یاد و خاطر عباس رحیمی گرامی باد‎
لادن بازرگان

عباس رحیمی را برای اولین بار در دادگاه ایران تریبونال در لندن دیدم. قد و بالای بلندی داشت و کمی می لنگید. چهره اش لبریز از مهربانی بود، و فشار زندگی را روی شیارهای صورتش و توی چشمان غمگینش می دیدی. در سال ۱۳۵۸ رژیم جمهوری اسلامی  به این دلیل که او به شلاق زدن یک انسان در ملا عام اعتراض کرده بود، تیر زده و زخمی کرده بود. روز بعد خلخالی، حاکم شرعی که از طرف خمینی برای سلاخی انسانهای آزاده تعیین شده بود، دستور داد که بروند "و کسی را که مانع اجرای حکم خدا شده بود دستگیر کنند".

بعد از یک سال آزاد شده و دوباره چند ماه بعد به همراه تعداد زیادی از اعضا خانواده اش در منزل پدریشان دستگیر شد. وقتی که از شکنجه هایی که شده حرف میزد و بلاهایی را که جمهوری اسلامی به سرش در زندان اوین آورده تعریف می کرد، صدایش پرصلابت و بلند بود، اما وقتی اسم برادرش عزیز محمدی را برد به گریه افتاد. به سختی هق هقش را فرو خورد، اشک هایش را پاک کرد و با غرور گفت: "عزیز وقتی که گرفتنش هوادار چریکهای فدایی خلق-اقلیت بود. یکی از کسانی که او را می زد خود لاجوردی بود و به سختی او را می زد و می گفت که باید همه اطلاعات ات را بدهی، اما او حتی اسمش را هم به آنها نداد. عزیز پای چپش سیاه شده و کلیه هایش از کار افتاده بود. او را روی برانکارد به میدان اعدام بردند و تیرباران کردند". دوباره به آرامی از خودش، دوستانش و شکنجه ها و آزارهایی که در زندان غزل حصار و بدست حاج داوود و نوچه هایش شده بود گفت. اما وقتی که به داستان خواهرانش مهری و سهیلا که هر دو در جریان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ حلق آویز شده بودند رسید، گریه مجالش نداد. به سختی از دستگیری و اعدامشان گفت و اینکه نشانی از قبر آنها و هیچ یک از جان باخته گان کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ در دست نیست. آنقدر حرف برای زدن داشت که نمی توانست روی موضوعی متمرکز بشود و از این داستان به داستان دیگری می رفت. رژیم جمهوری اسلامی پنج عضو خانواده اش را اعدام کرده و حتی مادر و پدرش را هم به زندان انداخته و خواهر و برادر دیگرش را از رفتن به دانشگاه محروم کرده بود.

برای بار دوم، وقتی که به استودیوی تلویزیون من و تو برای مصاحبه در باره کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ رفته بودم او را دیدم. من و او با هم به سوالات مجری های برنامه پاسخ می دادیم. چنان سادگی و صداقتی در صدایش موج می زد که قابل توصیف نیست. با تاسف سرش را تکان می داد و می گفت: "مقاوت بود اما رژیم همه را می زد (یعنی اعدام می کرد). جنگ بود و به بهانه جانگ هرکسی را می گرفت میگفت مرتد فطری هستی". در آن مصاحبه هم از رنجی که خودش و خانواده اش متحمل شده بود گفت و اینکه معلوم نیست نظام جمهوری اسلامی با اجساد جان باخته گان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ چه کرده است و بعد با قاطعیت اضافه کرد : "بلاخره معلوم خواهد شد که رژیم با این اجساد چه کرده است و کسانی که این جنایت ها را کرده اند باید پاسخگوی اعمال خود باشند".

عباس رحیمی بعد از پنج سال دسته و پنجه نرم کردن با تومور مغزی در گذشت. یاد و خاطرش گرامی باد. به یاد او، به یاد قهرمانی هایش، و پایمردی هایش در مقابل این رژیم آدمخوار متن فشرده ای را که چکیده ای از شهادت او در دادگاه ایران تریبونال در جون سال ۲۰۱۲ است در زیر آورده ام.

