PEZHVAKEIRAN.COM "رامین" سمبل غرور نسل ما بود
 

"رامین" سمبل غرور نسل ما بود
سیدعلی میری

خیلی کم حرف می زد، اصلا" حرف نمی زد فقط گوش می کرد. هر چه‌ که‌  ما عاشق وراجی بودیم او عاشق سکوت بود هیچ گاه نشنیدم صدایش را به‌ روی کسی بلند کند هیچ گاه نشنیدم یک حرف                           

 زشت از دهانش خارج شود هیچ وقت ندیدم عصبانی شود هیچ کس از او شکایتی نداشت به‌ غایت مؤدب و با وقار بود. تازه‌ خانه‌ء آنها از شهر به‌ آن شهرکی که‌ ما زندگی می کردیم آمده‌ بود. شهر هر روز توسط جنگنده‌

   ‌ های عراقی بمباران می شد و دیگر جای ماندن نبود. شهرکی که‌ ما در آن ساکن بودیم به‌ دلیل قرار گرفتن در دامنه‌ء کوه و وضعیت جغرافیاییش امن تر از جاهای دیگر بود و همه‌ به‌ آنجا هجوم می آوردند. خانواده‌ء "رامین" وضعشان بد نبود یا حداقل از ما بهتر بود. پدرش کارمند بود و مادرش خانه‌ دار . یک ماشین سواری داشتند و بعضی اوقات با آن به‌ تفریح می رفتند و این در آن دوران دربه‌دری و آوارگی و بی سروسامانی یعنی "وضع خوب". من و "رامین" از کلاس اول با هم همکلاس بودیم، بچه‌ محل هم بودیم اما همبازیهای اصلی من کسان دیگری بودند کسانی که‌ با من شلوغ کنند دعوا کنند بازی های جدید و خطرناک بلد باشند با هم گروه تشکیل بدهیم و برای دعوا و شلوغ بازی به‌ محله‌های دیگر برویم و خلاصه‌ مثل خودم باشند. اما او ساکت بود، آرام بود، سنگین بود و مهمتر از همه‌ مغرور بود. اما غرورش از آن جنس غرورهایی نبود که‌ آدم را بیازارد، شخصیتش به‌ گونه‌ای نبود که‌ حسادت ما را برانگیزد. هرگز خودنمایی نمی کرد هیچگاه از خودش تعریف نمی کرد.رازدار ، صبور، سنگین، سخت، ساکت و با وقار، "رامین" یک کوه بود.  یک روز از او خواستم که‌ با من مچ بیندازد اما او امتناع کرد.من تقریبا" با همه‌ء بچه‌های آن محله‌ مچ انداخته‌ بودم و یک ارزیابی از نیروی بازوی هر کدام از آنها در ذهنم بود شاید هم می خواستم زور خودم را به‌ رخش بکشم به‌ هر حال بچگی بود و هزار سودا در سر." رامین " در برابر اصرار من باز هم امتناع کرد و سرش را پایین انداخت که‌ برود من جلویش را گرفتم و گفتم تا مچ نیندازد نمی گذارم به‌ خانه‌ برود او باز هم خواست از من عبور کند ولی من باز جلویش را گرفتم تا اینکه‌ بین دو گزینه‌ء دعوا و مچ انداختن قرار گرفت. آن وقت آرنجش را روی زمین گذاشت در عرض چند ثانیه‌ دست مرا خواباند. اصلا" باورم نمی شد جار و جنجال راه انداختم و گفتم که‌او تقلب کرده‌ و آرنجش را از زمین بلند کرده‌ و بازی باید تکرار شود. بازی تکرار شد و این دفعه‌ من آرنجم را از زمین بلند کردم و این یکی دست را هم به‌ کمک آن یکی بردم و افاقه‌ نکرد، چیزی نمانده‌ بود که‌ استخوان دستم بشکند. او از زمین بلند شد و به‌ آرامی رفت. اصلا' باورم نمی شد، پس چرا چند روز پیش که‌ تیله‌اش را قاپ زدم و در رفتم دنبالم نکرد؟ چرا روز بعد که‌ همدیگر را دیدیم به‌ خاطر دزدیدن تیله‌اش یقه‌ام را نگرفت؟ چرا وقتی که‌ او را یکهو هول دادم توی کانال آب چیزی نگفت و  فقط رفت و لباسهایش را عوض کرد ؟

"رامین" هرگز اسمش روی تخته‌ نوشته‌ نشد. وقتی که‌ معلم سر کلاس نبود، مبصر کلاس اسم کسانی را که‌ شلوغ می کردند روی تخته‌ می نوشت و من هم همیشه‌ یک پای ثابت تخته‌ بودم با چند ضربدر روبه‌ روی اسمم. ضربدر جلوی اسم نشانگر این بود که‌ فرد شلوغ کاری را از حد گذرانده‌ و به‌ اخطارهای مبصر هم  توجه‌ نکرده‌ است. بعضی اوقات آنقدر ضربدر جلوی اسم من بود که‌ بر مبنای ضربالمثل " آب که‌ از سر گذشت چه‌ یک ضربدر چه‌ صد تا" بی خیال می شدم.

