خاطره یی از سعید کلانتری
مسعود فروزش‌ راد

در سال ۱۳۳۲ بعد از به پایان رساندن تحصیلات ابتدایی و گرفتن تصدیق ششم ابتدایی, به علت وضع بد اقتصادی خانوادگی مجبور شدم تحصیلات متوسطه را ترک کرده و برای کمک به امرار معاش خانواده به کار کودکی‌ در یک کارخانه فلزکاری تن دهم، پدرم یک کارگر کفاش و از رهبران اتحادیه کارگری فراری حزب توده بود، که همه ثروت خود را در این راه به اضافه مغازه کفاشی که داشت از دست داده بود، زیرا محیط مغازه خود را کاملا در اختیار جلسات حزب توده گذاشته و به تدریج ورشکست شده بود. و در نهایت به عنوان یک فرد حرفه یی وارد کار سیاسی شده بود.
ما چندین نفر بچه های هم محلی بودیم که صبح های زود ازنارمک همه با هم سوار اتوبوس شده و در میدان فوزیه من از آنها جدا شده و میرفتم که تمام روز استثمار شوم برای بدست آوردن نان و کمک به خانواده. من قبلا از پدرم تقاضا کرده بودم که اگر امکان دارد به من اجأزه دهد که لااقل تا کلاس نهم به تحصیل ادامه دهم تا بتوانم قدری روی پای خود بایستم، ولی‌ وی قادر به این کار نبود، و من مجبور شدم علارغم میل خود شروع به کار کودکی نمایم.
چیزی که از همه بیشتر مرا رنج میداد صبح ها, زمانی بود که من مجبور بودم از بقیهٔ نوباوگان هم سن و سال خود جدا شده و بسوی دیگری روم برای کار کودکی. و آنها تقریبا همگی‌ رهسپار هنرستان صنعتی تهران برای آموزش درس می شدند. اگر چه اگر قرار بود من هم به تحصیل ادامه میدادم ترجیح میدادم به جای هنرستان به دبیرستان بروم. بعد از سه سال موفق شدم شبانه در دبیرستان خزآعلی شروع به تحصیل نمایم. و این همانطور که بعدا خواهیم دید به پیشنهاد و تشویق سعید کلانتری مهربان بود.

همانطور که گفتم, من صبح ها میرفتم به کار فلزکاری و آنها روانه تحصیل می شدند. محیط کارگاه یک محیطی‌ بود که به جز من و یک کارگر دیگر همه ارمنی بودند و با هم به زبان ارمنی مکالمه میکردند، من هم چیزی از آن نمی‌فهمیدم, در آنجا به جز من دو کودک کار دیگر هم بودند. که آنها هم ارمنی بودند.
از آنجا که پدر من بنا به شرایط کاری هم به زبان ارمنی خوب مسلط بود و هم به زبان ترکی‌ و بدین وسیله با ارامنه روابط خوبی داشت مخصوصاً انهایی که سیاسی بودند و به همین جهت و با اعتمادی که به آنها داشت من را بدانان سپرده بود و کارفرما هم خود یک تحصیل کرده ارمنی بود، ولی‌ با وجود این استثمار کودک برایش مهم نبود. عصرها سر ساعت ۶ بعدازظهر کارگران دست از کار کشیده و روانه منزل میشدند ولی‌ ما سه نفر کودک بایستی دست به سینه جلوی وی می‌ ایستادیم تا وقتی‌ که او به ما بگوید بروید منزل. و این جریان هر شب تا نزدیک ساعت ۹ شب ادامه داشت که بعد از آن من میرفتم سر کار پدرم و با وی می‌رفتیم منزل. گاهی‌ اوقات هم من خود به تنهایی روانه منزل میشدم، که تقریبا می‌ بایستی‌ از سر پیچ شمیران تا میدان فوزیه که تقریبا یک و نیم کیلومتر میشد پیاده میرفتم, از آنجا منتظر یک اتوبوس قراضه مشهدی عبداله شده و به سرخیابان سی‌ متری نارمک میرسیدم و از آنجا چون اوتوبوس نبود سه کیلومتر پیاده رفته تا به منزل میرسیدم.
