اوین ویران شوی
مختار شلالوند

گوشی تلفن را بر می دارم. با شنیدن «الو...؟» سلام می‌کنم،  یکی پاسخ می‌دهد: سلام حالت چطوره؟ از نسل سومی‌های خانواده است که خودش را ندیده‌ام. 

- شما خوبید؟ همه خوبند؟ 

 راستش زیاد حرف نداریم، قربون وصدقهِ هم نمی‌رویم، هیچ، تازه گوئی همیشه از همدیگر طلبکار هم هستیم، چه فاصله وحشتناکی بین ماست. به قول کمال رفعت صفائی: این ور سفره با آن ور سفره قهر است . البته غیر از «دایه»[۱] که همه را قربان صدقه می‌رود و می‌بوسد و می‌بوید... حالا هم که دورش خالی شده... حالش را می پرسم. می‌گوید: ای بدک نیست. می‌پرسم میشه باش صحبت کنم؟

- آره اگر بتونی،

و گوشی را می‌دهد به دایه.

- سلام دایه... سلام... دایه حالت خوبه؟...

سکوت

- دایه...

همچنان سکوت است.  می‌گویم چرا حرف نمی‌زند؟ ظاهراً همه دورش جمع شده‌اند تا وادارش کنند با من حرف بزند. صدائی با بغض شنیده می‌شود: کجای کاری، دایه دیگه هوش از سرش پریده...

فراموشی بی پیر روان‌‌اش را فرسوده است. نگاه بی فروغ‌اش به در خانه خیره مانده، گاهی برای خودش حرف هائی می‌زند، بدون اینکه کسی را خطاب کند، کسی نمی‌فهمد چه میگوید. 

دوباره سلام می‌کنم و می‌پرسم: خوبی دایه؟ گوشی تلفن را کنار دهانش می‌گیرند. صدائی را می‌شنوم که به‌اش میگوید: حرف بزن. می پرسد کیه؟ همان صدا می‌گوید پسرت است... انگاری دایه کمی به خود می‌آید، با صدائی گرفته و لرزان می‌پرسد: روله کجائی؟ توعزیزم بودی، نبودی؟... باز آن لهجه  «لکی» و آن مهربان. گوشی تلفن را بگوشم می‌فشارم و کلمات چون نیشتر بر جانم می‌نشیند.

می‌گوید: عزیزانم همه رفتند، نرفتند، 

می‌گویم: اره «دالکه » رفتند. اره... دایه خودت چطوری، خوبی؟

- خوبی برامان نمانده، کو؟ همه رفتند، خوب نمانده، چی بگم؟ فقط شما را داشتم، حالا چی؟ کو؟ چی دارم؟ همه رفتید، دیگه چی مانده؟ هرچه دلشون خواست کردند، از خدا هم شرم نکردند، هیچ کس نیست، هیچ کس را ندارم، هیچ کاری نکردم.

من به زمین نگاه می‌کنم و حرفی ندارم. بعد از کمی مکث می‌پرسم: دایه دیگه چی می‌خواستی بکنی.

می گوید: کی؟ من؟

- آره تو.

- «شماها» باید کاری کنید.

می‌گویم ما که هیچ، تازه «اجنبی های» [۲]  این سر دنیا هم می‌خواهند کاری کنند، «مهر پیشانی»های سیاه کار را برابرعدالت بنشانند، دنیا می‌خواهد بداند چرا بچه‌های مردم را کشتند.

دایه با پریشانی می‌پرسد: کی را کشتند؟

- بچه های دوستانت را، پسران جوهر، نبی، سید اکبر، بهرام، دختران و پسران  بابائی و زری ، سید زهرا، زنگوئی، حیدر، کوگی، خواجه زاده، عامری، قلاوند، یاراحمدی، رباطی، زندی، خوش کفا،... پسر خودت، و... مگر نه این که همه را کشتند. مگر همه مثل بچه خودت نبودند؟ می گوید چرا.

- مگر یک عمرهمسایه و همدم نبودید؟

- چرا،

- مگرهمه از خودمان نبودند؟ دایه یادت می‌آید برای همه شون میخواندی و گریه می‌کردی ، هنوز شعرهایت را دارم که با زبان خودت می‌خواندی، صدایت را دارم.

اوین ویران شوی و ستون هایت فروبریزد.  

یادت هست هر دو هفته‌ای یکبار و هفت سال تمام از اندیمشک به اوین و گوهردشت و...میرفتی، تو سرما و گرما، راه طولانی، بی زبانی، نابلدی، چه چاره ای نصیبت شده دایه، چقدر تحقیر، چقدر بی‌حرمتی، چه هفته‌ها که بی ملاقات با کوهی از اندوه باز می‌آمدی، و تا ملاقاتی دیگر خانه را در ماتم فرو می‌بردی، بچه‌هایت را می‌موئیدی و می‌گریستی. چند روز مانده به ملاقات بعدی، پریشان بودی و قرار نداشتی و قرار از همه می‌بریدی، تا که آن بانوی با وفا [۳] بلیط قطار را به در خانه ات نمی‌آورد این پا آن پا می‌کردی، به سینه میزدی و می‌گفتی آی خمینی «پسرت بمیرد». یادت هست از زندانی هم زبانت، سیف الله غیاثوند[۴] توده ای سر بلند تعریف می‌کردی. در آخرین دیدارت از اوین به قول خودت «چَمَری»[۵]  چه شنیدی؟ یادت هست گفته بودند امروز ملاقات نیست «برو بگو مرد خونت بیاد» مگر از تو مرد تر هم داشتیم؟ با چه حالی بازگشتی؟ آه که چشم حق پوششان کور باد. یادت می‌آید به آن «مردها» چه جوابی دادی؟ حرف بزن دایه. 