"رامین" اما بر خلاف ما که‌ اغلب اوقات تنبیه‌ می شدیم، به‌ ندرت تنبیه می شد البته‌ درسش هم خوب نبود یعنی عالی نبود، چیزی در حدود متوسط بود اما تکالیفش را به‌ صورت کامل انجام می داد. زود به‌ مدرسه‌  می آمد و بر خلاف ما که‌ موقع زنگ خوردن به‌ سمت در هجوم می بردیم و اغلب یکی دو نفر زیر دست و پا می ماندند ، مثل موقع شنیدن آژیر خطر که‌ به‌ سمت سنگرها هجوم می بردیم،او صبر می کرد که‌ همه‌ بروند و آخر سر به‌ آرامی و اغلب تنها به‌ راه می افتاد. خیلی کم می خندید، اصلا" نمی خندید. وقتی هم که‌ چیزی اسباب خنده‌ می شد و همه‌ غش و ریسه‌ می رفتند او تنها لبخند می زد و وقتی هم که‌ مسابقه‌ء جک گفتن می گذاشتیم او تنها گوش می کرد و زمانی که‌ حرف ها و جک ها مبتذل می شد و یا کسی با الفاظ رکیک حرف می زد به‌ آرامی آنجا را ترک می کرد. حضورش اصلا" احساس نمی شد، همچنین رفتنش.

کلاس چهارم دبستان بودیم و من و" رامین" روی یک نیمکت می نشستیم اما من اغلب اوقات با کسانی که‌ در نیمکت های دیگر بودند ور می رفتم، راستش سکوت و حالت آرام او بعضی اوقات حوصله‌ام را سر می برد.

