و متانت تفکر ریمون آرون بر رادیکالیسم ژانپل سارتر پیروز شد
برای درک فلسفه پنجرههای تفکر را نبندیم، آن را باز بگذاریم
هوشنگ ماهرویان
اگزیستانسیالیسم از کییر کگورآغاز و به سارتر رسید. کییر کگور بر خلاف سارتر مسیحی مومن بود. اگر کییر کگور از ایمان مسیحی خود به فلسفه اگزیستانسیال رسید، ژانپل سارتر از آتهایسم است که به فلسفه اگزیستانسیالیسم میرسد. سارتر میگوید اگر واجب الوجود و ضرورت وجودی او نفی شود، پس تنها آدمی است که صاحب اختیار است. یعنی آدمی است که وجودش برتر از ماهیت اوست. که وجودش میباشد که ماهیتاش را بنا مینهد. یعنی آدمی است که خود را و هستی خود را میسازد. یعنی اگر برخلاف افلاطون و دنیای مُثلاش که میگفت هرچه در وجود است، کامل آن در دنیای مُثل است. وجود سایهای از ماهیت مُثلی میباشد. سارتر علیه افلاطون طغیان میکند و میگوید این "من" است که وجود دارد و مقدم بر ماهیت است؛ که ماهیت خود را بنا مینهد.
نسبت ژانپل سارتر و فلسفه اگزیستانسیالاش با هایدگر؛ شبیه جلال آلاحمد خودمان و غربزدگیاش با فردید است. احمد فردید میگفت جلال آلاحمد با غربزدگیاش نشان داد که چیزی از فلسفه غربزدگی نفهمیده است. هایدگر هم اعتقاد داشت که سارتر چیزی از فلسفه هستی او درک نکرده است.
ژانپل سارتر اما به اقتضای زمانهاش، به اقتضای اشغال فرانسه به دست آلمانیهای هیتلری و نهضت مقاومت به شدت رادیکال بود. به او جایزه نوبل تعلق گرفت و آن را نپذیرفت. وقتی انقلاب کوبا پیروز شد به نزد رهبران آن انقلاب رفت و "جنگ شکر در کوبا" را نوشت.
رادیکالیسم سارتر او را با مارکسیستها نزدیک میکرد. فلسفه او اما با جبر و دترمینیسم لنینی خوانایی نداشت. از نظر لینینیستها "آزادی یعنی درک ضرورت". یعنی قوانین خبری را بشناسی و در جهت آن عمل کنی تا به آزادی برسی. یعنی پیروزی پرولتاریا و سوسیالیسم آینده که ضرورت است را درک کنی و در جهت آن بکوشی. به عبارت دیگر جبری را که در درون تاریخ نهفته است درک کنی و در جهت آن باشی و این یعنی آزادی.
آزادی و مسوولیت سارتر اما چنین نمیگفت. آزادی از نظرگاه مارکسیستی همان ارجحیت ماهیت بر وجود است. آزادی سارتر اما چیز دیگری است که مطلقاً با آزادی مارکسیستی که شناختن قانون یا جبر تاریخ و تن دادن به آن است خوانایی ندارد.
رادیکالسیم سارتر اما او را با چپ جهانی نزدیک میکرد و از لیبرالها دور. متانت، اعتدال و لیبرالیسم ریمون آرون با رادیکالیسم سارتری نمیخواند. اما دوران بعد از جنگ جهانی دوم دوران رادیکالیسم بود و اعتدال "آرونی" توان رویارویی با جنجال رادیکالیسم سارتری را نداشت. باید چند دهه طی میشد و شکست رادیکالیسم اعتدال تفکر آرون را به نمایش میگذاشت. که تاریخ هم چنین کرد.
فلسفه آزادی و مسوولیت سارتری، اما چشم خود را بر بسیاری از واقعیات میبندد. مثلاً خود سارتر مثالی میزند و مینویسد: "جوانی را در نظر بگیریم که در دوران اشغال فرانسه به دست نازیها زندگی میکند. اینکه این جوان انتخاب کند که از مادر خود نگهداری کند یا به نهضت مقاومت در مقابل اشغال فرانسه بپیوندد و با فاشیستها بجنگد؛ امری است در اختیار آن جوان و بس. فقط اوست که انتخاب میکند و ماهیتی نیست که او را و انتخابش را جهت دهد.
در صورتی که پیوستن و نپیوستن آن جوان به نهضت مقاومت را فاکتورهای گوناگون روانشناختی و جامعهشناختی تعیین میکند. تازه اگر عوامل بیولوژیک و موروثی را در نظر نگیریم، الگوهای رفتاری پدر و مادر و مربیان و اساتید فرد مورد نظر را نبینیم، آرکه تایپها را و تاثیر آنها را نادیده بگیریم و بسیار و بسیار عوامل دیگر را دور بریزیم و فقط به اختیار تکیه کنیم؛ یعنی عوامل روانشناختی و جامعهشناختی و اثرات آنها را هیچ هیچ بنگاریم و فقط بگوییم وقتی واجبالوجود نیست، آدمی است که وجود و هستی خود را تعیین میکند و همین. حکم را در مقابل دادههای جامعهشناسی بگذاریم و آن حکم را تمامشده بینگاریم.
