روایتی از خطاهای آمریکا، تردیدهای شاه و قدرتگیری خمینی
ناصر اعتمادی
اسکات اندرسون، روزنامهنگار و نویسندۀ آمریکایی که سالها دربارۀ جنگ، انقلاب و خاورمیانه نوشته است، در کتاب تازهاش به سراغ یکی از آن ماجراهایی رفته که هنوز، بعد از نزدیک به نیم قرن، ایرانیها بر سرش اختلاف دارند: سقوط محمدرضا شاه و انقلاب ۱۳۵۷. عنوان اصلی کتاب او در انگلیسی King of Kings: The Fall of the Shah and the Revolution That Forged Modern Iran است؛ چیزی در مایههای «شاهِ شاهان: سقوط شاه و انقلابی که ایران امروز را ساخت». اما ناشر فرانسوی عنوان بسیار تندتری برای آن انتخاب کرده است: «چگونه آمریکا ایران را به ملاها داد». عنوان خوبی برای جلب توجه است، اما حرف خود اندرسون از این عنوان سادهتر نیست. او نمیگوید چند نفر در واشنگتن نشستند و تصمیم گرفتند شاه را بردارند و خمینی را به جایش بنشانند. قصۀ او بیشتر دربارۀ چیزی است که شاید از توطئه هم خطرناکتر باشد: آمریکاییها ایران را آنقدر که خیال میکردند نمیشناختند.
از ارتش ایران خبر داشتند، از قراردادهای اسلحه خبر داشتند، دربار را میشناختند، با ساواک رابطه داشتند، آمار نفت را داشتند و تقریباً به تمام دستگاه حکومتی دسترسی داشتند. اما وقتی خود جامعۀ ایران به حرکت درآمد، معلوم شد شناختن حکومت با شناختن کشور یکی نیست. همین است محور اصلی روایت اندرسون.
آیا آمریکا شاه را رها کرد؟
این پرسش سالهاست در ایران تکرار میشود: آیا آمریکا پشت شاه را خالی کرد؟ هواداران نظام پیشین غالباً جواب روشنی دارند. میگویند بله؛ شاه تا وقتی برای آمریکا لازم بود حمایت شد و وقتی دیگر به کارش نیامد، رهایش کردند. بعضی حتی یک قدم جلوتر میروند و معتقدند غرب، و بهخصوص آمریکا، آگاهانه راه را برای خمینی باز کرد. طرف مقابل هم معمولاً این روایت را نوعی سادهسازی یا نظریۀ توطئه میداند و میگوید رژیم شاه بر اثر مشکلات خودش سقوط کرد: خودکامگی، نارضایتی، بحران اقتصادی، شکاف اجتماعی و جنبشی که دیگر از کنترل بیرون رفته بود.
اندرسون میان این دو روایت ایستاده است. او میگوید آمریکا واقعاً در پایان کار شاه از او فاصله گرفت، اما بسیار دیر؛ نه از آغاز انقلاب و نه بر اساس یک طرح حسابشده برای آوردن خمینی. به گفتۀ او، تا حدود دسامبر ۱۹۷۸، یعنی فقط یک ماه پیش از آنکه شاه ایران را ترک کند، واشنگتن هنوز عملاً پشت او بود. پس مسئله این نیست که آمریکا از مدتها پیش تصمیم گرفته بود شاه برود؛ مسئله این است که آمریکا وقتی بالاخره فهمید اوضاع چقدر خراب شده، تقریباً دیگر کاری از دستش برنمیآمد.

گرفتاری بزرگ آمریکاییها: جنگ سرد
برای فهم رفتار آمریکا باید یادمان باشد که سال ۱۹۷۸ در چه جهانی میگذشت. امروز وقتی به آن دوره نگاه میکنیم، خمینی و اسلام سیاسی در مرکز تصویر قرار دارند. اما ذهن سیاستمدار آمریکایی آن زمان جای دیگری بود. جهان برای او پیش از هر چیز صحنۀ درگیری آمریکا و شوروی بود. هر جا آشوبی درمیگرفت، نخستین سئوال این بود: کمونیستها کجای ماجرا هستند؟ در آمریکای آن روزگار، تقریباً پشت هر انقلاب یا جنبش رادیکال سایۀ شوروی دیده میشد.
