠ ، لازم ديد که دوباره در باره غبرايی ظاهراً به طور گذرا، توضيحکی بدهد:
" بالاخره مقاله معروف ,باز هم اعدام های بی رويه، نقض آشکار قانون, مندرج در کار شماره 139، مورخ 18 آذرماه 1360. با درج اين مقاله دادستانی انقلاب تهران نويسنده آن را احضار کرد. رهبری سازمان معرفی نويسنده (علی رضا اکبری شانديز، عضو هيات سياسی) به دادستانی خلاف قانون دانسته و اعلام کرد مدير مسوول نشريه (محمد رضا غبرايي، رفيق منصور، عضو هيات سياسی و هيات دبيران) مسوول پاسخگويی است. پس از انتشار اين مقاله، که صريح ترين اعتراض سازمان به حکومت در قبال اعدام ها بود،عليرغم سياست عمومی سازمان در دفاع از جمهوری اسلامی ايران و سياست اتحاد و انتقاد، چاپ خانه نشريه کار مورد يورش قرار گرفت و به حيات نيمه مجاز آن، پس از 150 شماره، پايان داده شد."
در اينجا می بينيم که اولاً فرخ نگهدار بازهم تصريح می کند که لاجوردی دنبال نويسنده مقاله بوده و نه مسؤول نشريه، يعنی محمد رضا غبرايی. و اين رهبری سازمان بوده که محمد رضا غبرايی را پيش او فرستاده است. ولی نکته دوم که از همه مهم تر است اين است که نگهدار ادعا می کند، غبرايی هم عضو هيأت دبيران بوده و هم عضو هيأت سياسی! روشن است که او با اين تأکيد ظاهراً گذرا که در داخل پارانتز جا سازی شده، می خواهد نشان بدهد که خود غبرايی نيز در تمام تصميم گيری ها شرکت داشته است. در حالی که در بالا ديديم که يادنامه درج شده در شماره ٢٢ دوره دوم نشريه " کار" نه تنها او را فقط عضو مشاور هيأت سياسی معرفی می کند، بلکه تاريخ انتخاب او به اين سمت را نيز به طور دقيق می آورد. بعلاوه نوشته جمشيد طاهری پور نيز ترديدی نمی گذارد که غبرايی عضو هيأت دبيران نبوده و در جلسه آن هم شرکت نداشته ، بلکه تصميم آن هيأت از طريق طاهری پور به او ابلاغ شده است. اين دستکاری آخری فرخ نگهدار در اطلاعات تشکيلاتی ثبت شده نشان می دهد که او مثل آب خوردن می تواند همه چيز را تحريف کند ؛ او به اسناد فرمان می دهد که خودشان را با خواسته های او انطباق بدهند و وای به حال اسناد اگر اطاعت نکنند! در اين ماجرا آقای نگهدار مرا به داشتن ذهنيت توتاليتری متهم کرده بود، من اکنون با اطمينان می توانم بگويم که ذهنيت او توتاليتری نيست، مافيايی است. و با اطمينان می توانم بگويم که اگر نگهدار حالا در عصر اطلاعات و در ناف اورپا، با چنين جسارتی حقايق را دستکاری می کند، می شود حدس زد که در پستوهای روابط سازمانی در آن سال های سرکوب های خونين جمهوری اسلامی و نيز در در دوره اقامت در شوروی که صدای کسی به جايی نمی رسيده، چه ها می کرده است.
٥ – نگاهی به روش و منش فرخ نگهدار
بحث من با آقای نگهدار بر سر حمايت اکثريت از جمهوری اسلامی در سال های سياه ٥٩ تا ٦١ شروع شده و من تلاش کرده ام تا حد امکان نگذارم اين مسأله با مسائل ديگر درآميزد. زيرا همان طور که قبلاً هم اشاره کردم، نمی خواهم اين مسأله به حاشيه رانده شود. اما از يک چيز نمی توانم بگذرم و آن چگونگی برخورد امروزی آقای نگهدار با مخالفان سياسی است. و فکر می کنم با تأملی در روش و منش امروزی او، از روانشناسی او و امثال او در تباه کردن بزرگ ترين بخش جنبش فدايی در يکی از حساس ترين دوره های تاريخ معاصر ايران درک روشن تری می توانيم داشته باشيم. دراينجا فقط به آوردن نمونه هايی از برخورد او در همين دو نوشته جوابيه اش اکتفاء می کنم :
١ – در پاسخ به اعتراض من در باره سپردن محمدرضا غبرايی به دست لاجوردي، آقای نگهدار در حالی که می کوشيد ظاهراً ژستی ليبرال منشانه داشته باشد، بعد از آوردن داستان ملاقات اش با موسوی تبريزی ( ظاهراً برای اثبات شجاعت و جسارت شخص شخيص خودش ) به دروغ شاخداری متوسل شد که:
" شايد بارزترين تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سالهای پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگر را بر دوش نداشت."
