ای عشق چهره آبی ات پيدا نيست. یادی از شکرالله پاک نژاد ، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش نخست)
همنشین بهار

 ای عشق چهره آبی ات پیدا نیست.

 

«فرد هالیدی»، استاد دانشگاه لندن، کتابی دارد به نام Arabian without sultans اعراب منهای سلاطین
 که در صفحات
۴۸۷، ۴۸۸ و۴۸۹ (متن انگلیسی) به گروه فلسطین و شهید والامقام «شکرالله پاک نژاد» اشاره کرده است.

فرد هالیدی پس از اشاره به گروه فلسطین که شکری، ناصر کاخساز، مهندس حسن نیک داودی (که بر اثرشدت شکنجه جان سپرد)، مسعود بطحائی، ناصر رحیم خانی، عبدالله فاضلی، هاشم سگوند، هدایت سلطان زاده، علیرضا نواب بوشهری، داود صلح دوست، بهرام شالگونی، سلامت رنجبر، محمد رضا شالگونی، محمد معزز، ابراهیم انزابی نژاد، ناصر جعفری، فرشید جمالی،... عتیقی، احمد صبوری و...، تشکیل داده بودند ــ قسمتی از دفاعیه شهید والا مقام شکرالله پاک نژاد را در کتاب اعراب منهای سلاطین می‌آورد:


I AM A MARXIST ــ LENINIST , AND I AM PROUD OF MY WAY OF THINKING. I USED TO BE A RELIGIOUS MAN , AND IN THE COURSE OF SOCIAL STRUGGLE , AS A MEMBER OF IRAN NATIONALIST PARTY , I JOINED THE NATIONAL FRONT. LATER ON , IN DUE COURSE , AFTER LONG STUDY AND LONG ANALYSIS , AND AFTER HAVING BEEN ARRESTED AND IMPRISONED ON SEVERAL OCCASIONS , AND AFTER MANY POLITICAL EXPERIENCES , I REACHED THE CONCLUSION THAT THE WELFARE OF THE IRANIAN PEOPLE AND THE LIBERATION OF THE WHOLE OF MANKIND CAN ONLY BE REALIZED UNDER THE BANNER OF MARXISM ــ LENINISM

من یک مارکسیست ــ لنینیست هستم و بداشتن چنین عقائدی افتخار می‌کنم. من قبلا یک فرد مذهبی بوده ام که در جریان مبارزه اجتماعی وارد جبهه ملی شدم. سالها در حزب ملت ایران که یکی از احزاب جبهه ملی و دارای عقائد ناسیونالیستی است، فعالیت کرده ام و بالاخره در همان جریان مبارزه اجتماعی پس از مطالعه و تفکر زیاد، پس از بارها دستگیری و زندان و تجربیات زیاد در عمل به این نتیجه رسیدم که سعادت ملت ایران و آزادی تمام بشریت تنها در سایه پرچم مارکسیسم لنینیسم، یعنی ایدئولوژی محروم ترین توده های مردم قابل وصول است...

آزادی این کلمه زیبا و دوست داشتنی را هیچ کس نمیتواند فراموش کند آزادی انسان از قید گرسنگی، بیسوادی و بی عدالتی، زور و استبداد، مفاهیم کهنه که حافظ منافع انسان بر علیه انسان است.
... چگونه می‌توان در میان مردمی که در چنگال استبداد، گرسنگی، بیسوادی و وحشت اسیرند، احساس آزادی کرد؟
نظم سرمایه داری که در زیر سایه خود گرسنگان و ثروتمندان را یکجا اداره می‌کند، قانون سرمایه داری که بر این عدم تساوی حکومت می‌کند، اخلاق و اقتصاد سرمایه داری که این رابطه غیر طبیعی و غیر انسانی را تائید می‌کند... این ها و ارزش هائی از این قبیل در عصرما از بوی تعفن خود دماغ بشریت را آزار می‌دهد... تا زمانی که در روی زمین یک انسان زندانی یک انسان گرسنه یک انسان مظلوم یک انسان محروم یک انسان بی فرهنگ وجود داشته باشد، آزادی تنها یک کلمه تو خالی و بدون مفهوم است...


آنچه « شکری» در دادگاه ارائه داد، سند مشروعیت مبارزه قهرآمیز بر علیه رژیم وابسته شاه، و دادخواهی مردمی بود که به آنها عشق می‌ورزید.
این افشاگری پرشور نه تنها در تمام ایران که در خارج نیز بر خلاف خواست ساواک صدا کرد و همه جا پیچید و « ژان پل سارتر» نیز متن کامل آن را در روزنامه فرانسوی «عصر جدید» منتشر نمود...
امیدوارم باز هم بتوانم در باره « شکری» این روح لطیف و بی قرار، که کار و صبر و عشق زندگیش بود، بنویسم. این جنوبی سیاه سوخته خونگرم که هر گاه نامردمی میدید به عشق پناه می‌برد و این شعر شاملو را زمزمه میکرد که «ای عشق چهره آبی ات پیدا نیست.»

 هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید.


دفاعیه شکرالله پاک نژاد، سند مشروعیت مبارزه قهرآمیز بر علیه رژیم وابسته شاه، و دادخواهی مردمی بود که به آن ها عشق می‌ورزید.
این افشاگری پرشور که در داخل و خارج ایران مثل توپ صدا کرد و همه جا پیچید، شاه را نیز به واکنش انداخت و او با فرافکنی، امثال «پاک نژاد» را نجس نژاد می‌ نامید.
در پائیز سال
۶۰ (اواخر آبان، یا اوائل آذر)، وقتی این شهید والامقام را به رگبار بستند، اسدالله لاجوردی نیز به نیابت آخوندهای بی عمامه و عمامه دار، در باره او که یکی از معدود مبارزانی بود که حرمت نهادن به گوهر مجرد آزادی را مقدم بر تحقق عملی آن می‌دانست، جار زد:
«اونکه شاه میگفت نجس نژاده، ما کشتیمش»...


آبان سال ۶۰، درزندان اوین، قبل از آنکه شکری را درطبقه پائین بند یک به اطاق شماره پنج بیآورند، «حامد شکنجه گر» به وی گفته بود:
«تو اومدی ثابت کنی خدا نیس می‌ حالیت میکنم».
 شکری به آرامی جواب داده بود:
«من نیامدم ثابت کنم خدا نیست. من یک مارکسیستم که برای آزادی مبارزه می‌کنم.»


پاک نژاد یکی از معدود مبارزانی بود که حرمت نهادن به گوهر مجرد آزادی را مقدم بر تحقق عملی آن می‌دانست. او با فروتنی و قلب مهربانش، با چشمانی که چون عقاب تیز و مانند کبوتر، معصوم بود ـ به انبار کبر و غرور «طاووسان علیین شده» می‌ که عالم و آدم را در قیف تنگ پیشداوری های خود می‌ریزند کبریت می‌زد.

او به جای آنکه مثل آنان تنها شیفته خویش باشد، عاشق مردم و مجذوب آسمان بود می‌ بله آسمان با آفتاب و مهتاب و ستارگان و راز رازهایش.
ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنی،
 در عشق آفتاب تو هم ـ خرقه» منی.
 زین بیش می‌نگویم و امکان گفت نیست،
والله چه نکته هاست در این سینه گفتنی

 

از آنجا که دفاعیه پاک نژاد یک سند ملی است، خوب است همه آنچه در به اصطلاح دادگاه رژیم شاه گفته، آورده شود. وی در پایان دفاعیه اش آنجا که می‌گوید:
» مبارزه مردم ایران، برای کسب آزادی، برای گسستن زنجیرهای بردگی... تا پیروزی نهائی ادامه خواهد یافت.»،
 دو جمله دیگر هم اضافه می‌کند که در برخی از متونی که این دفاعیه را چاپ یا درج نموده اند نیامده است. در آخر صحبتش در دادگاه پس از این جمله که «مبارزه تا پیروزی ادامه خواهد یافت.» می‌گوید:
«احمد صبوری خیانت کرده و فرهاد اشرفی و عتیقی ضعف نشان داده اند.»


راستی دفاعیه شکری چگونه بیرون آمد و به دست مردم رسید؟ یاد مبارز شریف، زندانی رژیم شاه، «یوسف آلیاری»، که او را نیز آخوندهای بی عمامه و عمامه دار به دار آویختند ــ بخیر. یوسف با ریسک پذیری و شهامتی که تنها از یک عاشق و نه یک عاقل می‌ بر می‌آید و در حالیکه جدا از ماموران، خبرچینان و پاشنه کشهای ساواک می‌ نیز، همه جا و همه چیز را زاغ سیاه می‌پائیدند، تمام دفاعیه را ریزنویسی کرد و در پلاستیک کوچکی گذاشت، سپس قورت داد و از زندان بیرون آورد. بدین ترتیب یوسف دلیر،این امانت بزرگ را بدست مردم ایران سپرد و حقانیت و مظلومیت گروه فلسطین و نیز صحنه سازی های رژیم شاه را در مورد متهم کردن فرزندان ایران زمین به تیمور بختیار، و... ، فریاد زد.

یوسف آلیاری در ۲۳ مرداد سال ۶۳ به شهادت رسید، دانشجوی دانشگاه ملی و دوست و همدم راوی بهاران، کرامت الله دانشیان بود.
نا گفته نماند که مبارز فرزانه کرامت دانشیان نیز، تحت تاثیر شکرالله پاک نژاد بود. نه تنها کرامت، تمام زندانیان سیاسی که شکری را دیده و با او نشست و برخاست داشتند، حتی امثال رفسنجانی، انواری، جواد منصوری و مروی سماورچی و... در درون خویش به او احترام می‌گذاشتند و من شاهد بودم که نه تنها نمایندگان صلیب سرخ، که حتی مقامات ساواک و شهربانی نیز با پاک نژاد، با عزت و احترام برخورد می‌کردند.
کرامت الله دانشیان وقتی مجددا دستگیر می‌شود و درسلول شماره
۱۶ اوین به کمک مورس با « شکری» گپ می‌زند... سراپا شور و هیجان شده و کم کم به یاد گذشته همراه با وی زمزمه می‌کند:
هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید ، پرستو به بازگشت بزد نغمه امید. به جوش آمده ست خون درون رگ گیاه...


بعد از انقلاب شکری در نوشته ای با عنوان «دفاع از مردم در برابر دیکتاتور»، از جمله به خاطراتی در مورد کرامت الله دانشیان اشاره می‌کند. این نوشته در مجموعه ای با عنوان «فرهنگ نوین» اوایل انقلاب چاپ شده است.

 

بام بام، تق تق، شکری سلام، من کرامت دانشیان هستم.

 

با ترانه «هوا دلپذیر شد، گل از خاک بر دمید.»، و خاطره «ای عشق چهره آبی ات پیدا نیست.»، شکرالله پاک نژاد، آن جان شیفته، گرد و غبار زمانه را به کنار زد و با شرم شرقی و لبخند همیشگی اش پیش آمد و گفت: سلام، سلام می‌...
***
داستان « شکری » را پی می‌گیریم.

