روایت دردهای من.... قسمت پنجاه وسوم(قسمت آخر)
رضا گوران

قسمت آخر کتاب را با یاد "حسین بلوجانی" بعنوان نمونه و سمبل بارز کسانی که این همه رنج و مصایب و اجحافات طاقت فرسا را با گوشت و پوست و استخوان و روان خود متحمل گشتند و سر آخر به چنین سرنوشتی دچار شدند آغاز می کنم و به پایان می رسانم.

آشنایی با قاچاقچی مسعود:

 یکی ازدوستان به نام فرشاد که جزو اولین دسته های رها شده از تیف بود با کمک قاچاقچی توانسته بود خود را به ترکیه برساند.از طریق او توانستیم با آن قاچاقچی به نام مسعود آشنا شویم. کارو شغل شخصی ایشان قاچاق بود و با گرفتن دلار افراد رها شده از کمپ و یا زندان تیف را روانه ترکیه و اروپا می کرد. طبق گفته خودش به 150 تن از افراد جداشده از سازمان مجاهدین کمک های مختلف کرده و عده ای را به صورت غیر قانونی ازاربیل به ترکیه واروپا روانه ساخت.ایشان عضو حزب دموکرات بود. به نظرم از این عنوان نهایت سوءاستفاده را می کرد.

 بسیاری از ما رها شدگان  سرکوب شده که برای هر ساعت کار سخت و طاقت فرسا در هوای داغ و نفس گیر بیابانهای عراق 1 دلار از آمریکائیان دریافت کرده بودیم به خاطر اعتمادی که کردیم، هر آنچه دلار همراه داشتیم و یا دلارهای که خانوادها از ایران برایمان فرستادند بدون هیچ  ترسی بدست او سپردیم که با قیمت مشخص به ما کمک و راهی اروپا کند. ایشان هم در مقابل پولی که گرفت کمک کرد اما در مقابل سر بسیاری را هم کلاه گذاشت و همه ما را حسابی  دوشید وجیب های خود را از دلارهای که با زجر و رنج بدست آورده بودیم انباشت............

خروج غیر قانونی از کُردستان:

1 بهمن ماه 1386 بنده همراه 3 تن دیگر از جداشدگان سازمان مجاهدین و رها شده ازبند تیف با کمک قاچاقچی از اربیل به سوی ترکیه حرکت کردیم  و به نوار مرزی "شیمدینلی" ترکیه رسیدم. راننده پاترولی که ما را تا آنجا رسانده بود با تماس های تلفنی که بر قرار کرد یک جوان کُرد اهل ترکیه را ساعت تقربیا 3 بعداز ظهر به بالای کوهی که منتظر او بودیم کشاند و ما را تحویل او داد و رفت......شبانه با کمک قاچاقچی ها به شهر کوچکی به نام «شیمدینلی»رسیدیم. نهایتا ما را به یک روستا منتقل و 5 روز در خانه ای مخفی شدیم ...... سپس به شهر وان و بعد استانبول رسیدیم و بعد سر از یونان واسپانیا و نروژ در آوردم.

در آن روزگار نیروهای پیشمرگه پی کاکا با ارتش ترکیه در حال نبرد و درگیری شدیدی بودند که این درگیریها باعث شده بود کنترل و سختگیریهای از طرف نیروهای امنیتی و پلیس ترکیه اعمال شود و در مناطق کُرد نشین ارتش به حالت آماده باش بسر می برد و ایست بازرسی های متعددی در بین راهها به چشم می خورد که ما موفق شدیم از طریق کارت شناسائی تقلبی که برایمان صادر کردند بودند به سلامت بگذریم و به راه خود ادامه بدهیم. اما خیلی از دوستان دستگیر و به کُردستان دیپوت شدند.

/////////////////////////////////////////////////

مقدمه:

هیچ حیوانی  به  حیوانی  نمی دارد  روا    

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

شرح حالی به نام «رنج نامه حسین بلوجانی» در12 آذر 1391 درسایت تیف منتشر کردم. کسانی که علاقمند هستند بیشتر با رنج و زجر و خون بهای جداشدن از فرقه رجویه آشنا شوند آدرس سایت آن را در زیر می گذارم که مطالعه کنند. این فقط یکی از نمونه های بارز است. هرکدام از افراد جداشده مشکلات و رنجهای بسیار داشتند و دارند.  

              http://www.tipf.info/ranjname,hosin.htm          

 حسین بلوجانی در حالی که نوجوانی بیش نبود به گروگان باند مخوف و مخرب رجوی گرفتار شد و تا روزی که از روی آن پل لعنتی 36 متری به پائین افتاد(و در واقع با دستان پر توان رهبر عقیدتی وبدنبال آن آوارگی و سیاست های ضد پناهنده غربیها) و روی ریل راه آهن له و لورده شد هیچ روز خوشی درعمرکوتاهش ندید او از این دنیای فانی و وحش هیچ لذتی نبرد به جزء عذاب و درد و رنج و شکنج،  ولی شاهد و ناظر تلخ ترین مسائل چون بی عدالتی وتبعیض و نابرابری ,دورنگی,  شیادی , تقلب و دزدی و بی حرمتی در جامعه بود.