در حالی که روايت خود او در باره قضيه غبرايی نشان می داد که درست برعکس اين ادعا، در سازمان اکثريت نه تنها کسانی مسؤول کسان ديگری بوده اند، بلکه مسؤولان با کمال بی مسؤوليتی افراد زير رابطه شان را به قتل گاه می فرستاده اند. والبته حالا می دانيم که غبرايی را علی رغم مخالفت صريح او به دست لاجوردی سپرده اند. از اين بدتر، او در نوشته دوم ( همان طور که در بالا آوردم) عمداً اطلاعات ثبت شده موجود در نشريه مرکزی سازمان اکثريت را در ارتباط با موقعيت تشکيلاتی محمدرضا غبرايی دستکاری کرد تا ثابت کند که در " اکثريت هيچ کس مسؤوليت کس ديگری را بر دوش نداشت". به عبارت ديگر، دروغ شاخدار قبلی را با دروغ شاخدارتری تکميل کرد. اما آقای نگهدار به اين اکتفاء نکرد و با لحن تحقير آميزی مرا متهم کرد که حرف ام در باره اين قضيه نشان دهنده ذهنيت توتاليتر تمام اعضای احزاب پادگانی است که اصلاً "بدون استثاء" تصوری از روابط غيرهيرارشيک ندارند. و اين در حالی بود که او ( به گفته خودش ) مرا شخصاً نمی شناخت. اما اين مهم نبود؛ جرم من اين بود که اولاً به ساحت شخصيت بزرگی مانند او جسارت کرده بودم؛ ثانياً عضو يک سازمان چپ بودم. وهمين کافی بود که نگهدار حکم بدهد که شخص من نيز ذهنيت توتاليتر و پادگانی دارم. به عبارت ديگر، استدلال او را چنين می شود بيان کرد: من علی اکبر "عزيز" را شخصاً نمی شناسم؛ ولی اعضای همه سازمان های چپ و " مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک " تماماً و " بدون استثناء" ذهنيت توتاليتر و پادگانی دارند؛ پس او نمی تواند چنين دهنيتی نداشته باشد. مسلم است که اين استدلال حتی صرفاً به لحاظ منطقی غلط است. زيرا اولاً بسياری از مخالفان سوسياليسم نيز تصديق خواهند کرد که درک ها و تفسيرهای رنگارنگی از سانتراليسم دموکراتيک وجود دارد و به تجربه ميدانيم که همه احزاب چپ را به لحاظ ايدئولوژيک و تشکيلاتی نمی توان تحت عنوان واحدی طبقه بندی کرد. ثانياً به لحاظ نظری و نيز به تجربه می دانيم که نمی توان همه اعضای حتی سازمان های توتاليتر را "بدون استثناء " دارای دهنيت توتاليتر دانست. زيرا ساختار تشکيلاتی و روانشناسی فردی دو چيز کاملاً متفاوت اند که يک سان تلقی کردن آنها نه تنها ناديده گرفتن واقعيت های عينی است ، بلکه از لحاظ اخلاقی و حقوقی نيز کار خطرناکی است و کمترين ضررش اين است که هر نوع مسؤوليت فردی را بی معنا می سازد. اما حتی اگر فتوای نگهدار را قبول کنيم، باز هم ادعای او غير قابل تصديق خواهد ماند. زيرا فرخ نگهدار نمی تواند انکار کند که اکثريت در آن سال ها يک سازمان مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک بود. و بنابراين، طبق فتوای خود او ادعای اش ( که در اکثريت هيرارشی و ذهنيت هيراشيک وجود نداشت) نمی تواند درست باشد. فراموش نکنيم که حرف او عملاً اين است که همه اعضای سازمان های مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک "بدون استثناء" دارای ذهنيت توتاليتر هستند، اما اکثريتی ها ( هر چند در آن سال ها سانتراليسم دموکراتيکی بودن ) از اين قاعده مستثنی بودند! فکر می کنيد با اين " دقت " نظر و اين حد از پيش داوری و کينه توزي، اگر آقای نگهدار در قدرت بود، چه می کرد؟ ترديدی ندارم که من اگر از دادگاههای جمهوری اسلامی جان سالم به در برده ام، نمی توانستم از دادگاه او جان سالم به در برم.
