بربریت ، تمدن و درک مارکسیستی از تاریخ (بخش دوم) نوشته آلن وودز*
کورش انصاری

احساس گرایی یا علم؟
 
بنابراین می توان قانون زیر را به طور محکم وضع کرد: مردمی متجاوز که فرهنگ آنها در سطح پایینی از فرهنگ افراد فتح شده قرار دارد ، در نهایت جذب فرهنگ دومی می شوند و نه برعکس. می توان استدلال کرد که این اتفاق افتاد زیرا تعداد مهاجمان نسبتاً کم بود. اما این به تحلیل بستگی ندارد. اول ، همانطور که خود آقای رودگلی می گوید ، مهاجرت ها گسترده بوده و شامل کل مردم بوده است. دوم ، بسیاری از مثالهای تاریخی دیگر وجود دارد که ثابت می کند این استدلال راه به جایی ندارد.
مغولانی که به هند حمله کردند و سلسله مغول را در آنجا تأسیس نمودند - که تا فتح هند توسط انگلیس ادامه داشت - به طور کامل جذب شیوه زندگی بسیار پیشرفته هندی ها شدند. دقیقاً همین اتفاق در چین افتاد. با این حال ، هنگامی که انگلیسی ها هند را فتح کردند ، جذب فرهنگ هندی نشدند. برعکس ، همانطور که مارکس توضیح داد ، آنها جامعه هند را که چندین هزار سال قدمت دارد ، کاملاً دگرگون کردند. این چگونه ممکن بود؟ تنها به این دلیل که جامعه بریتانیای کبیر ، جایی که سیستم سرمایه داری به سرعت در حال توسعه بود ، در سطح بالاتری ازجامعه هند قرار داشت.
البته می توان گفت که قبل از ورود انگلیسی ها هند، آنها دارای فرهنگ بسیار وسیعی بودند. فاتحان اروپایی هندیها را نیمه بربر می دانستند ، اما هیچ چیز نمی تواند از حقیقت دورتر باشد. بر اساس شیوه بسیار قدیمی تولید آسیایی ، فرهنگ هند به سطوح شگفت انگیزی رسیده بود. آنچه آنها در زمینه های معماری ، مجسمه سازی ، موسیقی و شعر به دست آوردند بسیار درخشان بود که حتی مورد تحسین با فرهنگ ترین نمایندگان امپراتوری بریتانیا واقع شد.
همچنین می توان متاسف بود که انگلیسی ها با هندیها بسیار بی رحمانه رفتار کردند ، یعنی از طریق دروغ و کشتار جمعی. همه اینها درست است ، اما این پرسش مهم باقی می ماند: چرا انگلیسی ها مانند مغولها جذب فرهنگ هند نشدند؟ در این مورد ، تعداد انگلیسی هایی که در هند مستقر شده اند در مقایسه با میلیون ها نفر ساکن این قاره وسیع ناچیز بود. و با این حال ، دو قرن بعد ، این هندی ها بودند که ازانگلیسی ها کسب علم و فرهنگ کردند، و نه برعکس.
امروزه ، نیم قرن پس از خروج بریتانیایی ها ، زبان انگلیسی هنوز زبان رسمی هند است و زبان فرانسه، زبان تحصیل کرده ترین هندیها و پاکستانی ها است. چرا ؟ صرفاً به این دلیل که سرمایه داری نشان دهنده سطح بالاتری از توسعه نسبت به فئودالیسم یا شیوه تولید آسیایی است. این اصل ماجراست. رفتار وحشیانه امپریالیسم تردید ناپذیراست و شکایت و اعتراض به "امپریالیسم فرهنگی" ممکن است در قلمرو ناآرامی ها دارای ارزش باشد.اما از نقطه نظر علمی، این چندان ما را از آن دور نمیسازد.
نزدیک شدن به تاریخ از دیدگاه احساسی چیزی بدتر ازبی هدفی است. داستان بر اساس اصول اخلاقی پیش نمی رود. وقتی می خواهید تاریخ را بفهمید ، اولین کاری که باید انجام دهید این است که هر چیزی که مربوط به اخلاق است را کنار بگذارید: چیزی به نام اخلاق " فوق تاریخی" یا "اخلاق جهانی" وجود ندارد. اما فقط اخلاق خاصی که مربوط به دوره های تاریخی و شکل گیری های خاص اقتصادی-اجتماعی است وجود دارد، و خارج از آنها دیگر هیچ ارتباطی ندارند.
بنابراین ، از نظر علمی ، مقایسه ارزشهای اخلاقی مثلاً رومیان و بربرها ، انگلیسیها و هندیها ، یا مغولها و چینیها بیهوده است. اعمال وحشیانه و غیر انسانی در طول تاریخ وجود داشته است. بنابراین ، اگر ما این معیار را برای قضاوت در مورد نوع بشر در نظر بگیریم ، با نتیجه گیری بسیار بدبینانه روبرو هستیم (برخی چنین کرده اند). همچنین می توان گفت که هرچه نیروهای مولد بشری بیشتر توسعه می یابند ، رنج و بدبختی بیشتری بر تعداد زیادی از مردم تأثیر می گذارد. از این منظر ، به نظر می رسد دهه اول قرن بیست و یکم تمام قضاوت های بدبینانه در مورد تاریخ بشر را تأیید می کند.
برخی از مردم به این نتیجه رسیده اند که شاید مشکل توسعه بیش از حد ، پیشرفت وافر، و تمدن بوده است. آیا اگر در سادگی محیط کشاورزی زندگی می کردیم (و البته با رعایت همه قوانین زیست محیطی) ، جایی که مزارع خود را (بدون تراکتور) شخم می زدیم ، لباس هایمان را می دوختیم؟ نان - و غیره؟ به عبارت دیگر ، آیا بهتر نیست به بربریت باز گردیم؟
با توجه به وضعیت ناگوار جامعه و جهان سرمایه داری ، به راحتی می توان فهمید که افرادی هستند که می خواهند از این واقعیت فرار کرده و به دوران "عصر طلایی" بازگردند. مشکل این است که این سن هرگز وجود نداشت. آنهایی - که معمولاً طبقه متوسط ​​هستند - که در مورد ظرافتهای روزهای خوب قدیمی جوامع کشاورزی به طور طولانی صحبت می کنند ، معمولاً از شرایط سخت زندگی آن زمان بی خبرند. اجازه دهید نسخه خطی راهب قرون وسطایی را نقل کنیم که برخلاف نوستالژیک های امروزی ما می دانست که زندگی در دوران فئودالیسم چگونه است. این قسمتی از کتاب آموزش مکالمه لاتین است :
"معلم : چه می کنی ، دهقان ، و چگونه کار می کنی؟
دانش اموز: استاد ، من خیلی سخت کار می کنم. سحرگاه بیرون می روم تا گاوهایم را به مزرعه برسانم ، سپس مزرعه را شخم می زنم. مهم نیست که زمستان چقدر سخت است ، من از ترس پروردگارم جرات نمی کنم در خانه بمانم. پس از ایمن سازی تیم گاو و اتصال سهم و مهار به گاوآهن ، مجبورم هر روز یک هکتار (حدود ۵۰ اَرس) و گاهی بیشتر را نیز شخم بزنم.
 