ایران هم از این قاعده مستثنا نبود. آمریکاییها مدت زیادی نگران این بودند که اگر شاه تضعیف شود، نیروهای چپ، حزب توده یا گروههایی نزدیک به شوروی از وضع استفاده کنند و ایران به طرف اردوگاه شرق بلغزد. این ترس چندان عجیب نبود. ایران مرز طولانی با شوروی داشت، نفت داشت، جایگاه جغرافیاییاش برای آمریکا حیاتی بود و از مهمترین متحدان واشنگتن در منطقه به شمار میآمد. مشکل این بود که همین ترس، دید آمریکاییها را نسبت به خطری دیگر کور کرد: آنها کمونیسم را خوب میشناختند و از آن میترسیدند، اما اسلامگرایی انقلابی را درست نمیشناختند. و آدم معمولاً از چیزی که نمیشناسد الزاماً بیشتر نمیترسد؛ گاهی درست برعکس، خطرش را کمتر میبیند.
اطرافیان خمینی چه فهمیده بودند؟
اندرسون روی نقش کسانی مثل ابراهیم یزدی، صادق قطبزاده و ابوالحسن بنیصدر مکث میکند. اینها کسانی بودند که سالهای زیادی را در غرب گذرانده بودند، زبان و فرهنگ سیاسی غرب را میشناختند و میفهمیدند آمریکاییها از چه چیزی وحشت دارند. خودشان اسلامگرا بودند، اما با خمینی یکی نبودند. به گفتۀ اندرسون، آنها گمان میکردند خمینی بعد از پیروزی انقلاب قرار نیست شخصاً کشور را اداره کند؛ تصورشان این بود که او بیشتر نقش رهبر معنوی انقلاب را خواهد داشت، مردم مذهبی و سنتی را با انقلاب همراه خواهد کرد و بعد شاید به قم برگردد و کار حکومت را به دیگران بسپارد.
امروز دانستن اینکه این تصور چقدر از واقعیت دور بود آسان است، اما در آن زمان بسیاری چنین تصوری داشتند. و همین افراد یک چیز را خوب فهمیده بودند: اگر آمریکاییها مطمئن شوند خمینی و اطرافیانش ایران را تحویل کمونیستها نمیدهند، ترس اصلی واشنگتن تا حد زیادی فروکش میکند. در ماههایی که خمینی در فرانسه بود، لحن او نیز دربارۀ نیروهای چپ صریحتر شد. اندرسون معتقد است این اتفاق تصادفی نبود. پیامی که به غرب داده میشد تقریباً این بود: اگر شاه برود، قرار نیست ایران کمونیستی شود. برای آمریکایی که هنوز دنیا را از پشت عینک جنگ سرد نگاه میکرد، این حرف اهمیت کمی نداشت.
اسلامگرا بهتر از کمونیست؟
اندرسون بیپرده میگوید که آمریکاییها در آن زمان ترجیح میدادند در ایران با یک حکومت اسلامگرا روبرو شوند تا یک حکومت کمونیستی. امروز این جمله عجیب به گوش میرسد. آمریکا و جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه است دشمن یکدیگرند. گروگانگیری سفارت، بحرانهای پیدرپی، تحریمها و جنگهای منطقهای باعث شده تصور کنیم دشمنی میان این دو از همان روز اول بدیهی بوده است. اما در سال ۱۹۷۸ چنین نبود.
آمریکاییها با حکومتهای اسلامی سنتی مثل عربستان سعودی آشنا بودند و مشکلی هم با اسلام بهعنوان دین یا با حکومتهای محافظهکار مذهبی نداشتند. چیزی که نمیشناختند اسلامگرایی انقلابی بود. فرق میان یک پادشاهی مذهبی محافظهکار با انقلابی که میخواهد دولت، قانون، جامعه و حتی رابطۀ کشور با جهان را بر اساس یک ایدئولوژی دینی از نو بسازد، هنوز برای واشنگتن روشن نشده بود. کمونیسم دشمن شناختهشده بود؛ اسلامگرایی انقلابی هنوز دشمن شناختهشدهای نبود. همین تفاوت، به گفتۀ اندرسون، در محاسبۀ آمریکا نقش داشت.
