نشنید کس زبند جگر دادخواهی ام
فریادهای کتبی و رنج شفاهی ام
دیوار فتنه پنجره ای را نکرد باز
پنجاه سال گوشه غربت گواهی ام
درهم شکست پنجه ام از این جدال با
طبع گدا که دم زند از پادشاهی ام
این شکوه را به خویش برم یا به روزگار
کین هردو بسته اند کمر بر تباهی ام
گاهی وجودم از رجز آید به خنده ، گاه
درکوچه باغ های جنون کج کلاهی ام!
دردا که وقت کوچم ، از آغاز کس نگفت
زین سوی ، راه نیست به شهری که راهی ام
زینگونه خو گرفته به صحرای ازدحام
آن پر شکسته کفتر بی جفت چاهی ام
با آنکه کم ندیده ام آزار اهرمن
دوراز فضای رحمت و لطف الهی ام
هرچند شعر من ز سپیدی گرفت نام
دردا که دهر بافت گلیم از سیاهی ام
منبع:پژواک ایران