اسیر کشی سال شصت و هفت، درد ها و درس ها
مختار شلالوند

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم       نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

کشتار سبعانه شصت و هفت ابعاد گسترده ای داشت که تنها در حذف فیزیکی زندانیان خلاصه نمی شود. 

«ادوارد لورنتس» ریاضی دان بر جسته و از نظریه پردازان " تئوری آشوب " می گوید

«آیا بال زدن پروانه ای در برزیل می تواند می تواند باعث شود تند بادی در تکزاس روی دهد؟»

 

از آنجا که پدیده ها بروی هم تاثیر متقابل دارند، من گاهی از خودم می پرسم آیا با حذف فیزیکی برادرم (حمزه)  و هزاران جوان همچو او که در قتل و عام مخوف ۶۷با تبانی  تمامی مسئولین وقت و به فتوای کتبی خمینی جان هزاران زندانیِ سیاسی در سراسر کشور را هدف قرار داد، تنها خود اسیران بودند که اعدام شدند و دیگر هیچ؟ یا اینکه بارانی از بلا بر خانواده ها و آشنایان آنان نیز باریدن گرفت؟

 

مزارهای گم شده

در کشتار مخوف  ۶۷ اسیران تنها یکبار اعدام شدند، بازماندگان اما بارها طعم مرگ را چشیدند، و سال ها با رنج سفر های دور، به ملاقات عزیزانشان رفتند و انواع تحقیر و توهین را تحمل کردند. این گذار تلخ و طولانی نه تنها برای اسیران که برای مادران و پدران «نه زیستن بود و نه مرگ»، برخی دق مرگ شدند و عده ای زمین گیر و افسرده، با کوهی از خاطرات تلخ، که همواره مقابل چشمانشان مرور می شد. در واقع آنان هر روز و هر لحظه به سوی طناب دار می رفتند.

تا آنجا که به خانواده ما بر می گردد، در واقع از همان روز که برادرم به اسارت رفت تا روزیکه با تحویل ساک دستی کوچکی اعدام وی را اعلام کردند، یعنی هفت سال تمام، مادر نیز هر روز طناب مرگ را بر گلوی خویش احساس میکرد و یقین دارم هنوز هم حس می کند و اکنون با گذشت بیست و پنج سال مادری پیر و فرسوده با فراموشی پیش رفته هنوز در جستجوی مزار گم شده عزیزش می موید، از این رو می توانم بگویم، بی شک مادران و پدران خود نیز زندانیانی بودند که به آهستگی و در انزوا هر روز اعدام می شدند.

تاثیر قتل برادرم و خروج ناخواسته خودم از کشور زندگی خانواده ما را بکلی از هم پاشاند، همه چیز دگرگون شد، مثل زمین لرزه ای که همه چیز را زیر و زبر می کند.

هم اکنون پس لرزه آن کشتار شوم را در آسیب های روحی نسل دوم و حتی نسل سومی های خانواده خودم بوضوح می بینم.

 در این تبعید تلخ که خود نوعی زندان است ، هنوز وقتی دخترم از عمویش می گوید که شادی و شور بخشی جدا نشدنی وجودش بود، به سختی خود را کنترل می کند. من و نوه هایم بارها شاهد اندوهی ژرف در چهره وی بوده ایم، وقتی بچه ها درافشاگری ها و مراسم بزرگداشت قربانیان شرکت می کنند، از شنیدن آن همه شقاوتِ حاکمان دچار حیرت می شوند، آنان حتی نمی توانند چنین جنایاتی را تصور کنند.

اتفاقی که درشهر کوچک اندیمشک بوقوع پیوست، نمونه ای بارز از تبعات قابل ذکر آن کشتار شریرانه است، دریکی از روزهای تابستان سال شصت ویک، مادرِ یکی از زندانیانِ سیاسی بنام علی رحیمی که برای ملاقات پسرش به زندان «یونسکو دزفول» مراجعه کرده، در مقابل اصرار و بی قراری مادر-  که هر روز اخبار قتل سایر زندانیان سیاسی را در این زندان بد نام  می شنید - به او می گویند این آخرین دیدار شماست و دیگر نمی توانی ملاقاتش کنی، پسرتان "منافق" است و حکمش اعدام است، مادر علی بنام فاطمه بعد از ملاقات با فرزندش و آگاهی از حکم اعدام وی گریان و پریشان حال زندان را ترک کرده و در راه باز گشت به خانه با دیدن قطار راه آهن در محل گذرش ناگهان خود را به زیر آن انداخته و در دم جان می دهد.

