شعاعیان یگانهی متفکر تنها بود*
هوشنگ ماهرویان
علیاکبر صفاییفراهانی رهبر جریان مسلحانه سیاهکل در کتاب «آنچه یک انقلابی باید بداند» مینویسد:«امروز در جامعه ما هیچ مبارزی نمیتواند از آزادی و دموکراسی دفاع کند مگر آنکه دیدگاهش دارای هستهیی از سوسیالیسم باشد.»
آیا واقعاً چنین است؟ آیا آنها دیدگاهشان به قول صفاییفراهانی دارای هستهیی از سوسیالیسم بود. در تجربه اثبات کردند مدافع دموکراسی در آزادیاند؟ آیا در ایران امروز و در تاریخ معاصر نمیتوان اشخاص و جریاناتی را نشان داد که هسته سوسیالیستی در دیدگاهشان نباشد اما از آزادی و دموکراسی دفاع کنند؟ اصلاً این جمله که فقط سوسیالیستها میتوانند طرفدار آزادی و دموکراسی باشند در خود نشانی از انحصارطلبی و خودکامگی ندارند؟ لنین و مائو و غیره حداقل تا به حکومت نرسیده بودند میگفتند سوسیالیستها پیگیرتر و ریشهییتر از نیروهای دیگر طالب دموکراسیاند. ولی صفاییفرهانی پا را فراتر نهاده و میگوید اصلاً جز سوسیالیستها کسی نمیتواند مدافع آزادی و دموکراسی باشد. آیا با چنین نگاهی میتوان به پلورالیسم هم معتقد بود و اندیشههای غیر را در کنار خود تحمل کرد و به مبارزه جبههیی دلخوش کرد؟
آخر با این نگاه چگونه در آن زمان میشد جبهه ضددیکتاتوری شاه تشکیل داد، با نیروهای مختلف وحدت کرد و دست آخر به همه آنها گفت چون دیدگاه شما هسته سوسیالیستی ندارد نمیتوانید مدافع آزادی و دموکراسی باشید و با استبداد شاه مبارزه کنید؟ و تازه بیاییم ببینیم تعریف صفاییفراهانی یا بیژن جزنی از سوسیالیسم چیست. (آخر میگویند نویسنده کتاب بیژن جزنی است.) آیا آنها سوسیالیسم دموکراتیک را مد نظر دارند یا فقط مارکسیسمی را قبول دارند که با لنینیسم تلفیق شده است؟
آنان تمامی انواع سوسیالیسم را به جز آنکه خود به آن معتقدند سوسیالیسم مسخشده مینامند و طرفداران ایرانی آنها را به تمسخر میگیرند. آنان میگویند فقط یک سوسیالیسم و یک مارکسیسم وجود دارد و آن هم آنی است که در دستان ماست. از تاویل متن و هرمنوتیک هیچ نمیدانند. نمیدانند که بین تاویل لوکاچ از مارکسیم و آلتوسر از مارکسیم تفاوت بسیار است.
لوکاچ تکیه بر آثار جوانی مارکس میکند و به دنبال مارکس فیلسوف است و برعکس آلتوسر تکیه بر آثار دوران دوم مارکس. آلتوسر قصد هگلزدایی از مارکس را دارد. اومانیسم فراطبقاتی دوران جوانی او را به نقد میگیرد و ...
سوسیالیسمی که صفاییفراهانی به آن معتقد است، در عمل به اثبات رساند که اعتقادی به آزادی و دموکراسی ندارد. آزادی قلم و آزادی بیان را از آن لیبرالیسم میداند. نگاهی سرسری به قرن بیستم و کشورهایی که به حکومت سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتری رسیدند موید این نظر است.
حمید مومنی در همان زمان که زندگی مخفیانه داشت در کتاب «دستورش نه قدمهای سنجیده در راه انقلاب» که در جواب کتاب «شورش» شعاعیان نوشته بود خطاب به طرفداران خلیل ملکی مینویسد: «تاکید خاص روی مساله تضاد بین امپریالیستها و شاخ و برگ دادن بیش از حد و غیرلازم به آن، اول بار در ایران از طرف خلیل ملکی و سایر رجالههای کثیف و متعفن نیروی سوم انجام گرفت.» (حمید مومنی، شورش نه... انتشارات مزدک، مه 1976، ص 34)
این زمانی بود که میخواست جبهه متحد ضدیکتاتوری شاه تشکیل دهد. ولی لنین و مائو هوشیارتر از صفاییفراهانی و بیژن جزنی و حمید مومنی بودند. آنها تا زمانی که به حکومت دست نیافته بودند فقط خود را معتقد به آزادی نمیدانستند بلکه میگفتند ما پیگیرترین و استوارترین جریان آزادیخواه هستیم. میگفتند ما مرحله دموکراتیک انقلاب را تا به انتها خواهیم رفت ولی دیگران توان تا انتها پیمودن راه را ندارند. آنها به تفکرات غیر در درون جبهه «رجالههای کثیف و متعفن» نمیگفتند.
لنین در بحثهایی که با سوسیالدموکراتهای غربی از جمله کائوتسکی داشت چنین استدلال میکرد: کائوتسکی معتقد بود انقلاب دموکراتیک از آن بورژوازی است و فقط این طبقه است که میتواند رهبری انقلاب را برعهده بگیرد. در مقابل چنین گفتهیی بود که لنین میگفت پرولتاریا و پیشاهنگاش، یعنی کمونیستها پیگیرتر از بورژوازیاند. هفتاد و اندی سال حکومت لنینی به اثبات رسانید که آنها چیزی از دموکراسی نمیدانستند. به محض به حکومت رسیدن اعلام کردند مرحله دموکراتیک انقلاب به پایان رسیده است و همپیمانان خود را سرکوب کردند. مجلس موسسان را که سالها وعده میدادند چون در اقلیت بودند، منحل کردند. کرونشتات را به گلوله بستند و بسیاری از منشویکها و سوسیالیستهایی که صفاییفراهانی سوسیالیستهای مسخشدهشان مینامد و حمید مومنی رجالههای کثیف، تیرباران کردند. صفاییفراهانی، بیژن جزنی و حمید مومنی برخلاف لنین قبل از رسیدن به حکومت تمامی نیروهای آزادیخواه را با چنین جملاتی از خود میرانند. آنها خود و فقط خود را حاملان آزادی و حقیقت و عدالت میدانند. راهی که بیژن جزنی و متعاقب آن صفاییفراهانی و حمید مومنی پیمودند به همه چیز ختم میشد جز دموکراسی. جزنی در کتابهای تاریخ سیساله، «طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژیک جنبش خلق ایران»، و «پیشاهنگ و توده» مینویسد، باید گروههای صنفی– سیاسی و سیاسی – نظامی تشکیل داد. صفاییفراهانی هم به این معتقد است. معتقد است که حرفهییها باید گروه سیاسی- نظامی تشکیل دهند و سمپاتها گروه صنفی- سیاسی و چون مبارزه با استبداد است و ما آزادیخواه هستیم و آزادیخواه هم نمیتوان بود مگر سوسیالیست بود، پس از صنفی گرفته یا سیاسی و نظامی همگی باید سوسیالیست شویم و این شدنی نیست. از محالات است. غیرممکن است. آخر اصناف را چه به سوسیالیسم.
