PEZHVAKEIRAN.COM فقط مي‌خواستند زندگي كنند
 

فقط مي‌خواستند زندگي كنند
نگاهي به كتاب «در زمانه پروانه‌ها» 

پروین امامی

در سراسر جهان، همه‌ساله روز بيست‌وپنجم نوامبر (5 آذر) به‌عنوان «روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان» به‌رسميت شناخته شده است. مبناي اين نامگذاري ـ كه در يكي از نشست‌هاي فعالان حقوق زن در كشورهاي حوزه دريايي كارائيب و امريكاي شمالي به تصويب رسيد ـ نه اعتراضات صنفي زنان عليه قوانين كار و نه درخواست آنان براي خاتمه‌بخشيدن به خشونت‌هاي خانگي عليه خويش بوده است. بيست‌و‌پنجم نوامبر هر سال، جهان به تقديس و پاسداشت عدالت‌طلبي و آزاديخواهي انسان‌هايي برمي‌‌خيزد كه بخشي از بهاي آن را سه زن ـ سه خواهر ـ تبعه جمهوري دومينيكن در تاريخ 25 نوامبر سال 1960 با اهداي جان خويش پرداختند.

خواهران «ميرابال»‌ـ سه خواهر كه در آخرين سال‌هاي دهه پنجاه ميلادي در يك شبكه مخفي مبارزه عليه ژنرال «تروخيو»، ديكتاتور جنايت‌پيشه دومينيكن عضو بودند ـ در اين روز پس از ملاقات با همسران مبارز و دربند خويش، در جاده‌اي كوهستاني و خلوت توسط پليس مخفي رژيم تروخيو به قتل رسيدند و كتاب «در زمانه پروانه‌ها»، در قالب رماني سياسي اختصاص به بازگفت اين تراژدي دارد.

ديكتاتوري سياه ژنرال «رافائل لئونيداس تروخيو» در دومينيكن را نخستين‌بار در عرصه ادبيات، «گراهام گرين» (نويسنده امريكايي)‌ با كتاب «مقلدها» به جهان معرفي كرد.

ادبيات داستاني همواره در عرصه آشكارسازي فساد و زدوبندهاي پشت‌پرده دنياي سياست، ازجمله جذاب و مؤثرترين ابزار انتقال تجارب تاريخي و آگاهي‌بخش به افكارعمومي جهان بوده است. خالقان آثاري در قالب اين ژانر ادبي، به موازات الگوپذيري از ويژگي‌هاي ادبيات شفاهي و نيز استفاده از تكنيك‌هاي خلق رمان، توانسته‌اند ضمن نگارش آثاري برمبناي رويدادهاي واقعي، با به‌كارگيري عنصر تخيل و بازسازي حوادث در بستر ادبيات، دركي روشن و انكارناپذير از وقوع مصايب و فجايع مرتبط با خودكامگي رژيم‌هاي مستبد ارائه دهند.

كتاب «در زمانه پروانه‌ها» در زمره اين آثار است؛‌ كتابي كه در قالب رماني سياسي، به بازتاباندن نور بر يكي از سخت و سياه‌ترين مقاطع حيات سياسي شهروندان دومينيكن مي‌پردازد و طي آن ابعاد تباهكاري‌هاي ژنرال تروخيو، معروف به «رئيس» را پيش چشم خوانندگان مي‌گذارد.

«رئيس» لقبي بوده كه در اين كشور نگونبخت امريكاي شمالي، در سه دهه‌اي كه ژنرال تروخيو بر آن حكمراني داشت، به وي اطلاق مي‌شد؛ رئيس، قادر مطلق و مالك جسم و روح شهروندان دومينيكن.

«خوليا آلوارز» (نويسنده كتاب)، شاعر و نويسنده برجسته امريكايي دومينيكن‌تبار كه در سال 1950 در خانواده‌اي مهاجر و سياسي در شهر نيويورك امريكا به دنيا آمده، در دوران كودكي به همراه خانواده براي ادامه زندگي به جزيره دومينيكن سفر كرد، اما به واسطه فعاليت‌هاي سياسي مجدد پدر و عموي خود عليه رژيم حاكم، ناگزير به بازگشت به امريكا شد.

آلوارز كتاب «در زمانه پروانه‌ها» را برمبناي زندگي خانواده ميرابال نگاشته است؛ خانواده‌اي متشكل از پدر و مادر و چهار فرزند دختر كه در روند زندگي تحت حاكميت رژيم ترسناك تروخيو، سه تن از چهار خواهر با كشته‌شدن توسط رژيم، فصلي نو در مبارزات سياسي مردم دومينيكن عليه رژيم حاكم پديد آوردند.

كتاب به ياد اين سه خواهر ـ و نيز راننده آنها ـ و تقديم به چهارمين خواهر و تنها بازمانده از دختران اين خانواده به رشته تحرير درآمده است؛ خواهري كه همواره در طول سال‌هاي پس از شهادت سه خواهر مبارز خويش و همزمان با فرارسيدن ماه نوامبر، ميزبان كساني است كه براي بزرگداشت و تجليل سه خواهر شهيد در زادگاه آنان حضور مي‌يابند؛ خبرنگاران، فيلمبردارها و عكاسان، هيئت‌هاي سياسي كشورهاي مختلف، نمايندگان مجامع حقوق بشري، فعالان جنبش‌هاي زنان، نويسنده‌ها، مبارزان انقلابي و همه كساني‌كه گاه پس از مصاحبه‌ها و يادآوري خاطرات «دِدِه» [خواهر بازمانده] از زندگي خواهرانش، از وي مي‌پرسند «راستي، چرا فقط شما زنده مانديد؟»

و او ـ زني كه همراه با سه خواهرش كشته نشد ـ در پاسخ به اين پرسش، در حالي كه به نقطه‌اي در دوردست خيره مانده مي‌گويد: «آن روزها، ما زن‌ها از شوهرانمان پيروي مي‌كرديم. من مثل خواهرانم و همسرانشان درگير مسائل سياسي نشدم، البته بعدها چرا.»

و پس از لختي سكوت مي‌افزايد: «وقتي كه ديگر خيلي دير شده بود» و به روزهايي مي‌انديشد كه همنسلانش به هر صدايي كه به شليك گلوله مي‌ماند، از جاي مي‌پريدند؛ روزهايي كه جاسوسان تروخيو در همه‌جا حضور داشتند تا حرف‌ها را بشنوند و به سازمان امنيت گزارش كنند؛ روزهايي كه كلمات بر زبان رانده شده هر شهروند به‌راحتي مي‌توانست به كفني تبديل شود كه هنگام يافتن جنازه‌هاي تلنبار شده در گودال‌ها، با آنها به گور سپرده شوند؛ جنازه‌هايي با زبان‌هاي بريده ـ چرا كه تروخيو عقيده داشت صاحبان آن زبان‌ها، «زياد» حرف زده‌اند ـ و به اين مي‌انديشد كه از ميان چهار خواهر، فقط او برجاي مانده تا از آنچه بر خانواده ميرابال رفت سخن بگويد.

«پاتريا مرسدس ميرابال» (27 فوريه 1924 ـ‌25 نوامبر1960)، «مينروا ميرابال» (12 مارس 1926ـ 25 نوامبر1960) و «ماريا ترسا ميرابال» (15 اكتبر 1935 ـ 25 نوامبر 1960) سه خواهري هستند كه به هنگام شهادت به ترتيب 36، 34 و 25 سال از عمر آنان گذشته بود.

«دِدِه ميرابال» كه متولد 1925 است، در گفت‌وگو با نويسنده كتاب، ضمن در اختيار قراردادن اسناد، مدارك، نامه‌ها و آرشيوي غني از همه آنچه بر سر مبارزات سياسي خواهرانش سايه افكنده، از روزهايي سخن مي‌گويد كه پس از به قتل رسيدن خواهرانش توسط مأموران امنيتي رژيم در يك جاده كوهستاني و در يك بعدازظهر پاييزي، همه كساني كه به ملاقات وي مي‌آمدند، از همدردي و اظهار تألم خويش سخن مي‌گفتند و از تمام روزها و سال‌هاي پس از آن روز شوم مي‌گويد كه زندگي خود را صرف بزرگ‌كردن فرزندان به‌جاي مانده از خواهرانش كرد؛ خواهرزاده‌هايي كه نمي‌خواست «با نفرت بزرگ شوند و چشمشان به گذشته خيره مانده باشد» و به همين خاطر حتي يك‌بار هم نام قاتلان خواهرانش را بر زبان نراند.