خود شاه چه میکرد؟
اگر همۀ ماجرا را گردن آمریکا بیندازیم، بخش مهمی از داستان را ندیدهایم. اندرسون مسئولیت شخص شاه را هم بسیار سنگین میداند. محمدرضا شاه در روایت او مردی است پر از تناقض: جاهطلب بود، اما در لحظات حساس اعتماد به نفس نداشت؛ میخواست ایران یکی از قدرتهای بزرگ جهان شود، اما خودش به تأیید غرب، بهخصوص آمریکا، بیش از اندازه اهمیت میداد؛ میخواست فرمانروایی قدرتمند باشد، اما وقتی بحران واقعی از راه رسید، مدام مردد بود. میان سرکوب و سازش میرفت و برمیگشت، تصمیمی میگرفت و بعد عوضش میکرد، گاهی منتظر بود آمریکاییها راه را نشان دهند و گاهی تصور میکرد همان آمریکاییها پشت سرش مشغول معاملهاند.
این حالت فقط مربوط به سال ۱۳۵۷ نبود. اندرسون ریشههایش را در بحرانهای قدیمیتر زندگی شاه میبیند: در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در برخورد با روحانیت در ۱۳۴۲ و در موارد دیگری که شاه در لحظۀ تصمیم نهایی ترجیح میداد شخص دیگری مسئولیت را به عهده بگیرد. در سال ۱۳۵۷ این خصلت دیگر مسئلۀ شخصی نبود؛ به مسئلۀ یک کشور تبدیل شد.
مردی که نمیخواست خون بریزد
یکی از نکات جالب روایت اندرسون این است که شاه، برخلاف تصویری که بسیاری از مخالفانش از او ساختهاند، در آخرین ماههای حکومت حاضر نبود به هر قیمت و با هر میزان خونریزی قدرت را حفظ کند. نقل شده است که گفته بود اگر حفظ تاج و تخت به معنای کشتن جوانان کشور باشد، چنین کاری نخواهد کرد. اندرسون این خصلت را از نظر انسانی قابل احترام میداند، اما یادآوری میکند که همین خصلت برای یک حکومت خودکامه مشکل بزرگی ایجاد میکند.
این همان تناقضی است که رژیم شاه را در ماههای آخر زمینگیر کرد. نظام نه آنقدر باز و نهادینه بود که بتواند بحران را با سیاست، انتخابات آزاد و انتقال واقعی قدرت حل کند، و نه در نهایت حاضر شد مانند یک دیکتاتوری تمامعیار بدون حد و مرز سرکوب کند. میان این دو ماند؛ و در سیاست، گاهی همین «میان دو راه ماندن» از انتخاب یکی از آن دو هم خطرناکتر است. شاه طی سالها قدرت را هرچه بیشتر در شخص خودش متمرکز کرده بود. تا وقتی او تصمیم میگرفت، دستگاه کار میکرد؛ اما وقتی خود شاه دچار تردید شد، دستگاهی که عادت کرده بود از بالا دستور بگیرد ناگهان بلاتکلیف ماند. قدرت زیاد شاه در دوران ثبات، در لحظۀ بحران به نقطۀ ضعف تبدیل شد.
۲۸ مرداد، پیروزی کوتاه، هزینۀ دراز
اندرسون برای فهم سقوط شاه به کودتای ۲۸ مرداد برمیگردد. اثر آن کودتا فقط این نبود که دولت محمد مصدق کنار رفت و شاه دوباره قدرت گرفت. نتیجۀ عمیقترش این بود که از آن پس بخش مهمی از جامعۀ ایران به شاه به چشم حاکمی نگاه میکرد که آمریکا او را برگردانده است. از همین زمان است که تعبیرهایی مثل «شاه آمریکایی» قدرت پیدا میکنند. چه این تعبیر را منصفانه بدانیم چه ندانیم، از نظر سیاسی اثر خودش را گذاشت. هرچه رابطۀ شاه با واشنگتن نزدیکتر شد، مخالفانش راحتتر میتوانستند او را وابسته به یک قدرت خارجی نشان دهند.