پس چون از محالات است و شدنی نیست پس به ماجراجویی متوسل میشویم. به جنگل و بانک و مترو و غیره یورش میبریم تا امر را ممکن کنیم تا هسته سوسیالیسم را در تمامی مغزها بکاریم. اگر با گفتوگو نشد، با صدای چلچله مسلسلهامان صدا در میدهیم که ما و فقط ماییم که آزادیخواه و طالب دموکراسی هستیم. چون سوسیالیست و آن هم از نوع مارکسیست- لنینیستی آن هستیم.
ولی دموکراسی یکسره هیچ کدام از اینها نیست. دموکراسی بدون جامعه مدنی، بدون گسترش تشکیل نهادهای بیشمار مدنی، بدون اسطورهزدایی امکانپذیر نیست. و نهادهای مدنی دو دستهاند؛ دستهیی گرم و سیاسیاند و دستهیی سرد و غیرسیاسی. هر جریان سیاسی که بخواهد نهادهای سرد و غیرسیاسی را گرم و سیاسی کند عملی غیردموکراتیک انجام داده است. از شهریور 20 به بعد هرگاه چپیها به صنفی نزدیک شدهاند کوشش کردهاند آن را از سرمای مدنی بیندازند و گرم و سیاسیاش کنند. آخر سازمان طرفداری از صلح یا سازمان جوانان را چه به ایدئولوژی سیاسی.
ایدئولوژی سیاسی فقط میتواند طرفداری از صلح را از بین ببرد و آن را تبدیل به زائده سیاسی حزب سیاسی کند.
یا اگر آمدیم و انجمنی برای حفظ محیط زیست درست کردیم، همان تفکر توتالیتر که میگوید نمیتوان بدون سوسیالیسم طرفدار دموکراسی بود، میآید و میکوشد نفوذ کرده و آن انجمن را به زائده تفکر خود تبدیل، یعنی آن را نابود کند.
آن انجمن برای حفظ خود، برای موجودیت خود باید بکوشد خود را سیاستزدایی کند ولیکن آنان که یکسره خود را نشانی از آزادیخواهی میدانند و دیگران را هیچ، میکوشند آن نهاد را تبدیل به صنفی – سیاسی کنند.
مدرنیته با قدرت بخشیدن به جامعه مدنی و تشکیل نهادهای آن، چنان دموکراسی را شکل داد که دیگر هراسی از طرح شدن ایدئولوژیهای مختلف حتی توتالیتر در حوزه عمومی نداشت. در جوامع مدرن ایدئولوژیهای توتالیتر به جای رفتن به خانه تیمی میتوانند از حوزه خصوصی به حوزه عمومی بیایند و فرقهها و دستهها و احزاب خود را داشته باشند، کتاب بنویسند، اعلامیه پخش کنند، سخنرانی کنند، تظاهرات خیابانی راه بیندازند، با این حال نمیتوانند کل حوزه عمومی را به تصرف خود درآورند.
حوزه عمومی ملک مشاع همه آدمیان است چه احزاب، چه فرقهها و چه مذاهب و غیره. فقط ارزشها و ملاکهایی میتوانند در حوزههای عمومی حاکم شوند که مورد توافق همه و عمدتاً سرد باشند مثلاً اینکه در خیابان آشغال نریزید، موقع رانندگی به علائم توجه کنید. ولی اینکه ماتریالیسم دیالکتیک قوانین حرکت ذهن و ماده است را نمیتوان به کل حوزه عمومی حاکم کرد. حتی اگر مارکسیست- لنینیستها در اکثریت باشند نمیتوانند ملک مشاع را از آن خود کنند و اقلیت را نادیده بگیرند و این یعنی حرمتگذاری به حقوق اقلیت. یعنی پاسداری از دموکراسی چیزی که چپ ایرانی مطلقاً نیاموخته بود.
قدرت گرفتن حوزه عمومی و استقلال آن از حوزه حکومتی مهمترین پایه دموکراسی و حافظ جامعه در مقابل اندیشهها و ایدئولوژیهای توتالیتر است. استبداد سنتی این را نمیفهمد یا در پتانسیلاش نیست که بفهمد آنچنان که شاه نمیفهمید و با جامعه آن کرد که دیدیم.
اندیشه توتالیتر در جوامعی رشد میکند که فاقد دموکراسی و جامعه مدنی هستند. به سخن دیگر مدرنیته در آنها پا نگرفته است. اندیشه توتالیتر با نگاه آرمانشهری خود، با نگاه قدسی خود میآید و جانشین امر قدسی کهن میشود. و اینها هر دو مخالف مدرنیتهاند. مخالف نگاه سرد و کنجکاو علمیاند. همه طرفدار ایماناند و شکاکان را مرتد و واجبالقتل میدانند.
پرتغال، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، روسیه، چین، کوبا و ویتنام هر کدام به شکلی از این فقدان دموکراسی و جامعه مدنی در رنج بودند. در آنها دولت مدرن شکل نگرفته بود.
در این کشورها استبداد عقبافتاده سنتی اجازه رشد و توسعه و استقلال حوزه عمومی را نداده بود، پس حوزه عمومی سست و زودشکن و قابل تصرف بود. شهروندان هم تلاشی در جهت حفظ و استقلال این حوزه نمیکردند. همه فکر میکردند این حوزه از آن حکومت است. از آن استبداد است پس هر که خواست آن را تخریب کند گو بکند که باکی نیست. برعکس در جوامع مدنی و مدرن مردم از نهادهای مدنی خود در مقابل تمامی تفکرات توتالیتر دفاع میکنند.
