PEZHVAKEIRAN.COM به یاد یکی از ستاره های گمنام آسمان ایران شهید حمیدرضا راستجو
 

به یاد یکی از ستاره های گمنام آسمان ایران شهید حمیدرضا راستجو
شیرین نریمان

این روزها با دیدن موج جدید جنایتهای رژیم  و شنیدن و خواندن اخبار مربوط به شهدای اخیر، بارها به این فکر کردم که زمان آن رسیده است که از یکی از شهدای گمنام 28 سال پیش و یکی از جوانانی که به ناحق بدست پاسداران  این رژیم جنایتکار کشته و بقولی تکه تکه شد بنویسم. این نوشته ای کوتاه از این جوان آزادی خواه است که ناجوانمردانه در سن 24 سالگی به شهادت رسید.

این مطلب، خلاصه ای است از سرگذشت پسر خاله عزیزم که شناختن این راه حق را مدیون او هستم. کسی که با حوصله و دقت بسیار به من یاد داد در چه راهی قدم بگذارم، چگونه در این راه مقاومت کنم و به آن ایمان بیاورم. 

اسمش حمیدرضا راستجو بود. وی در 7 مهر 1336 در یک خانواده متوسط کارمندی در تهران متولد شد. مادرش خانه دار و پدرش کارمند وزارت صنایع بود. اولین فرزند خانواده از 5 برادر بود. خانواده اش بسیار مذهبی بود و شاید بخاطر همین او هم عقاید مذهبی داشت. او در مسجد بنی هاشم در خیابان گرگان به کلاسهای حاج آقا روحانی میرفت. آقای روحانی احترام بسیاری برای حمید قائل بود چرا که حمید یکی از دانشجویان بسیار آگاه و با خلوص نیت بود. در محل (خیابان گرگان – چهارراه معینیه) و در مسجد، حمید چهره بسیار آشنایی بود. 

محله خیابان گرگان، خواجه نصیر طوسی و میدان ثریا ویژگیهای خاصی داشت که هم بعلت بافت مذهبی و هم بخاطر  محل زندگی برخی خانواده های مجاهدین، از جمله خانواده «ذاکری»، «عطاپور» و «مفیدی» دارای نوعی فضای سیاسی بود. حمید هم طبعا گرایشهای سیاسی داشت، بخصوص که بواسطه یکی از داییهایمان _ که  از دوستان مهدی مفیدی بود _ با مهدی آشنا بود و با اینکه حمید در اواخر دهه چهل نوجوانی بیش نبود، از مجاهدین چیزهایی میدانست.

یکی دیگر از دوستان داییمان مهدی افتخاری بود که بعد از انقلاب حمید او را دید ولی همه ما میدانستیم که مهدی افتخاری در زندان، بعنوان مخالف شاه زندانی بود. همه این آشناییها حمید را سیاسی و دارای تفکرات مخالف شاه و از مجاهدین مطلع کرده بود.  

او در سال 1355 در رشته فیزیک وارد دانشگاه ملی شد. به خاطر دارم چندین بار پس از بازگشت از مدرسه، حمید را در خانه مان دیدم و لباس و چهره آشفته اش متعجبم کرد. نگرانی مادرم را در یکی از همین روزها هنگامی که بلوز حمید پاره شده بود، به یاد دارم. او برای مادرم از وقوع درگیری در ناهارخوری دانشگاه گفته بود و خانه ما امنترین خانه ای بود که با روی باز او را میپذیرفت.

حمید میان تمامی خانواده بسیار عزیز بود. او بزرگترین نوه پسر در ایران بود وبرای 13 نوه مابقی، حکم معلم و سردسته و یا به اصطلاحی مرشد را داشت.

این حمید بود که هر هفته وقتی در خانه پدربزرگ جمع میشدیم سرگرممان میکرد، از هفت سنگ و وسطی و فوتبال گرفته تا مسابقه دیکته از کلیله و دمنه یا هر کتاب فارسی سختی که پیدا می کرد. همه ما دوستش داشتیم و هر چه او میگفت گوش میکردیم.