معلم: آیا کسی را با خود دارید؟
 
دانش آموز: من پسری دارم که گاوها را هدایت می کند. صدای او از سرما و فریادها شکسته است.
معلم: چه مشاغل دیگری را باید در یک روز انجام دهید؟
دانش اموز: من کارهای زیادی دیگری دارم. من باید ظرف گاوها را با یونجه پر کنم ، به آنها آب بدهم و کود را بیرون بیاورم.
معلم: کار سختی است؟
دانش آموز: بله ، بسیار دشوار است ، زیرا من آزاد نیستم. "
چند هفته از این شیوه زندگی بدون شک یک درمان عالی برای توهمات شدیدترین عاشقانه ها خواهد بود. حیف که نمی توانیم سفری کوچک در ماشین زمان برای آنها سفارش دهیم!
 
بربریت چیست؟
 
ما از کلمه "بربریت" در زمینه های مختلف برای معانی متفاوت استفاده می کنیم. وقتی به رفتار برخی از طرفداران فوتبال اشاره می شود که اشتیاق زیادی از خود نشان میدهند، حتی ممکن است ارزش یک توهین ساده را نیز داشته باشد. از نظر یونانیان باستان ، که این کلمه را ابداع کردند ، به معنای "کسی که به زبان (یونانی) صحبت نمی کند" بود. از نظر مارکسیست ها ، این کلمه عموماً به مرحله ای بین کمونیسم اولیه و جوامع درجه اول ، هنگامی که طبقات شروع به شکل گیری می کنند ، اشاره می کند و به همراه آنها دولت.
مانند دیگر جوامع بشری - از جمله وحشیگری ، دوره شکار و تجمع بر اساس کمونیسم اولیه که نقاشی های دیواری فوق العاده (در غارها) موجود در فرانسه و شمال اسپانیا را تولید کرد - بربرها دارای فرهنگ بودند و می توانستند اشیاء هنری بسیار زیبا تولید کنند. پیچیدگی  تکنیک های نظامی آنها نشان دهنده سطح بالای سازماندهی انهاست، همانطور که آنها با شکست دادن لژیونهای رومی اینرا ثابت کردند.
بربریت دوره وسیعی از تاریخ بشر را در بر می گیرد که به نوبه خود می تواند به چند دوره کم و بیش متمایز تقسیم شود. به طور کلی این دوره شامل دوره ای است که از اقتصاد شکار و جمع آوری به اقتصاد کشاورزی و دامداری می رسد ، یعنی از وحشیگری پارینه سنگی بالا تا عصر مفرغ ، که به آستانه تمدن وارد می شود. نقطه عطف سرنوشت ساز با آنچه گوردون چایلد آن را "انقلاب نوسنگی" نامید می آید ، که گامی بزرگ در جهت توسعه ظرفیت های مولده انسان و در نتیجه فرهنگ او به شمار می رود. در اینجا آنچه گوردون چایلد می گوید :
"بدهی ما به بربریت پیش از ادبیات بسیار زیاد است. تمام گیاهان قابل کشت و خوراکی در این زمان کشف شد "(G. Childe ، What Happened in History، p.64)
از این جنین شهرها ، نوشتن ، صنعت و هر چیزی که اساس آنچه تمدن نامیده می شود ، رشد کرده است. ریشه های تمدن در بربریت و حتی بیشتردر برده داری نهفته است. توسعه بربریت منجر به برده داری گردید ، یا در واقع به آنچه مارکس شیوه تولید آسیایی می نامید.
درک سهم بربرها در پیشرفت بشر بسیار مهم است. آنها در مرحله خاصی نقش اساسی را ایفا کردند. آنها دارای فرهنگی بودند که در زمان خود پیشرفت قابل توجهی بود. اما داستان هرگز پایان نمی یابد. تحولات جدید در نیروهای مولد منجر به شکل گیری اقتصادی- اجتماعی از نظر کیفی برتر از بربریت شده است. تمدن مدرن ما از فتوحات بزرگ مصر ، بین النهرین ، کرانه های سند ، و بیشتر یونان و روم نشأت می گیرد.
مارکسیستها بدون انکار وجود فرهنگ بربری ، بدون تردید ادعا می کنند که این فرهنگ توسط فرهنگهای برتر مصر ، یونان و روم جایگزین شده است. عدم اعتراف به آن ، انکار حقایق ساده است.
 
