کودتای ۲۸ مرداد به روایت دکتر غلامحسین صدیقی
همنشین بهار


 

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، در این شبِ سردِ مه‌آلود که به‌قول تَنسَر Tansar - در نامه به گُشْنَسپْ (شاه طبرستان) ـ تمیز حقیقت از میان برخاسته و سیرت انسانی رها گشته‌است، به شما سلام می‌کنم. سلامی پُر از شور و امید. خواهران و برادران عزیز، آنچه در ویدئوی ضمیمه قرائت می‌کنم روایت دکتر غلامحسین صدیقی است از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، ایشان استاد دانشگاه تهران و وزیر پست، تلگراف و تلفن (در دولت اول) و وزیر کشور و نایب نخست‌وزیر (در دولت دوم) دکتر محمد مصدق و از آورندگان دانش جامعه‌شناسی به ایران و از بنیانگراران مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی (وابسته به دانشگاه تهران) بود. وی همچنین سال‌ها در هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران عصویت داشتند.
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
ساعت شش و نیم صبح روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، خشنودیان تلفونچی خانه جناب آقای دکتر مصدق، با تلفن خبر داد که «آقای نخست‌وزیر فرمودند، پیش از رفتن به وزارتخانه، به اینجا بیایید.»
من در ساعت شش و پنجاه دقیقه با اتومبیل وزارتی(با ابراهیم‌خان همایون، راننده وزارت کشور) حرکت کرده، در ساعت ۷ صبح به اتاقی که هیئت وزیران در آنجا تشکیل می‌شد، وارد شدم. تیمسار سرتیپ تقی ریاحی، رئیس ستاد ارتش و سرکار سرهنگ حسینقلی اشرفی، فرماندار نظامی در آن اتاق بودند. بعد از تعارفات، آقای حاج محمدحسین راسخ افشار، از وجوه بازرگانان وارد شدند و با ایشان راجع به مساعدت به بازماندگان شهدای ۳۰ تیر ۱۳۳۱ و مشکلی که بر اثر اوضاع مجلس شورای ملی در این باب پیش آمده بود، مذاکره می‌کردند که آقای نخست‌وزیر مرا احضار فرمودند. به اتاق معظم‌له رفتم.
[دکتر مصدق] گفتند: «چون شاه از کشور تشریف برده‌اند و لازم است تکلیف قانونی وظایف مقام سلطنت معین شود، من با جمعی از آقایان صاحب اطلاع شور کردم. رأی آقایان این است که شورای سلطنتی به وسیله مراجعه به آراء عمومی تشکیل شود. شما به فرمانداران تلگراف کنید که از محل مأموریت خود خارج نشوند؛ و آنان که به مرخصی رفته‌اند، به محل خدمت خود مراجعه نمایند تا پس از دادن دستور مراجعه به آراء عمومی، این کار را انجام دهند.»
گفتم: «چون مقررات مربوط به رفراندوم در این باب باید به تصویب هیئت وزیران برسد، بهتر آن است که امروز عصر آن را در هیئت دولت مطرح کنیم و پس از آنکه هیئت دولت آن را تصویب کردند، فوراً تلگراف مخابره شود.»
فرمودند: «چون تأخیر در کار مصلحت نیست، بهتر است امروز تلگراف کنید.»
گفتم: «اگر این کار فوریت دارد، دستور فرمایید امروز پیش از ظهر، جلسه هیئت وزیران تشکیل شود.»
فرمودند: «هنوز شور من با آقایان تمام نشده و آقایان نیز مطالعات و مشورت خود را تمام نکرده‌اند. شما تلگراف را مخابره کنید؛ آقایان تا امروز عصر کار خود را تمام می‌کنند و نتیجه را عصر به اطلاع هیئت دولت می‌رسانیم. اگر آن را قبول کردند، بعد دستور اجرای مراجعه به آراء عمومی داده می‌شود؛ اگر نه، این تلگراف «کان لم یکن» خواهد بود و هر تصمیم که هیئت دولت اتخاذ کرد، به آن عمل می‌کنیم.»
من چون بیان معظم‌له را صحیح دیدم، برخاسته، بیرون آمدم و مقارن ساعت ۸، به وزارت کشور وارد شدم و آقای خواجه نصیری، رئیس اداره کارگزینی و آقای داناپور، رئیس اداره انتخابات را خواستم و دستور تهیه تلگراف را، چنان‌که با آقای نخست‌وزیر مذاکره شده بود، به ایشان دادم و گفتم دستور اجرای رفراندوم، در صورت تصویب هیئت وزیران، به وسیله تلگراف بعد به استانداری‌ها و فرمانداری‌ها ابلاغ خواهد شد. ضمناً به تیمسار سرتیپ ریاحی، رئیس ستاد تلفن کردم که اداره بی‌سیم ارتش، تلگراف مربوط به حضور فرمانداران و بخشداران را در محل خدمت مخابره کنند.
ایشان گفتند: «فوراً دستور خواهم داد.»
سپس به آقای شایان، فرماندار تهران و معاون استانداری تلفن کردم که به وزارت کشور بیایند. ایشان پس از چند دقیقه حاضر شدند. گفتم: «چون در نظر است به زودی رفراندومی صورت گیرد، شما فهرست اسامی اشخاصی را که باید برای تشکیل حوزه‌ها و نظارت و اجرا دعوت شوند، تهیه بفرمایید و سعی کنید حتی‌المقدور نام صالح‌ترین اشخاص ثبت شود.» آقای شایان رفتند.
من آقای دکتر جواد اعتماد، رئیس دفتر را خواستم که کارهای فوری را بیاورند که [در این لحظه] آقای شجاع ملایری، رئیس اداره آمار و بررسی‌ها وارد اتاق شدند و گفتند: «آقای رحیمی لاریجانی الان از بیرون آمده‌اند و می‌گویند که در میدان سپه، دسته‌ای از مردم «زنده‌باد شاه» می‌گویند و شعارهایی بر ضد دولت می‌دهند. من نیز، عده‌ای پاسبان را که در دو کامیون شهربانی سوار بودند دیدم که آن‌ها هم دست‌ها را تکان داده، با آن دسته هماهنگی می‌کردند.»
من به آقای شجاع ملایری گفتم: «یکی از اتومبیل‌های سرویس را سوار شوید و به میدان سپه بروید و اوضاع آنجا را ببینید و به من اطلاع دهید.»
اتفاقاً دو راننده اتومبیل‌های سرویس، هیچ‌کدام نبودند و کلید اتومبیل‌ها هم نزد دانایی بود… و آقای شجاع ملایری نتوانست آن کار را انجام دهد.
در این موقع به سرتیپ «مدبر»، رئیس شهربانی تلفن کردم و گفتم: «به من این‌طور گزارش می‌دهند، جریان امر چیست» و چون هماهنگی پاسبان‌ها را به وی گفتم، با لحن استفهام و تعجب گفت: «چی؟ پاسبان‌ها؟ …» و بر من معلوم شد که او از این واقعه اطلاع داشت و تجاهل می‌کرد؛ یا اینکه واقعاً بی‌اطلاع بود. به هر حال، اگر به واقع از پیشامد بی‌خبر بود، این امر هم در جای خود موجب تعجب است.
رئیس شهربانی گفت: «حالا تحقیق می‌کنم و نتیجه را به عرض می‌رسانم.»
گفتم: «فوراً موضوع را تحقیق کنید و نتیجه اقدام را به من اطلاع دهید؛ ولی او، بعد خبری به من نداد!»
در این وقت تیمسار ریاحی به من تلفن کردند که بنا به امر جناب آقای نخست‌وزیر دستور فرمایید که حکم تیمسار سرتیپ «شاهنده» را به سمت رئیس شهربانی صادر کنند. من دانستم که اوضاع شهربانی خوب نیست و عمل پاسبان‌ها به اطلاع نخست‌وزیر رسیده‌است… تأخیر اجرای دستور رئیس دولت و تأمل در آن را جایز ندانسته، به رئیس کارگزینی گفتم، فوراً ابلاغ سرتیپ شاهنده را به ریاست شهربانی کل کشور صادر کند و آن را به افسری که از ستاد برای گرفتن آن می‌آید، بدهد تا وی آن را به سرتیپ شاهنده برساند. رئیس کارگزینی ابلاغ را تهیه کرد و من آن را امضاء کردم و سرگرد «یارمحمد صالح»، آجودان رئیس ستاد ارتش آن را گرفت و رفت.
در اثنای این احوال خبر رسید که در چند جای شهر، دسته‌های دویست و سیصد نفری، با همکاری افسران و سربازان، با کامیون‌ها و وسائل ارتشی، به تظاهرات ضد جناب آقای دکتر مصدق و دولت پرداخته، به نفع شاه و به مخالفت با رئیس دولت شعار می‌دهند و نیز خبر رسید که جمعی به تلگرافخانه هجوم برده، می‌خواهند تلگرافخانه را اشغال کنند و دسته‌ای دیگر، در حدود سیصد نفر از خیابان باب همایون، به مقابل وزارت دادگستری و از آنجا به میدان جلوی وزارت کشور و بازار آمده‌اند. جمعی در سه چهار کامیون نشسته، شعار می‌دادند و به آهستگی حرکت می‌کردند و عده‌ای مردم سر و پابرهنه، به دنبال و پیرامون آن‌ها می‌دویدند و فریاد می‌کردند و به نفع شاه شعار می‌دادند.
یک کامیون پاسبان هم با آن‌ها بود که در سر پیچ خیابان جلوی وزارت کشور به طرف مشرق پیچیده، برابر در استانداری تهران توقف کرد. تظاهرکنندگان به طرف مغرب متوجه شدند و به راه خود به صورت پراکنده ادامه دادند. چون من خود این منظره را از پنجره اتاق وزارت کشور دیدم، به فرماندار نظامی تلفن کردم و از او – سرهنگ اشرافی – پرسیدم که، «علت این اغتشاش و بی‌نظمی چیست و چرا حرکت این دسته‌ها را مانع نمی‌شوید؟»
او در جواب گفت: «ما به سربازان خود اطمینان نداریم. عده‌ای را که برای جلوگیری تظاهرات این دسته‌ها می‌فرستیم با آن‌ها همراه می‌شوند.»
من یقین کردم که نقشه‌ای در کار است و کسانی هستند که بازیگر و بازی گردانند.
در همین وقت (ساعت ۱۱ صبح) آقای نخست‌وزیر با تلفن به من گفتند: «با مطالعاتی که کرده‌ام، مقتضی است دستور بدهید ریاست شهربانی کل را به تیمسار سرتیپ «محمد دفتری» بدهند و فرمانداری نظامی هم به عهده او واگذار شده‌است و او فعلاً در شهربانی است.»
من با اینکه از تغییر فوری تصمیم قبلی راجع به سرتیپ شاهنده و انتخاب سرتیپ دفتری و صدور این دستورهای متناقض، در چنان اوضاع و احوال متعجب و متوحش شدم، ناچار، به ملاحظاتی که در چنین اوقات رعایت آن واجب است، به رئیس کارگزینی دستور دادم ابلاغ را تهیه کند و پس از امضاء آن به ایشان گفتم بفرستند، ابلاغ مربوط به سرتیپ شاهنده را بگیرند و خواستم با سرتیپ دفتری با تلفن صحبت کنم.
سرتیپ مدبر جواب داد و گفت: «سرتیپ دفتری حال آمده‌اند و مشغول معرفی رؤسا به ایشان هستم…»
بعد شهردار تهران، آقای دکتر سیدمحسن نصر به من تلفن کرد و به فرانسه گفت که جمعی به شهرداری هجوم آورده و فعلاً در دالان و سرسرا هستند و سربازان اقدامی نمی‌کنند. من آنچه را که فرماندار نظامی گفته بود به وی گفتم و دستور دادم که با تدبیر و رفق، هرچه می‌دانند و می‌توانند بکنند و از تجاوز به اتاق‌ها و دفاتر، با وسایل داخلی و خارجی جلوگیری نمایند… در این موقع بار دیگر تظاهرات در مقابل وزارت کشور تکرار شد و مقارن ظهر، جمعیت که در این وقت [شمار آن] به حدود ۵۰۰ تن رسیده بود، داخل اداره تبلیغات شد. عده‌ای از آنان به اتاق‌ها رفته، دفاتر و اوراق را بیرون ریختند…
ساعت ۱۳ (آخر وقت اداری) خبر دادند که جمعی، تلگرافخانه و مرکز تلفن کاریر را اشغال کرده‌اند. با [رسیدن] این خبر وجود نقشه منظم، محقق گشت و [اینکه] در شهربانی هم جنبشی  [علیه آنان] نیست. من به آقای نخست‌وزیر تلفن کردم و جریان اوضاع را گزارش دادم و گفتم: «امر بفرمایید، به هر ترتیب که ممکن باشد، مرکز بی‌سیم و اداره رادیو را حفظ و مراقبت کنند؛ زیرا، اگرچه تلگرافخانه اشغال شده‌است، و اگر تظاهرکنندگان به مرکز بی‌سیم و اداره رادیو رخنه کنند، عمل آن‌ها موجب تشنج و اختلال نظم فوری در سراسر کشور خواهد شد.
از ساعت یازده و نیم تا سیزده [یک بعپ از ظهر]، که به سبب انقضای وقت اداری خطر هجوم مرتفع گردید، سه بار تظاهرکنندگان به طرف وزارت کشور آمدند و هر بار ستوان دوم حجت و پنج پاسبان مأمور وزارت کشور، در وزارتخانه را بستند و در پلکان خارج، با تدبیر آن‌ها را دور کردند.
آقایان سعید سمیعی، معاون وزارت کشور و سیدغلامحسین کاظمی، مدیر کل امور شهرداری‌ها و علیرضا صبا، مدیرکل اداری و دکتر جواد اعتماد، رئیس دفتر وزارتی از ساعت ۱۲ به بعد، چندبار به من گفتند که خوب است شما از وزارتخانه به خارج بروید. گفتم برخلاف؛ در چنین حال من باید تا آخر وقت، و اگر لازم شد، پس از آن در وزارتخانه بمانم و محل خدمت خود را ترک نکنم. آقای صبا، در حدود ساعت ۱۳:۳۰ و آقای سمیعی در ساعت ۱۴، پس از دیدن من و خداحافظی، از وزارتخانه خارج شدند و من تا ساعت ۱۴:۳۰ همچنان به اتفاق آقایان کاظمی و دکتر اعتماد در وزارت کشور، در اتاق وزارتی ماندیم. در ساعت مذکور، چون توقف در وزارتخانه سودی نداشت، گفتم ماشین بیاورند که به خانه آقای نخست‌وزیر بروم. آقای دکتر کاظمی و ابراهیم‌خان، راننده اتومبیل وزیر کشور گفتند چون آوردن اتومبیل وزارتی در برابر در وزارت کشور و باز کردن در، ممکن است خطراتی داشته باشد، بهتر است اتومبیل شهرداری‌ها را به درِ وزارت بهداری ببرند و از داخل حیاط وزارت کشور به وزارت بهداری وارد شوید و از آنجا عازم خانه آقای نخست‌وزیر شوید.
در ساعت ۱۴:۴۵ دقیقه، سوار اتومبیل شدم و ابراهیم‌خان بسته پرونده و کیف مرا برداشت و پهلوی راننده نشست. [اتومبیل] از خیابان جلیل‌آباد (خیام) وارد خیابان سپه شد. بعد از خیابان شاهپور و شاهرضا، به خیابان پهلوی رسیدیم. مقصود من از اطاله راه این بود که وضع شهر و مردم را در این خیابان‌ها ببینم؛ ولی در مسیر خود، به دسته و جماعتی برنخوردم.
در سر پیچ خیابان شاهرضا به پهلوی، به اشاره افسر شهربانی، که چندین پاسبان و سرباز با وی بودند، راننده، اتومبیل را نگاه داشت. چهل پنجاه نفر تماشاچی هم در اینجا مجتمع بودند. پس از آنکه افسر مرا شناخت، به راه افتادیم و داخل خیابان انستیتو پاستور شدیم و سر پیچ آن خیابان، به خیابان کاخ رسیدیم. در اینجا تانک و سرباز متوقف بود. سربازان مانع پیشرفت شدند. ستوان دوم جوانی از ارتش پیش آمد. ابراهیم‌خان مرا معرفی کرد و گفت می‌خواهند به خانه جناب آقای نخست‌وزیر بروند.
افسر با ادب به من گفت: «عبور وسائط نقلیه از این محل ممنوع است.»
گفتم: «پیاده می‌شوم و این چند قدم را پیاده می‌روم»، و کیف را به دست گرفته، به ابراهیم‌خان گفتم: «بسته پرونده‌ها را به خانه ما بدهید و بروید»، و خود به طرف خانه آقای نخست‌وزیر روان شدم. مقابل خانه آقای حشمت‌الدوله والاتبار که رسیدم، صدایی شنیدم که گفت: «آقای وزیر، آقای وزیر…» سر را بلند کرده، دیدم آقای حشمت‌الدوله [ابوالفتح میرزا حشمت‌الدوله والاتبار، شاهزاده قاجار]، در لباس خانه، پشت پنجره طبقه دوم ایستاده. سلام کردم.
گفتند: «آقای وزیر کشور، به آقای دکتر مصدق بگویید که یک اعلامیه بدهند که ما با شاه مخالفت نداریم.»
گفتم: «آقای نخست‌وزیر با شاه مخالفتی ندارند که چنین اعلامیه‌ای بدهند.»
گفتند: «این اعلامیه را بدهند، مفید است.»
دیدم گفتگو فایده ندارد. گفتم بسیار خوب و خداحافظی کردم.
در دو طرف خانه آقای دکتر مصدق، با کمی فاصله از آن و در سر پیچ‌های نزدیک خانه در خیابان کاخ، سربازان با چند تانک و کامیون متوقف بودند. چون وارد اتاق نخست‌وزیر شدم، چند دقیقه از ساعت ۱۵ گذشته بود. [در آنجا] دیدم جمعی، همه در حال انتظار و تفکر نشسته‌اند.
آقای نخست‌وزیر پرسیدند: «چه خبر دارید؟»
گفتم: «اوضاع خوب نیست؛ ولی ناامید نباید بود.»
آقای دکتر حسین فاطمی گفتند: « «چه باید کرد؟»
گفتم: «لابد دستورهای لازم از طرف جناب آقای نخست‌وزیر داده شده، ولی فعلاً آنچه بر هر چیز مقدم است حفظ مرکز بی‌سیم و رادیو است که باید به وسیله یک عده سرباز و افسری لایق و مطمئن صورت گیرد.»
آقایان گفتند: «وضع شهر چطور است؟»
گفتم: «چندان خوب نیست؛ زیرا هر چند عده مخالف قلیل است، ولی چون افسران و سربازان با تظاهرکنندگان همکاری می‌کنند، دفع آنان مشکل است و بر تجری آنان افزوده شده و معلوم نیست آیا برای ستاد ارتش و فرمانداری نظامی انتخاب چند افسر مورد اطمینان و با تدبیر در چنین وقت میسر است، تا به این اوضاع خاتمه دهند!»
آقای دکتر فرمودند: «به رئیس ستاد دستور داده‌ام.»
دکتر فاطمی گفتند: «حالا ببینیم سرتیپ دفتری چه می‌کند.»
