خبرنامه گویا - بازنشر این مقالهی تاریخی داریوش آشوری، منتشر شده در ۲۰ تیر ۱۳۴۶ در مجله فردوسی، به دلیل اهمیت ویژه آن در شرایط امروز انجام میشود. آشوری در این متن با تیزبینی خطر ترکیب ضدصهیونیسم و ضدامپریالیسم را بررسی کرده و هشدار میدهد که هیجانات جمعی و سوءاستفادههای سیاسی میتوانند روشنفکری مستقل را به خطر بیندازند
***
ضدصهیونیسم و ضدامپریالیسم در شرق
داریوش آشوری
اول این مختصر را بخوانید «عباس پهلوان»
چنانکه خوانندگان عزیز مستحضرند ما از بدو جنگ اعراب و اسرائیل سعی داشته ایم تا خوانندگان خودمان را به دور از احساسات و تعصب های گوناگون در جهت واقع بینانه مسائل فیمابین بگذاریم و همچنانکه نمیتوانستیم موافق با تزابلهانه و کینه توزانه «محو و نابودی اسرائیل و یهودیان» باشیم (و در بررسی های مختلف شکست اعراب را تحت لوای این «شعار» پیش بینی کرده بودیم) طبعا موافق با هرگونه تسلط نظامی و توسل به قوه قهریه برای حل و فصل اختلافات نیز نخواهیم بود و همچنین تسلط بر سرزمینهایی که از آن اعراب است.
چنانکه ملاحظه می فرمایید این حداقل وظیفه یک نشریه ای است که خود را وابسته به نسل جوان و روشنفکر و تابع «اصولی» می داند و این دو روش بهیچوجه ناقض یکدیگر نیست و اتفاقا در یک جهت بوده و محتوی یک فکر است که همانا تنفر از هر گونه جنگ و احترام به ارزش های انسانی و خصلت های بشریست.
احیانا در این رهگذر ممکن است سوء تفاهماتی (چنانکه مشاهده شد) به تحقیق ما نمی توانیم حتی افکار سخیف و ضد انسانی «آنتی سمیتیزم» و دشمنی با ملت یهود را به مخیله خود راه بدهیم چه برسد به آنکه مروج و مشوق آن باشیم و از طرفی بر ما فرض است که از حقوق ضایع شده صدها هزار نفر انسانی که در این مبارزات سیاسی و پیکارهای نظامی خانه و کاشانه خود را از دست داده و آواره شده اند نیز دفاع کنیم و همدرد ملت عرب در شکست عظیمشان باشیم.
به شخصه امیدواریم با این توضیح از معدودی خوانندگان و دوستان و بخصوص اقلیت محترم «یهودی» ایران رفع سوءتفاهم شده باشد.
«سردبیر»
ضد صهیونیزم و ضد امپریالیزم در شرق!
غرب دارد عقدهی ضد یهود را از خود باز می کند و به شرق می افکند.
چرا مبانی بینش و استدلال و تعقل روشنفکر ایرانی فرو ریخته است؟
آن اشکالی از حکومت که در کشورهای عربی سوسیالیست معرفی می شوند جز اشکالی از کاپیتالیزم دولتی و فاشیزم نیستند.
اگر اسرائیل جای شایسته ی عرب خود را میان ملل آسیا نمی یابد، گناه اعراب است.
ضد یهود بودن به هر شکل وزیر هر لایه ای خیانتی است به جوهر روشنفکری
از: داریوش آشوری
غرضم نوشتن تفسیری نیست بر آنچه که میان اعراب و اسرائیل گذشته است، زیرا که من مفسر سیاسی نیستم و قضایا را بیشتر بر زمینه تاریخیشان می نگرم تا محدوده ی زمانی که در آن اعمال «سیاسی» صورت می گیرد.