 سال ۱۳۵۹، ویژه نامه کرامت الله دانشیان در مجموعه ای دو جلدی با عنوان « فرهنگ نوین»، منتشر شد. علاوه بر خاطرات یوسف آلیاری در مورد کرامت و نیز، مقاله ای با عنوان «عاشق شوریده توده ها» از مصطفی شعاعیان، و...، در این مجموعه، شکرالله پاک نژاد نیز در مورد کرامت مقاله ای با عنوان «دفاع از مردم در برابر دیکتاتور»، نوشته است که به آن قسمت از مقاله که در اختیار دارم، اشاره می‌کنم. شکری می‌نویسد:


 ... تازه چشم هایم گرم شده بود که صدای ضربه های روی دیوار مرا از جا پراند، حدود پنج ماه می‌شد که این صدای دلنشین را نشنیده بودم. از وقتی که چهار تا از پنج سلول دست چپ را به معتادین اداره (ساواک) داده و توی هر کدام دو، سه نفر خودی چپانده بودند، ارتباطم با دنیای خارج به کلی قطع شده بود و حالا پس از این مدت، باز صدای مورس بود که از آن سوی دیوار، از توی دستشوئی می‌آمد:
 بام بام، تق تق ــ دو بلند، سه کوتاه، شکری سلام، من کرامت دانشیان هستم.
 آن قدر به هیجان آمده بودم که چند بار جواب را غلط زدم. پریده از خواب به جای شروع برنامه قدم زدن بی انتهای بعد از ظهر، در اطاقی به طول دو و نیم متر، تماس با یکی از بچه های قدیمی و بعد لابد با یک دنیا خبر، هر خبر را هم ساعتها مزمزه کردن، جویدن و با تمام ذرات وجود جذب کردن...
 شماره اتاقش
۱۶ بود، اولین سلول از سلولهای دست چپ.
معلوم شد صدای سرفه هائی که در این دوره امان مرا بریده بود از کرامت است...
دوره اول بازجوئی اش تمام شده و سخت سرما خورده و مریض بود. تازه امروز صبح از توی سوراخ پنجره مرا وقت رفتن به دستشوئی دیده و بلافاصله سعی کرده بود تماس بگیرد اما نتوانسته بود. حالا در سلولش تنها بود اما با آمدنش تنهائی من هم به پایان رسیده بود... کرامت را به زودی جا به جا کردند. صدای سرفه هایش از انتهای قسمت پانزده تائی می‌آمد.
وجود هنرمندان سرشناس توی بند، از شدت فشار کاسته بود، بچه ها از آن سوی بند به هر ترتیب شده، اخبار را به من که در این سو تنها بودم می‌رساندند.
یکی از روزها صبح زود داشتم ورزش می‌کردم که در سلول آهسته باز شد و ناگهان کرامت آمد توی سلول می‌ او به بهانه نظافت و کشیدن تی به این طرف آمده بود... وقتی تعجب مرا دید با خنده گفت: امروز نگهبان، «زینال» است.
از قرار معلوم «زینال» ناظر بازجوئی هایش بوده و تحت تاثیر قرار گرفته بود و ستایشش را به این گونه ابراز می‌کرد. ستایش زندانبان از مقاومت زندانی، جزء بقایای فرهنگ فئودالی تیمور بختیار و ساقی (شکنجه گر) بود که هنوز در رفتار تک و توکی از زندانیان قدیمی به چشم می‌خورد...
کمون چپی ها در زندان شماره
۳ که تشکیل شد، بیشتر به او نزدیک شدم اما تا روز دعوای «علی چینی بند زن»، درست او را نشناخته بودم. این بابا از آن ایادی دایره زندان بود که برای فرسوده کردن اعصاب زندانیان سیاسی به داخل بندها می‌فرستادند.
این تیپ زندانیان با حادثه آفرینی های مداوم موجب مزاحمت و سلب آسایش بچه ها را فراهم می‌کردند. علی از همان آغاز ورود با دیوانگی های خود آینده پر ماجرائی را نوید می‌داد و به زودی امنیت بند را بکلی از بین برد.
بچه ها وقتی از کنارش می‌گذشتند حریم نگاه می‌داشتند و مواظب بودند تا به آنها حمله نکند. به نظر بچه ها راه دفع شر علی و خنثی سازی نقشه زندان بانان، محبت به او و جذبش به داخل کمون بود. بالاخره هم او را دعوت کردند و از آن پس بار نگهداریش افتاد روی دوش «مهدی»، مدیر مهربان کمون که با صبر ایوبش از غوره، حلوا درست می‌کرد و بچه ها هم به هر نحو که شده بی نظمی هایش را تحمل می‌کردند. تا اینکه یک روز « فریدون» دائی کوچک بیژن جزنی سر سفره به وقاحت او مختصر اعتراضی کرد. اعتراض همان و پریدن علی از سر جایش همان، تا آمدند بچه ها بجنبند «علی بند زن»، عینک فریدون را به طرفی و خودش را به طرف دیگر پرت کرده بود... و... سپس مثل تیر شهاب از جا پرید و از روی کمد جلوی در، شیشه آب را قاپید، ته آنرا محکم به زمین زد و با شیشه شکسته به جان جمعیت افتاد.
 پاسبان ها خود را کنار کشیدند می‌ و «علی بند زن»، به هر کس که جلوی دستش بود، حمله می‌برد و با شیشه سر و روی او را پاره پوره می‌کرد. نفس کش می‌طلبید و به زندانیان سیاسی دشنام می‌داد.
در عرض یک دقیقه پنج شش نفر را خونین و مالین کرد. کسی یارای نزدیک شدن به او را نداشت، به نظر می‌رسید زندانیان سیاسی جنگ را باخته اند که در این صورت زندان جهنم می‌شد.

در میان بهت ترس آلود زندانیان، ناگهان کسی از پیچ راهرو گذشت و برق آسا به طرف علی خیز برداشت. مشت اول را که به زیر چشمش زد، شیشه شکسته از دستش افتاد. با مشت دوم «کرامت»، علی صورتش را بین دو دست گرفت و ناله اش بلند شد.
 مشت های بعدی «کرامت» که مثل باران فرود می‌آمد، علی را تا کرد. هجوم ناگهانی بچه ها به وسیله پاسبان ها مهار شد. زندانیان سیاسی جنگ را نباخته بودند و این همه از وجود «کرامت» بود...
کرامت، در دادگاه از جنبش نوین انقلابی صحبت کرد. چیزی که امروزه اغلب به عنوان آنارشیسم خرده بورژوائی از آن یاد می‌شود.

 

آیا پذیرش شکنجه و مرگ با چنان شجاعت و مقاومتی می‌توانست از قید اندیشه ی متعالی آزاد باشد؟ لابد بحث بر سر سازمان یافتگی این اندیشه است. کرامت... در جریان خود به خودی جنبش روشنفکران، در کنار عناصر و گروه هائی قرار داشت که خود را مارکسیست می‌دانستند، اما اوهم مثل بیشتر آنان در آثار مارکس تعمق نکرده بود و راه رشد لنینی را از راه رشد «اولیانفسکی» تشخیص نمی‌داد و روی این گونه مسائل با دیگران مرزبندی نمی‌کرد.
او در جهان مجردات، مکانی برای خود نمی‌شناخت. او در ایران دوره شاه زندگی می‌کرد و از مارکسیسم، مبارزه را می‌فهمید...

آه که چقدر این معلم روستائی باریک اندام کم حرف شیرازی، که به فرهنگ آذری هم عشق می‌ورزید، صمیمی و متواضع بود... چنگ در آسمان افکند، هنگامی که خونش فریاد و دهانش بسته بود...عاشقان چنینند. کنار شب خیمه بر افراز، اما چون ماه برآید، شمشیر از نیام برآر و درکنارت بگذار»

گرچه در نهایت از درون شب تار، می‌شکوفد گل صبح - اما، در دنیای پر از نمرود کنونی که عقل به تبعید گاه رفته، ابتذال به میدان آمده وهر روز و هرساعتش، «ابراهیم» ی به آتش می‌رود، رنج و شکنج آدمی، و قصه شکری، این کارون پر شور و نشاط، به سر نمی‌رسد می‌

پاک نژاد به زندان و زندانی سیاسی آبرو می‌داد.

 

بسیارند کسانیکه حتی وقتی حاضرند هم حضورندارند می‌ گوئی حس نمیشوند، نیستند، اما برخی وقتی غایب اند هم هستند، بیش تر حاضرند.
 شکری نیز، گرچه اکنون نیست، اما بیشتر از همیشه، حضور دارد.
او مرگ روی پاها را بر زندگی روی زانوها ترجیح داد، راهی بیابان عشق شد و به آتش مقاومت میهن اسیرش سلام کرد، شمع های شبانه ای چون او که خوش و بی پروا می‌سوزند تا روشنی بخش محفل دیگران باشند، ناظر بیدار زمانه، وشاهد عصر خویش اند.
----------------

یکی از نقاط عطف در زندگی سیاسی شکرالله پاک نژاد، جریانی است که در ایران به گروه فلسطین مشهور شده است.
البته تعداد دستگیری ها بسیار بیشتر از
۱۸ نفری است که در دادگاه با شکری دیده می‌شوند. حتی یکی از دانشجویانی که در دانشکده پلی تکنیک تهران درس می‌خوانده نام مهدی سامع را نیز می‌برد و ایشان را هم به مدت ۶ ماه بازداشت می‌کنند.
گروه فلسطین نه یک تشکل یکپارچه، بلکه ترکیبی از گرایشات گوناگون مارکسیستی بود و افرادی هم که به این نام معروف شدند، به معنی دقیق کلمه همگن و همدل و هم آواز نبودند و چه بسا دست تصادف و بازی های سرنوشت می‌ برخی را به سوی امثال شکری و کاخساز و... هل داده بود...
راستی اهمیت این گروه در چه چیزی است؟ می‌دانیم که پس از بگیر و ببندهائی که از کودتای
۲۸ مرداد به بعد هم ادامه داشت و پس از اوضاع قمر در عقرب و سوت و کوری که نفسها را در سینه حبس می‌کرد، برخلاف قهرمانانی چون منوچهر مختاری و مرتضی کیوان و وارطان و بازماندگان سازمان نظامی (حجری ـ شلتوکی ـ عموئی ـ باقرزاده...)، و نظائر شاهرخ مسکوب و...که مقاومت کردند، سران حزب توده و امثال یزدی و بهرامی جاخالی داده، سازش کنان، بذر یاس و بریدگی پاشیدند.
در این وانفسا، ساواک اولدوروم مولدوروم و نسق گیری می‌کرد و رمالان و مداحان بی دردی که با مضمون پیام قهرمانان عاشورا بیگانه بودند وهمه شخصیت شان ریش و شکم شان بود و از موضع مادون سرمایه داری به پر و پای رژیم شاه می‌پیچیدند ـ‌ با علم و کتل و تعزیه و تکیه و منبر و محراب و نوحه و دروغ و دغل وهزار پدر سوخته بازی به میدان می‌آمدند.

برای ایجاد نظمی پویا و نوین نبود که آخوندها ساز مخالفت با رژیم پیشین را می‌زدند. ضدیت بسیاری از آنها با رژیم شاه نیز نه از موضع انقلابی و ترقی خواهانه، بلکه از جمله به دلیل سلطه آنچه رژیم پهلوی مدرنیسم می‌ می‌نامید ــ بود که رنجش بزرگی از دنیای جدید را در بین طبقات سنتی ایجاد کرده بود.
حوزه های علمیه در آن زمان نیز غرقه در «سیوطی» و «وسا ئل» و «مکاسب» و... بود و در ظلمت شبانه آن روزگار، «لمعه» و نوری نمی‌تابید.

