شان نزول ومجادله بر شعر «دوباره می سازمت وطن» و تازه ترین سروده سیمین بهبهانی
صدرالدین الهی
چگونه “دوباره می سازمت وطن” ساخته شد
سالهای بد بود. سالهای بعد از اعدامهای روی پشت بام و محکمههای بیعدالتی بهنام عدالت و قسط اسلامی. دلم از ویرانیها گرفته بود. در خانه تنها بودم. توی آشپزخانه یک میز کوچک بود و من بودم و کاغذ و قلم در دستم و هزار غم در دلم. نشستم. شعر در جانم میجوشید. ویرانیها را میدیدم و در فکر آن بودم که چه میتوان کرد؟ وطن درهم شکسته و ویران بود.
برخاستم. یک فنجان چای ریختم و به آرزوهای لگدمالشده اندیشیدم. کسی را نداشتم که با او درد دل کنم. دو سه شب پیش سیمین را دیده بودم. سیمین دانشور ویرانتر از خودم و سرگردانتر از من. هنوز «جزیرۀ سرگردانی» را ننوشته بود. با من که حرف میزد انگار ایستاده است و از ته قلب من فریاد میکند.
بله، آقای الهی، یکمرتبه شعر آمد. شعری که امید را به فردا نشان میدهد. ته قلبم روشن شد. فکر کردم اگر هم مرده باشم دوباره برمیخیزم که اهرمن ویرانگر را درهم بشکنم. نوشتم؛ بله، نوشتم: «دوباره میسازمت وطن» از دلم پرسیدم: با چی؟ و دل گفت: اگرچه با استخوان خویش و شعر شکل گرفت. همین شعری که دارید میخوانید «دوباره میسازمت وطن» و شعر را به سیمین دانشور هدیه کردم که همیشه دلش مثل من برای دوباره ساختن وطن میتپد.
… و شعر جاری شد
و شعر دوباره میسازمت وطن که در اسفند ۱۳۶۰ یعنی سی سال پیش شروع شده است مثل یک چشمۀ روشن از امید در جان همه ایرانیها جاری شد.
حالا هرجا میرفتی میپرسیدند:
«شعر دوباره میسازمت وطن» سیمین را خواندهای؟
و تو با سرافرازی تمام شعر را که از بر بودی، میخواندی. و آن وقت یک خوانندۀ دوستداشتنی، فروتن و مهربان آن را برای همه خواند. این خواننده که من او را هرگز از روبرو ندیدهام، در این سالها برایم همواره مظهر پایداریهای مهربانانه بوده است. او با صدایی که مثل آب روشن چشمه خستگیها و تیرگیها را از دلت میشوید، شعرهای مقاومت و حسرت را در همۀ این سالها خوانده است. هر بار که به صدایش گوش میدهم نادرپور را در برابرم ایستاده میبینم که میخواند:
کهن دیارا دیار یارا
و هر وقت که فکر میکنم راهی پیش روی فردا نیست این داریوش است که با صدایش یادآور میشود که:
دوباره میسازمت وطن.
قدر او را باید دانست که میداند چه بخواند و چگونه دین خود را به نسلی که در برابرش ایستاده است ادا کند. داریوش یک خوانندۀ متعهد است بی آنکه از ادا و اطوارهای «تعهد» در معنای سیاسی آن سالها، اثری در کارش دیده شود. متعهدی است که به انسان، به فردا و نسل فردا میاندیشد و شعر نادرپور و سیمین را زنده نگهمیدارد.
مواظب آفتاب باشید!
هم چنانکه در اشاره آمد از سیمین خانم خواهش کردم که دو بند از شعر «دوباره میسازمت وطن» را به خط خود برای خوانندگان صفحه یادداشتها بنویسد. با همان طنز ویژه خود او این یادداشت را که میبینید برایم فرستاد.
آقای دکتر الهی عزیزم
برای نمونه نوشتم و تقدیم کردم به شرط آن که در آفتاب نگذاریدش که راه نیفتد! پس از عارضه چشم
۲ فروردین ۹۰ ـ ارادتمند سیمین
دوباره میسازمت وطن
سیمین بهبهانی
به بانوی قصه فارسی؛ سیمین دانشور
دوباره میسازمت وطن!
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگرچه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گل
بهمیل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون
بهسیل اشک روان خویش
دوباره یک روز روشنا
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم
ز آبی آسمان خویش
اگرچه صدساله مُردهام
بهگور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلبِ اهرمن
بهنعرۀ آنچنان خویش
کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه
به عرصۀ امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز
مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث «حبّالوطن» ز شوق
بدان رَوش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی
بهجاست کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی
ز گرمی دودمان خویش
۲۰ اسفندماه ۱۳۶۰
چنان عاشقم
تازهترین سرودۀ سیمین بهبهانی
که خود را نمیبینم
ز آیینه میپرسم:
«کجا رفته سیمینم؟»
کجا رفته چشمانش؟
سخن گو، سیهمژگان
که هر شب کتابی را
بخواند به بالینم
کجا رفته لبهایش
که گوید به لبهایت:
«ز من هرچه میخواهی
طلب کن که شیرینم.»
طبیبم چرا گوید:
«تحمل بهدوری کن!»
«تحمل» ـ بگو با او ـ
نشاید به آئینم
سبکروح و نازکدل،
چو من بیشکیبی را
تحمل چرا باید؟
نه سنگم، نه سنگینم
هزار آرزویم را،
به یک خط چنین گویم:
«خوشا هر هزارش را
که با دوست بنشینم.»
چهگفتم، چهمیگویم؟
گذشتهست ایّامم
جوانی نشد ممکن،
به پیریست تمکینم
مرا عشق و دلداری،
بههنجار کی آید
که شرم است از آنم،
که بیم است از اینم
ولی پیش آیینه،
سخن فاش میگویم
که همراز و محرم،
اوست ز ایام دیرینم
مرا گوید آیینه،
که ای تا ابد عاشق
چهمیپرسیازسیمین،
که هیچش نمیبینم
منبع:خواندنیها