کار مفسر سیاسی روشن کردن محتوی اعمال سیاسی و عواقب آنهاست در محدوده ی زمانی معین، و این اعمال وقتی از محدوده زمانی خود بیرون آمدند و در زمان دراز دنبال شدند حرکات تاریخی را تشکیل می دهند که چیزی است کلی تر و عامتر از اعمال و حرکات سیاسی و از آن ببعد کار مفسر تاریخی یا جامعهشناس یا فیلسوف تاریخی است که آن حرکات بلند را تفسیر کند و توضیح دهد و یحتمل قوانین آنها را بیان کند.
بدین لحاظ بسیاری از مفسران ما اساسا مفسر سیاسی نیستند، بلکه یا گزارشگران اخبارند یا کلی بافان تاریخی و توضیح دهندگان حوادث براساس الگوهای پیش ساخته ی ذهنی.
در ایران شاید فقط یک نفر را بتوانیم به معنی کامل کلمه «مفسر سیاسی» بخوانیم، یعنی کسی که از نزدیک صرفا حوادث و اعمال سیاسی را تعقیب می کند ـ صرف نظر از محتوی اقتصادی، اجتماعی، تاریخیشان ـ و عواقب آنها را در کوتاه مدت بررسی می کند و آن یک نفر داریوش همایون است (البته اشاره ی من فقط به استیل نویسندگی اوست نه لزوما محتوی آن) از این مقدمه مقصودم اینست که قصدم تفسیر حوادث نیست بلکه بیشتر توضیح عکس العمل حوادث است در ذهن بعضی از هموطنانم و رقم زدن چند کلمهای در حاشیه برای روشن شدن بعضی نکات و انگشت گذاشتن روی بعضی جراحتهایی که دارند رشد می کنند.
نکته قابل تأسف اینست که روشنفکر جماعت ایرانی به وضع وحشتناکی مبانی بینش و استدلال تعقلش فرو ریخته و به علت خلایی که در این جامعه بر اندیشه ها حکمفرماست، روشنفکر نیز بجای تعقل و تفکر تنها از احساسات گذرای زمانه پیروی می کند و این حالت در همه ی آنهایی که به داشتن نوعی طرز تفکر خاصی تظاهر می کنند نیز وجود دارد، روشنفکران ایرانی با این که غالبا به بیماری eliteگرایی گرفتارند، به وضع بدی با توده ی عوام الناس هم شکل و همسانند.
یعنی آن جوهر اندیشه ای که روشنفکر را از توده جدا می کند، در اینجا خشکیده یا خشکانیده شده و از این جهت با وجود همه ی اختلافهای شخصی و بر سر هم کوبیدنها یک فضای فکری عمومی وجود دارد که در آن همه همسان و همرنگند و هیچکس تشخص اندیشه ای ندارد.
این فضای عمومی عبارتست از مقداری قضاوتهای کلیشه ای از پیش ساخته درباره ی بسیاری مسائل که از عناصر آن مقداری رادیکالیزم کاذب و شهیدنمایی هست.
در چنین فضای پرهیاهوی بی اوج و حضیضی است که کسی نمی داند کدام کس در کدام موضع است و همه چیز برحسب مقتضای زمان و مد روز از ماهی به ماهی و گاه از هفته ای به هفته ای نوسان می کند، در چنین شرایطی است که مجله ای مانند فردوسی، که خریدارانش از بالاترین سطوح مجله خوانهای مملکت هستند، در مورد مسئله ای مانند مسئله ی اعراب و اسرائیل نمی تواند روش ثابت و مشخصی را ارائه کند و در طول دو هفته دو شماره ی متناقض منتشر می کند که یکی تعیین کننده ی مصالح سیاسی پس پرده است و آن حمله به بعضی رهبران عرب و شماره دیگر پیروی از احساسات عمومی است چه توده مذهبی و چه غیر مذهبی و آن ریاکاریهای روشنفکرانه که در جای خود به آنها اشاره خواهم کرد.
این ریاکاری از روی جلد مجله شروع می شود با عنوان «سربازان اسرائیلی در مسجد خدا» تا آن تظاهرات ضد یهودی داخل مجله به شعر و نثر.
