اخلاق، واقعگرایی سیاسی و شکستن یک تابوی فرسوده
در نظریهٔ کلاسیک دولت، حتی اقتدارگراترین نظامها نیز موظف به حفظ حداقلی از امنیت جانی شهروندان خود میباشند. اما آنچه امروز در ایران جریان دارد، عبور کامل از این مرز است. جمهوری اسلامی نهتنها از انجام وظیفهٔ بنیادین خود برای حفاظت از شهروندان عدول کرده، بلکه عملاً همانند یک ماشین سرکوب و کشتار، به اصلیترین تهدید علیه جان و کرامت مردم بدل شده است. شلیک هدفمند به مردم بیسلاح، بازداشتهای گسترده، قطع ارتباطات، پنهانکاری سازمانیافته دربارهٔ آمار کشتهشدگان و استفاده از تهدید علیه هر شهروند معترض بهعنوان ابزار حکمرانی، همگی نشانههای وضعیتی هستند که در ادبیات حقوق بینالملل از آن با عنوان جنایت سیستماتیک علیه جمعیت غیرنظامی یاد میشود. در چنین وضعی، دیگر سخن گفتن از «مسئلهٔ داخلی» بیمعناست، زیرا دولت خود عامل اصلی جنایت و بحران است؛که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان دولت یاغی علیه ملت خود یاد میشود.
با این حال، هر بار که سخن از حمایت خارجی به میان میآید، بهویژه اگر نام ایالات متحده آمریکا مطرح شود، موجی از مخالفتهای ایدئولوژیک شکل میگیرد؛ مخالفتهایی که عموماً نه بر تحلیل عینی شرایط، بلکه بر تابوهای فکریِ بهجامانده از دهههای گذشته استوارند. این تابوها، که اغلب با زبان «ضدامپریالیسم» بازتولید میشوند، در عمل یک کارکرد مشخص داشتهاند: فلجکردن هر امکان واقعی برای مهار خشونت دولتی، حتی در لحظهای که مردم زیر گلولهاند. از نظر آنها، نفسِ درخواست کمک برای توقف کشتار، بهخودیخود خیانت به استقلال ملی تلقی میشود؛ حال آنکه تجربهٔ جهان معاصر بهروشنی نشان میدهد که میان حمایت خارجی از یک جنبش مردمی و مهندسی قدرت سیاسی پس از سقوط یک رژیم، تفاوتی بنیادین وجود دارد. مردم ایران امروز نه خواهان تعیین حاکم آینده از سوی واشنگتناند و نه پذیرای قیمومیت خارجی؛ مطالبهٔ اصلی، متوقفکردن ماشین کشتار و ایجاد امکان واقعی برای یک گذار ملی است. حمایت خارجی- اگر شفاف، محدود و معطوف به حفاظت از جان غیرنظامیان باشد- میتواند نقشی بازدارنده ایفا کند، نه تعیینکنندهٔ سرنوشت سیاسی آینده. تقلیل این تمایز مهم به کلیشهٔ «دستنشاندهسازی»، یا ناشی از سادهسازی عامدانه است یا ناتوانی در مواجهه با واقعیت.
واقعگرایی سیاسی ایجاب میکند، پذیرفته شود که خشونت سازمانیافتهٔ دولتی، با اعتراض نمادین و نیروی اخلاقی صرف مهار نمیشود. رژیمی که از سلاح جنگی، نیروهای شبهنظامی، ساختار امنیتی پیچیده و مصونیت کامل از پاسخگویی استفاده میکند، با بیانیه و شعار متوقف نخواهد شد. اگر – چنانکه گزارشهای میدانی حکایت میکنند – تنها طی چند روز، هزاران جوان با شلیک مستقیم گلولههای جنگی جان باخته باشند، مخالفت با هر ابزار مؤثر برای توقف این کشتار، دیگر موضعی خنثی یا اخلاقی نیست؛ بلکه در عمل ترجیح ضمنی تداوم وضع موجود است.
