جنبش سبز و عبرت از اصلاح طلبان
سیدعلی میری
اصلاح طلبی به عنوان یک زمینهء راهبردی و تئوری مدون و مبسوط ، سالهاست در ادبیات سیاسی ایران عرصهء بحث و فحص و اختلاف و تبادل نظر است.با انتخاب خاتمی به عنوان رییس جمهور در دوم خرداد ۷۶این موضوع از یک پژوهش علمی و دانشگاهی به یک مبحث عمومی و اجتماعی در حوضه های مختلف تبدیل شد.ترجمه و انتشار کتابهای متعدد از متفکرین و روشنفکران دنیا، انتشار مقالات مفصل از نویسندگان و محققین داخل در روزنامه ها و مطبوعات نسبتا" آزاد آن زمان ، انجام مناظرهها و مصاحبه های مبسوط در این زمینه، بیانگر نیاز طبیعی و روزافزون جامعه، مخصوصا" قشر جوان به تشریح و تبیین آن به عنوان یک ضرورت اجتماعی بود.
انتخاب این تفکر از طرف مردم برای رخنه در ساختار بغرنج سیاسی ایران و تأثیر عملی و محسوس آن بر شاخص های اجتماعی، اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی،باز هم بر ضرورت تشریح، تبیین و تثبیت آن افزود. من در این نوشته قصد بازنگری و تدقیق در فضای مباحث تئوری آن دوره را ندارم، چه ، اصلاح طلبان هر چه در زمینههای دیگر با ضعف و سستی های فراوان ظاهر شدند، در این زمینه سنگ تمام گذاشتند. یعنی مشکل و ایراد اساسی اصلاح طلبی در ایران ، به هیچوجه ضعف نظری و تئوریک نبود.جایگزینی اصلاحات گام به گام و تدریجی و اساسی و کم هزینه برای بهبود و مداوای زخمهای پیکر جامعه و پاسخگویی به نیازهای روزافزون مردم ،با انقلاب پر هزینه و نامشخص و ترسناک، در عصر زوال
انقلابات، طبیعتا" هواداران فراوانی از میان طیف های مختلف اجتماعی (آن هم اجتماع خسته از انقلاب و جنگ ایران) می یابد .
البته اکنون که در احوال و اوضاع آن زمان دقیقتر می نگرم، یک نوع ضرورت اجتناب ناپذیر به تست حکومت از جانب مردم می بینم. به عبارت دیگر جامعه وارد یک مرحلهء گریزناپذیر آزمون و خطا با حاکمیت شده بود و شاید بدینوسیله آخرین فرصت برای گذار مسالمت آمیز و استحالهء آرام به سمت دموکراسی را پیش پای حاکمیت می گذاشت، حاکمیتی که سالها به بهانهء جنگ و دشمن خارجی و دوران سازندگی این حقوق مسلم را از آنها سلب کرده بود.
به هر روی اصلاح طلبان یکی پس از دیگری از کرسی های نه چندان محکم قدرت، بالا رفته و بر صندلی ریاست قوهء مجریه و مقننه و پایین تر از آن شوراهای شهر و شهرداری ها و نهادهای وابسته به آنها تکیه زدند.
از این پس دیگر شاهد ضعفها و کاستیهای عمیق از جانب اصلاح طلبان هستیم. ضعفهایی که متأسفانه هرگز از جانب تئوریسین ها و متفکرین آنها مورد بررسی و کنکاش دقیق قرار نگرفت.
بنده برخلاف نظر بسیاری از دوستان ، نیت و هدف بخش عمدهای از اصلاح طلبان را در جهت منافع مردم می بینم، با هر پیشینه و سابقهای که داشتهاند، به هر حال اگر قرار است گذشتهء انسانها مورد قضاوت قرار گیرد، فکر میکنم منطقی و منصفانهتر این باشد که نسل ما ، نسل انقلابی شما را به پای میز محاکمه بکشاند که ماشین اقای خمینی را روی دست گرفته و چند کیلومتر حمل کردید.
الغرض، اصلاح طلبان یکی پس از دیگری سنگرهایی را که مردم برای پاسداری از حقوقشان به آنها سپرده بودند، به انحصار طلبان واگذار کردند و جز تعداد اندکی که انصافا"، حقوق مردم را فدای مصلحتهای سیاسی یا قربانی بی همتی خود نکردند و هزینهء آن را هم پرداختند، مابقی به بازیچهای در دست حاکمیت تبدیل شدند تا آنکه خاتمی دست احمدی نژاد را گرفت و به عنوان جانشین به جامعهء ایران معرفی کرد و رفت.
احمدی نژاد، کودک نامیمون هشت سال عقب نشینی و باج دادن خاتمی بود که به حق در آن دوران ، سید ابراهیم نبوی به او لقب سردار شرمندگی اعطا کرد.
مردم بسیار صبر کرده بودند، مطالباتشان سالها در پشت خاتمی سد شده بود اما همچنان به او فرصت می دادند ، مشکلاتش را می فهمیدند و به او فشار نمی آوردند.