در این وقت زنگ تلفن پهلوی تختخواب آقای نخست‌وزیر صدا کرد. حضار از جای برخاستند و به اتاق‌های دیگر رفتند. پس از آنکه مکالمه تلفنی آقای نخست‌وزیر تمام شد، من وارد اتاق معظم‌له شدم و پیغام حشمت‌الدوله را رسانیدم.
فرمودند: «حالا رئیس ستاد به من تلفن می‌کرد و او نیز همین مطلب را می‌گفت و سرتیپ دفتری هم همین پیشنهاد را کرده. به ایشان گفتم: من با شاه مخالفتی ندارم که اعلامیه صادر کنم.»
گفتم: «اتفاقاً همین جواب را من به آقای والاتبار[ابوالفتح میرزا حشمت‌الدوله، شاهزاده قاجار] دادم.»
بعد به اتاقی که هیئت وزیران در آن تشکیل می‌شد، رفتم. مهندس کاظم حسیبی، متفکر در گوشه‌ای روی صندلی نشسته بود. آقایان دکتر سیدعلی شایگان و مهندس سیداحمد رضوی در اتاق متصل به آن، روی فرش دراز کشیده بودند. آقای دکتر حسین فاطمی روی صندلی، رو به روی مهندس حسیبی نشسته بود. من پهلوی او نشستم. چون هر دو، ناهار نخورده بودیم، (دیگران در اتاق پایین غذا خورده بودند) مشهدی مهدی، گماشته آقای دکتر، نان و کره و مربا و چای آورده، یک لقمه خوردیم، لقمه دوم را که به دهن گذاشتیم، صدای هیاهو و جنجال در رادیوی اتاق مجاور، که محل کار دکتر ملک‌اسماعیلی، معاون نخست‌وزیر بود، شنیده شد. برخاسته و به آن اتاق رفتم. معلوم شد مخالفین اداره رادیو را اشغال کرده‌اند.
مدتی صداهای عجیب و غریب، که حاکی از کشمکش در استودیو بود، شنیده می‌شد. بعد چند دقیقه صدا قطع شد، سپس دوباره هیاهو درگرفت و بعد سکوتی شد. سپس تا چند دقیقه صفحه سرود شاهنشاهی متوالیاً صدا می‌کرد. بعد نطق [مهدی] میراشرافی و مهدی پیراسته را شنیدیم.
در این وقت گفتند حال آقای نخست‌وزیر به هم خورده. جمعاً به اتاق ایشان رفتیم و دیدیم به شدت گریه می‌کنند.
گفتیم: [جریان] «چیست؟»
معلوم شد به ایشان تلفن زده‌اند که مخالفین، دکتر فاطمی و دکتر کریم سنجابی را دستگیر کرده و کشته‌اند. من گفتم: «آقای دکتر فاطمی اینجاست و دکتر سنجابی هم دستگیری‌اش به همین قرینه قطعاً دروغ است و این اخبار برای آزار شماست.»
ایشان را به زحمت ساکت کردیم و نشستیم و رادیو را باز کردیم. احمد فرامرزی نطق می‌کرد (حدود چهار بعد از ظهر بود)
گفتم: «آنچه من از ساعت یازده، از آن می‌ترسیدم و در فکر آن بودم و به آقای نخست‌وزیر هم تلفن کردم و نباید بشود، شده‌است و قطعاً [وضع] شهرستان‌ها هم مختل خواهد شد …! صدای تیر و تفنگ و توپ متناوباً شنیده می‌شد. تلفن صدا کرد. خواستیم برخیزیم؛ آقای نخست‌وزیر گفتند: «بمانید»، و منگنه پای تلفن را فشار دادند تا ما هم صدای طرف مقابل را بشنویم. سرتیپ ریاحی رئیس ستاد بود. گزارش داد که، «بلوا کنندگان نقاط حساس شهر را گرفته و مرکز بی‌سیم را اشغال کرده‌اند. خوب است اعلامیه دستور ترک مقاومت صادر بفرمایید.»
آقای نخست‌وزیر گفتند: «آقا، چه اعلامیه‌ای؟»
سرتیپ ریاحی با حالت گریه‌گونه‌ای، با کلام مقطع گفت: «جناب آقای نخست‌وزیر، مصلحت در این است و حالا تیمسار سرتیپ فولادوند به خدمت جنابعالی می‌آیند. قول ایشان را مانند قول یک مشاور بپذیرید.»
ما از این نحوه بیان دانستیم که ستاد ارتش را نیز اشغال کرده‌اند و سرتیپ ریاحی گرفتار است و این مطالب را به دستور دیگران می‌گوید.
صدای تیر و تفنگ و گلوله توپ که تقریباً از بیست و پنج دقیقه قبل، یعنی از حدود ساعت شانزده شنیده می‌شد، رو به شدت و توالی نهاد. ما از اتاق نخست‌وزیر به خارج می‌رفتیم که اطلاعی از بیرون کسب کنیم. بار دیگر که به اتاق آقای نخست‌وزیر وارد شدیم، آقای دکتر حسین فاطمی آمدند و گفتند: «آقا، به خانم من خبر داده‌اند که مرا کشته‌اند و او حالش به هم خورده. من به خانه خود می‌روم»، و خداحافظی کرد و با آقای سعید فاطمی، خواهرزاده خود که ساعتی پیش به خانه نخست‌وزیر آمده بود، بیرون رفت.
سرهنگ عزت‌الله ممتاز، فرمانده تیپ کوهستانی، که مأمور حفظ انتظام و دفاع در پیرامون خانه نخست‌وزیر بود، وارد شد و به نخست‌وزیر گفت: «قوای مخالفین رو به تزاید است و من مصمم هستم، همان‌طور که به من مأموریت داده شده‌است، تا پای جان وظیفه سربازی خود را انجام دهم.»
بیان این افسر، در چنین وقت، با وضع خاصی که او مطلب خود را ادا کرد، تأثیر عجیبی در حضار نمود. همگان او را تحسین کردند و او خارج شد.
شلیک تیر شدت یافت و گلوله‌ای به پشت در شمالی بالای سر آقای نخست‌وزیر خورد. ایشان با تذکار حضار برخاسته، روی صندلی[ای] که در سمت شرقی اتاق بود نشستند و ما همه، نزدیک به هم و فشرده، در طرف مغرب و جنوب غربی، پیش ایشان نشسته بودیم.
در ساعت شانزده و چهل دقیقه، بار دیگر سرهنگ ممتاز وارد شد و گفت: «دو تانک «شرمن» را که قوی‌تر از تانک‌های ما است و در برابر کلانتری خیابان پهلوی بود، مخالفین تصاحب کرده و به طرف ما آورده‌اند. با این حال، مقاومت مشکل است؛ ولی من مأموریت خود را، تا جان دارم، انجام می‌دهم و شرف سربازی خود را حفظ می‌کنم.»
چون سلام نظامی داد و خواست برود، آقای نخست‌وزیر، که روی صندلی نشسته بودند، او را به نزدیک خود خواندند و در آغوش گرفته و بوسیدند و او بیرون رفت.
در حدود ساعت ۱۶:۴۵ دقیقه، سرتیپ فولادوند وارد اتاق شد و روی صندلی عسلی پهلوی تختخواب نشست و گفت: «با وضع فعلی، ادامه تیراندازی دو دسته نظامیان به یکدیگر بی‌نتیجه است و موجب اتلاف نفوس می‌شود و برای جنابعالی و آقایان، خطر جانی دارد. اعلامیه‌ای صادر بفرمایید که مقاومت ترک شود.»
آقای نخست‌وزیر فرمودند: «من در اینجا می‌مانم. هرچه می‌شود بشود. بیایند و مرا بکشند.»
سرتیپ فولادوند از جا برخاست و ایستاده، با حال مضطرب‌گونه‌ای گفت: «آقا! جنابعالی به فکر ساکنین و آقایان باشید. جان این‌ها در خطر است.. !.»
و چون در این وقت شلیک تیر تقریباً متوالی بود، او پس از هر صدایی، سراسیمه، حرکتی مخصوص که دور از تصنع نبود، می‌کرد و قول قبل خود را، با تغییر کلمات تکرار می‌نمود. بالاخره [سرتیپ فولادوند] گفت: «من چه کاری بود که کردم. کاش این مأموریت را قبول نمی‌کردم»؛ و باز مصرانه، تقاضای صدور اعلامیه مطلوب را تجدید کرد.
آقای مهندس رضوی گفت: «آقا، اعلامیه‌ای می‌نویسیم و خانه را بلادفاع اعلام می‌کنیم.»
آقای دکتر مصدق پذیرفتند و آقایان مهندس رضوی و دکتر شایگان و مهندس احمد زیرک‌زاده، به اتاق دیگر رفتند و آقای مهندس رضوی، اعلامیه‌ای قریب به این مضمون نوشتند: «جناب آقای دکتر مصدق خود را نخست‌وزیر قانونی می‌دانند. حال که قوای انتظامی از اطاعت خارج شده‌اند، ایشان و خانه ایشان بلادفاع اعلام می‌شود. از تعرض به خانه معظم‌له خودداری شود.»
اعلامیه قطعاً مفصل‌تر از این بود؛ ولی همین‌قدر از مفاد آن به خاطر من مانده‌است. البته آن اعلامیه را به موقع خود انتشار داده‌اند
پس از قرائت متن اعلامیه و قبول آقای نخست‌وزیر، آقای مهندس رضوی و دکتر شایگان و محمود نریمان و مهندس زیرک‌زاده آن را امضا کردند و به سرتیپ فولادوند دادند. مقارن ساعت ۱۷، آقای مهندس رضوی برای آنکه سربازان مخالف تیراندازی را موقوف کنند، ملحفه روی تختخواب آقای نخست‌وزیر را برداشت و بیرون برد و به سربازان داخل حیاط داد که آن را روی بام نصب کنند.
تیراندازی پس از تسلیم اعلامیه و برافراشتن پارچه سفید، همچنان به شدت از طرف مخالفین دوام داشت و ظاهراً اصرار به گرفتن اعلامیه برای تضعیف قوای مدافع و تشجیع قوای مهاجم و شاید انتشار آن به خاطر تسلیم طرفداران دولت در تهران و شهرستان‌ها بود و بر طبق نقشه، مهاجمین بایستی به کار خود ادامه دهند تا به آن نتیجه برسند که بعد رسیدند.
بعد که در باشگاه افسران، من و آقای دکتر شایگان از سرتیپ فولادوند پرسیدیم: «پس چرا بعد از صدور اعلامیه، تیمسار دستور ترک تیراندازی ندادند؟» خنده‌ای کرد و گفت: «در آن وقت اوضاع چنان درهم و برهم بود که کسی به دستورکسی گوش نمی‌کرد!»
چون چند دقیقه گذشت و شلیک تفنگ و توپ، به جای تخفیف، شدت یافت، آقای مهندس رضوی که بیش از همه در جنبش و کوشش بود، بار دیگر پارچه سفیدی از روی تشک آقای نخست‌وزیر برداشت و بیرون برد و به سربازان داد که آن را در محلی که مورد نظر باشد، برافرازند. از سه طرف شمال و شرق و جنوب، به اتاق آقای دکتر مصدق تیر تفنگ و توپ می‌خورد. در این وقت بر همه حضار روشن بود که قصد مهاجمین تصرف خانه و… است! دو سه بار به آقای دکتر پیشنهاد شد که همگی برخاسته، از این اتاق که مخصوصاً هدف تیر است، بیرون برویم.
ایشان گفتند: «من از جان خود گذشته‌ام. قتل من امروز برای مملکت و ملت مفیدتر از زندگانی من است و از اینجا خارج نمی‌شوم. خواهش می‌کنم، آقایان به هر جا می‌خواهید بروید.» همه گفتیم ما حاضر به ترک جنابعالی نیستیم و همین‌جا می‌مانیم.
گلوله توپ دو جای دیوار ایوان جنوبی جلوی اتاق را خراب کرد و گلوله‌ای از سمت مغرب از پنجره اتاق هیئت وزیران گذشته، به در آهنی بسته اتاق ما خورد و صدای شدیدی کرد.
آقای نخست‌وزیر چند دقیقه قبل، طپانچه خود را از زیر بالش برداشته در گنجه نهاده بودند. آقای نریمان گفتند: «چرا ما نشسته‌ایم که رجاله‌ها بیایند و ما را بکشند؟ ما خودمان خود را بکشیم.»
من گفتم: «این عمل، به تصور اینکه دیگران ما را خواهند کشت، به هیچ وجه صحیح و معقول نیست.»
گفتند: «پس من اسلحه خود را چه کنم؟»
گفتم: «آن را در گنجه اتاق جناب آقای دکتر بگذارید.»
آقای دکتر برخاستند و با کلید در گنجه را باز کردند و طپانچه را در آنجا گذاشتند، در را بستند و به جای خود نشستند.
طرز نشستن ما در اتاق، کاملاً بی‌اعتنایی ما را به مرگ نشان می‌داد؛ زیرا حضار همگی در سه طرف اتاق، که بیشتر مورد خطر بود، نشسته بودند. آقای دکتر روی تختخواب، مهندس کاظم حسیبی و نریمان در طرف شمال و مهندس رضوی و دکتر شایگان و مهندس سیف‌الله معظمی و مهندس احمد زیرک‌زاده در سمت مغرب. من و ملکوتی، معاون نخست‌وزیر و دبیران منشی نخست‌وزیر و کارمند نخست‌وزیری، روی درگاه جنوبی، یعنی همان طرف که گلوله توپ دو جای دیوار را سوراخ کرده بود، نشسته بودیم و گلوله متوالیاً به دیوارها و آهن شیروانی می‌خورد.
مهندس رضوی گفت: «آقا! حالا که کشته می‌شویم، چرا اینجا بمانیم که به دست رجاله بیافتیم. از اینجا بیرون برویم؛ شاید هم راه نجاتی پیدا شد.
این حرف هرچند بی‌اثر نبود، ولی به نتیجه مطلوب نرسید. من گفتم: «آقایان! ممکن است ما قبل از آنکه مخالفین به اتاق وارد شوند، زیر آوار سقف و دیوار برویم. لااقل از اینجا که بیشتر مورد اصابت گلوله است، برخیزیم و به زیرزمین یکی از اتاق‌های مجاور برویم.»
در این وقت همه به یکباره از جا برخاستند و پیش رفتیم و آقای نخست‌وزیر را هم بلند کردیم. آقای بشیر فرهمند، رئیس اداره تبلیغات، با یکی دو نفر دیگر که در اتاق مجاور بودند، چون از عزیمت ما مطلع شدند، در جانب غربی را باز کردند و به طرف آقای نخست‌وزیر آمدند. آقای بشیر فرهمند دست ایشان را گرفته، می‌بوسید و به شدت گریه می‌کرد. این منظره رقت‌انگیز که محرک عاطفه تحسین و اعجاب بود، چند لحظه طول کشید. آن دو سه تن آقایان از در غربی خارج شدند و ما، با آقای دکتر و سرهنگ علی دفتری و سرهنگ دوم عزت‌الله دفتری و سروان داورپناه، از در شرقی بیرون رفتیم و از اتاق دیگر گذشتیم و از پلکان پایین رفته، به جای اینکه در زیرزمین متوقف شویم، همچنان به حرکت ادامه داده، از در جنوبی طبقه تحتانی عمارت مشرف به دیوار شرقی، وارد حیاط شدیم. در اینجا سه سرباز خون‌آلود به جمع ما پیوستند. نردبانی در پای دیوار بود؛ آن را بلند کردیم و روی دیوار گذاشتیم. سربازان (مدافع) داخل حیاط و شاید خارج آن، ما را می‌دیدند و هر آن، بیم آن می‌رفت که سربازانی که در خارج و در محل «اداره همکاری ایران و آمریکا» (باغ آقای دکتر مصدق که در اجاره آن اداره بود) بودند، ما را هدف تیر خود قرار دهند. باری، اول، یکی دو نفر به بالا رفتند و از روی دیوار به خانه همسایه (متعلق به آقای ناصری آملی)، فرود آمدند.
...
کسانی که عصر روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از خانه آقای دکتر مصدق با هم بیرون آمدند و به خانه همسایه (آقای ناصری آملی) رفتند، عبارت بودند از:
جناب آقای دکتر محمد مصدق، آقایان محمود نریمان، نماینده مجلس شورای ملی، مهندس سید احمد رضوی، نماینده و نایب رئیس مجلس، دکتر سیدعلی شایگان، نماینده مجلس، مهندس سیف‌الله معظمی[گلپایگانی]، وزیر پست و تلگراف و تلفن، مهندس احمد زیرک‌زاده، نماینده مجلس، مهندس کاظم حسیبی، نماینده مجلس، جمال ملکوتی، معاون [اداری] نخست‌وزیر، دبیران، منشی نخست‌وزیر، خازنی، کارمند نخست‌وزیری، دکتر غلامحسین صدیقی، وزیر کشور و نایب نخست‌وزیر، علی دفتری، سرهنگ عزت‌الله دفتری، سروان ایرج داورپناه و سه نفر سرباز مجروح.
...
بعد آقای دکتر را به بالا فرستادیم و کسانی که به پایین رفته بودند، ایشان را به آهستگی از دیوار فرود آوردند. بعد، همگی حتی سه سرباز، وارد خانه همسایه شدیم.
این خانه متعلق به مرحوم ندیمی بود و در همین سال ۱۳۳۲ آن را به آقای ناصری آملی مازندرانی فروخته بود.
چون توقف در آن خانه، که کسی در آن حضور نداشت، به مصلحت نبود، پس از ملاحظه وضع دیوار، تختخواب چوبی شکسته‌ای را که در پای دیوار شرقی حیاط بود، به دیوار شرقی آن خانه تکیه دادیم و یک یک، با زحمت از دیوار بالا رفتیم و به آن طرف جستیم و از راهرو، به طرف شمال خانه متوجه شدیم. عده‌ای زن و بچه در این خانه بودند. مرد خانه، آنان را دور کرد و ما پس از دو سه دقیقه تأمل و مطالعه وضع حیاط، چون خروج از در خانه صلاح نبود، مصمم شدیم که آنجا نیز از دیوار بالا برویم؛ ولی این دیوار مرتفع بود. در گوشه شمال شرقی حیاط، به ارتفاع دو متر، دریچه‌ای بود که ارتفاع دیوار را به دو قسمت منقسم می‌کرد. با زحمت، اول خود را به دریچه رساندیم و از آنجا به بالای دیوار که منتهی به بام کوچکی می‌شد، رفتیم. در اینجا آقای دبیران به پشت بام خانه مجاور، یعنی سومین خانه، که اهل آن روی بام فرش انداخته و چای می‌خوردند، رفت و کت خود را درآورد و به صورت یکی از افراد آن خانه، تسبیح به دست گرفت و پیش آنان نشست. بام مذکور به دیوار باغ گودخانه آقای هریسچی، بازرگان آذربایجانی منتهی می‌شد. ارتفاع دیوار از بام، تا کف باغ از سه متر بیشتر است. ما، شاخه چنار نزدیک دیوار را پیش کشیده، تنه درخت را که چندان قوی نبود، گرفتیم و از آن، به داخل باغ فرود آمدیم.
در این خانه، تنها مستخدمی ساکن بود که ما را شناخت و به هدایت او، از حیاط وارد بنای شمالی باغ شدیم و در طبقه زیرین جانب شمال شرقی خانه آقای دکتر مصدق قرار گرفتیم (نزدیک به ساعت ۱۸). آقای مهندس کاظم حسیبی و کارمند نخست‌وزیری و سروان ایرج داورپناه، در باغ نماندند و به جای دیگر رفتند. آقای مهندس احمد زیرک‌زاده، هنگام نزول از دیوار باغ به زمین‌خورد و پایش به شدت آسیب دید و درد گرفت، چنان‌که تمام شب او از درد، و ما از این پیشامد ناراحت و در زحمت بودیم. مستخدم مذکور که اهل آذربایجان بود، فوراً به صاحب خانه (در شمیران) تلفن کرد و جریان واقعه را به او خبر داد. آن مرد خیراندیش مهربان به وی گفت: «آقایان شب را مطمئن در خانه من که متعلق به خودشان است بمانند. جان و مال من فدای دکتر مصدق»!
