PEZHVAKEIRAN.COM جنبش‌های ضدسرمایه در قرن بیستم
 

جنبش‌های ضدسرمایه در قرن بیستم
هوشنگ ماهرویان

اکنون دیگر روشن شده است که اکثر جنبش‌های ضدسرمایه‌داری در جهان سوم نگاه به گذشته داشته‌اند. اگر در غرب جنبش ضدسرمایه‌داری شکل سوسیال‌دموکرات به خود گرفت، تفاوت بسیار با آنچه در جهان سوم شکل گرفت، داشت. سوسیال‌دموکرات‌ها ضدیتی با لیبرالیسم نداشتند. آنها خود را میراث‌دار روشنگری می‌دانستند. آزادی‌های فردی را حرمت می‌گذاشتند. جامعه توتالیتر را نظریه‌پردازی نمی‌کردند. به استقلال نهادهای مدنی و ضرورت این استقلال واقف بودند. آنها نمی‌خواستند کل حوزه عمومی ‌را در اختیار خود بگیرند؛ آنچنان که در جهان دیگر که جهان عقب‌افتاده بود این اتفاق افتاد.
سوسیال‌دموکراتها تفکیک قوای منتسکیو را ارج می‌گذاشتند، به اصول دموکراسی و مدارا و تحمل و غیره وفادار بودند و می‌خواستند عدالت و آزادی را پیوند بزنند؛ چیزی که در روسیه به وقوع نپیوست.
در آنجا مارکس تبدیل به مارکسی شد که تمامی‌ دستاوردهای روشنگری و مدرنیته را نفی می‌کرد و ایدئولوژی استبدادی شکل می‌گرفت که عملاً استبداد روسی را در شکلی خشن‌تر بازتولید می‌کرد. علم را تبدیل به ایدئولوژی در در خدمت حکومت می‌کرد.  آزادی‌های فردی را که شکل نگرفته بود، تحت عنوان ایندیویدوآلیسم نفی می‌کرد و اجازه شکل‌گیری هیچ نهاد مستقل دیگری را نمی‌داد.
اینها هیچ کدام جنبش‌های فراسرمایه‌داری نبودند. اینها به شکل خاص خود گذشته را بازتولید می‌کردند و شعارهای ضدسرمایه‌داری هم می‌دادند. مخالف مالکیت خصوصی هم بودند و تحت همین عنوان با اعلامیه حقوق بشر هم مخالفت می‌کردند. اما تاریخ بشر به جز جوامع وحشی ابتدایی هیچ گاه شاهد جامعه‌ای بدون مالکیت خصوصی نبوده است.
جنبش‌های ضدسرمایه‌داری در جهان عقب‌مانده اما خود نمی‌دانستند که علت مخالفت‌شان با سرمایه چیست؟ از لنینیسم گرفته تا مائوئیسم تا انور خواجه‌ایسم و کاستروئیسم خود را فراسرمایه‌داری می‌دانستند. ولی قرن بیستم ثابت کرد که اینها هیچ کدام نگاه به آینده نداشتند. بلکه همگی به شکلی نوستالژیک به گذشته می‌نگریستند و در ظاهر شعارهایی می‌دادند که نشان از آینده‌نگری‌شان داشت. آنها هیچ یک از دستاوردهای بشری - از رنسانس تا روشنگری و انقلاب صنعتی- را به عنوان پله‌های رشد آدمی ‌نمی‌پذیرفتند و تحت عنوان مبارزه با بورژوازی و سرمایه‌داری همه مراحل رشد جوامع غربی را نفی می‌کردند. درست به این دلیل با فاندامنتالیست‌ها نزدیکی و پیوند هم داشتند. با هم بده‌بستان فکری داشتند و هر دو چشم به گذشته‌های آدمی‌دوخته بودند.
مانیفست مارکس و انگلس که کتاب کم‌حجم و در ضمن سطحی آنها هم هست را بخوانید و ببینید به رشد جامعه تحت حرکت سرمایه چه بهایی می‌دهند و چه ارزشی برای سرمایه در جهت رشد جامعه قائل‌اند. چنین توصیفی از اهمیت سرمایه در رشد جامعه و کنار زدن عقب‌ماندگی‌ها توسط آن در هیچ یک از آثار لنین و مائو دیده نمی‌شود.
