متن سخنرانی هوشنگ ماهرویان در فستیوال ادبی سالانه لی لی هامر- نروژ
هوشنگ ماهرویان
رنسانس در قرن پانزدهم بازگشت به يونان و فاصله گرفتن و نقد قرون وسطي بود. يونان پايه استواري براي انسان غربي شد تا بتواند قرون وسطي را نقد كند يا از آن فاصلهگيري كند، يا به بيان ديگر به گسست با آن برسد.
قرن شانزدهم دوران رفرم مذهبي است. كساني چون لوتر و كالون تفسير شخصي از كتاب مقدس را باب كردند و قدرت كليساي كاتوليك را تضعيف كردند. به اين ترتيب پروتستانيسم كه به قول ماكس وبر با سرمايهداري سازگاري بيشتري داشت متولد شد.
لوتر بر ايمان شخصي و فردي تاكيد داشت. او ديانت را از عالم جمعي قرون وسطي به عالم فردي و وجدان خصوصي برد و از عالم جمعي كاتوليسيسم رهانيد. اين فرديت بعدها پايه جامعه مدني و ليبرالدموكراسي شد و شرايط پيدايش راسيوناليسم دكارت و شكل گرفتن سوژه- من او را فراهم كرد. ديگر مذهب يكپارچه قرون وسطي با شريعت لازمالاجرا كه كليسا بالاي سر آن ايستاده و حكم ميكند، نبود. عمدتاً فردي شده بود. به اين ترتيب مقدمات رفتن دين به حوزه خصوصي هم آماده شده بود. اين حركت آيندهاي را رقم زد كه دين حلكننده مشكلات حقوقي و سياسي آدميان نباشد و حقوق به حقوقدان و سياست به سياستمدار واگذار شود.
قرن هفدهم قرن شك مونتني است. يقينهاي قرون وسطايي به دور ريخته ميشود و شك جاي آن را ميگيرد؛ شكل دكارتي و نگاه رياضي به جهان. قرن شكلگيري سوژه- من انديشنده كه تمامي جهان را، حتي منِ خود را ابژه مطالعه ميكند.
قرن هفدهم دورهاي بود كه زمين مركزيت خود را از دست داد. گاليله ندا در داد كه اين زمين است كه به دور خورشيد ميگردد. نه خورشيد پدر عالم است و نه ماه مادر آن. كپرنيك قبلاً ثابت كرده بود كه اين زمين است كه به دور خورشيد ميچرخد، و خورشيد نيز تودهاي از مواد مذاب و گازهاي گوناگون است. انسان از اين پس آموخت براي شناخت طبيعت به جاي تاويل كتاب مقدس به طبيعت بنگرد، دقيق هم بنگرد. اگر چشماني هم قادر به نگاه دقيق نيست از پشت تلسكوپ و ميكروسكوپ بنگرد.
با اين نگريستن طبيعت اسطورهزدايي شد و رمز و راز خود را از دست داد.
نيوتن تئوري مكانيك جهان را به شكلي نوشت كه جايي براي اسطوره در آن نبود و دكارت با شك بزرگ فلسفي خود تمامي باورهاي گذشته را با پرسش روبهرو كرد. او اپيستمولوژي را بنيان نهاد و «سوژه» و «ابژه» را از هم جدا كرد. دكارت شك را از مونتني آموخته بود. با شك مونتني اما نميشد تمدن مدرن را پايهريزي كرد. دكارت با «من ميانديشم پس هستم» خود پايگاه ارشميدسي مدرنيته را بازيافت. پس من انديشنده پايه تمدن مدرن شد. پس دو پايه مدرنيته، يعني فرديت و خرد مدرن شكل گرفت.
قرن هجدهم قرن اسطورهزدايي از جهان است. قرني كه به قول ماكس وبر جهان افسونزدايي ميشود و خدايان از آن ميگريزند. ديوان و فرشتگان ديگر در كار تحقيق و بررسي علمي جايي ندارند. پس ذهني اسطورهزدايي شده آماده ميشود تا علوم مختلف را هم پيريزي كند.