٢ – آقای نگهدار که در نوشته اول خودش ترجيح داده بود در باره استناد من به رهنمود تشکيلاتی در شماره ١٢٠ "کار" چيزی نگويد، در نوشته دوم اش، تصميم گرفت با توسل به منطق دروغ بزرگ، مرا به تحريف عمدی حقايق يا حداقل به تبعيت کور کورانه و جاهلانه از شايعه سازان ديگر متهم کند، و با استفاده از اشتباه من ( که رهنمود نشريه شماره ١٢٠ را که توسط رقيه دانشگری داده شده، به شخص او نسبت داده بودم) مدعی شد که اصلاً چنين رهنمودی در نشريه کار وجود ندارد. و حتی از اين هم فراتر رفت و ادعا کرد که " سازمان اکثريت از اعدام های سال 60 حمايت نکرده و صريحا آن را مورد انتقاد قرار داده است."در پاسخ به اين ادعای آقای نگهدارمن مجبور شدم در بخش اول اين نوشته نشان بدهم که او با آرامش وجدان و کاملاً " عالمانه ، عامدانه و ظالمانه ، شک وشبهه پراکنی " ميکند و دروغ می گويد. اما اينجا بايد بگويم، چيزی که واقعاً مرا حيرت زده کرده، جسارت او در دروغ گفتن است. آيا راستی او فکر می کرد هيچ کس نمی تواند به اسناد آن سال ها دسترسی داشته باشد؟! جواب اين سؤال هر چه باشد، ترديدی نبايد داشت که چنين جسارتي، فقط از افرادی با روان شناسی خاص بر می آيد، افرادی که به هيچ کس احترامی قايل نيستند و مردم را در حد حشرات می دانند.
٣ – آقای نگهدار فقط به متهم کردن من به دروغ پردازی و وحشت از انديشيدن اکتفاء نکرد، بلکه سعی کرد اين اتهام را به طور ضمنی به همه رفقای من و همه " مارکسيست هايی که تغيير ايدئولوژيک بنيادينی را پشت سر نگذاشته اند " تعميم بدهد. ترجيح می دهم در اينجا عين سخنان او را به تفصيل بياورم. او خطاب به من می گويد :
" تو اولين کسی نيستی که اين طور فکر می کنی. من نگاه هايی وحشتناک تر از تو، اما به همين اندازه باورمندانه، هم ديده ام.
رفيق مهران شهاب الدين يکی عزيزترين، يکی از خوش فکرترين، يکی از قابل اعتمادترين، و عليرغم نقص بدني، يکی از فعال ترين رفقای ما در سخت ترين سال های زندان بود. در سال های 54 و 55 من يکی از صميمی ترين رفقای او و او يکی از صميمی ترين رفقای من بود. در سال های آخر زندان ما را از هم جدا کردند. در آخرين ماه ها مهران ,مشی چريکی, را رد کرد و به کسانی پيوست که بعدها راه کارگر را تشکيل دادند.
در کمر کش کشتارها و بگير و ببندهای دهشتناک تابستان 60 روزی داشتم با اتوموبيل از بر جنوبی کريم خان می گذشتم. در آن سوی خيابان مهران را ديدم که در مسير ما دارد راه ميرود. او را مدت ها بود که نديده بودم. حس کردم دلم برايش پر ميزند. به رفيق همراهم گفتم از جلوتر دور بزنيم تا با يکی از بچه ها چاق سلامتی کنم. زديم کنار. از ماشين پريدم بيرون. با چشمان خندان جلوی مهران سبز شدم. يکهو ديدم تا چشم مهران به چشمان من افتاد رنگش شد مثل گچ. يک قدم عقب گذاشت. معلوم بود زبانش بند آمده. همين طور مات و مبهوت به من خيره ماند. حس کردم فکر می کند کارش تمام است. من سرجايم خشکم زده بود. چشمانم سياهی رفت. صحنه آخر را اصلا يادم نيست. اما چشمان از وحشت دريده و رنگ گچ گونه ی او از 25 سال پيش تا حالا همانطور جلوی چشمم سنگ شده.