یکی‌ از اشکالات این کار فرما این بود که احساس میکرد آدم روشنفکری است, زیرا در سال برای گردش و وارد کردن پروفایل های فلزی جدید روانه آلمان میشد و هر بار با یک سواری جدید وارد ایران میشد. او هر شب در حالیکه ما سه نفر را سر پا نگاه میداشت، خود با گرفتن ژست آرتیستی و قدم زدن به این طرف و آن طرف بعد از شنیدن انواع و اقسام موسیقی کلاسیک، به وسیله گرامافن و صفحات ۳۳ دور، ساعت ۸ شب تازه رادیو تهران را روشن میکرد و به شنیدن تفسیر موسیقی توسط شاهین فرهت و شنیدن دوباره آن به رقص با ریتم موزیک کلاسیک میپرداخت.
ما سه نفر بدبخت را هم مجبور به شنیدن آنچه را که عادت نداشتیم میکرد. ولی‌ به تدریج و بعد از این همه جیغ و داد صداهای سوپران و آلت و تنور و باص و باریتون، که بعدها شناختم به آن ها عادت کرده و هر بار در آن نوای جدیدی پیدا میکردم، و به تدریج فهمیدم که درآن صدای چندین ساز با زیر و بمها و نواهای مختلف سر داده میشود و این خود هر روز مرا بیشتر علاقه مند میکرد طوری که آرزو می‌کردم وی مرا دیرتر به خانه بفرستد, ولی‌ چه میشد کرد در خانه وی کسانی هر شب منتظر وی بودند و وی باید در را بسته و رهسپار خانه خود میشد، تو گویی آنها که در خانه منتظر وی بودند هرگز نمیخواستند با شنیدن این نواها گوششان آزار به بیند و وی ترجیح میداد که حداکثر استفاده را در آن زمان ساکت غروب ببرد، و دیرتر نزد خانواده رود.
در طول روز هم محیط کارخانه مملوّ از انواع و اقسام سر و صدا بود, مخصوصاً کارخانجات فلزکاری. و فرصت شنیدن هیچ گونه موزیک را به انسان نمی داد.
به این ترتیپ بود که من با شکنجه مجبور شدم با این موزیک زیبا آشنا شوم که اوایل واقعا برایم شکنجه آور بود. ولی‌ بعد از یک سال بدون آن من مسعود واقعی نبودم و نیستم.
در میان همه کارگران ارمنی فقط یک مسلمان وجود داشت به نام صمد که به وی لقب صمد ترکه داده بودند, و تنها کسی‌ که همیشه مرا آزار میداد همین آدم بود که دست بزن عجیبی‌ داشت و از شکنجه و آزار واذیت من دست بر نمی داشت، وی در کتک زدن افراد سادیسم عجیبی‌ داشت و بی‌ جهت انسان را آزار میداد. و اعتقاد داشت که آنها یعنی‌ ارامنه چون مسلمان نیستند نجس هستند و نباید از لیوان آنها آب خورد و موقع دست و صورت شستن نزدیک آنها نمی‌شد. او همیشه باید هر طور شده نمازش را بخواند و چون میدید من به این چیزها اعتقاد ندارم و ارمنی هم نیستم به من توهین کرده و میگفت تو از آنها نجس تری و سعی‌ میکرد همیشه به من حمله کرده و مرا از پای در آورد. و در ضمن برای اینکه بتواند در آنجا بماند دست از هیچ نوع خبرچینی‌ بر نمیداشت و دأئمن به کارفرما گزارش این و آن را میداد. به طوری که همه از دست وی شاکی‌ بودند.
یک روز که به من حمله کرده و صورتم را کبود کرده بود، من شب بسیار اندوهگین به خانه باز گشتم و هنوز پدرم از سر کار باز نگشته بود. برادر بزرگ ترم که در هنرستان تحصیل میکرد من را دیده و نگران حالم شد و از من ماجرا راپرسید من هم همه چیز را به وی گفتم، و گفتم که این مرد چه قدر باعث آزارم می شود. ای کاش میتوانستم محیط کار خود را عوض کنم. برادرم قدری در فکر فرو رفته و به من گفت اصلا نگران مباش و فقط مگذار پدرمان بفهمد و قبل از آمدن وی یک چیزی بخور و بخواب، به مادر هم چیزی نگو که وی طاقت آنرا ندارد، آخر مادرم من را خیلی‌ دوست داشت و خود من هم نگران وی بودم که چیزی نفهمد.