حد اکثر درکی که ازپدیده های نو و مسائل مستحدثه وجود داشت، نه پیمان استعماری «سنتو»، نه آرتیست بازی های سیاسی و خیمه شب بازی های انتخاباتی، نه قراردادهای ننگینی که رژیم شاه با آمریکا و انگلیس می‌بست، نه تراژدی فلسطین و ویتنام، نه کنسرسیوم غارتگر نفت، نه جنایات ساواک شاه که بهترین فرزندان مردم را زیر شکنجه می‌کشتند... که مسائلی چون چگونگی بر گزاری نماز در قطب شمال و جنوب که ۶ ماهه شب و ۶ ماه روز است و کیفیت غسل در زیر دوش به جای خزینه بود.
خیلی که هنر می‌کردند مانند حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ ناصرمکارم شیرازی با تشخیص درست سمت باد می‌ پس از
۲۸ مرداد و شهادت امثال دکتر فاطمی و سیامک وخسرو روزبه، در رد تکامل، و ماتریالیسم، کتاب « فیلسوف نما ها « را نوشته، جایزه بهترین کتاب سال را از طرف دربار شاه به حود اختصاص می‌دادند می‌
پس از
۱۵ خرداد ۴۲ صدای خمینی را هم خوابانده، همچنین جمعیت موتلفه، حزب ملل اسلامی، نیروهای ملی مذهبی که با جبهه ملی سوم و نهضت آزادی فعالیت می‌کردند و گروه پرویز نیکخواه و...همه و همه دستگیر شده، یا مانند آیه الله طالقانی در فشاربودند.
دکتر شریعتی نیز هنوز «دستهائی برای بوسیدن و دستهائی برای گرفتن»، را افشا نکرده بود. 

در این ظلمت شبانه که به قول مهدی اخوان ثالث «در مزارآباد شهر بی تپش»، وای جغدی هم به گوش نمی‌رسید، گروه فلسطین چون ستاره تابناکی در آسمان ایران زمین درخشید.


فراموش نکنیم که وقتی در سال ۱۳۴۸ شکرالله پاک نژاد از خویش آوندی با جنبشهای آزادیبخش و خلق محروم فلسطین، و ازمبارزه قهرآمیزی که ستم و سرکوب رژیم شاه تحمیل کرده بود سخن می‌گفت، پیش از بهمن ۴۹ و ماجرای سیاهکل، و قبل از ورود عملی مجاهدین خلق به صحنه و اسارت شهید محمد حنیف نژاد و یارانش بود.


***
اما شکری که بارها و بارها دستگیر شده بود، آخرین بار (در زمان شاه) ‌چگونه به اسارت در آمد؟

ساواک پس از پی بردن به فعالیت دامنه دار گروه فلسطین به کمک جاسوسان کارکشته ای چون « عباس شهریاری» و خوش خدمتی های افراد زبون، آنها را زاغ سیاه می‌پاید و تا حدود زیادی سرنخ این جریان را بدست می‌گیرد تا حدی که رابط جنوب «شهید حسین ریاحی» را قانع می‌کند که برای خروج مبارزین بجای مسیر پر خطر ودور و درازی که به کمک عشایر در گذشته استفاده می‌شد، راه خروج از مرز شلمچه را که هم کوتاه تر و هم ماشین روست، برگزیند و به قول مامور ساواک که به ریاحی گفته بود:
«لقمه را دور سر نچرخانند.» و چنین شد، غافل از اینکه تنها در هندسه اقلیدسی، کوتاه ترین راه، راه مستقیم است می‌...
رابطین گروه که غالبا خود ساواکی ها بودند، افرادی را که می‌خواستند از جنوب به عراق و از آنجا به فلسطین بروند، تحویل می‌گرفتند و بعد کَت بسته از لب مرز به زندان اوین و قزل قلعه و... می‌فرستادند و جالب اینکه از قول همه با مثلا رمز اطلاع می‌دادند که ما سالم رسیده ایم می‌ خیال تان جمع باشد، نفرات بعدی بیایند.
ساواک آگاهانه رابطین تهران و جنوب، یعنی حسین ریاحی و بهروز ستوده را دستگیرنکرده و برای تله گذاری بیشتر راحت گذاشته بود تا همین طوربه کار خود ادامه دهند.
 تا این زمان حدود
۱۰ نفر به تور افتاده و شکنجه گرانی چون یوسفی،عضدی (ناصری) وحسین زاده (عطارپور) و... در پوست خود نمی‌گنجند.
وقتی نوبت شکری می‌رسد وی یک رمز جداگانه نیز با حسین ریاحی می‌گذارد وآن اینکه اگر سالم به آنسوی مرز رسید، خودکارش را هم به قاچاقچی می‌دهد تا به او (ریاحی) بدهد. اگر قاچاقچی خودکارمخصوص شکری را نداد معلوم می‌شود همه در دام ساواک افتاده ودستگیر شده اند.
با ابتکار شکری، بهروز ستوده و حسین ریاحی از تور ساواک گریخته و راهی فلسطین می‌شوند. 

شکرالله پاک نژاد را پس از آنکه یک هفته در مستراح زندان شهربانی آبادان به بند می‌کشند، به قزل قلعه می‌آورند. بازجویانی که از خودشیرینی امثال احمد صبوری (احمد مائو) وعبدالرضا نواب بوشهری و... دهانشان آب افتاده بود، در مقابل شهید والامقام شکرالله پاک نژاد عملا زانو زدند و بعدها هم که شکنجه گر معروف «حسین زاده»، دم گرفت که لچک به سر می‌کنم اگر پاک نژاد را به ندامت تلویزیونی نکشانم، حسابی رویش کم شد و سرجای خودش نشست. آقای حسین زاده که هم اکنون نیز در قید حیات است، خوب می‌داند دقیقا از چه چیز حرف می‌زنم.
بازوی چرخ بشکندش بیضه درکلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

رژیم شاه که به ادا و اطوارهای دموکرات منشانه نیاز داشت و تصور هم نمی کرد که در یک دادگاه علنی همه کاسه کوزه هایش بهم بریزد، به پخش جزوه ای با عنوان «حقائق، شایعه سازان را رسوا میکند.»، همچنین اراجیفی چون «محاکمه نوکران تیمور بختیار و سرسپردگان عراق» و... پرداخت، اما هر کاری که کرد به ضد خودش مبدل شد و مظلومیت و حقانیت مبارزین فداکاری چون شکری، تیغ نیرنگ و ریایش را از کارائی انداخت.


همانطور که در بخش های پیشین نیز یادآور شدم با ازخودگذشتگی و ریسک پذیری زندانی جسور «یوسف آلیاری» دفاعیه شکری به بیرون زندان درز کرد و همه جا پیچید و در خارج از کشور نیز مجله «عصر جدید»، متعلق به ژان پل سارتر، و نیز Iran Defence «‌ایران دفنس»، ترجمه و منتشر نمودند.
 به قول زنده یاد صفر قهرمانی که در کصاحبه با آقای علی اشرف درویشیان گفته است:
پاک نژاد به زندان و زندانی سیاسی آبرو می‌داد.

 

در تابستان سال ۱۳۵۳ که ساواک سرمست از شکنجه و کشتار جوانان آزادیخواه، سرازپا نمی‌شناخت و به قول سعدی «سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده بودند»، در زندان قصر نیز سرهنگ محرری به تقلید از قوام السلطنه خط و نشان میکشید که «کشتیبان را سیاستی دگر آمد».

شکنجه گران به شعائر مذهبی و نماز صبح بند کردند که باید بعد از طلوع آفتاب نماز بخوانید و مرغ هم یک پا دارد و‌ هر کس هم دست از پا خطا کند با شلاق روبرو خواهد شد. حیاط زندان مملو از پلیس های باتون به دست شده و با ماسک های ضد گاز، این پا و آن پا می‌کردند و خلاصه همه مثل شمر...

 

سرهنگ زمانی که واقعا روانشناس بزرگی بود وبعدها تجارب وحدت شکنانه و موذیانه اش در ابعاد بسیار گسترده تر در امثال لاجوردی و حاج داود رحمانی تکثیر شد، یکی دو نفر را نشان داد و چیزی به این مضمون گفت که در میان شما کسانی هستند که با ما راه می‌آیند و مقررات زندان را هم رعایت می‌کنند، اما از دیگران می‌ترسند. سپس نگاه های معنی داری به جمعیت انداخت وادامه داد یک تعدادی پشیمان هستند ولی می‌ترسند اظهار ندامت کنند. من به آنها اعلام می‌کنم که اگر می‌خواهید آزاد شوید یواشکی با ما تماس بگیرید.
به دنبال صحبت مسعود رجوی که از جمله گفت:
شما دارید مارا اذیت می‌کنید و برای ما پاپوش می‌دوزید... شکری نیز صحنه را به نفع زندانیان سیاسی چرخاند و رو به محرری کرده و گفت:

شما که ادعا می‌کنید تعداد زیادی از زندانیان نادم و پشیمانند، لطفا مرا جزو آن دسته به حساب نیاورید که من نه تنها پشیمان نیستم بلکه خوشحال هم هستم که در دادگاه دفاع کرده و زندان ابد گرفته ام، خوشحالم که چنین شخصیتی دارم که میتوانم در مقابل شما بایستم و اگر دستم برسد و زورم برسد، ضدیت خودم را با شماها ادامه هم می‌دهم.

 

بهمن استبداد در راه است.

 

می دانیم که محاکمه گروه فلسطین و به اصطلاح دادگاهشان تا پاسی از شب ادامه داشته و علتش این بوده که جای خالی حبس ها را به کاخ نزد شاهنشاه می‌برند تا شخصا پر کنند در حالیکه آنچنان که آقای ناصر کاخساز نیز گفته است با تلفن یا اشکال دیگر نیز می‌توانستند قال قضیه را بکنند.

شب هنگام زندانیان را سوار اتوبوس زندان می‌کنند و گروه فلسطین در حالیکه سرود ای رفیقان را می‌خواندند، وارد زندان قصر می‌شوند.
ماجرای شکری را که به قول فردوسی «یکی داستانی است پر آب چشم»، پی می‌گیریم.


رنج های شکری، که از آغاز جوانی نزدیک به ۱۸ بار به زندان افتاده و با دستها و چشم های بسته از این سلول به آن سلول و ازاین شهر به آن شهر، پاس کاری شده بود، فقط مربوط به بازجویان و شکنجه گران نبود.
در محیط زندان نیز روح بی قراری چون او در عین حال که با جمع می‌جوشید و می‌خندید، تنها و محزون بود. بیهوده نیست که می‌شنویم آنهمه با آسمان یا پائیز حرف می‌زد. شکرالله پاک نژاد صاحب نظریه بود، به سنت های شایع، اندیشمندانه می‌شورید.
پاسخ هر مسئله ای را از قوطی در نمی‌آورد، حرف نو داشت و همین کافی بود که آخوندهای سبیلوی زندان و «شورای نگهبان دگم های کلیشه ای»، که البته عبا و عمامه نداشتند می‌ برایش صفحه بگذارند که ناپیگیر و لیبرال است... اصلا دردادگاه خودش گفته کمونیست نیست... زیادی با مجاهدین می‌جوشد، غریق نجات آنها شده،... مجاهدی شرمگین است... خرده بورژوا است... جبهه ای است...


***
پر واضح است که اینگونه حسدورزی ها و نخاله بازی ها ریشه درجهل و جمود و کبر و غرور دارد و حدیث «واپسگرایان مدرن» ی که چشم دیدن اندیشه های خلاق را نداشته و غرض و مرض دارند، با تنوع اندیشه ها که امری بسیار لازم و طبیعی است، یکی نیست.
پاک نژاد دم به دم در تکاپو و نوجوئی بود واستقلال از سراسر وجودش می‌بارید، نه پلیس، نه دسته بندی های داخل زندان و نه حتی رابطه صمیمی اش با مجاهدین نمی‌توانست هویت مستقلش را تحت تاثیر قرار دهد.
تحت هیچ فشار و تعادل قوائی نبود و ازانگشت شمار آدم هائی بشمار می‌رفت که هم در قلمرو عمل و هم در قلمرو نظر، حرمت نهادن به گوهر مجرد آزادی را مقدم بر تحقق عملی آن می‌دانست، در خود زندان نیز درست به این دلیل که از همه مدعیان یک سر و گردن بالاتر بود، تحمل و درک نمی‌شد.

