PEZHVAKEIRAN.COM گر انقلاب این بود...
 

گر انقلاب این بود...
صدرالدین الهی

گر انقلاب این بود، باری به‌ما بگوئید
ما انقلاب کردیم یا...؟
(
از قطعه‌ای منسوب به اخوان ثالث)

اشاره - دوشنبه‌ای که پشت سر گذاشتیم 22 بهمن (11 فوریه) بود. در سایر مقالات روزنامه اشاره‌هایی به این روز که روز پیروزی انقلاب اسلامی خوانده می‌شود، وجود دارد. اما من فکر کردم که لازم است بار دیگر از این غفلت ملی که امروزه موجب پشیمانی بسیاری از ایرانیان است، به‌طریق دیگری یاد شود. به این معنی که نگاهی دوباره بیندازیم به «مانیفست اسلامی» آیت‌الله خمینی که هیچ کم از مانیفست «مارکس و انگلس» ندارد و کمونیستهای از هر رنگ، بر آن کتاب آسمانی در زمین نازل‌شده، پای می‌فشارند.
این است که تکه‌پاره‌هایی از این کتاب را که صورت چاپ و پخش آن بسیار جای سؤال دارد، آورده‌ایم هم به‌قرائت خودمان و هم به‌صورت «مسأله فقهیه سیاسیه» که دکتر مهدی بهار به آن پرداخته است. و نیز افسوس‌نامه‌ای داریم به «جهل» یا «تجاهل» ایرانی با آن فرهنگ غنی که چگونه به‌هنگام قرائت کتاب «ولایت فقیه» شواهد ضد فقیه را در شعر و ادب فارسی از یاد برده است و چشم‌بسته به دنبال «مدح» کسی رفته است که در شعر فارسی اسباب «ذم» شاعران بوده.ورق زدن دوبارۀ مجموعۀ پنج‌جلدی نفیسی که از کیهان روزهای انقلاب در دست من است، دردم را افزون می‌کند. این مجموعه را چند سال پیش همکار و دوست مهربان و نادیدۀ من، آقای منوچهر دستوری نمایندۀ کیهان چاپ لندن با هزینۀ گزاف برای این بنده ارسال کرده است و من از آن به‌عنوان سندی انکارناپذیر استفاده کرده‌ام و بر حسن فکر و تدبیر دوستان کیهانی آن روزگار که شورای پنج‌نفرۀ سرپرستی کیهان را درست کرده بودند آفرین گفتم چرا که سندی معتبر برای ما به‌جا گذاشته‌اند. این شورای سردبیری که به‌نوشتۀ سازمان انتشارات کیهان در شهریورماه 1364 (هفت سال پس از انقلاب) «اکثریت اعضای آن را نمایندگان فکری و حتی رسمی چندین جریان الحادی و مارکسیستی تشکیل می‌داده است»، زیر نظر «رحمان هاتفی»، تصمیم به انتشار این مجموعه گرفته است. کیهان تهران آنگاه به روش روزنامه‌نگاری کیهان در این دوران پرداخته و مدعی شده است که: «این عناصر هرچند در اقلیت بودند ولی به‌صورتی سازمان‌یافته آراء و افکار خود را بر کل تحریریه تحمیل می‌کرده‌اند». سیستم تهمت‌زن و دروغپرداز کیهان اسلامی هرگز نفهمیده یا نخواسته بفهمد که در هر وسیلۀ ارتباطی چه شورای تحریریه داشته باشد و چه یک نفر آن را اداره کند، اصول و مبانی حرفه‌ای از پیش معین می‌گردد تا خط مشی آن وسیله ارتباطی، بر اساس آن اصول و مبانی پیش برود.در همه حال من از داشتن این دوره بسیار خرسندم. زیرا هر بار که آن را ورق می‌زنم می‌بینم که ما چگونه تسلیم جریانی شدیم که نمی‌شناختیم و گناه همکاران روزنامه‌ای خود را به‌مراتب سبکتر و کمتر از گناهان بزرگان به پیشواز امام‌رفته می‌دانم که بعد از پیشواز و تجلیل از سیاهی به این سوی و آن سوی پرت شدند. از رئیس جمهوری خرگوش‌صورت آن بگیر تا حضرات استادان دانشگاه، فلسفیون و مبارزان بی‌ساز و برگ مبارزه.

آری، از این روست که من همواره گفته و نوشته‌ام که 22 بهمن «روز عزای ملی» نیست. بیخود در خیابانهای ممالک خارج تظاهر به‌عزای ملی می‌کنند. 22 بهمن باید «روز استغفار ملی» باشد. استغفار از آنچه کرده‌ایم و پادافره آن را امروز پس می‌دهیم.


این شعر را که شاعری ناشناس پس از انقلاب سروده است به‌گمان من باید گویاترین وصف‌الحال انقلاب و بانی آن دانست. از آن گونه شعرهاست که با یک بارخواندن، به‌خاطر می‌سپارید.

پیغام پیاز پیر
زان پس که صدهزار شقایق به کوه و دشت
پرپر شدند در ره آن سرخ انتظار
از تنگ‌جای گوشۀ مطبخ پیاز پیر
با ریش و ریشه‌ای که فرو هشته در سبد
افراخته‌است پرچم سبزی که:
این منم
پیغام آن بهار

 


کسی که آمد...
از کتاب تازه‌منتشرشدۀ دوریها و دلگیریها

ما اینجا می‌مانیم
در یک بعد از ظهر آرام و خوش‌رنگ پاییز که برگها با باور زردشان به خاکستری خاک تسلیم می‌شوند، و سنجابهای شیطان با چشمهای پرسشگر روی طارمی ایوان خانۀ من نشسته‌اند و می‌پرسند:
«
آقا شما اهل کجا هستید؟»، و جریان پاییز توی شط برگها و سنگلاخ شاخه‌ها آرامتر از دمیدن بهار است با غرش ابر و کلاه شکوفه،
در رخوت عطرآگین بخار قهوۀ کنار دستم و مستی دو بیت شمس غوطه می‌خورم و تکرار می‌کنم:

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده‌ام
دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

تلویزیون برنامۀ عادیش را قطع می‌کند و لوحۀ «گزارش فوق‌العاده» روی صفحۀ آن ظاهر می‌شود. همسرم چشم به تلویزیون دارد. متعجبانه می‌پرسد:
ـ این کیست؟
سیدی تقریباً بلندبالا با عبای سیاه و قدمهای بی‌شتاب پشت به دوربین از راهی که نه پلکان است و نه فراز تند یک سربالایی، حرکت می‌کند و صدای گوینده به‌گوش می‌رسد:
«
امروز آیت‌الله کُمینی رهبر مخالفان شاه ایران وارد پاریس شد
خبر تمام می‌شود و روی صفحۀ تلویزیون دختر و پسر جوانی لب بر لب هم می‌نهند و به‌هم می‌پیچند. ما به‌هم نگاه می‌کنیم.
زنم بهت‌زده از من می‌پرسد:
ـ چه می‌شود؟
قهوه‌ام را با دلهره و سرمایی که در مغز استخوانهایم چکش می‌زند سر می‌کشم و جواب می‌دهم:
ـ ما اینجا می‌مانیم.
در بهار امسال یک مصاحبۀ دو صفحه‌ای از او در لوموند خوانده بودم با «اریک رولو» جانشین و خلف صدق «ادوارد سابلیه» مشاور و کارشناس دست راستی فرانسوی‌ها در امور خاور میانه. «رولو» روبلوت چپی «سابلیه» است.

وای از آن روز
چند ماه پیش در تهران می‌خواستیم برویم دوشان‌تپه دیدن خواهر زنم. از نظام‌آباد که رد می‌شدیم، تنگاتنگ غروب، چراغ زنبوری سر چرخ‌های میوه، آب سیاه در جوی کنار خیابان، بچه‌ها با کفشهای ملی و صندل در پی هم دوان، زنها چادرنماز چیت به‌سر انداخته و نینداخته، مردان ریش تراشیده و نتراشیده، در هم آمیخته بودند و هوا دم داشت و سینمای سر خیابان گرگان پاهای صاف و کشیدۀ هنرپیشۀ زنی را نشان می‌داد که صادقانه و پر از خواهش تسلیم دستهای جاهل کلاه‌مخملی سبیل برتافته‌ای بود. و از منارۀ مسجد صدای اذان مغرب به‌گوش می‌رسید و دو نفر یک پیکان را هُل می‌دادند تا روشن شود و جمعیتی دنبال شیخی به‌احترام حرکت می‌کردند لابد به سوی مسجد. بی‌اختیار آه کشیدم و در جواب زنم که سبب را پرسید دلهره و نگرانیم را گفتم:
ـ وای اگر یک روز اینها از این یکنواختی خسته شوند و ندانند که دنبال کی باید رفت؟
حالا دارم فکر می‌کنم:
«
مردکۀ ساده‌دل خوشبین، آن مسجد قبا که سر راه خانه‌ات بود و بلندگویش مردم چهار خیابان آنطرفتر را کر می‌کرد صدای برخاستن ریش نتراشیده‌های نظام‌آباد بود. قریب یک سال و اندی بود که می‌دیدی و نمی‌فهمیدی بیچارۀ کودن

 


نمایندۀ بی‌سخنگو
از دو روز بعد مسافر پاریس کرّ و فرّی پیدا کرد. تا یک هفته‌ای کاغذی بدخط که احتمالاً به املا و انشای یک دانشجوی مکرراً رد شده در امتحانات دورۀ دکترای سوربن بود، به دیوار راهرو مسیر او چسبانده بودند:
«
حضرت آیت‌الله نماینده و سخنگو ندارند
یک هفته بعد کنار او مردی سبز شد با ریشی ماشین شده شبیه میخ‌فروشها یا سقط‌فروشان محلۀ خودمان سرچشمه و سه‌راه امین‌حضور. عینکی داشت. دوزانو می‌نشست و به‌انگلیسی خیلی خوب کلمات او را ترجمه می‌کرد. ما کلمات او را نمی‌شنیدیم ولی ترجمه‌های این را چرا. او همیشه سر به‌زیر داشت. هرگز چشمش را بالا نمی‌کرد و آهسته‌تر از آهسته سخن می‌گفت.
دو روز بعد آقایی شبیه «باگزبانی» خرگوش معروف والت‌دیسنی که عینک زده باشد، کنار آن یکی نشست. این مترجم فرانسۀ او بود، اما خیلی بد ترجمه می‌کرد. یعنی از هر دو طرف فارسی و فرانسه لنگ بود. ولی خوب بلد بود کجا بنشیند.
بعد یک آدم قلتشن گنده‌ای پیدا شد شبیه کشتی‌گیرهای کچ که بخواهند مثل «کازانووا» لباس بپوشند و مثل «تالیران» صحبت کنند.
سید حالا زیر یک درخت سیب نشسته بود. تعبیر انجیلی و توراتی گندم و بهشت و آدم...
مادرم می‌گفت:
ـ وقت وحشت چهارقُل بخوان و به خودت فوت کن.
ته دلم احساس می‌کردم کار از وحشت در حد چهارقُل گذشته، حالا باید دیگر نماز وحشت خواند. مثل وقتی که آفتاب می‌گیرد. و بر مس میراثی می‌کوبند. آدمهای دور و بر آن آقا و آن فضای زیر درخت سیب، کودکانه وادارم می‌کند که یک قل از چهارقُل را بخوانم. آقا شأن نزول این قُل آخر به‌نظر می‌رسد. می‌خوانم و به خود می‌دمم.
«
قُل اعوذ بِربِ‌الناس، ملکِ الناس، اله‌النّاس، من شرّالوَسواس‌اَلخنّاس، الذی یُوَسوِسُ فی صدورالناس منَ‌الجنّه والناس
زنم گفت:
ـ چرا هر روز دور این آقا یک آدم تازه سبز می‌شود؟
جواب دادم:
ـ فیلم «بالاتر از خطر» یادت هست؟ آدمها از روی کارت پستالهای از پیش چاپ‌شده انتخاب شده‌اند با آن جملۀ معروف «مأموریت شما جیم، در صورتی که بپذیرید...».
و او پرسید:
ـ پس چرا «رادنی» ندارند همان که با سیم برق و تلفن و اینجور چیزها ور می‌رود و کار می‌کند.
ـ «رادنی» آنها در تهران است، دارد نوار تکثیر می‌کند.