من در اثر یک سال و نیم کار طاقت فرسای کودکی در محیط کارخانه بسیار ضعیف و تقریبا همیشه مریض بودم، و پسر یکی‌ از دائی هایم که پزشک بود همیشه کمکم میکرد که سالم بمانم ولی‌ چه سود که روز از نو و مریضی از نو، آخر من قبل از این کارخانه شش ماه دیگر هم در جای دگر که محیط سالمی برای سلامتی کودک نبود به شدت کار کرده و استثمار شده بودم. و این دومین کارخانه بود، در کارخانه اولی‌ با اینکه سطح تکنیک پیشرفته یی داشت و خیلی‌ کار علمی‌ و تکنیکی‌ از آن آموخته بودم ولی‌ محیط بهداشتی خوبی نداشت. در آن کارخانه علاوه بر ساختن یخچال و بخاری نفتی‌ کار پیشرفته روی چوب هم میکردند و به همین دلیل همیشه در معرض مواد شیمیائی قرار داشتم. و ازانجا که با کمبود آب مواجه بودیم، آب کافی‌ برای نظافت وجود نداشت و همیشه صورت ظریف و کودکانه ام را آزار میداد.
به هر حال بعد ازآن شب برادرم روز بعد به من گفت تو سر ساعت ۶ به هوای اینکه مریض هستی‌ از کار دست بکش و بیا بیرون و این مرد را به ما نشان بده. و من همین کار را کردم, به محض اینکه آن مرد یعنی‌ صمد از کارخانه بیرون آمد یک جوان قوی جسته با قدرت بازوی وی را گرفته و به طرف کوچه بغل کشاند. وی اول مقاومت نمود ولی‌ بعد که دید دو نفر دیگر هم هستند ترسیده و گفت از من چه میخواهید؟ آن دو نفر دیگر پسر دائی من و برادرم بودند که با نفر سوم از هنرستان صنعتی آمده بودند، مرد جوان‌ به وی گفت تو دارای خانواده و زن و بچه هستی یا نه؟ صمد جواب داد بله هستم چی‌ میگین؟ جوان از وی پرسید آیا تو بچه های خود را هم همین طور آزار میدهی؟ صمد گفت آزار نمیدهم ولی‌ بچه را باید با کتک ادب کرد، آنگاه آن جوان مهربان مرا نشان داده و گفت ببین چه روزی به حال این بچه آورده یی؟ آیا خجالت نمیکشی‌ از کاری که کردی؟ تو یک کارگری و باید نمونه یک انسان خوب باشی‌. آخر کدام مذهب و آداب و رسومی به تو حق داده که با یک کودک ضعیف این نوع برخورد کنی‌؟ صمد که فقط ترسیده بود گفت باشه آقا از این به بعد من با این بچه کاری ندارم و بگذار برود و ارمنی بشود. مرد جوان بعد از آن باز هم میخواست روی این آدم زبان نفهم تاثیر بگذارد. بعد از نصایح زیاد خسته شده و گفت من نمیدانم تا چه حد توانستم تو را به کارهای مثبت تشویق کنم, ولی‌ بهتر است از این پس دست از این کارهای سادیسمی شکنجه و آزار کودکان بر داری و خبرچینی‌ را هم قطع کنی‌، این را بدان بار دیگر دست بالای دست بسیار است. صمد در جواب باز هم فقط قول داد که نه تنها دست بروی من بلند نکند بلکه دیگر اصلا در جوار من نگشته و از من هیچ کاری را نخواهد. و این شد که من واقعا دیگر از شر این آدم وحشی نجات یافتم و همیشه بعد از کار با رغبت به موزیک کلاسیک کارفرما گوش میدادم و او هم با سیگاری گوشه لب خود از کار خودش لذت میبرد.
برادر و پسر دائی من که بسیار از دست این صمدآقا عصبانی بودند و میخواستند کتک سیری به این آدم زبان نفهم بزنند, چون از قبل این جوان برایشان جایگاه ویژه و ارزنده یی را داشت، در کار وی دخالت نکرده و بعد از اتمام کار از وی تشکر رفیقانه یی کردند, آخر او نه تنها از من حدود چهار سال بزرگ تر بود بلکه از آنها هم یک سال بزرگ تر بود.
رفتار این جوان در من چنان تاثیری گذاشت که تاکنون همیشه یکی‌ از ارزش های زندگی من محسوب میشود، زیرا من در آن شب انتظار این را داشتم که صمد از آنها کتک جانانه یی را نوش کند، در حالیکه رفتار این جوان من را که یک کودک بودم شگفت زده کرده و خود را برای همیشه در سینه ام جا داد. او میدانست هر رفتاری از وی سر زند در آینده من تاثیر به سزایی خواهد گذاشت، من این را آنشب درک نکردم ولی‌ اثر آن که در مغزم نقش بسته بود سرمشق خوبی برای آینده ام داشت و او خود این را خوب میدانست و آنقدر که من برایش مهم بودم صمد جز وسیله یی برای انتقال یک ارزش از روحی‌ به روح دیگر نبود.