پیش از ضربه خوردن زندان در ۵ تیر سال ۱۳۵۲، که «باطوم بدستان کلاه خود به سر»، مغول وار به داخل زندان ریختند، همه چیز را در هم شکستند و زندانیان را به قصد کشت لت و پار کردند، زندانیان سیاسی گرچه به چپ روی های بچگانه ای که پای بیش از حد دشمن را برای آزار بیشتر باز می‌کرد و آخر عاقبت خوشی هم نداشت، ادامه می‌دادند اما شرائط پلیسی و بگیر و ببندهای بعد از ۵ تیر را نداشتند.

 

***

یادآوری کنم که در ۲۶ فروردین سال ۵۲ در زندان عادل آباد شیراز زندانیان با پلیس در افتادند، به دنبال آن در تهران هم عده ای توی نخ درگیری با پلیس رفتند و پچ پچ در افتاد که باید به زندان عادل آباد اقتدا کنیم. جدا ازشورش در زندان شیراز که کار دست زندانیان داد، تقی شهرام (که شاید ساواک به عمد او را به با حسین عزتّی به این علت که مارکسیستی تئوریک بود و زیرآب مبارزه قهرآمیز را هم می‌زد، در زندان ساری، یکجا انداخته بود) ــ به همراه ستوان احمدیان فرار می‌کنند. 

شورش زندان شیراز + فرار تقی شهرام + چپ روی هائی که حتی امثال صفر قهرمانی و مسعود رجوی و بیژن جزنی و عباس حجری و حاج مهدی عراقی هم نمی توانستند کنترل کنند، سبوعیت نهفته در ساواک و پلیس زندان را قلقلک داد که بی رحمانه به قلع وقمع زندانیان سیاسی بپردازند.
به دنبال این ماجرا از همه زندان های کشور زندانیان سرشناس، اعضای قدیمی جریانات گوناگون و پیشتازان انقلاب مسلحانه ازجمله شکری (شکرالله پاک نژاد) را به تهران آوردند و در بند
۴ و ۵ و ۶ زندان قصراسکان دادند تا زیر ذره بین پلیس و جاسوسان (امثال زکی کاکی و هاشم نوری که عراقی بودند و انگشت توی دماغ میکردی گزارش می‌دادند، سیسیان ارمنی، زرتشت فروهر و میم ــ ب،‌...) باشند. همانطور که میدانیم آخر عاقبت هم سرمست از افزایش ناگهانی قیمت نفت و الدورم بلدروم های «یا حزب رستاخیزو یا هلفتونی»، و پس از ترور سرتیپ زندی پور (رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری)، و بخصوص در واکنش به ترور جاسوس همه جانبه، ساواک عباس شهریاری، رژیم شاه ۹ نفر از زندانیان را (در ۳۰فروردین ۵۴) در تپه های اوین تیرباران کرد. 

البته سه ماه پیشتر از این جنایت هولناک، روزهای آخر زمستان ۵۳، درست قبل از عید نوروز، حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر را از بند ۴ و ۵ و ۶ دست چین کردند و به اوین بردند و گویا قرار بوده در مرحله اول همه را از دم تیغ بگذرانند که در آغاز با ۹ نفر تست می‌کنند. 

بازهم صد رحمت به رژیم شاه که دیکتاتورکلاسیک بود و حرف حالیش می‌شد. در کشتار سال ۶۷ که آخوندهای بی عمامه و عمامه دار به صغیر و کبیر رحم نکردند.

با این همه، شکری اصرار داشت که مبارزه درونی همواره از مبارزه بیرونی مشکل تر است، و مثال می‌آورد که نسبت به خارج کشور در داخل، حل و فصل مسائل جنبش با تضادهای بیشتری همراه است.
مبارزه با کرم انقلاب که تمایلات ارتجاعی و فرصت طلبانه است در درون تشکیلات به مراتب دشوار تر از بیرون است و این فعالیت تشکیلاتی و جمعی است که پر از ابتلاء است.
درون زندان نیز با بیرون قابل مقایسه نیست، کما اینکه وقتی آدمی به دیدار خویشتن می‌رود، نبرد با میله هائی که در درون خود اوست، هم به مراتب سخت تر از زندان برازجان و عشرت آباد و قزل قلعه و کمیته و اوین است.

جمله ای را از «کاظم ذوالانوار» به یاد داشت که سال ۵۱ وقتی از بند ۳ قصر به بند ۴ میرود به دوستانش میگوید:

»در این شرائط، سازمان شبیه آدمی است که از همه سو به او چاقو زده اند و در حال خونریزی است ولی، همچنان به حرکت خود ادامه می‌دهد و پیش می‌رود.»

برداشت خود شکری این بود که ذوالانوار گرچه با واقع گرائی آثار هولناک ضرباتی را که مجاهدین متحمل شده اند، به تصویر می‌کشد، اما مبشر امید هم هست، چرا که در پایان جمله اش می‌گوید: «... همچنان به حرکت خود ادامه می‌دهد و پیش می‌رود.» به زبان لری یعنی باکی نیست و شب های تار سپری می‌شود.

می گفت مسعود رجوی با «علیرضا نابدل» مشهور به اختای که یکی از آثارش به نام «رازلیق» معروف است، و در اسفند سال ۵۰ به شهادت رسیده، هم سلولی بوده و باهم علاوه بر مسائل سیاسی در مورد موضوعات مذهبی نیز بحث می‌کردند و از جمله علیرضا نابدل از مسعود می‌پرسد چگونه شما که به حکومت امام زمان معتقدید خودتان را دموکرات هم می‌نامید؟ شما اصلا نمیتوانید دموکرات باشید. چرا؟ چون الگوی آرمانی شما حکومت فرد بر مردم خواهد بود که بالا بروید و پائین بیآئید دیکتاتوری است...

 

گویا شکری خودش با یکی از شهدای مجاهدین به نام مهندس حسین مدنی که در دشت عمران قزوین کار می‌کرده و تدوین جزوات کشت و صنعت، اصلاحات ارضی، تعاون روستائی و...کار اوست، هم‌سلول بوده است، شکری با شنیدن تحلیل های استراتژیک مجاهدین، گفته بود:

کند و کاو در مورد «قشر فئودال بورژوا بورکرات» رژیم ضروری و خیلی مهم است، فئودال بورکرات ها با زد و بند با بیگانگان قراردادها را امضاء می‌کنند و به جلد بورژوا در می‌آیند. شم عملی اش در حل و فصل مسائل مختلف، بدون اینکه در دام دگم های شناخته شده بیافتد بی همتا بود. در نگاه و لبخندش که آغشته به غم های عزیز هم بود و به دل هرتازه واردی می‌نشست، شرف، افتخار و اعتماد به نفس یک خلق مظلوم اما دلیر هویدا بود. به «عام و خاص کردن مسائل» اهمیت بسیار می‌داد و کسانی را که به قول او «فقط کمر قضیه را می‌گیرند» و از تجزیه و تحلیل و شک اسلوبی می‌گریزند و برای هر سئوالی جوابی حاضر آماده دارند، دعوت به تامل می‌کرد و می‌گفت باید بدون کلیشه های آقابالاسر  و بدون اجازه دیگری فهم خویش را بکار اندازیم. او براستی «ضد جادوگری» بود که طلسم قوطی ها را در هم می‌شکست.

 

گرد و غبار جامعه طبقاتی واستبداد زده ما بر روح و روان شکری نیز نشسته و او هم همانند دیگر آحاد مردم کل بی عیب نبود و گاه جوش می‌آورد و اشتباه می‌کرد و از قضا چون طاقچه بالا نمی‌گذاشت و خود را تافته جدا بافته نمی دانست و امر بر او مشتبه نشده بود که لابد با عالم غیب رابطه دارد و الهام می‌گیرد دوست داشتنی بود. برخورد مثلا دیپلماتیک با دوست، که در ظاهر بگو بخند کنیم و پشت سر صفحه بگذاریم (که همان زمان نیز ـ البته نه به شدت کنونی ـ کم و بیش مرسوم بود) در قاموس او راه نداشت.

می شد براحتی اورا زیر سئوال برد و در تحلیل هایش چون و چرا کرد. فین و فین نمی کرد، ادای از ما بهتران را در نمی‌آورد و فروتنانه نشان می‌داد که نمی داند و می‌آموزد. با این همه گوئی «حس ششم» هم داشت، آینده را می‌بوئید و حس میکرد. یکی از زندانیان سیاسی که پیش از انقلاب با « شکری» در زندان وکیل آباد مشهد بوده و من به گفته هایش اعتماد دارم می‌گوید:

هنگامی که اخبار تلویزیون گفت: امکان اینکه در آینده ارتش شوروی به فکر تهاجم به افغانستان بیافتد بعید نیست، شکری یکمرتبه لب پنجره ایستاد و رفت توی فکر.

پرسیدم چی شده؟ جواب داد بی تردید چنین خواهد شد. پرسیدم چرا این حادثه اهمیت دارد؟ گفت ورود ارتش شوروی به افغانستان تاثیراتش را در تمامی منطقه خواهد گذاشت... واکنش های ارتجاعی که به دنبال خواهد داشت محدود به افغانستان نخواهد بود...باور کن دیر یا زود این تهاجم صورت خواهد گرفت و شوروی به باتلاق خواهد رفت، باتلاق.

  

پس از سال ۵۴ و جریان به اصطلاح تغئیر ایدئولوژی سازمان مجاهدین شکری گفت: گرچه تغئیر عقیده و نظرگاه حق شناخته شده هر انسانی ست، اما غصب نام و امکانات، با برخوردهای ناصادقانه و غیردموکراتیک، به تنها چیزی که شباهت ندارد، مارکسیسم ـ لنینیسم و تحول بالنده ایدئولوژیک است. این برادرکشی ها می‌گوید که اگر ابزار کنترل قدرت نباشد قربانی امروز جلاد فردا است. این جریان به بروز زودرس جریان راست ارتجاعی خواهد انجامید و بروبرگرد هم ندارد و ساواک هم دام می‌اندازد.

 

می گفت در اوین داشتیم با آیه الله طالقانی و آیه الله لاهوتی و ناصر کاخساز قدم می‌زدیم که رسولی یا عضدی آیه الله طالقانی را صدا زدند، ایشان وقتی بر گشت گفت از من می‌خواهند بیا آزادت می‌کنیم در سطح جامعه برو، وعلیه این جریان موضع گیری کن، جواب دادم گرچه شیوه ای که آنها برگزیدند و ضربه ای که به اعتماد مردم زده اند و بهانه هائی که بدست شما ساواکی ها داده اند، محکوم است اما من هرگز کاری نمی‌کنم که ساواک برنامه ریزی کند و خوشحال شود، این آزادی هم پیشکش خود شما باشد.

***

شکری تحوّلات و نقشه های کمسیون سه جانبه (آمریکا ــ اروپا ــ ژاپن) و بحران ویژه اقتصاد غرب و تورم و رکود همراه با هم (استاگ فلیشن، STAG _ FLATION) را که منجر به روی کار امدن جیمی کارتر و سیاست حقوق بشر، « جیمی کراسی» و پیچیدن به پر و پای دیکتاتورهائی چون ساموزا در نیکاراگوئه و شاه در ایران می‌شد، به دقت دنبال می‌نمود.

