گوري گمنام براي نامدارترين چريك جهان
پروین امامی
وقايع بعدي بهقدري سريع اتفاق افتادند كه هيچكدام از گزارشهاي تهيه شده از «نبرد خونين سوارهنظام با گروه سرخ به فرماندهي چهگوارا» نميتوانستند عمق هيجان و شادماني صاحب منصبان ارتش بوليوي از بهدام انداختن پرآوازهترين جنگجوي كوهستانهاي امريكاي لاتين را بازگويند.
فرمانده «چه»(1) ساعات پاياني روز و آخرين شب زندگياش را با دست و پاي بسته در يكي از اتاقهاي ساختمان خشتي مدرسه «لاايگرا» سپري كرد تا سرانجام در ساعت دوازدهونيم ظهر روز نهم اكتبر، پيامي راديويي از سوي فرماندهي ارشد ارتش بوليوي ـ پرزيدنت «بارينتوس»، رئيسجمهوري و رئيس ستاد مشترك ارتش ـ از لاپاز به افسر فرمانده واحد نظامي مستقر در منطقه رسيد. پيام اين بود: «اقدام به سر به نيستكردن سينيور گوارا كنيد.»
و هنوز عمليات حكم اعدام وي اجرا نشده بود كه راديو سراسري بوليوي در بخش اخبار فوري خود به دروغ اعلام كرد: «چهگوارا بهدليل جراحت ناشي از نبرد مرده است.»
«فليكس رودريگس» مأمور كوبايي ـ امريكايي سيا كه مأموريت داشت دستور اجراي فرمان اعدام را صادر كند، در آخرين دقايق وارد اتاقي كه چه در آن محبوس است ميشود، ضمن اعلام تأسف، صدور حكم اعدام را به وي ابلاغ ميكند و از وي ميپرسد آيا براي خانوادهاش پيامي دارد؛ چه با شنيدن خبر به او ميگويد: «اينطور بهتر است... من هرگز نبايد زنده اسير ميشدم... به فيدل بگوييد بهزودي در قاره امريكا شاهد انقلابي پيروزمندانه خواهد بود... و به همسرم بگوييد دوباره ازدواج كند و بكوشد خوشبخت باشد.»
مأمور سيا جلو ميرود تا چه را در آغوش بگيرد و با وي خداحافظي كند. سپس از اتاق خارج ميشود و براي اجراي حكم اعدام، از ميان سربازهاي حاضر در محل درخواست داوطلب ميكند. گروهباني ريزنقش با ظاهري خشن بهنام «ماريو تران» اعلام آمادگي ميكند. رودريگس به وي ميگويد به صورت «چه» تيراندازي نكند و از گردن به پايين را هدف بگيرد؛ زيرا جراحات بايد طوري باشد كه گويي در جنگ وارد آمده است. سپس از تپه پشت مدرسه بالا ميرود. وقتي صداي تيرها را ميشنود، ساعت را نگاه ميكند؛ يكوده دقيقه بعدازظهر است.
و به اين ترتيب پارتيزان افسانهاي عصر نهضتهاي آزاديبخش مسلحانه در نهم اكتبر 1967 و در سن 39 سالگي جان ميبازد؛ چريك مشهوري كه سه دهه بعد، دولت همان كشوري كه زماني فرماندهان ارتشش دستور نابودي وي و يارانش را صادر كردند، براي جذب علاقهمندان و شيفتگان جهاني وي، تورهاي بازديد از رزمگاه آخرين نبردهاي اين قهرمان اسطورهاي را در كوهستانهاي بوليوي و خاموشگاه وي در دهكده لاايگرا برپا ميدارد.
نام و موقعيت دهكده لاايگرا بهعنوان قتلگاه فرمانده «ارنستو چهگوارا» و 24 نفر از ياران وي، براي نزديك به سه دهه جزء اسرار نامكشوف دولتي و خط قرمز گفتهها و نوشتههاي تمام كساني بود كه در آن قتلعام دست داشتند و اين «ماريو وارگاس ساليناس» ژنرال بازنشسته ارتش بوليوي بود كه در روزي از ماه نوامبر سال 1995، حين گفتوگويي طولاني و به هنگام نوشيدن قهوه صبحگاهي با «جان لي اندرسن» خبرنگار نشريه نيويوركر و نويسنده كتاب حاضر، به چگونگي نقش خود در خاكسپاري پنهاني جسد مردي كه 28 سال پيش با همدستي وي از پاي درآمده بود اشاره كرده، پرده از راز مرگ پرجاذبهترين چريك مبارز جهان برداشت.
هرچند اين ژنرال بازنشسته ارتش بوليوي پس از گفتوگوي افشاگرانه خود، متهم به «خيانت» به كشور شد و تحت فشار قرار گرفت تا بر دهانش مهر سكوت بزند و اعلام كند «خاطره دقيقي» از محل دفن چهگوارا ندارد، اما درنهايت بهدنبال آشكارشدن برخي موضوعات پيرامون چگونگي مرگ وي، رئيسجمهوري غيرنظامي بوليوي كه ازسوي مطبوعات و افكارعمومي تحت فشار شديد قرار گرفته بود، ناگزير طي حكمي به ارتش دستور رديابي و نبش قبر چهگوارا و 24 نفر از همرزمانش را كه «ناپديد» شده بودند داد. نيروهاي مسلح بوليوي حكم رئيسجمهوري را اجرا كردند. ژنرال بازنشسته عنوان كرده بود كه جسد چه ـ به استثناي دو دستش كه پيش از دفن، با اره قطع شده بود ـ به همراه اجساد تني چند از همرزمانش در يك گور جمعي در نزديكي باند فرودگاهي متروكه در اطراف شهر كوهستاني «وايه گرانده» در مركز بوليوي دفن شده است.
جان لي اندرسن در كتاب «چهگوارا؛ زندگي انقلابي» كه در حجمي افزون بر يكهزار صفحه به رشته تحرير درآمده، در مسير انجام تحقيقاتي پنجساله كوشيده با جمعآوري گزارشها، گفتوگوها، مدارك، اسناد، تصويرها و مستندات ارزشمندي پيرامون چگونگي زندگي و مرگ ارنستو چهگوارا، پرده از ناگفتهها و اسرار زندگي مردي بردارد كه افسانه حضورش در عرصه جنبشهاي آزاديبخش دهههاست كه ادبيات و انگيزههاي انقلابي ـ سياسي آزاديخواهان جهان را تحتتأثير قرار داده، شاعران و نويسندگان در مدحش قطعههاي شورانگيز سرودهاند، ترانهسرايان در ستايشش تصنيفها ساختهاند و مبارزان ماركسيست آسيا، افريقا، امريكاي لاتين، اروپا و جوانان عصيانگر چهار گوشه جهان، براي نمايش آرمانهاي عدالتطلبانه خويش، شمايل و تصاوير وي را بر سر دستهاي خود برافراشتهاند.
