سرنوشت عبرت انگيز خانم و آقای "ش..."
بهمن شفیق
"وقتى در پارك مى خوابى بعد از چند وقت وحشتت از خوابيدن در كنار بى خانمان ها و موش و گربه و سوسك به الفت با آن ها مى رسد. در شب هاى گرم تابستان، مى توانى به آسمان خيره شوى و براى هزارمين بار دنبال ستاره بختت بگردى و بازهم پيدايش نكنى. اما صبح كه بيدار مى شوى و مى خواهى به دستشويى بروي، دردسرهايت تازه شروع مى شود. همين كار عادى روزانه همه آدم هاى دنيا به مشكلى بزرگ تبديل مى شود. كجا بروم؟ چه كار بكنم؟ سا ك هايم را كجا بگذارم؟"
اينها اظهارات خانم "ش..." است. خانم "ش..." از لاله زار می آيد. خانم "ش..." هنرپيشه بوده است و برای اولين بار نام او در تيتراژ فيلم قيصر ظاهر شده است. خانم "ش..." بعدها در فيلمهای زيادی بازی کرده است و در آنها نيز نقش زنان "بدکاره" را بر عهده گرفته است. خانم "ش..." امروز کارتن خواب است. مستمری ناچيزی از خانه سينما دريافت می کند و شبها در پارک به دنبال ستاره بخت خود در آسمان می گردد. خانم "ش..." الفت و مهربانی را نزد بی خانمانها يافته است. چه سرگذشتی.
سرنوشت خانم "ش..." را آقای "ش..." بر سر زبانها انداخته است. آقای "ش..." خانم "ش..." را بازيگر معروف سينمای ابتذال معرفی می کند. آقای "ش..." خوشحال است از اين که خانم "ش..." بی خانمان شده است. آقای "ش..." ميداند که خانم "ش..." شبها را کنار بی خانمانهای ديگر به سر می برد. لابد آن بی خانمانهای ديگر هم از ديد آقای "ش..." لايق همان سرنوشت اند. آقای "ش..." سرنوشت خانم "ش..." را بيان ميکند تا درس عبرتی باشد برای ديگران.
خانم "ش..." را زمانی همه سينما بروهای ايران می شناختند. خيلی ها از رقص او شاد می شدند و چه بسا اندام زيبای او وسوسه های مردان زيادی را دامن ميزد، ميل به عشق و لذت را در آنان برمی انگيخت و موردی هم برای نزاع خانوادگی می شد. آقای "ش..." را آن زمان کسی نمی شناخت، امروز همه می شناسند. آقای "ش..." مايه شادمانی هيچ زن و مردی نيست. آقای "ش..." را هيچ کس نميخواهد بشناسد، همه مجبورند بشناسند. آقای "ش..." پيام آور آنسوی زندگی است. عربده می کشد، نعره ميزند، تهديد می کند، زبان می برد، به زندان می اندازد، تعزير می کند و سرانجام اين که به قتل می رساند. خانم "ش..." زندگی ميکرد و با زندگی خود مايه شادی ديگران بود، آقای "ش..." مرگ را می زيد و با زندگی خود خوف را می گستراند. و امروز آقای "ش..." با رضايت خاطر پيروزی خود را بر خانم "ش..." جار می زند.
خانم "ش..." يک هنرپيشه ساده فيلم فارسی بود، آقای "ش..." سردبير با نفوذترين روزنامه جمهوری اسلام است. اين همان جمهوری است که بر پايه های انتقام بنا شده است. اين جمهوری هزاران فرزند شريف مردم را به قتل رساند تا انتقام همه حقارتهای تاريخی خود را از آنان بگيرد، اين جمهوری ميليونها مردم را به نکبت راند تا انتقام اساعه ادب آنان به ساحت الهی امام عج الی اله تعالی فرجه را از آنان بستاند. اين جمهوری مردان لاهوتی است که از روز اول به انتقامگيری از زنان ناسوتی پرداخت. سرنوشت خانم "ش..." هم جزئی از اين انتقام است. آقای "ش..." مرد است، خانم "ش..." زن. آقای "ش..." از انتقامی که از خانم "ش..." گرفته است لذت می برد. آقای "ش..." تجسم نکبت است، اما خانم "ش..."؟
آقای "ش..." حکايت خانم "ش..." را چنين نقل می کند که او در سال 64 راهی آلمان شد و بعد از هفت سال به ايران بازگشت. از اين حکايت چنين بر می آيد که خانم "ش..." چند سالی را در انزوای خود در ايران سر کرده است و احتمالا با آنچه در زمان "طاغوت" کناری گذاشته بود، چند صباحی را گذرانده است و بعدا تصميم به ترک ايران گرفته است. به هر دليلي، خانم "ش..." نتوانسته است در آلمان بماند و زندگی در ايران را ترجيح داده است و امروز به اين سرنوشت دچار شده است. اما آقای "ش..." نميگويد که اين سرنوشت اجتناب ناپذير خانم "ش..." نبود.