این تناقض مهمی بود. آمریکا در سال ۱۹۵۳ به شاه کمک کرد قدرتش را حفظ کند، اما همان مداخله در درازمدت به یکی از مهمترین دلایل بیاعتمادی بخشی از ایرانیان به شاه و به آمریکا تبدیل شد. چیزی که در کوتاهمدت موفقیت به نظر میرسید، سالها بعد برای همان نظم سیاسی هزینه ساخت.
آمریکاییها بعد از ۲۸ مرداد چه فکری دربارۀ شاه میکردند؟
ما معمولاً ۲۸ مرداد را فقط از زاویۀ ایران نگاه میکنیم، اما اندرسون به طرف آمریکایی ماجرا هم توجه دارد. شاه در جریان بحران ایران را ترک کرده بود و تا آخرین لحظه برای همراهی با کودتا تردید داشت. این رفتار برای بخشی از مقامات آمریکایی تصویر چندان خوبی از او نساخت و در واشنگتن کسانی بودند که او را شخصیتی ضعیف و مردد میدیدند.
به همین دلیل، رابطۀ بسیار نزدیک بعدی میان شاه و آمریکا هم از همان ابتدا یک رابطۀ کاملاً بیدغدغه نبود. شاه از یک طرف به آمریکا متکی بود و از طرف دیگر از اینکه آمریکاییها پشت سرش تصمیم بگیرند هراس داشت. به تأیید آنها نیاز داشت و در عین حال به آنها کاملاً اعتماد نمیکرد. این تناقض تا روزهای آخر همراهش ماند. در ماههای پایانی حکومت حتی به این نتیجه رسیده بود که شاید آمریکاییها علیه او چرخیدهاند. برای حاکمی که بخش بزرگی از سیاست خارجی و امنیتی کشورش را به رابطه با آمریکا گره زده بود، این تردید فلجکننده بود.
اگر ۲۸ مرداد اتفاق نمیافتاد؟
از اینجا اندرسون وارد قلمرویی میشود که هیچ مورخی نمیتواند با اطمینان دربارۀ آن حرف بزند: تاریخی که اتفاق نیفتاده است. اگر کودتای ۲۸ مرداد رخ نمیداد، آیا انقلاب ۱۳۵۷ هم رخ نمیداد؟ پاسخ قطعی وجود ندارد و اندرسون هم چنین ادعایی نمیکند. فقط یک احتمال مطرح میکند: ممکن بود شاه و مصدق سرانجام به نوعی سازش برسند؛ ممکن بود نخستوزیر قدرت بیشتری داشته باشد و پادشاه بهتدریج به جای حکومت کردن، سلطنت کند؛ یعنی چیزی نزدیکتر به یک سلطنت مشروطۀ واقعی.
در آن صورت شاید ایران مسیر دیگری میرفت، شاید هم نمیرفت. اما اصل پرسش مهم است. ۲۸ مرداد فقط دولتی را سرنگون نکرد؛ شاید امکان یک تحول تدریجی در ساختار قدرت را هم از میان برد. بعد از آن، قدرت شاه بیشتر و بیشتر شد، پارلمان ضعیفتر شد، احزاب مستقل از میان رفتند یا بیاثر شدند و دولت بیش از پیش به دربار وابسته شد. وقتی همهچیز به یک نفر وابسته شود، روزی که آن یک نفر نتواند تصمیم بگیرد، کل دستگاه دچار مشکل میشود.
نفت، نعمتی که دردسر شد
داستان نفت هم یکی از همین تناقضهاست. بعد از جهش قیمت نفت در سال ۱۹۷۳، درآمد ایران بهطور چشمگیری افزایش یافت. شاه پول فراوانی در اختیار داشت، سلاح خرید، کارخانه ساخت، پروژههای بزرگ راه انداخت و برنامههای برگ مدرنسازی را سرعت داد. ایران با شتابی کمسابقه در حال تغییر بود و روی کاغذ، همه اینها باید حکومت را محکمتر میکرد. اما جامعه همیشه آنطور که روی کاغذ حساب میکنیم رفتار نمیکند.