اندرسن در مقدمه كتاب خود ضمن اشاره به اين نكته كه براي پيبردن به حقيقت نهايي درخصوص ابعاد زندگي چهگوارا به كشورهاي بسياري ازجمله آرژانتين، كوبا، پاراگوئه، بوليوي، مكزيك، روسيه، سوئد، اسپانيا و امريكا سفر كرده، تصريح ميكند كه در روند تحقيقات خود كوشيده بر پارهاي از جنبههاي مهم دوران جنگسرد نيز وقوف يابد؛ ازجمله حمايت كوبا از جنبشهاي چريكي و جنگافروزيهاي دو ابرقدرت جهاني در دوران جنگسرد در كشورهاي جهان سوم.
جان لي اندرسن، نويسنده كتاب، افزون بر سالها فعاليت حرفهاي در نقاط مختلف امريكاي لاتين، در سالهاي اخير گزارشهاي متعددي نيز از افغانستان، عراق و لبنان براي نشريه متبوع خويش به رشته تحرير درآورده است.
كتاب حاضر كه با ترجمه عليرضا رفوگران روانه بازار شده، از نقطهقوت ديگري هم بهره جسته كه آن، انجام تحقيقات گسترده توسط مترجم كتاب براي آشنايي و دريافت بيش از پيش حقيقت زندگي پارتيزان افسانهاي كوهستانهاي امريكاي لاتين است. مترجم با سفر به كشورهاي آرژانتين، پرو، بوليوي، شيلي، كوبا، مكزيك و انگلستان كوشيده ضمن تطبيق حقايق و وقايع مندرج در كتاب با شخصيتهاي واقعي، گامي در راستاي باورپذيرتركردن ابعاد آن در اذهان مخاطبان بردارد.
«ارنستو گوارا دلاسرنا» كه بعدها توسط دوستان، همرزمان و علاقهمندانش، «چه» نام گرفت در روز 14 مي 1928 متولد شد؛ تاريخي كه همچون يك راز، براي بيش از سه دهه توسط پدر و مادر وي پنهان نگاه داشته شد؛ زيرا روزي كه پدر و مادر «چه» رسماً با يكديگر ازدواج كردند، «سليا» (مادر چه)، فرزند خويش را سه ماهه باردار بود.
بارداري خارج از ضوابط قانوني ازدواج رسمي در جامعه اخلاقي آن دوران آرژانتين، بخشوده نبود، از اينروي پدر و مادر، وقتي پسر نوزادشان يكماهه بود، خبر تولدش را به خانوادههاي خود ـ كه دور از آنان زندگي ميكردند ـ اعلام نمودند. اگر آن نوزاد، بعدها شخصيتي صاحب نام نشده بود، چهبسا راز پدر و مادر براي هميشه پوشيده ميماند. سرنوشت مقدر كرده بود كه اسناد تولد ـ و نيز مرگ ـ فرزند ارشد خانواده گوارا جعل شده باشد.
پدر چه (ارنستو گوارا لينچ) در بيستوهفتسالگي و برخاسته از طبقات اعيان آرژانتين و از نوادههاي يكي از ثروتمندترين مردان امريكاي جنوبي بود و اجدادش نيز از نجباي اسپانيايي ـ ايرلنديتبار بودند. اين تبار در پيوند با «سليا دلاسرنا» (مادر چه) كه او نيز متعلق به طبقه بزرگزادگان آرژانتيني ـ اسپانيايي بود، رفاهي قابلتوجه را در زندگي مشترك آنان و نيز پيريزي گذراني برخوردار براي فرزندانشان را در بر داشت.
چهدوساله بود كه يك روز سليا، وي را براي شنا به يك كلوپ قايقراني برد؛ غافل از اينكه زمستان سرد و پر باد آرژانتين آغاز شده است. آن شب، پسربچه به سرفههاي شديد افتاد و بنا به تشخيص پزشك، همان واقعه به ابتلاي وي به برونشيت و آسم انجاميد؛ عارضهاي كه تا پايان عمر وي را رنج داد و رابطه پدر و مادرش را بهگونهاي محسوس تحتتأثير قرار داد؛ چرا كه ارنستوي پدر، هيچگاه نتوانست خطاي سهوي مادر در مراقبت از فرزند ارشدش را كه به بيماري وي انجاميد، ببخشد.
دومين فرزند خانواده، دختركي بود كه همنام مادر، «سليا» نام گرفت. در سال 1932 سلياي مادر سومين فرزند خود را كه پسر بود و به گراميداشت جد پدرياش «روبرتو» نام گرفت به دنيا آورد. سرانجام در ژانويه 1934 چهارمين فرزند خانواده كه يك دختر بود به دنيا آمد. او را به ياد مادربزرگ پدرشاش «آنا ماريا» ناميدند.
عكسهاي خانوادگي گواراها در آن دوران، ارنستوي پسر (چه) را كودكي با صورتي متفكر و گوشهگير، با اندامي چهارشانه، پوستي كمرنگ و موهاي اغلب ژوليده نشان ميدهند كه لباسهايش همواره شامل شلوارهاي كوتاه، كفشهاي صندل، جورابها و انواع كلاههايي است كه او را در برابر آفتاب كوهستاني محل زندگي حفظ ميكردهاند.
ارنستو به سبب بيماري آسم تا سن نهسالگي بهطور منظم به مدرسه نميرفت؛ از اين رو مادرش صبورانه، در منزل به او درس خصوصي ميداد. بيترديد اين فرصت با هم بودن ميان مادر و پسر، رابطه عاطفي آن دو را بسيار مستحكم و عميق كرد. اين وابستگي معنوي ميان سليا و پسر ارشدش تا آخرين روزهاي زندگي سليا در سال 1956 ادامه يافت و ارنستو، حتي زماني كه در كنار خانواده نبود از طريق مكاتبات دنبالهدار، ارتباط عميقش را با مادر حفظ كرد.
شخصيت وي در بسياري ابعاد، بازتابي از ويژگيهاي اخلاقي مادر بود. هر دو آنها از خطر استقبال ميكردند، ذاتاً سركش، مصمم و خودرأي و در برقراري روابط عاطفي وفادارانه با ديگران بسيار موفق بودند.
ارنستو (چه) در ميان اعضاي فاميل علاقهاي ويژه به يكي از عمههايش (بئاتريس) داشت. بئاتريس نيز با ابراز شيفتگي نسبت به «تِته» (نامي كه عمه بر ارنستو گذاشته بود و رفته رفته همه خانواده وي را به همين نام صدا ميكردند)، همواره وي را در سايه حمايت خود قرار ميداد.
بيماري پيشرفته آسم اگرچه وي را ناگزير كرده بود كه در ساعات تنهايي به مطالعه پناه ببرد ـ اين عشق را تا پايان عمر حفظ كرد ـ ازسوي ديگر وي را بر آن ميداشت كه گاه به جبران صبوري در برابر بيماري، بيمحابا به ورزشهاي گوناگون بپردازد. فوتبال، پينگپنگ، گلف، اسبسواري، تيراندازي و شنا ازجمله ورزشهايي بودند كه وي خود را با آنها مشغول ميكرد؛ هرچند دوستانش گاه ناگزير ميشدند وي را در اواسط بازي روي دست به خانه بياورند، البته اما اينگونه پيشامدها بههيچوجه پسر سركش خانواده گوارا دلاسرنا را از پرداختن دوباره به آنها بازنميداشت.