غولی برآمده از قارۀ گمشدۀ اتلانتیک
او حرف خود را می‌زد و همه خیال خود را می‌کردند. مرد صریح بدون تعارفی بود. نشسته بود که رؤیای حکومتش را به حقیقت مبدل سازد.رسالۀ دکتریش را نخوانده بودم. احتیاجی نبود. وقتی می‌خواستم بالغ شوم پدرم، «آقا مصطفی طه» جوانی را که سخت متشرع بود وادار کرد که مرا با رسالۀ احکام آقای آسید ابوالحسن اصفهانی آشنا کند. رسالۀ او هم لابد چند صفحه‌ای در چند باب بیش و چند باب کم بود. نجاسات و مطهرات و احکام ارث و قصاص. اما... رسالۀ فوق دکترای او را دیده بودم. اسمش «ولایت فقیه» بود. رساله نبود. یک ادعانامه بود و یک راهنمای حکومتی. و وقتی دیده بودم فکر می‌کردم آدمهای بیکار در قرن بیستم در حجره‌های تاریک چاره‌ای جز اینطور نوشتن و فکر کردن ندارند.
اما حالا او برخاسته بود. از درون سیاهی‌ها به بیرون تراویده بود. خودی تکان داده بود. سیمای جذابی داشت. بی لبخند اما پر شوکت. کم حرکت اما پر معنی. هیچ واکنشی را توی صورتش نمی‌توانستی دید. درست برعکس واعظ شهیر تهران که وقتی حرف می‌زد دست و لب و زبان و دندان و لوزتینش با هم دیده می‌شد و حرکت می‌کرد. گفته بود دنبال حکومت اسلامی است در معنا و معیار همان رسالۀ فوق دکترا. و من می‌ترسیدم.
این از جنس آنها که شاعران ما در ذم‌شان شعر گفته‌اند نبود. او اصلاً جلوه بر محراب و منبر نمی‌کرد. اهل آن کار دیگر نبود. به‌نظر می‌رسید که از درون دریاهای دور و شاید از قارۀ گمشدۀ آتلانتیک غولی برآمده است که فقط به ریشه‌های درون خود اعتماد دارد، که شیشۀ عمرش در شکم یک ماهی سرخ در حوض هفتم باغ هفتم نیست.
لوله‌کش، نجار، گچکار، عمله و بنای تیم «بالاتر از خطر» کار خود را می‌کردند و لحظه‌ای فرا رسید که من با خود فکر کردم او حتی فراتر از صدای دستوردهنده در ضبط صوت «بالاتر از خطر» کار می‌کند. چیزی است شبیه خودش. و این همان زمان بود که در خیابانها همه فریاد می‌زدند.

کسی می‌آید
کسی می‌آید
کسی که مثل هیچکس نیست

کسی که آمدنش را،
نمی‌شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت

بیچاره دختر شاعر نمی‌دانست که شعرش را چگونه برای ستایش از یک زندانبان بزرگ که بر لبها قفل می‌زند در کوچه‌ها می‌خوانند.

در قصه‌ها خوانده بودم که وقتی در شیشۀ جادو را باز کنیم کسی می‌آید. کسی که مثل هیچ کس نیست و مردم فراموش کرده بودند که کسی که مثل هیچ کس نیست به‌درد کسی نمی‌خورد. کسی باید مثل همه با دو دست مهربان با لبهای پر از لبخند و با عطر آشنای سلام. نه کسی که بیاید و لبخند را بر لبها بکُشد و دهانها را بدوزد و شادمانی را در ته شب شلاق بزند.
آه لعنت بر من. من او را می‌شناختم. او را می‌شناختم که اینجا ماندم. که دیدم بچه‌های عزیز وطنم را گله گله به کشتارگاه فرستاد تا بگوید الاسلام یَعلوا ولا یُعلی علیه. من ماندم و دیدم که بار دیگر در پای دیوار بهار آزادی چگونه خون نسترن‌ها را می‌ریختند. من روزی که او آمد می‌دانستم که او مثل هیچ کس نیست، می‌دانستم.

که آب را قسمت نخواهد کرد، زیرا که استسقا دارد و
سیراب نمی‌شود،
که نان را قسمت نخواهد کرد، زیرا که برکت گندم را نمی‌شناسد.
که شربت سیاه‌سرفه را قسمت نخواهد کرد،
زیرا که سینه‌اش از کینه‌های کهنه انباشته است.

به ما گفته بودند:
خدا مباشر و کارگزار ندارد.
خدا مأمور وصول ندارد.
خدا کارش شلاق زدن در کوچه‌ها نیست.
خدا حرفش را با هر کس به زبان خود او می‌زند.

گمانم آقا روزهای اول این فکر را از کسی اقتباس کرده بود که بر دیوار نوشته بودند: «حضرت آیت‌الله نماینده و سخنگو ندارند
برکلی، فوریه 1979، بهمن1357

بیشتر یادداشتهای این بخش برای بار اول در مجلۀ ماهانه «روزگار نو» که به مدیریت اسمعیل پوروالی در پاریس منتشر می‌شد، چاپ شده است.
کتاب دوریها و دلگیریها برگزیده‌ای از «یادداشتهای ینگه‌دنیا» در مجله روزگار نو و «یادداشتهای بی‌تاریخ» در کیهان لندن است که در این هفته توسط شرکت کتاب در لس‌آنجلس منتشر شده است.