قرن هجدهم، قرن روشنگري است. قرن ولتر كه سخنگوي آزادي فرد و تكريم خرد آدمي است. قرن منتسكيو و تقسيم قوا كه فرمانروا قدر قدرت نشود، كه قواي حكومتي يكديگر را كنترل كنند تا حكومت مستبده نشود.
از طرف ديگر فرديتي ايجاد شد كه پايهاي قوي براي مدرنيته شد. اين فرديت حوزهاي براي خود ايجاد كرد كه كسي نتواند به آن تعرض كند. ارتباط با متافيزيك و فرشته و وحي و غيره هم عمدتاً به درون اين حوزه رفت و ادامه حيات يافت.
اكنون انسان غربي با دوران هزارساله قرون وسطايي خويش به گسست رسيده بود. دوراني كه كتاب مقدس و كتاب 22 جلدي سنت آگوستين به نام مدينهالله يا شهر خدا مبناي تمامي دانش آدمي بودند.
كتاب شهر خدا اثر سنت آگوستين در مورد دو مساله دو جواب مغاير با تفكر مدرن داشت؛ يكي معرفتشناسي و ديگري زيباييشناسي.
سنت آگوستين اختلاطي از مسيحيت و فلسفه افلاطون است. يا دقيقتر بگويم اختلاط فلوطين و مسيحيت. اگر در يونان فلسفه و فلسفه سياسي از اسطوره و مذهب مستقل بود، در قرون وسطي شكل مذهبي يافت و ايمان مقدم بر استدلال فلسفي شد. پس سنت آگوستين تا جايي افلاطوني است كه اين فلسفه تاييدي بر اعتقادات ديني او باشد. پس مُثل افلاطوني به شكلي به آدم قبل از هبوط و عالم ملكوت پيوند ميخورد. در زمينه معرفتشناسي افلاطون براي رسيدن به شناخت به حواس و تجربه اهميتي نميدهد و حتي آن را گمراهكننده ميداند. چنان كه با غار معروفش تجربه را به تمسخر ميگيرد. او ميگويد فقط با «يادآوري» است كه به حقايق رياضي و دانش دست مييابيم. يادآوري دانشي كه روح در هستي قبل از زندگي خاكياش در عالم ديگر داشته است.
سنت آگوستين با تعريف دو نوع نور مادي و غيرمادي، مساله معرفتشناسي خود را مطرح ميكند. نور مادي جهان را روشن ميكند و نور غيرمادي باعث معرفت ما به جهان است. پس تجربه مخل شناخت است و اهميت دادن به جهان خاكي و حواس بيارزش بشر باعث گمراهي در رسيدن به حقيقت است. پس در معرفتشناسي معتقد به «يادآوري» بهشت راندهشده از آن يا همان «دنياي مثل» افلاطوني است. يادآوري پايه معرفتشناسي سنت آگوستيني است كه درست در مقابل معرفتشناسي مدرن است.
اما در زمينه زيباييشناسي سنت آگوستين معتقد است بشر در اين جهان نتيجه نافرماني و هبوط اوليه است. او بر مبناي افسانه آفرينش در كتاب مقدس آدمي را از بدو تولد آلوده به گناه ميداند. از اين رو است كه غسل تعميد ميكنيم تا كودك را از پليدي بياراييم. پس با چنين نگاهي آدمي آلوده به گناه است. پس رنج شايسته اوست. رنج زيباست. رنج ستايش ميشود، و امر مقدسي است. اين را ميتوان در تمامي نقاشيها و موسيقي قرون وسطي ديد. رنج زيباست. جهان جاي سعادت و شادي نيست.
اين جهاني است كه پسر خدا را با تاج خارا بر سر به صليب كشيده است و جهاني است كه تمامي زنان و مردان با رنج بردن رستگار شدهاند. پس رنج زيباست و برخلاف دوران مدرن كه در «هدونيسم» خود لذت را زيبا ميبيند، است.