در اواسط سال 1356 ما هم به همان محل رفتیم و از آنجا که در یک خانه زندگی میکردیم، من فرصت بیشتری برای آشنایی بیشتر با حمید و طبعا مسائل سیاسی یافتم.

شاید بدلیل نزدیکی زیاد حمید به مادرم و سکونت در یک ساختمان باعث شده بود که ما (من و برادرانم و بعد خواهرم) خیلی با او نزدیک و اخت شویم. حمید بسیار مهربان بود و هروقت فرصت میشد برادر کوچکم افشین را که آن زمان 2-3 ساله بود، به گردش و بخصوص به سینما میبرد چون خودش سینما را دوست داشت.   

برای اولین بار نوار صدای خمینی را در تابستان 1357 شنیدم و حمید درباره رشته تظاهرات ضد سلطنتی برایم گفت. از اینکه چرا ایران نباید مثل آمریکا و اروپا آزاد باشد و همه بتوانند آزادی بیان داشته باشند.

حمید ذهن روشنی داشت و دائما مطالعه میکرد. در همان ایام حمید مرا با کارل مارکس، لنین و داروین و معنای کمونیسم آشنا کرد. در همان تابستان حمید کتاب «چگونه فولاد آبدیده شد» اثر معروف نیکولای آستروسکی را به من داد. این کتاب را فقط میتوانستم در انباری پدر بزرگم بین جعبه های چای و کیسه های برنج یواشکی بخوانم.

کم کم در پاییز سال 57 او مرا به تظاهرات برد و تکثیر اطلاعیه های ضد شاه را در خانه شروع کرد. دوستان مسجدی او هم کم کم به او پیوستند. خانه ما، بواسطه حمید، یکی از اولین خانه های محل در خیابان خواجه نصیر طوسی بود که از پشت بام آن شعار مرگ بر شاه فریاد زده می شد.

یکی از تظاهراتی که حمید من را برد روز 30 دی بود. آمد به خانه و گفت : «میگن امروز آخرین دسته زندانی‌های سیاسی آزاد میش میخوام تو را ببرم.» با هم به جلوی زندان رفتیم. خیلی ها آمده بودند ولی من هیچ نمیدانستم که شاهد چه هستم. ما تقریبا آخرهای جریان رسیده بودیم. مردم با سردادن شعار راهپیمایی میکردند و بعد درگیری های کوچکی میان سربازان و مردم رخ داد. حمید در روزهای قبل از 22 بهمن بسیار مشغول بود و زیاد نمیدیدمش و مثل همیشه مادر بزرگم، مادرم و خاله ام بیشتر از هرچیزی، برای حمید نگران بودندپس از انقلاب حمید برای مدت بسیار کوتاهی مسئول کمیته محل شد ولی به دنبال اعدامهای بی رویه بعد از انقلاب در مدرسه رفاه که خود خمینی در آنجا مستقر بود و بعد از اینکه دید لاتها ی محل حالا همه کاره در مسجد و کمیته محل شده اند، از کمیته کنار کشید.

در روزهای بعد از انقلاب حمید به دیدار مجاهد مهدی افتخاری که از دوستان دایی مان بود رفت و در آن ایام دایی مان از آمریکا برای دیدار از ایرانِ بعد از انقلاب به تهران آمده بود. فکر میکنم حمید در آن ایام برای اولین بار به دفتر مجاهدین در بنیاد رفت و بعد از آن در همه برنامه ها حمید نه تنها خودش شرکت می کرد بلکه مرا هم میبرد و به این ترتیب من هم با دنیای مجاهدین آشنا شدم، از احمدآباد مراسم سالگرد دکتر مصدق، تا 12 اسفند صحبتهای مسعود، یا ماه رمضان سخنرانیهای موسی و غیره. من نیز با عوض کردن دبیرستانم از هدف به دکتر هشترودی به انجمن های دانش آموزی وصل شدم.