صدای تیر و توپ پیوسته تا مقارن ساعت نوزده شنیده می‌شد. من به خانه خود تلفن کرده، رضا گماشته‌ام جواب داد. به او گفتم: «من سالم و در جای امن هستم. مطمئن باش.»
خانم من با مادرم و فرزندانم، از اول مرداد به زاگون بالای فشم رفته بودند
در این وقت که هوا به تدریج تاریک می‌شد، ما از پنجره جنوبی زیرزمین متوجه نور تیره‌فام و سپس شعله‌های آتش شدیم که در امتداد جنوب غربی باغ، یعنی خانه آقای دکتر مصدق، زبانه می‌کشید. حالت غریبی به همه ما دست داد و خیالات پریشان و افکار دردناکی از خاطر ما می‌گذشت که وصف آن کار آسانی نیست.
آقای دکتر مصدق به پای پنجره رو به جنوب زیرزمین آمدند. من در سمت چپ ایشان ایستاده بودم. آنچه بیشتر این منظره را غم‌افزا و اَلَم‌انگیز می‌نمود، مشاهده حالت وقار و تمکین پیرمردی بود که پهلوی من ایستاده بود و لهیب آن شعله‌های دودآمیز را که از خانه و مسکن او برمی‌خاست، به چشم می‌دید!
شاید در حدود یک دقیقه، آقای دکتر و من، پشت پنجره دود و شعله را نظاره می‌کردیم. سپس آقای دکتر، با بغض گریه در گلو، به من گفتند: «آتش‌سوزی خانه مهم نیست؛ من از روی آن زن که امشب سجاده ندارد که روی آن نماز بخواند، شرمنده‌ام.. !.»
آتش‌سوزی خانه رئیس و پیشوای ما، تا مقارن ساعت ۹ شب ادامه داشت و از آن به بعد تا صبح، ریزش آب روی آتش و دیوار و آهن و شیروانی شنیده می‌شد!
اتاق و خانه‌ای که ما در آن مقیم بودیم، وضع عادی نداشت. بیشتر اثاث‌البیت را جمع کرده بودند. تنها مسکن زیرزمین مانند ما، فرشی داشت، آن هم شاید برای همان مستخدم. جمع ما به دو دسته تقسیم شد؛ یک دسته در طبقه بالا در محوطه دهلیز (هال) خانه، روی فرش استراحت کردند و آقای دکتر و مهندس معظمی و من در اتاق پایین نشستیم. مستخدم یک تشک و متکا برای آقای دکتر آورد و ایشان بدون روپوش، با همان لباده بلند معمولی خود دراز کشیدند و من و مهندس معظمی، گاه به طبقه بالا پیش رفقا می‌رفتیم.
سه سرباز خون‌آلود که همراه ما بودند و به پای یکی و انگشت دیگری تیر خورده بود، در یکی از اتاق‌های طبقه پایین استراحت کردند. چون در آن خانه غذایی نبود، آن شب هیچ‌کس شام نخورد و من در آن جمع تنها کسی بودم که آن روز ناهار هم نخورده بودم. قدری نان سنگک نیم‌خشک در بشقاب زیرزمین بود. آقای دکتر شایگان که مانند من معده‌شان را عمل جراحی کرده‌اند، آن را دیدند و چند لقمه از آن برداشتند، چند لقمه هم نصیب من شد.
پیشامد بسیار غریب و نامنتظر و فکر عواقب و تأثیرات مختلف آن در شؤون کشور و مداخله سیاست خارجی در پدیدآوردن آن اوضاع و احوال، چنان همه را مشغول کرده بود که همه شب را با فکر و تحسر گذراندیم. در حدود نیمه‌شب بود که زنگ در صدا کرد. مستخدم رفت و در را باز کرد. معلوم شد مأمورین کارآگاهی هستند که می‌خواهند برای بازرسی وارد خانه شوند.
مستخدم به آن‌ها گفت: «صاحب خانه نیست و در اتاق‌ها بسته‌است و من در این خانه تنها هستم.»
کارآگاهان با بیان و وضع ساده مستخدم و شاید برای رعایت ماده (۹۲) اصول محاکمات جزایی، از تفحص در خانه منصرف شده و پی کار خود رفتند.
ساعتی بعد بار دیگر زنگ صدا کرد. مأمورین آتش‌نشانی برای بردن آب آمده بودند. مستخدم ناچار اجازه داد که بیایند و با ظرف‌های خود آب ببرند و این کار تقریباً دو ساعت ادامه داشت.
در اثنای شب، مشورت می‌کردیم که چه باید کرد؟
آقای دکتر مصدق گفتند: «چون از نیمه‌شب مدتی گذشته و در خیابان‌ها کسی نیست و از شر رجاله آسوده هستیم و قطعاً فردا خانه‌های این اطراف را تفتیش خواهند کرد، بهتر آن است که برخیزیم و از خانه خارج شویم و خود را به مأمورین فرمانداری نظامی معرفی کنیم.»
گفته شد: «بدون آنکه فرمانداری ما را احضار کرده باشد، ضرورت ندارد که ما خود را در اختیار آن مأمورین قرار دهیم.»
گفتند: «من چون خانه و مسکنی ندارم و نمی‌خواهم اسباب زحمت صاحب این خانه، یا اشخاصی دیگر فراهم شود، این کار را می‌کنم.»
پس از مدتی بحث و مشاوره، چون معلوم نبود فردا چه می‌شود، تصمیم گرفتیم که صبح پس از انقضای ساعت مقرر حکومت نظامی، هر کس راه خود را در پیش گیرد و آقای دکتر به اتفاق مهندس معظمی، به خانه مادر آقای مهندس که نزدیک است، بروند.
دکتر گفت: «تا ببینیم چه پیش می‌آید و حاکمان امور چه نظر دارند و چه می‌خواهند بکنند.»
شب ما، بدین منوال گذشت. چند دقیقه به ساعت پنج صبح مانده، من به خانه تلفن کردم. رضا گفت: «دیشب ساعت دو بعد از نصف شب، کارآگاهان به خانه آمدند و در اتاق‌ها گشتند و خواستند در دفتر را که قفل بود، بشکنند و داخل شوند. با اصرار من که کسی در آن نیست، منصرف شده و رفتند.»
در ساعت پنج، همه به حیاط آمدیم و جز سه تن سرباز که در آنجا ماندند تا لباس‌های خود را بشویند و بعد به خارج بروند، بقیه به صورت دسته‌های دو سه نفری، پس از خداحافظی از آن مستخدم، که مهربانی را با یک نوع خشونت ناشی از ترس جمع کرده بود، از در باغ (نه از در داخل بنا) خارج شدیم. سرهنگ علی دفتری و سرهنگ دوم عزت‌الله دفتری و ملکوتی با هم رفتند. نریمان و مهندس رضوی و مهندس زیرک‌زاده، که نمی‌توانست به دو پا راه برود و سخت در زحمت بود، همراه شدند. من با آقای دکتر و مهندس معظمی بودم. چون نخواستم آن پیرمرد محترم را در آن حال تنها بگذارم، به خانه مادر آقای مهندس معظمی وارد شدم. آقای دکتر شایگان نیز، که مانند من نخواست دکتر را رها کند، به ما ملحق شد. مادر آقای مهندس و اهل خانه به ییلاق رفته بودند و آنجا جز مستخدم کسی نبود. ما به مهمانخانه در طبقه دوم رفتیم و آقای مهندس تلفن کردند و خانم برادرشان (میرزا حسن‌خان) آمدند و صبحانه آماده کردند و خوردیم.
آقای مهندس آمدند و گفتند: «در رادیو اعلام شده‌است که آقای دکتر محمد مصدق باید در ظرف ۲۴ ساعت خود را به فرمانداری نظامی معرفی کنند.»
آقای دکتر گفتند: «با این خبر، من به فرمانداری نظامی خواهم رفت؛ چون اگر دولت فعلی دولت قانونی نباشد، عملاً دولت است.»
پس از مذاکره و مشاوره، رای ما بر این شد که ساعت هشت آقای مهندس معظمی، آقای مهندس جعفر شریف امامی، شوهرخواهر خود را با تلفن به این خانه بخوانند و به وسیله ایشان، کیفیت کار به مقامات مربوط اطلاع داده شود. ضمناً آقای مهندس معظمی در تلفن به ایشان بگویند که یک دست لباس خود را برای او (ولی در واقع برای آقای دکتر مصدق) همراه بیاورند. چند دقیقه پس از ساعت هشت، آقای مهندس شریف امامی آمدند. برخورد ایشان ظاهراً ملایم، ولی دور از تعجب و کراهت از اینکه ما، در آن خانه هستیم، نبود.
آقای دکتر گفتند: «من می‌خواهم خود را به فرمانداری نظامی معرفی کنم.»
مهندس شریف امامی گفت: «من ممکن است حالا پیش سرلشکر زاهدی بروم و با او مذاکره کنم تا ترتیب کار را بدهند که بدون خطر از اینجا حرکت کنید.»
من گفتم: «چون آقای دکتر ۲۴ ساعت وقت دارند و گرفت و گیر از ساعت هشت بعد از ظهر شروع می‌شود، بهتر آن است که فعلاً به هیچ وجه اقدامی نشود. در ساعت پنج و نیم یا شش بعدازظهر، آقای مهندس شریف امامی، محل توقف و تصمیم آقای دکتر را به اطلاع سرلشکر زاهدی برسانند و وسایل را طوری فراهم کنند که آقای دکتر در ساعت هشت و نیم بعدازظهر، مصون از تعدی رجاله، به فرمانداری نظامی یا محل دیگر که معین خواهد شد، بروند.»
آقایان همگی این رای را، که من به مصلحتی داده بودم، پسندیدند.
احتمال ضعیفی بود که اوضاع دیگرگون شود؛ و در آن‌صورت، گرفتاری ما به نفع کودتاچیان تمام می‌شد.
آقای دکتر مصدق، لباسی را که آقای شریف امامی آورده بودند، پوشیدند و گفتند: «این لباس برای من گشاد است. لباسی بخرید که تنگ‌تر و پارچه‌اش معمولی باشد نه به این خوبی.»
آقای شریف امامی رفتند و ساعتی بعد مراجعت کردند و لباسی آوردند و گفتند: «حالا که من می‌آمدم، افسری اسلحه دستی برهنه در دست، در این کوچه می‌گشت و احتمال قوی می‌رود که به زودی به اینجا بیاید.»
گفتیم: «اگر کسی آمد که آقای دکتر در اینجا هستند و او به وظیفه خود عمل خواهد کرد؛ و اگر تا ساعت پنج و نیم مأموری نیامد، به شما تلفن خواهیم کرد که بر طبق تصمیم مذکور عمل بفرمایید.»
آقای شریف امامی گفتند: «پس من می‌روم. اگر تصمیمتان تغییر نکرد، آقای مهندس معظمی در ساعت پنج و نیم به من تلفن کنند، تا با سرلشکر زاهدی مذاکره کنم.»
سپس خداحافظی کردند و رفتند و من به خانه خود تلفن کردم. شخص ناشناسی که بعد معلوم شد عشقی کارآگاه (معروف!…) شهربانی است، جواب داد.
گفتم: «رضا.»
گفت: «بلی، جانم!. چه می‌فرمایید؟»
گفتم: «با رضا کار دارم.»
گفت: «من رضا هستم، چه می‌فرمایید؟»
گفتم: «شما رضا نیستید.»
گفت: «من رضا هستم؛ شما کجا تشریف دارید…»
من گوشی را روی تلفن گذاشتم. از حضور او در خانه و خبر قبلی که رضا داده بود، یقین کردم که متولیان امور قصد بازداشت مرا نیز دارند. این مطلب را به اطلاع آقایان رسانیدم. پس از بحث این‌طور نتیجه گرفتیم که نقشه وسیعی در میان است!
خانم برادر آقای مهندس معظمی، غذای متنوع پرتکلفی تهیه کردند و ما، در ساعت چهارده، ناهار خوردیم و به دولت صاحبخانه و خاندان او دعا کردیم. اتفاقاً خانه‌ای که ما در آن ساکن بودیم، قبلاً متعلق به آقای دکتر مصدق بود و ایشان به ما گفتند که به دستور خود من آن را ساخته‌اند و بعد آن را به مبلغ شانزده هزار تومان فروختم. این تصادف خالی از غرایب نبود که خانه قدیم خود دکتر، در چنین روزی، پناهگاه او و ما شود.
وقت ما، با مذاکرات سیاسی و پیش‌بینی وقایع می‌گذشت و منتظر ساعت موعود بودیم که به آقای شریف امامی تلفن کنیم. ساعت پنج و ربع بعدازظهر، در زدند. مستخدم در را باز کرد و پس از چند لحظه برگشت و به آقای مهندس گفت که، «کارآگاهان برای تفتیش خانه آمده‌اند.» به خوبی معلوم بود که مهندس معظمی بسیار ناراحت شده که کارآگاهان به آنجا آمده‌اند و سخت در فکر بود.
ما گفتیم، «بسیار خوب، کار خود را بکنند.»
مأمورین مذکور که سه نفر بودند، از طبقه پایین شروع به بازرسی کردند و به بالا آمدند و در اتاق بالا را دیدند و در اتاق مهمانخانه را که در آن بودیم، باز کردند.
مأمور مقدم، مردی قدبلند و لاغر، چون چشمش به ما افتاد، قدمی به عقب رفت و در را کمی پیش کشید. در این وقت آقای دکتر مصدق روی تشک دراز کشیده بودند و دکتر شایگان و من، رو به روی هم، روی صندلی نشسته بودیم و مهندس معظمی، دم در ایستاده بود و همه، ظاهراً در کمال آرامی بودیم.
من به آن‌ها گفتم: «آقایان چه می‌خواهید؟ آیا مأمور بازداشت هستید؟»
آنکه جلوتر بود، با اشاره تصدیق کرد.
گفتم: «مأمور بازداشت کدامیک از ما هستید؟»
گفت: «بازداشت همه آقایان.»
گفتم: «آقای مهندس معظمی را هم باید بازداشت کنید؟»
گفت: «آقای دکتر معظمی؟»
گفتم: «آقای مهندس معظمی، وزیر پست و تلگراف.»
گفت: «بلی!»
وضع و حال کارآگاهان نشان نمی‌داد که از بودن ما در آن خانه اطلاع قبلی داشته باشند. (به وسیله تلفن‌های متعدد یا امر دیگر؟) و وسایل نقلیه نداشتند و سربازانی نیز با آنان همراه نبودند. دو نفر از آنان در خانه ماندند و یک نفر به خارج رفت که به فرمانداری نظامی اطلاع دهد و وسیله نقلیه تهیه کند. او پس از چند دقیقه با اتومبیلی مراجعت کرد.
ما برخاستیم و از مهمانخانه به طبقه پایین آمدیم و آقای مهندس معظمی تلفنی به خانه شریف امامی زدند (ساعت پنج و نیم) و واقعه را اطلاع دادند.
من نیز به خانه خود تلفن زدم. صدای رضا بود. تا صدای مرا شنید با خشونت و درشتی پرسید: «آقا! شما کجا هستید؟ چرا محل اقامت خود را نمی‌گویید!»
با این لحن مکالمه حس کردم که او تنها نیست و پای تلفن مراقب او هستند.
گفتم: «ما حالا با جناب آقای دکتر مصدق به فرمانداری نظامی می‌رویم. مقصود این بود که تو مطلع باشی.»
گفت: «بسیار خوب. راحت.. !.»
آقای دکتر شایگان نیز تلفنی به منزل خود کردند و خواستند به فرانسه صحبت کنند [که] کارآگاه گفت: «آقا خواهش می‌کنم فارسی بگویید!»
خانم آقای دکتر معظمی از خارج داخل خانه شد و مهندس، خانم را به من معرفی کردند. البته خانم منقلب و متوحش بودند، اما خویشتنداری می‌کردند!
در این وقت آقای دکتر مصدق با لباس معمولی خود برخاستند و از بالا به پایین آمدند. چون به پیچ پلکان رسیدند، خانم مهندس معظمی که چشمش به آقای دکتر افتاد، با تعجب و حیرت، دست به طرف پیشانی خود برد و گفت: وای… آقای دکتر مصدق!… و بی‌اختیار به گریه افتاد و به طرف آقای دکتر مصدق رفت و دست ایشان را گرفت و بوسید و صدایش به گریه بلند شد! (خانم مهندس معظمی حامله و شاید پابه‌ماه بود)
حال رقت‌آمیز دردناکی برای حضار پیش آمد! آقای دکتر هم حالش متغیر شد. بیم آن می‌رفت که در چنین وقتی پیشامدی کند و حرکت ما به تأخیر افتد و بیرون خانه، رجاله مطلع شوند و کار به فساد انجامد. خانم را به کناری بردیم و زیر بازوی آقای دکتر را گرفتیم و به راه افتادیم. اتومبیل سواری نسبتاً کوچکی (مرسدس بنز) حاضر کرده بودند و شش تن می‌توانستند در آن بنشینند؛ ولی ما چهار تن و سه تن کارآگاه و راننده، به زحمت و فشرده در آن نشستیم و به طرف شهربانی حرکت کردیم.
شهر هنوز وضع عادی نداشت و در مردم اضطراب و وحشت‌زدگی و حالت کنجکاوی دیده می‌شد. در بعضی جاها، دسته‌های چند نفری متوقف بودند و اتومبیل ما، احیاناً با عده خارج از معمول که در آن سوار بودند و سرعت فوق‌العاده که داشت، جلب توجه می‌کرد و کارآگاهان، هر جا که توقف و تانی پیش می‌آمد، پیوسته تکرار می‌کردند: «برو!»
من راننده اتومبیل را شناختم؛ جوانی بود به نام غلامرضا مجید (رئیس باشگاه ببر). او، هنگامی که من در کلاس پنجم دبیرستان نظام، زبان فرانسه درس می‌دادم (سال‌های تحصیلی ۱۳۱۹–۱۳۲۳) در آن دبیرستان دانش‌آموز بود. دانش‌آموزی کودن و بی‌کاره. به آقایان گفتم: «اتفاقاً من آقای راننده را می‌شناسم. ایشان در دبیرستان نظام شاگرد من بوده‌اند و مقدر این بود که شاگرد، استاد خود را هنگام بازداشت به شهربانی ببرد!»
او برگشت و به من نگاه کرد و گفت: «والله من داشتم می‌رفتم. یکی از آقایان رسید و به من گفت می‌خواهیم آقایان را به شهربانی ببریم، شما بیایید و من آمدم و تقصیری ندارم.»
گفتم: «مقصود تقصیر نبود، بلکه ذکر این تصادف بود.. !.»
بعدها شنیدم که این جوان حق‌ناشناس کذاب، به این مکالمه کوتاه که شش تن دیگر [هم] آن را شنیدند، شاخ و برگ‌ها داده و داستان‌سرایی کرده‌است! پناه بر خدا از دنائت بعضی مردم…
در وسط راه، چون مردم متوجه اتومبیل ما می‌شدند و ممکن بود، ما [و] به خصوص آقای دکتر مصدق را بشناسند، یکی دو نفر از کارآگاهان کلاهی را که من به دست داشتم، گرفتند و به آقای دکتر گفتند: «خوب است جنابعالی این کلاه را به سر بگذارید که شناخته نشوید.»
آقای دکتر به شدت آن را رد کردند و گفتند: « «لازم نیست!»