قبل از رنسانس، اما تحولاتي در غرب رخ داد كه زمينه آن تحول بود. در قرن يازدهم نوشتههاي ارسطو و انديشههاي ابن رشد ترديد در سنت آگوستيني را آغاز كرد. نوميناليستها همچون روسلين، آبلارد و آكام ميگفتند مفاهيم و اسامي عام فقط ذهنياند. الفاظند. فقط تكتك وجود دارند و دنياي مثلي هم نيست كه كامل آنها در آن دنيا يافت شود. نوميناليستها تفكرات افلاطوني را زير سوال بردند. پس دو نگاه سنت آگوسيتي در زمينه معرفتشناسي و زيباييشناسي مورد ترديد قرار گرفت. نوميناليستها بر اين باور بودند كه اشيا مقدم بر مفاهيماند. امر متحقق مقدم بر امر انتزاعي است. كليات بيرون از ذهن وجود خارجي ندارند. و اينها همه در مقابل فلسفه افلاطون و نتيجتاً فلسفه سنت آگوستيني بود.
و بالاخره توماس آكويناس در قرن 13 توانست مسيحيت را از نگاه افلاطوني بپيرايد و ارسطو و مسيحيت را آشتي دهد. و توميسم زاده شود كه به تجربه آدمي بهايي دو جور ميداد. پس از درون خود كليسا شكوفههاي نگاه جديد به دنيا زاده شد. نگاهي كه به واقعيت خيره ميشد. به آن از جنبههاي مختلف مينگريست. در آن دقيق ميشد. اين نگاه جديد طغيان عليه سوبژكتيويسم سنت آگوستيني بود كه در رنسانس خود را به نمايش گذاشت.
در نقاشيها به طبيعت به دقت نگاه ميشد. نگاه به تكتكها و منفردها. همينها بودند كه قوانين پرسپكتيو و آناتومي را كشف كردند.
باخ و كنسرتو ويولنهاي ويوالدي نشان از اين دقت و توجه را در خود دارند.
و از نظر معرفتشناسي هم تغيير انجام شد. در نقاشيهاي دوران رنسانس، مريم زيباست نه اينكه نشان رنج است بلكه زيبا است چون پادشاه ملكوت را به دنيا آورده است. پادشاهي كه پيامآور سعادت و زيبايي و شادي و عدالت است.
و رمان هم بعد از رنسانس زاده شد. به قول هوسرل همه رشتههاي انديشه به علوم مختلف واگذار شد. فقط «هستي» بود كه سرش بيكلاه ماند. قبلاً «هستي» را اسطورهها تبيين ميكردند. اكنون رمان زاده شد كه به كشف هستي و تبيين آن بپردازد. پس سروانتس دنكيشوت را به جهان فرستاد تا تعارض دنياي افسانهاي شواليهگري را با واقعيت به نمايش گذارد. شايد بتوان سروانتس را اولين كسي دانست كه به «ديميستيفه» كردن جهان پرداخته است. از اين نظر سروانتس پيشگام روشنگران قرن هجدهم بود.
از طرف ديگر فرديتي ايجاد شد كه پايهاي قوي براي مدرنيته بود. اين فرديت حوزهاي براي خود ايجاد كرد كه كسي نميتوانست به آن تعرض كند. ارتباط با متافيزيك و فرشته و وحي و غيره هم عمدتاً به درون اين حوزه رفت و ادامه حيات يافت.
مدرنيته دستاوردهاي تكنولوژيكي داشت كه همه عالم را دربر گرفت و به آن طرف دنيا كه ما در آن زيست ميكنيم هم رسيد؛ به انسان شرقي كه با انبوهي از اساطير در ذهنش و روابطي عشيرهاي و ايلي گذران ميكرد. اين انسان كه من از آنجا ميآيم فرديت را تجربه نكرده است. در دبيرستان و دانشگاه علوم مختلف مثل فيزيك و شيمي و مكانيك را ميخواند و آنها را با اسطورههاي خود ميآميزد و چنان حيرتانگيز اين دو را با هم ميآميزد كه شگفتيآور است. چرا كه نميخواهد اسطورههاي خود را از دست بدهد. اگر در غرب با اسطورهزدايي علوم پديدار شد، يا بهتر بگويم علوم حاصل اسطورهزدايي بود، در آنجا اسطوره و علم به هم بافته شدند و ملغمهاي ايجاد ميشود كه فقط به نام شيمي و فيزيك و جامعهشناسي هستند اما توان پاگيري و رشد ندارند. نيازمند ذهن اسطورهزدايي شده هستند كه در آنجا نيست. پس پا نميگيرند و پايهريزي نميشوند.