تقریبا تمام آنچه تحلیل می‌کرد با واقعیت همخوانی داشت و به نظر من تمام گروه های سیاسی منجمله مجاهدین از آن بهره بردند.

 

زندانیان سیاسی که حول و حوش انقلاب از زندان وکیل آباد مشهد آزادشده بودند همانند نویسنده کتاب «اسلام در ایران زمین» آقای علی معصومی که در دانشکده فنی تهران سخنرانی نمودند و...در محافل عمومی و دانشگاه های کشور هر جا این مسئله را می‌شکافتند، از آراء شکرالله پاکنژاد الهام می‌گرفتند. همچنین کتاب زمامداری کارتر که مجاهدین اوائل انقلاب بیرون دادند بخش قابل توجه اش متاثر از آراء پاکنژاد است. برخی از زندانیان سیاسی که رابطه صمیمی و عمیق وی با آقای مسعود رجوی را دقت کرده اند چنین اظهار نظر می‌کنند که در جاانداختن و تنظیم بخشی از اطلاعیه ۱۲ ماده ای مجاهدین در مورد اپورتونیست های چپ نما، شکری بی تاثیر نبوده است.

 

 صفا و سادگی و شرم شرقی این سیاه سوخته خونگرم همه را مجذوب می‌کرد، حتی راست ها و عناصر مرتجعی که کفگیر و ملاقه های خودشان را هم از مجاهدین و مارکسیست ها جدا می‌کردند که مبادا نجس شود، گرچه همانند جواد منصوری و مروی سماورچی و رضوی و... معتقد بودند «آقای پاک نژاد چون نماز نمی‌خواند و سر پا می‌ایستد و...، نجس است اما ناهیدی ساواکی که توسط فدائیان خلق ترور شده چون قشنگ روی سنگ توالت می‌نشیند و ادرار میکند و نماز هم میخواند پاک است.» ــ‌ اما به او احترام می‌گذاشتند و وقار و تواضعش را که بر خلاف خودشان ساختگی نبود، می‌ستودند...برای بسیاری از ما که غیر از آنچه از قیف تنگ پیش داوری هایمان عبور کند، هیچ چیز دیگری را دماغ در نمی‌آوریم و به عالم و آدم با نگاه فقیه اندر سفیه روبرو می‌شویم، ذکر این خاطره شاید تامل برانگیز باشد.

 

حول و حوش انقلاب ضد سلطنتی که نماز دسته جمعی عید فطر و نیایش مخصوصش، خار چشم ساواک بود، در زندان وکیل آباد مشهد هنگامیکه مجاهدین در حیاط زندان به نماز ایستادند، و هر آن ممکن بود پلیس به آنجا بریزد و لت و پار کند، از جمله حفاظت آنرا شکرالله پاک نژاد و... بعهده داشت.

 

هر روز (بدون استثناء هر روز) می‌دوید و سپس به نرمش می‌پرداخت و دوش آب سرد می‌گرفت...پیراهن سبز و شلوار آبی کمرنگی را که شاید یادگار بیژن جزنی بود و بعدها هم در دفتر جبهه دموکراتیک می‌پوشید، به تن می‌کرد. به سلامت جسم اش نیز بها می‌داد و برای اینکه از بیماری پیشگیری کند، شب ها قبل از خواب در کیسه پارچه ای سفیدی ماست ها را که از قبل ریخته بود به دقت تمام هم می‌زد تا همراه با سیر، به جای دارو بخورد. گاه به شوخی می‌گفت: «به امید روزی که ساواک با تمامی دم و دستگاهش ماست هایش را کیسه کند.» 

بی شیله پیله و صاف بود و با کبر و غرور میانه نداشت. فروتنی از او می‌بارید. فروتنی، آری فروتنی، صفت با ارزشی که مبارزین و مجاهدین آغاز انقلاب، با آن دل ها را می‌ربودند و بعدها گم و گور شد.

علی رغم همه سواد و سابقه و ابهتّی که داشت آنقدر خاکی وافتاده بود که آدم خجالت می‌کشید که آیا واقعی است که من کنار او قدم می‌زنم؟

اگر این شکری است پس چرا دبدبه و کبکبه ندارد و می‌توان از او انتقاد کرد و جزخوشروئی و روشنگری واکنشی ندید؟ و چرا مارک نمی‌زند؟

 

دغدغه ای جز مقاومت، و مبارزه با بت سازی و فاشیسم فکری و فلسفی نداشت. برایش نفرین ها و آفرین ها، نام و نشان، یا اینکه چه مارکی خواهد خورد هیچ و پوچ بود و کک اش هم نمی‌گزید که منطق گریزان مطلق گرا با عسل پوشی و سرکه فروشی پشت سرش جفنگ ببافند. عاشق شب یلدا بود که از راه برسد و از پس این بلندترین شب سال با همه سوز و سرمایش برآید و آنرا به صبح برساند.

 

او که به دکتر محمد مصدق نیز دلبستگی داشت مظلومیت، حقانیت، سعه صدر و خلق و خوی مردان بزرگی چون اورا به نمایش می‌گذاشت. کدام مصدق؟ مصدقی که گوئی آن مرداد گران و آن کودتای ننگین کمرش را نشکسته، سرباز فداکار مبارزه مسلحانه و راهی فلسطین شده، همچون او در بیدادگاه ها از مردم خویش و «یکتا پیراهنی ها» دفاع نموده، دربدری کشیده، شکنجه شده، از جور دشمن و جفای دوست به تنگ آمده، درکوچه پس کوچه های عشق»که... آسان نمود اول...»، نامردمی ها را هم، دیده و بالاخره به جای احمد آباد در وکیل آباد سکنی گزیده و جدا از روزهای قدسی ایثار در انقلاب ضد سلطنتی، شب های تیره و تاری را هم مجسم می‌کند که از راه می‌رسد و ستم و سیاهی به ارمغان می‌آورد.

 

روزی که خبر رسید در استقبال از آقای طاهر احمدزاده، عکس فرزندان او، و صمد بهرنگی را به دستور سید علی خامنه ای پائین کشیده اند، با خشم تمام خروشید و فریاد کشید: «...بهمن استبداد در راه است. دوباره، دوباره ستم و سرکوب از را می‌رسد و دیری نخواهد پائید که ما همه دوباره به زندا ن خواهیم افتاد. آذر و دی نیامده، بهمن، بهمن استبداد از راه می‌رسد...»

به قول آقای ناصر کاخساز در کتاب گذر از خیال:

«در شکری یک غریزه نیرومند سیاسی و یک تخیل قدرتمند و سرشار انسانی می‌جوشید و تمام تجربه جنبش ملی که درکش دهها سال عمر ما را گرفت در او متبلور بود... او مفهومی از چپ را در جنبش ما معنا می‌داد که به آینده تعلق داشت.»

 

قصه پر غصه «پیام آوران سپیده» که دردها و رنج های یک ملت را بر دوش می‌کشند، به همین جا ختم نمی شود و این کش و قوس ادامه دارد...

 

 

ــ ریاست دادگاه (تجدید نظر) گروه فلسطین  با سرهنگ ستاد حمید آذرنوش و با مستشاری سرهنگ سیروس مظفری، سرهنگ شهریارپور، سرگرد اسد آریابرزن، سرگرد زعفران چی و سرگرد درودی پور بود.
سرهنگ ناصر جواهر کلامی نمایندگی دادستان را بعهده داشت و منشی دادگاه، سروان رفیعی نیا بود.

در بیدادگاه های رژیم شاه نیز، آقابالاسر مقامات ساواک بودند.
درحالیکه قاعدتا می‌بایست ضابطین قوه قضائیه باشند . در رژیم پیشین نیز، نقش وکلا بیشتر فرمالیته و صحنه سازی بود و «جبر جو»، تیغ سانسور و اوامر پنهان و آشکار ساواک، عملا به استقلال وکلا لطمه می‌زد.


ــ با شکرالله پاک نژاد جمعا ۱۸ نفر دادگاهی شدند که وکلای مدافعشان افراد زیر بودند:
سرهنگ ناصر وکیل، وکیل مدافع شکرالله پاک نژاد، ناصر کاخساز و مسعود بطحائی.
سرهنگ تقی جلالی، وکیل مدافع هدایت الله سلطانزاده، محمد رضا شالگونی و فرهاد اشرفی.
دکتر هاشم نیابتی وکیل مدافع عبدالله فاضلی، هاشم سگوند، عبدالرضا نواب بوشهری، داود صلحدوست، سلامت رنجبر و ناصر رحیم خانی.
سروان قوامی، وکیل مدافع فرشید جمالی.
سرهنگ جهان بیگلری، وکیل مدافع بهرام شالگونی وابراهیم انزابی نژاد.
سرگرد وزیری، وکیل مدافع ناصر جعفری.
 نا گفته نماند که سرهنگ تفقدی که وکیل مدافع احمد صبوری (احمد مائو) و سید محمد معزز بود، کلام شکری را که در پایان دفاعیه اش گفت: احمد صبوری خیانت کرده... تائید می‌کند. 

سرهنگ تفقدی می‌گوید:
»احمد صبوری تمام مطالب خود را با کمال صفا، در اختیار ماموران گذاشته و از گذشته نادم است، او چنانچه استحضار دارید حقایق را با کمال صدق و صفا در حضور مقام امنیتی کشور، و چه در محضر دادگاه بدوی بعرض رسانده است.»
مسعود بطحائی نیز در دادگاه تجدید نظر تاکید نمود که حساب احمد صبوری از همه ما جداست.

 

ــ سال ۵۳ شهید بیژن جزنی را از زندان قصر برای بازجوئی به کمیته مشترک بردند و چند ماهی آنچا نگهداشتند، بیژن در بازگشت از کمیته مشترک به شکرالله پاکنژاد گفته بود:

»باور کن در شکنجه گاه کمیته حتی هنگامی که صدای ناله زنان در زیرشکنجه به گوش می‌رسید و فکر می‌کردم یکی از آنها ممکن است همسر خودم باشد به این میزان که این روزها در زندان تحت فشار( جمود و تنگ نظری همبندی های خویش) هستم، احساس ناراحتی و فشار نمیکردم.»

 

ــ  محمود عسکری زاده نیز با حمید توکّلی و علی باکری (بهروز) با مجید احمدزاده هم سلولی بوده اند. مجید دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) و علی باکری استاد وی در دانشگاه بوده است. همچنین مهدی ابریشمچی نیز با مسعود احمدزاده هم سلولی بوده، مسعود گرچه از دیدن مهدی خوشحال می‌شود و تحت تاثیر رفتار و نمازهای مهدی هم بوده، اما گویا به وی می‌گوید:

»شما یک پوسته ایدئالیستی دارید و همانند جوجه که رشد می‌کند و پوسته را می‌شکند این پوسته در حال شکستن است و به زودی هسته ماتریالیستی آن نمایان می‌شود.»

 البته اکنون سه دهه از آن دوران گذشته و...

 

ــ شکری پیش از تیرباران محمد حنیف نژاد در سلولهای انفرادی که وی نیز قرار داشته، زندانی بوده است. در مورد روز اعدام حنیف می‌گفت:

چندین روز متوالی ساواکی ها می‌آمدند و بوق سحر او را برای اعدام صدا می‌زدند و سپس بر می‌گرداندند، این بازی ادامه داشت و ما هم عادت کرده بودیم تا اینکه یک روز من احساس کردم که این بار حنیف می‌رود و دیگر بر نمی‌گردد، گوئی خود وی هم بو برده بود برای اینکه ناگهان صدای رعد آسایش در بند پیچید:

درود بر اسلام، مرگ بر امپریالیسم...او این شعار را مدام تکرار میکرد و با اینکه احساس می‌شد جلوی دهانش را می‌گیرند اما بریده بریده همچنان ادامه داد تا قطع شد...