چند سالي پس از تولد ارنستو، رابطه والدين وي رو به تيرگي گذاشته بود. هر چند ارنستوي پدر، بهانه عمده خود براي آشكاركردن اختلاف و مشاجرههاي مدام با همسرش را مشكلات مالي و غفلت همسرش در حفظ سلامت «چه» عنوان ميكرد، اما به گواهي دوستان نزديك آن دو، ريشه اصلي اختلاف آنان، ارتباط گوارا لينچ با زنان ديگر و بوالهوسيهاي ديرپاي او بود.
در اوان نهسالگي، دوران آموزشهاي خانگي ارنستو پايان يافت؛ چرا كه در همان زمان به دليل ديدار سرزده مسئولان آموزشوپرورش از خانه آنها و دستور اكيدشان مبني بر حضور اجباري ارنستو در مدرسه، پسر بزرگ خانواده ناچار شد راهي مدرسه شود و با توجه به تعليمات پيشين، توانست امتحانات كلاس اول ابتدايي را پشت سر بگذارد و مستقيماً به كلاس دوم برود.
خودنماييهاي ارنستو در دوران مدرسه ابتدايي مهارناپذير بود و وي، هم به لحاظ روحيات آن مقطع سني و نيز به جبران ضعف جسماني ناشي از بيماري آسم، شخصيتي سخت رقابتجو پيدا كرده و با مبادرتورزيدن به كارهاي خطرناك و خشن سعي در جلب توجه ديگران داشت. نوشيدن جوهر قلم، بلعيدن گچ در كلاس، آويزانشدن از پايه ريل قطاري كه بر لبه پرتگاه واقع شده بود، بالارفتن از درختهاي مرتفع، شكستن چراغهاي روشنايي خيابانها، گلاويزشدن با قوچهاي وحشي و... ازجمله حركات نمايشي وي بودند كه ضمن برانگيختن حيرت همسالانش، آرامش خاطر بزرگترها را به هم ميريخت.
«چه»به گواهي دوستانش ويژگي تمايل به رهبري، خودسري، لجاجت و روحيه رقابت جوي خود را ـ البته بهموازات رعايت جدي انضباط شخصي ـ تا آخر عمر حفظ كرد.
در فاصله سالهاي 1932 تا 1935 كشورهاي پاراگوئه و بوليوي به قصد سلطه كامل بر سرزمينهاي محصور ميان دو كشور، درگير نبردهاي خونين شدند. ارنستوي پدر اخبار اين درگيريها را به دقت در روزنامهها دنبال ميكرد و چون زماني در پاراگوئه زندگي كرده بود، علاقه داشت كه اين كشور پيروز ميدان نبرد باشد. بارها نيز در حضور اعضاي خانواده و فاميل اعلام آمادگي كرده بود كه براي دفاع از پاراگوئه دست به اسلحه ببرد. وي بعدها تلاش كرد كه اين جنگ و پيگيري اخبار آن توسط خويش را عامل مؤثر در جلب علاقه «چه» به مسائل سياسي بداند، اما اين ادعا واقعيت ندارد؛ چرا كه ارنستوي پسر در آن زمان صرفاً كودكي هفتساله بود كه البته بعدها و در ايام بزرگسالي، خاطرات خود از علاقهمندي و «تهديدهاي گزاف پدر عليه بوليوي» را بهخوبي به خاطر ميآورد.
آن طور كه پيداست، جنگهاي داخلي اسپانيا ـ كه از سال 1936 تا 1939 به درازا كشيد ـ احتمالاً نخستين واقعه جدي سياسي بوده كه در برانگيختن آگاهي ارنستوي پسر تأثير قابلتوجهي بر جاي گذاشته بود؛ چرا كه درواقع پس از آنكه جنگ در اسپانيا در سال 1938 به نفع فاشيستهاي هوادار فرانكو تغيير وضعيت داد، شماري از جمهوريخواهان آن كشور در مقام پناهنده وارد شهر «آلتا گراسيا» (محل اقامت خانواده گوارا) شدند. به اين ترتيب ارنستوي دهساله در احاطه مردماني هيجانزده قرار گرفت كه به دادخواهي از جمهوري اسپانيا ابراز احساسات ميكردند.
اندكي از شكست جمهوريخواهان اسپانيا نگذشته بود كه جنگ جهاني دوم در اروپا آغاز شد و بهموازات آن دولت وقت آرژانتين نيز متأثر از رويدادهاي سياسي آن دوران، بهتدريج و بهگونهاي فزاينده ثبات خود را از دست داد.
همزمان با اين رخدادها خانواده گوارا به شهر كوردوبا ـ سومين شهر بزرگ آرژانتين ـ نقل مكان كرد. ارنستو ديگر پاي به سنين بلوغ ميگذاشت. وي در سال 1942، اندكي پيش از سالروز تولد چهاردهسالگياش وارد دبيرستان شد. يكسال بعد «خوان مارتين» پنجمين و آخرين فرزند خانواده در ماه مي 1943 متولد شد تا شايد آخرين تلاشهاي پدرومادر براي حفظ زندگي مشترك به ثمر بنشيند، اما چهار سال بعد زندگي مشترك اين زوج عملاً به پايان رسيد.
چهارم ژوئن 1943، آرژانتين سلسله حوادثي را تجربه كرد كه پيش از آن سابقه نداشت. در اين روز عدهاي از افسران نظامي كشور مخفيانه با يكديگر همدست شدند و دولت رئيسجمهوري وقت (كاستييو) را سرنگون كردند. ظرف چهلوهشتساعت رهبري جديد دولت موقت اعلام موجوديت كرد: ژنرال «پدرو راميرس»، وزير جنگ.
در پي اعلام حكومت نظامي، انتخابات به مدتي نامعلوم لغو، مجلس منحل و مطبوعات سركوب شدند. امور دانشگاهها مستقيماً در دست وزير جنگ قرار گرفت. استادان معترض اخراج شدند. احزاب سياسي منحل و تعليمات مذهبي در مدارس اجباري شد.
در پس تحولات آرژانتين شخصيتي قرار داشت كه هنوز براي عموم مردم ناشناخته بود؛ سرهنگي گمنام بهنام «خوان دومينگو پرون» كه در پي اعلام حضور ژنرال «ادلميرو فاري» بهعنوان رئيسجمهوري جديد، پرون وزارت جنگ را به عهده گرفت و با حفظ سمت، معاون رئيسجمهوري هم شد.
در تمام دوران پرتنش آن مقطع از حيات سياسي آرژانتين ـ كه مصادف با سالهاي دبيرستان چه بود ـ تقريباً همگان بر اين باور بودند كه او به مسائل سياسي علاقهاي ندارد. «ماجراجويي و جستوجوگري» بارزترين ويژگي ارنستو گوارا در دوره پايان جنگ جهاني دوم و آغاز هفدهمين سال تولدش بود.
در همين سالها شخصيت اجتماعي ارنستو بهسرعت شكل ميگرفت. رهايي او از قيدوبندهاي اجتماعي، خوارشمردن برخي تشريفات و انديشههاي مبارزهطلبانهاي كه در سالهاي بعد تشديد شدند، اكنون از ويژگيهاي مشخص وي بهشمار ميآمدند. دوستان نزديكش متوجه شده بودند كه وي علاقه بسياري دارد تا از ديگران متمايز باشد، براي نمونه پز ميداد كه بهندرت حمام ميرود و اعلام ميكرد كه فلان پيراهنش را 25 هفته است كه نشسته!