این جوان بعد از اینکه کارش با صمد تمام شد با نگاه مهربان خود رو به من کرده گفت چطوری مسعود و در چهره من جز شادابی چیز دیگری ندید, و همان را می خواست.
پسر دائی من هم که از دوران کودکی اکثرا با من بوده و از من حمایت میکرد و من هم او را که سه سال از من بزرگ تر بود دوستش داشتم، رو به دوستش کرده و با خنده گفت ای بابا سعید جون تو باز هم تا ما خواستیم یک نفر رو ادب کنیم از چنگ ما درش آوردی. با اون حرفات آدمش کردی. این جوان که من بعد از دو سال فهمیدم نامش سعید کلانتری است، پیشنهاد کرد حالا بریم یک چیزکی بنوشیم. مسعود تو هم اگه گرسنته با ما بیا, من که آرزویم بود گفتم آخه من لباسم کثیفه، گفت اتفاقا باید به این لباس افتخار کنی‌. بیا بریم و شلوغش نکن.

از این ماجرا حدود یک سال و نیم گذشت و من به تدریج که کار می‌کردم جثه ام بزرگ تر شده و هر شش ماه سعی‌ می‌کردم کارخانه هایی‌ که در آن کار می‌کردم عوض کنم تا حقوقم بیشتر شود و همین طور هم میشد و من روز به روز در کار صنایع فلزکاری استادتر میشدم، مادرم هم دایما به من پیشنهاد میکرد که تو که عصرها بعد از ساعت چهار تعطیل میشی‌ بیا بریم من اسمت را بنویسم دبیرستان شبانه درس بخوان, ولی‌ من هر روز پشت گوش مینداختم. تا اینکه یک روز در یکی‌ از ماه های پاییز شروع کردم از قلهک به طرف پایین حرکت کرده و در جستجوی کار جدید با مزد بیشتر بودم، در آن زمان ها برای کار به هر دری که دوست داشتی سر می‌کشیدی و تقاضای کار میدادی و آنها که کار داشتند برای یک یا دو ساعت امتحان می کردند و اگر راضی‌ بودند میتوانستی از همان لحظه برای انها کار کنی‌، تا اینجا من کارخانه های کوچک را در نظر داشتم. و به همین جهت بیشتر به دنبال آنها بودم، زیرا کارخانه های بزرگ نه تنها به علت سنی‌ قبول نمی‌کردند بلکه حقوق ناچیزی نصیبت میشد. البته بماند که بعدها سالها اسیر آن کارخانه های بزرگ شدم و تا دیپلم نگرفتم از دست آنها خلاص نشدم، و این فعالیت های کاری و سیاسی و سندیکایی بماند برای بخش دوم این نوشته.

به هر حال ان روز مشغول جستجوی کار بودم که به حوالی سه راه زندان در یکی‌ از خیابانهای فرعی رسیدم. ناگهان چشمم خورد به یک مغازه تعمیرات رادیو و تلویزیون، پسر دائی خود را دیدم که در آنجا مشغول بررسی‌ و ردیابی‌خرابی یک تلویزیون میباشد, از دیدن وی خوشحال شده و وارد مغازه شدم او هم از دیدن من که مدتها بود ندیده بودمش خوشحال شد، پرسیدم مغازه مال خودته؟ گفت نه مال دوستمه و من فقط کارهای تعمیراتی مهم آنرا انجام میده ام و همیشه هم اینجا نیستم، من طبق معمول دیگر هیچ سوالی نکردم، زیرا در آنزمان و یا در اساس تربیت خانوادگی عادت نداشتم از کسی‌ چیزی که به من مربوط نیست بپرسم. برایم فقط دیدن وی در درجه اول جالب بود و این خصلت اکثر نوباوگان است اکثرا کسی‌ را که دوست داشتم میخواستم در کنارش بایستم و نگاهش کنم و یا سکوت کنم, و به این وسیله به وی اجأزه میدادم که اگر بخواهد حرفی‌ بزند. در کل در کنار او بودن برایم مهم تر از سوال کردن بود. و در آنزمان آگاهانه از این کار لذت میبردم.