به کمک تجربه زندگی و با شناختی که تا همين جا از منش علی اکبر به دست آورده ام قاعدتا علی اکبر نبايد خودش با چشمان خودش نشريه کار شماره 120 مورخ 7 مرداد 1360 را خوانده باشد. قاعدتا بايد آنچه را که از نشريه کار نقل کرده از منابع دست دوم بوده باشد و اين خيلی طبيعی است. وقتی شما با تمام وجود به صحت حديثی باور داريد آن را فقط به کار می بريد و لزومی به امتحان صحت آن نمی بينيد. حتی از اين هم فراتر ميروم. اگر علی اکبر نشريه کار 120 را می ديد و می ديد که اصلا چنين مطلبی در آن نيست، باز هم باور می کرد که سياست سازمان اکثريت و نوشته های فرخ نگهدار، همان بوده است که او به اشتباه فکر می کرده در کار 120 درج شده است." [ او بعد از مراجعه دادن من به اسنادی از نشريه "کار" در جهت اثبات ادعايش، چنين ادامه می دهد ]
" اما برای من جای شک بسيار باقی است که او قادر شود پايه های ايمانش به صحت باورهايش را تصحيح کند. عمق يقينی که او نسبت به صحت باورهای خود دارد من را تا اين جا به اين نتيجه رسانده که حتی پس از مطالعه دقيق تمام سندهای فوق باز هم بعيد است شکی در "وجود" علی اکبر عزيز در باره آن چه که او آن ها را "حقيقت محض" می داند رسوخ کند. حد و سنگينی مقاومتی که در وجود علی اکبر عزيز در قبال استدلال، در قبال اسناد و شواهد، از جمله در برابر علت احضار مدير مسوول (يا نويسنده مقاله) نشريه کار – که هر دو بعدا اعدام شدند – موج ميزند، عقل را قانع می کند که او، پس از ديدن تمام شواهد، باز هيچ شک نخواهد کرد که نادرست انديشيده است. تو گويی او اصلا تشکيک را گناه می شمارد. تو گويی هستی او تماما با شک نکردن در آميخته است. تو گويی شک نکردن خود ضامن هستی اوست.
من در آن روزهای دهشت و مرگ تابستان 60، در آن کنج پياده رو، گزش تلخ آن چشمان از وحشت دريده ی مهران شهاب الدين را عميقا فهميدم و با آن که تمام تلخی آن را درتک تک ذرات وجودم حس کردم، اما در من جز احساس مهر هيچ حس ديگری توليد نشد. آخر او اصلا فرصت دانستن نداشت. کوران تند حوادث فرصتی برای شک کردن، برای انديشيدن، برای باز ديدن حقيقت برای او باقی نگذاشت.
اما حالا بعد از 25 سال، بعد از اين همه فرصت دراز برای فکر کردن و ورنداز کردن شنيده ها و ديده ها، روش علی اکبر عزيز در بکار بردن عقل، اين حد از ايقان او به ,احاديث, و ,رواياتی", که برايش ,نقل, شده هيچ راهی برای تو باقی نمی گذارد که فکر نکنی علی اکبر عزيز ,شک", را زايل کننده ,هستی, می پندارد."
اين متن را به اين خاطر به تفصيل نقل کردم که معتقدم بهتر از هر توضيحی روان شناسی فرخ نگهدار را در برخورد با مخالفانش به نمايش می گذارد. او بعد از ٢٥ سال هنوز نتوانسته کينه اش را نسبت به مهران شهاب الدين که با نشان دادن بی اعتمادی و نفرتش نسبت به يک دوست سابق فرار کرده به اردوی دشمن، او را در آن گوشه خيابان تحقير کرده ، فراموش کند. معلوم است که "گزش تلخ چشمان " مهران شهاب الدين هنوز هم گاه بيگاه چون آيينه ای در مقابل فرخ نگهدار قرار می گيرد، اما او به جای اين که چاره ای برای " قامت بی اندام" خود بجويد، هر بار ترجيح می دهد آيينه را بشکند.