 

چه کسی دید آنچه دیدید

یا شنید آنچه بشنیدید

چه کسی نوش کرد یک جرعه

از آن چه شما هماره نوشیدید. [۶]

 

چرا حرف نمی‌زنی، هوشت کجا رفت؟ «دالکه کم» ای حافظ سروده‌های «چل سرو»، «میر نوروز» و «خسرو شیرین»[۷] به زبان مادری... آی شاعر سواد نیاموخته، ای زال سپیده موی، سیاه بختم، هوش ات کجاست، که اش به یغما برد؟ راستی دالکه یادت می‌آید تمام خلعت و تجَمُلِ پسر عزیزت فقط یک ساک دستی کوچک بود، که بعد از اعدامش به دستت رسید. و دعای گل دوزی شدهِ تحویل سال نو[۸] که درونش بود. خودت آن را به من دادی، یادته گفتی یادگار «روله » ام است، عزیزی آن را قاپ گرفته و دورش را با گل برگهای  قرمز تزئین کرده، فردا آن را به دادگاه میبرم، پیش همان «کافر»ها که می خواهند «آیات عظام» را در پیشگاه تاریخ وعدالت بنشانند. راستش آنان چیزی را عوض نمی‌کنند، ما خود عوض خواهیم کرد. فقط می‌خواهند نقاب از چهره قاتلان بر دارند. ولایتی [۹]  گفته بود: حتی یک نفر پیدا نمی‌شود که به کشتار سال 67 گواهی دهد.  چه وقاحتی، چه دنیای واژگونی. همه سازها «چَمَریانه» می‌زنند ، دشمن خانگی به نام خدا آدم می کشد و پنهان می‌کنند، وجدان‌های بیگانه، آشکار می‌کنند و دادخواهی.  

آه دالکه چه خوب می‌خواندی ، بخوان بنام «اوین» و «یونسکو» بنام همشهری‌های و بچه هایت بخوان! ساکت نشو! با دوستانت بخوانید که صدای شما کاخ «فرعونیان » را ویران می‌کند...

اوین ویران بشوی، ستون هایت فرو ریزند.

 

 

۱- دایه به زبان لری یعنی مادر

۲- اشاره به دادگاه دهه خونین جمهوری اسلامی در لندن با همکاری عفو بین الملل

۳-کبری‌خانم طی هفت سال مرتباً جهت رفتن مادر به تهران برای ملاقات، بلیط قطار تهیه میکرد.

۳- دکتر سیف الله غیاثوند، گاهی در ملاقات‌هایی که با مادر، هم زمان پیش می‌آمد به زبان لری صحبت و همدردی می‌کرد.

۵- «چَمَری» به زبان لُری یعنی واژگون   

۶- از مجموعه شعر "جادوگر عاشق" اسماعیل وفا یغمائی. با کمی دست کاری

۷-مجموعه اشعار ماندگاری به زبان لری و لکی

۸- یا مقلب القلوب ولالبصار

۹- ولایتی دروغ گو سال ۱۳۶۹در سازمان ملل گفته بود: حتی یک نفر پیدا نمی‌شود که از کشتار سال 67 شهادت بده

 

منبع:پژواک ایران


مختار شلالوند

فهرست مطالب مختار شلالوند در سایت پژواک ایران 

*بازهم ۶۷ [2017 Sep] 
* تابستان ۶۷ هنوز میسوزد و دود می کند  [2017 Aug] 
*پناهنده [2017 Jun] 
*دوستی‌های بی‌مانندش  [2017 Apr] 
*«زندان یونسکو» و درختان تنومندش [2016 Oct] 
*قاتلانی که با خمینی به جهنم رفتند [2016 Sep] 
*فایل صوتی آیت‌الله منتظری و مفتشان عقیده [2016 Aug] 
* «یه مرد بود یه مرد» [2016 Jan] 
*دل نوشته ای برای دوست نازنین عباس رحیمی که همچنان زندگی را می سراید [2015 Dec] 
*قتلعام شصت و هفت و گل‌هائی که پَرپَر شدند [2015 Aug] 
*تهمت و افترا دیگر اثر ندارد [2015 Apr] 
* دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد! [2015 Apr] 
*ردیه نویسان [2015 Feb] 
*اسیر کشی سال شصت و هفت، درد ها و درس ها [2014 Sep] 
*گزارش ۹۳ و انتظاری که بر آورده نشد [2014 Aug] 
*مادر و چشمان پر از اندوهش [2014 May] 
*نامه سرگشاده ایرج مصداقی و شرح یک درد. [2013 Jul] 
*کوچه خاطره ها و طوطی داش اکل [2013 Feb] 
*«حاج‌آقا رضا» پایش را از گلیم‌اش دراز تر می‌کند [2012 Jul] 
*اوین ویران شوی  [2012 Jun] 
*کُچیرِ سر به دار [2012 May] 
*مادر کوگی به فرزندان دلاورش پیوست  [2011 Nov] 
*به بھانه ی انتشار کتاب رقص ققنوس ھا و آواز خاکستر [2011 Sep] 
*پيکار با تبعيض جنسي ، خانم آندره ميشل ترجمه‌ي زنده ياد محمد جعفر پوينده [2011 Mar] 
*که می رویم به داغ بلند بالائی [2010 Jan] 
*کمال؛ به خاک افتاده عشق، یادی از کمال رفعت صفائی [2009 Dec]