در جوامع پیشمدرن و استبدادزده اصلاً شهروندی شکل نگرفته است تا از استقلال حوزه عمومی و نهادهای آن دفاع کند. مردم با واژههایی که چپ به کار میبرد خلق و تودهاند. شهروند از آن جامعهیی است که فردیت شکل گرفته است و توده و خلق از آن جامعه پیشمدرن که آماده است تا حوزه عمومی و حکومتی و خصوصی را یکسره به دست تفکر توتالیتر بسپارد.
اصناف، انجمنها، اتحادیهها و احزاب در چنین کشورهایی حکومتیاند. اموال عمومی هم مثل خیابانها و اتوبوس، تلفن همگانی و... اموال حکومتی هستند. پس در حفظ آن نکوشیم. آنها را تخریب کنیم. به کثافت بکشیم چرا که با استبداد مخالفیم. چنین شرایط آمادهیی است که به اندیشه توتالیتر اجازه میدهد حوزه عمومی را به تصرف درآورد و یکسره خود را حاکم آن بداند و مقاومت مردمی هم در مقابل خود نبیند.
توتالیتاریسممارکسیستی در کشورهایی مسلط شده که حکومت مدرن و جامعه مدنی شکل نگرفته بود. مردم شهروند نشده بودند به قول چپیها خلق و توده بودند. حکومت مطلقاً به حوزه خصوصی آنها احترام نمیگذاشت. این خصیصه استبداد بود. اکنون بهتر و با صراحت بیشتری میتوان گفت سون یاتسن و کرنسکی بهتر میتوانستند در راه تشکیل جامعه مدنی و حکومت مدرن بکوشند ولی مطلقاً نمیتوان ادعا کرد مارکسیست- لنینیستها توانایی چنین کاری را داشتند. آنها اصلاً رسالت خود را نابود کردن جدایی جامعه و دولت و یگانگی آنها میدانستند و این چیزی به یاد نمیآورد الا همان جامعهیی که دیدیم؛ سوسیالیسمی ضدمدرن و ضددموکراتیک.
پس چپ نه در زمینه سکولاریسم و نه تفکیک حوزه و نه تشکیل انجیاوها و رشد جامعه مدنی هیچ حرکت مثبتی نتوانست انجام دهد. چون باور درستی در این زمینه نداشت. چپ خود را عامل جبر تاریخی میدانست که به جامعه بیطبقه و کمونیستی ختم خواهد شد.
این چپ حامل ایمان بود و با شک مدرن مقابله میکرد.
چپ ایرانی هم راهی پیمود که در رشد فرهنگ دموکراتیک نهتنها اثر مثبتی نداشت بلکه آثار تخریبی بسیار هم از خود به جا گذاشت.
اما مدرنیته با اسطورهزدایی، خرد مدرن و علمی ایجاد کرد که ضامن دموکراسی هم بود. به بیان دیگر خرد و دموکراسی ضامن بقای یکدیگر شدند. چپ در ایران نهتنها به امر اسطورهزدایی نپرداخت بلکه مرتباً اسطوره ساخت و پیروانش را واداشت تا اسطورههایش را نیایش کنند. اگر به طرف اسطورههایش میرفتی و قصد نقد آنها را میکردی مرتد و مهدورالدم میشدی. چپ ایرانی نزدیکی بسیار با بنیادهای فرهنگیمان یافته بود و عملاً به نوع خود تکرار سنت بود.
ارزش مصطفی شعاعیان در این است که به جنگ اسطورههای چپ ایرانی میرود. تاریخ چپ ایرانی را به نقد میگیرد و به دنبال کسب محبوبیت میان انواع چپهای وطنی نیست. برای او دست یافتن به حقیقت و تلاش در راه آن مهم و حیاتی است و نه کسب محبوبیتهای زودگذر محفلی. شعاعیان در مقدمه کتاب شوروی و نهضت انقلابی جنگل مینویسد: قربان آن زن فئودالی بروم
که به میرزا کوچک پناه میدهد و ننگ و نفرت به آن چپولی باد که به میرزا کوچک خیانت کرد.» و در جای دیگر مینویسد:««لوچ» میگوییم به جای «چپ» زیرا کسانی که در ایران مدعی داشتن مواضع چپ بودند، در واقع چشمهایشان «چپ» بود، نه کیفیت سیاسی و خصلت انقلابیشان. آنها قضایا را تا به تا میدیدند، نام یک چنین وزاریاتی را «چپ» گذاشته بودند. همین نامگذاری نیز ناشی از همان لوچیشان بود.» (چاپ خانه ارژنگ، تهران، 1349، ص 31)
شعاعیان تاریخ معاصر ایران را خوب خوانده بود و تازه این کار را به روش انتقادی انجام داده بود.
مقدمهیی را که بر کتاب «کارنامه مصدق و حزب توده» نوشته و ارسلان پوریا به نگارش درآورده بود، بخوانید. این نوشته یک صفحه و نیمی نشان نگاه انتقادی و مستقل او به تاریخ معاصر ایران است. مصطفی شعاعیان این کتاب را ویراستاری و آماده چاپ کرد و انتشارات مزدک در خارج از کشور آن را چاپ و پخش کرد.
نگاه شعاعیان به تاریخ معاصر ایران او را در میان چپ ایرانی یگانه و بیهمتا میکند. شعاعیان هم در میدان مبارزه است و هم باور خود را هر دم به معرض نقد میگیرد.
بیژن جزنی هم در کتاب تاریخ سیساله جلد دوم درباره ارسلان پوریا و کتاب کارنامه مصدق و حزب توده اظهارنظر کرده است. جزنی مینویسد: «پوریا پس از آزادی همکاری خود را با پلیس ادامه داد و برای توجیه خیانت خود ماسک مصدقی به چهره زد و با نوشتن کتابی به نام کارنامه مصدق... تحلیلهای ناقص و تاسفآمیزی از جنبش ملی ارائه داد و عملاً از شبکهسازی زیر نظر پلیس دست نکشید.»
مقایسه این چند خطی که جزنی نوشته است با مقدمه شعاعیان بر کتاب پوریا نشانگر ویژگیهای شعاعیان در جنبش چپ ایران است. جزنی به راحتی با حیثیت ارسلان پوریا بازی میکند و حتی نوشتن کتاب «کارنامه مصدق...» را شبکهسازی زیر نظر پلیس میداند. و مصطفی شعاعیان در مقابل چنین نگاه باندبازانهیی میایستد و ارزش کتاب پوریا را در مییابد.