کتاب ولایت فقیه را نخواندیم
همچنانکه
شعر فارسی را هم درست نخواندیم

افسوس بزرگ من این است که ما از فردوسی تا ایرج و از سعدی تا هدایت شعر و نثر خود را به‌دقت نخوانده‌ایم. تصویری را که شاعران بزرگ ما از شیخ و واعظ و مفتی و محتسب و خطیب به‌دست داده‌اند ندیده‌ایم. حافظ را نخوانده‌ایم که می‌گوید:

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

با سعدی آشنا هستیم اما حرفش را نفهمیده‌ایم که می‌فرماید:

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و بر ما مفروش پارسایی

عبید زیرک را نخوانده‌ایم که حقیقت حال امامان جمله را باز می‌گوید:
خطیبی بر سر منبر به‌جای شمشیر چوبدستی بر دست داشت. پرسیدند که چرا شمشیر برنگرفتی؟ گفت «مرا با این جماعت چه حاجت به شمشیر است؟ اگر خطایی بکنند با این چوبدستی مغزشان برآرم

و به اعتراض ایرج شیرین‌سخن به خدا، نیندیشیده‌اند که آخوند و ملا آفریده است:

تو این آخوند و ملا آفریدی
تو توی چرت ما مردم دویدی
خداوندا مگر بیکار بودی
که خلق مار در بستان نمودی؟
بیا از گردن ما زنگ واکن
ز زیر بار خر ما را رها کن

و باز نه در حافظ دقت کرده‌اند و نه در سعدی که از سرداران سپاه که محتسبان روزگارانند چگونه نالیده‌اند:

با محتسب شهر بگوئید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جام است
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به‌جام اندازد

و باز به فتواهای مشکوک فقیه با این طنز شیرین حافظ توجه نکرده‌ایم که:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به ز مال اوقافست

و به این قامت بلند عاشقانۀ سعدی در اعتراض به فقیه نگاه نکرده‌ایم که:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

و به این افشاگری حافظ که واعظان جلوه بر منبر کن در خلوت آن کار دیگر می‌کنند عنایتی نداشته‌ایم که:

ساقی چو یار مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

آری، نخوانده‌ایم و نخوانده‌ایم و نخوانده‌ایم و مستحق این بلائیم که بر ما می‌رود.

از آن دور دورها
دارم آماده می‌شوم که به خانه بازگردم. دانشکده تعطیل شده است و کلاسها نیز. شب سرد و تاریک زمستان است. انگشتی به در اتاقم می‌خورد و با بفرمائید من، یکی از بچه‌ها به درون می‌آید. نگاهش می‌کنم پرسشگرانه و او با مهربانی صادقانه‌ای جلو می‌آید. کتاب نازک جلد سفیدی را روی میزم می‌گذارد و یک قدم به عقب برمی‌دارد و می‌گوید:

استاد، می‌خواستم شما این کتاب را بخوانید و نظرتان را به من بگوئید.
کتابهای جلد سفید، باب روز دانشگاههاست. اکثر جوانها این کتابها را که بیشتر حاوی نظریات مارکسیستی و تئوریهای انقلابی است می‌خرند و می‌خوانند و به هم رد می‌کنند و در کلاسهای درس به‌استناد خوانده‌های خود که به باوری بی‌تردید درآمیخته است، با استادان به‌اعتبار این که چقدر اهل بحث و گفتگو باشند، حرف می‌زنند و گاهی سرشاخ می‌شوند. به‌گمان آن که این هم از آن کتابهاست، می‌خندم و می‌گویم:
از این چیزها زیاد خوانده‌ام. حوصلۀ تئوری‌بافی و تئوری‌خوانی ندارم.
صاف و سرد نگاهم میکند و می‌گوید:
نه استاد، این از آن کتابها نیست. خواهش می‌کنم بخوانید و نظرتان را به من بگویید.

و از اتاق بیرون می‌رود. میزم را جمع و جور می‌کنم. کاغذهایی را که باید فردا به پست بیندازم امضا می‌کنم. برنامۀ درسی فردای گروه را از نظر می‌گذرانم. خودم درس ندارم. دلواپس دو سه تا از بچه‌ها هستم که چند هفته است غایبند و هیچکس از خانواده و دوست خبری از آنها ندارد. هیچکدامشان از شلوغ‌ها نیستند اما سرشان بوی قرمه‌سبزی می‌دهد. راستی این قرمه‌سبزی چه خاصیتی دارد که سر بچه‌ها بوی آن را می‌گیرد. من زیاد عاشقش نیستم مخصوصاً اگر با لوبیا قرمز پخته باشندش.

کتاب را برمی‌دارم. باز می‌کنم. راست می‌گوید. این از نوع کتابهای «چه‌گوارا» و «سارتر» نیست. روی جلد شبه‌مقوا و نازک آن، عکس مرد معمم جدی و ابرو درهم‌کشیده‌ای چاپ شده و بالای آن عنوان کتاب آمده است «ولایت فقیه» و زیر عکس نوشته‌اند: «آیت‌الله‌العظمی روح‌الله خمینی». اسم، مرا به سالهای دور می‌برد. یک روز گرم در خردادماه از مقابله ترجمه یکی از قصه‌هایم با خانم «ترزا باتستی» از خانۀ او در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان شاهرضا به‌قصد خانۀ خودمان در فخرآباد می‌آمدم که دیدم خیابانهای شهر خلوت است و از دور صدای تیراندازی می‌آید. آن روز پانزدهم خردادماه 1342 بود و امشب بهمن 1353 است. یازده سال از آن روز گذشته. روزی که آیت‌الله خمینی را در قم دستگیر کردند و در تهران بلوا به‌پا شد. در این سالها گاه گاه دربارۀ او چیزهایی می‌خواندم ازجمله این که همچنان سرسختانه با رژیم شاه مخالف است و حکومت را غیر مشروع می‌داند. هنوز ایران دو حزبی بود و حزب فراگیر تشکیل نشده بود.