خود روايت تلخ نگهدار نشان می دهد که بر خلاف ادعای او، مهران نه از سر ترس، بلکه برای نشان دادن بی اعتمادی و نفرتش، خود را عقب کشيده است. اگر او می خواست خودش را نجات بدهد، طبيعی ترين راه آن بود که دوستی سابق اش را به نگهدار يادآوری کند، به روی او لبخند بزند و خوش و بش کند. اما او با شجاعتی آشکار ترجيح داده است بی اعتمادی و نفرت خود را نسبت به کسی که در کشتار آن همه جوان مبارز و پاکباخته به حامی و هوراکش رژيم تبديل شده، نشان بدهد. نگهدار برای تسلی دل خود می گويد " آخر او اصلا فرصت دانستن نداشت. کوران تند حوادث فرصتی برای شک کردن، برای انديشيدن، برای باز ديدن حقيقت برای او باقی نگذاشت."
گويی اگر مهران شهاب الدين فرصت می داشت، در می يافت که حق با نگهدار بوده که در دوره استقرار نظام خون ريز و تاريک ولايت فقيه به پادوی آن تبديل شده بود. من مانده ام که اين روان شناسی طلب کارانه نگهدار را که بعد از آن همه کثافتکاري، هنوز هم خود را در همه آنچه کرده بر حق ميداند و کسانی را که در ريخته شدن خون شان سهمی داشته چنين تحقير می کند، چگونه می شود توضيح داد؟!
٤ – فرخ نگهدار به قول خودش برای نشان دادن ذهنيت وهم آلود و غرض ورز من، ظاهراً به انتقاد از خود جانانه ای هم دست زده است:
" بدون اطلاع حرف زدن و زشت تر نمايی رقبای سياسی و سازمانی فقط بد اخلاقی و يا حق کشی نيست. اين کار نشانه عقب ماندگی فرهنگی هم هست. اين کار سد راه آزادی است. من ترا تنها به خيال بافی و زهرپراکنی در باره مخالفين سياسی ات متهم نمی کنم. خود من هم از اين مصيبت ها کم نداشته ام.
يادم می آيد وقتی در سازمان ما بحث وحدت با توده ای ها مطرح بود ما در مرکزيت سازمان بحث می کرديم که چه کنيم. گروهی از رفقا مخالفت می کردند. شاخص ترين نام ها علی فرخنده جهرمی (علی کشتگر) و هيبت الله معينی چاغر وند (همايون) بودند. گزارش پشت گزارش می آمد که رفقا قصد انشعاب دارند. هنوز زخم و ضربه سنگين انشعاب گروه اشرف دهقاني، اقليت و بعد هم جناح چپ ترميم نشده بود که با تهديد يک انشعاب تازه مواجه شديم.
از قبل از انقلاب من با علی کشتگر آشنايی داشتم و او را رفيق سياسی قابلی يافته و همه جا از سپردن مسووليت به او حمايت می کردم. اما او زندان نرفته بود و اين در فضای آن روز يک ,نقص, بزرگ و منشاء يک عدم اعتماد جدی بود. به همين لحاظ برای او بسيار دشوار بود پايگاه و حمايت جدی در سازمان داشته باشد. علی توسلي، نه از اين زاويه که کشتگر زندان نرفته بلکه، از روی يک رشته خصوصيات شخصي، سخت مخالف بالا آمدن کشتگر بود. سرانجام پس از 2 سال کشمکش به مشاورت کميته مرکزی انتخاب شد و من واقعا خوشحال بودم.
از آن سو ما همه همايون را خيلی خوب می شناختيم، صداقت و صميميت او را می ستوديم و روی وی حساب می کرديم. همايون پس از انشعاب اقليت او در دفاع از خط مشی سازمان هم مواضع محکم داشت و هم نقشی بسيار موثر]. ما همه می دانستيم که رفيق همايون سرمايه ای بزرگ برای جذب کادرهای ناراضی از وحدت با حزب توده ايران است. ما همه می دانستيم که محور رهبری کننده انشعاب هيبت الله معينی چاغروند و محمد علی فرخنده جهرمی هستند اما آگاهانه تصميم گرفتيم طور ديگری عمل کنيم.