شعاعیان بعد از چند انتقاد که از کتاب میکند، مینویسد:«همه این خردههایی که با شتابزدهگی به این نوشته ارزنده و شگرف گرفتیم به هیچ رو به معنی بیارزشی یا کمبها دادن به آن نیست. کارنامه مصدق کوشش بزرگی است برای نشان دادن زندگی سیاسی و اجتماعی یکی از تابناکترین چهرههای خلق که زندگیاش درست همنواخت با زندگی خلق در نوسان است.»
این دو پاراگراف از بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان را آوردم تا مقایسهیی شود بین دو نگاه سیاسی؛ یکی گروهی و مغرضانه و دیگری نگاهی از سر دانایی و استقلال و نقادانه و مسوول.
اکنون که همه در خاک شدهاند، چه بیژن جزنی، چه مصطفی شعاعیان و چه ارسلان پوریا و بسیاری از اسناد ساواک هم برملا شده است بهتر میتوان به قضاوت نشست و جو ناسالم آن سالها را بررسی کرد. برچسب زدنهای غیرمسوولانهیی را دید که در کتاب تاریخ سیساله بسیار به چشم میخورد. در همان دهه 40 با همین سخنها در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران این جو ناسالم را علیه ارسلان پوریا ساخته بودند.
اکنون بهتر میتوان سلامت سیاسی ارسلان پوریا و درستی برخورد مصطفی شعاعیان را مشاهده کرد.
شعاعیان چپ دموکراتیک و مستقل ایرانی بود. او در سال 49 جزوهیی نوشت به نام «تجزیه بحرین خدمت به استعمار است، او در جایی از جزوه خود مینویسد، بخش مهمی از چپ ایرانی وقتی از شوروی و حزب توده میبرد طرفدار چین و آلبانی میشود. ولی او همچنان مستقل ماند و در مقابل تمامی نظریات چپ نگاه انتقادی خود را حفظ کرد.
مصطفی شعاعیان خوب و دقیق کتاب خوانده بود. سرسریخوانی نکرده بود. لنینیسم را هم خوب میشناخت. برای همین شناخت خوب هم مخالف اندیشههای لنین شده بود. شعاعیان در نامه ششم خود به فداییان مینویسد: «فداییان چهارچنگولی به لنینیسم خودشان- که تازه چندان ربطی به لنینیسم ندارد- چسبیدهاند.»
شناخت و دانایی و استقلال تفکر مشخصه شعاعیان است. تسلیم به جو سیاسی زمانه نمیشود. اگر دیگران پوریا را تخطئه میکنند، او خود فکر میکند و نوشته او را میخواند. پس برچسبها به سراغ او میآیند. وقتی در زندان پیش جزنی از شعاعیان نام میبری، میگوید، او همان کسی است که بر کتاب ارسلان پوریای فلانفلان شده مقدمه نوشته است. شعاعیان طرد میشود چرا که سر به فرمان نداده است. فرمان بایکوت ارسلان پوریاست و او بایکوت را شکسته است. فداییها هم مثل حمید اشرف و فریدون جعفری بیرون از زندان به او میگویند: حس مسوولیت نداری، بزدلی، نُزُد راحتطلبی و... و شعاعیان مستقل است و به راحتی نمیپذیرد. پس جزنی هم در کتاب تاریخ سیساله او را مارکسیست امریکایی مینامد. برچسب زدن که خرجی ندارد. هرکه همفکر ما نیست باید او را منزوی کرد و ما آن میکنیم که کردیم.
اشرف دهقانی هم در کتاب جدید خود به نام «بذرهای ماندگار» مینویسد:«شعاعیان خود را مارکسیست مینامید اما دارای ایدهها و تفکرات التقاطی بود. در آن زمان خیلی از نیروهای جدی معتقد به مارکسیسم- لنینیسم، شعاعیان را در زمره «مارکسیستهای امریکایی» میخواندند.» (اشرف دهقانی، بذرهای ماندگار، سال 2005، ص 158) دهقانی بعد از 40 سال بدون هیچ بازنگری، بدون هیچ مطالعهیی، بدون خواندن خطی از آثار شعاعیان فقط تکرار میکند و چه تکرار ملالانگیزی. حتی یک جمله از شعاعیان نمی آورد تا ثابت کند چرا شعاعیان مارکسیست امریکایی است. شعاعیان اما از اولین چپهای ایرانی است که به نقد چپ ایرانی میپردازد. او خوب میداند که ما حاصل و نتیجه گذشتههای خود هستیم.
فرد حاصل تجربهها، شکستها و پیروزیها و سرخوردگیها و... است و جمع حاصل جنگها، شورشها، تلاشها، شکست و پیروزیهای جمعی گذشته. شعاعیان مینویسد: «باز هم بگوییم که بیگمان پویایی قانونی از زندگی است و قانونی از تاریخ نیز هست. رویدادها هربار به همان گون که پیشتر بودند، رخ نخواهند داد. لیکن اگر از آزمودههای خود را به دیگران نیاموزیم اگر گذشته به درستی تحلیل نشود و اگر اکنون یکباره از گذشته تهی باشد، آنگاه این پویایی چه خواهد شد.»
از نگاه شعاعیان «اکنون» را نمیتوان به یکباره از گذشته تهی کرد بلکه باید گذشتهها را به تحلیل و نقد نشست تا به اکنون رسید. این راهکار و تنها راهکار است که هم از گذشتهها فرا رویم، هم حاصل گذشتههای خود باشیم و هم آینده را بسازیم.
باید گذشتهها را نقد و تحلیل کرد که اکنون نتیجه تحول گذشتههاست. اگر گذشتهها را نقد نکنیم اسیر و زنجیری گذشتهایم و اگر آن را کنار گذاریم که نمیتوانیم، «تهی» از گذشتهایم. گذشتهها مرتباً در ناخودآگاه جمعیمان عمل میکنند و ما از آن بیاطلاعیم. آنها جبری و بدون آگاهی ما عمل میکنند و ما حتی از چرایی آن خبری نداریم.