اتومبیل به در دوم شهربانی رسید. جمعی بیرون و داخل ایستاده بودند و ظاهراً چون گرفت و گیر بسیار بود و بازداشت‌شدگان را به آنجا می‌آوردند، به تماشا (!) مشغول بودند. ما وارد محوطه شدیم و اتومبیل مقابل پلکان دالان شهربانی و فرمانداری نظامی ایستاد.
پیاده شدیم. جمعی که ما را شناخته بودند، به ما نزدیک شدند و با بی‌نظمی، به دنبال ما به راه افتادند. آقای دکتر مصدق پیش و ما پشت سر معظم‌له بودیم. چون خواستیم از پلکان بالا برویم، یکی از میان جمعیت دست زد و چند تن، به تقلید از وی متابعت کردند. من پشت کردم و به سرهنگ دومی، افسر شهربانی که نزدیک بود، با لحنی محکم و نسبتاً شدید و آمرانه گفتم: «هیچ می‌دانید ما در کجا هستیم و شما چه مسئولیت سنگینی به عهده دارید؟ این بی‌نظمی چیست و شما اینجا چه‌کاره‌اید؟
او فوراً به عقب برگشت که از پیش آمدن و فشار تماشاگران و تظاهر آنان جلوگیری کند؛ و کرد، و ما با این وضع و حال و مسلط بر اعصاب، با چهره و سیمای مصمم، از خطر غوغا جستیم!
ساعت هفده و پنجاه دقیقه بود که وارد اتاق سرتیپ فرهاد دادستان، فرماندار نظامی شدیم و روی صندلی نشستیم. آقای دکتر مصدق در وسط و دکتر شایگان و من در دو طرف ایشان و مهندس معظمی روبه‌رو.
 سرتیپ دادستان به ستاد ارتش تلفن کرد و بعد به سرهنگ انصاری، معاون فرمانداری نظامی و افسران دیگر دستورهایی داد و به یکی از آن‌ها گفت: «مأموریت شما مهم است، البته متوجه هستید!»
آمد و رفت در این محل بسیار بود و جمعی نیز در راهرو قدم می‌زدند. در حدود ساعت شش و هجده دقیقه، ما را از فرمانداری حرکت دادند و از در بزرگ شهربانی خارج کردند. از پلکان پایین آمدیم، سرلشکر نادر باتمانقلیچ که به ریاست ستاد ارتش رسیده‌است، بازوی آقای دکتر مصدق را گرفته بود. هنگامی که خواستیم سوار اتومبیل شویم، شخصی با صدای بلند، بر ضد ما شروع به سخنگویی و شعاردهی کرد. سرلشکر باتمانقلیچ با اخم و تشر گفت: «خفه شو! پدرسوخته.. !.»
او ساکت شد و ما سوار شدیم و از شهربانی، از راه خلوت، میان دو صف سرباز به باشگاه افسران رسیدم و وارد باشگاه شدیم. ما را به طبقه دوم بردند. عده کثیری از افسران، که از بازنشستگان ارتش و ژاندارمری نیز در میان آنان دیده می‌شد، در مدخل راهرو جمع بودند. سرتیپ فولادوند و سرهنگ نعمت‌الله نصیری رئیس گارد سلطنتی، که به درجه سرتیپی رسیده بود، با ما همراهی می‌کردند. چون از میان دو صف افسران، به اتاقی که سرلشکر زاهدی و جمعی دیگر در آن بودند، رسیدیم، سرلشکر در لباس نظامی، با پیراهن یقه باز تابستانی کرم‌رنگ (بدون کراوات) آستین کوتاه و شلوار تابستانی افسری و زلفان اندکی ژولیده، پیش آمد و به آقای دکتر مصدق سلام کرد و دست داد و گفت: «من خیلی متاسفم که شما را در اینجا می‌بینم. حالا بفرمایید در اتاقی که حاضر شده‌است، استراحت بفرمایید.»
سپس رو به ما کرد و گفت: «آقایان هم فعلاً بفرمایید یک چایی میل کنید تا بعد.. !.»
و با ما دست داد و ما به راه افتادیم.
سرهنگ باتمانقلیچ و سرتیپ نصیری و سرتیپ فولادوند و سرهنگ ضرغام، آقای دکتر را به طبقه پنجم باشگاه به اتاق شماره ۸ و دکتر شایگان را به اتاق شماره ۹ و مهندس معظمی را به اتاق شماره ۷ و مرا به اتاق شماره ۱۰ روبه‌روی [اتاق] آقای دکتر بردند.
سرلشکر باتمانقلیچ که آقای دکتر را به اتاق رسانید، برگشت و به ما گفت: «وسایل راحت آقایان فراهم شد. هرکدام از آقایان هرچه می‌خواهید بفرمایید بیاورند.»
بعد رو به من کرد و گفت: «با آقای دکتر هم قوم و خویش هستیم!… (از راه خانم شاهزاده مادر ابوالقاسم‌خان صدیقی)
سرتیپ فولادوند به من گفت: «شما چه می‌خواهید؟»
گفتم: «وسایل مختصر شست و شو که باید از خانه بیاورند و یکی دو کتاب.»
سرتیپ نصیری گفت: «من هرچه بخواهید خودم برای جنابعالی فراهم می‌کنم. هرچند با وجود سابقه قدیم، شما می‌خواستید مرا بکشید!»
از این گفته تعجب کردم و از اظهار خدمت ایشان تشکر نمودم و به اتاق خود رفتم. اتاق‌های ما تلفن داشت. آقای دکتر مصدق با تلفن خود خواستند به محلی تلفن کنند و احوال اعضای خانواده خود را بپرسند. مرکز داخلی باشگاه تلفن را وصل کرد. پس از پایان مکالمه، مأمورین به اتفاق سرتیپ فولادوند آمدند و سیم تلفن‌ها را قطع کرده، تلفن‌ها و کلید درها را بردند. ساعت هشت با هم شام خوردیم و ساعت نه و نیم، چون خسته بودیم، برای خواب آماده شدیم.
تازه روی تختخواب رفته بودم که در باز شد و سرتیپ فولادوند پیش آمده، گفت: «حاضر شوید که از اینجا به جای دیگر بروید!»
برخاستم و لباس پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم (در ساعت ۲۲). آقای دکتر شایگان هم حاضر شدند. من از سرتیپ فولادوند پرسیدم که: «آیا می‌توانیم با آقای دکتر مصدق خداحافظی کنیم؟»
گفت: «نه!»
گفتم: «از آقای معظمی چطور؟»
گفت: «نه…»
دکتر شایگان و مرا سوار جیبی کردند، که دو سرباز در عقب آن با تفنگ نشسته بودند و سرهنگ محمد انصاری هم با سختی در سمت راست من نشست. ساعت ۲۲ و چند دقیقه، وارد شهربانی، در قسمت فرمانداری نظامی شدیم و ما را به اتاق شماره ۱۸ بردند. چون تختخواب و وسایل آن حاضر نبود، سرهنگ ضرابی دستور داد تخت از اتاق دیگر و وسایل تختخواب از باشگاه افسران آوردند و من و دکتر شایگان ساعت یازده چراغ را خاموش کرده، خوابیدیم…!