نقش برده داری
 
آنچه در تمام دوران ماقبل تاریخ و تاریخ بشر بسیار چشمگیر است ، توسعه فوق العاده آهسته گونه های ما است. تکامل تدریجی که از حیوان شروع می شود ، از انسان ها عبور می کند و منجر به شرایط وجودی واقعی انسان می شود ، میلیون ها سال طول می کشد. عصر وحشیگری ، که با توسعه بسیار کند ابزارهای تولید ، ساخت ابزارهای سنگی و شیوه ای بر اساس شکار و جمع آوری مشخص می شود - این دوران منحنی توسعه تقریباً مسطح را برای مدت طولانی ترسیم می کند. اما اوضاع دقیقاً در دوره بربریت و به ویژه با " انقلاب نوسنگی " ، هنگامی که اولین جوامع پایدار (ساکن) شهرهایی را تشکیل دادند (مانند جریکو(اریحا) ، که مربوط به 7000 سال قبل از میلاد مسیح است) ، سرعت گرفت.
گفته می شود ، تمدن های مصر ، بین النهرین ، رودهای سند ، ایران ، یونان و روم هستند که شدیدترین شتاب تاریخی را مشخص می کنند. به عبارت دیگر ، شکل گیری جوامع طبقاتی همزمان با افزایش گسترده نیروهای مولد و در نتیجه در فرهنگ بشری است که به سطوح بی سابقه ای می رسد. ما در اینجا اکتشافاتی را که مثلاً توسط یونانیان و رومیان انجام شده ذکر نمی کنیم. یک صحنه معروف در فیلم زندگی برایان ، یک فیلم ازگروه  مانتی پایتان  وجود دارد ، که در آن یک "مبارز آزادی" بسیار هیجان زده با ناراحتی می پرسد ، "رومی ها برای ما چه کرده اند؟ او تا حد زیادی با  خجالت لیستی طولانی از موارد را در پاسخ دریافت می کند. بیایید مطمئن شویم که اشتباه مشابه این شخصیت داستانی را مرتکب نمی شویم!
برخی ممکن است اعتراض کنند که تمدن یونان و روم برده داری بوده است ، آن نهاد نفرت انگیز و غیرانسانی. و در واقع ، بردگی بود که دستاوردهای شگفت انگیز آتن باستان را امکان پذیر ساخت. دموکراسی آن - مسلماً مفصل ترین در تاریخ - دموکراسی برای اقلیت شهروندان آزاد بود. اکثریت - بردگان - مطلقا هیچ حقی نداشتند. اخیراً نامه ای دریافت کردم که در آن نویسنده نامه از ایده برتری بربریت بر برده داری دفاع می کند. در اینجا گزیده ای آمده است :
"جوامع ابتدایی در تمام طول تاریخ کمتردر شکلی‌ از بربریت بودند. به عنوان مثال ، جنگ های آنها به طور کلی تلفات کمی را به دنبال داشته است. بربریت نازیسم و ​​جنگهای بالکان ویژگی سرمایه داری است ، همانطور که فئودالیسم و ​​جوامع برده دار مشخصه بربریت خود را داشتند. وحشیانه ترین واقعیت های تاریخ همه ، به انواع مختلف ثمره جوامع طبقاتی است. "
این خطوط مسئله جنگ را به شیوه ای اخلاقی و نه مادی گرا و ماتریالیستی مطرح می کنند. جنگ همیشه وحشیانه بوده است. این در مورد کشتن مردم تا حد ممکن است. البته ، جنگ جوامع ابتدایی کمتر از جنگهای مدرن را کشت. اما این تا حد زیادی با این واقعیت توضیح داده می شود که توسعه علم و فناوری منجر به بهبود بهره وری انسان نه تنها در صنعت و کشاورزی ، بلکه در میدان نبرد شده است. انگلس در’’ انتی دورینگ ‘’ (Anti-Dühring) خود توضیح می دهد که تاریخ جنگ تنها در ارتباط با توسعه نیروهای مولد قابل درک است. رومیان می دانستند چگونه مردم را بسیار بهتر از بربرها (حداقل در مرحله صعودی امپراتوری روم) بکشند، و امروز ما در این زمینه از رومیان قوی تر هستیم.