شب کتاب را خواندم. نثر ناپخته‌ای داشت شبیه وعظی بر منبر که به‌تندی از آن یادداشت ‌برداری شده باشد. هرچه جلوتر رفتم بیشتر ترسیدم. این یک کتاب معمولی نبود. دستورالعمل تشکیل حکومتی بود که شباهتی به هیچ کدام از انواع حکومتها نداشت. از مارکسیسم روسی بگیر تا امپریالیسم آمریکایی. هرچه به آخر کتاب نزدیکتر می‌شوم، شکل فکر روشنتر می‌شود. در فصل آخر «برنامه مبارزه برای تشکیل حکومت اسلامی» بی‌پرده از شیوه‌ای که باید مورد استفاده قرار گیرد، سخن می‌گوید:

«
ما موظفیم برای تشکیل حکومت اسلامی جدیت کنیم. اولین فعالیت ما را در این راه تبلیغات تشکیل می‌دهد. بایستی از راه تبلیغات پیش بیاییم... مهم مسائل سیاسی اسلام است. مسائل اقتصادی و حقوقی اسلام است... وظیفه ما این است که از حالا برای پایه‌ریزی یک دولت حقۀ اسلامی کوشش کنیم. تبلیغ کنیم... اسلام را عرضه بدارید و در عرضۀ آن به مردم، نظیر عاشورا را به‌وجود بیاورید... کاری کنید که راجع به حکومت موجی به‌وجود آید، اجتماعات برپا گردد، روضه‌خوان و منبری پیدا کند و در ذهن مردم مطرح بماند
پائین‌تر که می‌رود به خودشان می‌پردازد. هر کس را که عمامه به سر دارد قبول ندارد. معتقد است که این روحانیون «اگر اینها در اجتماع ساقط نشوند امام زمان را ساقط می‌کنند. اسلام را ساقط می‌کنند. باید جوانهای ما عمامۀ اینها را بردارند. عمامۀ این آخوندهایی که به‌نام فقهای اسلام، به‌نام علمای اسلام، اینطور مفسده در جامعۀ مسلمین ایجاد می‌کنند باید برداشته شود. من نمی‌دانم جوانهای ما در ایران مرده‌اند؟ کجا هستند؟ ما که بودیم اینطور نبود. چرا عمامه اینها را برنمی‌دارند؟ من نمی‌گویم بکشند. اینها قابل کشتن نیستند. لکن عمامه از سرشان بردارند... لازم نیست آنها را خیلی کتک بزنند! لیکن عمامه‌هایشان را بردارند

کتاب را که می‌بندم وحشت سراپایم را می‌گیرد. حالا می‌بینم و کم‌کم می‌فهمم که چرا در این دو سال بچه‌های دانشجو عوض شده‌اند. چطور شده که غالباً پسرها که شیک و مو بریانتین‌زده زنجیر سویچ پیکان را می‌گرداندند و دخترها به اشارات ابرو راز بازمی‌گفتند، با صورت نتراشیده، موی بلند تا پشت گردن، به‌جای زنجیر با تسبیحی در کلاسها ظاهر می‌شوند و دخترها که راحت لباس می‌پوشیدند و به عشوه و دلبری به پسرها چراغ می‌زدند، حالا کم‌کم روسری به سر می اندازند و باپسرها بگو و بخند ندارند.
شب بعد جوان به‌سراغم می‌آید. کتابش را به دستش می‌دهم و می‌گویم:
ـ مرسی. چشمهایم باز شد. کتابت را ببر و دیگر برای من از این کتابها نیاور.
بی هیچ اعتراضی با نیشخندی که زهرش را می‌توانی چشید می‌گوید:
ـ چشم استاد، ولی حق با آقاست. باید انقلاب کرد.
نگاهش می‌کنم و می‌گویم:
ـ پسر جان، من از انقلاب بیزارم. از انقلاب متنفرم. به هر رنگی که باشد سرخ، سفید، سیاه، انقلاب یعنی نفی عقل.

کتاب دوباره به دستم می‌افتد
اینجا هستم. در تبعید خودخواسته. رؤیای آقا به حقیقت پیوسته است. حکومت اسلامی برپا شده. دلم می‌خواهد دوباره آن کتاب را بخوانم. از دوست مهربانی می‌خواهم اگر نسخه‌ای دارد برایم بفرستد. دو هفته بعد کتاب در دست من است. اما نه؛ این، آن کتاب که من دیده بودم نیست. عنوانش عوض شده، قطعش کوچکتر شده، پشت جلدش به دو رنگ آبی روشن آسمانی و آبی سلطنتی است. مهمتر از همه، اسمش عوض شده. اسم کتاب دیگر «ولایت فقیه» نیست. نام آن «حکومت اسلامی» است و همانطور که می‌بینید ناشری دارد به‌نام نهضت اسلامی که این کتاب نشریۀ شماره 2 آن است. نشریۀ شماره اولش را نمی‌دانم کی نوشته و چه نام دارد. تاریخ انتشارش روی جلد به سالهای هجری قمری و میلادی است. فقط در داخل جلد آمده:

مجموعه درسهای
رهبر شیعیان جهان
تحت عنوان: «ولایت فقیه»
1
ـ19 بهمن 1348 ش.
در نجف اشرف: 13 ذیقعده ـ 1 ذیحجه 1389 ق.
چاپ سوم