...

روایت مزبور در کتاب «یادنامه دکتر غلامحسین صدیقی» (همه هستی‌ام نثار ایران). گردآوری و تنظیم پرویز ورجاوند، ثبت شده‌است.

  

░▒▓ همه نوشته‌ها و ویدئوها در آدرس زیر است: 
...
همنشین بهار 
 

منبع:پژواک ایران


همنشین بهار

فهرست مطالب همنشین بهار در سایت پژواک ایران 

*زنانی که شکست را شکست دادند (۸)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۷)  [2020 Oct] 
*یادی از دکتر محمد مصدق رِندِ شریفِ هوشمند  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۶)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۵) [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۴)  [2020 Oct] 
* زنانی که شکست را شکست دادند (۳)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۲)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱)  [2020 Sep] 
*طولانی‌ترین جنگ متعارف کلاسیک در قرن بیستم [2020 Sep] 
* نامه تاریخی دکتر مصطفی رحیمی به آیت‌الله خمینی [2020 Sep] 
*فایل صوتی جعفر شریف امامی؛ شب قبل از ۱۷ شهریور ۵۷  [2020 Sep] 
*۱۲ نکته در مورد حکیم زَکَریای رازی  [2020 Sep] 
* رئیس‌علی دلواری؛ در هنگامهِ خطر، غیبش نمی‌زد [2020 Aug] 
*سوم شهریور ۱۳۲۰- هجوم متفقین به ایران [2020 Aug] 
* کودتای ۲۸ مرداد به روایت دکتر غلامحسین صدیقی  [2020 Aug] 
*نشست‌های دکتر شاپور بختیار با شورای امنیت ملی در سال ۵۷  [2020 Aug] 
*دکتر شاپور بختیار و روزِ « ر+ ۱»  [2020 Aug] 
*«بختیارِ» با اختیار، و نامه‌هایش به خمینی  [2020 Aug] 
*جنبش مشروطه یکی از برجسته ترین رویدادهای تاریخ ایران  [2020 Aug] 
* بگير و ببند و کُشتار، در آغاز انقلاب  [2020 Jul] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان - جمعه ۳۱ تیر سال ۶۷ [2020 Jul] 
* آزمایش‌ میلگرم و زندان استانفورد  [2020 Jul] 
*صورت مذاکرات شورای انقلاب در مورد مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق در احمدآباد ۱۴ اسفند سال ۵۷ [2020 Jul] 
*گفتگوی مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام  [2020 Jun] 
*اخلاق ماکیاولی و سیاست مروانی آیا تزویر و نادرستی، کوتاه‌ترین راه نیل به پیروزی است؟  [2020 Apr] 
*پرونده احمد کسروی، ننگ دادگستری ایران بود [2020 Mar] 
*مردی از تئاتر گفت‌و‌شنود با ناصر رحمانی‌نژاد  [2020 Mar] 
*عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2020 Mar] 
*داستان یهودیان بَنی‌قُریْظه غبارآلود است [2020 Feb] 
*نشست تعیین‌کننده سران ارتش شاه صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷  [2020 Feb] 
* کنفرانس یالتا Yalta Conference تقسیم جهان به مناطق نفوذ [2020 Feb] 
*تاریخ، بایگانی اسناد مرده نیست یاد کنفدراسیون بخیر  [2020 Feb] 
*لو رفتن خانه زعفرانیه ۱۹ بهمن سال ۶۰ ناگهان موسی زنده شد و اسلحه کشید  [2020 Feb] 
*نشست‌های دکتر شاپور بختیار با شورای امنیت ملی در سال ۵۷ [2020 Feb] 
*دکتر شاپور بختیار و روزِ « ر+ ۱»  [2020 Jan] 
*معامله قرن و بازتعریف معنای بحران  [2020 Jan] 
* کارلوس در وین گروگانگیری در اجلاس اوپک [2020 Jan] 
*فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است تلگراف ویلیام سالیوان به وزارت امور خارجه آمریکا  [2020 Jan] 
*جامعه ایران با بحرانی عمیق روبروست بیانیه ۵۸ نفر از فرهنگ‌ورزان ایران(۱۱ آبان ۱۳۵۶) [2020 Jan] 
*شاه، اسناد دفتر راکفلر و خالی‌بندی ژنرال هایزر [2020 Jan] 
*دفاعيات پرشور شکرالله پاک‌نژاد در دادگاه نظامی [2019 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی [2019 Dec] 
* تیرباران نیکلای چائوشسکو و همسرش انسان گرگ انسان است  [2019 Dec] 
* عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2019 Dec] 
*غبارزدایی از آینه‌ها محاکمه و اعدام شیخ فضل‌الله نوری  [2019 Dec] 
*عاقبت از ما غبار مانَد و بس [2019 Nov] 
*گفت‌و‌شنود با خانم هایده ترابی - استوانه گِلی کورش واقعیت دارای حقیقت‌های گوناگونی [2019 Oct] 
*دایره‌المعارف‌ها، شناسنامه‌های حقیقی یک ملت‌اند یادی از دکتر غلامحسین مصاحب [2019 Oct] 
*گفت و شنود با باقر مومنی، میلیتانت سیاسی (1) مسأله تاریخ، تاریخ مسأله‌هاست  [2019 Oct] 
*دونالد ترامپ و جهت‌گیری‌های سیاست خارجی آمریکا  [2019 Sep] 
*یکبار دیگر، یازده سپتامبر [2019 Sep] 
* داستان عاشورا، آلوده به خرافه و افسانه است [2019 Sep] 
* بازجویی دکتر علی شریعتی در ساواک (۱) مکتوب چهل صفحه‌ای  [2019 Aug] 
* نشستِ آیت‌الله منتظری با قاتلین زندانیان سیاسی دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۶۷  [2019 Aug] 
*جنبش مشروطه یکی از برجسته ترین رویدادهای تاریخ ایران [2019 Aug] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان - جمعه ۳۱ تیر سال ۶۷  [2019 Jul] 
*چهل سؤال پیرامون قتل‌عام سال ۶۷  [2019 Jul] 
* در پسِ تابلویِ جیغ  [2019 Jul] 
* گرگها فرمانروایى مى‌کنند ــ دکتر جِکیل و آقای هاید  [2019 Jul] 
* معامله قرن و بازتعریف معنای بحران Deal of the Century [2019 Jul] 
*سازمان ملل و معاهدهٔ منع شکنجه UNCAT  [2019 Jun] 
*داستان پَهپاد آمریکایی حقیقت نباید در بند این پرسش باشد که به نفع کیست  [2019 Jun] 
*تئوری ریسمان String Theory تارهای رقصندهٔ انرژی Dancing Filament of Energy [2019 Jun] 
*خطابه دکتر مصدق در دیوان بین‌المللی دادگستری(دادگاه لاهه) [2019 Jun] 
*نگاهی دوباره به یک استعفا [2019 Jun] 
* دولتمردان عصر رضاشاه (۵) محمدعلی فروغی (ذُکاءالمُلک) سیاست‌ورز چندساحَتی [2019 Jun] 
* دولتمردان عصر رضاشاه (۴) نصرت‌الله فیروز، و داستانِ حذف و قتل وی در سمنان [2019 May] 
*دولتمردان عصر رضاشاه (۳) تیمورتاش، تواناترین چهره سیاسی دوران مدرن  [2019 May] 
* دولتمردان عصر رضاشاه (۲) علی‌اکبر داور نماد مدرنیته اداری در ایران  [2019 Apr] 
* عدالتخانه و ویرانگرانش گفت‌وشنود با ایرج مصداقی  [2019 Apr] 
*سیدحسن تقی‌زاده یک مرد فکور در هیئت یک مرد عمل  [2019 Mar] 
*عَلَمِ دولت نوروز به صحرا برخاست بهار می‌آید هر چند زمستانیان نخواهند  [2019 Mar] 
*پرونده احمد کسروی، ننگ دادگستری ایران بود  [2019 Mar] 
*تنظیم رابطه نظامهای استبدادی شاه و شیخ با وکلای مستقل [2019 Feb] 
*عشق، شب‌چراغ زندگی‌ست «وَلـِنـْتـایـْنْ دِی» Valentine's Day  [2019 Feb] 
*«بختیارِ» با اختیار، و نامه‌هایش به خمینی  [2019 Feb] 
* نشست تعیین‌کننده سران ارتش شاه صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷  [2019 Feb] 
*کنفرانس گوادلوپ؛ ژنرال هایزر، انقلاب ۵۷  [2019 Feb] 
* عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱۲) قرارداد ۱۹۱۹  [2019 Feb] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱۱) قرارداد سن پترزبورگ(۱۹۰۷)  [2019 Jan] 
*گفت‌وشنود با مرجان براتی دختری با گوشواره مروارید  [2019 Jan] 
*«آمور میو» Amor mio کجاست عشق که سرود زندگی سر کند؟  [2019 Jan] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱۰) پیمان آخال(آخال تِّکه) (1881) Treaty of Akhal [2018 Dec] 
* سیروس نهاوندی، اسب تراوای ساواک  [2018 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی [2018 Dec] 
* نامه تهرانی(بازجوی ساواک) به آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله لاهوتی  [2018 Dec] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۹) Goldsmid Arbitration قرارداد(حَکَمیّتِ) گلدسمید [2018 Dec] 
* ۶۰۰ ویدئو و مقاله... لحظه‌هایِ بودن Moments of Being [2018 Dec] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (8) Treaty of Paris 1857 معاهده پاریس [2018 Dec] 
*پای سخن «آذر بی‌بی»(آذر قشقایی) - به یاد بهمن  [2018 Nov] 
*لو رفتن خانه زعفرانیه ۱۹ بهمن سال ۶۰  [2018 Nov] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۷) Treaties of Erzurum قرارداد ارزنه‌الروم [2018 Nov] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (66) جنگ جهانی اول یکی از برجسته‌ترین رخدادهای تاریخ بشر [2018 Nov] 
* عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۶) قراردادِ نوامبر ۱۸۱۴ (عهدنامهٔ تهران)  [2018 Nov] 
*گفت‌و‌شنود با هدایت‌ متین ‌دفتری(۱) اگر حقوق رعایت نشود زندگی هم باطل است [2018 Oct] 
*گفت‌و‌شنود با خانم هایده ترابی - استوانه گِلی کورش واقعیت دارای حقیقت‌های گوناگونی است  [2018 Oct] 
* مدیحهِ کورش، یا لعنت‌‌نامه برای نَبونَئیدوس  [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۵) معاهده صلح ترکمانچای [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۴) عهدنامهٔ گلستان Гюлистанский договор [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۳) Anglo-Persian Treaty of 1812 عهدنامهٔ مُفَصّل  [2018 Oct] 
*دکتر علی شریعتی و مکتب فرانکفورت  [2018 Oct] 
*تاجگذاری «شاهنشاهِ اسلام‌پناه» [2018 Oct] 
*گفت‌و‌شنود با هدایت‌ متین ‌دفتری(1) اگر حقوق رعایت نشود زندگی هم باطل است [2018 Sep] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۲) Preliminary Anglo-Iranian Treaty قرارداد مُجمَل (عهدنامهٔ مقدماتی) [2018 Sep] 
*داستان عاشورا، آلوده به خرافه و افسانه است  [2018 Sep] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱) Treaty of Finckenstein پیمان فینکنشتاین  [2018 Sep] 
*غبارزدایی از آینه‌ها فایل صوتی جعفر شریف امامی؛ شب قبل از ۱۷ شهریور ۵۷ [2018 Sep] 
*غبارزدایی از آینه‌ها - عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2018 Sep] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism  [2018 Sep] 
*بیژن هیرمن‌پور و تاریخچه فدائیان  [2018 Sep] 
*عهدنامه مودّت بین ایران و ایالات متحده  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۳) داستانِ «پایان قرن» Fin de Siècle  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۲) قرنِ نوزدهم، یکی از پربارترینِ اعصار تاریخِ بشری  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان  [2018 Aug] 
*غبارزدایی از آینه‌ها / چهل سؤال پیرامون قتل‌عام سال ۶۷  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 54 دنیای واقعی تابلوی نقاشی نیست که هرجور بخواهیم رنگ‌آمیزی کنیم  [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 53 پیش‌زمینه تحولات ۱۸۳۰ اروپا؛ انقلاب کبیر فرانسه است [2016 May] 
*اینترپل؛ و اخبار مهندسی‌شده  [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 52 فلسفه کانت؛ نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است [2016 May] 
*زد و بند «سایکس ـ پیکو» Sykes–Picot Agreement [2016 May] 
* تاریخ؛ بایگانی اسناد مرده نیست. یاد کنفدراسیون بخیر [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 51 شرط خارجی؛ به اعتبار مبنا، وارد عمل می‌شود [2016 May] 
* غبارزدایی از آینه ها / «تُراب» مثل اسمش، خاکی بود [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک(50) انقلاب کبیر فرانسه چارچوب سیاسى رژیم کهن را درهم شکست [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (49) با انقلاب آمریکا بردگی زیر سوال نرفت [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 48 باخ؛ «نه یک جویبار، بلکه یک دریا» [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 47 مرتجعین؛ «دانیل دِفو» را به غُل و زنجیر، کشیدند [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 46 هیچ‌کس حق ندارد با «اسپینوزا» حرف بزند  [2016 Apr] 
*گذشته پیش‌درآمد اکنون است What’s past is prologue  [2016 Apr] 
* گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی - قسمت آخر چهار تندیس یک دفتر  [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 45 «اولیور کرامول» را از قبر درآوردند و گردن زدند  [2016 Apr] 
*داستان مرد حصیری The Wicker Man [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 44 کلیساى مسیحی تجارت برده را نکوهش نمی‌کرد  [2016 Mar] 
* دکتر هاشم بنی‌طُرُفی به میهمانی خاک رفت [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 43 بودن یا نبودن؛ آیا مسئله به واقع این است؟  [2016 Mar] 
*اعتدال بهاری و؛ حس غریب نوروز  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 42 جان ویکلیف را نبش قبر کردند و استخوان‌هایش را سوزاندند [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 41 با خدا و خرافات هر جنایتی توجیه می‌شود  [2016 Mar] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 40 رویارویی با ستمگران به قشریگری و جمود مشروعیت نمی‌دهد  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 39 جنگهای صدساله؛ اروپا را به خاک و خون کشید  [2016 Mar] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 22  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 38 حق و عدالت را در برابر هیچ اراده‌ای نمی‌فروشیم [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 37 تاریخ یک علم است؛ و کرونولوژی، بخشی از آن [2016 Feb] 
*اعتصاب فوریه ۱۹۴۱ در هلند February strike [2016 Feb] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 36 جنگ‌های صلیبی؛ یکی از تأثیرگذارترین نبردهای تاریخ  [2016 Feb] 
*إذا الشّعْبُ يَوْمَاً أرَادَ الْحَيَاةَ ، روزی که مردم زندگی را برگزیدند [2016 Feb] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 35 پاپ‌ و پادشاه باهم کنار می‌آیند  [2016 Feb] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 21 کی خادم است کی خائن؟  [2016 Feb] 
*آشکار شدن امواج جاذبه؛ لحظه‌ای مهّم در تاریخ علم  [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (34) وایکینگ‌ها با ترس و رحم بیگانه بودند  [2016 Feb] 
*یکی بود یکی نبود میلیون میلیون گل رُز [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 33 نشیبی دراز است پیش فراز  [2016 Feb] 
*کنفرانس گوادلوپ؛ ژنرال هایزر، انقلاب ۵۷ [2016 Feb] 
*شنگول و منگول؛ و گرگ‌های پنجه فرو کرده در آرد  [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 32  [2016 Feb] 
*تائو ته جینگ - کتاب طریقت [2016 Jan] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک31 تاریخ؛ تحقّق زمان در زندگی اجتماعی است  [2016 Jan] 
*آسیاب‌های بادی ذهنِ تو The Windmills of Your Mind  [2016 Jan] 
*عباس رحیمی و قاعدهِ طلایی گفت‌وشنود با مختار شلالوند [2016 Jan] 
*نماز مِیّت، برای «زنده»ای چون عباس که اکنون بیش از همیشه حضور دارد [2016 Jan] 
* نامۀ چارلی چاپلین به دخترش؛ ساختگی و مَن‌ درآوردی است [2016 Jan] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 20 هفت حصار و حصار هشتم [2016 Jan] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک(30) تاریخ بایگانی اسناد مرده نیست [2016 Jan] 
*آواز در باران تا همیشه زنده می‏ماند Singin' in the Rain  [2016 Jan] 
*آلبر کامو و رُمان سقوط La Chute  [2016 Jan] 
*پیر بولز Pierre Boulez غزل خدا حافظی را خواند ما بر زمان می‌گذریم نه زمان بر ما  [2016 Jan] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی19 یک اشتباه؛ هزاران جسَد را بر زمین می‌ریزد  [2016 Jan] 
*اخلاق ماکیاولی و سیاست مروانی / آیا تزویر و نادرستی، کوتاه‌ترین راه نیل به پیروزی است؟  [2015 Dec] 
*ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟  [2015 Dec] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 29 بُردنِ ارزشهای یک عصر به عصر دیگر؛ مغالطه‌ای راهزن است [2015 Dec] 
*ادیت پیاف Edith Piaf گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی  [2015 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی  [2015 Dec] 
*فرانک سیناترا؛ ماوراء صدا و خود صدا بود  [2015 Dec] 
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است  [2015 Dec] 
*عباس رحیمی و رنج‌هایش [2015 Dec] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی18 ؛ هر گونه تلاشی برای اجرای شریعت به خشونت می‌انجامد  [2015 Dec] 