جای افسوس است که در ایران امکاناتی نیست و نویسندگان و مجلاتی نیستند که با صبر و حوصله ریشه های تاریخی مسئله را بشکافند و قضاوتها را تنها به آنچه که از وضع امروز و اطلاعات سطحی ما از قضایا استنباط می شود وانگذارند.
و از این جهت است که تنها به اشاراتی گذرا در باب موضوعی که باید صفحات بسیاری را برای آن سیاه کرد، اکتفا می شود و من نیز چاره ای جز این ندارم.
اصل قضیه این است که غرب دارد عقده ی ضد یهود را از خود باز می کند و به شرق می افکند و به کفاره ی گناهانی که در طول دوهزار سال علیه قوم یهود مرتکب شده است (که پلیدترین و موحش ترینش در همین اواخر بود) امروزه در شرق مسلمان دارد عقده ی ضد یهود را تقویت میکند و رشد این عقده و ترکیدنش را در همین شماره ی گذشته ی فردوسی می شد دید و جای دریغ و افسوس است که ضد صهیونیزم و ضد امپریالیزم در شرق دارند مفاهیم توأمی می شوند و این حالت خطرناکی است که عقده های نژادی و مذهبی را در شرق میپروراند و نهضت های اصیل را از راه خود منحرف می کند واقعیت قضیه اینست که آن اشکالی از حکومت که در کشورهای عربی «سوسیالیست» معرفی می شوند زیر اقشار این عقده های نژادی و مذهبی جز اشکالی از کاپیتالیزم دولتی و فاشیزم نیستند و جنگ اخیر فضاحتهای بسیاری را در داخل این سیستمها نشان داد و بورژوازی میلیتاریست و بوروکرات عرب در لحظه ی حساس ناتوانی و از هم پاشیدگی درونی خود را نشان داد.
اگر به ریشه های تاریخی قضیه نگاهی بکنیم می بینیم که مسئله جز برخورد یهود و عرب به عنوان دو قوم چیزی نیست و در آن زمان که عرب و یهود با یکدیگر در سرزمین فلسطین درگیر شدند نه ناسیونالیزم عربی به صورت امروزی وجود داشت و نه هیچ کشور عرب با عنوانهای «چپ»، «انقلابی»، «سوسیالیست».
صهیونیزم که ابتدا در اروپای شرقی به وجود آمد به عنوان نهضت بازگشت به ارض موعود و به عنوان عکس العملی علیه زجرها و آزارها و یهودیکشیها، در 1947 توانست پاداش خود را به عنوان کفاره ی گناهان و جنایات دوهزار ساله ی مسیحیت علیه اقلیت یهود و به ویژه جنایات هولناک نازیسم، به صورت حق سکونت و داشتن استقلال در گوشه ای از سرزمین فلسطین، بدست آورد و سران کشورهای عربی که آن زمان به جنگ یهودیها آمدند، همه دست نشاندگان مستقیم استعمار بودند، از قبیل فاروق و ملک عبداللّه و غیره.
و آنهایی که تصور می کنند که غرب اسرائیل را به عنوان چماقی برای کوبیدن بر سر اعراب به وجود آورد٬فراموش نکنند که موجودیت اسرائیل بود که ناسیونالیزم عرب را پدید آورد، نه به عکس.
امپریالیزم اگر پیش بینی می کرد که روزی با بوجود آمدن اسرائیل کانال سوئز را از دست خواهد داد و منافع نفتیش (که در آن زمان ناچیز بود) در سرزمینهای عربی به خطر خواهد افتاد، هرگز در شناسایی و تثبیت دولت اسرائیل مشارکت نمی کرد.
و فراموش نکنیم که یهودی هایی که در 1947 در فلسطین می جنگیدند اسلحه شان را از شوروی و چکسلواکی می گرفتند نه از انگلیس و امریکا٬ و امریکا در آن زمانه در خاورمیانه هنوز جا باز نکرده بود.