بعد از مدت کمی‌ که در آنجا ایستاده بودم و به کار فنی‌ و با دقت پسر داییم مینگریستم، یک باره کسی‌ آمد داخل که به نظرم شناس آمد و وی هم قدری تعجب نمود زیرا من خیلی‌ زود قد کشیده بدنم دیگر حالت کودکانه نداشت مخصوصاً با موهای پر پشتی‌ که داشتم، ولی‌ ته چهرهم نشان میداد که من باید همان مسعود باشم و چهره وی هم که اگر چه دارای خطوط بیشتری شده بود ولی‌ باز میشد تشخیص داد همان سعید است. من از دیدن وی بسیار خوشحال تر شده بودم تا وی. زیرا سعید کاری را که به خاطر من انجام داده بود خیلی‌ طبیعی‌ تر از آن میدید که من میدیدم. برای من وی یک ارزش بزرگ بود ولی‌ وی برای خود همان سعید و بیشتر بود. و من از حالت وی فهمیدم، و متوجه شدم سرش خیلی‌ شلوغ است, فقط توانست به من بگوید چه طوری مسعود و منتظر جواب نماند.
در همین اثنأ یک باره یک پاسبان پست روز که در آنجا قدم میزد وارد شده و به سعید گفت مگر تو صاحب مغازه نیستی‌؟ سعید گفت بله کاری داری؟ پاسبان گفت مگر نمیدانی امروز چهارم آبان است؟ سعید گفت نه؟ پاسبان گفت چطور نمیدانی امروز تولد اعلاحضرت است؟ چرا عکس شاه به پشت شیشه ات نیست؟ مگر نمیدانی این کار جرم است و از یک تا سه سال زندانی دارد؟ سعید با عصبانیت جواب داد؛ بابا چسب نداشتم, الان میروم چسب میخرم و آن را میچسبانم، پاسبان گفت من میروم ولی‌ اگر بر گشته و دیدم هنوز عکس را نزدی دستگیرت می‌کنم، و میروی به زندان، و رفت. من که سعید را یک بار دیده بودم، نمیدانستم یک نفر میتواند اینقدر تنفر خود را نشان دهد، وی بر گشته و با عصبانیت و فحش به مقام معظم شاه، که دل من را هم خنک کرد تف بزرگی‌ روی شیشه مغازه انداخته و گفت بیا ای دیوس این چسب و آب دهان بزرگتری انداخته و گفت این هم عکس این جنایت کار تاریخ ایران. و برگشته به پسر دائی من گفت بیا هر چه زودتر تا این خودفروش برنگشته در مغازه را پایین کشیده و برویم تا این مرتیکه اونجاش آتش بگیره. سعید در مغازه را که یک کرکره آهنی بود پایین کشیده و ما آمدیم بیرون. پسر دائی من که دوست صمیمی‌ و غیرسیاسی سعید بود به وی گوشزد کرد تو با این کارها نمیتوانی کاسبی کنی، سعید هم در جواب گفت محمد جان به جهنم و کاسبی فدای سرت و گور پدر من که اگر بخواهم با این کارها نون بخرم.

برای من گفتار سعید هر چه بود خوب بود و وی برایم هنوز همان سعید یک سال و نیم پیش بود، برایم در آن لحظه مفاهیم و یا منطق مهم نبود مهم این بود که از دهان وی چه چیزی بیرون میاید و بلافاصله در ذهن خودم بدون اینکه اظهارنظری بکنم مورد قبول و منطقی‌ بود، زیرا در آن لحظه فکر سعید بود. در آن لحظه من همان کودک بودم و سعید همان سعید یک سال ونیم پیش بود.
بعد از کمی‌ قدم زدم من میخواستم جدا شده و بروم، سعید گفت هر چه دوست داری؟ من گفتم نمی خواهم مزاحم وقت شما شوم، وی گفت امثال تو برای من هیچ گاه مزاحمتی ایجاد نمیکنند. تو فقط مواظب خود باش، زیرا تو اول جوانیت است و بدان این جامعه هیچ وقت قابل اعتماد نیست.
وی پس از کمی‌ سوال در مورد وضعیت من به من پیشنهاد کرد و گفت مسعود جان تو که عصرها وقت داری بهتر است اسم خود را در یک دبیرستان شبانه بنویسی‌ و تحصیلات متوسطه را به اتمام برسانی‌ درس خواندن در کنار کار انسان را دارای ارزش و آگاهی‌ می‌کند که میتواند بهتر نارسایی های این جامعه را بر طرف سازد. و وی گفت که امیدوارم باز هم بتوانیم هم دیگر را ببینیم. و من از آن دو نفر جدا شده و رفتم.