*هانا آرنت، سبزینه پوش عاشق و بُرنا [2015 Dec] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 28 پنج سال یا صد سال همچون پرکشیدن پرنده‌ای می‌گذرد [2015 Dec] 
*چند قصهِ گلپایگانی - آخاله اُوغُور بخیر  [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک27انسان با ابداع خط گام بزرگی در راه تمدن برداشت [2015 Nov] 
*داعشِ سیاه و داعشِ سفیدBlack Daesh, white Daesh  [2015 Nov] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی17 هر لحظه به شکلی بُتِ عیّار بر آمد  [2015 Nov] 
*اصلِ عدمِ قطعیّت؛ خاصیت بنیادین و گریزناپذیرِ جهان Uncertainty Principle [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک26جنونِ قدرت آدمی را خُل و چِل می‌کند [2015 Nov] 
*کُنسِرتو آرانخوئز Concierto de Aranjuez  [2015 Nov] 
*پوری سلطانی‌(همسر مرتضی کیوان) به میهمانی خاک رفت  [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک25 فراز و نشیب امپراتوری روم  [2015 Nov] 
*گفت‌‌ وشنود با اسماعیل وفا یغمائی 16-واقعیّاتِ دردناک را نمی‌توان با خونریزیِ رژیم پوشاند  [2015 Nov] 
*آبشخور واقعه لیبرتی در دارالخلافه است [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک24 ؛ وجود اسپارتاکوس به تعداد یارانش تکثیر شده بود  [2015 Oct] 
*بمباران محله گیشا و استخبارات عراق  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک ۲۳ ؛ جاده ابریشم؛ بزرگ‌ترین شبکهٔ بازرگانی دنیا  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک22 ؛ارشمیدس و داستان «اروکا»؛ یافتم یافتم  [2015 Oct] 
* آیا مسعود رجوی در فرانسه است؟ مگر مسعود رجوی زخمی شده‌‌ بود؟ [2015 Oct] 
*بخش دیگری از گفتگوی مسعود رجوی با حبوش «من در ابتدای انقلاب در شورای انقلاب بودم» [2015 Oct] 
*سباستین کاستلیو؛ و سوختنِ «سِروِه‌تُس» در آتش  [2015 Oct] 
*مرضیه با خودش تعریف می‌شود گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی 15  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک21 / قارقارِ غازها؛ کاپیتول را نجات داد  [2015 Oct] 
*توافق هسته‌ای؛ سکنجبین بود یا جام زهر؟  [2015 Oct] 
*آب در سیاره بهرام (مریخ) [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک20/ سِلت‌ها (کِلت‌ها) The Celts  [2015 Sep] 
*کاوالریا روستیکانا Cavalleria rusticana  [2015 Sep] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۴)  [2015 Sep] 
*نامه مسعود رجوی به میخائیل سرگئیویچ گورباچُف  [2015 Sep] 
*وقتی که من بچه بودم؛ غم بود، اما کم بود  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 19 قوم و خویش ما؛ هومو نالِدی Homo naledi  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 18  [2015 Sep] 
*ژاله خون شد؛ هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2015 Sep] 
*چه خَبر و چه اَتَر؟ کتابِ «دیک چینی» و دخترش «لیز»Exceptional  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 17  [2015 Sep] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۳)  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (16) جباّران سی گانه و انحطاط آتن Thirty Tyrants  [2015 Sep] 
*نشستِ عبرت‌ انگیزِ صدام حسین [2015 Aug] 
*گردشِ ایام-برای هر چیز زمانی وجود دارد  [2015 Aug] 
*پاییز خودش نوعی بهار است ؛ به رهی دیدم برگ خزان... [2015 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 15 فهم قانون به معنی درست بودن قانون نیست  [2015 Aug] 
*چَک و چونه مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام حسین  [2015 Aug] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۱۲- اشغال کویت و شورش کردهای عراق در سال ۱۹۹۰ [2015 Aug] 
*اوسا عَلَم این چه رنگ بود توک عَلَم ؟ خامنه‌ای در دانشگاه پاتریس لومومبا !  [2015 Aug] 
*آبجو؛ نه، ولی آب شلغم اوکی [2015 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک14از بنیان‌گذاری رُم تا تمدن چاوین [2015 Aug] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۱) دکان امام زمان  [2015 Aug] 
*یکبار دیگر قتلعام سال ۶۷ ؛ هرچه را که از آن چشم بپوشیم حمایت کرده‌ایم  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک ۱۳ توت‌آنخ‌آمون Tutankhamun و عصر طلایی فرعون  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 12 تمد‌ن‌ها می‌آیند و می‌روند؛ اما باورها می‌مانند  [2015 Jul] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان (جمعه ۳۱/۴/۱۳۶۷) [2015 Jul] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۰)تنها «بُزِ اَخفَش» فردیّت ندارد [2015 Jul] 
*در جنگ ایران و عراق هر کسی کشک خود را می‌سابید [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (11)  [2015 Jul] 
*نگذارید کسی به خواب رود !Nessun dorma  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (10)  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (9)  [2015 Jul] 
*هاريس الکسيو و تانگوی نِفلی  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (8)  [2015 Jul] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۹)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (7)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۶)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۵) [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۴) -دوران نوسنگی Neolithic [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۳)  [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک ۲ World history from mammoth to Facebook [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۱)  [2015 Jun] 
*صبحانه در تیفانی و رفیق و مونس من «ماه‌رود»  [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۸ هان، ای شرم، سرخی‌ات پیدا نیست [2015 Jun] 
*منشور بزرگ آزادی‌ (مگنا کارتا) - Magna Carta [2015 Jun] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) گراکوس بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism  [2015 Jun] 
*چه بر سر گل ها آمده‌است؟  [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۷ [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۶ انقلاب ایدئولوژیک  [2015 May] 
*زنوبیا Zenobia و پالمیرا Palmyra [2015 May] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۵) انقلاب ایدئولوژیک  [2015 May] 
*تاریخ ایران و مقاله نیویورک تایمز  [2015 May] 
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact [2015 May] 
*یادی از بیژن جزنی، فرزانه سخت‌ رو؛ مارکسیسمِ اسلامی یا اسلامِ مارکسیستی  [2015 May] 
*امید راه رسیدن به حقیقت را هموار می‌کند یادی از مبارز دلاور هوشنگ ترگل [2015 May] 
*بوریس آلکساندرویچ آلکساندروف  [2015 May] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی انقلاب ایدئولوژیک . قسمت چهارم  [2015 Apr] 
*نامه‌ی آلبرت آینشتاین به اریک گوتکیند  [2015 Apr] 
*«زمین، این «نقطهٔ آبی کمرنگ Pale Blue Dot [2015 Apr] 
*رقص با دیکتاتورها Dancing with Dictators  [2015 Apr] 
*عزت إبراهیم الدوری و ویتو کورلئونه [2015 Apr] 
*چغندر کلو ته توبره (چغندر بزرگ در ته توبره است)  [2015 Apr] 
*گونتر گراس و «آنچه باید گفته شود» Was gesagt werden muss  [2015 Apr] 
*تام کاتن و کیسینجر و جُرج شولتس، عزا گرفته‌اند  [2015 Apr] 
*فناوریِ هسته‌ای تنها عرصه تولید انرژیِ هسته‌ای نیست  [2015 Apr] 
*پرونده هسته‌ای و پروتکل الحاقی Protocol Additional  [2015 Apr] 
*چکیده سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران  [2015 Apr] 
*واشنگتن‌پست و مذاکرات اتمی  [2015 Apr] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفایغمایی ؛ انقلاب ایدئولوژیک بخش سوم [2015 Apr] 
*باراک اوباما:‌ داشتنِ چکش دلیل نمی‌شود که به هر مشکلی به دید میخ نگاه کنیم  [2015 Mar] 
*جان بولتون و بمباران ایران To Stop Iran’s Bomb, Bomb Iran  [2015 Mar] 
*پُلاریزاسیونِ سیاسی و نشستن بینِ دو صندلی Fall between two stools  [2015 Mar] 
*سایه ماه بر آفتاب Solar Eclipse [2015 Mar] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۲ انقلاب ایدئولوژیک [2015 Mar] 
*ابوحامد محمد غزالی و حس غریب نوروز [2015 Mar] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی / انقلاب ایدئولوژیک  [2015 Mar] 
*گوگل کروم و مشکل یوتیوب  [2015 Mar] 
*داستان بوته سوخته  [2015 Mar] 
*لحظه‌هایِ بودن ویرجینیا وولف  [2015 Mar] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است / داستانِ «پایان قرن» (۱۳)  [2015 Mar] 
*دروغ‌ها و دورنگی‌ها، روح مرا می‌سائید - گفت‌وشنود با رضا مولائی‌نژاد  [2015 Mar] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۱۲  [2015 Feb] 
*ثابت‌های فیزیک آدمی را به مکث وامی‌دارد [2015 Feb] 
*همنشین بهار.وکیلِ مُستقل، دادبانِ آزادی‌ است گفت‌ و شنود با محمد رضا روحانی در باره کانون وکلا [2015 Feb] 
*به هنگامِ فریبِ عالمگیر، گفتنِ حقیقت، کنُشی انقلابی است مناقشه اتمی و حرص و جوش نتانیاهو  [2015 Feb] 
*بهمن ۵۷ و افتادن ژنرال گاست در هَچَل [2015 Feb] 
*الله قلی جهانگیری و واقعه کوه حاجی‌لو [2015 Feb] 
*گفت ‌و ‌شنود با خانم میهنِ جزنی در مورد عشق  [2015 Feb] 
*درد و بلایِ «مَک کین» بخوره تو جونِ ابوبکر بغدادی  [2015 Jan] 
*بهمن قشقایی و قرآنِ مُهرکردهِ اسدالله عَلم [2015 Jan] 
*عهدنامه «صلح» ترکمانچای [2015 Jan] 
*بیانِ تنّفرآمیز Hate speech  [2015 Jan] 
*گاست و هایزر و گوادلوپ، عاقبت از ما غُبار مانَد  [2015 Jan] 
*«شارلی»، شیخ حارث النظاری و استبدادِ زیر پرده دین [2015 Jan] 
*یادی از م. ا. به آذین، آن «دُنِ آرام» + وصیتنامه و صدای او  [2015 Jan] 
*دنباله‌ دارِ لاوجوی Comet Lovejoy [2015 Jan] 
*ترور نمادین از زبان برمی‌خیزد / Charlie Hebdo attack  [2015 Jan] 
*هوشنگ عیسی بیگلو و مدعّیانِ صاحب‌اختیاریِ «مقاومت» [2015 Jan] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان  [2015 Jan] 
*هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌  [2015 Jan] 
*نشان‌دادنِ ضعف با خیانت یکی نیست داستان منافِ فلکی تبریزی  [2014 Dec] 
*تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۱۰) ایده‌آلیسم آلمانی Deutscher Idealismus  [2014 Dec] 
*شب یلدا و انقلاب زمستانی Winter solstice  [2014 Dec] 
*دروغ «آیت‌الله العظمی» که خناق نیست  [2014 Dec] 
*سازمان سیا CIA و شکنجه با آب Waterboarding  [2014 Dec] 
* تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۹) رمانتیسم قیامی علیه هنجارهای عصر روشنگری [2014 Dec] 
*اتاق بی سقفِ «فارل ویلیامز» Room without a roof [2014 Dec] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۸ شورشِ فلاخَن La Fronde  [2014 Dec] 
*ایده جوچه 주체사상  [2014 Dec] 
*آندره ریو سلطان والتز André Rieu King Of The Waltz  [2014 Dec] 
*رساله یهودا Epistle of Jude [2014 Dec] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۷) انقلاب فرانسه Révolution française  [2014 Dec] 
*گفت و ‌شنود همنشین بهار با ایرج مصداقی در مورد «ابلاغیه چراغ خاموش» مسعود رجوی  [2014 Nov] 
*مجاهدین و رابینسون کروزوئه خراسانی [2014 Nov] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۶)انقلاب آمریکا American Revolution  [2014 Nov] 
*مسعود رجوی و «پرچم»اش / از «جیم» تا «عین جیم» [2014 Nov] 
*بارگشت دوباره ویلیام باتلر ییتس  [2014 Nov] 
*الله‌ قلی برای من دوست خوبی بود = گفتگو با ساسان سترگ دره شوری و حیدر جهانگیری [2014 Nov] 
*تاریخِ جهان دادگاهِ جهان است (۵) [2014 Nov] 
*زیگونروایزن (آوای کولی) [2014 Oct] 
*سخنرانی تروتسکی در مکزیک در مورد محاکمات مسکو  [2014 Oct] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است ۴ عصر روشنگری The Age of Enlightenment  [2014 Oct] 
*گفتگو با شادی Разговор со счастьем [2014 Oct] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۳) رنسانس Renaissance دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید  [2014 Oct] 
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است  [2014 Oct] 
*گفت‌ و ‌شنود با دکتر کریم قصیم ۱ آزادیِ نظر را به بهایِ «احترامِ شخصی» نباید فروخت  [2014 Sep] 
*پاییز خودش نوعی بهار است  [2014 Sep] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۲) قرون وسطی فاصله میان دوران باستان و رنسانس [2014 Sep] 
*رساله سه شیاد  [2014 Sep] 
*همنشین بهار.تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است دوران کلاسیک باستان Classical antiquity [2014 Sep] 
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند [2014 Sep] 
*در دلِ هر «نفرین»ی «آفرین»ی‌‌ است  [2014 Sep] 
*ما برای چی زاده شدیم؟ همنشین بهار  [2014 Sep] 
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact [2014 Aug] 
*کتاب الشفاء مشعلی فروزان در قرون وسطی [2014 Aug] 
*تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد» «نیمای غزل» به میهمانی خاک رفت  [2014 Aug] 
*فراز و فرود علی زرکش در گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی  [2014 Aug] 
*یوهانس کپلر Johannes Kepler طرحی نو در آسمان نجوم  [2013 Dec] 
*تیرباران چائوشسکو و همسرش  [2013 Dec] 
*اسپانیا و «قطعیتِ حکم دادگاه»اش  [2013 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (۳۲) ای چنگ ناله برکش و ای َدف خروش کن [2013 Dec] 
*یکبار دیگر ماندلا [2013 Dec] 
*سرنوشتم را با دست خویش می‌نویسم. یادی از نلسون ماندلا  [2013 Dec] 
*ایتوس، پاتوس، لوگوس/ Ethos , Pathos , Logos [2013 Dec] 
*تاریخ همچون تانکی از روی سرِ ما می‌گذرد / خاطرات خانه زندگان (۳۱)  [2013 Dec] 
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی از سعید محسن [2013 Nov] 
*Exit Strategy استراتژی خروج [2013 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان(۳۰) هر چیز و هر امری در «شدن» خود است که «حقیقت» می‌‌‌‌‌یابد.  [2013 Nov] 
*بچه‌ها دارند می‌میرند؛ ای که دستت می‌رسد کاری بکن  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه‌ها. دفاعيات پرشور شکرالله پاک نژاد [2013 Nov] 
*کلاه آبی‌ها Blue Beret United Nations peacekeeping  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه‌ها ترور محمد مسعود و بازجویی خسرو روزبه  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی محمد حنیف‌نژاد  [2013 Nov] 
*ای روشنی صبح به مشرق برگرد / ای ظلمتِ شب، با من بیچاره بساز- خاطرات خانه‌ زندگان ۲۹  [2013 Nov] 
*آسیمیلاسیون Assimilation  [2013 Nov] 
*اینجا «جلجتا» ست، جائی که مسیح را به صلیب کشیدند (خاطرات خانه زندگان ۲۸) [2013 Oct] 
*سیاست‌زدگی واگیر دارد [2013 Oct] 
*عهدنامه گلستان و کارچاق‌کن آن گور اوزلی [2013 Oct] 
*جان رالز و «پسِ پردهِ بی‌خبری» The veil of ignorance [2013 Oct] 
*هستم آنکه هستم / اِهیِه اَشِر اِهیِه / אהיה אשר אהיה [2013 Oct] 
*بادها می‌وزند و برگها فرو می‌ریزند. خاطرات خانه زندگان (۲۷)  [2013 Oct] 
*Ad Hominem ماه منطق در مُحاق سفسطه [2013 Oct] 
*به من بگو ستارگان و ‏آفتاب دروغند ولی نگو که عشق وجود ندارد.  [2013 Oct] 
*یادی از ژنرال جیاپ و نبرد دین‌بین‌فو Điện Biên Phủ [2013 Oct] 
*Loaded language آب و تاب دادن به زبانِ زبان بسته [2013 Oct] 
*اسطوره اشرف (متن پیام مسعود رجوی، ۲۷ شهریور ۱۳۹۲) [2013 Sep] 
*گفت‌و‌شنود با آقای ناصر‌رحمانی‌نژاد/ واقعیت تا چه اندازه واقعی‌ست؟ [2013 Sep] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۵)  [2013 Sep] 
*به رهی دیدم برگ خزان...
پاییز خودش نوعی بهار است [2013 Sep] 