نمرههايش در مدرسه در مجموع خوب بودند و البته بيشتر وقت آزادش را صرف مطالعات غيردرسي ميكرد؛ از آثار فرويد گرفته تا جكلندن، نرودا، آناتول فرانس و...
چون اساساً خانه پررفتوآمد و شلوغي داشتند، او عادت مطالعه طولاني در حمام و دستشويي خانه را پيشه و اين عادت را تا آخر عمر حفظ كرد.
سال 1946 زماني بود كه ارنستو دبيرستان را به پايان رساند. او در اين سال هجدهمين سال تولد خود را ـ دهروز پس از انتقال رسمي منصب رياستجمهوري به ژنرال پرون ـ جشن گرفت. وي كه همزمان با تحصيل به استخدام اداره پروژههاي راهسازي استان كوردوبا نيز در آمده بود، همراه با دوست نزديكش «گرانادو» تصميم گرفت در رشته مهندسي ادامه تحصيل دهد، اما مرگ مادربزرگش ـ كه وي علاقهاي عميق به او داشت ـ باعث شد ارنستوي جوان تصميم خود را تغيير داده و به رشته پزشكي روي آورد. بعدها انگيزه خود براي انتخاب رشته پزشكي را چنين عنوان كرد: «آرزو داشتم محقق مشهوري باشم و بهطور خستگيناپذير براي مكاشفه چيزي تلاش كنم كه مشخصاً در خدمت بشريت باشد.»
در همان دوران بود كه زندگي مشترك والدين ارنستوي جوان به انتها رسيد و جدايي آن دو از يكديگر، به اضافه مرگ مادربزرگ دلبندش، احساس امنيت خانوادگي وي را عميقاً در آستانه سقوط قرار داد.
ارنستو در نخستين سال دانشگاه به خدمت نظام فراخوانده شد، اما در آزمايشهاي پزشكي اداره نظام وظيفه، وي به سبب «ضعف توانايي جسمي» از خدمت در ارتش معاف شد. سالهاي آخر نوجواني و ابتداي جواني، ارنستو از نظر ظاهري به پسري خوش قيافه، جذاب و مورد توجه دخترها تبديل شده بود. اين نكتهاي بود كه خود ارنستو هم از آن غافل نبود و برقراري روابط عاطفي با دختران همسن و سال يكي از علاقهها و سرگرميهاي وي در آن دوران بهشمار ميرفت. ارنستو در اوايل دهه بيستسالگياش از نظر اجتماعي شخصيتي شاخص، جذاب و غريب داشت كه در قالب خاصي نميگنجيد. وي كه ظاهري عجيب و نهچندان آراسته داشت، نسبت به قضاوت ديگران و نيز تمسخر آنها بياعتنا بود. در دورهاي كه جوانان طبقه اجتماعي او بهمنظور آنكه مورد قضاوت منفي ديگران قرار نگيرند و به اشتباه عضو طبقات فرودست جامعه و يا كارگران مهاجر بهشمار نيايند، جامههاي فاخر شامل كت و شلوار و كراوات به تن ميكردند و كفشهاي براق و واكسزده ميپوشيدند، او كاپشنهاي گشاد قديمي به تن ميكرد و كفشهاي از مد افتادهاي ميپوشيد كه از حراجيهاي فروشگاههاي ارزانقيمت تهيه كرده بود.
در آن سالها باوجود تحولات چشمگيري كه در زندگي ارنستو پديد آمده بود، بخشهاي اصلي زندگي او همچنان ثابت مانده بود: آسم هنوز با او بود، بازي شطرنج فعاليت محبوبش بود، به بازي راگبي تمايل بسياري نشان ميداد، مطالعه متون فلسفي را با اشتياقي فراوان دنبال ميكرد و سرودن شعر، سرگرمي مورد علاقه او بود.
در اين مقطع مكاشفه ارنستو در مفاهيم و ريشه انديشههاي سوسياليستي شتاب بسياري گرفته بود. او براي شناخت فاشيسم به افكار موسوليني رجوع كرده بود، براي ماركسيسم به آموزههاي استالين، عدالت اجتماعي را از نظريههاي «آلفردو پالاميوس» (بنيانگذار پرشور حزب سوسياليست آرژانتيني) استخراج ميكرد، براي تكيه به مباحث انتقادي از مسيحيت، اميل زولا را الگو قرار داده بود و براي تعريف طبقات اجتماعي از ديدگاه ماركسيسم، به جكلندن اقتدا ميكرد.
وي باوجود كنجكاوي بسياري كه براي شناخت سوسياليسم داشت، هنوز هيچ نشانهاي از تمايل پيوستن به جناحهاي چپ از خود بروز نداده بود. درواقع در تمام دوران دانشگاه، وي فردي غيرسياسي تلقي ميشد. نظارهگر بود و گوش شنوا داشت، گهگاه درگير بحثهاي سياسي هم ميشد، اما بهطور مشخص هيچگونه فعاليت سياسي نداشت.
سادهپوشي، علاقه قلندرانه به سفر و جهانگردي و تربيت كوليوارش، از وي چهرهاي ناسازگار با نظم مستقر در محيطهاي دانشگاهي ترسيم كرده بود كه خود به چهره شدنش در اين محيطها كمك ميكرد. سفر برايش مايه لذت و دلخوشي بسيار بود. در اول ژانويه 1950، همزمان با پايان سومين سال دانشكده پزشكي، ارنستو سوار بر دوچرخهاي كه خودش آن را به يك موتور كوچك ايتاليايي مجهز كرده بود، دل به جادههاي آرژانتين سپرد و نخستين سفر تكنفره خود را آغاز كرد. پيش از آن عموماً همراه با دوستش «كارلوتيس فيگروا» و با سوارشدن بر پشت كاميونها به سفرهاي كوتاهمدتي ميرفت كه در پايان، بايد در ازاي كرايه، بار كاميون را در مقصد تخليه ميكردند.
اين سفرها از يك نگاه براي شكلبخشيدن به شخصيت اجتماعي ـ سياسي وي بسيار كارآمد بودند. وي در اين سفرها دوگانگي حاكم بر كشورش را با عبور از قلمروهايي كه فرهنگ وارداتي اروپايي بر آن حاكم بود ـ و خودش هم متعلق به آن بود ـ و غوطهورشدن در قلب سرزمينهاي بومي و عقبافتاده كشورش مشاهده ميكرد. براي ارنستو نگارهشناسي مدرن ملت آرژانتين صرفاً ظاهري فريبنده داشت كه در لايههاي زيرينش، نهاد حقيقي كشور نهفته بود: نهادي گنديده و بيمار.
به گفته يكي از دوستانش، قويترين هيجان سياسي زندگي ارنستو در سالهاي اوليه دهه 1950، خصومت عميقي بود كه وي نسبت به ايالاتمتحده امريكا پيدا كرده بود. از ديدگاه او دو قطب شرور و شيطاني در امريكاي لاتين، اليگارشي (جرگه سالاران) و امريكا بودند. رشد شخصيتي ارنستو مصادف با زماني شده بود كه سياستهاي امپرياليستي امريكا در منطقه امريكاي لاتين به اوج خود رسيده بود و اين كشور منافع اقتصادي و راهبردي خود را بدون آنكه كمترين اعتنايي به اصلاحات سياسي و اجتماعي بومي منطقه داشته باشد، به كشورهاي منطقه تحميل ميكرد. اين وضعيت به بهرهبرداري كمونيستهاي كشورهاي منطقه در تبليغ گرايشهاي ضد امريكايي انجاميده بود و ارنستو سال چهارم دانشكده پزشكي را ميگذراند كه ژنرال پرون با احساس خطر ازسوي كمونيستها، سركوب چپگرايان در كشور را آغاز كرد.