كتاب حاضر در دوازده‌فصل به رشته تحرير در آمده كه با به‌كارگيري قواعد و تكنيك‌هاي رمان‌نويسي، فصولي از آن به بازنمايي خاطرات دوران زندگي سه خواهر از زبان خودشان و در قالب اتوبيوگرافي داستاني اختصاص دارد. در اين فصول چگونگي آشنايي خانواده ميرابال با مسائل سياسي، روبه‌روشدن آنان با ژنرال تروخيو، مبارزات آنان در قالب پيوستن به جنبش آزاديخواهانه انقلابي، بازداشت و زنداني‌شدن آنها، به بند كشيده‌شدن همسران اين سه خواهر و سرانجام شيوه سر به نيست‌كردن دردناك و بيرحمانه سه دختر خانواده ميرابال توسط دستگاه امنيتي تشريح شده است.

در بخشي از كتاب، مينروا به نقل از يكي از دوستان همكلاسي‌اش در صومعه «اينما كولادا» درباره چگونگي به رياست‌جمهوري رسيدن ژنرال تروخيو مي‌گويد: «تروخيو خيلي موذيانه رئيس‌جمهور شده بود. ابتدا در ارتش بود و تمام كساني كه بالاتر از او بودند به‌تدريج ناپديد شدند تا زماني كه فقط فرمانده كل ارتش از او بالاتر مي‌شود. بعد فرمانده كل ارتش در جريان ماجرايي عاشقانه، درگير رابطه‌‌اي با همسر يكي از دوستانش مي‌شود. تروخيو موضوع اين ارتباط را به همسر آن مرد اطلاع مي‌دهد. مرد خشمگين در جريان يك ملاقات ميان همسر خويش و فرمانده كل هر دو را به ضرب گلوله مي‌كشد و كمي بعد تروخيو فرمانده كل ارتش مي‌شود. در دوران تصدي فرماندهي ارتش، تروخيو در پس پرده و ضمن رايزني با مخالفان رئيس‌جمهوري وقت، آنان را تشويق به انجام توطئه عليه وي مي‌كند. رئيس‌جمهوري در هنگام وقوع كودتا عليه خويش ژنرال تروخيو را به كاخ رياست‌جمهوري فرامي‌خواند، اما تروخيو درخواست كمك وي را اجابت نمي‌كند. رئيس‌جمهوري ناگزير سر تسليم در برابر كودتاگران فرود آورده و سوار بر هواپيما به كشور پورتوريكو پناه مي‌برد. پس از اين واقعه، تروخيو در ميان تعجب همگان ـ حتي كساني كه وي را در انجام كودتا ياري كرده بودند ـ خود را رئيس‌جمهوري اعلام مي‌كند...»

و بدين‌ترتيب حكومت سي‌ويكساله مخوف و اختناق‌آفرين ژنرال تروخيو بر جمهوري دومينيكن آغاز مي‌شود؛ حكومتي كه طي آن هر آن كس كه كلمه‌اي در مخالفت با وي ـ حتي در پستوي منزل خويش ـ‌ بر زبان راند، ديري نپاييد كه در گوري بي‌نام و نشان جاي گرفت.

براساس روند و توالي رويدادهايي كه نويسنده در جريان بازگويي تاريخ زندگي خانواده ميرابال به رشته تحرير در آورده، برگزاري جشن صدسالگي استقلال كشور در روز 27 فوريه سال 1944 جايگاه ويژه‌اي دارد. آن روز مصادف با روز تولد پاتريا ـ بزرگترين خواهر ـ بود و خانواده ميرابال فرصت را مناسب ديده بود كه جشن خانوادگي خود را به نوعي با نمايش‌هاي ميهن‌پرستانه، به مراسم حمايت ظاهري از تروخيو تبديل و وانمود نمايد اين جشن را به افتخار تروخيو برگزار كرده است. اين شيوه اظهار نفرت از ديكتاتور در قالب برگزاري تظاهرات حمايتگرانه از وي فقط به خانواده ميرابال اختصاص نداشت، بلكه تمام كشور در روند نمايش ميهن‌پرستي و تشكر از «سخاوتمندي ولي‌نعمت بزرگوار»، غرق در تزوير و ريا مي‌شد.