حتی تلاش اصلاح طلبان برای جلب حمایت و نظر مردم، در مجلس شسشم، با آن تحصن معروف، کارگر نیفتادچون دیگر بسیار دیر شده بود و جامعه، سرخورده از اصلاحات، دوباره به لاک خود فرو رفت تا چارهای دیگر بیندیشد.
اصلاح طلبان بارها به جناح تمامیت خواه هشدار داده بودند که اگر مردم از آنها ناامید شوند ، به سمت حاکمیت نخواهند رفت، بلکه به جانب براندازی و انقلاب سوق داده می شوند.
غافل از اینکه جناح تمامیت خواه، اصولا" کاری با نظر مردم ندارد و کارش را به گونهء دیگری پیش خواهد برد.
اصلاح طلبان، پس از آن دیگر هرگز در محاسبات مردم نقش چندان تأثیرگذاری نداشتهاند و به جای اینکه آنها خواستها و مطالبات مردم را در پشت خود سد کنند ، این بار این مردم هستند که آنها را با زیرکی و رندی خاصی به دنبال خود می کشند و در بسیاری از موارد آنها را در مقابل عمل انجام شده قرارمی دهند. در واقع مردم آزمودهاند که دیگر آزموده را نیازمایند و از آنها صرفا" به عنوان سپر و ضربه گیر استفاده کنند. اظهارات بسیاری از سران آنها مبنی بر عدم دخالت احزاب و چهره های اصلاح طلب، در به میدان کشاندن مردم، خود گواهی بر این مدعاست.
اگر اصلاح طلبان در دوران صدارت و وزارتشان، پای مطالبات به حق و حداقلی مردم می ایستادند و همچون عبدلله نوری با نقد شجاعانهء گذشته، "شوکران اصلاح" را سر می کشیدند، یا چون اکبر گنجی، پنجه در پنجهء مرگ می افکندند،
و با ایستادن بدون خلل در برابر حاکمیت تمامیت خواه، عطای صدارت و وزارت را به لقای استبداد می بخشیدند، قطعا" اکنون یک اپوزیسون منسجم و مقتدر در درون حاکمیت بودند و بدون شک مبارزات مسالمت آمیز مردم برای احقاق حقوقشان، از پشتوانهء گرمی بخشی برخوردار بود. پشتوانهای که نه در داخل و نه در خارج از ایران هرگز احساس نشد.
اغلب اصلاح طلبان یا به چیزی که می گفتند، اعتقاد نداشتندو یا حاضر نبودند بهایی برای آن بپردازند. در همین جریانات اخیر بزرگترین تئوریسین و مغز متفکر آنها، "سعید حجاریان" بعد از دو سه ماه حبس، در برابر دیدگان همگان، افکار و اعتقادات خود را به زیر سؤال برده و با بیان" قاصرش" در تلویزیون دولتی ایران، از خامنهای دفاع می کند و هوش و درایت او را می ستاید.
"عطریان فر" از لزوم باز بینی در علوم انسانی سخن می گوید و این علوم را باعث به بیراهه رفتن جامعه معرفی می کند. ابطحی... بگذریم.
این درست است که اصلاح طلبی مانند انقلابی گری نیست و نباید از یک اصلاح طلب انتظار داشت که جانش را بر سر عقیده اش بگذارد، این درست است که اصلاح طلب از انعطاف زیادی برخوردار است و با صبر و مدارا پیش می رود و اسیر احساسات نمی شود، اما به تمسخر گرفتن اندیشه ای که روزگاری مردم به آن چشم امید بسته بودند،یا چشم امید مردم را به آن بسته بودند، فکر نمی کنم برای یک انسان با فضیلت، آسانتر از شلاق و شکنجه و زندان باشد.البته هستند کسانی از آنها که هم اکنون در زندان و تحت فشار هستند و استقامت میکنند که درود بر آنها باد، من حتی قصد توهین به حجاریان را هم ندارم و برای ایشان احترام قائلم، مقصود من نقد رویه و رفتاری است که قبح شکست و تسلیم، و فضیلت استقامت و پایداری را از بین میبرد. جنبش سبز با کوله باری از تجربه که حاصل 100 سال مبارزهء پر فراز و نشیب است،به درستی، قدم به قدم پیش می رود، بر سر راهش هر چیزی را که شایستهء آزمایش ببیند، می آزماید، در هر مرحله تاکتیکهایش را عوض می کند و بسیار ماهرانه به پیش می رود. انصافا"مردم ایران درهیچ مرحلهای از پرداخت بها و هزینه کم نیاورده ند، و آنچه که آنها را در دستیابی به اهدافشان باز داشته است، خیانت یا بی تدبیری و یا بی لیاقتی رهبران آنها بوده است. بی سبب نیست که این کودک سبز به دیدهء شک و احتیاط به پیرامونش مینگرد و بدون اجازهء کسی ، خود برخاسته و به راه افتاده است و جالب اینکه پیشتازان!، در هر مرحلهای با اندکی تأخیر به دنبال او می دوند.
دوستان عزیز! دعوا بر سر ارث و میراث بعد از سرنگونی را به فردا واگذاریم، این کودک نیاز به حمایت دارد، او دیگر چشم به راه کسی نمی ماند، ممکن است زمانی به خود بیاییم که دیگر به فریادهای حمایتمان وقعی ننهد.
منبع:پژواک ایران