عباس محمد رحیمی از جریان دستگیری خود در سال ۵۸ گفت. حزب الله ای ها، یکی از افراد محله آنها را به جرم مشروب خوردن دستگیر کرده و سپس برای "زدن شلاق در ملا عام" او را به محله آورده بودند. عباس بهمراه عده ای دیگر، به حزب الله ای ها اعترض می کند، موضوع بالا می گیرد و نیروهای رژیم شلیک کرده واو را از ناحیه پای چپ مجروح می کنند. روز بعد خلخالی دستور می دهد که "به محله باز گردید و کسی را که جلوی اجرای حکم خدا را گرفته است، دستگیر کنید." عباس مجروح را به زندان می برند و خلخالی به او یک سال حکم زندان می دهد. بعد از آزادی در سال ۶۰ ، به فاصله کوتاهی، نیروهای سپاه خانه آنها را محاصره کرده و همه افراد خانواده از جمله دو برادر، دو خواهر، و پدر خانواده را استگیر می کنند. خواهر دیگر آنها که تنها ۱۱ سال داشت، در خانه همسایه بود، و از دیدن یورش نیروهای سپاه به خانه شان و دستگیری همه اعضای خانواده اش، آنچنان شوکه می شود که روز بعد همه دهانش "آفت" می زند. پدر خانواده، که در جوانی از هواداران مصدق بود و مدتی هم بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ در زندان بود، به دلیل داشتن خالکوبی ستارخان بر روی سینه اش، بوسیله "گیلانی" به یکسال زندان محکوم می شود. پیرمرد راشلاق زده و از او می خواستند که ارتباطات فرزندانش را لو بدهد. او جواب داده بود : "من چیزی در باره فعالیت های فرزندانم نمی دانم، اما گر هم می دانستم به شما نمی گفتم."

عباس میگفت" من را هر روز کابل می زدند و ۲۴ ساعت از سقف آویزان می کردند و می گفتند که اسلحه خانه دست تو بوده است و بردی اسلحه ها را به مجاهدین داده ای. می گفتم، من نه اسلحه داشتم و نه به کسی داده ام. اما آنها کماکان من را می زدند و شکنجه می دادند و می گفتند که تو در سال ۵۹ در زندان اوین با "محمد رضا سعادتی" ارتباط برقرار کرده ای و او محل اختفای اسلحه ها را به تو داده است. می گفتم، سال گذشته، وقتی که من در زندان بودم، پایم تیر خورده بود و قدرت حرکت نداشتم. سعادتی در سلول روبرویی من زندانی بود، و بعضی وقتها، وقتی که مسٔول زندان غذا تقسیم می کرد، چون حرکت کردن برای من مشکل بود، او ظرف غذای من را می گرفت و برایم می آورد. اما آنها کماکان می زدند و اطلاعات می خواستند و من چیزی نداشتم که به آنها بگویم. هر چه می زدند، من می گفتم که من هیچ کاره ام. بعد از چند ماه من را به زندان غزل حصار منتقل کردند و سپس به من حکم ۱۰ سال زندان دادند. در غزل حصار هر روز شکنجه بود. مسٔول زندان غزل حصار "حاج داوود" بود و او می گفت که شما ها اعتراف نکرده اید و حالا باید همه اطلاعاتتان را بدهید. من، بهزاد نظامی، دکتر فرزین و ۷ نفر دیگر را بردند، و به ستونها بستند و تا صبح به کمک تواب ها می زدند." عباس در مجموع ۱۱ سال را در زندانهای رژیم جمهوری اسلامی سپری کرده است و از جان بدر برده گان از کشتار سرتاسری زندانیان سیاسی در تابستان خونین سال ۶۷ است.

عباس شهادت داد که برادرانش عزیز و هوشنگ، خواهرانش مهرانگیز و سهیلا و پسر خواهرش حسین مجیدی که تنها ۱۵ سال داشت در دهه ۶۰ اعدام شدند. عزیز محمد رحیمی، حسابدار بود و از زندانیان دوران شاه و هوادار چریک های فدایی خلق-اقلیت. عباس می گفت: "لاجوردی شخصا از او بازجویی می کرد و او را شلاق می زد. در اثر شدت جراحات وارده، کلیه های او از کار افتاده و پاهایش سیاه شده، و دیالیز میشد." در اینجا به گریه افتاد و گفت: "عزیز، حتی اسم مستعارش را هم به آنها نداد. او را به بهداری برده بودند و بعد با برانکارد آوردند و باز هم زدنش و بلاخره هم با برانکارد او را به جوخه اعدام بردند. عزیز به فاصله یکماه پس از دستگیری، در تابستان سال ۶۰ تیرباران شد." هوشنگ، دانشجوی معماری، ۱۰ سال زندان بود و از جان بدر برده گان کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷. پس از آزادی، از ادامه تحصیل محروم شد و به تدریس خصوصی پرداخت.  در سال ۷۱ بعد از خروج از خانه ناپدید شد. گویا ماموران وزارت اطلاعات، در جریان قتل های زنجیره ای او را نیز سربه نیست کرده اند. مهرانگیز و سهیلا پس از سالها زندان، در تانستان خونین سال ۶۷ به دار آویخته شدند. مادر خانواده در سال ۶۵ دستگیر شده و بعد از دو سال از زندان آزاد شد. در تابستان سال ۶۷ ، این مادر دردمند در زندان بود، اما به او اجازه دیدار با دخترانش، مهرانگیز و سهیلا، و خداحافظی از آنها داده نشد. عباس می گفت: "سه ماه بعد از ما، بچه خواهرم، حسین مجیدی که تنها ۱۵ سال داشت، دستگیر شد. او را می زدند و از او می خواستند که محل اختفای عمویش را لو بدهد. گویا درهمان سال ۶۰ زیر ضربات کابل کشته شده است، اما تا سال ۶۶ کوچکترین خبری از او به ما نمی دادند. بلاخره در سال ۶۶ گفتند که او اعدام شده است و قبرش در قطعه ۶۶ بهشت زهرا است. حالا اینکه آیا واقعا جسد او در آن قبر هست یا نه، ما نمی دانیم."