اگر گذشته را نقد کنیم آنها را از ناخودآگاه به خودآگاه میآوریم و قدمهایمان را دقیقتر و آگاهانهتر خواهیم برداشت. و شعاعیان چه خوب پی برده بود. پی برده بود چرا که مرتباً به نقد گذشتهها میپرداخت. مخفی بود، کپسول سیانور زیر زبانش بود و اسلحه در جیبش. در گوشه پارکی روی نیمکتی نشسته و سلطانزاده را نقد میکرد. بر نوشتههای تقی ارانی نقدی نوشت. برای او نقد گذشتههای چپ مبرم و اساسی بود.
شعاعیان فرق نگاه اپیستومولوژیکی، که شناخت را عکس برگردان واقعیت میدانست و از انگلس و آنتی دورینگش به بعد وارد مارکسیسم شده بود و بسیاری همچون کائوتسکی، رزا لوکزامبورگ، پلخاتف و لنین را به مسیری خطا انداخته بود با شناختشناسی، که واقعیت را پیچ درپیچ و بیکرانه میداند و ذهن آدمی را کرانمند و محدود، خوب دریافته بود. خوب میدانست که حقیقت در دستان هیچکس نیست. آنکه خود را صاحب حقیقت میداند و دیگران را همه به خطا در حوزه سیاسی مستبد قهاری هم هست. شعاعیان اما به همه چیز با شک مینگریست. او قبل از مارکسیست شدن شک دکارتی را در دانشکده آموخته بود. بیجهت نبود که کتاب شورش را به جفرسون تقدیم کرده بود. و این برای همه چپهای ایرانی با ارتودکسی که داشتند، حیرتانگیز بود.
روشنفکر چپ ایرانی در ظاهر به علم باور داشت. ولی در اساس علم را به ایمان و تعصب تبدیل کرده بود. شک در او راهی نداشت. اگر به داروین باور میآورد، اصول داروینیسم برای او اصول اعتقادی و ایمانی میشد. اگر مارکسیسم را قبول میکرد به مارکسیستی مومن تبدیل میشد و مرتباً از ایمان خود یاد میکرد. او از ایمان دینی و سنتی به ایمان مارکسیستی رسیده بود. در این میان مونتنی و دکارت و کانت برای او مفهومی نداشت. اینها همه از آن بورژوازی بودند که او با آن دشمن بود. اگر تعقلی هم مثلاً در کسروی میدید، همچنان که حمید مومنی دیده بود، فوراً صفت راسیونالیسم به او میزد و این یعنی که وی هنوز به ماتریالیسم دیالکتیک مقدس او نرسیده است. یعنی از آن سرمایهداری است. یعنی منحرف است و من به این دلیل است که میگویم خواندن کسروی هم به شکل استالین بود. طبقهبندیهای استالین آنچنان قوی عمل کرده بود که روشنفکری آن زمان نمیتوانست فارغ از آن گوشه چشمی به جهان داشته باشد ولی شعاعیان چنین نبود.
روشنفکری به جای وظیفه اصلیاش که روشنگری و اسطورهزدایی بود، مرتباً اسطورههای جدید ساخت، با این اسطورهها زیست و برای آنها مبارزه کرد. پس نتوانست بانی ذهن انتقادی و رشددهنده خرد مدرن و علمی باشد. ما نیازمند روشنگران بودیم، به جای آن استالینیسم آمد و آن کرد که دیدیم. نه اسطورهزدایی از ذهن را به انجام رساند نه آزاداندیشی آموخت و نه احترام به تنوعها و گونهگونیها را. آخر وقتی میگفت ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی عکسبرگردان درست واقعیت است، چگونه توان مییافت تنوع نگاهها را بپذیرد. این روشنفکری یکهنگر بود. اینکه حقیقت مطلق در دستان اوست و دیگران همه به خطا بورژوا و دشمنان خلقاند. «یا با ما یا بر ما» شعار آنهایی شده بود که روشنفکر نامیده شدند و هرچه به دستشان میرسید اسطوره میشد. این طرف همه فرشته و بیگناه و قهرمان بودند و آن طرف همه دیو و سراپا گناه و ضدقهرمان.
در مقابل چنین نگاهی شعاعیان مینویسد:
«دگماتیسم» به راستی پایان اندیشیدن است، نه آغاز اندیشیدن.» «دگماتیسم» زمانی آغاز میشود که مغز میخشکد و دیگر نمیاندیشد و بدینسان مشتی مفاهیم چغر را در خود میچیند و با همانها نیز حال میکند، بیآنکه اجازه هیچگونه پس و پیش کردن حتی همان قالبها را نیز به خود یا به هیچ کس و هیچ مفهوم و هیچ واقعیت دیگری بدهد.
شعاعیان واژه خشکیده مغز را برمیگزیند. ذهنیت پیشمدرن و اسطورهیی که هنوز به خرد مدرن و شک دکارتی دست نیافته است. «مفاهیم چغر» را در کنار هم میچیند و اجازه هیچ پس و پیش کردنی را به کسی نمیدهد، در صورتی که مفاهیم اعتباری و ذهنی هستند و به این دلیل باید نرم و انعطافپذیر باشند. وقتی با واقعیات همخوانی نداشتند باید پس و پیش شوند، متحول شوند تا توان تبیین حقایق را بیابند نه اینکه همچون سنگ سنگینی به پاهایمان زنجیر شوند و توان حرکت فکری را از ما سلب کنند و روشنفکر ایرانی که از ذهنیت پیشمدرن و ابتدایی- اسطورهیی رهایی نیافته بود، توان چنین کاری را نداشت پس برایش برخی اشخاص و کتب خوب مطلق بودند و برخی اشخاص و کتب بد مطلق و همگی به جان اسطورهیی تعلق داشتند.
چپ ایرانی اسطورههای داخلی هم برای خود ساخته بودند که آنها را به رتبه پیامبر رسانده بود؛ حیدر عمواوغلی، ارانی، روزبه و چه بسیار دیگر قهرمانان اساطیریاش که نمیشد به آنها نزدیک شد، چه رسد به آنکه آنها را نقد کرد.