مارکسیستها نباید تاریخ را از دیدگاه اخلاقی بنگرند. زیرا که، هیچ اخلاق فراتاریخی وجود ندارد : هر جامعه دارای اخلاق ، دین ، ​​فرهنگ و غیره است که با سطح خاصی از توسعه مطابقت دارد، و همچنین - حداقل در جوامع به اصطلاح متمدن - به منافع یک طبقه اجتماعی  خاص مربوط می شود. اینکه آیا یک جنگ فرض شده خوب ، بد یا آسان بوده باشد ، نمی توان با تعداد کشته ها قضاوت کرد ، به ویژه از منظر انتزاعی اصول اخلاقی. می توان جنگ ها را به طور کلی نپذیرفت ، اما یک چیز هم چندان قطعی نیست : تاریخ بشر به طور کلی نشان می دهد که تمام درگیری های جدی در نهایت به این طریق حل و فصل شده است. این امر به همان اندازه در مورد درگیری بین ملت ها (جنگ) صدق می کند تا درگیری بین طبقات اجتماعی (انقلاب).
نگرش ما نسبت به نوع خاصی از جامعه نیز نباید یک قضاوت اخلاقی باشد. از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی ، دانستن این که برخی از بربرها (از جمله ، به نظر می رسد اجداد سلتیک من) افرادی را که هنوز زنده بودند در تندیس هایترکه بند بزرگ برای جشن و  گرامیداشت  در نیمه تابستان میسوزانده اند ، کاملاً بی ربط است. هیچ دلیلی برای محکوم کردن آنها به این دلیل وجود ندارد تا آنها را به خاطر جواهرات یا عشقشان به شعرمورد  تحسین قرار ندهیم. آنچه ویژگی پیشرونده - یا نه - یک شکل گیری اجتماعی - اقتصادی را تعیین می کند ، بیش از همه ظرفیت آن برای توسعه نیروهای مولد است - که پایه های مادی واقعی هستند که همه فرهنگ بشری بر اساس آن پدیدار و توسعه می یابد. 
اگر برای مدت طولانی ، تکامل انسان بسیار کند بوده است ، دقیقاً به دلیل سطح بسیار پایین توسعه نیروهای مولد است. همانطور که در بالا توضیح داده شد ، شتاب تاریخ بشر با بربریت آغاز می شود. بنابراین دومی یک پیشرفت تاریخی به شمار می رود. اما به نوبه خود توسط برده داری برتر تاریخی نفی و عقب گذاشته شد. هگل پیر ، این اندیشمند شگفت انگیز ، هگل نوشت:  ‘’بشریت خود را از بردگی رها یی نداده است جز با فرارَوی از بردگی.‘’ به بیان دیگر : ’’ تا رنج بندگی نکشید و برای آزادی نجنگید، طعم رهایی را نمی‌چشید ! (فلسفه تاریخ)
رومیان با استفاده از نیروی وحشیانه مردم دیگر را تحت تسلط خود درآوردند ، کل شهرها را به بردگی کشاندند ، با جان هزاران اسیر جنگی در سیرک های عمومی بازی کردند و روش های اعدام را مانند مصلوب شدن پیچیده معرفی کردند. همه اینها کاملاً درست است. و اما وقتی صحبت از در نظر گرفتن تمدن مدرن ما ، فرهنگ ما ، ادبیات ما ، معماری ما ، پزشکی ما و در بسیاری از موارد زبان ما است - ما تمدن یونانی و رومی را پیدا می کنیم.
تهیه فهرست طولانی جنایات رومیان (یا فئودالها ، یا سرمایه داران مدرن) دشوار نیست. حتی ممکن است ، تا حدی ، رومیان را بدتر از قبایل بربر ، که در برابر آنها کم و بیش دائما در جنگ بودند ، قضاوت کرد. این تازگی ندارد. نوشته های مورخ رومی تاسیتوس سرشار از این نوع استدلال است. اما این ما را در درک علمی خود از تاریخ یک قدم جلو نمی برد. این تنها با بکارگیری صحیح روشهای ماتریالیسم تاریخی امکان پذیر است.
 