 

لادن بازرگان

ژانویه ۲۰۱۶

lawdanbazargan@gmail.com

 

منبع:پژواک ایران


لادن بازرگان

فهرست مطالب لادن بازرگان در سایت پژواک ایران 

* آیا جان بختگان دهه ۶۰ آرمانگرا بودند؟ چرا از آرمان های آنان یاد نمی شود؟  [2016 Aug] 
*آیا جانباختگان دهه شصت خشونت ورز بودند؟ [2016 Aug] 
*یاد و خاطر عباس رحیمی گرامی باد‎ [2016 Jan] 
*به کدامین گناه؟ (به یاد مادر بهکیش) [2016 Jan] 
*نگاه رومانتیک اسلام رحمانی به کشتار سال ۶۷ [2013 Oct] 
*نقش روشنفکر در جامعه- قسمت دوم [2013 Sep] 
*ما سوگوارانیم تا زنده ایم [2013 Aug] 
*نقش روشنفکر در جامعه [2013 Aug] 
*آیا امیدی به "اصلاح" اصلاح طلبان هست؟ قسمت ششم [2013 Jun] 
*سالها است که خیل ایرانیان مهاجربه کشورهای مختلف جهان، آرزوی تشکیل یک اپوزیسیون متحد، برعلیه رژیم جمهوری اسلامی ایران را در سر می پرورانند. ه [2013 May] 
*آیا امیدی به "اصلاح" اصلاح طلبان هست؟ قسمت پنجم  [2013 Jan] 
*آیا امیدی به "اصلاح" اصلاح طلبان هست؟ قسمت چهارم [2012 Dec] 
*آیا امیدی به "اصلاح" اصلاح طلبان هست؟--قسمت سوم [2012 Dec] 
*آیا امیدی به "اصلاح" اصلاح طلبان هست؟--قسمت دوم‎ [2012 Nov] 
*آیا امیدی به "اصلاح" اصلاح طلبان هست؟ [2012 Nov] 
*گزارش من ازمحاکمه رژیم جمهوری اسلامی ایران به جرم جنایت علیه بشریت [2012 Nov] 
*از شاهزاده رضا پهلوی تا ظهور مهدی موعود [2012 Oct] 
*از شورای ملی تا رسانه های غیر مستقل و اپوزیسیون بیمار [2012 Oct] 
*سکولاریزم [2012 Sep] 
*گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن—قسمت ششم [2012 Sep] 
*به یاد رستم های دهه ۶۰ [2012 Aug] 
*گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن-قسمت پنجم [2012 Aug] 
* گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن-قسمت چهارم [2012 Aug] 
*گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن—قسمت سوم  [2012 Aug] 
*گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن-قسمت دوم [2012 Aug] 
*گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن (قسمت اول)  [2012 Aug] 
*در جستجوی عدالت و دادخواهی [2012 Jul] 
*تو نیکی می‌کن و در دجله انداز [2012 Feb] 
*جوابی به انتقادها از مقاله من "هیچ چیز مهم تر از آزادی نیست" [2012 Feb] 
*هیچ چیز مهم تر از آزادی نیست [2012 Jan] 
*رژیم ایران و برنامه‌های ماهواره ای  [2011 Oct] 
*آیا «همجنس گراها» سزاوار چوبه دار هستند؟ [2011 Oct] 
*ایران بزرگ‌ترین زندان روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان است؛ برای نجات جان آنها تلاش کنیم [2011 Oct] 
*آیا میتوان کشتار سال ۶۷ را بخشید و یا فراموش کرد؟  [2011 Sep] 
*برایِ آزادیِ گرد آفریدِ ایران زمین، «منصوره بهکیش» تلاش کنیم [2011 Jun]