سعید درکل انسان با ارزش و شلوغی بود، هر جا شلوغ میشد وی هم حضور داشت. سعید به دلیل همین شلوغی ها و اعتصاب راه انداختن درون هنرستان صنعتی تهران بارها و بارها تحت تعقیب بود. چندین بار در همان زمانها به جرم سیاسی دستگیر شده و ماه ها در دوران جوانی و تحصیل در زندان شاه بسر برده بود، بار آخر غیبت وی از هنرستان تهران باعث اخراج وی از هنرستان صنعتی تهران شد و دیگر نتوانست تحصیل خود را به پایان برساند، این همان وقت بود که مرا دیده و به من اندرز داد، و گفت مسعود جان به تحصیل خود ادامه بده و همین حرف وی باعث شد که من در دبیرستان شبانه خزآعلی نام نویسی کردم اگر چه دو ماه از سال تحصیلی‌ می‌گذاشت. و من بعد از چند سال تحصیل موفق به اخذ دیپلم طبیعی‌ شدم و بدین وسیله به دانشکده نفت راه یافتم. به هر حال خود سعید سال آخر هنرستان را بنا به دلایل ذکر شده بالا نتوانست به آخر برساند. هم کلاسی های وی و همدوره های هنرستانی وی هم بعضی ها به دلیل فعالیت سیاسی نتوانستند تحصیلات خود را به پایان برسانند،
هنرستان صنعتی تهران همیشه محیط آشوب های سیاسی بود و از آنجا مبارزین زیادی بیرون آمد، از تمام بچه هایی‌ که صبح ها با من برای تحصیل و کار بیرون میامدند,۹۰ در صد آنان سیاسی شده و به زندانهای طویل المدت محکوم شدند از جمله خود من. درست است که ما صبح زود همان طور که گفتم از هم جدا شده و من بسوی کار و آنها بسوی درس میرفتند, ولی‌ بعد از آن اکثر وقت هایمان با هم بود و هم آنان بودند که از اوائل سال ۱۳۴۰ با هم مبارزه قهر آمیز را شروع کردیم. یکی‌ از مبارزترین این انسان های شریف که جان خود را بر سر عقیده خود نهاد همانا علی‌ صفایی فراهانی بود که هم مدرسه و هم رزم سعید کلانتری بود.
وی در هنرستان صنعتی انسان مبارز و ساکت و همیشه پنهان کاری بود و کسی‌ نمیدانست در بیرون از مدرسه چه کار می‌کند. وی حتی توانست به هنرسرای عالی‌ که در نارمک بود راه پیدا کرده و موفق به اخذ مهندسی‌ شد. بعد از آن هم که میدانیم برای درس دادن به شمال ایران منتقل شده و در آنجا که هدفش شناسایی جنگل ها بود شروع به کار کرد، که در بخش سوم و حساس ترین دوره زندگی‌ من، برای تان باز گو خواهم کرد.
سعید کلانتری هیچ گاه نمیتوانست آرام باشد، در دل وی همیشه آتشی شعله ور بود که از وی یک انقلابی که بدون حرکت می میرد ساخته بود.
من در کلاس ششم ابتدایی دوستی‌ داشتم که هفته ای یک بار کتاب بی‌نوایان که در آن زمان توسط حسینقلی مستعان در دست ترجمه بود و به صورت جزوه می رسید را به مدرسه میاورد و ما چون همیشه کنار هم روی نیمکت مینشستیم اغلب یواشکی کتاب را مابین خود مان میگذاشتیم و آنرا میخواندیم. به تدریج و در آن سالهای کودکی من با شخصیت بر جسته ژان وال ژان آشنا شده بودم و اولین برخورد وی با کوزت تاثیر عمیقی در من گذاشته بود، وقتی‌ اولین برخورد سعید کلانتری با من صورت گرفت نمیتوانستم آن رفتار را با رفتار آنشب ژان وال ژان با کوزت مقایسه نکنم.

مسعود فروزش راد

* سعید کلانتری از رهبران جنبش فدائیان خلق و جزو ۹ نفر زندانیانی بود که در فروردین ۵۴ در تپه های اوین با دست های بسته اعدام شدند.


منبع:پژواک ایران