رشد ناسیونالیزم عرب در جهت کسب استقلال سیاسی و رهایی از تسلط امپریالیزم (که نهضت های ملی در تشدید و تقویت آن بسیار مؤثر بود) با رشد عقده ی ضد یهود و ضد اسرائیل توأم بود تا جایی که این هر دو را یکی کرد ـ اگرچه در کشورهای عرب دست راستی ترین محافل و کشورها نیز همانقدر ضد یهود و اسرائیل هستند که چپ ترینشان ـ و اینکه می گویم ضد یهود و ضد اسرائیل به این سبب است که جنبش اعراب تنها بر ضد «دولت» اسرائیل نیست؛ بلکه به ضد موجودیت یهود است در فلسطین.
و رهبران عرب بارها این مطلب را گفته اند و رادیوهایشان نیز این را دائما تکرار کرده اند که هدفشان تنها برانداختن دولت اسرائیل نیست، بلکه محو یهود از فلسطین و «آزاد» کردن آن سرزمین است و من یقین دارم که اگر این جنگ به پیروزی اعراب می انجامید، «کشتاری چندین برابر مهیب تر و جنایاتی بسیار وحشیانه تر» روی میداد که حاصل انباشته شدن عقدههای چندین ساله ی کینه و انتقام است.
متأسفانه سیر سیاسی قضایا امروز به جایی رسیده است که دولت اسرائیل را هر چه بیشتر برای برخورداری از منابع مالی و حمایت سیاسی و نظامی ـ در چنگال سرمایه داری بزرگ یهود در اروپا و آمریکا قرار می دهد و کشوری که میشد در آن امید تحقق یکی از اشکال سوسیالیزم و اقتصاد تعاونی را بست، رفته رفته در دامن سرمایه داری بزرگ یهود قرار میگیرد.
البته، غرض من بهیچوجه، توجیه تجاوز اسرائیل به اعراب نیست و در این نکته که اسرائیل، باید سرزمینهای تصرف کرده را باز پس بدهد، تردیدی ندارم، ولی فراموش هم نمی کنم که انگیزهی این جنگ عربها بودند نه یهودیها: آنها بودند که وعده ی ملاقات در تلآویو را با یکدیگر میگذاشتند.
جمعیت عربی بود که می خواست خود را یکبار دیگر نشان دهد و «سوسیالیزم عربی» بود که جهاد اسلامی می خواست بکند و این تمام کشورهای عربی بودند، از چپ ترین تا ارتجاعیترین، که دسته جمعی خواهان محو اسرائیل بودند و به این دلایل، بر مظلومیت اعراب دل نمیسوزانم.
اگر ارتش مصر چنان ضربت پذیر است و اگر اسرائیلیها می توانند ژنرالهای مصری را بخرند ولی اعراب نمی توانند ژنرالهای اسرائیلی را بخرند و به خیانت وادارند، گناه اسرائیل نیست.
اگر ارتشهای عرب با فیلد مارشال ها و رژه ها و هیاهوهایشان تنها می توانند در داخل کشورشان کودتا کنند و اگر نیروهای هوایی اعراب با تمام هواپیماهای مدرن تنها میتوانند مراکز ستاد ارتشی خود را هنگام کودتا بمباران کنند، گناه اسرائیل نیست.
اما اگر اسرائیل به صورت متحد غرب در می آید و جای شایسته ی خود را در میان ملل آسیا نمی یابد گناه اعراب است و رهبران آنها که احساسات توده را به بازی می گیرند و سرانجام خود اسیر آن می شوند ـ همانگونه که آمریکا نمی خواهد موجودیت چین را بشناسد و هر روز این چماق را علیه خود و برغم خود بزرگتر می کند ـ و امروزه آنچه که مانع عمده ی حل مسئله است همان احساسات تودهی اعراب است که رهبران برانگیختهاند و خود اکنون اسیر آنند و هیچ یک از رهبران عرب جرأت آن را ندارد که برای یافتن راه حلی پای پیش گذارد زیرا زیر فشار عوامفریبان خرد خواهد شد و تا زمانی که مسئله بدین صورت باقیست چه تضمینی وجود دارد که باز قضیه تکرار نشود؟ باقی ماندن مسئله بدین صورت موجب تقویت گروه های میلیتاریست و توسعه طلب در دو سو می شود و سیاستهای ماکیاولیستی قدرت های بزرگ متأسفانه به پیچیده تر شدن موقعیت کمک می کند.