در این میان، استدلال دیگری نیز مطرح میشود: اینکه کمک گرفتن از آمریکا میتواند جنبش را «رادیکالیزه» کند و کشور را بهسوی هرجومرج و ناامنی سوق دهد. این استدلال در ظاهر عقلانی مینماید، اما با اندکی تأمل، تناقض درونی آن آشکار میشود. پرسش ساده است: آیا جنبشی که هر روز با گلوله سرکوب میشود، آیا میتواند همچنان غیر رادیکال باقی بماند؟ چه میزان خشونت عریان دولتی لازم است تا از نظر این منتقدان، مقاومت مردم مشروعیت رادیکالشدن پیدا کند؟
در عمل، این منطق به ترجیحی نانوشته میانجامد: هرجومرج بالقوه، از دید این نگاه، از مرگ روزانه و آرام مردم خطرناکتر است. گویی «هر روز و آرام آرام مردن» – اعدامهای خیابانی، فرسایش روانی جامعه، نابودی نسل جوان- بر رادیکالیزهشدن جنبشی که هدفش برچیدن یک نظم اهریمنی است، مرجح شمرده میشود. این نه محافظهکاری مسئولانه، بلکه عادیسازی خشونت ساختاری است. تجربهٔ تاریخی نشان داده که جنبشها نه بهدلیل حمایت خارجی، بلکه بهدلیل انسداد کامل مسیرهای مسالمتآمیز رادیکال میشوند؛ و این انسداد، محصول مستقیم سرکوب حاکمیت است.
افزون بر همهٔ اینها، باید به یک واقعیت تاریخیِ انکارناپذیر توجه کرد: جمهوری اسلامی طی ۴۷ سال گذشته عملاً ثابت کرده است که بیش از هر اشغالگر خارجی شناختهشده، به ایران و مردم ایران خسارت وارد کرده است. نابودی سرمایهٔ انسانی از طریق اعدام، جنگافروزی، سرکوب و مهاجرت اجباری، فروپاشی اقتصاد یک کشور ثروتمند، عقبماندگی ساختاری در آموزش، علم و زیرساخت، تخریب گستردهٔ محیطزیست و تبدیل ایران به یک بحران دائمی امنیتی در نظام بینالملل، همگی حاصل حکمرانی ایدئولوژیکی است که کشور را عملاً به اشغال یک اقلیت مسلح و غیرپاسخگو درآورده است. به بیان دقیقتر، ایران امروز نه از بیرون، بلکه از درون اشغال شده است.
اشغال خارجی، هرچند خشن و ویرانگر، معمولاً موقتی و پرهزینه برای اشغالگر است. اما آنچه جمهوری اسلامی بر ایران تحمیل کرده، اشغالی خاموش، فرساینده و بیپایان بوده است؛ اشغالی که در آن سرکوب به نام قانون، غارت به نام استقلال، و کشتار به نام دین توجیه میشود. در چنین شرایطی، اصرار بر این گزاره که «هر سناریویی بهتر از دخالت خارجی است»، نادیدهگرفتن این واقعیت بدیهی است که بدترین سناریو، همین وضع موجود است.
در نهایت، مسئله به بازتعریف شجاعت سیاسی بازمیگردد. امروز شجاعت نه در تکرار کلیشههای ضدامپریالیستی و ترس از «رادیکالشدن»، بلکه در پذیرش مسئولیت جان انسانها معنا مییابد. حمایت خارجی – اگر در خدمت مردم و متوقفکردن کشتار باشد – نه خیانت است و نه وابستگی؛ بلکه میتواند پلی باشد برای عبور از جهنمی که این نظم سیاسی بر ایران تحمیل کرده است.
در لحظهای که خون در خیابانها جاری است، بیطرفی اخلاقی وجود ندارد. یا مرگ تدریجی را به نام «ثبات» میپذیریم، یا برای برچیدن نظمی که بر مرگ بنا شده، هزینهٔ تغییر را به رسمیت میشناسیم.