شعاعیان اما آغاز نقد بود، آغاز نقد اسطورههای چپ ایرانی. تاریخچه چپ ایرانی تاریخچه ذکر و مناقبت از شهدا است؛ شهدایی که شکنجه و اعدام شدند و این سند محکومیت دشمنان و حقانیت چپ ایرانی است. دیگر با چنین نگاهی جایی برای نقد تاریخی نیست. تذکر و نقد نمیتوانند در کنار هم بنشینند. تذکر هالهیی از تقدس و عرفان و مذهب و ایمان به همراه دارد و نقد سراسر تیزابی از نهیلیسم و تقلیلگرایی است. این تقلیلگرایی با مدرنیته زاده شده است، بدون تکیهگاه است، به خود متکی است. به گذشته هم که مینگرد به دنبال تاریخ مقدس نیست. انتقادی مینگرد، گذشته را به چالش میگیرد تا جلوی کژرویهای آینده را بگیرد و مهمتر از همه تاریخ را از مقدسات جدا میکند. تاویل مدرنیته از تاریخ کاهنده است، جزیینگر و تقلیلگرا است و روشنفکر چپ ایرانی که پا از سنت بیرون نگذاشته است تاویلی توسعدهنده از تاریخ دارد، پس اهل تذکر هم هست. شهدایش هم به عالم قدسی متعلقاند. کتابهایشان هم کتاب مقدسند. پس نمیتوان به پسیکولوژی ارانی یا تاریخ 30ساله بیژن جزنی عیب و ایراد گرفت. آنها از نقد بریاند. روشنفکر چپ ایرانی توانایی تاویل کاهنده تاریخ را نداشت چرا که خود به خرد مدرن و تقلیلگرا دست نیافته بود، خود خردی اسطورهیی داشت. اگر در ظاهر اسطورههای گذشته را از دست داده بود در عمل و به سرعت اسطورههای دیگری جانشین آنها کرده بود که برایش جنبه ایمانی داشت و مرتباً به ذکر آنها میپرداخت، لذا هیچ دستاورد عملی و نظری نداشت. هیچ قدمی در راه اندیشه علمی برنداشت و در تعارض سنت و مدرنیته عملاً جانبدار سنتها و گذشتههای تاریخ بود. این را میتوان در هر ورق از نوشتهها و کردارهای سیاسیاش دریافت. تازه وقتی میخواست تاریخچه خود یعنی چپ را بررسی کند و بنویسد، همچون زائر مومن به ذکر گذشتهها میپرداخت. و نیک روشن است که زائری را با نقد و نقادی کاری نیست. نقد و نقادی سراسر گفت و شنید و بررسی است و ذکر و زائری سراسر در ایمان فرورفتن و اعلام پایان هر گفت و شنید.
چنین شد که هیچکس بحران را ندید. همه دست به دست داده بودند تا آن را نبینند، چشمانشان را بسته بودند، در گوشهایشان پنبه کرده بودند و مرتباً ورد میخواندند و میگفتند ما موتور کوچکیم که میخواهیم موتور بزرگ را به حرکت درآوریم و باید تاسف بخوری که هنوز هم میگویند موتور کوچک موتور بزرگ را به حرکت درآورد. روشنفکران چپ ایرانی کتب وردشان را هم زیر بغل داشتند. عدهیی کتاب وردشان «کتاب سرخ» مائو بود، عدهیی «انقلاب در انقلاب» رژی دبره و عدهیی کتابهای لنین و دیگرانی یادداشتهای جنگهای چریکی چهگوارا هیچکس به بحران نمینگریست. بحران ریشه میدواند و آنها ورد میخواندند و این سرگذشت روشنفکری بود که هیچکدام از وظایف تاریخی خود را انجام نداده بود. فقط چشم بستن و ورد خواندن را میدانست و چنان اسیر ایمان که جلوی پای خود را نمیدید. در عالم لاهوتی خود رفته بود و شعار به هر کس به اندازه نیازش را میداد. انگار واقعیت عینی بیارزشتر از آن بود که نگاهی هم به آن کند.
وظایف روشنفکری اما چیزهای دیگر بود. یکی از آنها افسونزدایی از ذهن و نقد گذشتهها و سنت بود. روشنفکر چپ ایرانی خود ذهن اسطورهیی داشت و تازه اسطورههای جدید هم به اساطیر ذهنیاش افزوده بود پس ناتوانتر از آن بود که سنت را نقد کند.
وظیفه دیگر روشنفکری بسط و گسترش خرد مدرن و علمی بود، اینکه جان استیوارت میل و جان لاک و منتسکیو را بخوانیم، اینکه شک دکارتی را بیاموزیم و بالاخره اینکه کانت را یاد بگیریم اما استالینیسم نگذاشت استالینیسم میگفت جاناستیوارت میل اقتصاددان عامی است. این را مارکس گفته بود. جان لاک و منتسکیو هم نظریهپردازان لیبرالیسم هستند. دکارت هم راسیونالیستی است که به قول حمید مومنی از آن کسرویها است و تازه چرا به خود زحمت دهیم و کانت بخوانیم یک مرتبه «ماتریالیسم و ایدیوکریتیسیسم» را میخوانیم که نقد کانت است و تمام. به تفکر و ایدئولوژی تکیه میدهیم که دیگر نیازی به جستوجو و شک و تردید نیست. ایمان میآوریم و تمام.
پس اینگونه شد که صاحب روشنفکری بیسواد و متحجر شدیم و آن کرد که دیدیم. طرف هر نهاد مدنی که رفت به گفته و رهنمود بیژن جزنی میخواست آن را صنفی سیاسی کند و حاصل تذکرها و وردخوانیها آن شد که دیدیم.
صفاییفراهانی در کتاب خود نوشته است نمیتوان از آزادی و دموکراسی دفاع کرد، بدون آنکه در دیدگاه خود هستهیی از سوسیالیسم داشت، حال سوال من اینجاست که آیا میتوان سوسیالیست بود و از دموکراسی هم دفاع کرد؟
جواب من این است که بله میتوان سوسیالیست بود حتی طرفدار مارکس بود و به دموکراسی اعتقاد داشت. مارکس اندیشههای خود را در زمینه اقتصاد، تاریخ، جامعهشناسی و فلسفه رونوشت یا عکسبرگردان واقعیت نمیدانست، لذا میتوان با تفکر مارکس به اندیشههای دیگر نگاه کرد. به آنها فکر کرد و از آنها آموخت.
اما از انگلس به بعد دیگر چنین نیست. با لنینیسم نمیتوان طرفدار دموکراسی هم بود. لنینیسم چه در اپوزیسیون و چه در کلیت کوشیده است نهادهای سرد جامعه مدنی را گرم کرده و آنها را به نابودی کشاند و با اسطورهسازیهای خود در مقابل خرد علمی و مدرن بایستد. آخر صفاییفراهانی چگونه میتواند قوام نکرده را دموکرات نداند و یانوش کادار و والتر اولبریشت و پل پوت را دموکرات بداند.
