PEZHVAKEIRAN.COM آواز قو
 

آواز قو
صدرالدین الهی

سفر رئیس جمهوری بوش به خاور میانه "آواز قوی" رئیس بود در سال آخر اقامت در کاخ سفید. از پیش اعلام شده بود که او برای هشدار دادن به عرب‌ها از خطر ایران، به این سفر می‌رود. دیدار از اسرائیل و فلسطین به امید مستحکم کردن روابط دولت اسرائیل و حکومت فلسطین با حملات پی در پی ارتش اسرائیل به شهرکهای فلسطینی، و ضد حمله‌های آنان همراه بود و در ساحل خلیج فارس نودولتان نوکیسه به رئیس جمهوری نشان دادند که بلندتر از آسمانخراشهای ایالات متحده را می‌توان به جای نخل در بیابانهای بی آب و علف سبز کرد و پول هم مثل علف خرس زیر دست و پا ریخته و فقط خم شدن و جمع‌آوری لازم دارد.

شیوخ عرب همه‌جا با جام طلا و شمشیر فولاد رقص‌کنان به پیشواز او رفتند و در مراسمی که از تلویزیونها پخش می‌شد آدمی بی‌اختیار به‌یاد رقصهای فولکلوریک فستیوالها می‌افتاد. رئیس جمهوری چندین بار بر خطرناک بودن ایران تأکید ورزید و شاخ و شانه کشیدن قایقی ایرانی را برای ناوهای عظیم آمریکا مثال آورد.


در این که دیوانگان ساحل چاه جمکران قابل پیش‌بینی نیستند و هردم ممکن است که زنجیر بگسلند، شک نباید داشت؛ اما آیا رئیس جمهوری در سفر خاورمیانه‌ای خود توجه داشت که:

*
اعراب یک واحد سیاسی جغرافیایی نیستند بلکه یک مجموعۀ زبانی هستند که هیچگاه تناسب قومی با هم نداشته‌اند و حتی در دین هم هفتاد و دو ملت‌اند که حقیقت نشناخته، راه افسانه می‌زنند.

*
که خدا در کتاب خود از آنان به نیکی یاد نکرده است، و تازه این خدا عرب آن زمان ساکن جزیره‌العرب را مورد خطاب قرار داده و در سورۀ مبارکۀ توحید، سه آیه پی در پی در حق آنان نازل فرموده که اولین آیه (آیه 97) با عبارت «الاعراب اشدُّ کفراً و نفاقاً» آغاز می‌شود و نشان از ناخرسندی خداوندگار دارد.

*
که اعراب در شکستن قول و قرار شهرۀ تاریخ‌اند و در بزنگاههای تاریخ همواره پشت به دوست و رو به دشمن کرده‌اند و عهدشکنی شیوۀ مرسوم زندگانی آنان بوده است.

*
که معلوم نیست وعدۀ فروش 20 میلیارد دلار اسلحه به دولت عربستان سعودی به‌بهانۀ دفاع از خلیج فارس و امت عرب در روز مبادا، کاری خطرناک نباشد چرا که هم اکنون بودجه‌های سری اعراب در خدمت القاعده و طالبان است و ضمانتی بر این نیست که 900 موشک دوربرد در دست فروش، روزی سر به‌طرف فروشنده کج نکند.

کارنامۀ سال آخر رئیس جمهوری، کارنامه درخشانی نیست. زیرا:

*
آمریکا درگیر جنگی در منطقه شده است که بدبینان آن را تا سال 2018 و خوش‌بینان تا سال 2012 پایان یافته نمی‌بینند.

*
عدد کشته‌شدگان عراقی در جنگ، اکنون از مرز 151 هزار تن گذشته و تعداد کشته‌شدگان آمریکایی در محدودۀ 4000 تن است. اگر عددها را صاف و صوف کنیم خواهیم دید که تعداد کشته‌شدگان عراقی چهل برابر سربازان کشته‌شدۀ آمریکایی بوده است.

*
حالا آمریکا با همان مشکلی روبروست که جنگ طولانی ویتنام برایش پیش آورد. سربازان از جبهه‌بازگشته با روحیه‌ای بیمار، افسرده و عصبی به‌دامن جامعۀ خود بازمی‌گردند و معلوم نیست که آیندۀ آنان چه خواهد بود.