با اينكه روابط اجتماعي پيشمدرن ديگر نيست، اما روابط مدرن و جامعه مدني هم شكل نميگيرد زيرا هنوز فرديت شكل نگرفته است. ما در آنجا هنوز با دو پديده تاريخي مهم به گسست نرسيدهايم؛ يكي ذهن اسطورهاي و ديگري ايل و قبيله. ايل و قبيله ميگويم كه اگر ماديت خود را هم از دست داده باشند، شكل ذهني خود را حفظ كردهاند و در رفتارهاي اجتماعي انعكاس دارند. چه در حاكميت و چه در اپوزيسيون و چه در تشكلهاي اجتماعي هر كجا كه پا ميگذاري رفتار، رفتار ايلي – قبيلهاي است. يا به زبان خودمان باندبازي ميكنند و باند نوعي قبيله است. بدون باند نميتوان در حاكميت ماند چنان كه نميتوان بدون باند در اپوزيسيون ماند. در هر دو بايد درون باند يعني درون قبيله باشي و قبيلهاي رفتار كني تا ايل و قبيله بپذيرندت. تا تو را به رسميت بشناسند. بدون قبيله هيچ هستي. هيچ هيچ. در تشكلهاي اجتماعي همچون اصناف و اتحاديهها و انجمنها هم بايد درون قبيله بروي، قبيلهاي رفتار كني و واي اگر از خودت فرديت نشان دهي. ديگر هيچ هستي. انديويدواليست هستي. جاسوسي. عامل امپرياليسم و چه و چه هستي. ميخواهي راحت باشي قبيله را بپذير و اين هستي شرقي ماست.
«ما»ي قبيلهاي محترم است و «من» مدرن از آن امپرياليسم و تمدن مبتذل غربي و... و... و اينها همه واكنش به مدرنيته است، واكنش به گسست از گذشته است. يا ادامه گذشته در امروزي است كه از تكنولوژي كه حاصل تفكر علمي و مدرن است، دگرگون شده است. ولي باز گذشته زنده است. نقد نشده است. با آن به گسست نرسيدهايم. پس جنبشهاي بسياري براي رجعت به گذشته مقدسمان داريم. گذشته ناگهان جلوي چشمانمان زنده ميشود، روي دو پا ميايستد و به حيرتمان واميدارد. پنداري كه ماموتها زنده شدهاند و نفس ميكشند. القاعده و طالبان به وجود ميآيند. ملاعمر و بنلادن آواز زنده شدن گذشتهها را سر ميدهند. چشم در مقابل چشم. و دست در مقابل دست جاي حقوق جزاي مدرن را ميگيرند. حقوق جزايي كه از انقلاب مشروطه به بعد حاكم بود اما نتوانست در مقابل قطع كردن دست راست و پاي چپ و سنگسار و... مقاومت كند. چون گذشتهها زنده بود نقادي نشده بود. پس ماموتها هم جان گرفتند، روي دو پاي خود ايستادند و جهان همه را خيره كردند.
اينچنين است زيرا ما هنوز تغييرات اساسي را كه انسان مدرن به آن دست يافته است تجربه نكردهايم. هنوز اسير بنيادهاي تاريخي و فرهنگي خود هستيم. اين بنيادهاي فرهنگي همچون زنجيري به پاهايمان بسته شده و توان حركت را از ما گرفته است.
با نقد بنيادهاي فرهنگي است، با اسطورهزدايي است، با ذهن نقاد و خرد مدرن است كه ميتوان زنجيرها را از پاهاي انسان شرقي كند و او را سبكبال در جاده تحول مدرن قرار داد و اين زنجيرها بنيادهاي فرهنگياي هستند كه نقد نشدهاند، كه انسان شرقي نميتواند با فاصله به آنها بنگرد. قلبش با آنها به تپش ميافتد. به آنها عقلاني نمينگرد. آنها را در صندوق دربستهاي نگه داشته است. هر كس كه بخواهد به اين صندوق نزديك شود، عامل امپرياليسم فرهنگي، عامل تهاجم فرهنگي، مرتد و خلاصه بيوطن و غربزده و... و... است. بايد صندوق معارف را مقدس نگه داشت. آينهكاري و نقرهكارياش كرد و مرتباً ستايشاش كرد.