اما... مهمتر از همه این که تیتر پشت جلد و سرفصل‌های کتاب به خط ویژه‌ای است. خطی که روزنامه‌های اردوزبان پاکستان و هندوستان به‌کار می‌برند. چیزی میان نسخ و نستعلیق که شکستگی رسم‌الخط عربی روزنامه‌ای هم دارد.
کتاب کجا چاپ شده؟ هیچ اشاره‌ای به محل چاپ آن نشده است. چرا تمام کتاب با حروف چاپی فارسی چیده شده و چرا آن چاپخانه حروف سیاه معمولی ما را نداشته و به حروف اردو ـ عربی متوسل شده است.
کار طالبان نیست؛ هنوز سال 1348 شمسی است، هنوز من از فرنگ برنگشته‌ام که بروم دانشکدۀ ارتباطات معلمی کنم. این اسلام نجفی به‌خط اردو ـ عربی در کجا ریشه استوار کرده است؟ اگر این دوست مهربان این کتاب را برای من نفرستاده بود اصلاً به فکرم نمی‌رسید که نقشه خیلی دورتر از ذهن و خیال من طراحی شده و روی کاغذ آمده است. کسی در فکر سیادت و حکومت اسلامی است نه بر ایران که بر سراسر جهان. هنوز 11 سپتامبر 2001 روی نداده. هنوز صحبت از جهانگیری اسلام با انتحاریون و بمب و موشک نیست. نه این کتاب دستورالعمل خیلی خیلی حساب شده برای یک ویرانگری جهانی است.
در کتاب برخلاف سنت مرسوم علمای شیعی و آنها که باید مثل شریعتمداری عمامه از سرشان برداشت؛ هیچ حملۀ تندی به اهل سنت نشده است. حتی از خلفای راشدین نامی در میان نیست. صحبت از معاویه و یزید و هارون و مأمون است که اسلام را به صورت سلطنتی ایران و روم درآورده‌اند و توصیه این که هفتصد میلیون ـ عدد آن روزی است ـ مسلمان جهان باید متحد شوند تا حکومت اسلامی برقرار شود. مسلمانان جهان در اصطلاح مستضعفان نامیده می‌شوند و چشم مارکس یهودی روشن که حالا ببیند «مستضعفان جهان متحد شوید» جای شعار او را گرفته است.
کتاب مستلزم یک بررسی تحلیلی یا به‌قول این فرنگی‌های جهنمی «آنالتیک» است. کاری که باید به‌دقت و حوصله صورت بگیرد. چرا، یک نفر را می‌شناسم که در خیلی دور، در دوردست سالها در آغاز انقلاب، تحلیلی از این گونه به‌دست داده است.
دکتر مهدی بهار یک متفکر دوست‌داشتنی سالهای پیش از انقلاب است. کتاب «میراث‌خوار استعمار» او در زمان انتشار، مثل ورق زر دست به‌دست می‌گشت. می‌گفتند پادشاه درگذشتۀ ایران آن را دیده و خواندنش را به وزرا توصیه کرده است. چقدر راست است یا دروغ، نمی‌دانم. اما تحلیل این کتاب توسط دکتر بهار در روزهای گرماگرم انقلاب صورت گرفت و در مجله فردوسی همین عباس پهلوان چاپ شد. من دربارۀ آن شنیده بودم. یک بار از پهلوان پرسیدم که مقاله را دارد یا نه و او گفت که متأسفانه از دست رفته است. دکتر جلال متینی استاد کوشنده آن را پیدا کرد. ظاهراً از خود دکتر بهار که متوالیاً به اینجا آمده و نیمه‌پنهان می‌زیست گرفته بود. دکتر متینی متن کامل و مفصل این تحلیل را چاپ خواهد کرد. او از راه لطف، مقالۀ دکتر بهار را برای من فرستاد و من فقط بخشهای کوتاهی از آن را نقل می‌کنم که بدانید چرا من از این کتاب می‌ترسم. هنوز هم می‌ترسم. دکتر بهار به‌دقت تمام با حذف عبارات اضافی، پاسخ به بسیاری از سؤالات را از کتاب ولایت فقیه به بیان خود آیت‌الله خمینی آورده است:

خلاصه‌ای از تحلیل دکتر مهدی بهار
سه جریان فکری در شورش انقلابی ایران کنونی
حاکمیت فقها بر مردم به جانشینی خداوند