جنبش ضدسرمایه در جهان وامانده از رشد و تکامل جنبشی ارتجاعی است که  نگاهی به گذشته‌های دور دارد. در ضمنی که شعارها و گفتارهایی از مارکس را هم تکرار می‌کند. اما آنجا که شکل حکومت را طراحی می‌کند قابل توجه بسیار است. نوشته‌های لنین در حول و حوش انقلاب اکتبر تا مرگش همگی نفی جامعه دموکراتیک است. به شدت اقتدارگراست. دیگری را مطلقاً به رسمیت نمی‌شناسد. مدارا و تحمل اندیشه "غیر" جایی در این نوشته‌ها ندارد.
آثار مائو هم به همین شکل دور چین مرزی استوار کشیده است و شعارها همه خودکفایی از جهان سرمایه‌داری است. که اگر یکی، دو دهه دیگر به درازا می‌کشید باید شاهد قحطی‌های وحشتناک هم می‌بودیم. تنگ شیائوپینگ  این بحران را خوب شناخت و تغییر جهت دادن او بود که اقتصاد دولتی و عقب‌مانده چین را دچار یک تحول شگفت کرد. چه لنینیسم و چه مائوئیسم جنبش‌های مدرن و لیبرال کرنسکی و سون یات سن را به انحراف کشاندند. شاید بتوان گفت واکنشی به حرکت مدرن و دموکراتیک آنها بودند و عملاً جانبدار گذشته‌های دوری که اگر حرکت سرمایه ایجاد می‌شد  آنها را می‌روبید و به زباله‌دان تاریخ می‌ریخت. مگر بعد از گورباچف، بعد از نابودی نهادهای به اصطلاح سوسیالیستی نظیر کالخوزهای روسی شاهد عقب‌ماندگی‌های بی‌شمار روسی و آسیایی آنها نبودیم.
کجای جامعه نشانی از دموکراسی و مدرنیته از خود به جا گذاشته بود. آنها استقلال قوه قضائیه را به رسمیت نمی‌شناختند و عملاً امر قضا را زیر پوشش حاکمیت می‌بردند و این یعنی اقتدار، اقتدار و اقتدار و ضدیت با دموکراسی و استقلال فرد. در این مورد هم فاندامنتالیسم همسوی آنهاست. هر دو تفکیک قوا و شکستن اقتدار حکومت را تحت لوای مبارزه با سرمایه نفی می‌کنند.
استقلال علم و دانشگاه‌ها تحت لوای مبارزه با سرمایه نفی می‌شود و دانشگاه به زیر تسلط ایدئولوژی حاکم قرار می‌گیرد. داروین شکل ایدئولوژیک به خود گرفته و به میچورینیسم تبدیل می‌شود تا با دیالکتیک مارکسیستی همخوانی بیشتری بیاید. علوم انسانی خوانشی ایدئولوژیک می‌یابند و با ایمان ایدئولوژیک پیوند می‌یابند.  پس اگر مارکس در غرب با خوانش‌های گوناگون چهره‌های مختلف و تفسیرهای گوناگون به خود می‌گیرد، در جهان تحت سیطره ایدئولوژیک ضدسرمایه خوانشی واحد و سرکوبگر به خود می‌گیرد و ضد علم و دانش می‌شود. انتشارات پروگری و پکن ریویو را می‌توان تورقی کرد و دید که چگونه ذهن با ایدئولوژیک حاکم شست‌وشو می‌شود تا شکلی واحد به خود گیرد. در دانشگاه‌های ایدئولوژیک آنها نمی‌توان از ماکس وبر و دورکیم  و پوپر سخنی گفت. آنها جانبدار سرمایه‌اند. فقط نقد بر آنها قابل خواندن است و خود تکست قابل خواندن نیست یا شاید بتوان گفت خلاف است و جرم. تازه نقدها هم باید بر مبنای ایدئولوژی حاکم  باشد ولاغیر.
آدام اسمیت و بعد از او ریکاردو (که مارکس برای نوشتن کاپیتال و نظریه‌پردازی ارزش بسیار از او آموخت) و بعد ژان باتیست سی نقش تنظیم‌کننده بازار و دست پنهان بازار را دریافتند و توضیح دادند. بعدها جنبش لنینیستی با شعار مبارزه با سرمایه‌داری برنامه را در مقابل بازار قرار داد و به خیال اینکه برنامه دارای عقلانیت است و عدالت‌گستر هم هست در مقابل نقش بازار ایستاد. برنامه اما توانایی جمع‌آوری کل اطلاعات مالی و اقتصادی موجود را نداشت. همیشه دست و پای واقعیات از برنامه بیرون می‌افتاد و آن را با شکست مواجه می‌کرد.