 

ادامه مطلب:

 

در کوچه باغ های عشق، بلا می‌بارد. یادی از شکرالله پاک نژاد، شعور سیاسی اجتماعی جنبش آزادیخواهی مردم ایران

 

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

همنشین بهار

*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 54 دنیای واقعی تابلوی نقاشی نیست که هرجور بخواهیم رنگ‌آمیزی کنیم
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 53 پیش‌زمینه تحولات ۱۸۳۰ اروپا؛ انقلاب کبیر فرانسه است
*اینترپل؛ و اخبار مهندسی‌شده
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 52 فلسفه کانت؛ نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است
*زد و بند «سایکس ـ پیکو» Sykes–Picot Agreement
* تاریخ؛ بایگانی اسناد مرده نیست. یاد کنفدراسیون بخیر
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 51 شرط خارجی؛ به اعتبار مبنا، وارد عمل می‌شود
* غبارزدایی از آینه ها / «تُراب» مثل اسمش، خاکی بود
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک(50) انقلاب کبیر فرانسه چارچوب سیاسى رژیم کهن را درهم شکست
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (49) با انقلاب آمریکا بردگی زیر سوال نرفت
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 48 باخ؛ «نه یک جویبار، بلکه یک دریا»
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 47 مرتجعین؛ «دانیل دِفو» را به غُل و زنجیر، کشیدند
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 46 هیچ‌کس حق ندارد با «اسپینوزا» حرف بزند
*گذشته پیش‌درآمد اکنون است What’s past is prologue
* گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی - قسمت آخر چهار تندیس یک دفتر
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 45 «اولیور کرامول» را از قبر درآوردند و گردن زدند
*داستان مرد حصیری The Wicker Man
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 44 کلیساى مسیحی تجارت برده را نکوهش نمی‌کرد
* دکتر هاشم بنی‌طُرُفی به میهمانی خاک رفت
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 43 بودن یا نبودن؛ آیا مسئله به واقع این است؟
*اعتدال بهاری و؛ حس غریب نوروز
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 42 جان ویکلیف را نبش قبر کردند و استخوان‌هایش را سوزاندند
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 41 با خدا و خرافات هر جنایتی توجیه می‌شود
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 40 رویارویی با ستمگران به قشریگری و جمود مشروعیت نمی‌دهد
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 39 جنگهای صدساله؛ اروپا را به خاک و خون کشید
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 22
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 38 حق و عدالت را در برابر هیچ اراده‌ای نمی‌فروشیم
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 37 تاریخ یک علم است؛ و کرونولوژی، بخشی از آن
*اعتصاب فوریه ۱۹۴۱ در هلند February strike
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 36 جنگ‌های صلیبی؛ یکی از تأثیرگذارترین نبردهای تاریخ
*إذا الشّعْبُ يَوْمَاً أرَادَ الْحَيَاةَ ، روزی که مردم زندگی را برگزیدند
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 35 پاپ‌ و پادشاه باهم کنار می‌آیند
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 21 کی خادم است کی خائن؟
*آشکار شدن امواج جاذبه؛ لحظه‌ای مهّم در تاریخ علم
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (34) وایکینگ‌ها با ترس و رحم بیگانه بودند
*یکی بود یکی نبود میلیون میلیون گل رُز
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 33 نشیبی دراز است پیش فراز
*کنفرانس گوادلوپ؛ ژنرال هایزر، انقلاب ۵۷
*شنگول و منگول؛ و گرگ‌های پنجه فرو کرده در آرد
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 32
*تائو ته جینگ - کتاب طریقت
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک31 تاریخ؛ تحقّق زمان در زندگی اجتماعی است
*آسیاب‌های بادی ذهنِ تو The Windmills of Your Mind
*عباس رحیمی و قاعدهِ طلایی گفت‌وشنود با مختار شلالوند
*نماز مِیّت، برای «زنده»ای چون عباس که اکنون بیش از همیشه حضور دارد
* نامۀ چارلی چاپلین به دخترش؛ ساختگی و مَن‌ درآوردی است
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 20 هفت حصار و حصار هشتم
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک(30) تاریخ بایگانی اسناد مرده نیست
*آواز در باران تا همیشه زنده می‏ماند Singin' in the Rain
*آلبر کامو و رُمان سقوط La Chute
*پیر بولز Pierre Boulez غزل خدا حافظی را خواند ما بر زمان می‌گذریم نه زمان بر ما
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی19 یک اشتباه؛ هزاران جسَد را بر زمین می‌ریزد
*اخلاق ماکیاولی و سیاست مروانی / آیا تزویر و نادرستی، کوتاه‌ترین راه نیل به پیروزی است؟
*ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 29 بُردنِ ارزشهای یک عصر به عصر دیگر؛ مغالطه‌ای راهزن است
*ادیت پیاف Edith Piaf گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی
*فرانک سیناترا؛ ماوراء صدا و خود صدا بود
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است
*عباس رحیمی و رنج‌هایش
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی18 ؛ هر گونه تلاشی برای اجرای شریعت به خشونت می‌انجامد
*هانا آرنت، سبزینه پوش عاشق و بُرنا
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 28 پنج سال یا صد سال همچون پرکشیدن پرنده‌ای می‌گذرد
*چند قصهِ گلپایگانی - آخاله اُوغُور بخیر
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک27انسان با ابداع خط گام بزرگی در راه تمدن برداشت
*داعشِ سیاه و داعشِ سفیدBlack Daesh, white Daesh
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی17 هر لحظه به شکلی بُتِ عیّار بر آمد
*اصلِ عدمِ قطعیّت؛ خاصیت بنیادین و گریزناپذیرِ جهان Uncertainty Principle
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک26جنونِ قدرت آدمی را خُل و چِل می‌کند
*کُنسِرتو آرانخوئز Concierto de Aranjuez
*پوری سلطانی‌(همسر مرتضی کیوان) به میهمانی خاک رفت
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک25 فراز و نشیب امپراتوری روم
*گفت‌‌ وشنود با اسماعیل وفا یغمائی 16-واقعیّاتِ دردناک را نمی‌توان با خونریزیِ رژیم پوشاند
*آبشخور واقعه لیبرتی در دارالخلافه است
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک24 ؛ وجود اسپارتاکوس به تعداد یارانش تکثیر شده بود
*بمباران محله گیشا و استخبارات عراق
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک ۲۳ ؛ جاده ابریشم؛ بزرگ‌ترین شبکهٔ بازرگانی دنیا
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک22 ؛ارشمیدس و داستان «اروکا»؛ یافتم یافتم
* آیا مسعود رجوی در فرانسه است؟ مگر مسعود رجوی زخمی شده‌‌ بود؟
*بخش دیگری از گفتگوی مسعود رجوی با حبوش «من در ابتدای انقلاب در شورای انقلاب بودم»
*سباستین کاستلیو؛ و سوختنِ «سِروِه‌تُس» در آتش
*مرضیه با خودش تعریف می‌شود گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی 15
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک21 / قارقارِ غازها؛ کاپیتول را نجات داد
*توافق هسته‌ای؛ سکنجبین بود یا جام زهر؟
*آب در سیاره بهرام (مریخ)
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک20/ سِلت‌ها (کِلت‌ها) The Celts
*کاوالریا روستیکانا Cavalleria rusticana
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۴)
*نامه مسعود رجوی به میخائیل سرگئیویچ گورباچُف
*وقتی که من بچه بودم؛ غم بود، اما کم بود
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 19 قوم و خویش ما؛ هومو نالِدی Homo naledi
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 18
*ژاله خون شد؛ هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه
*چه خَبر و چه اَتَر؟ کتابِ «دیک چینی» و دخترش «لیز»Exceptional
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 17
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۳)
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (16) جباّران سی گانه و انحطاط آتن Thirty Tyrants
*نشستِ عبرت‌ انگیزِ صدام حسین
*گردشِ ایام-برای هر چیز زمانی وجود دارد
*پاییز خودش نوعی بهار است ؛ به رهی دیدم برگ خزان...
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 15 فهم قانون به معنی درست بودن قانون نیست
*چَک و چونه مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام حسین
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۱۲- اشغال کویت و شورش کردهای عراق در سال ۱۹۹۰
*اوسا عَلَم این چه رنگ بود توک عَلَم ؟ خامنه‌ای در دانشگاه پاتریس لومومبا !
*آبجو؛ نه، ولی آب شلغم اوکی
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک14از بنیان‌گذاری رُم تا تمدن چاوین
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۱) دکان امام زمان
*یکبار دیگر قتلعام سال ۶۷ ؛ هرچه را که از آن چشم بپوشیم حمایت کرده‌ایم
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک ۱۳ توت‌آنخ‌آمون Tutankhamun و عصر طلایی فرعون
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 12 تمد‌ن‌ها می‌آیند و می‌روند؛ اما باورها می‌مانند
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان (جمعه ۳۱/۴/۱۳۶۷)
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۰)تنها «بُزِ اَخفَش» فردیّت ندارد
*در جنگ ایران و عراق هر کسی کشک خود را می‌سابید
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (11)
*نگذارید کسی به خواب رود !Nessun dorma
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (10)
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (9)
*هاريس الکسيو و تانگوی نِفلی
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (8)
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۹)
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (7)
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۶)
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۵)