*لئون فوکو و «آونگ»ش Foucault pendulum [2013 Sep] 
*کمون پاریس طلایه دار انقلاب اجتماعی درقرن نوزدهم [2013 Sep] 
*شبیخون به مجاهدین و «مقراضِ تیزِ تناقض»  [2013 Sep] 
*ژاله خون شد. هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2013 Sep] 
* R2P (اصل حمایت و حفاظت) [2013 Sep] 
*در انتهای غم همیشه پنجره ای باز است. پنجره ای روشن [2013 Sep] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۴) نامش بر برف نوشته بود. خورشید ذوبش کرد و آب آن را با خود برد. [2013 Aug] 
*دکتر منوچهر هزارخانی و آقای ۹۹ درصد [2013 Aug] 
*قطعنامه ۵۹۸، پذیرش آتش بس و عملیات فروغ جاویدان [2013 Aug] 
*گذری به اسپانیا [2013 Aug] 
*رؤيا خود نوعی زندگی است.  [2013 Jul] 
*تجربهِ رؤیاوَش وحی  [2013 Jul] 
* فرقه، و سینه زدن زیر عَلمِ ارتجاع [2013 Jul] 
*کُفرِ یک دوران، دینِ دورانِ بعد است. [2013 Jul] 
*دود از کُنده بلند می‌شود.- هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌  [2013 Jul] 
*با چنین فرهنگی چگونه می‌شود ایران را آزاد کرد؟ [2013 Jul] 
*وقتی چیز غریبی می‌شنویم، نباید پیشاپیش آن را رّد کنیم. [2013 Jul] 
*انسان موجودی خاطره گرا است  [2013 Jun] 
*«شریعت» ، آخوندی و غیرآخوندی ندارد. [2013 Jun] 
*طوطی جون می خوام برات قصه بگم - عباس رحیمی با غم ها و طوطی اش  [2013 Jun] 
*مسعود رجوی، «معّلم»ی که «مُبلّغ» شد [2013 Jun] 
*جلیل شهناز، شهنواز تار ایران، به میهمانی خاک رفت. [2013 Jun] 
*آیا «حسن روحانی» تغییر کرده است؟ [2013 Jun] 
*وحدتِ ظرف و مظروف، بی تضاد نیست [2013 Jun] 
*کارمینا بورانا Carmina Burana - اسماعیل وفا یغمایی و سرود ای آزادی  [2013 Jun] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۳) [2013 May] 
*مادر معینی، چاووش شادی و امید [2013 May] 
*ما پروردگان سفره استبدادیم  [2013 May] 
*ما همه «خر ژان بوریدان» یم.  [2013 May] 
*تب و تاب انتخابات، مسعود رجوی را هم گرفت. [2013 May] 
*شب پره ها می آیند و می‌روند، آفتاب می‌ماند [2013 May] 
*در باره نامه سرگشاده
صفحه روزگار، حرف حق را ضبط می‌کند [2013 May] 

*میراث باستانی ایران در جای جای جهان [2013 Apr] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۲)  [2013 Apr] 
*داستان زندگی «جیرولامو ساوو نارولا»  [2013 Apr] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۱)  [2013 Apr] 
*سیک‌رِدنی داک‌لاد خوروشووا- گزارش محرمانه خروشچف [2013 Mar] 
*امام محمد غزالی و حس غریب نوروز [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان و گزارش Хрущевخروشچف [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت بیستم)  [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ۱۹)- تاریخ ایران با افسانه و شایعه همراه است.  [2013 Mar] 
*یک مُشت دَری وَری On Bullshit [2013 Feb] 
*ما همه از دَم، «پریود» یم. [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (۱۸) [2013 Feb] 
*هر کسی در زندگیش «او»یی دارد [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفدهم) [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت شانزدهم) [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پانزدهم) [2013 Jan] 
*کلام بی صدای برف Silent Snow [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهاردهم)
مشکل جامعه ایران با گرفتن قدرت سیاسی حل نخواهد شد [2013 Jan] 

*شاه و سمپوزیوم لیزر Laser Symposium [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت سیزدهم)
«مراد برقی» و «سرکار استوار» در زندان قصر [2013 Jan] 