لنین در کتاب ضدکانتی خود به نام ماتریالیسم و امپریوکریتیسم نوشته بود که آدمی ‌می‌تواند با رشد شناخت خود به شیء فی‌نفسه کانت برسد و این نشان‌دهنده آن بود که شناختی از فلسفه کانت ندارد. اما چنین تصوری از شناخت آدمی ‌و مطلق کردن آن بدون تردید وقتی به سیاست قدم می‌گذارد با خود دیکتاتوری و خودکامگی به همراه می‌آورد. پس با برنامه اقتصادی هم می‌گوید آدمی ‌می‌تواند بهتر از قوانین بازار عمل کند.
مکتب اتریش و بعدها مکتب شیکاگو در زمینه اپیستمولوژی وام‌دار کانت بود و لذا محدودیت و نسبی بودن شناخت آدمی ‌را درمی‌یافت. از این رو بود که به دستاورد آدام اسمیت و نقش دست پنهان بازار ارج گذاشت و عملاً با مدد گرفتن از فیلسوف مهم مدرنیته از اقتصاد در مقابل همه چیزدانی ضد مدرن لنین که با برنامه می‌خواست در مقابل بازار و قوانین آن قرار بگیرد، ایستاد.
این جنبش ضدبازار و برنامه ای فرامدرن و فراسرمایه‌داری نبود، بل پیش مدرن و پیش‌سرمایه‌داری بود. به زبان دیگر پیش‌کانتی بود و عملاً واکنش به مدرنیته بود. کافی است نگاهی به کشورهایی که سوسیالیسم در آنها  به پیروزی رسید، بیندازیم و صحت این گفته را دریابیم.
در ایران خودمان هم جنبش‌های ضدسرمایه‌داری عملاً ضدتوسعه و ضدمدرن بودند. هر کجا در هر کارگاهی کمی‌ ماشین‌آلات پیشرفته می‌دیدند، آن را وابسته به بورژوازی کمپرادور می‌دانستند و این چیزی نبود به جز ضدیت با تکنولوژی مدرن1، به جز ضدیت با توسعه. به جز ضدیت با مدرنیته و عملاً همگامی با بنیادگرایی. اینها هر دو با هم بده‌بستان داشتند و در مخالفت با مدرنیته همسو بودند.
پی‌نوشت:
1- زنده‌یاد پاکنژاد در دفاعیه شجاعانه خود هنگام محاکمه در دادگاه نظامی‌در رد تکنولوژی مونتاژ ماشین از واژه‌هایی همچون شاهینیسم و آریائیسم و پیکانیسم استفاده کرد. در صورتی که تکنولوژی ماشین و وارد کردن آن نه مکتب فلسفی است و نه مکتب سیاسی. فقط این ایسم مخالفتی است با تکنولوژی مدرن. آن زمان که ما شروع به ساختن پیکان کرده بودیم در کره جنوبی نه هیوندای وجود داشت و نه دوو. حال به سوناتاهای جدید کره جنوبی نگاهی بیندازید و ببینید صنعتی شدن یک کشور از مونتاژ شروع می‌شود. از خریدن تکنولوژی شروع می‌شود. از حق لیسانس دادن به کمپانی مادر شروع می‌شود و به صاحب تکنولوژی شدن می‌انجامد. این روند را نمی‌شود یک‌روزه طی کرد. باید با صاحبان تکنولوژی حین چانه زدن تعامل داشت. قرن بیستم این امر را ثابت کرد. دو راه جلوی کشورهای عقب‌افتاده وجود داشت. اولی تعامل با جهان و رشد با حرکت سرمایه بود و دومی ‌مرز به دور خود کشیدن و شعارهای ضدسرمایه کمپرادوری دادن. اولی پیروز شد و دومی ‌به ناکجاآبادی رسید که کیم جونگ ایل‌ها و انور خواجه‌ها و غیره را به جا گذاشت.
این مباحث باید 50 سال پیش در کشور ما به بحث گذاشته می‌شد. شاهینیسم پاکنژاد باید به بحث گذاشته می‌شد. نشست‌های تلویزیونی برگزار می‌شد که در توان استبداد آن زمان نبود. توسعه به همراه دموکراسی شدنی ست نه از بالا و به ضرب زور یا در بند کردن صاحبان سخن. باید سخن آنها نقد می‌شد که هم جلوی رشد باز می‌شد و هم آن سخن‌ها رادیکالیزه نمی‌شد، به خانه تیمی ‌نمی‌رفت و جامعه را پولاریزه نمی‌کرد، که کرد.

منبع:پژواک ایران