خودِ خودِ سارتر را هم اگر بخواهیم تحلیل کنیم،باید شرایط فکری و اوضاع جهانی بعد از جنگ جهانی دوم را بررسی کنیم. اینکه چهگوارا چرا او را اینچنین شیفته میکند؛ نه امری است کاملاً اختیاری و در کف خود سارتر. بلکه باید گفت چرا این شیفتگی نسبت به چهگوارا است؟ و چگونگی ایجاد این شیفتگی و دلایل آن چیست؟
آیا میشود از فلسفه وجودی به "چهگوارا" پل زد. پس بیاییم و به تحلیل شرایط تاریخی بعد از جنگ بپردازیم و بعد به خود سارترخانواده اش ، شرایط تربیتیاش و غیره و غیره که هیچکدام فلسفه وجودی نیست که نیست، بلکه جبرهای جامعهشناختی و روانشناختی تاریخی است.
فلسفه آزادی و مسوولیت سارتر اما از جنبه اخلاقی به مخاطب خود میگوید که حس مسوولیتپذیری داشته باشی! نگو تکست را درون کانتکست ببینید. نگو فلان حرکت خشونتآمیز فردی و جمعی به ما تحمیل شد و بس.و خود را توجیه کن! نگو. تو مسوولی! من و انتخاب منِ خود را وابسته به کانتکست و شرایط وجودی تکست نکن. که آدمی اندیشمند است. پس فلسفه اگزیستانسیال حس مسوولیتپذیری و اندیشیدن را رشد میدهد، و این برای جامعه ما که روشنفکرانی به شدت تحت تاثیر اندیشه و "جبراستالینی" بود مفید قرار میگرفت.
سارتر میگفت اگر خطا کردی آن را وابسته شرایط جامعهشناختی نکن. وجود تو است که ماهیتات را شکل میدهد. و این یعنی حس مسوولیت در انتخاب. و برای ما که بعد از شهریور 20 "آزادی یعنی درک ضرورت" شعارمان شده بود میتوانست مفید فایده بیفتد که نیفتاد. ما به جای فهم مسوولیت سارتری "جنگ شکر در کوبای" او را خواندیم و خواندیم و اسیر رادیکالیسم سارتری شدیم و چه حیف که فلسفه اگزیستانسیال او را درک نکردیم.
فلسفه اگزیستانسالیسم سارتر برای حل و تحلیل مباحث تاریخی، جامعهشناختی و روانشناختی کارساز نیست. اما به مخاطب خود حس مسوولیت و انتخاب انسانی میدهد و این مساله کمی نیست. هرچند روانشناسان مهمی مثل "اروین پالوم" خود را روانشناسان اگزیستانسیال مینامند و از نیچه بسیار آموختهاند اما بالاخره با نقدهایی که بر فروید میکنند، خود را وامدار فروید میدانند. چگونه میتوان به فروید وامدار بود، ضمیر ناخودآگاه او را قبول کرد و دست آخر اگزیستانسیال هم بود؟ و وجود را برتر از ماهیت دانست؟ اینها سوالاتی است که میتواند انسانشناسی را رشتهای مهم کند. دوباره "چنین گفت زرتشت" نیچه را بخوانیم و افلاطون را با ابزاری که نیچه به دستمان داده است نقد کنیم. اما آیا میتوانیم مولفههای متشکله آدمی را نادیده بگیریم. اگر چنین کنیم فاتحه جامعهشناسی و روانشناسی را هم خواندهایم. ضمیر ناخودآگاه فروید و عملکرد آن را که اصلاً ارادی نیست نادیده گرفتهایم. نقش کمپلکسهای روانی را ندیدهایم و غیره و غیره...
فلسفه افلاطون و دنیای مُثل او نقدشدنی است. جهان سایههای افلاطونی نقدشدنی است. اما سایه خود افلاطون را نمیتوان از تاریخ فلسفه زدود. برای فهم فلسفه اگزیستانسیالیسم سارتر باید افلاطون را خواند و شناخت. هر چه که نیچه را بخوانیم باز این افلاطون است که نیچه را به گریه میاندازد که انتخابهای تو همه اختیاری نیست.
که "خدا نمرده است" و تو خداوندگار جهان خود نیستی! تو توانایی نداری که جانشین واجبالوجود شوی! هرچند واجبالوجودی باشد یا نباشد. جبریاتی که تو را فرا گرفته است را نمیتوانی نادیده بگیری. جبریاتی تاریخی، جامعهشناختی، روانشناختی، بیولوژیک، طبقاتی و غیره و غیره را نمیتوان نادیده گرفت واختیار سارتری را جانشین آن کرد. و بالاخره فلسفه را باید به عنوان فلسفه خواند. زمانی که آن را نزدیک ایدئولوژی کنیم مرگ آن را هم اعلام کردهایم، چرا که ایدئولوژی پایان تفکر است. میتوان فلسفه را به عنوان فلسفه خواند و مرید هیچ فلسفهای نشد. مرید و مرادی هم پایان تفکر است. تفکر را باز بگذاریم تا توان رشد یابد. پنجرههای آن را نبندیم که این هم پایان تفکر و اندیشه است. حقیقت مطلق در هیچ نگاهی به جهان یافت نمیشود. هر نگاهی از زاویهای به جهان و هستی مینگرد، که در مقاطعی میتواند مفید باشد. همین.
منبع:پژواک ایران