رونق اقتصادی میلیونها نفر را از روستاها به شهرها کشاند. تهران و شهرهای بزرگ پر شدند از جوانانی که برای کار آمده بودند و بسیاری در حاشیۀ شهرها ساکن شدند. این جمعیت تازه لزوماً شبیه طبقۀ متوسط شهری نبود که حکومت دوست داشت نماد «ایران نوین» معرفی کند؛ بخش بزرگی از آن سنتیتر و مذهبیتر بود و با مسجد و روحانیت رابطۀ نزدیکتری داشت. تا وقتی کار بود و اقتصاد میچرخید، این جابهجایی بزرگ اجتماعی چندان خطرناک به نظر نمیرسید، اما وقتی از حدود ۱۹۷۶ اقتصاد شروع به کند شدن کرد، تورم بالا رفت و فرصتهای شغلی کمتر شد، بسیاری از همان کسانی که با امید به زندگی بهتر به شهر آمده بودند ناگهان خود را در حاشیه یافتند. نه دیگر روستایی بودند، نه سهمی واقعی از رفاه شهری داشتند. اینها، در روایت اندرسون، از مهمترین نیروهایی بودند که بعدها به جنبش خمینی پیوستند.
درسی که میشود از آن گرفت روشن است: تحول اقتصادی همیشه آن نتیجۀ سیاسی را نمیدهد که حکومت انتظار دارد. گاهی توسعه، جامعۀ تازهای میسازد که مطالبات تازهای هم دارد. و اگر سیاست نتواند خودش را با آن جامعه عوض کند، همان توسعهای که قرار بود نظام را نیرومند کند، میتواند بر ضدش کار کند.
شاهی که بیش از اندازه تنها شد
مشکل فقط اقتصاد نبود. ساختار سیاسی هم نتوانسته بود همراه با جامعه تغییر کند. قدرت هرچه بیشتر در بالا جمع شده بود، نهادهایی که بتوانند میان حکومت و جامعه واسطه شوند ضعیف بودند، احزاب واقعی وجود نداشتند، مجلس توان مستقلی نداشت، مطبوعات آزاد نبودند و بسیاری از تصمیمهای مهم سرانجام به شخص شاه میرسید.
تا وقتی کشور آرام است، چنین نظامی حتی ممکن است بسیار کارآمد به نظر برسد. تصمیم سریع گرفته میشود، مخالفت کمتر است و پروژهها با سرعت جلو میروند. اما بحران که میرسد، عیب اصلی آن آشکار میشود. اگر رأس قدرت تردید کند، تمام هرم میلرزد. در سال ۱۳۵۷ همین اتفاق افتاد. شاه نمیدانست باید چه اندازه عقبنشینی کند، آیا هنوز میتواند به آمریکا تکیه کند، سرکوب باید تا کجا ادامه پیدا کند و اصلاحات دیرهنگام هنوز فایدهای دارد یا نه. هر روز که میگذشت، طرف مقابل مطمئنتر و دستگاه حکومت مرددتر میشد.
پس چه کسی ایران را «به ملاها داد»؟
اگر بعد از خواندن روایت اندرسون دوباره به عنوان فرانسوی کتاب برگردیم، میبینیم که جواب به این سادگی نیست. آمریکا ایران را مثل بستهای تحویل خمینی نداد، اما اشتباهات آمریکا بیاثر هم نبود. شاه هم قربانی صرف سیاست آمریکا نبود، اما حمایت طولانیمدت واشنگتن از او و بعد سردرگمی آمریکا در آخرین ماهها بخشی از ماجرا بود. خمینی هم صرفاً بر موجی آماده سوار نشد؛ اطرافیانش در استفاده از ضعفها و ترسهای دیگران مهارت داشتند. اقتصاد هم بهتنهایی رژیم را سرنگون نکرد، اما رونق و سپس بحران اقتصادی جامعۀ ایران را زیر و رو کرده بود. ۲۸ مرداد هم بهتنهایی انقلاب را به وجود نیاورد، اما زخمی سیاسی ساخت که بیستوپنج سال بعد هنوز باز بود.