منوچهر هليل رودی يکی از رفقايی بود که از خارج کشور آمده و جذب سازمان شده بود. در کميته مرکزي، که همه، به جز علی کشتگر يا زندان رفته بودند و يا چريک قبل از انقلاب، هيچ کس هليل رودی را نمی شناخت. ما اعلام کرديم که رهبری انشعاب در دست ,باند کشتگر-هليل رودی, است و ما نمی دانيم هليل رودی کيست. و من نيز در اين صحنه آرايی نقش فعال داشتم. به علاوه در کميته مرکزی کسی را نمی شناسم که معنای برداشتن همايون و گذاشتن هليل رودی و معنای اين حرف که ,ما او را نمی شناسيم, را نداند.
کسی ممکن است وجدان خود را قانع کند که سازمان مهم تر از هليل رودی است و ما به خاطر حفظ سازمان حق داشته ايم پيرامون يک رفيق شک و شبهه درست کنيم. کسی ممکن است فکر کند من، عليرغم اين که حتی در آن زمان می فهميدم که زندان کشيدن و چريک قبل از انقلاب بودن تنها معيارهای ارزش گذاری و مسووليت دادن به کادرها نيست، حق داشته ام به کسانی که سازمان شکنی می کنند از زاويه ی ,فقدان سوابق, حمله کنم.
من شهادت می دهم که شک و شبهه درست کردن پيرامون هليل رودی اگر هم برای تمام اعضای رهبری وقت سازمان کاملا هشيارانه نبوده باشد، برای من عامدانه بوده است و امروز که به روزهای ربع قرن پيش نگاه می کنم اگر خود را سرزنش نکنم هم حق کشی و هم اعتماد شکنی کرده ام."
بايد اعتراف کنم که بار اول که اين را خواندم، با خود گفتم: خُب، بالاخره در يک مورد از خودش انتقاد کرده است! اما بعد دريافتم که چقدر ساده لوح بودم. زيرا متوجه شدم که ديگرانی در اين باره افشاگری هايی کرده اند، و نگهدار با آوردن داستان در واقع می خواهد با يک تير دو نشان بزند و به طور غير مستقيم به آنها هم جواب بدهد. برای روشن تر شدن قضيه ناگزيرم توضيح نقی حميديان را در باره همين ماجرا در اينجا از خاطرات او نقل کنم:
" جلسه فوق العاده کميته مرکزی برای اعلام موضع در مورد انشعاب تشکيل شد. کميته مرکزی انشعاب را به اتفاق آراء محکوم کرد. مسئله مرکزی در اين جلسه انشعاب بود. در ميان بحث ها معلوم شد که تعدادی از رفقا عامل اصلی انشعاب را شعبه اقتصاد می دانستند. يکی از دوستان ... بهروز سليمانی انگشت گذاشت که با مخالفت بسياری روبرو شد. رهبران انشعاب مشخص بودند. علی کشتگر و هيبت الله معينی در راس انشعاب قرار داشتند. يکی گفت بايد تعرضی برخورد کرد. بايد حريف را با کله زمين زد. برجسته کردن همه نقاط ضعف انشعابيون واجد اهميت سياسی است. بهزاد در پاسخ گفت اين حرف ها همه دليل ضعف اخلاقی ماست. اين نوع برخورد ها ضد اخلاقی و ناجوانمردانه است. برخی از حاضرين در جلسه در صدد يافتن نقطه ثقل به اصطلاح فتنه بودند. تعدادی از دوستان شعبه اقتصاد را به عنوان نقطه مرکزی انشعاب مطرح می کردند. در اين مورد فرخ نگهدار بيش از ديگران اصرار می ورزيد. اکثريت اعضای حاضر در جلسه با اين نظر موافق نبودند. شيوه های سابقه دار فرخ نيز قطع نمی شد. به زعم فرخ، شعبه اقتصاد مشکوک تلقی می شد. دوست اقتصاد دانی به نام هليل رودی عضو اين شعبه بود که قبل از انقلاب در کنفدراسيون دانش جويان و محصلان ايرانی در خارج کشور فعاليت می کرد. همين امر مستمسکی شد که موضوع به شک و شبهه و ظن و ترديد شخصيتی هليل رودی کشانده شود تا کل انشعاب و رهبران و سازمان دهندگان آن در لجن ماليده شوند.