فرزندان فداکار این میهن سخت ترین آزمون ها و جسورانه ترین تلاش ها را برای زدودن فضای تیره و جانکاه امروز میهن از سر گذراندند و در مصاف با ارتجاع لگام گسیخته تردید نکردند. جوانان آرمان خواهی که هر کدام به صفت شخصی یک فرد، ولی به صفت اجتماعی یک خلق محسوب می شدند. همواره نام زیبایشان در کتاب ها و خاطره های زندان افشاگر اوج درنده خویی نظام و دستگاه منحط قضایی آن است.  

البته وقایع نگاری در خصوص کشتار آن دهه خونین، بویژه اسیرکشی سال شصت و هفت کم نیست، اگر بخواهیم در کنار نگارش به نقد آن نیز بپردازیم و به آسیب های بر آمده از «سال های مرگ» توجه کنیم به نکات متعددی بر می خوریم که جای بسی تامل دارد و بایستی بموازات وقایع نگاری، آن را نقد و ارز یابی کرد...

می گویند: «ظلم امروز ظلمت فرداست»

آیا تبه کاری های دهه شصت و واقعه وحشتناک 67 یارگارهمان روز های اوایل انقلاب و ادامه خط کشتار همه مخالفان و دگر اندیشان نیست، که با فرمان خمینی و ترک تازی خلخالی ها شروع شد؟ مگر نه اینکه قتل پاکنژاد ها و سعادتی ها سلطانپور را همان کینه کشی هائی رقم زد که فرخ رو پارسا کشی ها را راه انداختند، همان بذر کینهِ  دیرینه ای  که در زندان های شاه و بعد مدرسه حقانی و پشت بام مدرسه علوی کاشته شد و تا هنوز رشد کرده و قربانی می گیرد. آیا سکوت و رضای ضمنی آن موقع، ما را با مرتجعین خونخوار مماس نمی کرد...

مختار شلالوند

دهم شهریور نود و سه 

 

 

 

منبع:پژواک ایران


مختار شلالوند

فهرست مطالب مختار شلالوند در سایت پژواک ایران 

*بازهم ۶۷ [2017 Sep] 
* تابستان ۶۷ هنوز میسوزد و دود می کند  [2017 Aug] 
*پناهنده [2017 Jun] 
*دوستی‌های بی‌مانندش  [2017 Apr] 
*«زندان یونسکو» و درختان تنومندش [2016 Oct] 
*قاتلانی که با خمینی به جهنم رفتند [2016 Sep] 
*فایل صوتی آیت‌الله منتظری و مفتشان عقیده [2016 Aug] 
* «یه مرد بود یه مرد» [2016 Jan] 
*دل نوشته ای برای دوست نازنین عباس رحیمی که همچنان زندگی را می سراید [2015 Dec] 
*قتلعام شصت و هفت و گل‌هائی که پَرپَر شدند [2015 Aug] 
*تهمت و افترا دیگر اثر ندارد [2015 Apr] 
* دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد! [2015 Apr] 
*ردیه نویسان [2015 Feb] 
*اسیر کشی سال شصت و هفت، درد ها و درس ها [2014 Sep] 
*گزارش ۹۳ و انتظاری که بر آورده نشد [2014 Aug] 
*مادر و چشمان پر از اندوهش [2014 May] 
*نامه سرگشاده ایرج مصداقی و شرح یک درد. [2013 Jul] 
*کوچه خاطره ها و طوطی داش اکل [2013 Feb] 
*«حاج‌آقا رضا» پایش را از گلیم‌اش دراز تر می‌کند [2012 Jul] 
*اوین ویران شوی  [2012 Jun] 
*کُچیرِ سر به دار [2012 May] 
*مادر کوگی به فرزندان دلاورش پیوست  [2011 Nov] 
*به بھانه ی انتشار کتاب رقص ققنوس ھا و آواز خاکستر [2011 Sep] 
*پيکار با تبعيض جنسي ، خانم آندره ميشل ترجمه‌ي زنده ياد محمد جعفر پوينده [2011 Mar] 
*که می رویم به داغ بلند بالائی [2010 Jan] 
*کمال؛ به خاک افتاده عشق، یادی از کمال رفعت صفائی [2009 Dec]