ظهور و سقوط روم
 
اگرچه بهره وری برده های فردی بسیار پایین بود (برده ها مجبور به کار هستند) ، اما غلظت تعداد زیادی برده در معادن و در لتیفوندیا (واحدهای بزرگ کشاورزی) جمهوری و امپراتوری روم را قادر ساخت تا مازاد قابل توجهی تولید کنند. در اوج امپراتوری ، برده ها بی شمار و ارزان بودند. جنگهای روم در آن زمان اساساً شکار بردگان در مقیاس بزرگ بود. اما ، در یک نقطه مشخص ، این سیستم به محدوده خود رسید و به آرامی شروع به افول کرد.
در رم ، اولین عناصر بحران را می توان در پایان دوره جمهوری خواهی مشاهده کرد ، با ایجاد تحولات عمیق سیاسی و درگیری های تلخ طبقاتی. از ابتدا مبارزات خشونت آمیزی در رم بین فقیر و ثروتمند وجود داشت. نوشته های تیت لیو ( Tite-Live) در میان دیگران شرح مفصلی از مبارزات بین پلبیان و پاتریسیان ها ، که منجر به سازش شکننده شد ، ارائه می دهد. بعداً ، هنگامی که روم با غلبه بر رقیب اصلی خود کارتاژ ، کنترل کل مدیترانه را در دست گرفت ، مبارزه برای تقسیم غنایم آغاز شد.
شورش بزرگ بردگان به رهبری اسپارتاکوس[۱] یک قسمت باشکوه در تاریخ باستان است. پژواک این قیام تیتانیک قرن ها ادامه داشت و امروزه نیز منبع الهام است. این توده های مظلوم با اسلحه در دست برخاستند و پس از شکست ارتش بزرگترین قدرت جهان را شکست دادند - این یکی از باورنکردنی ترین رویدادها در تمام تاریخ است. اگر آنها موفق به سرنگونی دولت روم می شدند ، مسیر تاریخ به طور جدی تغییر می کرد.
البته نمی توان دقیقاً گفت که چه اتفاقی می افتاد. برده ها قطعاً آزاد می شدند. اما با توجه به میزان توسعه نیروهای مولد ، گرایش عمومی نمی تواند از نوع فئودالیسم فراتر میرفت. حداقل ، بشریت از وحشت " دوران تاریک " در امان می ماند ، و به احتمال زیاد توسعه اقتصادی و فرهنگی آن سریعتر می‌بود.
دلیل اساسی شکست اسپارتاکوس عدم وجود ارتباط با پرولتاریای شهری است. تا زمانی که دومی از دولت حمایت می کرد ، پیروزی بردگان غیرممکن بود. اما پرولتاریای روم ، برخلاف دوره مدرن ، یک طبقه مولد نبود بلکه یک طبقه انگلی بود که با کار برده زندگی می کرد و به اربابان خود وابسته بود ( لمپن پرولتاریا ؛ lumpen-proletariat ). شکست انقلاب روم این ریشه ها را در این واقعیت فرو می برد.
مارکس و انگلس توضیح دادند که مبارزه طبقاتی یا با پیروزی یکی از طبقات پایان می یابد یا با خرابی مشترک طبقات متضاد. سرنوشت جامعه روم بارزترین نمونه سناریوی دوم است. شکست بردگان به طور مستقیم منجر به خرابی دولت روم گردید. در غیاب دهقانان آزاد ، دولت مجبور شد برای اجرای جنگ های خود به ارتش مزدوران متوسل شود. بن بست مبارزه طبقاتی وضعیتی معادل پدیده مدرن بناپارتیسم ایجاد کرده است. نسخه قدیمی بناپارتیسم چیزی بود که به آن سزارین می گویند.
لژیونر رومی دیگر نه به جمهوری بلکه به فرمانده آن وفادار بود - یعنی به مردی که حقوق ، سهم غارتگری و قطعه زمینی را برای بازنشستگی به وی میداد. آخرین دوره جمهوری با تشدید مبارزه طبقاتی مشخص می شود ، که در آن هیچ کس موفق به دستیابی به یک پیروزی قاطع نمی شود. در نتیجه ، دولت - که لنین آن را "گروهی از افراد مسلح" توصیف می کرد - شروع به کسب استقلال فزاینده ، ارتقاء از جامعه و داور مبارزه بی وقفه برای قدرت کرد.
مجموعه کاملی از ماجراجویان نظامی ظاهر شدند : ماریوس ، کراسوس ، پومپی ، و سرانجام ژولیوس سزار ، که ژنرالی درخشان بود ، سیاستمداری زیرک ، تاجر درجه یک ، که عملاً جمهوری را پایان داد - در حالی که خود را مدافع جمهوری اعلام کرد. پیروزی های او در گل ، اسپانیا و بریتانیا اعتبار او را تقویت کرد تا آنکه او به تدریج تمام قدرت را در دستان خود متمرکز ساخت. اگرچه جناح محافظه کار که می خواست جمهوری را حفظ کند ، او را ترور کرد ، اما رژیم قدیمی محکوم به فنا بود.
شکسپیر در نمایشنامه خود ژولیوس سزار در مورد بروتوس می گوید: " او ازمیان همه رومیان نجیب ترین بود." مطمئناً بروتوس و کسانی که علیه سزار توطئه کردند ، شجاعت کمی نداشتند و شاید انگیزه های آنها نیز نجیب بود. اما انگیزه های آنها آرمان شهرهای غیرقابل بازگشت بودند. جمهوری که آنها می خواستند از آن دفاع کنند مدتها بود که بدن پوسیده ای بیش نبود. مطمئناً ، پس از پیروزی سه جانبه بروتوس و همراهانش ، جمهوری رسماً به رسمیت شناخته شد و اولین امپراتور ، آگوستوس ، از آن جا نماند. اما عنوان "امپراتور" - imperator در لاتین - یک عنوان نظامی است که برای اجتناب از عنوان " پادشاه " ابداع گردید، که به گوش جمهوری خواهان بیش از حد حمله می کرد. با این حال ، او در واقع یک پادشاه بود.