نمیدانم که حمید در دوران فعالیتهایش در چه بخشی کار میکرد ولی میدانم که در مقطعی خاص، برای روزنامه «بازوی انقلاب» مینوشت و با عباس عطاپور کار میکرد. من از لابلای نوشته های حمید با محله سفید آباد و زجر و محنت مردمم آشنا شدم. به یاد دارم که بعضی مطالبی را که حمید برایم میخواند باور نمی کردم و فکر میکردم داستان است. او با حوصله بسیار برایم گزارش هایش از تمامی اتفاقاتی را می خواند که در آن محله و طی دیدارش با خانواده های مختلف تهیه کرده بود.

میدانم که حمید در یک مرحله، در کارخانه ای کارگر بود. وقتی از او پرسیدم که چطور شبها خانه نیست و تنها برای چند ساعت به خانه می آید و می خوابد و بیرون می رود، برایم تعریف کرد که در یک کارخانه کار میکند. میدانستم تمامی درآمدش را هم برای راهش خرج میکند. یک بار به او گفتم  تو که دانشجویی چرا جای دیگر کار نمیکنی؟ گفت میخواهد درد کارگر را درست درک کند، تازه فضای کارخانه بین کارگرها بسیار با صفاست.

جمعه بود،  20 آبان 1359 که ناگهان چندین پاسدار به خانه ما حمله کردند. تمام کوچه کوروش پر از ماشینهای کمیته بود. آنها برای گرفتن حمید به خانه ما آمده بودند. آن موقع من و خانواده ام و دوست عزیزم شهید سیمین هژبر در خانه بودیم. در ازا من و پدرم  را دستگیر کردند. 

در دوران زندانی ما حمید به برادر و خواهرم نزدیکتر میشود و سعی میکند که جای خالی ما را پر کند و هر موقع که میتوانست با آنها وقت میگذراند. مادرم تعریف میکند که حمید برادر و خواهرم را روی کرسی مینشاند و برایشان داستان میگفت و یا شعرها و سرودهای سازمان را برایشان می خواند.

آخرین بار حمید را در اوایل خرداد 60 در زندان اوین دیدم. حمید بعنوان برادر یکی از بچه ها (ناهید ف) به ملاقات آمده بود. در آن زمان ما یکسری خبر و رهنمون هایی را از بیرون زندان توسط خانوادهایمان دریافت میکردیم. حمید هم برای چنین ملاقاتی آمده بود.  
مادرم در ملاقات، به من اشاره کرد و گفت که حمید در کیوسک بغلی است. از خوشحالی پر در آوردم ولی در عین حال میترسیدم که اتفاقی برایش بیافتد، یا رژیم او را بشناسد و دستگیرش کنند. آن روزها این کار ریسک بزرگی به حساب می آمد. در اولین فرصتی که شد دویدم به کیوسک بغل و همدیگر را دیدیم. با خنده همیشگیش دستش را روی شیشه کیوسک گذاشت و گفت باید تصمیم بگیری که می خواهی تا تهش بایستی و حالاحالاها در زندان باشی. دستم را روی شیشه گذاشتم و بهش قول دادم که تا آخر میمانم. لحظه ها بسیار کوتاه بود چرا که هم وقت ملاقات تمام شده بود و هم پاسدارها وحشیانه سعی درکوتاه تر کردن ملاقات ها و آزار و اذیت خانواده ها داشتند. مادر من و مادر ناهید خیلی ترسیده بودند چرا که اگر پاسداران می فهمیدند هر سه آنها دستگیر میشدند.

برای آخرین بار خداحافظی کردیم، درحالیکه هیچوقت فکر نمیکردم این رژیم اینقدر دجال و وحشی باشد و عمر حمید آنقدر کوتاه که فقط 8 هفته بعد توسط این جانیان به شهادت برسد.