*قتلعام کاتین The Katyn massacre [2013 Jan] 
*خاطراتِ‌ خانه‌‌ زندگان (قسمت دوازدهم) [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت یازدهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت نهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هشتم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفتم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ششم) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پنجم) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهارم) درخت آلو را نمی‌شه به شمشاد پیوند زد.  [2012 Nov] 
*‌خاطرات خانه زندگان (قسمت سوّم) [2012 Nov] 
*سخنرانی تاریخی یاسر عرفات در سازمان ملل (۱۳ نوامبر ۱۹۷۴) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دوّم) [2012 Nov] 
*زندان=‌زنده دان، خاطراتِ خانه زندگان (۱) [2012 Nov] 
*احمد قابل، ظریف جلالی و «گروه والعصر» [2012 Oct] 
*کورش و سنگ‌نگاره مرد بالدار پاسارگاد [2012 Oct] 
*استوانهٔ کورش Cyrus Cylinder «مانترا»ی خیال‌انگیز (+ویدیو) [2012 Oct] 
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند(+ویدیو) [2012 Oct] 
*اریک هابسبام و سنّت های ساختگی [2012 Oct] 
*پراودا ПРАВДАدم از پراودا می‌زند. (+ویدیو) [2012 Oct] 
*پیاز، وجودی است بی تناقض. به یاد «ویسلاوا شیمبورسکا» [2012 Sep] 
*حُکمِ قتل زندانیان سیاسی، «قیر»ی که بر سر نظام ریخت [2012 Sep] 
*کشتار سال ۶۷ و سخنان هَشَلهَف [2012 Sep] 
*وقتی می‌میریم چه چیزی با ما خواهد مرد؟ [2012 Sep] 
*من اینجا ایستاده ام و جز این کاری از من ساخته نیست.  [2012 Aug] 
*Standard Model of Particle Physics مُدِل استاندارد [2012 Jul] 
*هر ادعّایی باید مُستند به مَدرک اثباتی باشد. (در مورد مقاله خانم عفت ماهباز) [2012 Jul] 
*دکتر علی شریعتی و «آوف هه بونگ» Aufhebung + ویدئو [2012 Jun] 
*حقِ‌‌ آزادی و «هی‌بی‌اِس‌کورپس» Habeas Corpus [2012 Jun] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (+ویدیو) [2012 Jun] 
*Gracias a la vida گراسیاس آلا ویدا (+ترجمه ترانه به ۱۲ زبان) [2012 Jun] 
*ویولتاپارّرا، مرسدس سوسا، گراسیاس آلاویدا (+ویدیو) [2012 Jun] 
*دولت ویشی، گشتاپو و دارزدن رودلف هیلفردینگ (ویدیو) [2012 Jun] 
*پرویز شهریاری و طناب دور زمین (ویدیو) [2012 Jun] 
*پوراژِن چستوا، شکست پذیری و شکست باوری (ویدیو) [2012 May] 
*صَلِّ عَلَی مُحَمَّد ، «سیمون هرش» خوش آمد ! تقویم تاریخ، اردیبهشت ماه [2012 May] 
* اَرِه و اوره و شمسی کوره (ویدیو) [2012 May] 
*شاهین نجفی و «حقِ تمَسخر» The Right to Ridicule (+ ویدیو) [2012 May] 
*ماه به دیدار زمین می‌آید. Supermoon (+ویدیو) [2012 May] 
*«سرزمینِ گوجه‌ هایِ سبز» و اعدام چائوشسکو (+ویدیو) [2012 Apr] 
*تقویم تاریخ و نیمه پنهان ماه (+ویدیو) [2012 Apr] 
*پرویز ثابتی و «ابراز تاسف» در گیومه [2012 Apr] 
*سیروس نهاوندی، اسبِ تراوایِ ساواک (+ویدیو) [2012 Apr] 
*زندان قصر، دادگاه ژیان پناه و داستان تجاوز به زندانیان سیاسی [2012 Apr] 
*با تاریکی نمیشه سراغ تاریکی رفت [2012 Mar] 
*سفره ۷ سین Haft-Seen در هتل اموات ( ویدیو ) [2012 Mar] 
*Bertolt Brecht برتولت برشت و اپرای صَنار سه شاهی (ویدیو) [2012 Mar] 
*خدا و قوری کیهانی Bertrand Russell Interview [2012 Mar] 
*برتراند راسل و «قوری»اش Russell's teapot [2012 Mar] 
*آیا نوترینو، به گَردِ نور می‌رسد؟ [2012 Feb] 
*پرویز ثابتی Parviz Sabeti نمونه کامل یک پلیس سیاسی (+ویدیو) [2012 Feb] 
*از چه چیز واهمه داری؟ من شو خایف ؟ (+ویدیو ) [2012 Feb] 
*والنتین، پوشکین، یوگنی‌ آنه ‌گین Evgeny Onegin [2012 Feb] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه بهمن (+ویدیو) [2012 Jan] 
*جنگ‌افروزان، مُرتجعین را قِلقِلک می‌دهند. (وبالعکس) [2012 Jan] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه دی (+ویدیو) [2012 Jan] 
*سخنرانی استالین ۱۱ دسامبر ۱۹۳۷ Речь Сталина [2011 Dec] 
*شورشِ نان در تهران [2011 Dec] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه آذر (+ویدیو) [2011 Dec] 
*Rafiq Tağı «رافق‌تقی» ‌و‌ قصّهِ‌ هولناکِ‌ ارتداد (+ویدیو) [2011 Dec] 
*آنتی‌تزِ اشرف، در خودِ اشرف است. [2011 Nov] 
*آوایِ کولی، زیگونروایزن و قتل‌عامِ سال ۶۷ [2011 Nov] 
*تقویم تاریخ: رویدادهای ماه آبان (+ویدیو) [2011 Nov] 
*R2P و آخرین سخنرانیِ معمر قذافی (+ویدیو) [2011 Oct] 
*نگاهی به ۳۰۰ سنگ قبر. نیستی، آبستن هستی است.(+ویدیو) [2011 Oct] 
*امیرکبیر و «جِّنِ» جُدَری [2011 Oct] 
*دستخط امیرکبیر، به یادِ استاد ایرج افشار آن مردِ آهسته (+ویدیو) [2011 Oct] 
*نامه هایِ جَعلی یزدگرد ساسانی و عُمَربن خطّاب (+ویدیو) [2011 Sep] 
*دکتر محمود حسابی و جعلیات اینترنتی (+ویدیو) [2011 Sep] 
*عباس شهریاری جاسوس ۱۰۰۰ چهره ساواک (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*۱۱ سپتامبر و بن لادنِ پنتاگون (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*سرلشگر قرنی از کودتا تا ترور (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*رّد پای علمای اعلام بر سنگ قبر ستارخان [2011 Aug] 
*ترور سپهبد رزم آرا در مسجد سلطانی [2011 Aug] 
*آخوند مُحقّق کَرکی، عَلمدار تشّیع صفوی [2011 Jul] 
*عملیات پنجه عقاب Operation Eagle Claw [2011 Jul] 
*کلکم راع و کلکم مسئول؛ اسیرکُشی سال ۶۷ و سخنان آقای اردشیر امیرارجمند [2011 Jun] 
*مقام صدیقی تنها راستگویی در قول و عمل نیست [2011 Jun] 
*کمون پاریس ، تنها به پاریس مربوط نمی‌شود [2011 Jun] 
*خوزه مارتی پیامبر استقلال و مبشر انقلاب در آمریکای لاتین (ویدئو) [2011 May] 
*از Srebrenica سربرنیتسا تا بغداد [2011 May] 
*منوچهر سخایی و آن «پرستو» که دشنه آجین شد. [2011 Apr] 
*آوریل سیاه اشرف و نقش اشغالگران عراق [2011 Apr] 
*ریزوم ، خاک و ُخل دارد [2011 Apr] 
*امام محمد غزالی عزیز است اما نوروز از او عزیزتر [2011 Mar] 
*سفره هفت سین در هتل اموات‌  [2011 Mar] 
*کتاب سبز قذافی، تو زرد از آب درآمد  [2011 Feb] 
*وقت آن است که چشم فتنه کور شود ! (گرد و خاک در مجلس ایران) [2011 Feb] 
*روز والنتین ، پالی‌آمِری polyamory و ، «عشق» ضربدری [2011 Feb] 
*کويکی با یک تیر چند نشان می‌زند [2011 Feb] 
*پرویز ثابتی، مقام امنیتی ابرو کمانی [2011 Jan] 
*ستمگران از ما عبور نخواهند کرد. [2011 Jan] 
*خودکشی دردی را دوا نمی‌کند. ( علیرضا پهلوی از کاخ سعدآباد تا بوستون) [2011 Jan] 
*یک بار دیگر تقی شهرام [2010 Dec] 
*« دین‌خو » بود اما، پرسش ‌‌ستیز و ستم ‌پذیر نبود. [2010 Nov] 
*مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که «هابرماس» بگوید [2010 Oct] 
*«مُدل استانداردِ» فیزیک ذرّات ، قصه‌ای ناتمام [2010 Oct] 
*گلهای صحرائی را همیشه رایحه ای دل انگیز است، یادی از روشنک (گوینده برنامه گلها) [2010 Sep] 
*من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت... [2010 Sep] 
*«طرح عظیمِ» استیفن هاوکینگ - خدا، وِل مُعطل است ! [2010 Sep] 
*مرگ، دوست انسان است و هرگاه رسید قدمش مبارک باد. [2010 Sep] 
*سلام بر دکتر علی جوان
ليزر گازی، مي‌توانست سال ۱۹۳۰ اختراع شده باشد [2010 Jul] 

*سال ۶۷ در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد)، ۳۰۱ زندانی سیاسی به خاک افتادند [2010 Jul] 
*آشکار‌سازی با پنهان‌سازی همراه است. (خطانامه تاج زاده و، اسیر کُشیِ سال ۶۷)  [2010 Jun] 
*«اشترن» و «ایرگون» در «دیر یاسین» [2010 Jun] 
*نمی توان بر پرسش و نقد، دهنه زد. (آقای کروبی و قتلعام سال ۶۷) [2010 May] 
*سرود زیبای «ای رقیب»
که‌س نه‌ڵێ کورد مردوه‌، کورد زیندوه‌ [2010 May] 

*انتشار اسناد قتلعام کاتین
چراغ حقيقت در طوفان کشمکش‌ ها نخواهد مُرد [2010 May] 

*قرقیزستان و، پدیده «خستگی پنهان» [2010 Apr] 
*شب، هاوانا می‌رقصد...
« کامیلو سینفوئگوس » یکی از معماران انقلاب کوبا [2010 Apr] 

*دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا Wikipedia و حق مقدّس ویرایش  [2010 Mar] 
*گويای حکايتی‌ ست آن شمع خموش / خودکشی «منصور خاکسار» [2010 Mar] 
*شعر «مارتین نیمولر»
وقتی مرا گرفتند، صدای احدی در نیآمد. [2010 Mar] 

*دکتر جلال صمیمی، کاشف سرچشمه های پرتو گاما در هاله ی کهکشان [2010 Mar] 
*در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه...  [2010 Mar] 
* آیا « عبدالمالک ریگی »، جا پای « دادشاه » می‌گذارد؟ [2010 Feb] 
*طفلِ جان و شیرِ شیطان به یاد «دکتر محمد رضا عاملی تهرانی» [2010 Feb] 
*روز عشاق و، «عشق خرمگس» ! (ای عشق همه بهانه از توست...) [2010 Feb] 
*این یک پیپ نیست، تصویری از یک پیپ است (یادی از زندان شاه و یدالله خسروشاهی ...) [2010 Feb] 
*مهندس بازرگان و کتاب «سیر تحول قرآن» (با خدا و خرافات هر جنایت و فریبی ممکن است) [2010 Feb] 
*از دار دنیا یک زن حلال داشتیم، آن را هم آقای خمینی حرام کرد! [2010 Jan] 
*برف نو ، برف نو ، سلام، سلام [2010 Jan] 
*«عالیجناب خاکستری» تاقچه بالا می‌گذارد!  [2010 Jan] 
*در برابر زره‌پوش‌ها چگونه از خود دفاع کنیم ؟ [2010 Jan] 
*درگذشتِ آیت‌الله منتظری و گوشه کنایه‌های مقام معظم رهبری [2009 Dec] 
*راستی کمان در کژی است. آیت‌الله منتظری، خون دو فروهر و «قاعده درأ» [2009 Dec] 
*«تبَر به دستان در عراق» سر برخود تصمیم نمی‌گیرند. [2009 Jul] 
*مسئلهِ مجاهدین به «غیرمجاهدین» هم مربوط است.  [2009 Mar] 
*صورتي‌ در زير دارد آنچه‌ در بالاستی، پیام نوروزیِ «شیمعون پرس»  [2009 Mar] 
*همه عمربرندارم سر از این خمار مستی
آیا خدا نیز، با «نرینه غاصب» کنار آمده است؟ [2009 Mar] 

*هرچه در ديگ است به چمچه مي آيد. کنفرانسِ «دوربانِ ۲» و، آقای اوباما [2009 Mar] 
*آیت الله منتظری بی شیله پیله است، امّا... [2009 Feb] 
*مسیح ِ باز مصلوب - یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته [2009 Feb] 
*عاقبت، از ما غُبار مانَد، «گاست» و «هایزر» و «گوادلوپ»، آن «آلاچیقِ کنارِ دریا» [2009 Feb] 
*«حاج محمد شانه‌چی» بخشی از تاریخ معاصر ایران بود. [2009 Jan] 
*«مِه‌بانگ» BIG BANG و بزرگ‌ترین آزمایشِ علمیِ تاریخِ بشرّیت [2008 Sep] 
* ما قربانيانی هستيم که جامه جلّاد پوشيده ايم. به یاد « محمود درویش » [2008 Aug] 
*گاهی بايد کلمات در خدمتِ پوشاندن واقعّيات باشد. (داستانسرایی در مورد قتل‌عام سال ۶۷) [2008 Aug] 
*سفره هفت‌سین در هتل اموات [2008 Mar] 
*سرود «خمینی ای امام» به مجاهدین ربطی نداشت [2008 Feb] 
*ادیت پیاف Edith Piaf ، گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی [2008 Feb] 
*دادگاه‌ پوئک و «نشست ژوئن ۲۰۰۱ در اشرف» [2008 Feb] 
*سفره هفت سین در هتل اموات‌
خدا نکند که خدا مرده باشد... [2007 Dec] 

*ابوذر...چی شده مادر؟ ...چرا می لنگی؟ [2007 Dec] 
*مسیح ِ باز مصلوب - [یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته] [2007 Dec] 
*در کوچه باغ های عشق ، َبلا می باَرد. یادی از شکرالله پاک نژاد، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش دوم) [2007 Dec] 
*ای عشق چهره آبی ات پيدا نيست. یادی از شکرالله پاک نژاد ، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش نخست) [2007 Dec] 
*سیاست پدر و مادر ندارد  [2007 Nov] 
*تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
یادی از احمد غفارمنش [2005 Mar] 

*شب ُسرودش را خواند، نوبت پنجره هاست / گفت و شنود با نويسنده کتاب « نه زیستن نه مرگ » [2005 Mar]