و در عین حال نباید فراموش کنیم که عامل وحدت دهنده ی اعراب، وجود اسرائیل و از میان رفتن اسرائیل، سلاح بزرگی را که عامل وحدت کشورهای عربی است، از میان خواهد برد و اعراب آنگاه با خود خواهند جنگید.
آنچه که به «وحدت عرب» و «ملت عرب» معنی می دهد وجود یک دشمن مشترک است، و اِلا وحدت زبان و مذهب با وجود تفرقه ی سیاسی و اختلاف سطح اقتصاد، مایه ی وحدت ایشان نتواند بود.
امید است که این شکست، نیروی تعقل را در رهبران عرب، نسبت به "موجودیتی که به هر حال از بین نرفتنی است"، زنده کند و اعتدال دو طرف بتواند بی عدالتی موجود را ترمیم کند.
ولی آنچه که انگیزه ی اصلی رقم زدن این سطور است عکس العملی است که برخی از روشنفکران ایرانی در برابر این مسئله نشان میدهند علت آن به هم آمیخته شدن مفهوم ضدامیرپالیزم و ضدصهیونیزم در ذهن ایشانست و به علت مشکل سیاسی کنونی مسئله و این آشفتگی ذهنی در بعضی از ایشان به بیدار شدن عقده ی چرکین ضد یهود انجامیده است.
یکی از نویسندگان که غالبا بجای تفسیر سیاسی اعلامیه ی سیاسی می نویسد و طرز تفکر اجتماعی خاص از خلال نوشته های او پیداست، ناگهان مسلمان دو آتشه ای از آب درآمده و خاطرات فتح خیبر را زنده می کند و بدین ترتیب بی آنکه خود هشدار بیدار شدن «آنتی سمیتیزم» را میدهد، به عوامانه ترین احساسات برای بیدار کردن «آنتی سمیتیزم» متوسل میشود و فتح موشه دایان را تلافی فتح خیبر و کشته شدن مرحب تلقی میکند و اینجاست که آدمی از اینانی که قلم بدست گرفته اند تا چیزی را برای دیگران روشن کنند، سخت دچار حیرت میشود.
چرا این نویسندگان پرشور و شاعران زنده کننده ی خاطرات صدر اسلام مثلاً برای رهایی مردم مسلمان کشمیر از تسلط هندوها قلم نمی فرسایند؟ و چرا در جنگ هند و پاکستان این احساسات «اسلامیه» فوران نکرد و چرا در جنگ یهود و عرب چنین فوران می کند؟ آیا این جز سرباز کردن همان عقده ی چرکین ضد یهود، این بیماری طبقه ی متوسط مسلمان و مسیحی، چیز دیگری هست؟ دوست من آقای آزاد تهرانی، شاعر شهیر، از «حکمت ازلی» دم می زنند و حکم «قطعی» تاریخ را که بتازگی از سروش غیب به ایشان رسیده است به ما تحویل می دهند.
آزاد گویا آخرین نبی از سلسله ی انبیاء بنی اسرائیل مانند داود و حز قیال [حزقیل] و یرمیا [ارمیا] است که بار دیگر از جانب یهود برای «قوم» آیات عذاب می خواند و محکومیت جاودانی ایشان را ابلاغ می کند و ما نفهمیدیم که این «سرِ ازلی» از کجا به گوش ایشان راه یافت که «قوم» هم آنگاه که گوسفندوار گله گله به اطاقهای گاز می رفت و یا آنگاه که خانه هایشان سوزانده می شد و از بارسلون تا مسکو قتل عام می شد،محکومیت «حکمت ازلی» را بر پیشانی داشت؛ و این زمان که به ملتی تبدیل شده است چالاک و دلیر، آقای محمود آزاد بیایمان بخدا و دین٬غرامت خون مسیح و خاکستر ریختن بر سر محمد را از یهود میطلبد ـ زهی روشنفکری قلابی و باطل!