آنروز معلم یک مسئله‌ء ریاضی را روی تخته‌ نوشته‌ بود و از تک تک ما می خواست که‌ به‌ پای تخته‌ برویم و آن را حل کنیم هر کس هم که‌ بلد نبود کنار در می ایستاد تا آخر سر تنبیه‌ شود. شمار منتظران در صف تنبیه هر لحظه‌ بیشتر و بیشتر می شد تا بالاخره‌ یک نفر مسئله‌ را حل کرد و قال قضیه‌ را کند.آخرین نفری که‌ به‌ صف ما پیوست "رامین بود". حالا باید به‌ نوبت کنار معلم می رفتیم و دستهایمان را بالا می بردیم تا ده‌ ضربه‌ء خط کش بر آنها نواخته‌ شود. تعداد ضربه‌ها را معلم تعیین می کرد اما ما که‌ همیشه‌ یک پای ثابت تنبیه‌ بودیم می دانستیم که‌ تعداد ضربه‌ها مهم نیست بلکه‌ کیفییت و نحوه‌ فرود آمدن آنها مهم است.نفر اول رفت و طبق  معمول شروع کرد  به‌ آخ و اوخ کردن و به‌ بالا و پایین پریدن. کسانی که‌ معمولا" تنبیه‌ می شدند بر اساس تجربه‌ یکسری کارها آموخته‌ بودند که‌ در تسکین درد یا منصرف کردن معلم از تنبیه‌ بیشتر به‌ کار می رفت. از جمله‌ گرفتن دستها جلو دهان و گرم کردن آنها با حرارت نفس، بعد از دریافت هر ضربه‌ ، یا گذاشتن دستها زیر بغل و در همان حالت به‌ بالا و پایین پریدن برای بر انگیختن ترحم معلم و در در مواردی از جانب بعضی از بچه‌ ها گریه‌ و ناله‌ و التماس.  البته‌ بعضی اوقات این کارها هم فایده‌ ای نداشت و در مواردی منجر به‌ لجبازی معلم می شد که‌  دیگر مصیبت بود. کوبیدن لبه‌ء آن خط کش چوبی کلفت بر کف دست، خودش یک مصیبت بود اما مصیبت بدتر موقعی بود که‌ دیگران در حال تنبیه‌ شدن بودند و تو در صف انتظار بودی.همه ‌ ضربه‌ هایشان را خوردند و رفتند و نوبت " رامین " شد. "رامین" اما  هرگز دستش را جلوی دهانش نمی گرفت، بعد از دریافت ضربه‌ ها دستانش را زیر بغلش نمی گذاشت، با نگاهش از معلم التماس نمی کرد مثل بقیه‌ به‌ بالا و پایین نمی پرید، هیچ نمی گفت تنها بعد از زدن هر ضربه‌ دستش را پایین می برد و دست دیگرش را برای دریافت ضربه‌ء بعدی بالا می آورد. او همیشه‌ همین گونه‌ بود حتی در صفحه‌ء صورتش نمی توانستی خطی از درد ببینی. این خصلت او هم واقعا" عجیب بود البته‌ به‌ خاطر سربه‌ زیری و سکوتی که‌ همواره‌ داشت ،اغلب معلمان سعی می کردند که‌ او را تنبیه‌ نکنند اما من یکی دو بار قبل از آن هم او را در حال تنبیه‌ شدن دیده‌ بودم او هرگزآه و ناله‌ نمی کرد. این بار هم دستانش را یکی پس از دیگری و به‌ سرعت به‌ معلم سپرد و ضربه‌ ها را خورد، اما انگار این بار قضیه‌ فرق داشت چون بعد از تمام شدن ده ضربه‌ خط کش، معلم به‌ او اجازه‌ء نشستن نداد و همانطور خط کش را بالا نگه‌ داشته‌ بود یعنی" رامین" می بایست باز دستانش را بالا بیاورد. انگار معلم از این جسارت "رامین " که‌ هیچ آه و ناله‌ ای نکرد و هیچ نشانی از درد در صورتش به‌ چشم نخورد سوخته‌ بود و می خواست هر طور شده‌ او را به‌ آه و التماس وادار کند. " رامین " اما باز هم به‌ همان صورت قبل دستانش را بالا می برد. دیگر انگار معلم وارد رقابت دردسر سازی شده‌ بود چون همه‌ء دانش آموزان متوجه‌ موضوع شده‌ بودند و همه‌ می خواستند بدانند عاقبت کار چه‌ می شود؟ و معلم هم این را فهمیده‌ بود و نمی خواست جلوی بقیه‌ کم بیاورد گویی اگر او را به‌ التماس و ناله‌ نمی افکند، هیبتش جلوی ما از بین می رفت و ضایع می شد. گویی وارد یک تونل شده‌ بود که‌ راه بر گشتی نداشت. ضربات بعدی وحشتناکتر فرود می آمدند و رامین دستهاێش سرخ شدند، مثل خون ، صورتش سرخ سرخ شده‌ بود مثل خون، اما دستش را با دهنش گرم نمی کرد یا زیر بغل نمی برد همچنان راست و کشیده‌ ایستاده‌ بود و در چشمان معلم زل زده‌ بود حتی پلک هم نمی زد. شمار ضربه‌ ها از هفده‌ و هجده‌ هم گذشت و ما صدای له‌ شدن  استخوان انگشت "رامین "را در برخورد با لبه‌ء خط کش می شنیدیم و چهره‌ء معلم پس از هر ضربه‌ای بی رحم تر می شد و بر صورت سرخ و باد کرده‌ء "رامین"، حالا دیگر قطرات درشت عرق نشسته‌ بود اما همچنان چیزی نمی گفت و معلم که‌ احساس می کرد در مخمصه‌ افتاده‌ سعی می کرد با ضربات کاری و کشنده‌ این ماراتن را تمام کند. این همه‌ شقاوت و بی رحمی از کجای این معلم فوران می کرد و این همه‌ غرور و تحمل در کجای این بچه‌ء یازده‌ ساله‌ نهفته‌ بود؟ " رامین " از درد فرو خورده‌ اش به‌ نفس نفس افتاد و معلم از خشم و  سماجت بی معنی و  کورش، و از صورت هر دو قطرات عرق به‌ زمین می ریخت و حالا دیگر "رامین" با تأخیر دستش را بالا می آورد و همچنان از اجرای عمل یا زدن حرفی که‌ مجوز خلاصیش از این مهلکه‌ بود امتناع می کرد.  دستهای "رامین " سنگین تر می شد و نمی توانست آنها را بالا بیاورد گویی وزنه‌ای به‌ دستهایش آویزان کرده‌ باشند وهمچنان سعی می کردآنها را در مقابل معلم بگیرد و  بالاخره‌ معلم تا آنجا که‌ می توانست دستش را بالا برد و با تمام نیرویش خط کش را به‌ کف دست "رامین " کوبید. لبه‌ء خط کش پرید و "رامین" تعادلش به‌ هم خورد و چند قدم به‌ سمت عقب رفت اما نیفتاد و می خواست دوباره‌ به‌ جای اولش برگردد که‌ معلم مثل گرگی که از ‌ تعقیب شکارش خسته‌ و نومید شده‌ باشد خط کش را به‌ روی میز پرت کردو به‌ "رامین' گفت " برو بشین"، جمله‌ای که‌ نفسهای در سینه‌ محبوس شده‌ء مارا آزاد کرد. "رامین" همچنان آرام و سنگین، مثل همیشه‌ آمد و سر جایش ، کنار من نشست اماهنوز دستش را جلوی دهن یا زیر بغلش نبرده‌ بود ، تنها نفس نفس می زد و از صورتش عرق می ریخت. چیزی به‌ پایان کلاس نمانده‌ بود و همه‌ منتظر به‌ صدا در آمدن زنگ بودیم. معلم از پنجره‌ بیرون را نگاه می کرد شاید هم خجالت می کشید  به‌ صورت "رامین" نگاه کند. "رامین" دستهای سرخ شده‌ اش را روی پیشانیش گرفته‌ بود و به‌ روی میز خیره‌ شده‌ بود ، این کار را معمولا" در آخر کلاس و زمانی که‌ معلم درسش تمام شده‌ بود و همه‌ منتظرنواختن زنگ بودند ، انجام می داد. من یک لحظه‌ احساس کردم... دقت کردم...بله‌، " رامین" داشت اشک می ریخت چه‌ اشک ریختنی! سیلاب اشک بود که‌ صورتش را می شست و قطره‌ قطره‌ روی کتابها و کیفش می چکید اما بدون هق هق، بدون صدا، تنها اشک می ریخت گویی به‌ جای همه‌ء بچه‌هایی که‌ در آن سرزمین  به‌ چوب جهل و شقاوت بسته‌ شده‌ بودند می گریسیت، به‌ جای همه‌ء آنهایی که‌ به‌ خاطر غرورشان از همه‌ بیشتر چوب خورده‌ بودند.