در شورش انقلابی ایران کنونی سه جریان فکری ضد و نقیض در زیر یک شعار مشترک به هم آمیخته‌اند که از آن میان یکی به گذشتۀ دور، یکی به گذشتۀ نزدیک، و یکی به آینده گرایش دارد. نخستین جریان فکری بر اساس حاکمیت فقها به جانشینی خداوند، دومین جریان بر پایۀ حاکمیت بورژوازی به جانشینی ملت، و سومین بر شالودۀ حاکمیت طبقات زحمتکش به نمایندگی مردم استوار شده است.
در دو شمارۀ پیشین دومین جریان فکری گذشته‌گرا را که بر پایۀ حاکمیت بورژوازی به جانشینی ملت قرار گرفته است مورد تجزیه و تحلیل قرار دادیم و ضمن تجزیۀ طبقاتی جامعۀ ایرانی نمایاندیم که بورژوازی کنونی ایران چه مناسباتی با جامعۀ ایرانی و چه مناسباتی با سرمایه‌داری بین‌المللی دارد و نیز این که خرده‌بورژوازی دکاندار و کاسبکار یا به‌عبارت دیگر بازار از چه منافعی و چه روحیاتی برخوردار و برای پذیرش و اجرای چگونه اندیشه‌هایی آماده گشته است.
در این شماره به نخستین جریان فکری یعنی «حاکمیت فقها به جانشینی خداوند» می‌پردازیم تا اصول آن را بنمایانیم. در این مورد خوشبختانه کتابی در دست است به‌نام نامه‌ای از امام موسوی کاشف‌الغطاء که ناشر آن در پایان مقدمه (1) تصریح می‌کند که محتویات کتاب «بیانات رسا و شیوای»(2) «حضرت آیت‌الله خمینی»(3) است «... که در فرصتها و مناسبتهایی در نجف اشرف ایراد فرموده‌اند»(4).
بنابراین با اطمینان به این که محتویات کتاب، اعتقادات آقای آیت‌... خمینی را بیان می‌کند و از زبان ایشان شالودۀ نخستین جریان فکری را می‌ریزد خلاصه و موجزی از آن را با نهایت وفاداری به اصل در اینجا نقل می‌کنیم (5) بدین قرار:
1
ـ دربارۀ این که اساس مشروطه را آیا انقلاب مردم یا دولت انگلیس پایه‌گذاری کرد:
ص 11 و 12: «... گاهی وسوسه می‌کنند که احکام اسلام ناقص است مثلاً آیین دادرسی و قوانین قضایی آنچنان که باید باشد نیست. به‌دنبال این وسوسه و تبلیغ عمال انگلیس، به‌دستور ارباب خود اساس مشروطه را به بازی می‌گیرند و مردم را نیز طبق شواهد و اسنادی که در دست است فریب می‌دهند و از ماهیت جنایت سیاسی خود غافل می‌سازند... توطئه‌ای که دولت استعماری انگلیس در آغاز مشروطه کرد به دو منظور بود. یکی... این بود که نفوذ روسیه تزاری را در ایران از بین ببرد و دیگری همین که با آوردن قوانین غربی، احکام اسلام را از میدان عمل و اجرا خارج کند».
2
ـ دربارۀ این که چه نوع حکومتی باید تشکیل شود:
ص 22: «مبارزه در راه تشکیل حکومت اسلامی لازمۀ اعتقاد به ولایت است... شما وظیفه دارید حکومت اسلامی تأسیس کنید».
3
ـ دربارۀ این که چه کسانی باید حکومت تشکیل دهند:
ص 97: «لازم است که فقها اجتماعاً یا انفراداً برای اجرای حدود و حفظ ثغور و نظام، حکومت شرعی تشکیل دهند».
4
ـ فقها به توسط چه کسانی برگزیده گشته‌اند:
ص 97: «... از جانب خدا منصوبند».
ایضاً ص 21: «ما معتقد به ولایت هستیم و معتقدیم که پیغمبر اکرم (ص) باید خلیفه تعیین کند و تعیین هم کرده است...».
==
1
ـ ص 211 تا 229. 2ـ ص 227. 3ـ ص 229. 4ـ ص 228. 5 ـ طرح عنوانها و جانشینی برخی عبارات با نقطه‌چین از خود من است.
در تمام موارد، سه نقطه (...) در مقالۀ دکتر مهدی بهار چاپ شده است.