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۴) -دوران نوسنگی Neolithic
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۳)
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک ۲ World history from mammoth to Facebook
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۱)
*صبحانه در تیفانی و رفیق و مونس من «ماه‌رود»
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۸ هان، ای شرم، سرخی‌ات پیدا نیست
*منشور بزرگ آزادی‌ (مگنا کارتا) - Magna Carta
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) گراکوس بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism
*چه بر سر گل ها آمده‌است؟
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۷
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۶ انقلاب ایدئولوژیک
*زنوبیا Zenobia و پالمیرا Palmyra
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۵) انقلاب ایدئولوژیک
*تاریخ ایران و مقاله نیویورک تایمز
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact
*یادی از بیژن جزنی، فرزانه سخت‌ رو؛ مارکسیسمِ اسلامی یا اسلامِ مارکسیستی
*امید راه رسیدن به حقیقت را هموار می‌کند یادی از مبارز دلاور هوشنگ ترگل
*بوریس آلکساندرویچ آلکساندروف
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی انقلاب ایدئولوژیک . قسمت چهارم
*نامه‌ی آلبرت آینشتاین به اریک گوتکیند
*«زمین، این «نقطهٔ آبی کمرنگ Pale Blue Dot
*رقص با دیکتاتورها Dancing with Dictators
*عزت إبراهیم الدوری و ویتو کورلئونه
*چغندر کلو ته توبره (چغندر بزرگ در ته توبره است)
*گونتر گراس و «آنچه باید گفته شود» Was gesagt werden muss
*تام کاتن و کیسینجر و جُرج شولتس، عزا گرفته‌اند
*فناوریِ هسته‌ای تنها عرصه تولید انرژیِ هسته‌ای نیست
*پرونده هسته‌ای و پروتکل الحاقی Protocol Additional
*چکیده سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران
*واشنگتن‌پست و مذاکرات اتمی
*گفت و شنود با اسماعیل وفایغمایی ؛ انقلاب ایدئولوژیک بخش سوم
*باراک اوباما:‌ داشتنِ چکش دلیل نمی‌شود که به هر مشکلی به دید میخ نگاه کنیم
*جان بولتون و بمباران ایران To Stop Iran’s Bomb, Bomb Iran
*پُلاریزاسیونِ سیاسی و نشستن بینِ دو صندلی Fall between two stools
*سایه ماه بر آفتاب Solar Eclipse
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۲ انقلاب ایدئولوژیک
*ابوحامد محمد غزالی و حس غریب نوروز
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی / انقلاب ایدئولوژیک
*گوگل کروم و مشکل یوتیوب
*داستان بوته سوخته
*لحظه‌هایِ بودن ویرجینیا وولف
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است / داستانِ «پایان قرن» (۱۳)
*دروغ‌ها و دورنگی‌ها، روح مرا می‌سائید - گفت‌وشنود با رضا مولائی‌نژاد
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۱۲
*ثابت‌های فیزیک آدمی را به مکث وامی‌دارد
*همنشین بهار.وکیلِ مُستقل، دادبانِ آزادی‌ است گفت‌ و شنود با محمد رضا روحانی در باره کانون وکلا
*به هنگامِ فریبِ عالمگیر، گفتنِ حقیقت، کنُشی انقلابی است مناقشه اتمی و حرص و جوش نتانیاهو
*بهمن ۵۷ و افتادن ژنرال گاست در هَچَل
*الله قلی جهانگیری و واقعه کوه حاجی‌لو
*گفت ‌و ‌شنود با خانم میهنِ جزنی در مورد عشق
*درد و بلایِ «مَک کین» بخوره تو جونِ ابوبکر بغدادی
*بهمن قشقایی و قرآنِ مُهرکردهِ اسدالله عَلم
*عهدنامه «صلح» ترکمانچای
*بیانِ تنّفرآمیز Hate speech
*گاست و هایزر و گوادلوپ، عاقبت از ما غُبار مانَد
*«شارلی»، شیخ حارث النظاری و استبدادِ زیر پرده دین
*یادی از م. ا. به آذین، آن «دُنِ آرام» + وصیتنامه و صدای او
*دنباله‌ دارِ لاوجوی Comet Lovejoy
*ترور نمادین از زبان برمی‌خیزد / Charlie Hebdo attack
*هوشنگ عیسی بیگلو و مدعّیانِ صاحب‌اختیاریِ «مقاومت»
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان
*هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌
*نشان‌دادنِ ضعف با خیانت یکی نیست داستان منافِ فلکی تبریزی
*تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۱۰) ایده‌آلیسم آلمانی Deutscher Idealismus
*شب یلدا و انقلاب زمستانی Winter solstice
*دروغ «آیت‌الله العظمی» که خناق نیست
*سازمان سیا CIA و شکنجه با آب Waterboarding
* تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۹) رمانتیسم قیامی علیه هنجارهای عصر روشنگری
*اتاق بی سقفِ «فارل ویلیامز» Room without a roof
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۸ شورشِ فلاخَن La Fronde
*ایده جوچه 주체사상
*آندره ریو سلطان والتز André Rieu King Of The Waltz
*رساله یهودا Epistle of Jude
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۷) انقلاب فرانسه Révolution française
*گفت و ‌شنود همنشین بهار با ایرج مصداقی در مورد «ابلاغیه چراغ خاموش» مسعود رجوی
*مجاهدین و رابینسون کروزوئه خراسانی
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۶)انقلاب آمریکا American Revolution
*مسعود رجوی و «پرچم»اش / از «جیم» تا «عین جیم»
*بارگشت دوباره ویلیام باتلر ییتس
*الله‌ قلی برای من دوست خوبی بود = گفتگو با ساسان سترگ دره شوری و حیدر جهانگیری
*تاریخِ جهان دادگاهِ جهان است (۵)
*زیگونروایزن (آوای کولی)
*سخنرانی تروتسکی در مکزیک در مورد محاکمات مسکو
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است ۴ عصر روشنگری The Age of Enlightenment
*گفتگو با شادی Разговор со счастьем
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۳) رنسانس Renaissance دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است
*گفت‌ و ‌شنود با دکتر کریم قصیم ۱ آزادیِ نظر را به بهایِ «احترامِ شخصی» نباید فروخت
*پاییز خودش نوعی بهار است
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۲) قرون وسطی فاصله میان دوران باستان و رنسانس
*رساله سه شیاد
*همنشین بهار.تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است دوران کلاسیک باستان Classical antiquity
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند
*در دلِ هر «نفرین»ی «آفرین»ی‌‌ است
*ما برای چی زاده شدیم؟ همنشین بهار
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact
*کتاب الشفاء مشعلی فروزان در قرون وسطی
*تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد» «نیمای غزل» به میهمانی خاک رفت
*فراز و فرود علی زرکش در گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
*یوهانس کپلر Johannes Kepler طرحی نو در آسمان نجوم
*تیرباران چائوشسکو و همسرش
*اسپانیا و «قطعیتِ حکم دادگاه»اش
*خاطرات خانه زندگان (۳۲) ای چنگ ناله برکش و ای َدف خروش کن
*یکبار دیگر ماندلا
*سرنوشتم را با دست خویش می‌نویسم. یادی از نلسون ماندلا
*ایتوس، پاتوس، لوگوس/ Ethos , Pathos , Logos
*تاریخ همچون تانکی از روی سرِ ما می‌گذرد / خاطرات خانه زندگان (۳۱)
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی از سعید محسن
*Exit Strategy استراتژی خروج
*خاطرات خانه زندگان(۳۰) هر چیز و هر امری در «شدن» خود است که «حقیقت» می‌‌‌‌‌یابد.
*بچه‌ها دارند می‌میرند؛ ای که دستت می‌رسد کاری بکن
*غبارزدایی از آینه‌ها. دفاعيات پرشور شکرالله پاک نژاد
*کلاه آبی‌ها Blue Beret United Nations peacekeeping
*غبارزدایی از آینه‌ها ترور محمد مسعود و بازجویی خسرو روزبه
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی محمد حنیف‌نژاد
*ای روشنی صبح به مشرق برگرد / ای ظلمتِ شب، با من بیچاره بساز- خاطرات خانه‌ زندگان ۲۹
*آسیمیلاسیون Assimilation
*اینجا «جلجتا» ست، جائی که مسیح را به صلیب کشیدند (خاطرات خانه زندگان ۲۸)
*سیاست‌زدگی واگیر دارد
*عهدنامه گلستان و کارچاق‌کن آن گور اوزلی
*جان رالز و «پسِ پردهِ بی‌خبری» The veil of ignorance
*هستم آنکه هستم / اِهیِه اَشِر اِهیِه / אהיה אשר אהיה
*بادها می‌وزند و برگها فرو می‌ریزند. خاطرات خانه زندگان (۲۷)
*Ad Hominem ماه منطق در مُحاق سفسطه
*به من بگو ستارگان و ‏آفتاب دروغند ولی نگو که عشق وجود ندارد.
*یادی از ژنرال جیاپ و نبرد دین‌بین‌فو Điện Biên Phủ
*Loaded language آب و تاب دادن به زبانِ زبان بسته
*اسطوره اشرف (متن پیام مسعود رجوی، ۲۷ شهریور ۱۳۹۲)
*گفت‌و‌شنود با آقای ناصر‌رحمانی‌نژاد/ واقعیت تا چه اندازه واقعی‌ست؟
*خاطرات خانه زندگان (۲۵)
*به رهی دیدم برگ خزان...
پاییز خودش نوعی بهار است
*لئون فوکو و «آونگ»ش Foucault pendulum
*کمون پاریس طلایه دار انقلاب اجتماعی درقرن نوزدهم
*شبیخون به مجاهدین و «مقراضِ تیزِ تناقض»
*ژاله خون شد. هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه
* R2P (اصل حمایت و حفاظت)
*در انتهای غم همیشه پنجره ای باز است. پنجره ای روشن
*خاطرات خانه زندگان (۲۴) نامش بر برف نوشته بود. خورشید ذوبش کرد و آب آن را با خود برد.
*دکتر منوچهر هزارخانی و آقای ۹۹ درصد
*قطعنامه ۵۹۸، پذیرش آتش بس و عملیات فروغ جاویدان
*گذری به اسپانیا
*رؤيا خود نوعی زندگی است.
*تجربهِ رؤیاوَش وحی
* فرقه، و سینه زدن زیر عَلمِ ارتجاع
*کُفرِ یک دوران، دینِ دورانِ بعد است.
*دود از کُنده بلند می‌شود.- هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌
*با چنین فرهنگی چگونه می‌شود ایران را آزاد کرد؟
*وقتی چیز غریبی می‌شنویم، نباید پیشاپیش آن را رّد کنیم.
*انسان موجودی خاطره گرا است
*«شریعت» ، آخوندی و غیرآخوندی ندارد.
*طوطی جون می خوام برات قصه بگم - عباس رحیمی با غم ها و طوطی اش
*مسعود رجوی، «معّلم»ی که «مُبلّغ» شد
*جلیل شهناز، شهنواز تار ایران، به میهمانی خاک رفت.
*آیا «حسن روحانی» تغییر کرده است؟
*وحدتِ ظرف و مظروف، بی تضاد نیست
*کارمینا بورانا Carmina Burana - اسماعیل وفا یغمایی و سرود ای آزادی
*خاطرات خانه زندگان (۲۳)
*مادر معینی، چاووش شادی و امید
*ما پروردگان سفره استبدادیم
*ما همه «خر ژان بوریدان» یم.
*تب و تاب انتخابات، مسعود رجوی را هم گرفت.
*شب پره ها می آیند و می‌روند، آفتاب می‌ماند
*در باره نامه سرگشاده
صفحه روزگار، حرف حق را ضبط می‌کند
*میراث باستانی ایران در جای جای جهان
*خاطرات خانه زندگان (۲۲)
*داستان زندگی «جیرولامو ساوو نارولا»
*خاطرات خانه زندگان (۲۱)
*سیک‌رِدنی داک‌لاد خوروشووا- گزارش محرمانه خروشچف
*امام محمد غزالی و حس غریب نوروز