فرخ معتقد بود که در اطلاعيه کميته مرکزی درباره انشعاب بايد وابسته بودن و يا مشکوک بودن اين " شخص " با صراحت آورده شود. چند نفر از حاضرين از جمله بهروز، امير ،مجيد ، بهزاد...و من از اين طرز استدلال به شدت ناراحت بوديم. من گفتم که تا همين يکی دو ماه پيش هليل رودی ( که من او را هرگز نديده و نمی شناختم و تنها در اين ماجراست که با نام وی آشنا شدم ) عضو شعبه اقتصاد کميته مرکزی و رفيق سازمانی بود اما حالا که با انشعاب رفته حتی اگر طراح انشعاب هم بوده باشد (که نبود) ما چه حقی داريم که با اين اتهامات بی محتوا او را لجن مال کنيم!! آخر با کدام فاکت و مدرکی چنين اتهام سنگينی که البته قبل از هر چيز دامن خود ما را هم خواهد گرفت مطرح می شود؟ من به طور کلی از آوردن نام هليل رودی و با مشکوک ناميدن ضمنی کسی در اطلاعيه مخالف بودم. صادقانه بگويم که من همواره اين برخورد ها را از بيخ و بنياد نمی پسنديدم . اين نوع برخوردها را به دور از هرگونه شرافت و مردانگی می دانستم. به همين خاطر در موضع خود اصرار ورزيدم. اين مخالفت ها که از جانب عده ای مطرح می شد، به طور ضمنی نوعی همدلی با انشعاب کنندگان تلقی می شد. در اين ميان متوجه شدم که فرخ گويا برای خوار و خفيف کردن انشعاب دارد دست به هر کاری می زند. روشن بود که کسی نمی توانست به شخصيت علی کشتگر و به طريق اولی هيبت الله معينی ( همايون ) حتا به طرز سرپوشيده و دو پهلو اتهاماتی از اين نوع وارد آورد. به همين دليل هليل رودی که از خارج کشور آمده بود يک باره علم شد.
در آن زمان در مورد اعضائی که از خارج کشور آمده بودند، ايجاد شبهه امنيتی راحت تر در ذهن ساده نيروهای سازمان اثر می کرد. اصرار ها ادامه داشت. برای بستن هر گونه راه گريزی من به طور مشخص پيشنهاد رای گيری در مورد نظر فرخ دادم. برخی از دوستان گفتند که موضوع منتفی شده ديگر احتياجی به رای گيری نيست. من با تجربه و شناختی که داشتم باز هم پافشاری کردم. بالاخره موضوع به رای گذاشته شد. حداکثر چهار يا پنج رای بيشتر نياورد. من هم مانند ديگران خاطر جمع شدم . گفتند چون فرخ اعلاميه می نويسد!! برای کنترل و دقت در چرخش سر قلم! کميسيونی تشکيل شود. مرا هم به اصرار وارد اين کميسيون کردند.اعضای آن : امير ، بهروز،فرخ، و من و شايد فرد ديگر بودند. من عازم سفر بودم و وقت کافی برای نشستن تا پايان کار نداشتم. به امير گفتم اين مسئله را با دقت دنبال کن، می دانی که فرخ چه تيپی است! او مرا خاطر جمع کرد . رفتم. چندی بعد ديدم که اطلاعيه مربوطه عليرغم بحث و رای گيری مشخص و آن همه دقت و کنترل در اساس چيزی نزديک به نقطه نظر فرخ از کار درامده! اطلاعيه با شگرد شناخته شده ای نوشته شده بود. هم منظور خاص نويسنده را القاء می کرد و هم با سر قلم چنان بازی شده بود که نمی شد با صراحت آن را خلاف مصوبه کميته مرکزی ( که کتبا نوشته نشده بود) دانست! اما آنچه که در عمل انتشار پيدا کرد ذکر نام هليل رودی ( که من نيز به اتفاق اکثريت کميته مرکزی با آوردن نام کسی مخالف بودم ) با پرونده مشکوکی بود که در اطلاعيه و نوشته های ديگر به حالت القائی پخش شده بود.