برگزاري يك تئاتر دانش‌آموزي در جريان يك مسابقه در مدرسه با حضور چهار خواهر و درخشش آن نمايش و برنده‌شدن آنان در جريان مسابقه، سرآغازي شد براي اعزام دخترها به پايتخت ازسوي رؤساي مدرسه و تكرار اجراي آن نمايش در حضور ديكتاتور و آشناشدن تدريجي تروخيو باخانواده ميرابال؛ خانواده‌اي كه زيبايي و جسارت دخترانش تبديل به ميدان نبردي ميان «رئيس» و ميرابال‌ها شد تا جايي كه عاقبت با برجاي گذاردن ردي از خون سه خواهر در يك جاده خلوت كوهستاني، توجه جهانيان به ماهيت پليد و جبارانه نظام سياسي دومينيكن بيش از پيش جلب شد.

سختگيري‌ها و اعمال قدرت رژيم فقط به ايجاد محدوديت‌ سياسي عليه فعالان سياسي و اعضاي گروه‌هاي پارتيزاني در كوهستان‌هاي كشور خلاصه نمي‌شد. رژيم سفاك كه از هر تحرك و اظهارنظر شهروندان عليه خويش دچار آشفتگي بيمارگونه مي‌شد، با وضع مضحك‌ترين قوانين، هر روز مي‌كوشيد دايره اختيارات و آزادي‌هاي ملت را محدود و سركوب نمايد. كساني‌كه شلوار و پيراهن خاكي همرنگ مي‌پوشيدند جريمه سنگيني مي‌شدند؛ چرا كه فقط نيروهاي نظامي لباس خاكي همرنگ مي‌پوشيدند و براي همين بايد رنگ لباس‌هاي ديگران تفاوت مي‌داشت. خلاف قانون بود كه كتت را روي دستت بيندازي؛ چرا كه شايد زير كت اسلحه‌اي حمل و از آن براي توطئه عليه جان رئيس‌جمهوري استفاده مي‌كردي! در تبليغات حكومتي، مخالفان سياسي «كمونيست و برانداز» تلقي مي‌شدند كه از كشورهاي خارجي پول مي‌گيرند و بعضاً‌ اتهام «همجنس‌گرا و منحرف اخلاقي» هم ضميمه كارنامه مبارزاتي آنها مي‌شد. در منظر حكومتيان، دانشگاه‌ها پر از آشوبگرهايي بود كه مي‌خواستند دولت را سرنگون كنند. دولتي كه در پرتو سياهكاري و جنايات انجام داده، از سايه خويش هم مي‌ترسيد قانوني تصويب كرده بود كه بر مبناي آن «اگر كسي به دشمنان رژيم پناه دهد، حتي اگر در برنامه‌هاي آنان دخالت نداشته باشد، به زندان انداخته خواهد شد و دولت تمام مايملكش را ضبط خواهد كرد.»

در پي وضع قوانيني از اين دست و واردآوردن اتهامات بي‌اساس و غيرموجه به مخالفان بود كه در طول سال‌هاي زمامداري تروخيو، سفارتخانه‌هاي خارجي همه روزه شاهد حضور گروه‌هاي مختلف شهروندان دومينيكني بودند كه به‌دنبال مراجعه به آنها تقاضاي پناهندگي خود را مطرح مي‌كردند و چه بسيار متقاضياني كه بين راه متوقف شده، به زندان رفته و بيشتر آنها براي هميشه ناپديد شدند.

در ميان سه خواهر انقلابي خانواده ميرابال، مينروا از همه زيباتر و جسورتر بود. وي نخستين فرد فاميل بزرگ ميرابال بود كه به دانشگاه رفته و در رشته حقوق فارغ‌التحصيل شده بود. اما پس از پنج‌سال تحصيل به وي صرفاً مدرك ليسانس حقوق دادند و نه مجوز كار. «رئيس» در پي كشف روابط سياسي پنهان مينروا با يك عضو گروه انقلابي ـ كه در حد چند نامه‌نگاري محدود مانده بود ـ به او اجازه درس خواندن در دانشگاه داده بود تا سرانجام فقط مدركي به درد نخور دريافت كند.