بن بلا و لومومبا و میتران را طرفدار آزادی نداند و کیم ایل سونگ و بریا را به دلیل داشتن هسته سوسیالیستی در ذهن آزادیخواه بداند. گاندی و نهرو و اولاف باله را معتقد به دموکراسی نداند و انور خوجه را بداند.
اگر بخواهیم از آزادیخواهی و دموکراتمنشی در اردوگاه چپ صحبت کنیم مسلماً باید از کسانی همچون هاول، سخوالسا، ایمره ناگی و دوبچک صحبت کنیم و نه از کسانی همچون استالین یا بریا یا یانوش کادار یا والتر اولبریشت و نوتنی.
و حتی ایمره ناگی نخستوزیر محبوب و کمونیست مجارستان را اعدام کردند، نه محل دادگاه اعلام شد، نه تاریخ دادگاه نه نام دادستان، نه وکیلمدافع و نه قضات. اینها همه روشهای استالینی بود که بسیاری از کمونیستهای جهان آن را از استالین آموخته بودند. کمونیستهای ما هم در برهههای بسیار دستکمی از آنها نداشتند.
وقتی ایمره ناگی را اعدام کردند. این یانوش کادار بود که آزادیخواهی و استقلالطلبی از مسکو را اعلام میکرد و خودش نماینده دیکتاتوری و وابستگی به مسکو بود.
صفاییفراهانی قریب یک دهه و نیم بعد کتاب «آنچه یک انقلابی باید بداند» را مینویسد. از نظر او سوسیالیسم یکی است و فقط مارکسیسم لنینیسم است و هرچه جز این سوسیالیسم مسخشده است. با این همه مقصر صفاییفراهانی نیست. اگر فضای بسته و استبدادی زمان شاه کمی باز میشد، اگر اطلاعات گستردهتر و وسیعتر به اینجا میرسید (که در پتانسیل شاه نبود) ما میتوانستیم روشنفکرانی محققتر و باسوادتر داشته باشیم؛ روشنفکرانی که وظایف تاریخی خود را درست دریابند.
و اینها همه عوارض استبداد سنتی بود که ما اسیرش بودیم و این استبداد زمینههای رشد اندیشههایی بدینسان را فراهم کرد؛ اندیشههایی که هر ارمغانی داشته برخلاف سخن صفاییفراهانی دموکراسی و آزادیخواهی نبود، بلکه دقیقاً مخالف آن یعنی سرکوب اندیشههای غیر بود حتی درون سازمان خودشان، حتی میان رفقای همرزمشان، مخالفت با خط سازمان حتی مخالف با فلان عمل برابر با حذف فیزیکی بود.
آنهایی که در اپوزیسیون بودند و همسازمانی خود را به خاطر یافتن تفکری مخالف با سازمان یا عاشق شدن به گلوله میبستند کوچکترین درکی از دموکراسی نداشتند. آنها که در اپوزیسیون اینگونه رفیق سازمانی خود را به گلوله میبستند وای اگر به حکومت میرسیدند.
بهمن بازرگانی مینویسد: «سیاووشها اگر از کوره عذاب خشونت زنده بیرون بیایند لاجرم جهانی خشن برپا خواهند کرد.» (مجله آرش، شماره 90، پاریس نقد رودخانه تمپی خسرو دوامی) برای رهایی از خشونتهایی اینگونه، باید سیاووشها را به نقد گرفت تا حال و آینده را در حد ممکن از خشونت زدود.
پس از اینکه کتاب «مصطفی شعاعیان، یگانه متفکر تنها» منتشر شد یکی از دوستانم پرسید: راستی اگر شعاعیان به جای حمید اشرف و فریدون جعفری بود میتوانست اینگونه که تو نوشتهیی آزادمنش و دموکرات باشد؟ آیا میتوانست به آزادی اندیشه درون گروه خود و همتیمیهایش باور داشته باشد؟ آیا میتوانست قبول کند، که همتیمیاش تغییر عقیده دهد و حرکتی غیر از آنکه او و گروه میگویند، بکند؟ اصلاً میتوانست قبول کند که همتیمیاش از زندگی مخفی خسته شده و هوس خوردن صبحانه را با مادر و خواهرش بکند؟ اینها همگی خواستههای انسانی و از حقوق اولیه آدمی است. حتماً میگویید باید از اول فکرش را میکرد. او از اول فکرش را نکرده بود، آیا باید به این خاطر کشته شود؟ یا اگر پنجهشاهی به نتیجه دیگر رسید یا در خانه تیمی عاشق ادنا ثابت شد باید کشته شود؟
اینها همه سوالهایی درست است اما همتیمی یادشده دارای اطلاعات زیادی است. در خانه تیمی زندگی میکند و اطلاعات بسیاری دارد که ساواک تشنه دانستن آنهاست و در ضمن خانه تیمی انباشته از اسلحه و مواد منفجره و نارنجک و سیانور و... است. اینها را نمیتوان به راحتی آنچنان تغییر و تحول داد که اطلاعات همتیمی، که از مبارزه و عقیدهاش بریده است، سوزانده شود. برای سوزاندن اطلاعات او باید به خطرات گوناگون تن داد و احتمال بسیار دارد که تلفات بسیاری هم به سازمان وارد شود، پس تنها یک راه میماند. مجبوریم این همتیمی، این همرزم سابق، این مبارز خلق و این قهرمان گذشته نهچندان دور را بکشیم یا به قول خودمان اعدام انقلابی کنیم. راه چاره دیگری در دست نیست و به راستی همچنین است. این رادیکالیسم این گروه به قول بیژن جزنی سیاسی – نظامی آنچنان پیریزی شده است که جایی برای سانترالیسم دموکراسی، جایی برای شک کردن و اندیشیدن، جایی برای تجدیدنظر در اصول چریکی و جایی برای مخالفتخوانیهایی از دست شعاعیانی نگذاشته است.
آنچنان که وحید افراخته در اقاقیر خود در کمیته مشترک ساواک مینویسد: «هیچ بعید نیست در آینده فداییها اگر با تبلیغات علیه خود از طرف مصطفی روبهرو شوند او را ترور کنند، زیرا آنها نمیتوانند کسی را تحمل کنند که منکر رهبری و پیشتاز بودنشان شود.» و چه دردناک، چه غمانگیز. درست است که افراخته در بازجویی واداده بود و بدجوری هم واداده بود، ولی اینها داستانگویی نیست. قصه نگاه استبدادی اپوزیسیون ایرانی است؛ قصهیی پردرد.