در انقلابها معمولاً یک علت وجود ندارد. چندین چیز باید در یک زمان کنار هم قرار بگیرند. در ایران چنین شد: حکومتی که قدرت فراوان داشت، اما نهادهای سیاسی مستقلش ضعیف بودند؛ شاهی که سالها همهچیز به تصمیم او وابسته بود، اما در لحظۀ آخر خودش مردد شد؛ جامعهای که در دو دهه با سرعتی حیرتآور تغییر کرده بود؛ میلیونها نفری که جابهجا شده بودند؛ انتظاراتی که بالا رفته بود؛ نارضایتیای که زیاد شده بود؛ نیروی مذهبیای که شبکۀ اجتماعی گستردهای داشت؛ و آمریکایی که با همۀ امکاناتش، هنوز ایران را بیش از اندازه از پشت عینک جنگ سرد میدید. این مجموعه بود که راه را برای انقلاب باز کرد.
دانستنِ زیاد و نفهمیدن
شاید جالبترین بخش حرف اندرسون همین باشد. آمریکا در ایران کمبود اطلاعات نداشت. یکی از نزدیکترین روابط سیاسی و امنیتی خود را با حکومت شاه داشت؛ سفارت بزرگ داشت، مأمور اطلاعاتی داشت، با ساواک در تماس بود، مستشار نظامی داشت، شرکتهای آمریکایی در ایران حضور داشتند و مقامات دو کشور دائم با یکدیگر رفتوآمد میکردند. پس مسئله کمبود خبر نبود. مسئله این بود که خبر داشتن با فهمیدن فرق دارد.
ممکن است هزار صفحه گزارش روی میزتان باشد و باز هم ندانید در یک جامعه چه میگذرد. اگر سؤال را غلط بپرسید، جواب درست هم به کارتان نمیآید. اگر تنها نگرانیتان این باشد که «کمونیستها چه میکنند؟»، ممکن است نیرویی را که از مسجد و بازار و شبکههای مذهبی بالا میآید دیر ببینید. اگر از دستگاه امنیتی حکومت بپرسید مردم چه فکر میکنند، ممکن است پاسخی بگیرید که بیشتر حال حکومت را توضیح دهد تا حال مردم. و اگر سالها با حاکم یک کشور رابطه داشته باشید، ممکن است کمکم او را با خود کشور اشتباه بگیرید. این شاید مهمترین نکتۀ کتاب اندرسون باشد: آمریکا شاه را میشناخت، اما معلوم شد ایران فقط شاه نبود.
تاریخ با توطئههای ساده توضیح داده نمیشود
برای ایرانیان وسوسه بزرگی وجود دارد که تاریخ معاصر را با یک کلید واحد باز کنند. یکی میگوید همهچیز کار انگلیس بود، دیگری میگوید آمریکا شاه را برد و خمینی را آورد، یکی ۲۸ مرداد را توضیح همۀ آنچه بعداً اتفاق افتاد میداند و دیگری تمام انقلاب را نتیجۀ اشتباهات خود شاه میبیند. این روایتها یک حسن دارند: فهمشان آسان است. یک عیب بزرگ هم دارند: تاریخ معمولاً اینقدر مرتب نیست.
اندرسون، دستکم تصویر شلوغتر و در نتیجه واقعیتری عرضه میکند: آمریکاییهایی که از کمونیسم میترسیدند، اسلامگرایانی که این ترس را فهمیده بودند، شاهی که قدرتمند بود اما به خودش و متحدش اطمینان نداشت، اقتصادی که ثروت میآورد و همزمان جامعۀ قدیم را زیر و رو میکرد، مهاجرانی که به شهر آمده بودند و بعد از رونق اقتصادی چیزی نصیبشان نشده بود، روحانیتی که برخلاف احزاب سیاسی هنوز شبکۀ اجتماعی در سراسر کشور داشت، و نظامی که آنقدر به رأس هرم وابسته شده بود که تردید در رأس، همۀ آن را گرفتار کرد. از کنار هم قرار گرفتن اینها بود که انقلاب درآمد؛ نه از یک عامل، نه از یک اتاق دربسته در واشنگتن، و نه از یک برنامۀ از پیش نوشتهشده که کسی میدانست سرانجامش چه خواهد شد.