خانم "ش..." ميتوانست در روز پيروزی سپاه اسلام بر طاغوت و بر منافقين و بر کمونيستها چادر به کمر ببندد، چماق به دست بگيرد و به جان زنان تظاهرات کننده بيفتد. اگر چنين ميکرد امروز سرنوشت ديگری داشت. خانم "ش..." چنين نکرد.
خانم "ش..." می توانست پا بنداز آقايان علما و برادران سپاه شود و از ميان روابط گسترده ای که در لاله زار داشت "مواد" لازم برای بساط عيش و عشرت برادران را فراهم کند. از مواد تسعير گرفته تا "مواد" عشرت. او ميتوانست برای آقايان نماز جماعتهای اروتيک سازمان دهد. اگر چنين ميکرد، امروز نور چشمی آقای "ش..." بود. خانم "ش..." چنين نکرد.
خانم "ش..." می توانست عمن جزو به دست بگيرد، چاقچور به سر بيندازد، در محضر آقايان توبه کند و به عنوان نمونه ای از تهذيب اخلاقی در خدمت دستگاه تبليغاتی آقای "ش..." قرار بگيرد. اگر چنين می کرد، امروز جای خانم "ش..." نه بر نيمکتهای پارکها و زير پلها، بلکه در فستيوالهای فجر و زجر و در کنار آقايان انتظامی و کيميايی و در معيت صفار هرندی و لاريجانی و قاليباف بود. خانم "ش..." چنين نکرد. و اين يکی خصلت نمای رابطه مردم عادی کوچه و خيابان با رژيم الله و تفاوت اين رابطه با رابطه بين "اليت روشنفکری" و اين رژيم بود. خانم "ش..." ساده تر از آن بود که وارد بازی پيچيده ساخت و پاخت با رژيم ضد هنر و ضد شادی و ضد زن شود. برای اين کار مهارتهای ويژه امثال آقايان کيميايی لازم بود که در صفير گلوله های پاسداران اسلام به کشف عناصر زيبايی شناسانه عرفانی بنشينند. اين کار خانم "ش..." لاله زاری نبود.
سرنوشت خانم "ش..." از بسياری جهات سرنوشت مردمان ساده کوچه و خيابان است که نان خود در کار خود می جويند و بس. ميليونها مردمی که نه سرمايه ای دارند که مايه کسب امتيازشان باشد و نه از دانش ويژه تحصيلکردگانی برخوردارند که راه خود به مراکز قدرت را با آن باز کنند. خانم "ش..." ليبرال و سوسياليست و سوسيال دمکرات و چپی و مجاهد سابق نبود که با چرخش باد قدرت برای دريافت وامهای بلاعوض راهی وزارتخانه ها شود و سعادت دنيوی خود را در بوسه زدن بر دست سرکوبگران ديروزی خود بجويد، کارخانه ای داير کند و در کانادا هم اقامتگاه تابستانی خود و خانواده اش را راه بيندازد. خانم "ش..." را راهی به قدرت و لذت بردن از نعمات آن نيست، همچنانکه ميليونها کارگر و زحمتکش را راهی به آن نيست. شانس بد خانم "ش..." و تفاوت او با مردمان ساده ديگر در اين است که "کار" او در جمهوری خدا به عنوان "کار" به رسميت شناخته نمی شود. خانم "ش..." که نميتوانست استثمار کند، حتی از "سعادت" استثمار شدن هم برخوردار نيست.
و چنين شد که خانم "ش..." اکنون شبها ستاره بخت خود را در آسمان می جويد و به الفت بی خانمانهای ديگر پناه جسته است. خانم "ش..." انسانيت خود را حفظ کرده است. درود بر خانم "ش...".
بهمن شفيق
۱۲ شهریور ۸۷ ، ۲ سپتامبر ۲۰۰۸
روزنامه کيهان، 12 شهريور 87. نميدانم به چه دليلی اين مطلب پس از چند ساعت از سايت اين روزنامه حذف شده است. شايد خودشان هم فهميده اند که سرنوشت خانم "ش..." بيش از آنکه عبرتی برای ديگران داشته باشد، مايه رسوايی خودشان است. اصل خبر هنوز در سايتهای ديگر موجود است. به عنوان نمونه
http://www.bazyab.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=18911&Itemid=42
منبع:پژواک ایران