چهارمين سال دانشكده براي ارنستو دربردارنده حادثه شگرف ديگري نيز بود. او در اين سال براي نخستينبار عاشق شد. «چيچينا فريرا» دختر شانزدهساله يكي از قديميترين و ثروتمندترين خانوادههاي كوردوبا، كسي بود كه براي نخستينبار ارنستو را درگير مفهومي جدي بهنام عشق كرد. اين عشق اما ديري نپاييد. «آلبرتو گرانادو»، دوست خانوادگي ارنستو كه رؤياي بلندپروازانه سفري يكساله براي پيمودن طول قاره امريكاي جنوبي را در سر ميپروراند، براي داشتن همراه از ارنستو دعوت به عمل آورد. ارنستو كه در آن دوران از دانشكده پزشكي و بيمارستان بيزار شده بود، بيدرنگ اين دعوت را پذيرفت و در طول ماههاي بعد، همچنانكه به اتفاق آلبرتو مرزهاي زميني كشورهاي مختلف قاره را ميپيمود، روزي نامهاي از چيچينا دريافت كرد كه طي آن دخترك زيباروي خانواده فريرا به وي اطلاع داده بود كه خانوادهاش با ازدواج آن دو مخالف هستند، به همين دليل وي در انتظارش نخواهد ماند و بدينسان ماجراي عاشقانه آن دو جوان با ناكامي به پايان رسيد.
پس از يكسال جهانگردي ـ كه ارنستو خاطرات خود از آن را در كتابچهاي باعنوان «يادداشتهاي سفر» به رشته تحرير درآورد ـ اين جوان بلندپرواز آرژانتيني به وطني بازگشت كه در غيابش متحول شده بود. پنج روز پيش از ورود وي، خانم «اويتا پرون» (همسر ژنرال پرون كه برعكس ژنرال، محبوب قلوب آرژانتينيها بود) در سيوپنجسالگي مغلوب سرطان شد و در بوئنوس آيرس درگذشت. ارنستو پس از بازگشت ناگزير بود براي جبران در وقفه تحصيلات دانشگاهياش، بيامان درس بخواند تا خود را به امتحانات دريافت مدرك دكتراي پزشكي برساند.
سال 1953، مدرك دكتراي وي در دستش بود؛ درحاليكه تولد 25سالگياش را جشن ميگرفت. پس از آن با خيال راحت دوباره راه سفر و جهانگردي در پيش گرفت و اينبار با دوستي بهنام «كاليكا».
بوليوي، پرو، اكوادور، پاناما، ونزوئلا، گواتمالا، كاستاريكا، نيكاراگوئه، هندوراس، السالوادور و... ازجمله كشورهايي بودند كه دكتر «ارنستو گوارا»ي جوان در دومين سفر طولاني خود آنها را زير پا گذاشت و در همه اين كشورها آنچه بيش از همه توجه دكتر ماجراجوي آرژانتيني را به خود جلب ميكرد، در هم ريختگي و فروپاشي بنيانهاي زندگي اجتماعي و طبقاتي بودن شديد فضاي اجتماعي آن كشورها بود.
به نظر ميرسد كه ارنستو هنگام ورود به گواتمالا، دستخوش تحولي سياسي در برايند تفكرات اجتماعي ـ سياسي شده بود يا دستكم اينكه علاقه داشت چنين تحولي در خود ايجاد كند.
گواتمالا كشوري بود كه درآن اقليت سفيدپوست و نيز طيف دورگهها قرنها بر اكثريت مردم بومي كشور حكومت ميكردند؛ مردماني كه هستيشان وابسته به تحمل رنج و مرارت كار در كشتزارهاي وسيع و خصوصي جرگهسالاران (اليگارشي) و نيز املاك شركت «يونايتد فروت» بود.
اين نظم ديرپاي ضد مردمي اما در دهه 40 ميلادي با انقلاب اصلاحطلبان گواتمالايي به رهبري «خوسه اروالو» و جانشين چپگراي بعدي وي (سرهنگ آربنس) سرنگون شد و آربنس در سال 1952 با امضاي حكم اصلاحات ارضي، اموال يونايتد فروت را ملي اعلام و به نظام اليگارشي در كشور پايان داد.
امريكا در اين ميان اما بيكار ننشست و درحاليكه بسياري از چپگرايان امريكاي لاتين، تبعيديهاي سياسي و انقلابيون منطقه مشتاق گسترش آزمون سوسياليستي گواتمالا بودند، دولت وقت امريكا به رياست آيزنهاور با همدستي سيا، ضمن به راه انداختن شورشهاي مسلحانه در برخي استانها تلاش كردند دولت انقلابي آربنس را سرنگون كنند. در همين شرايط بود كه ارنستو در سلسله يادداشتهايي كه از وي بهجاي ماند، از آشنايي با يك تبعيدي سوسياليست و گريخته از كشورهاي اروپايي مينويسد كه با سخنانش، تأثيري شگرف بر روح «چه» ميگذارد و به وي ميباوراند كه «آينده از آن مردم است؛ آنها بايد متمدن شوند و اين ممكن نيست، مگر آنكه مردم در وهله اول قدرت را به دست گيرند... سرانجام همگيمان، من و تو، با لعنت به قدرتي كه خودمان با ايثار و ازخودگذشتگي در به دست آوردنش كوشيدهايم، كشته خواهيم شد... انقلاب، جان ما را خواهد گرفت تا پرولتارياي پيروز، طنينانداز جنبشهاي نو و اميدي تازه باشد.»
در دهم دسامبر 1954، ارنستو كه گزارش روز به روز سفرش را براي عمه بئاتريس ميفرستاد، براي نخستينبار در نامهنگاريهايش از عقايد ايدئولوژيك خويش براي وي نوشت: «من در اين راه قانع شدهام كه اختاپوسهاي كاپيتاليست تا چه اندازه هولناكاند. من در برابر تصويري از رفيق فقيد، استالين پير، قسم ياد كردهام كه تا نابودي اين اختاپوسها از پاي ننشينم. در گواتمالا من تكامل خواهم يافت و دستاوردهاي لازم را فراهم خواهم كرد تا يك انقلابي واقعي باشم.»
و نامهاش را چنين امضا كرد: «ازطرف برادرزادهات كه داراي ارادهاي آهنين، شكمي خالي و ايماني درخشان به آيندهاي سوسياليستي است.»