برگزیده‌ها
ایضاً ص 22: «خلیفه برای این است که احکام خدا را که رسول اکرم (ص) آورده اجرا کند».
5
ـ دربارۀ این که ولایت چه معنایی دارد:
ص 64: «... ولایت یعنی حکومت و ادارۀ کشور و اجرای قوانین شرع مقدس...».
6
ـ دربارۀ این که «ولیّ امر» چه کسی می‌باشد:
ص 66: «خداوند متعال رسول اکرم (ص) را ولیّ همۀ مسلمانان قرار داده... پس از آن حضرت امام بر همۀ مسلمانان... ولایت دارد. همین ولایتی که برای رسول اکرم (ص) و امام در تشکیل حکومت و اجرا و تصدی اداره برای فقیه هم هست».
ایضاً ص 28 پاورقی: «... ولی‌الامر بعد از رسول اکرم (ص) ائمۀ اطهارند... پس از ایشان فقهای عادل عهده‌دار این مقامات هستند».
7
ـ دربارۀ شرایط فقیه:
ص 58: «پس از شرایط عامه مثل عقل و تدبیر، دو شرط اساسی وجود دارد که عبارتند از: 1 ـ علم به قانون 2 ـ عدالت».
8
ـ دربارۀ ولایت فقیه و لزوم اطاعت مردم از او:
ص 63: «اگر فرد لایقی که دارای این دو خصلت باشد به‌پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایتی را که حضرت رسول اکرم (ص) در امر ادارۀ جامعه داشت دارا می‌باشد و بر همۀ مردم لازم است که از او اطاعت کنند».
ایضاً ص 98: «فقها... اوصیاء یعنی جانشینان رسول اکرم می‌باشند... و اموری که از طرف رسول‌الله (ص) به ائمه (ع) واگذار شده برای آنان نیز ثابت است و باید تمام کارهای رسول خدا را انجام دهند چنانکه حضرت امیر (ع) انجام داد».
ایضاً ص60: «سلاطین اگر تابع اسلام باشند باید به‌تبعیت فقها درآیند و قوانین و احکام را از قفها بپرسند و اجرا کنند. در این صورت حکام حقیقی همان فقها هستند. پس بایستی حاکمیت رسماً به فقها تعلق بگیرد نه به کسانی که به‌علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعیت کنند».
9
ـ دربارۀ این که حکومت اسلامی چه نوع حکومتی است:
ص 52: حکومت اسلامی... مشروطه است. البته نه مشروطه به‌معنی متعارف آن که تصویب قوانین تابع آراء اکثریت باشد. مشروطه از این جهت که حکومت‌کنندگان در اجرا و اداره، مقید به یک مجموعۀ شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم (ص) معین گشته است. مجموعۀ شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت شود. به‌این جهت حکومت اسلامی حکومت قوانین الهی بر مردم است».
10
ـ دربارۀ این که قوه مقننه را چه مقامی باید عهده‌دار باشد:
ص 53 و 54: «قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است».
ایضاً ص 55: «یگانه حکم و قانونی که برای مردم متّبع و لازم‌الاجراست همان حکم و قانون خداست».
11
ـ دربارۀ این که مردم در قانونگذاری چه دخالتی دارند:
ص 53: «... هیچ کس حق قانونگذاری ندارد و هیچ قانونی جز حکم شرع را نمی‌توان به‌موقع اجرا گذاشت».
ایضاً ص 55: «... رأی اشخاص حتی رأی رسول اکرم (ص) در حکومت و قانون الهی هیچ گونه دخالتی ندارد».
12
ـ دربارۀ این که مجلس شورای ملی چه سرنوشتی پیدا می‌کند:
ص 53: «در حکومت اسلامی به‌جای مجلس قانونگذاری... مجلس برنامه‌ریزی وجود دارد که برای وزارتخانه‌های مختلف در پرتو احکام اسلام برنامه ترتیب می‌دهد و با این برنامه‌ها کیفیت انجام خدمات عمومی را در سراسر کشور تعیین می‌کند».
13
ـ دربارۀ این که مردم چگونه ممکن است چنین حکومتی را بپذیرند:
ص 53 و 54: «مجموعۀ قوانین اسلام که در قرآن و سنت گردآمده توسط مسلمانان پذیرفته و مطاع شناخته‌شده است. این توافق و پذیرش کار حکومت را آسان نموده و به خود مردم متعلق کرده است».
14
ـ دربارۀ این که قوۀ مجریه را چه قدرتی باید عهده‌دار باشد:
ص 21: «قانون مجری لازم دارد... ولیّ ‌امر متصدی قوۀ مجریۀ قوانین نیز هست».
ایضاً ص 93: «... دین‌شناسان یعنی فقها باید متصدی آن باشند. ایشان هستند که بر تمام امور اجرایی و دارایی و برنامه‌ریزی کشور مراقبت دارند».
ایضاً ص 95: «فقها باید رئیس ملت باشند...».
ایضاً ص 26: «رسول اکرم (ص) در رأس تشکیلات اجرایی و اداری جامعۀ مسلمانان قرار داشت... پس از رسول اکرم خلیفه همین مقام و وظیفه را دارد... ولیّ ‌امر متصدی قوه مجریه هم هست».
15
ـ دربارۀ این که مردم را به چه چشمی نگاه می‌کنند و مردم چه مناسبتی با قوۀ مجریه می‌توانند داشته باشند:
ص 64: «قیّم ملت با قیّم صغار از لحاظ وظیفه و موقعیت هیچ فرقی ندارد... در این موارد معقول نیست که رسول اکرم (ص) و امام با فقیه فرق داشته باشند».
ایضاً ص 50: «حکومت صالح لازم است، حاکمی که قیّم امین صالح باشد».
16
ـ دربارۀ این که اختیارات رسول اکرم (ص) و حضرت امیر (ع) با اختیار فقیه چه فرقی دارد:
ص 64: «این توهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم (ص) بیشتر از حضرت امیر (ع) بود یا اختیارات حکومتی حضرت امیر (ع) بیش از فقیه است باطل و غلط است... زیادی فضائل معنوی اختیارات حکومتی را افزایش نمی‌دهد».
17
ـ دربارۀ این که قوۀ قضائیه را چه مقامی باید عهده‌دار باشد:
ص 98: «برخلاف مسألۀ ولایت که بعضی... تمام مناصب و شؤون اعتباری امام را برای فقیه ثابت می‌دانند و بعضی نمی‌دانند. اما آن که منصب قضاوت متعلق به فقهای عادل است محل اشکال نیست و تقریباً از واضحات است».
ایضاً ص 101ـ102: «... منصب قضا برای فقیه عادل است... نه هر فقیهی. فقیه طبعاً عالم به قضاست. وقتی عادل هم شد دو شرط را دارد. شرط دیگر این بود که امام یعنی رئیس باشد... فقیه عادل مقام امامت و ریاست را برای قضاوت به حسب تعیین امام (ع) داراست... امام حصر فرموده که این شروط جز بر نبی یا وصی نبی بر دیگری منطبق نیست. فقها چون نبی نیستند پس وصیِ نبی یعنی جانشین او هستند. بنابراین... فقیه، وصی رسول اکرم (ص) است و در عصر غیبت امام... المسلمین و رئیس‌المله می‌باشد و او باید قاضی باشد و جز او کسی حق قضاوت و دادرسی ندارد».
18
ـ دربارۀ این که نظر اسلام نسبت به بانک چه می‌باشد:
ص 13: «اسلام برای رباخواری و بانکداری توأم با رباخواری... قانون و مقررات ندارد. چون اساساً اینها را حرام کرده است.
19
ـ منظور از تشکیل حکومت اسلامی چیست؟
ص 41ـ42: »... وطن اسلام را استعمارگران و حکام مستبد و جاه‌طلب تجزیه کرده‌اند. امت اسلام را از هم جدا کرده و به‌صورت چندین ملت مجزا درآورده‌اند. یک زمان که دولت بزرگ عثمانی به‌وجود آمد استعمارگران آن را تجزیه کردند.. در جنگ بین‌الملل اول آن را تقسیم کردند که از قلمرو آن 10 تا 15 مملکت یک‌وجبی پیدا شد. هر وجب را دست یک مأمور یا دسته‌ای از مأمورین خود دادند. بعدها بعضی از آنها از دست مأمورین و عمال استعمار بیرون آمده است. ما برای این که وحدت اسلام را تأمین کنیم، برای این که وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولتهای دست‌نشاندۀ آنها خارج و آزاد کنیم راهی نداریم جز این که تشکیل حکومت بدهیم چون به‌منظور تحقق وحدت و آزادی ملتهای مسلمان بایستی حکومتهای ظالم و دست‌نشانده را سرنگون کنیم و پس از آن حکومت عادلانۀ اسلامی را که در خدمت مردم است به‌وجود آوریم. تشکیل حکومت برای حفظ نظام و وحدت مسلمین است چنان که حضرت زهرا سلام‌الله علیها در خطبۀ خود می‌فرماید که امامت برای حفظ نظام و تبدیل افتراق مسلمین به اتحاد است»

 

منبع:خواندنیها