همن طوری که قبلا گفتم من در آن زمان مدافع جدی وحدت با حزب بودم اما به هيچ وجه با چنين سياست بازی های بيگانه با فرهنگ فدائی ها ، توافق نداشتم. تاثير غده بدخيم پرونده سازی توده ای ها محصولی جز اين نمی توانست داشته باشد. موضوع از نظر من در اين لحظه که اين سطور را می نويسم برای خودم به طور جدی مطرح است. سوال اين است که چرا و به چه دليل سر به شورش نزده، دست به افشاگری نزدم و يا لااقل به عنوان اعتراض از کار کناره گيری نکردم؟ من خود با همين سوال که مسلما سؤال خواننده نيز هست روبرو هستم! تنها جوابی که می توانم بدهم اين است که آن ديوی که به جسم و جانم وارد شده و سراپای وجودم را در تسخير خود داشت ، آن اعتقاد ايدئولوژيکی که به آن عميقا باور پيدا کرده بودم و از همه بدتر آن سازمان و تشکيلات پرستی که صدها تن از امثال من اسير آن بوديم، همچون پرده ساتری ميان من و واقعيت هايل شده بودند. برای هر انسان ايدئولوژی زده و متعصبی ، انتظار برخورد مستقل و آزادانه با پديده های حساس زندگی ، انتظار بيهوده ای است. به همين دليل من نيز در آن زمان مانند برخی ديگر، از رفتن دوستان شعبه اقتصاد با انشعابيون ( که به کنايه و تحقير پروفسورهای سازمان می ناميديم ) آنان را تخطئه می کردم. البته اين برخورد ها در درون سازمان واکنش به نفس انشعاب بود که هم چنان نزد ما و از جمله من مذموم و بسيار ناپسند تلقی می شد. بدين سان اين ماجرای زننده را که به ياد آوردن آن هميشه موجب شرمساری و خجلتم می شود پشت سر گذاشتيم."
همان طور که می بينيد، روايت حميديان نشان می دهد که اولاً عامل اصلی اتهام زنی به هليل رودی خود شخص نگهدار بوده و عده قابل توجهی از رهبران سازمان به شدت با اين توطئه او مخالفت می کرده اند. ولی علی رغم رأی قطعی کميته مرکزی در مخالفت با طرح چنين اتهامی ، با ترفندهای موذيانه نگهدار، اين اتهام در اعلاميه سازمان گنجانده شده است. ثانياً نگهدار حتی در ميان دوستان خودش به چنين شيوه هايی شناخته و معروف بوده است. ثالثاً نگهدار که از اين افشاگری های دوستان سابق اش مطلع بوده، قضيه هليل رودی را ضمناً برای پاسخ گويی به آنها در نوشته خودش آورده است. و از آنجا که نمی توانسته اصل قضيه را حاشا کند، بدين وسيله سعی کرده ضرب آن را بگيرد! البته نگهدار با آوردن اين ماجرا در اين نوشته ، ضمناً تلاش کرده است که اشتباه مرا در باره رهنمود مندرج در کار ١٢٠ مانند توطئه خودش بنمايد تا مجالی برای انداختن همه کثافتکاری ها به گردن سيستم فکری همه "مارکسيست هايی که تغيير ايدئولوژيک بنيادينی را پش سر نگذاشته اند" داشته باشد. اما بگذاريد همين جهت اطلاع آقای نگهدار بگويم که من آدم از خود ممنونی نيستم، ولی يقين دارم که اگر به مشابه کاری که او انجام داده است دست بزنم، خودم را حلق آويز می کنم.
٥ – من در نوشته های قبلی ام اصرار داشتم که فرخ نگهدار نظرش را در باره کارهايی که در دوره استقرار جمهوری اسلامی در حمايت از آن داشته است، با صراحت بيان کند. و فکر می کردم که او از اظهار نظر صريح طفره خواهد رفت. اما انصافاً او مرا غافل گير کرده و با صراحت بی مانندی از آن اعمال ننگين دفاع کرده و حتی مدعی شده است که کارنامه اکثريت در آن سال ها در مقايسه با همه سازمان های غير حکومتی مثبت تر بوده است. اعتراف می کنم که او آدم بسيار جسوری است و اين جسارت در بی شرمی و بی اعتنائی به خون آن همه انسان آزاده، از هر کسی بر نمی آيد. در پاسخ او فقط می توانم بگويم: آقای نگهدار اشتباه می کنيد، شما هيچ نياموخته ايد ؛ به شهادت همين نوشته هايتان ، شما هيچ عوض نشده ايد و همان آدمی هستيد که در آن سال های سرنوشت ساز با جمهوری اسلامی همکاری کرد.
١٤ آذر ١٣٨٦
منبع:پژواک ایران