اين صندوق معارف مقدس بود و همه چيز در آن يافت ميشد. هر چه در فرهنگ مدرن غربي بود را ما ميتوانستيم در معارفمان بيابيم. نيوتن و گاليله و اينشتين را در نوشتههاي ابوريحان بيروني ميجستيم و مييافتيم.
حتي وقتي سوال ميشد كه آخر اينشتين در پارادايمي تئوري نسبيت خود را بنيانگذاري ميكند كه با مكانيك نيوتن متفاوت است. وقتي گفته ميشد رياضيات اقليدسي پايه مكانيك نيوتني و رياضيات ريماني پايه مكانيك اينشتيني است پس نميتوان هر دو را در شخص معيني مثل ابوريحان بيروني يافت. باز اين حركت ادامه مييافت. آخر فضاي نيوتني كجا و فضاي اينشتيني كجا. باز هم ابوريحان هر دو را در خود جمع داشت كه داشت.
و ما شرقيها همه اين كارها را ميكنيم تا صندوق معارفمان را تقدس بخشيم و اجازه باز كردن و نقد و بررسي معارفمان را به كسي ندهيم. از همين روست كه هگل را در مولوي مييابيم و جان لاك را در فارابي. اصلاً فارابي را بنيانگذار جامعه مدني ميدانيم. جامعه مدني كه اصلاً انسان شرقي هنوز كه هنوز است نميداند چيست.
و شعار «آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد» را ميدهيم. آنچه خود داشت عنوان كتابي است از آقاي دكتر احسان نراقي جامعهشناس كه ميگويد همه و همه، هر چه كه بخواهي در بنيانهاي فرهنگي ما موجود است. بيهوده به دنبال آن در غرب نگرد.
اينها همه تلاش ميكنند در مقابل ورود مدرنيته بايستند. جلوي نقد بنيادهاي فرهنگي را بگيرند. چرا كه همگي از گسست در هراسند. اما اگر گسست صورت نگيرد حاصل تباهي و نابودي است. بنيادهاي فرهنگي در دوران مدرن دستاورد سياسي دموكراتيك و مترقي ندارند. از بنيادها در دوران مدرن چيزي جز ملاعمر و بنلادن در نميآيد.
برخلاف ظاهر ساده خود، گذر از جامعه پيشمدرن به جامعه مدرن امر ساده و آساني نيست. تمامي نيمه دوم قرن بيستم واكنشهايي است در مقابل مدرنيته. حتي به نظر من لنينيسم و انقلاب اكتبر را هم ميتوان از اين منظر نگريست.
اكنون كه نود و اندي سال از انقلاب اكتبر ميگذرد بهتر ميتوانيم لنينيسم را بررسي كنيم كه چه كرد و چه ميخواست. خواستههاي انقلاب اكتبر را نه از زبان رهبران انقلاب بلكه بايد از لابهلاي سطور نانوشتهشان بيرون كشيد.
انقلاب اكتبر برخلاف ادعاهاي لنين مبني بر اينكه كمونيستها پيگيرترين نيرو براي انجام انقلاب دموكراتيك هستند، انقلابي ضددموكراتيك بود. ضدجامعه مدني بود. ضدمدرن بود. ضدآزادي مطبوعات، آزادي اجتماعات و تفكيك قواي منتسكيو بود. پس استبداد روسي را هم تداوم بخشيد. پس ضدگسست هم بود. برخلاف ظاهر انقلابياش محافظهكار و ارتجاعي هم بود. نگذاشت استبداد روسي به انتهاي تاريخي خود برسد و جامعه دموكراتيك و مدرن در روسيه به وجود آيد. شايد كرنسكي توانايي بيشتري براي اين كار داشت. لنين عملاً قصد كرده بود جامعه مدرن سرمايهداري را پل بزند و به جامعه فراسرمايهداري- سوسياليستي – برسد. در صورتي كه تمام تلاش ماركس در كتباش به ويژه در كاپيتال آن است كه از درون روابط سرمايهداري و تضادهاي آن ره به جامعه سوسياليستي ببرد و كساني همچون لنين، مائو، كاسترو و... قصد كردند به روي جامعه دموكراتيك پل بزنند و به ديكتاتوري پرولتاريا برسند و عملاً مانع گسست هم شدند و عقبماندگيهاي تاريخي خود را نيز سببساز شدند. پس من اين پل زدنهاي تاريخي را واكنش در مقابل گسست با بنيادهاي فرهنگي و رسيدن به جامعه مدرن ميدانم. اما واكنشهاي مثبتي هم به مدرنيته داشتهايم.