از سوی دیگر باید به‌یاد داشت که:

*
وضع اقتصادی آمریکا به دلیل سقوط دلار و هزینۀ بالای جنگ، به‌شدت خراب است. صحبت از رکود فراوان است و در یک آمارگیری اخیر نشان داده شده که نگرانی مردم از وضع اقتصادی تقریباً همپای نگرانی آنها از جنگ است. 20درصد نگران وضع اقتصادند و 21درصد نگران جنگ.

*
انتخابات ابتدایی ریاست جمهوری از یک بیرنگی و تزلزل عجیب برخوردار است. در هر دو جبهۀ دموکرات و جمهوریخواه چهره‌ای که بتواند جذابیت ملی داشته باشد دیده نمی‌شود و پیامهای انتخاباتی و شعارهای داوطلبان مطلقاً به جزئیات مسائل مبتلابه جامعه نمی‌پردازد. کار تمام آنها کلی‌گویی و ترسیم مبهم و بی‌رنگی از آینده است.

*
هر دو جبهه در انتظارند که مگر ناگهان یک قیافۀ موجه ظهور کند و رأی اکثریت را بقاپد. دموکراتها حتی در پی آن هستند که «بلومبرگ» ثروتمند معروف و خوش‌قیافه و نسبتاً موجه نیویورکی قانع شود که پا در میدان مبارزه بگذارد و جمهوریخواهان همچنان دست به‌دامن «خمره تفکر» خود هستند.

رئیس جمهوری اگر دست به یک کار غافلگیرانه بزند، ده یازده ماه آخر دوران ریاست خود را دچار تشنجی خواهد کرد که عاقبت آن نامعلوم است و اگر هم جنگ چون اردک لنگی به‌راه خود ادامه دهد طرح کلی «قدرت اول» جهان از دست خواهد رفت. در این میان فقط باید به یاد داشت که:

*
رفیق اعلیحضرت امپراتور ایوان پطر ولادیمیر پوتین دارد جای پایش را به‌راحتی در همه جا محکم می‌کند و مدتی بیش نمانده که او از ریاست جمهوری کنار برود و با لقب اعلیحضرت امپراتور رهبر معظم بر تختی بنشیند که کسی پیاده‌اش نتواند کرد.

*
و در عین حال معانقۀ رئیس جمهوری هند نمایندۀ محترم راجه‌ها با رئیس کشور چین و قول و قرارهای همکاری دو اژدهای برخاسته در آسیا در خور تأمل است.


پله پله تا ملاقات خدا

در همان سبکبالی‌های جوانی بود در پائیز سال 1332 که خبری داغتر از 28 مرداد به‌دست ما افتاد. قلۀ اورست فتح شده بود. تازه صفحه ورزشی کیهان روزانه را جا انداخته بودیم و هنوز کیهان ورزشی متولد نشده بود. دکتر جناب استاد دانشگاه و فاتح ایرانی تنگۀ مانش که برگزیدۀ دکتر مصدق برای انجمن ملی تربیت بدنی و پیشاهنگی بود، جایش را به سرتیپ دامپزشک، دکتر عباس ایزدپناه داده بود و در ادارۀ انتشارات، آن انجمن مرد جوان کم‌لبخندی که شهرت داشت استاد اسکی و کوهنوردی است و مدرسۀ کوهنوردی و اسکی شامونیکس فرانسه را با موفقیت تمام کرده است، با من که هنوز خبرنگار آچار فرانسه کیهان بودم، و از جمله به‌خاطر صفحه ورزشی به کمک محمود منصفی در تربیت بدنی پایی باز کرده بودم، سلام و علیکی داشت.

او یک روز به من گفت که آیا حاضرم مقالۀ ترجمه او را از داستان فتح اورست در کیهان چاپ کنم؟ جواب من آری بود و کاظم گیلانپور چگونگی فتح بلندترین قله‌ عالم را توسط یک کوهنورد نیوزلندی به‌نام «ادموند هیلاری» و با همراهی یک بلد تبتی به‌نام «تنسینگ تورگی» ترجمه کرد و به‌دست من داد و همین اولین بهانۀ تولد کیهان ورزشی در دو سال بعد شد.