و به اين ترتيب ارنستو براي نخستينبار در عمر خود بهطور علني با يك جنبش سياسي احساس همدردي كرد. او انقلاب چپگراي گواتمالا را با خوب و بدش انتخاب كرده و به خانوادهاش گفته بود كه اين كشور باوجود كمي و كاستيهايش، «دموكراتيكترين فضاي امريكاي لاتين» را دارد. جوانك ديرباور و موشكاف اكنون دل به دريا زده بود، اما قضاي روزگار به وي اجازه نداد آنطور كه دوست دارد در گواتمالا مفيد واقع شود. دوراني كه او در گواتمالا گذراند، بهعنوان يك دوره آموزشعالي در امور سياسي بود كه البته بيارزش تلقي ميشد. البته در عين حال وي در همان دوران و در جريان برخوردها و ديد و بازديدهايش با چهرههاي سياسي و انقلابي گواتمالا، بهتدريج با افراد و تبعيديان سياسي ديگر كشورها ـ ازجمله كوبا و نيكاراگوئه ـ آشنا شد كه مدتي بود در گواتمالا اقامت داشتند.
كوباييها از تبعيديان سياسي كشورهاي ديگر قابل تمايز بودند. آنها تنها مبارزاني بودند كه سابقه شورش مسلحانه بر ضد ديكتاتوري حاكم بر سرزمينشان را داشتند و با اينكه رهبرشان (فيدل كاسترو، وكيل جوان) در يك دادگاه كوبا محاكمه و به 15سال زندان محكوم شده و دوران محكوميتش را در سلولهاي انفرادي زندانهاي كوبا ميگذراند، اما آنها همچنان با اراده، شهامت و اميدوارانه از «آينده درخشان جنبش» سخن ميراندند.
آشنايي چه با «نيكولوپس»، از ياران فيدل، هر چه بيشتر چه را با انديشهها و آرمانهاي اين انقلابيون جوان كوبايي آشنا و وي را بيش از پيش به آنها علاقه مند و نزديك كرد.
در چهاردهم ژوئن 1954، ارنستو تولد بيستوششسالگي خود را در حالي جشن ميگرفت كه كشور گواتمالا ـ بهعنوان مهمترين سرزمين مورد علاقه وي در منطقه امريكاي لاتين ـ در پي فعل و انفعالات و تحريكهاي امريكاي زخمخورده از حكومت انقلابي گواتمالا به رهبري آربنس، توسط ايالاتمتحده بمباران ميشود. صبر امريكا براي به نتيجه رسيدن توطئههاي سياسياش در كشوري كه منافعش را به خطر انداخته بود، سرآمده بود. همراه با شروع اشغال نظامي گواتمالا، آينده سياسي ارنستو چهگوارا هم آغاز ميشود.
يكي از مهمترين فعاليتهاي فردي چه در آن شرايط نگارش كتابي بود كه تلفيقي از علم سياست و دانش پزشكي را مدنظر قرار داده بود. عنوان اين كتاب «نقش پزشك در امريكاي لاتين» بود. اشتغال به نگارش اين كتاب وي را به فراگيري بيشتر آموزههاي ماركسيسم هدايت كرد و او مطالعاتش را درباره ماركس، لنين، انگلس و «خوسه كارلوس مارياتگي» (فيلسوف پرويي) گسترش داد.
نويسنده كتاب «چهگوارا، زندگي انقلابي»، در متن متراكم و آميخته با اسناد، مدارك و گفتوگوهاي كتاب، اين مرحله از زندگي چه را قدم به قدم، با دقت و جزئينگري فراوان ترسيم كرده است. ارنستو چهگوارا در هنگامه آشنايي با انقلابيون كوبايي ـ كه به همراهي با آنان و قرارگرفتن در ردههاي نخست مبارزات چريكي اين گروه از مبارزان معتقد به مشي مسلحانه انجاميد ـ ديگر جوانكي خام، بدون تجربه و فاقد جهانبيني فلسفي نبود. او هماكنون با توجه به ديدگاهي كه نسبت به جايگاه خويش بهعنوان يك پزشك علاقهمند به فعاليتهاي سياسي آرمانخواهانه قائل بود، به آستانه ماهيت خود بهعنوان يك انقلابي سياسي نزديك ميشد. ارنستو تا آن زمان هيچ آموزش نظامي نديده بود؛ به همين لحاظ تنها دستافزار و مهارت او، براي آنكه بتواند خود را با فضاي تفكرات ضداستعماري و گرايشهاي انقلاب سوسياليستي وفق دهد، همين علم پزشكي بود. وي براساس ادله خود پيرامون ايجاد فضايي در آينده كه يك پزشك بتواند نقشي مستقيم در پديدآوردن دگرگوني انقلابي در مسير سوسياليسم ايفا كند، معتقد بود: «يك پزشك انقلابي بايد براي مبارزه با مؤلفههاي استعماري ـ مانند سيطره ملاكان بزرگ، حضور مسئولان زورگو و غيرمردمي، سلطه كشيشان و فقدان قوانين مؤثر براي احياي حقوق شهروندان ـ بتواند به صراحت در برابر مسئولان نهادها بايستد تا براي مردم مراقبت پزشكي لازم را تأمين و از چپاول و سودجوييهاي شخصي جلوگيري كند.»
بدون شك اين تحليل عمدتاً بر پايه وضعيت آن دوران گواتمالا ـ كه چه در آن مقطع در آنجا زندگي ميكرد ـ تبيين شده بود.
مرحله بعدي مهاجرت وي از گواتمالا به مكزيك زمينهساز آشنايي چه با «رائول كاسترو» برادر كوچكتر رهبر انقلابيون كوبايي شد. رائول در آن زمان دانشجويي بيستوچهارساله بود كه ايمان مطلق به برادرش (فيدل)، وي را بر آن ميداشت تا با عقايدي كاملاً شفاف، راهاندازي انقلاب و سمتگيري اهداف آن به نفع طبقات فرودست ر ا تبليغ كند.
ارنستو مشابهتهاي بسيار ميان افكار خود و رائول يافت و برقراري ارتباط نزديك دوستانه آن دو به تعميق روابط سياسي آنها انجاميد و درنهايت وقتي پس از چند جلسه ديدار، سرانجام امكان ملاقات سهجانبه ميان فيدل (كه با عفو باتيستا از زندان آزاد و به مكزيك سفر كرده بود) و رائول از يكسو و ارنستو ازسوي ديگر فراهم آمد، فيدل از ارنستو دعوت كرد كه به جنبش او بپيوندد. ارنستو درجا پذيرفت. چه، آنطور كه كوباييها از آن پس او را خطاب ميكردند، قرار بود پزشك آن دو برادر باشد و اين، نخستين قدمي بود كه ارنستو براي رسيدن به آرمانهايش برميداشت.
البته فيدل بهزودي دريافت چهگوارا بسيار ارزشمندتر از يك پزشك عادي است و در ژوئيه 1957 كه در آن زمان ديگر ارنستو در برخي نبردهاي چريكي شركت كرده و قابليتهاي نظامي خود را بروز داده بود، فيدل تواناييهاي جنگي او را با اعطاي رتبه «كماندانته» (فرمانده) ارج نهاد. فيدل كاستروي بيستوهشتساله، سرشار از اعتماد به نفس، باهوش، عصيانگر، بهشدت ضد امپرياليست و قدرتطلب بود. اين ويژگيها، تمايز قابلتوجهي را ميان وي و مردي كه بعدها بهعنوان دست راستش در كنار او ميايستاد ـ يعني ارنستو ـ آشكار ميكرد. براي ارنستو سياست، ابزار ايجاد تحولات اجتماعي بود نه صرفاً كسب قدرت سياسي. اگر وي در اجتماعات بزرگ ترجيح ميداد در جاي خود بايستد، نظارهگر باشد و گوش كند، فيدل كاسترو خود را ملزم ميديد كه تصدي همه امور را در دست گيرد و در هر مبحثي كه بود، از تاريخ و سياست گرفته تا پرورش حيوانات، مصرانه بهعنوان مرجع مطلق شناخته شود.
باوجود تفاوتهاي بيشمار، آن دو ويژگيهاي مشتركي هم داشتند. هر دو آنها پسربچههاي محبوب خانوادههايي بزرگ بودند، نسبت به وضعيت ظاهرشان بيتفاوت بودند، باوجود تمايل به برقراري روابط متنوع با جنس مخالف، مرداني بودند كه اهدافشان بر روابط شخصيشان ارجح بود، هر دو آنها سرشار از تفكر مردسالارانهاي بودند كه ويژه لاتينيها بود، هر دو ارادهاي آهنين داشتند و درنهايت اينكه هر دو قصد راهاندازي انقلاب داشتند و سرانجام از رهگذر همين شباهتها بود كه شاكله تاريخ سياسي منطقه امريكاي لاتين بهطور خاص و تاريخ جنبشهاي مسلحانه معاصر جهان بهطور عام در پيوند ميان اين دو شكل گرفت.
چگونگي پيوستن ارنستو به جنبش شورشيان كوبا عليه ديكتاتوري باتيستا، نبردهاي بيامان مسلحانه در كوهستانهاي منطقه عليه دولت مركزي هاوانا، آشنايي چه با «رژي دبره» ـ از همرزمانش كه بعدها دستگير و پس از تحمل سهسال زندان، آزاد شد و در حلقه فعالان محافل روشنفكري چپ اروپا قرار گرفت ـ براندازي رسمي حكومت باتيستا و تشكيل دولت انقلاب، جايگيري چه در صف نخست ياران كاستروي به قدرت رسيده، آغاز موج گسترده سفرهاي سياسي وي در قالب نماينده رسمي دولت كاسترو به كشورهاي مختلف جهان، ديدار با رهبران تراز نخست كشورهاي چپگرا ازجمله شوروي، چين و... ازجمله جذابترين و بنياديترين زيرمجموعههاي فعاليت و حضور چهگوارا در قامت يك انقلابي تمامعيار در دهه 60 ميلادي است كه نويسنده كتاب حاضر، مرحله به مرحله آنها را پيش چشم خواننده نشانده است.
ارنستو پس از وصلشدن به بدنه انقلاب كوبا، بهسرعت در قالب سياستمدار ـ پارتيزاني فرورفت كه با اتكا به شايستگيها، امكانات و روابطي كه در اختيار گرفت، توانست به سامانيابي تمايلات سوسياليستي خويش بپردازد.
تجربه سالها حضور در جمع سوسياليستها، كمونيستها و هواداران نحلههاي مختلف ماركسيسم، به وي آموخت كه اگرچه پيروزي انقلابهاي رهاييبخش در ابتدا و عموماً برمبناي آرمانگرايي انسانهاي والاانديش به دست ميآيد، اما نبايد فراموش كرد كه در ميان سطوح شورشيان، همواره افرادي هم حضور دارند كه با ياريرساندن به انقلابيون، بيشتر در پي حفظ و افزايش منافع خود هستند نه بهبارنشستن آرمانهاي بلند يك انقلاب.
همين ديدگاه، چه را بر آن ميداشت تا هر از گاه نارضايتي خود را از رفتار و شيوه برخي همرزمان يا رهبران جنبشهاي ماركسيستي اظهار نمايد و بدون آنكه به نام كشور خاصي اشاره كند بگويد: «از قرار معلوم چهارونيمدهه حكومت سوسياليستي هنوز نتوانسته انسان سوسياليست نوين خلق كند!»
وي نخستينبار چنين نظري را پس از بازگشت از سفر اول خود به شوروي اظهار كرد. وي در محفلي خصوصي، دلزدگي خود را از شيوه زندگي طبقه ممتاز اين كشور و تمايل آشكار برخي مقامات كرملين به رفاه زندگي بورژوايي اعلام كرده و معتقد بود فاصله آنان با تنگدستي شهروندان عادي غيرقابل قبول است. بارها آنچه چه از سرزمين مادر سوسياليسم جهاني انتظار داشت، آن نبود كه ديده بود.
حضور وي در كابينه انقلابي كوبا ـكه در سال 1959 ديكتاتور پيشين (باتيستا) را از اريكه قدرت به زير كشيده بود ـ تن دادن به دو ازدواج با فاصله چهارسال از هم و تجربه پنجبار پدرشدن، همتگماردن بر تدوين نظريه جنگ چريكي روستايي و ترجيح آن به مبارزات شهري، زندانيشدن مادر توسط دولت نظامي در آرژانتين بهواسطه فعاليتهاي پرسروصداي پسرش و... ازجمله نقاط عطفي بودند كه سالهاي ابتدايي حضور ارنستو در عرصه مناسبات وي با انقلابيون كوبا را شكل ميداد.
در سالهاي آغازين دهه 1960، چه كه در واپسين سالهاي جواني قرار داشت و بهعنوان عضو كابينه انقلاب همهروزه مشغول انجام وظايف سنگين، جدي و بدون مماشات بود، بهتدريج متوجه ظهور سايههاي تيره و تاري ميشد كه بر چهره انقلاب مينشست؛ فعاليتهاي تخريبي مخالفان، نارضايتي خردهبورژوازي از يكسو و كليساي كاتوليك ازسوي ديگر، خسارات حاصل از تحريم اقتصادي امريكا، كمبود لوازم صنعتي، عدم توانايي دولت در واردات كالاهاي مصرفي، كمبود ذخاير ارزي و...
اين چالشها با اينكه گاه خوشبيني او نسبت به آينده را متزلزل ميكرد، اما همچنان معتقد بود براي ياريرساندن به نهضتهاي آزاديبخش و جنبشهاي ماركسيستي پراكنده در چهارگوشه جهان، «انترناسيوناليسم پرولتاريايي» بايد چنان شكل بگيرد كه همه و همه را به خود فراخواند. او در اين مسير همه نقاط جهان را در نظر داشت؛ از گواتمالا گرفته تا كلمبيا، پرو، ونزوئلا، بوليوي، الجزاير، «ملت مستأصل ويتنام شمالي» و بويژه شورشيان كمونيست كنگو را لايق «همبستگي بيقيد و شرط» سوسياليستهاي جهان ميدانست. چه در تمام سخنرانيهايي كه داشت كشورهاي تازه استقلاليافته و نمايندگان جنبشهاي فعال چريكي را «برادران من» ميناميد و هدف مشترك خويش با آنها را «شكست امپرياليسم» ميدانست؛ هدفي كه در طول تمام سالهاي فعاليت سياسي ـ پارتيزاني خود با فرازونشيب به آن وفادار ماند، رؤياها و نفرينهاي خود را به پاي آن گذاشت و در واپسين سال چهارمين دهه عمر، وقتي اسير و زخمي در كوهستانهاي بوليوي براي تيرباران شدن در مقابل گروهبان «ماريو تران» ايستاد با تغيّر به وي گفت: «ميدانم براي كشتن من آمدهاي، شليك كن بزدل! تو يك مرد را خواهي كشت.»