در اینجا مجال پرداختن به محتوی مسئله ی «آنتی سمیتیزم» نیست ولی آن هایی که برای سیاهان آمریکا سینه چاک میکنند و ملعنت سفید را محکوم می کنند بدانند که «سیاه» ایشان همان «یهودی» است و این مسئله در جوامع مختلف از یک ریشه ی روانی و اجتماعی آب میخورد و این آقا اگر در آمریکا می زیستند حتما «ضد سیاه» از آب در میآمدند! من از این روشنفکری کاذب که هم مارکسیست نماست و هم در ته روح، تمام حقارتهای خردهبورژوازی را در خود دارد، و هرگز دانایی و آگاهی به آنچه که گفته و باز گفته نداشته است، میپرسم که «نفرین جاودان زمین» چیست و کدام دست «تقدیر» آن را بر زمین نهاده است و کدام اشراق یا علم آن را برایشان متظاهر ساخته است و چرا باید دهانی بازداشت و گوشی فروبسته و ذهنی ساکن؟ آقای تهرانی! «ضد یهود» که پرخاش گری و نامنعقل بودن را به عنوان «فضیلت» خود برمیگزیند «یهودی» خود را در هر جا مییابد.
این «یهودی» گاه، ترک آذربایجانی است گاه خود «یهودی» است و گاه، هر کس که دم دست باشد! مسئله برای ضدیهود ایرانی و هر جای دیگر، تنها این نیست که تجاوزی صورت گرفته و پیروزیی به دست آمده، مسئله اینست که این تجاوز و پیروزی یک تجاوز و پیروزی «یهودی» است که با هر نوع تجاوز و پیروزی دیگر فرق دارد.
یهودیی که در طول دوهزار سال عادت داشته ایم به چشم حقارت و زبونی بنگریمش، آن یهودی «طماع» و «ترسو» حالا ملت دلیری شده است که برای بقای خود بهترین جنگها را می کند و این قابل تحمل نیست! والا مگر نه اینست که وقتی چین به هند تجاوز کرد یا هند به پاکستان تاخت احساسات عمومی برانگیخته نشد:چون آن تجاوزها «یهودی» نبود.
هر قدر هم که اصرار بورزیم که اسرائیل را با امپریالیزم غرب یکی و دست اندر دست جلوه دهیم، باز نمی توان عقده های ضد یهودی را در این برداشتها پنهان کرد.
به نظر من «آنتی سمیتیزم» به هر شکل و قالب و زیر هر لایه ی عقلی و استدلالی که در نظر گرفته شود و عرضه شود خیانتی است به جوهر روشنفکری و تسلیم شدن به پست ترین احساسهای «گروهی» و «دوران ناخودآگاه جمعی».
اختلافات ارضی و مدعاهای ایدئولوژیک و مذهبی در دنیا کم نیستند، اگر توانستیم مسئلهی عرب و یهود را همانگونه بنگریم که اختلاف سودان و حبشه را، آن وقت میتوانیم بگوییم که از عقده ی «آنتی سمیتیزم» رها شدهایم و آن روشنفکر چپ اروپایی که به او فحش می دهیم، کم وبیش به این مرحله رسیده است و امروز غرب که از بیماری «آنتی سمپتیزم» تدریجا شفا مییابد، بیماری را به همسایه ی شرقیش منتقل می کند و اگر تاکنون حوزه ی مسیحیت عرصهی اصلی ضدیت با یهود بود، بعد از این حوزه ی اسلام چنین میشود و این دو فرزندِ دین یهود، مادر خود را به نوبت دراز می کنند و این مایهی تأسف است و این وظیفهی روشنفکران و آگاهیدهندگان است که از رشد این بیماری جلوگیری کنند و آن را دامن نزنند و آن را دستاویز عداوتهای سیاسی نسازند.
مقاله مورخ ۲۰ تیر۱۳۴۶ ٬ تهران٬ مجله فردوسی