اشکال جمهوری قدیم مدتها زنده مانده است. اما این فرم ها محتوای بیشتری نداشتند و چیزی بیشتر از یک پاکت خالی نبودند که در نهایت با یک تند باد می توان آن را از بین برد. مجلس سنا عملاً هیچ قدرت و اختیاری نداشت. جولیوس سزار با معرفی یک گال به سنا افکار عمومی محترم را شوکه کرد. کالیگولا با اعطای عنوان سناتور به اسب خود این روند را به میزان قابل توجهی بهبود بخشید. هیچ کس کوچکترین مشکلی را ندید - یا حداقل جرات اعتراض نداشت.
امپراتورها همچنان با " سنا " مشورت می کردند و حتی سعی می کردند در این کار خنده های بلند سر ندهند. در دوره بعدی امپراتوری، زمانی که منابع مالی به دلیل فساد و کاهش تولید در وضعیت وخیمی قرار داشت ، رومیان ثروتمند مرتباً به سناتورها ارتقا می یافتند تا آنها را مجبور به پرداخت مالیات بیشتر کنند. یک طنزپرداز رومی در مورد یکی از این قانونگذاران ناخواسته گفت که او "به مجلس سنا تبعید شده است".
اغلب در تاریخ اتفاق می افتد که موسسات قدیمی از دلایلی که انگیزه وجودی و زندگی‌ آنهاست  برای مدتی طولانی فراتر می روند. آنها سپس زندگی فلاکت بار و رقت انگیزی  را مانند یک پیرمرد فرسوده و سرگردان میگذرانند تا زمانی که توسط یک انقلاب نابود شوند. افول امپراتوری روم تقریباً چهار قرن به طول انجامید. این یک روند بی وقفه نبود. دوره های بهبودی و حتی دوره های باشکوهی وجود داشته است ، اما خط کلی نزولی بوده است.
این دوره های تاریخی با یک احساس کلی ناراحتی و پریشانحالی‌ آغشته است. در آن صورت روحیه آنها غالبا با  شکاکی ، عدم ایمان و بدبینی همراه است. سنت های قدیمی ، اخلاق و دین - همه عوامل قدرتمند انسجام اجتماعی - اعتبار خود را از دست می دهند. ادیان قدیمی به نفع خدایان جدید رها شده اند. در دوران افول خود ، روم توسط فرقه های مختلف از شرق مورد حمله قرار گرفت. مسیحیت تنها یکی از آنها بود و اگرچه پیروز شد ، اما در آن زمان رقبای زیادی داشت ، مانند فرقه میترا.
وقتی مردم احساس می کنند که دنیایی که در آن زندگی می کنند متزلزل است ، تمام کنترل خود را برعنصر وجودی خود از دست داده اند - در این صورت فضایی برای ظهور گرایش های عرفانی و غیرمنطقی باز می شود. مردم تصور می کنند که پایان جهان نزدیک است. مسیحیان اولیه آن را با اشتیاق باور داشتند ، اما بسیاری از مردم به آن شک کردند. در حقیقت ، آنچه در حال پایان بود جهان نبود بلکه فقط شکل خاصی از جامعه بود - جامعه ای بر اساس برده داری. موفقیت مسیحیت بر ارتباط آن با روحیه عمومی جامعه متکی بود. دنیا جهنم بدی بود. لازم بود به دنیا و آنچه در جریان بود پشت کنید تا بتوانید در اعتقاد به زندگی پس از مرگ خود را دلداری دهید.
در حقیقت ، این ایده ها در آنزمان خاص در برخی از گرایش های فلسفی روم در حال توسعه بودند. در مواجهه با جامعه ای که هیچ امیدی ندارد، زنان و مردان می توانند دو واکنش داشته باشند : یا سعی می کنند از آنچه در حال رخ دادن است به درکی منطقی برسند تا بتوانند آن را تغییر دهند. یا ازجامعه روی بر میگردانند. در دوره افول امپراتوری روم ، فلسفه تحت سلطه سوبژکتیویسم ( ذهن گرایی)- رواقیسم و ​​شکاکیت بود. از زاویه ای دیگر ، اپیکور به مردم آموخت که به دنبال شادی باشند و بیاموزند. این یک فلسفه والا بود ، اما فلسفه ای که تنها می توانست ، در زمینه داده شده ، باهوش ترین بخش طبقه حاکم را خوشحال سازد. سرانجام ، فلسفه نوافلاطونی پلوتینوس وجود داشت که تقریباً عرفانی و خرافی  بود و توجیه فلسفی مسیحیت را ارائه می کرد.
در طول حملات بربرها ، کل ساختار اجتماعی روم نه تنها از نظر اقتصادی ، بلکه از نظر اخلاقی و معنوی نیز در آستانه فروپاشی بود. تصادفی نبود که بربرها توسط برده ها و اقشار فقیر جامعه روم به عنوان عناصررهایی بخش مورد استقبال قرار گرفتند. بربرها کاری را که مدتها قبل از ورود آنها شروع شده بود به پایان رساندند. حملات بربرها یک حادثه تاریخی بود که به بیانی از یک ضرورت تاریخی انجامید.
 