فردای آن روز "رامین" با یک انگشت باند پیچی شده‌ به‌ مدرسه‌ آمد، تازه‌ ما فهمیدیم که‌ او با یک انگشت شکسته‌ ضربه‌های آخر راتحمل کرده‌ است. پدر و مادرش به‌ اداره‌ آموزش پرورش رفتند و از آن معلم شکایت کردند و گویی معلم مورد توبیخ قرار گرفته‌ بود چون دیگر تا آخر سال به‌ روی کسی دست بلند نکرد.چند بار هم تلاش کرد دل "رامین" را به‌ دست بیاورد . با او شوخی می کرد و یا می آمدو کنارش روی نیمکت می نشست و با او حرف می زد اما "رامین" همچنان مغرور و بی اعتنا به‌ یک نگاه" عاقل اندر سفیه" بسنده‌ می کرد.چند سال بعد آنها از آن شهر رفتند و من دیگر هرگز او را ندیدم . یادت به‌ خیر رامین! تو روی همه‌ را کم کردی، روی همه‌ء ظالمان و ستمکاران تاریخ را کم کردی. امیدوارم هر کجا که‌ هستی پرچم غرور و سلامت نفست همچنان در اهتزاز باشد.                                                                                                  

"رامین "سمبل غرور نسل ما بود. همه‌ می خواستند له اش کنند، اما نشد . همه‌ می خواستند بشکنندش، اما نشکست ، همه‌ تحقیرش می کردند اما خوار نشد، همه‌ می خواستند انکارش کنند اما خودش را ثابت کرد، به‌ خود بالید و قد کشید تا در "کهریزک ها " و "اوین ها" داغ یک" آخ "را به‌ دل شکنجه‌ گران و حرامیان بگذارد و بمیرد. نسلی که‌ اراده‌ کرده‌ است " طرحی نو" در اندازد به‌ دنبال انتقام و کینه‌ کشی نیست و آنقدر قدرت دارد که‌ بتواند ببخشد. او تنها حقش را می خواهد و آن را خواهد گرفت. 

سوییس    

13. 3. 2010 

Email: payamsharghi@yahoo.com

منبع:پژواک ایران