در سال‌هاي آخر تحصيل مينروا، همزمان جنبشي مخفي و مسلحانه عليه رژيم حاكم شكل مي‌گيرد. جنبشي كه مينروا و همسرش «مانولو تراورز» عضو آن شده‌ و در نخستين گام، بخشي از منزل خود را به انبار مهمات و تجهيزات تسليحاتي گروه تبديل مي‌كنند.

مانولو از اعضاي حزب سوسياليست و رهبر جنبش آزاديبخش دومينيكن با الهام از شورش‌هايي كه پيش از آن عليه رژيم ديكتاتوري تروخيو شكل گرفته بود، گروه تازه‌تأسيس را فعال كرد. گروه‌هاي شورشي پيش از آن تحت‌تأثير فعاليت گروه‌هاي پارتيزاني در كوبا فعاليت‌هاي زيرزميني را الگوي مبارزه عليه تروخيو قرار داده بودند.

كوچكترين خواهر (ماريا ترسا) هم كه اينك (سال 1957) دانشجوي سال دوم رشته معماري است، با عضويت در اين جنبش مخفي به پيكي تبديل مي‌شود كه ساعت‌ها و روزها در آپارتماني كه هسته سازماني‌اش در اختيارش قرار داده منتظر دريافت بسته‌هايي شامل مواد منفجره و اسلحه مي‌ماند؛ بسته‌هايي كه از شمال كشور به پايتخت منتقل مي‌شوند.

ماريا ترسا در سال 1958 با يك عضو ديگر اين گروه چريكي به‌نام «لئاندرو رودريگس» ازدواج مي‌كند.

پاتريا بزرگترين و آرام‌ترين دختر خانواده است. در شانزده‌سالگي با مردي به‌نام «پدريتو گونزالس» ازدواج مي‌كند؛ ازدواجي كه هر دو مي‌كوشند كمتر رد پايي از سياست در آن برجا بماند. آنها هجدهمين سال زندگي مشتركشان را در حالي از سر مي‌گذرانند كه به هنگام گوش‌دادن به اخبار سال نو از يك موج راديويي خارج از كشور، اطلاعيه پيروزمندانه‌اي مي‌شنوند كه طي آن اعلام مي‌شود ديكتاتور كوبا «باتيستا» از كشور فرار كرده و فيدل‌كاسترو، برادرش رائول و ارنستو چه‌گوارا وارد هاوانا شده‌اند. جزيره دومينيكن به لحاظ جغرافيايي نزديكترين مرزهاي آبي را با كوبا دارد و بيراه نيست كه شهروندان دومينيكن، پيروزي انقلابيون در كوبا را جشن مي‌گيرند. سقوط هر رژيم ديكتاتوري در حلقه رژيم‌هاي استبدادي منطقه امريكاي شمالي، بشارتي است بر سرنگوني ديكتاتوري‌هاي ديگر در آن منطقه.

پاتريا باوجود دوري‌گزيني از سياست و پرهيز از فعاليت علني سياسي، منزل خويش را محل ملاقات و مذاكرات اعضاي جنبش انقلابي ـ كه خواهرانش هم عضو آن هستند ـ قرار داده بود؛ كساني‌كه هر وقت به مزرعه وي مي‌آمدند همديگررا با اسم مستعار صدا مي‌كردند و پاتريا خوشحال بود كه آنها، در كلبه‌اي واقع در انتهاي مزرعه جلسات خود را برگزار مي‌كنند؛ چرا كه در صورت مراجعه مأموران «سيم» [پليس مخفي رژيم تروخيو]، پاتريا مي‌توانست قسم ياد كند كه از حضور آنان در مزرعه بي‌خبر بوده است.

رويارويي عيني و مشاهده مستقيم يك درگيري ميان چريك‌هاي انقلابي و ارتش در روز چهاردهم ژوئن 1959 در منطقه‌اي كوهستاني نزديك منزل پاتريا ـ‌كه در جريان آن 49 چريك كشته و چهارتن ديگر اسير نيروهاي دولتي شدند ـ چنان بر وي اثر گذاشته و به بيداري احساسات ملي و حمايت او از جنبش آزاديخواهانه انجاميد كه باوجود مخالفت‌هاي اوليه همسرش، با در اختيار قراردادن امكانات، خانه‌اش را به خانه امن جنبش تبديل كرد و خود نيز به‌تدريج در حلقه فعاليت‌هاي انقلابيون وارد شد.