چرا بربرها پیروز شدند؟
 
چگونه است که یک فرهنگ بسیار توسعه یافته به راحتی تحت تسلط یک فرهنگ عقب مانده و ابتدایی قرار گرفته است؟ فروپاشی رم مدتها در حال شکل گیری بوده است. تناقض اساسی اقتصاد برده داری این بود که ، به طور متناقض ، بر سطح پایین بهره وری نیروی کار استوار بود. کار برده تنها زمانی موثر است که در مقیاس وسیع انجام شود. و شرط اساسی برای آن ، عرضه کافی برده های ارزان قیمت است. از آنجا که برده های اسیر بسیار آهسته تکثیر می شوند ، تنها راه برای اطمینان از عرضه کافی برده ها ، جنگ مداوم بود. اما به محض اینکه تحت حکومت هادریانوس ، امپراتوری روم به مرزهای خود رسید ، سخت تر شد.
هنگامی که امپراتوری به مرزهای خود رسید و تناقضات داخلی برده داری شروع به خودنمایی کرد ، روم وارد دوره افول شد که بیش از چهار قرن به طول انجامید - تا زمانی که توسط بربرها سرنگون شد. مهاجرت های گسترده ای که به فروپاشی امپراتوری کمک کرد ، یک اتفاق رایج در میان مردمان نیمه کوچ نشین دوران باستان بود و به دلایل مختلف رخ داد : کمبود مراتع ناشی از افزایش جمعیت ، تغییرات آب و هوا و غیره.
در این مورد که مورد توجه ماست، مردمان سکنی گزیده در استپ های غرب و شرق اروپا تحت فشاراز سرزمین های خود رانده شدند و به شرق مهاجرت کردند، نزد قبایل عقب مانده - هسیونگ نو ، معروف به هونها. آیا هونها فرهنگ داشتند؟ بله ، آنها مانند همه مردم ، حتی عقب مانده ترین مردم ، دارای یک نوع فرهنگ بودند. هونها با کشاورزی آشنا نبودند ، اما گروه ترکان آنها یک ماشین جنگی وحشتناک بود. هیچ سواره ای بهتراز آنها در جهان وجود نداشت. آنها می گفتند کشورشان بر پشت اسب است.
با این اوصاف ، چیز تاسف بار برای اروپاییها این بود که، هونها در قرن چهارم با فرهنگ بسیار پیشرفته تری برخورد کردند، تمدنی که بر هنر ساختمان مسلط بود، در شهرها زندگی می کرد و ارتش منظمی داشت – کشور چین. فتوحات نمایان  این جنگجویان ترسناک استپ های مغولستان نمیتوانست وزنی داشته باشد در برابر چینی های بسیار متمدن که برای مقابله با آنها دیوار بزرگ را ساختند - یک شگفتی واقعی مهندسی-.
هونها که مورد ضرب و شتم چینی ها قرار گرفتند ، به غرب بازگشتند و همه چیز را در سر راه خود ویران کردند. آنها با عبور از روسیه کنونی ، در سال ۳۵۵ با گوت ها درگیر شدند. اگرچه قبایل گوتیک از توسعه بالاتری نسبت به هونها برخوردار بودند ،اما آنها تکه تکه شده و مجبور به حرکت به سمت غرب شدند. بازماندگان - حدود ۸۰،۰۰۰ مرد ، زن و کودک که نامیدانه با واگن های ابتدایی و بدوی  حرکت می کردند - در شرایطی به مرز امپراتوری روم رسیدند که افول جامعه برده داری به حدی بود که ظرفیت های دفاعی آن در خطر جدی قرار گرفته و تضعیف شده بود.ویسگوتها (گوتهای غربی) ، که در سطح توسعه پایین تری نسبت به رومیان قرار داشتند ، با این وجود آنها را شکست دادند. تاریخ نگار رومی ، آمیانوس مارسلینوس ، این درگیری بین دو جهان خارجی را " فاجعه بارترین شکست روم از زمان نبرد کانای[2] " توصیف کرد.