حمید روز 18 مرداد با مادر و خواهر و برادر کوچکترم در منزل دختر عمویم برای آخرین بار ملاقات میکند، شب میهمان آنها بودند. صبح روز شنبه برای آخرین بار خواهر و برادرم (آسیه و افشین) را در آغوش میگیرد و میبوسد و خدا حافظی آخر را میکند. یکی از اقوام می گوید تنها دو سه ساعت بعد، حمید را در میدان ثریا دیده بود و وقتی که میخواست به طرف حمید برای احوال پرسی برود میبیند که پاسداران به حمید حمله و او را دستگیر میکنند. به نظر میرسد که حمید سر قرار لو رفته بود. 

5 روز بعد زمانی که مادر حمید (خاله من) سر نماز و در حال خواند قنوت بود، اسم حمید را از رادیو بعنوان محارب با خدا و یک منافق که اعدام شده است میشنود، حمیدرضا راستجو فرزند حاج آقا.

الله اکبر که حمیدی که روزی مورد احترام تمامی مسجد محل بود و روحانی مسجد بسیار دوستش داشت، حمیدی که پدر بزرگش حاج عباس نوید ادهم، یکی از بنیانگذاران مسجد بنی هاشم تهران در خیابان گرگان بود، حالا بعنوان محارب و منافق اعدام شده بود.

به روایتی تمام محل شوکه شده بود. مادرم که بعد ازظهر به خانه برمیگشته بچه های محل را پریشان حال میبیند و آنها به او میگویند که حمید اعدام شده است. مادرم میگوید اول اصلا باور نکرده بود و سراسیمه به خانه میرود. خبر دستگیری و اعدام حمید در کمتر از 5 روز باور کردنی نبود.

حقیقت تلخ بود و به اجبار قبول کردنی. حمیدرضا با 23 نفر دیگر درقطعه 87 بهشت زهرا به خاک سپرده شدند. به خاطر دارم بین آنها فریدون شیرخان بیگی، منیژه صالح زاده، موسی عمویی و حسین فراهانی نیز بودند.

آقای شیرخان بیگی یکبار به مادرم گفته بود که گورکن آن قطعه، در روز خاکسپاری به او گفته بود که حمید و فریدون و چند نفر دیگر که همزمان آورده شده بودند، بدن های یکپارچه نداشتند. گورکن گفته بود کیسه هایی آوردند که حاوی قطعات بدن بودند. حمید و دوستانش مثله شده بودند.

حمید هم به ستاره های آسمان آبی ایران پیوست هرچند که خیلی زود به شهادت رسید. اوایل برایش گریه نمیکردم چرا که یکبار بعد از اینکه در تابستان 59 بهمراه یکسری از بچه ها دستگیر شده بود و بشدت کتک خورده بود با هم حرف زدیم. انگار میدانست سرنوشتش چیست. به من گفت من این راه را خودم انتخاب کردم و تا آخرش می روم. هراسی از مردن و کشته شدن ندارم چون میدانم این راه حق است. اگر روزی شنیدی که کشته شده ام برایم گریه نکن و به همه بگو که انتخاب خودم بود. آن روز من که فقط 17 سال داشتم به این حرف خندیدم و گفتم این چه حرفی است که میزنی؟ هیچ اتفاقی نخواهد افتاد! افسوس که آنموقع نفهمیدم و قدر لحظه ها رو ندانستم. هیچوقت یادم نمیرود که حمید گفت: «شیرین! جدی میگم، میخوام این یادت باشه بهم قول بده» و من با ناباوری بهش قول دادم. آن روز نمی دانستم که یکسال بعد باید به قولم وفا کنم.