اشتباه بزرگ آمریکا
اگر بخواهیم حرف اسکات اندرسون را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید این باشد: آمریکا در ایران بیش از آنکه قربانی کمبود اطلاعات شود، قربانی برداشت نادرست از اطلاعات شد. آنها چیزی را میدیدند که برایشان آشنا بود: خطر شوروی، کمونیسم، ثبات ارتش و وفاداری دستگاه حکومت. اما چیزهایی را که در قالبهای قدیمیشان جا نمیگرفت دیر دیدند: جامعهای که تغییر کرده بود، روحانیتی که از مسجد و بازار و شبکۀ سنتی قدرت میگرفت، شاهی که دیگر فرمانده مطمئن همان دستگاه سابق نبود، و جنبشی که قرار نبود بعد از سقوط شاه در همان نقطهای بایستد که به غرب وعده داده شده بود.
وقتی واشنگتن اینها را فهمید، بازی تقریباً تمام شده بود. شاید به همین دلیل عنوان فرانسوی کتاب، با همۀ اغراقش، چیزی از حقیقت را لمس میکند. آمریکا ایران را آگاهانه به خمینی «نداد»، اما با نفهمیدن آنچه در ایران میگذشت، با دیر دیدن بحران، با ترس افراطی از کمونیسم و با دستکم گرفتن اسلامگرایی انقلابی، به مسیری کمک کرد که پایانش همان چیزی شد که بعدتر برای نزدیک به نیم قرن از آن شکایت کرد.
و شاید کنایۀ تاریخ همین باشد: قدرتی که گمان میکرد ایران را خوب میشناسد، در مهمترین لحظۀ تاریخ معاصر آن کشور فهمید که شناختن دربار، ارتش و دستگاه امنیتی با شناختن یک ملت فرق دارد. گاهی بزرگترین اشتباه قدرتهای بزرگ نه این است که چیزی را نمیدانند؛ این است که مطمئناند چیزی را میدانند که در واقع نفهمیدهاند.

اما امروز چطور؟
با خواندن روایت اندرسون یک پرسش ناگزیر پیش میآید: آیا آمریکا امروز ایران را بهتر از ۱٣٥٧ میفهمد؟
پرسش کوچکی نیست. شاید امروز حتی مهمتر از آن زمان باشد. ایالات متحد آمریکا این بار فقط ناظر بحران ایران نیست؛ خود یکی از طرفهای اصلی آن است. در رأس آن نیز رئیسجمهوری قرار دارد که میل دارد پیچیدهترین مسائل را به زبان فشار، امتیاز و معامله ساده کند.
مشکل اینجاست که ایران فقط مسئلۀ هستهای، تنگه هرمز، موشک و قیمت نفت نیست. پشت همۀ اینها جامعهای ایستاده است که اگر درست فهمیده نشود، ممکن است همان اشتباه قدیمی دوباره تکرار شود: شناختن حکومت و ملاحظات امنیتی، به جای شناختن خود کشور.
ادامۀ جنگ هیچ تضمینی برای آزادی ایران ندارد. مصالحه با جمهوری اسلامی نیز هیچ تضمینی ندارد که چیزی نصیب مردم ایران کند. آمریکا، چه بجنگد و چه معامله کند، پیش از هر چیز منافع خودش را دنبال خواهد کرد.
اما مسئله فقط این نیست. ایرانیان با کشوری روبرو هستند که خطاهایش در فهم ایران و در تصمیمگیری درباره آن، در گذشته هزینههای بسیار سنگینی بر این کشور تحمیل کرده است. به همین دلیل، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که ترامپ چه تصمیمی خواهد گرفت؛ پرسش این است که تا کجا میتوان آیندۀ ایران را به تصمیم دولتی گره زد که هم ناگزیر از دریچۀ منافع خود به ایران نگاه میکند و هم سابقۀ خطاهای پرهزینه در فهم این کشور دارد؟
منبع:پژواک ایران