در مدت زمان بسیار کوتاهی ، اکثر شهرهای روم متروکه شدند. این درست است که این روند قبل از حمله بربرها آغاز شد.  اما کل سیستم پیش از این از افول اقتصاد برده داری و طبیعت وحشیانه سرکوبگر امپراتوری ، با بوروکراسی دست و پاگیر و مالیات های خفه کننده ، دچار مشکل شده بود. مهاجرت مداوم به روستاها صورت گرفت ، جایی که پایه و اساس توسعه شیوه تولید جدید - فئودالیسم - گذاشته شد. بربرها فقط کودتا را به یک سیستم در حال مرگ تحویل دادند. آنها فقط یک ضربه نهایی و خشونت آمیز به بنای رو به زوال رومی وارد ساختند.
خط  رومی که در امتداد دانوب و راین حرکت می کرد ، این خط ظاهراً غیرقابل نفوذ سقوط کرد. در مقطعی ، قبایل مختلف بربر - از جمله هونها - در حمله مشترک به رم به هم نزدیک شدند. آلاریک ، رهبر گوتیک (که به هر حال ، مسیحی آرین و مزدور سابق روم بود) ۴۰،۰۰۰  گوت ، هون و برده های آزاد را دررشته  کوه های جولین آلپ (ایتالیا) رهبری کرد. هشت سال بعد ، آنها رم را غارت کردند. به نظر می رسد آلاریک فردی با تفکری نسبتاً روشن بود و به طور خاص سعی کرد از رومیان عفو کند. اما او نتوانست هونها و بردگان سابق را که رومیان را غارت ، قتل عام و به آنها تجاوز میکردند کنترل نماید. مجسمه های بی ارزش تخریب شدند و آثار هنری به خاطر فلز گرانبهایشان ذوب گردیدند. و این تازه شروع کار بود. در قرون بعد ، موج های پی در پی بربرها از شرق وارد شد : ویسیگوت ها ، استروگوت ها ، آلان ها ، لومباردها ، سوئوها ، آلامان ها ، بورگوندی ها ، فرانک ها ، تورینگ ها ، فریزها ، هرولی ها ، گپیدها ، آنگل ها ، ساکسون ها ، جوت ها ، هون ها و مجارها حمله کردند. اروپا امپراتوری ابدی و قادر مطلق خاکستر گردید.
پایان بخش دوم
 La barbarie, la civilisation et la conception marxiste de l’histoire
La révolution ; PCF france
17 juillet 2002
Alan Woods  
زیر نوشت :
* آلن وودز؛ آلن وودز متولد 23 اکتبر 1944 در سوانسی ، ولز ، نظریه پرداز و فعال بریتانیایی تروتسکیست است.  وی به عنوان نماینده اصلی گرایش بین المللی مارکسیستی (TMI) شناخته می شود ، سازمانی که او با تد گرانت تأسیس کرد و فعالان آن را تشویق می کند تا به سازمان های مزدبگیر انبوه به منظور ترویج اندیشه های مارکسیستی در درون آنها (اتحادیه ها و احزاب سیاسی) بپیوندند.
 
 
۱) اسپارتاکوس ( Spartacus) برده‌ای بود که علیه جمهوری روم  بپاخاست. اسپارتاکوس رهبری انقلاب ضد برده داری سوم  را بر عهده داشت.
۲) نبرد کانای ؛ : (Battle of Cannae)  یک نبرد بزرگ ازدومین جنگ کارتاژ می‌باشد که در روز دوم اوت ۲۱۶ قبل از میلاد درپولیا، جنوب شرق ایتالیا رخ داد، ارتش کارتاژ، تحت فرماندهی هانیبال توانست به شکلی قاطع، ارتش روم را شکست دهد.
 
 
 
 
 

منبع:پژواک ایران