من در سال 1998 در سخنراني كه داشتم و در كتاب مدرنيته و بحران ما آمده است واكنش به مدرنيته را به سه بخش تقسيم كردهام كه در اينجا به طور مختصر ميآورم.
واكنش اول ميگويد ما همه چيز در بنيادهاي فرهنگيمان داريم و هيچ نيازي به هيچ چيز غرب نداريم. پس تكيه بر بنيادهاي خود كنيم و هر چه را كه غربي و مدرن است بيرون بريزيم. من اين واكنش را شيخ فضلاللهي خواندم. همان شيخي كه مخالف مجلس قانونگذار و مشروطه بود و ميگفت مجلس قانونگذار يعني بدعتگذاري و كفر. همان شيخي كه بر دار شد. اين واكنش شيخي فضلالله را ميتوان بنيادگرا ناميد. كه اصلاً مخالف گسست است. واكنش دوم ميگويد از فرق سر تا نوك پا فرنگي بشويم. اين واكنش را تقيزادهاي ناميدهام. در اين واكنش هم صندوقچه معارف باز نميشود و نقد نشده باقي ميماند. پس امر گسست هم صورت نميگيرد. شايد بتوان رويكرد پهلويها را چنين رويكردي ناميد. مدرن شدن سطحي و ظاهري. و واكنش سوم را التقاطي ناميدهام و نام آن را ميرزاملكمي خواندهام. ميرزاملكم هر چه را كه در مدرنيته ميبيند در بنيادهاي فرهنگيمان هم مييابد. به او ميگويي تفكيك قوا، ميگويد همگي در سينه علماي ديني ما موجود است. به او ميگويي مجلس قانونگذار، ميگويد اين خود در معارف ما موجود است. چنين واكنشي باز جلوي گسست را ميگيرد. نميگذارد در صندوقچه معارف گذشته باز شود و مورد نقد قرار گيرد.
و اكنون كه از لنينيسم صحبت كردم اين را هم بيفزايم كه روشنفكري چپ ايراني كه عمدتاً لنينيست هم بود با اوصافي كه از لنين و انقلاب اكتبر دادم ضدگسست و ضدمدرن و ضددموكراتيك هم بود. لذا نميتوانست امر گسست را به انجام برساند.
اما در سخنراني 1998 به موردي در ادبيات معاصر اشاره كردم كه به سراغ صندوقچه ميرود. در آن را ميگشايد و به نقد و بررسي ميپردازد و به گسست با گذشته هم ميرسد. اين كار را نيما با شعر ميكند. ميگويد شعر قديم شعر سوبژكتيو است و شعر دنياي مدرن نگاه ديگري به جهان دارد. وقتي از عشق صحبت ميكند عيني و اروتيك است. ولي عشق حافظ عشقي ابژكتيو نيست. عشقي آسماني است. در آن نميتوان زن و مرد يافت و جايي از هيجانات آدمي در آن نيست.
نيما به گسست رسيد و شعر نو ايران با چنين گسستي ادامه يافت و شاملو و فروغ و سهراب سپهري و اخوان و... را پرورد. در هيچ كجاي ادبيات كلاسيك ايران نميتوان چنين شعر عاشقانهاي يافت كه فروغ ميگويد و با حس زيباي زنانه ميگويد كه:
همه ميترسند
همه ميترسند
اما، من و تو
به درخت و آب و آينه پيوستيم و نترسيديم
منبع:پژواک ایران