*خاطرات خانه زندگان و گزارش Хрущевخروشچف
*خاطرات خانه زندگان (قسمت بیستم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ۱۹)- تاریخ ایران با افسانه و شایعه همراه است.
*یک مُشت دَری وَری On Bullshit
*ما همه از دَم، «پریود» یم.
*خاطرات خانه زندگان (۱۸)
*هر کسی در زندگیش «او»یی دارد
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفدهم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت شانزدهم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پانزدهم)
*کلام بی صدای برف Silent Snow
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهاردهم)
مشکل جامعه ایران با گرفتن قدرت سیاسی حل نخواهد شد
*شاه و سمپوزیوم لیزر Laser Symposium
*خاطرات خانه زندگان (قسمت سیزدهم)
«مراد برقی» و «سرکار استوار» در زندان قصر
*قتلعام کاتین The Katyn massacre
*خاطراتِ‌ خانه‌‌ زندگان (قسمت دوازدهم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت یازدهم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دهم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت نهم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هشتم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفتم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ششم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پنجم)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهارم) درخت آلو را نمی‌شه به شمشاد پیوند زد.
*‌خاطرات خانه زندگان (قسمت سوّم)
*سخنرانی تاریخی یاسر عرفات در سازمان ملل (۱۳ نوامبر ۱۹۷۴)
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دوّم)
*زندان=‌زنده دان، خاطراتِ خانه زندگان (۱)
*احمد قابل، ظریف جلالی و «گروه والعصر»
*کورش و سنگ‌نگاره مرد بالدار پاسارگاد
*استوانهٔ کورش Cyrus Cylinder «مانترا»ی خیال‌انگیز (+ویدیو)
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند(+ویدیو)
*اریک هابسبام و سنّت های ساختگی
*پراودا ПРАВДАدم از پراودا می‌زند. (+ویدیو)
*پیاز، وجودی است بی تناقض. به یاد «ویسلاوا شیمبورسکا»
*حُکمِ قتل زندانیان سیاسی، «قیر»ی که بر سر نظام ریخت
*کشتار سال ۶۷ و سخنان هَشَلهَف
*وقتی می‌میریم چه چیزی با ما خواهد مرد؟
*من اینجا ایستاده ام و جز این کاری از من ساخته نیست.
*Standard Model of Particle Physics مُدِل استاندارد
*هر ادعّایی باید مُستند به مَدرک اثباتی باشد. (در مورد مقاله خانم عفت ماهباز)
*دکتر علی شریعتی و «آوف هه بونگ» Aufhebung + ویدئو
*حقِ‌‌ آزادی و «هی‌بی‌اِس‌کورپس» Habeas Corpus
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (+ویدیو)
*Gracias a la vida گراسیاس آلا ویدا (+ترجمه ترانه به ۱۲ زبان)
*ویولتاپارّرا، مرسدس سوسا، گراسیاس آلاویدا (+ویدیو)
*دولت ویشی، گشتاپو و دارزدن رودلف هیلفردینگ (ویدیو)
*پرویز شهریاری و طناب دور زمین (ویدیو)
*پوراژِن چستوا، شکست پذیری و شکست باوری (ویدیو)
*صَلِّ عَلَی مُحَمَّد ، «سیمون هرش» خوش آمد ! تقویم تاریخ، اردیبهشت ماه
* اَرِه و اوره و شمسی کوره (ویدیو)
*شاهین نجفی و «حقِ تمَسخر» The Right to Ridicule (+ ویدیو)
*ماه به دیدار زمین می‌آید. Supermoon (+ویدیو)
*«سرزمینِ گوجه‌ هایِ سبز» و اعدام چائوشسکو (+ویدیو)
*تقویم تاریخ و نیمه پنهان ماه (+ویدیو)
*پرویز ثابتی و «ابراز تاسف» در گیومه
*سیروس نهاوندی، اسبِ تراوایِ ساواک (+ویدیو)
*زندان قصر، دادگاه ژیان پناه و داستان تجاوز به زندانیان سیاسی
*با تاریکی نمیشه سراغ تاریکی رفت
*سفره ۷ سین Haft-Seen در هتل اموات ( ویدیو )
*Bertolt Brecht برتولت برشت و اپرای صَنار سه شاهی (ویدیو)
*خدا و قوری کیهانی Bertrand Russell Interview
*برتراند راسل و «قوری»اش Russell's teapot
*آیا نوترینو، به گَردِ نور می‌رسد؟
*پرویز ثابتی Parviz Sabeti نمونه کامل یک پلیس سیاسی (+ویدیو)
*از چه چیز واهمه داری؟ من شو خایف ؟ (+ویدیو )
*والنتین، پوشکین، یوگنی‌ آنه ‌گین Evgeny Onegin
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه بهمن (+ویدیو)
*جنگ‌افروزان، مُرتجعین را قِلقِلک می‌دهند. (وبالعکس)
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه دی (+ویدیو)
*سخنرانی استالین ۱۱ دسامبر ۱۹۳۷ Речь Сталина
*شورشِ نان در تهران
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه آذر (+ویدیو)
*Rafiq Tağı «رافق‌تقی» ‌و‌ قصّهِ‌ هولناکِ‌ ارتداد (+ویدیو)
*آنتی‌تزِ اشرف، در خودِ اشرف است.
*آوایِ کولی، زیگونروایزن و قتل‌عامِ سال ۶۷
*تقویم تاریخ: رویدادهای ماه آبان (+ویدیو)
*R2P و آخرین سخنرانیِ معمر قذافی (+ویدیو)
*نگاهی به ۳۰۰ سنگ قبر. نیستی، آبستن هستی است.(+ویدیو)
*امیرکبیر و «جِّنِ» جُدَری
*دستخط امیرکبیر، به یادِ استاد ایرج افشار آن مردِ آهسته (+ویدیو)
*نامه هایِ جَعلی یزدگرد ساسانی و عُمَربن خطّاب (+ویدیو)
*دکتر محمود حسابی و جعلیات اینترنتی (+ویدیو)
*عباس شهریاری جاسوس ۱۰۰۰ چهره ساواک (+ ویدیو)
*۱۱ سپتامبر و بن لادنِ پنتاگون (+ ویدیو)
*سرلشگر قرنی از کودتا تا ترور (+ ویدیو)
*رّد پای علمای اعلام بر سنگ قبر ستارخان
*ترور سپهبد رزم آرا در مسجد سلطانی
*آخوند مُحقّق کَرکی، عَلمدار تشّیع صفوی
*عملیات پنجه عقاب Operation Eagle Claw
*کلکم راع و کلکم مسئول؛ اسیرکُشی سال ۶۷ و سخنان آقای اردشیر امیرارجمند
*مقام صدیقی تنها راستگویی در قول و عمل نیست
*کمون پاریس ، تنها به پاریس مربوط نمی‌شود
*خوزه مارتی پیامبر استقلال و مبشر انقلاب در آمریکای لاتین (ویدئو)
*از Srebrenica سربرنیتسا تا بغداد
*منوچهر سخایی و آن «پرستو» که دشنه آجین شد.
*آوریل سیاه اشرف و نقش اشغالگران عراق
*ریزوم ، خاک و ُخل دارد
*امام محمد غزالی عزیز است اما نوروز از او عزیزتر
*سفره هفت سین در هتل اموات‌
*کتاب سبز قذافی، تو زرد از آب درآمد
*وقت آن است که چشم فتنه کور شود ! (گرد و خاک در مجلس ایران)
*روز والنتین ، پالی‌آمِری polyamory و ، «عشق» ضربدری
*کويکی با یک تیر چند نشان می‌زند
*پرویز ثابتی، مقام امنیتی ابرو کمانی
*ستمگران از ما عبور نخواهند کرد.
*خودکشی دردی را دوا نمی‌کند. ( علیرضا پهلوی از کاخ سعدآباد تا بوستون)
*یک بار دیگر تقی شهرام
*« دین‌خو » بود اما، پرسش ‌‌ستیز و ستم ‌پذیر نبود.
*مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که «هابرماس» بگوید
*«مُدل استانداردِ» فیزیک ذرّات ، قصه‌ای ناتمام
*گلهای صحرائی را همیشه رایحه ای دل انگیز است، یادی از روشنک (گوینده برنامه گلها)
*من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...
*«طرح عظیمِ» استیفن هاوکینگ - خدا، وِل مُعطل است !
*مرگ، دوست انسان است و هرگاه رسید قدمش مبارک باد.
*سلام بر دکتر علی جوان
ليزر گازی، مي‌توانست سال ۱۹۳۰ اختراع شده باشد
*سال ۶۷ در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد)، ۳۰۱ زندانی سیاسی به خاک افتادند
*آشکار‌سازی با پنهان‌سازی همراه است. (خطانامه تاج زاده و، اسیر کُشیِ سال ۶۷)
*«اشترن» و «ایرگون» در «دیر یاسین»
*نمی توان بر پرسش و نقد، دهنه زد. (آقای کروبی و قتلعام سال ۶۷)
*سرود زیبای «ای رقیب»
که‌س نه‌ڵێ کورد مردوه‌، کورد زیندوه‌
*انتشار اسناد قتلعام کاتین
چراغ حقيقت در طوفان کشمکش‌ ها نخواهد مُرد
*قرقیزستان و، پدیده «خستگی پنهان»
*شب، هاوانا می‌رقصد...
« کامیلو سینفوئگوس » یکی از معماران انقلاب کوبا
*دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا Wikipedia و حق مقدّس ویرایش
*گويای حکايتی‌ ست آن شمع خموش / خودکشی «منصور خاکسار»
*شعر «مارتین نیمولر»
وقتی مرا گرفتند، صدای احدی در نیآمد.
*دکتر جلال صمیمی، کاشف سرچشمه های پرتو گاما در هاله ی کهکشان
*در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه...
* آیا « عبدالمالک ریگی »، جا پای « دادشاه » می‌گذارد؟
*طفلِ جان و شیرِ شیطان به یاد «دکتر محمد رضا عاملی تهرانی»
*روز عشاق و، «عشق خرمگس» ! (ای عشق همه بهانه از توست...)
*این یک پیپ نیست، تصویری از یک پیپ است (یادی از زندان شاه و یدالله خسروشاهی ...)
*مهندس بازرگان و کتاب «سیر تحول قرآن» (با خدا و خرافات هر جنایت و فریبی ممکن است)
*از دار دنیا یک زن حلال داشتیم، آن را هم آقای خمینی حرام کرد!
*برف نو ، برف نو ، سلام، سلام
*«عالیجناب خاکستری» تاقچه بالا می‌گذارد!
*در برابر زره‌پوش‌ها چگونه از خود دفاع کنیم ؟
*درگذشتِ آیت‌الله منتظری و گوشه کنایه‌های مقام معظم رهبری
*راستی کمان در کژی است. آیت‌الله منتظری، خون دو فروهر و «قاعده درأ»
*«تبَر به دستان در عراق» سر برخود تصمیم نمی‌گیرند.
*مسئلهِ مجاهدین به «غیرمجاهدین» هم مربوط است.
*صورتي‌ در زير دارد آنچه‌ در بالاستی، پیام نوروزیِ «شیمعون پرس»
*همه عمربرندارم سر از این خمار مستی
آیا خدا نیز، با «نرینه غاصب» کنار آمده است؟
*هرچه در ديگ است به چمچه مي آيد. کنفرانسِ «دوربانِ ۲» و، آقای اوباما
*آیت الله منتظری بی شیله پیله است، امّا...
*مسیح ِ باز مصلوب - یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته
*عاقبت، از ما غُبار مانَد، «گاست» و «هایزر» و «گوادلوپ»، آن «آلاچیقِ کنارِ دریا»
*«حاج محمد شانه‌چی» بخشی از تاریخ معاصر ایران بود.
*«مِه‌بانگ» BIG BANG و بزرگ‌ترین آزمایشِ علمیِ تاریخِ بشرّیت
* ما قربانيانی هستيم که جامه جلّاد پوشيده ايم. به یاد « محمود درویش »
*گاهی بايد کلمات در خدمتِ پوشاندن واقعّيات باشد. (داستانسرایی در مورد قتل‌عام سال ۶۷)
*سفره هفت‌سین در هتل اموات
*سرود «خمینی ای امام» به مجاهدین ربطی نداشت
*ادیت پیاف Edith Piaf ، گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی
*دادگاه‌ پوئک و «نشست ژوئن ۲۰۰۱ در اشرف»
*سفره هفت سین در هتل اموات‌
خدا نکند که خدا مرده باشد...
*ابوذر...چی شده مادر؟ ...چرا می لنگی؟
*مسیح ِ باز مصلوب - [یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته]
*در کوچه باغ های عشق ، َبلا می باَرد. یادی از شکرالله پاک نژاد، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش دوم)
*ای عشق چهره آبی ات پيدا نيست. یادی از شکرالله پاک نژاد ، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش نخست)
*سیاست پدر و مادر ندارد
*تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
یادی از احمد غفارمنش
*شب ُسرودش را خواند، نوبت پنجره هاست / گفت و شنود با نويسنده کتاب « نه زیستن نه مرگ »