تران با شنيدن اين جملهها لحظهاي درنگ كرد و آنگاه سلاح نيمه خودكار خود را بهسوي او نشانه گرفت و ماشه را كشيد. گلولهها به دست و پاي چه اصابت كرد. سپس همينطور كه چه روي زمين بر خود ميپيچيد و مچ يكي از دستانش را گاز گرفته بود تا از درد فرياد نزند، تران بار ديگر او را زير رگبار گلوله گرفت؛ گلولههايي مهلك كه وارد قفسه سينهاش شدند و ريههايش را پر از خون كردند و بدينسان ارنستو چه گوارا، نامدارترين چريك جهان در نهم اكتبر 1967 در سيونهسالگي جان باخت.
بسياري از افرادي كه به نوعي با مرگ چه در بوليوي در ارتباط بودند بعدها دچار حادثههاي مخوف و مرگباري شدند كه در ميان مردم موجب پيدايش پديدهاي شد كه به آن «نفرين چه» نام دادند. مرگ در اثر سقوط هليكوپتر، ترور توسط ارتشهاي آزاديبخش، اعدام توسط جوخههاي آتش انقلابيون، فلجشدن در اثر اصابت گلوله شورشيان و... بخشي از سرنوشتهاي نگونسارانهاي بود كه «نفرين چه» را در باور عمومي هموطنان وي، كوباييها، بوليوياييها و دوستداران وي در تمام جهان ابدي كرد.
فرزندان چه در كوبا زندگي و تحت نظارت «عمو فيدل» رشد كردند. پسرانش (ارنستو و كاميلو) هر دو به مدت پنجسال در آكادمي «ك.گ.ب» (اداره امنيت شوروي سابق) در مسكو آموزش ديدند. امروزه كاميلو در وزارت شيلات كار ميكند و ارنستو در يك شركت الكترونيك دولتي شاغل است. اليوشا (دختر بزرگ وي كه شباهت غريبي با پدر دارد) همانند وي پزشك شده و بهعنوان سخنگوي خانواده، مدافع ميراث پدرش در كوباست و سليا (دختر دوم وي) زيستشناس دريايي است.
«ايلدا» همسر اول چه در سال 1974 به بيماري سرطان درگذشت و «ايلديتا» (دختر ايلدا و چه) پس از سالها زندگي هيپيوار در اروپا و از سرگذراندن تجربه ازدواجي ناموفق، با دو پسرش به كوبا بازگشت و در مهمترين مؤسسه فرهنگي كوبا بهعنوان متصدي اسناد و پروندهها مشغول كار شد. وي در همين مؤسسه به جمعآوري مجموعه آثار تأليفي پدرش پرداخت.
«آلئيدا» همسر دوم وي نيز كه خود از چريكهاي كهنهكار و همرزم ارنستو بود، همانطور كه چه خواسته بود بار ديگر ازدواج كرد، سالها در حزب كمونيست بهعنوان نماينده فعاليت و سرانجام با كنارگذاردن تمامي فعاليتهاي سياسي و اجتماعي، خود را وقف خانواده و تداوم ميراث همسر جانباختهاش كرد.
تلاشي كه پس از سيسال براي يافتن جسد اين مقتداي باشكوه تاريخ مبارزات چريكي در قرن بيستم شد، سرانجام در ژوئيه 1997 به نتيجه رسيد و اسكلت او ـ بهاستثناي دستهايش كه جلادان پيش از به خاك سپردن وي به منظور ارسال به پايتخت و براي انگشتنگاري، قطع كرده بودند ـ توسط يك گروه پزشكي قانوني كوبايي ـ آرژانتيني در گوري دور افتاده و ناشناخته كشف شد. اين اسكلت در كنار اسكلت ششچريك ديگر در يك گودال دومتري زير باند خاكي فرودگاه كوچك شهر نهفته بود. اجساد شهدا در تابوت نهاده و با هواپيما به كوبا ارسال شد و در اكتبر 1997، جسد چه طي مراسمي رسمي در آرامگاهي كه مخصوص خود او در حومه شهر «سانتاكلارا» ساخته شده بود دفن شد و بدينسان نامدارترين چريك جهان كه زندگي خود را ميان شعر، فلسفه و تفنگ تقسيم كرده بود، 30 سال پس از مرگ در گورستاني آرام گرفت كه امروزه زيارتگاه همه آناني است كه يقين به تحقق عدالت و آرزوي رستگاري بشر را در خوابهاي خويش، همچنان دوره ميكنند.
چهگوارا در كنار همه مريدان و دوستداران خود، مخالفاني هم داشت؛ كسانيكه چهبسا در خط مقدم جبهه خود او حضور داشته و با وي عليه دشمن مشترك ميجنگيدند، اما همواره وي را به سبب داشتن مليت آرژانتيني، يك «خارجي» ميدانستند كه در صف انقلابيون كنگو، كوبا، مكزيك، گواتمالا، بوليوي و... جاي گرفته و «زيادي روشنفكر است، نميتواند بهخوبي با پابرهنهها و تودههاي دهقاني ارتباط تفاهمآميز برقرار كند، دامنه خشونت در رفتارها و دستورهايش گاه بسيار گسترده است، بهراحتي حكم اعدام براي اسيران جنگي صادر ميكند و...»
با اين همه، ميان تمام كسانيكه چه را ميشناختند، آنهاييكه با او همراه بودند و كسانيكه با او جنگيدند، پيوندي مشترك برقرار است. نكته مشترك ميان آنها نهتنها محدود به احترام خاصي است كه براي او قائلند، بلكه همه آنها واقفاند اگر روزگاري در گوشهاي از تاريخ اشارهاي بهنام يا زندگي آنها شود، تنها بهدليل ارتباط و نقشي است كه در زندگي يا مرگ وي داشتهاند.
امروز، بيش از چهلسال پس از جان باختن «كماندانته چه»، افسانه او چنان رويينتنانه خود را بهتاريخ تحميل كرده كه هيچ گور گمنامي نميتوانسته جسد وي را براي هميشه در انزوا و خاموشي خويش پنهان كند. «ارنستو ال چه گوارا» با مرگ خويش براي هميشه فناناپذير، استوار، سازشناپذير و جاويدان باقي خواهد ماند و مرگ را نفي خواهد كرد؛ زيرا ديگران اينگونهاش ميخواهند.
* كتاب «چهگوارا، زندگي انقلابي» نوشته جان لي اندرسن با ترجمه عليرضا رفوگران توسط نشر چشمه و به قيمت 18000 تومان در بازار كتاب موجود است.
پينوشت:
1ـ نام »چه» در زبان اسپانيولي معناي خاصي ندارد. «ارنستو گوارا» معمولاً وقتي ميخواست كسي را صدا كند به او ميگفت: «هي...تو!» و معادل خودماني اين عبارت كه همان «چه» ميشد، بهتدريج توسط دوستان وي به خود او اطلاق شد؛ تا جاييكه بهعنوان يك نام براي وي به كار ميرفت.
منبع:چشم انداز