«جنبش چهاردهم ژوئن» نام سازمان مخفي‌اي بود كه آنان براي گروه انقلابي خود برگزيدند؛ گروهي كه خواهران ميرابال به اتفاق چهل نفر ديگر عضو آن شدند و مبناي فعاليت و رسالت انقلابي خود را «آزادسازي كشور از طريق بسيج نيروهاي داخل كشور» قرار دادند؛ بي‌هيچ انتظار و اميدي نسبت به كمك‌هاي خارجي.

ساختن بمب‌هايي با قدرت مهيب انفجاري، آموزش‌هاي مخفي تيراندازي با اسلحه، تحويل و انباركردن مهمات در گوشه و كنار مزرعه و منزل و تهيه نقشه‌هاي اماكن و مناطق مورد نظر براي روزهاي عمليات ازجمله اقدامات و وظايف اعضاي جنبش چهاردهم ژوئن بود.

روز 21 ژانويه 1960 (روز جشن باكره مقدس) روزي بود كه طبق قرار اعضاي جنبش، بنا بود فعالان گروه‌هاي مختلف چريكي در مزرعه پاتريا حاضر و مسلح شوند تا با دريافت آخرين دستورها، تهاجم مسلحانه به نيروهاي نظامي مستقر در منطقه را آغاز كنند و تا آزادسازي شهر «سالسدو فورتالزا» پيش روند. در روند گرايش‌هاي ضد ديكتاتوري مردم دومينيكن، گروهي از روحانيون و كشيش‌هاي عضو كليساي كاتوليك نيز در زمره مدافعان و حاميان اين جنبش قرار گرفته بودند.

سه هفته پيش از آن روز، سه خواهر نزد «دِدِه»‌ مي‌روند؛ خواهري كه به پيروي از انديشه‌هاي محافظه‌كارانه همسر، هر نوع مبارزه سياسي با رژيم تبهكار تروخيو را بي‌فايده دانسته و به آن پشت كرده بود. سه خواهر از وي درخواست مي‌كنند به جنبش انقلابي بپيوندد، اما او در تصميم‌گيري ناتوان‌تر از آن است كه راه موافقت با خواهرانش را بپيمايد.

سرانجام يك هفته پيش از شروع عمليات، دستگاه امنيتي رژيم ضمن مطلع‌شدن از طرح عمليات، اقدام به دستگيري اعضاي جنبش و در رأس آنان دو تن از خواهران ميرابال (مينروا و ماريا ترسا) و همسرانشان، به اضافه پدريتو (همسر پاتريا) مي‌نمايد.

«سه ديوار فولادي چفت و بست شده، ديوار چهارم با ميله‌هاي فولادي، يك سقف فولادي، يك كف سيماني، بيست و چهار تخت، يك سلطل براي ادرار، يك روشويي كوچك زير يك پنجره كوچك»، همة جايي است كه خواهران ميرابال را پس از بازداشت شدن در خود جاي مي‌دهد؛ زنداني كه زندانبان هر روز ساعت پنج صبح با ميله‌اي آهني به درها مي‌كوبد و با سردادن ناگهاني فرياد «زنده باد تروخيو»، زندانيان را از خواب بيدار مي‌كنند.

كوچكترين خواهر، ماريا ترسا، كه از دوران كودكي عادت به خاطره‌نويسي دارد، در زندان هم به‌طور مخفيانه موفق به دريافت قلم و كاغذ شده و خاطرات روزانه خود از شكنجه‌ها، بازجويي‌ها، زندانبان‌ها، زندانيان و... را به‌طور مخفيانه نوشته و به خارج از زندان مي‌فرستد. وي در بخشي از دست‌نوشته‌هاي خود ـ كه هم اينك در موزه بزرگ پايتخت نگهداري مي‌شود ـ درباره نخستين لحظات ورود به زندان مي‌نويسد: «ما زنان سياسي را در سلولي انداختند كه بزرگتر از اتاق پذيرايي و اتاق نشيمن خانه‌مان نبود. اما شوك واقعي وقتي بود كه فهميديم شانزده همسلولي ديگرمان چه كساني هستند: درست است؛ غيرسياسي‌ها ـ فاحشه، دزد، قاتل ـ و البته درست همين‌ها بودند كه به ما اعتماد كردند...»