من به دوستم که سوال کرده بود، گفتم نمیدانم، ولی با خواندن آثار مصطفی شعاعیان بر این باورم که او به راحتی به این سادهترین راه تن نمیداد. او ذهنی پیچیدهتر از این سادهاندیشی استالینی داشت، به همین دلیل هم فداییها برچسبهای دودلی و بزدلی و شکاکی را به او میزدند، با این همه با رادیکالیسم خانه تیمی نمیتوان از تنوع اندیشه و مبارزه از نوع جبهه سخن گفت. با تمام این اوصاف من میدانم شعاعیان مهربانتر از آن بود که بتواند دست خود را به خون رفیقاش بیالاید. جان خود را میگذاشت و چنین نمیکرد و با تمام این حرفها اینک میدانم که با رادیکالیسم خانه تیمی نمیتوان دموکرات و آزاداندیش هم بود. اینها با هم هیچ سازگاری ندارند.
بعد از گذشت 33 سال از کشتارهای درونگروهی فداییها روشنفکر ایرانی هنوز دادخواست خود را صادر نکرده است. هنوز که هنوز است مینویسند خب در جریان مبارزه و به حرکت درآمدن موتور کوچک چیزهایی اینگونه هم رخ داده است و توجیه میکنند اما هیچ دلیل و برهانی توانایی توجیه کشتن عبدالله پنجهشاهی را ندارد. این جنایتی آشکار است که تا زمان زمان است قتل پنجهشاهی هم مطرح است و پرونده آن باز باز.
و این عاقبت تفکری است که میخواهد با اسلحه، با تفکر ولونتاریستی تاریخسازی کند و عاقبت آن فرقهیی از دست فرقههای مافیایی میشود که رفیق همسازمانی خود را میکشند و نام آن را اعدام انقلابی میگذارند، آیا این سانترالیسم دموکراتیک است؟ آیا این آزادیخواهی و دموکراتمنشی است که پنج سال قبل از آن صفاییفراهانی از آن یاد کرده بود؟ آیا اینها بودند که هستی تفکر سوسیالیستی در ذهنشان بود؟ ما در تاریخ معاصر روشنفکری توانا و اندیشمند نداشتهایم. اگر داشتیم میتوانست در همان زمان با حفظ استقلال خود از حکومت، دادخواست این جنایت مسلم را در پیشگاه مردم صادر کند و چنان جوی بیافریند که آن خانه تیمیها مجبور شوند از مردم و خانواده پنجهشاهی و آن دیگرانی که کشته شدند بارها و بارها عذرخواهی کنند ولی روشنفکری تصور میکرد و مسلماً اشتباه تصور میکرد که فقط باید استبداد شاهی را نقد کند و لاغیر اما ذهن استبدادزده خود را نبیند. مثلاً توکلی مینویسد: «علیالاصول میتوان فرض کرد که یک سازمان چریک شهری تحت شرایطی ویژه برای نجات جان دهها و صدها عضو خود هیچ راهی جز اعدام یک عضو بریده را نداشته باشد. این را به حساب نقض دموکراسی و پاکسازی خونین نمیتوان گذاشت و این توجیه پاکسازیهای خونین بعد از سالهای سال است و تازه نقض دموکراسی و پاکسازی خونین نیست. اگر پاکسازی خونین نیست پس چیست؟ حتماً عین دموکراسی است.
و این جنایات هیچگاه، به زبان شعاعیان، نقد بر آن گشوده است؛ نقدی که جلوی اینچنین جنایتی را بگیرد.
استبداد مخصوص حکومت شاه نیست. استبداد به فرهنگ تبدیل شده است. پس برای نابودی آن تنها مبارزه با حکومت استبدادی کافی نیست و این را روشنفکری ما هنوز که هنوز است درنیافته است. اپوزیسیون مسلح که ترور میکند، بانک میزند و... نگاهی استبدادی هم به جهان دارد ولی ما آنها را نقد نمیکنیم چرا که معتقدیم آنها جانفشانی میکنند، شکنجه میشوند و اعدام. پس نمیتوان نقدشان کرد اما اگر ما کشته شدن و اعدام شدن را ارزش ندانیم میتوانیم حتی نتیجه بگیریم آنکه به جان خود اهمیتی نمیدهد به جان دیگری حتی رفیق خانه تیمیاش هم اهمیتی نمیدهد و این ضد زندگی است. شعاعیان هم چریک بود، به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشت. طرح انفجار ذوبآهن و... را داده بود و اینها همه ضدتوسعه و ضددموکراسی بود. خفقان را تشدید میکرد و راه بر مبارزه فرهنگی میبست، با این همه متفکر بود. در جایی از کتاب شورش علیه لنینیسم مینویسد: «آشکار است که زمانی کمابیش دیرپای با لنین و اندیشههایش و با اکتبر و نتایجش در زندگی درونی و بیرونی و در اندیشه و رفتار خود ور رفتهام. پرتوی تئوریهای لنین و خیزش اکتبر چنین کاری را اجتنابناپذیر میکرد. لیکن در آغاز، درازدستی برای شکافتن و دوختن خردهگیرانه لنینیسم بسی هراسانگیز بود. آخر چگونه میشود درباره لنینیسم شک کرد؟ اگر خدایان راستی نگویند، پس چه کسی میگوید؟ و لنین خدا بود. با این همه نمیشد ایستاد و پس رهپویی دنبال شد. سرانجام هر خدایی زیر ریزبین شک آدمی خواهد رفت و لنین هم رفت. پس شک کاشته شد، پس شک جوانه زد، پس شک به شکوفه نشست و پس شک بارور شد و بدینسان بود که کمکم دلهره نخست با بیباکی درآمیخت، سپس درهم سرشته شدند و سرانجام بیپاکی چیره شد. پس دانه بیباکی برای برخورد بیپیرایه با لنینیسم و اکتبر در درونم کاشته شد. دیر نپایید که تیغه مخمل دانه بیباکی، پوسته دلهره را یک سر درید، تیغه همین جوانه بود که برای شکافتن لنینیسم به کار رفت.»
شعاعیان لنینیست نبود، ضدچپ اردوگاهی بود. مستقل بود و تنها شد. تنها مثل ابلیس (به قول خودش) بیهوده نبود که او را یگانه ی متفکر تنها نامیدم.
منبع:پژواک ایران
