عباس، آنگونه که می شناختم
شهنام شرقی

اولین بار عباس را چندسال پیش دیدم. قبل از این دیدار راجع به او تعریف های زیادی شنیده بودم. رفقايی که در زندان با او بودند از رک گویی ها و شجاعتش، روحیه بالا و انگیزه زندگی اش و نیز شیوه رفتار و حبس کشیدنش تعریف های زیادی کرده بودند. بعداز آن فرصتی پیش آمد و عباس را از نزدیک ملاقات کردم. دقیقا دارای همان محسناتی بود که می گفتند شاید هم بیشتر. اورا مردی یافتم محکم که در عین حال صفا و صمیمیت اش با رفقا و اطرافیانش موج میزد.

بمرور دیدارها تجدید شد چه در استکهلم چه در لندن. مخصوصا هرسال در مراسم شب یلدا و نوروز در منزل دوست مشترکمان حمید اشتری جمع می شدیم و ساعاتی را به بلندای شب یلدا با یادآوری خاطرات زندان و آنچه برماگذشت و آنچه درحال حاضر گرفتارش هستیم، میگذراندیم. عباس پای ثابت این جمع بود. او با روحیه ای بسیار بالا و شاد وبذله گویی هایش همه را مجذوب خودمیکرد. هرگز ندیدم و نشنیدم عباس حتی کلمه زشتی از زبانش راجع به آنهایی که به او ظلم کرده بودند بگوید خوب می دانست چگونه حق و حقوقش را نادیده گرفته اند اما صبور و بردبار بود تا اینکه در بستر بیماری مهلک فهمید که حتی امکان آخرین دیدار با همسرش بخاطر ممانعت سازمان مجاهدین نصیبش را نخواهد داشت.  زنی که با رهنمود سازمان قبول به جدایی فرمایشی با او شده بود.

آنگاه دیگر عباس عصبانی بود و سازمان مجاهدین را با تمام وجود محکوم میکرد دشنام میداد. در بستر بیماری مهلکی چون سرطان گرفتار بود. میدانست که چه بسا هرگز بلند نخواهد شد و در چنین حالتی با هیولای مجاهدین درگیر شده بود. باران تهمت و ناسزا بجای کمک ازاین مبارزان به اصطلاح خلق برتنش می بارید. درست می گویند که وقتی شیر پیر می شود روباه به او حمله می کند. طولی نکشید عباس به کما رفت و بالاخره آرزوی آخرین دیدار با زنش پروین رانیز با خود به گور برد.

بی تردید جمع دوستان در شب یلداها ادامه خواهد داشت و در نبود عباس گل سرسبد مجلس شب یلداها طولانی تر خواهد شد.

شهنام شرقی

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی