یلدا، روشن است در زندان با بچههای ستارهدار
صبا واصفی
تقدیم به عزیزانم: کوهیار، شیوا و سعیدها
گرچه قلم، دلتنگ دستان شماست و به جرم ولگردی در خطوط سپید کاغذ، دستانتان محبوس دست غریبه ای است، اما دوستان ستاره دارم، دل خوشم در این شب طولانی، دهلیزهای تاریک و تو در توی زندان از حضورتان روشن است.
به لیاقت تقسیم نشد، به کفایت قسمت نشد وگرنه سهم ما از آسمان درندشت این نبود؛ مگر می شود ستاره ها زندگی بعضی آدم ها را این گونه روشن و زندگی برخی دیگر را تاریک کنند!
از روزهایی که دستی زمخت کودکی را از ما ربود، از روزهایی که پدران ومادرانمان از سیاهکل تا شلمچه دست، پا و جانشان را جا گذاشتند، از روزهایی که چشمانمان بر دریچهی ملاقات سپید شد، غرامت دادیم تا شاید تصنیف آزادی، انسان دوستی و مهر را آبادی به آبادی سر دهیم.
همرهان زنده بیدار تاریخ، وقتی زمین بر مدار مهربانی نمی چرخد، شب ژرف می شود،اما بی شک روشنی، فاتح است.
رسولان مهر، پایدار بمانید که کودکان اعدام، بامداد چهارشنبه پای جوخهی اضطراب و کودکان کار وخیابان در پس کوچه های تاریک شهر چشم به راهند. در هوای مسموم شهر خاکستری، هزار راز مگوی در سینه محبوس، در انتظارند تا به گوش اهالی آبادی بیتبسم برسانید. بمانید تا به اتکایتان هجوم بادهای شب را تاب آوریم. این شبها مهتابی نیست، اما شهابهای فروریزنده ،موسیقی نامیرای آزادی را سیاره به سیاره فریاد میزنند. روزی میرسد در همین نزدیکی که هرزه علفهای بی رحم، گلوی رازقیهای باغ را رها خواهند کرد و گنجشکها بر شاخههای سترون باد خواهند رقصید!
"آنان که بر بهار تبر آختند، تند
پنداشتند خام که با هر شکستنی
قانون رشد ورویش را قطع کرده اند"
منبع:پژواک ایران