روزی از روزهای دی ماه 1360 به دومین بازجویی ام پس از یکسال دستگیری میرفتم. از مسائل آن روز نمیخواهم بگویم ولی جالب این بود که در این بازجوییها از من در مورد حمید هم میپرسیدند. در آخر ملاقات از بازجویم که بنام حامد بود خواستم که بگذارد به خانه مان زنگ بزنم. به خانه خاله ام زنگ زدم و از حال همه پرسیدم و از حمید. وقتی از حمید پرسیدم زد زیر گریه و گفت حمید هم خوبه. نفهمیدم چرا گریه کرد ولی حدس زدم که اتفاقی افتاده است. حدس زدم حمید زندانی شده است. از بازجویی که برگشتم به شدت ناراحت بودم، از تمام آنروز، از همه چیزهایی که شنیده بودم؛ فریادها، ناله ها و صدای شکنجه، شدیدا زجر میکشیدم.

آنروزها روزهای بسیار درد آوری بود. هر روز با یکسری از بچه ها خداحافظی میکردیم ودیدار را به ابدیت وعده میدادیم و هر روز با چهرهای جدید آشنا میشدیم و یا دوستانی که از بیرون میشناختیم و حالا مثل خودت اسیر دژخیمان شده بودند را میدیدیم. آن روز وقتی به اتاقمان، اتاق شماره 1 بند 242، طبقه پایین زیر پله ها رفتم از ناراحتی دراز کشیدم و بدون اینکه بتوانم خودم را کنترل کنم اشکهایم میریخت پایین. یکی از دوستان بیرون زندان، پروین، خواهر نسرین پیشم آمد و شروع به حرف زدن کرد. در لابلای حرفها از دوستان مشترک حرف زدیم و او از حمید بهم نشانی داد. همه چیز را فراموش کردم چون میخواستم از حمید بشنوم. اما خبر پروین خوش نبود. او گفت شنیده است که حمید یا در تظاهرات 16 شهریور یا 5 مهر دستگیر شده و به شهادت رسیده است.

آن موقع بود که دلیل گریه خاله را فهمیدم. یاد قولم به حمید افتادم. اتاق زندان دیگر غیرقابل تحمل بود. در چند هفته قبل بهترین دوستم و دوستان دیگری را از دست داده بودم؛ سیمین هژبر، حمیرا اشراق، فرشته صیفی و دوست عزیزم کبری. به حیاط زندان رفتم. برف روی حیاط پهن شده بود. روی زمین وسط برف ها نشستم. برف ها را روی سرم می گذاشتم تا آرام شوم و به قولم وفا کنم و برای حمید گریه نکنم. تنها وقتی یکی از هم بندیهای عزیزم سیما به سراغم آمد به خودم آمدم. سیما بهم یادآوری کرد که باید تحمل کرد و در این شرایط باید قوی بود.

لعنت به این رژیم پلید

28 سال از شهادت حمید گذشته است و من 28 سال است که تلاش می کنم از حمید بیشتر بدانم. اگر دوستی این حکایت را خوانده است و چیزی از حمید میداند، تقاضا دارم با من تماس بگیرد و از حمید برایم بگوید.

حمید جزو هزاران ستاره آسمان ایران بود که ناآشنا ماند ولی یاد حمید و راهش همیشه در قلب کسانی که دوستش داشتند باقی است. در تمام این سالها همیشه فکر کردم که حمید بهمراه دوست عزیزم شهید سیمین هژبر همیشه در هر لحظه و هر مکان با من بودند.

زمان آن رسیده است که از حمید و حمید ها بیشتر حرف زد و یادشان را گرامی داشت. بخصوص این روزها که رژیم جنایتکار جوانان به پاخاسته را به جرم محاربه اعدام میکند، باید با حمید و حمیدها تجدید میثاق کرد که تا نقطه آخر راهشان را ادامه میدهم، تا روزی که مردم ایران از ظلم و جفای آخوندهای وحشی و جلاد خلاص شوند، آنوقت ایران زیبا را از نو می سازیم.

به امید فرا رسیدن آن روز که بسی نزدیک است.

تقدیم به حمید عزیزم

منبع:پژواک ایران