سرانجام پس از برگزاري دادگاه و صدور حكم پنج‌سال زندان و پنج‌هزار پزو [واحد پول دومينيكن] جريمه براي هر يك از دو خواهر، دوران محكوميت ايشان آغاز مي‌شود؛ دوراني كه البته رژيم پس از گذشت هفت‌ماه، در مانوري تبليغي و عوامفريبانه و براي تحت‌تأثير قراردادن سازمان كشورهاي امريكايي، آنان را مشمول عفو اعلام و اقدام به آزادي زنان سياسي عضو جنبش چهاردهم ژوئن مي‌كند تا نمايش حمايت از حقوق زنان را براي جهانيان اجرا نمايد.

حبس خانگي، پيامد آزادي دو خواهر است. در هفته دو بار اجازه بيرون رفتن از منزل را دارند، پنجشنبه به زندان «لاويكتوريا» براي ملاقات با همسران همچنان دربند خود و يكشنبه‌ها براي رفتن به كليسا.

در طول زمان، دامنه اعتراضات عمومي به عملكرد فاشيستي تروخيو بالا مي‌گيرد، سازمان كشورهاي امريكايي شامل كلمبيا، پرو، اكوادور، بوليوي، ونزوئلا و... رژيم را مورد تحريم همه‌جانبه و گسترده قرار مي‌دهند. كمبود همه‌جا به چشم مي‌خورد. تروخيو همچون حيواني گرفتار در دام به هر حماقتي دست مي‌زند. در كليسا پياله مراسم عشاي رباني را در دست گرفته و نان و شراب به ملازمان وحشت‌زده‌اش مي‌دهد. پاپ در تكفير او سخن مي‌گويد و سبعيت رفتارهاي پليس مخفي تروخيو، كل كشور را غرق در وحشت و نااميدي مي‌كند.

خواهران ميرابال ديگر براي مردم كاملاً شناخته شده‌اند و مردم آنها را به اسم «پروانه‌ها» (لاماريپوزا) صدا مي‌كنند. در ميان سه خواهر، جسارت و سركشي مينروا زبانزد است. ژنرال گارسيا تروخيو ـ‌ رئيس سازمان امنيت رژيم ـ درباره مينروا مي‌گويد: «اين مينروا ميرابال بود كه تخم سنت مخالفت با رژيم را در ذهن خانواده‌اش كاشت. او به مرض چپگرايي راديكال دچار شده بود و در راستاي اهدافش خود را هلاك كرد و خانواده‌اش را گرفتار اين داستان تراژيك.» همسران آنان را از زندان مركزي شهر به زنداني در يك منطقه دور افتاده كوهستاني منتقل كرده‌اند و هر بار كه پروانه‌ها به قصد ملاقات همسرانشان خانه را ترك كرده و رهسپار جاده كوهستاني مي‌شوند، گروه‌هاي مختلف مردم به‌گونه‌اي كه حساسيت مأموران امنيتي را برنينگيزد، در گروه‌هاي پراكنده در حاشيه جاده ايستاده و برايشان دعا مي‌كنند. راننده‌شان «روفينو دلاكروس» (10 نوامبر 1923 ـ 25 نوامبر 1960) از جمله آشنايان مورد اعتمادشان است كه هر هفته آنها را به محل ملاقات مي‌برد و برمي‌گرداند. در روز واقعه، اتومبيل جيپ حامل خواهران ميرابال (مينروا، پاتريا و ماريا ترسا) در جاده كوهستاني به يك كمين مأموران امنيتي برمي‌خورد. يك اتومبيل ناشناس بخشي از جاده را سد كرده بود. جيپ ناگزير مي‌‌ايستد و...

يك‌سال پس از رفتن تروخيو، همه‌چيز در دادگاه قاتلان روشن شد. پنج جاني مسئوليت به قتل رساندن سه خواهر و راننده آنها را برعهده داشتند. مراسم دادگاه اين جنايت به مدت يك‌ماه از تلويزيون سراسري دومينيكن پخش مي‌شد. سه تن از جاني‌ها سرانجام تأييد كردند كه هركدام يكي از خواهران ميرابال را به قتل رسانده، ديگري راننده را كشته بود و پنجمي در كنار جاده ايستاده بود تا اگر كسي از راه رسيد، همقطاران خود را مطلع نمايد.