از گیلانپور با دل پیر دردمندم سالهاست بی‌خبرم و آرزویم شنیدن صدای اوست. اما آنچه مرا به‌یاد او انداخت این بود که هفتۀ پیش ادموند هیلاری به دیار جاودانگان پیوست. پیش از آن تنسینگ، که به‌غلط نام «شیر‌پا» را به‌جای اسم کوچک او مصرف میکنند و شیر‌پا در زبان تبتی یعنی راهنما و بلد کوهستانی، ازجمله رفتگان این راه دراز بود. هیلاری عالیترین نشانهای دولت انگلیس را دریافت داشت، به سفارت رسید و لقب «سِر» گرفت. خاطرۀ آن سالهای دور باعث نوشتن این یادداشت شد. سر ادموند هیلاری به صعودی برتر از 8850 متر دست یافت و آنقدر جوانمرد بود که وقتی گفتند او اولین کسی است که بر بام دنیا گام نهاده است، اعلام داشت که بلد او یعنی تنسینگ پیش از وی قدم به قله گذاشته است. حالا این هر دو بر فراز قلۀ بی‌‌دود زمان نشسته‌اند و «پله‌پله تا ملاقات خدا» گام زده‌اند.
و سبکبالان آن روز اندک اندک شکسته‌بالان امروزند.

*
عنوان وامی است برگرفته از استاد شادروان و درگذشته دکتر عبدالحسین زرین‌کوب

قربان، قوام‌السلطنه جناب اشرف بود

تنی چند از خوانندگانی که داستان قدیمی این بنده «نامه‌های نشاندار» را خوانده بودند، با ابراز مرحمت اصرار داشتند که این داستان سرگذشتی از مرحوم احمد قوام (قوام‌السلطنه) است و لقب حضرت اشرف را که به‌کار برده‌اید لقب قوام‌السلطنه بوده است.

به‌عرض آنها و دیگران می‌رسانم که اگرچه آن داستان ریشه‌ای در حقیقت داشت، اما مطلقاً ربطی به قوام‌السلطنه نداشت. و لقب قوام‌، «جناب اشرف» بود.

این لقب را یک بار احمدشاه قاجار بعد از آن که سید ضیاءالدین طباطبایی از نخست‌وزیری کنار گذاشته شد با آزاد کردن قوام که زندانی بود، به وی داد و بار دیگر برای مرتبۀ اول محمدرضاشاه پهلوی پس از حل مسأله آذربایجان فرمان جناب اشرف بودن را برای قوام صادر کرد و آنگاه وقتی قوام در نامه تندی به مجلس مؤسسانی که به اختیارات شاه افزوده بود از وی خرده گرفت، در نامه‌ای به‌امضای حکیم‌الملک وزیر دربار، لقب جناب اشرفی را از او پس گرفت و آنگاه برای بار دوم وقتی با دکتر مصدق اختلاف پیدا کرد و مصدق بر سر مسأله واگذاری وزارت دفاع به او از نخست وزیری استعفا داد، شاه برای بار دوم لقب جناب اشرف را به قوام داد و او را که با رأی تمایل اندکی در مجلس به نخست وزیری برگزیده شده بود، مأمور تشکیل کابینۀ کوتاه‌عمر 30 تیر کرد و بعد هم قوام جناب اشرف ماند و جناب اشرف مرد؛ و به‌هر حال حضرت اشرف داستان جناب اشرف احمد قوام نبود.



دلتنگی

هادی خرسندی آمد اینجا به‌اتفاق پرویز صیاد. توفیق دیدار از نمایش او را نیافتم اما مفصلاً با هم صحبت کردیم درباره مطلبی که باید در آینده به‌تفصیل درباره‌اش بنویسم و آن همانا مد روز «بزرگداشت» است و تبعات ناشی از آن که به‌نوعی شبیه تشییع و ترحیم شده است.

خیال داشتم و دارم که به‌جای پند شیرین‌تر از قند در این صفحه، هفته‌ای یک رباعی، این فشرده‌ترین صورت شعر عروضی فارسی را که ایرانیان ساخته و اعراب به دنبال آن دویده‌اند، نقل کنم و بر آن اشاره‌ای بنویسم درباره رباعی و هنر رباعی‌سازی و تاریخچه‌ای کوتاه از آن.

در این فکر بودم که محمود زنده‌رودی دوست نقاشم از مونپلیه تلفن کرد که فلانی، هادی خرسندی در مرگ دوستی یک رباعی سروده سخت ساده و جاندار مثل اغلب کارهایش. می‌خواهم آن را برایت بفرستم و فرستاد. می‌خواهم به هادی بگویم در «بزرگداشت!! این بنده هم یک رباعی بسازد.

آن رباعی که زنده‌رودی برایم فرستاده، این است:
به‌یاد حسین منجمی
برای شهلا، مانا، ندا
بی‌تو، نه امور این جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک
اما دل من برای تو تنگ شده
«
هادی خرسندی»

 

منبع:خواندنیها