جاي كبودي و خراش روي گردن خواهرها به خوبي مشهود بود. آنها را با چماق هم زده و بعد خفه‌ كرده بودند، جسدها را عقب جيپ گذاشته و راننده را پشت فرمان قرار دادند و سپس از يك پيچ تند اتومبيل را از لبه جاده به دره پرت كردند. دادگاه به جانيان حكم بيست و سي‌سال زندان داد.

مدتي كوتاه پس از آن ـ كمتر از يك سال بعد ـ تروخيو توسط گروهي هفت نفره ترور شد. پس از نابودي ديكتاتور، سه مرد زنداني خانواده ميرابال آزاد شدند. رئيس‌جمهوري جانشين تروخيو يك‌سال نشده خلع مقام شد. مانولو (همسر مينروا) مجدداً‌ به جنبش مبارزان پيوست. شورشي‌ها به كوهستان زدند. جنگ داخلي شروع شد. مانولو از ايستگاه راديويي پارتيزان‌ها در سخناني از مردم خواست «به پا خيزيد هموطنان دومينيكني! نبايد بگذاريم يك ديكتاتور ديگر بر ما حكومت كند. به پا خيزيد و به من و رفقايم در كوهستان بپيونديد! هنگامي كه در راه ميهن‌تان بميريد، بيهوده نمرده‌‌ايد.»

اما كسي به آنها نپيوست. رژيم كودتاهاي پي در پي، پس از چهل روز بمباران مخفيگاه‌هاي كوهستاني چريك‌ها، در روز 21 دسامبر 1963 آنها را مورد عفو اعلام كرد. پارتيزان‌ها با دست‌هاي بالا برده شده از كوهستان پايين آمدند و ژنرال‌ها همگي را به ضرب گلوله از پاي درآوردند و مانولو را پيش از همه.

پدريتو (همسر پاتريا) بعدها با دختري جوان ازدواج كرد و لئاندرو (همسر ماريا ترسا) نيز پس از مرگ مانولو، سياست را كنار گذاشت، دوباره ازدواج كرد و در پايتخت ساختمان‌ساز بزرگي شد.

شهروندان جمهوري دومينيكن هر چند هيچ‌گاه نتوانستند خبر «سانحه رانندگي» در جريان سفر خواهران ميرابال را باور و فراموش كنند و هرچند همه‌ساله به ياد آنان و در كنار مزار و بناي يادبود آنان گرد مي‌آيند تا مقامشان را ارج نهند، اما گويي الگو قراردادن آنها را امري بسيار دشوار يافتند، از همين روي آنها را اسطوره كردند و كناري نشستند. به تعبير نويسنده كتاب «طنز ماجرا اين است كه ما با اسطوره‌كردن ميرابال‌ها و غيرزميني ديدنشان، بار ديگر آنها را از دست داديم و دستيابي به شجاعت مبارزاتي آنها را براي خود ـ زنان و مردان عادي ـ ناممكن ساختيم.»

روز 25 نوامبر هرسال، مصادف با روز قتل خواهران ميرابال در بسياري از كشورهاي امريكاي لاتين مراسمي به‌عنوان روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان برگزار مي‌شود. خواهران ميرابال البته آن‌قدر خوش اقبال بودند كه روز مرگشان در يادها بماند، مزاري داشته باشند و برخلاف هزاران فعال سياسي ديگر كه به جرم مخالفت با انديشه‌هاي ديكتاتور، به‌سادگي «ناپديد» شدند، شاهد برگزاري مراسمي همه‌ساله در كنار بناي يادبود خود باشند؛ مراسمي كه طي آن صداي مانولو تراورز به نمايندگي از تمام آزاديخواهاني كه در سراسر جهان در مخالفت با ستمكاري حاكمان به خاك مي‌افتند، در هر گوشه طنين مي‌افكند: «ديكتاتورها وحدت وجودي دارند. ديكتاتور قادر است بخش كوچكي از خودش را در وجود همه ما بكارد و ما نبايد بگذاريم يك ديكتاتور ديگر بر ما حكومت كند... هنگامي‌كه در راه ميهنت بميري، بيهوده نمرده‌اي.»

منبع:نشریه چشم‌انداز شماره ۵۰ تیر و مرداد ۱۳۸۷