 این مسائل و موضوعات جان و روانش را آزرده کرده و اثرات سایش مداوم سوهان روح را در تمام وجود خود احساس می کرد و می دید که هیچ نوع تغییری در دنیای خیال انگیز و پر وسوسه او حاصل نمی شود به همین دلایل همه چیز را در خود فرو می برد و دچار یاس و ناامیدی گردید و درون آن را چون یک کوه آتشفشان در حال فوران بی قرار کرده بود.

 با توجه به تمام مسائل، او روی اصول و اخلاق و انسانیت و مبارزه خود ایستاد و تسلیم هیچ نابرابری و ظلم و زور و ستم نشد.

 او از زندان فضیلیه صدام حسین تا شکنجه گاه رجوی تا زندان و شکنجه گاه ارتش آمریکایها در تیف و بعد هم نروژ و پلیس کانادا متحمل شکنجه های جسمی و روانی فروانی شد ولی هیچ گاه خللی درمبارزه خستگی ناپذیرش برعلیه ارتجاع غالب و مغلوب وارد نشد. اراده فولادین واز خود گذشتگی او برای همه افرادی که او را از نزدیک دیدند ومی شناسند خود بیانگر شخصیت والای او بود.فقط بدانید و بدانیم به چه نقطه ای کشید شده و کشاندن تا مجبور و اقدام به این عمل وحشتناک شد و یا کردند.

 اولین باری که او را از نزدیک دیدم در پارک درختی اسکان دخمه اشرف و در حال شکار گنجشک بود. بچه ای معصوم و بی اطلاع ازروزگار نامردی و نامروتی نامردمانی که به دامان دشمن خزیده و ادعای مبارزه و انقلابیگریشان گوش ها را آزارو روانها را می سایئد و می خراشید. حسین دردوران طفولیت پدر خودش را از دست داده بود و مادر فقیر و تهی دستش با بدبختی و مکافات بچه هایش را بزرگ کرده بود. او بسیار مودب و مهربان و همیشه چهره ای خندان داشت.

در زندان تیف با اکثر بچه ها دوست و رفیق شده بود و با همه بگو و بخند و رابطه ای اجتماعی و حسنه ای داشت که قابل توصیف نیست. بارها از او دیدم چیزی بدست آورده بود با دیگران تقسیم می کرد......... زمانی که خودش را به نروژ رساند و در کمپ مستقر شد کلی دوست پیدا کرد و بعد از کوتاه مدتی در یک رستوان مشغول کارو فعالیت شد. بعد که ترک خاک نروژ برایش آمد صاحب همان رستوان که یک مرد سوئدی است او را تا کانادا همراهی کردو صاحب رستوان بارها به من گفت: اصلا باورم نمی شود که حسین چنین بلای بر سر خودش آورده باشد.......به هر حال شاید جسم حسین دیگر در بین ماها نباشد اما خاطرات و از خود گذشتگی های او جاودانه است

یک ایمیل ازطرف ترجمه گر خانم مریم موسویان با پلیس کانادا:

این مدرک نشان می دهد که پلیس کانادا بدون اجازه مادر حسین او را در گورستان دهکده ای خارج از ونکوور به خاک سپردند. اعتراض دوستان و هم میهنان که تصاویری از آنها را در زیر خواهید دید به این اقدام پلیس کانادا هم هیچ تاثیری در روند دفن کردن جنازه حسین  بلوجانی مستمرثمرواقع نشد. پلیس کانادا بعد از تقریبا 2 ماه جنازه حسین را از سرد خانه به گورستان دهکده منتقل و در آنجا دفن کردند. در این رابطه چند ایمیل دیگر از دوستانی که درکانادا زندگی می کنند داشتم که متاسفانه نتوانستم آنها را بیابم تا نشان بدهم خود کشی حسین مشکوک بوده است به دلیل اینکه او چنین روحیه و منشی نداشت. چرا که علاوه بر همه محسناتش به گفته هم اتاقیش آقای ایوب روز قبل از حادثه برای خودش کلی خرید مایحتاج روزانه کرده بود و............

دوستان و آشنایان حسین درایران و کانادا مراسم یادبودی را برای او تدارک و برگزار کردند. برگزارکنندگان مراسم در کانادا از بنده خواستند به عنوان نزدیکترین دوست حسین که سالها با هم بودیم در آن مراسم شرکت کنم اما بدلیل نداشتن پاسپورت نتوانستم به کانادا سفر کنم ....روحش شاد و یاد و خاطراتش همیشه در ذهن و ضمیرها جاودانه است و لعن و نفرین برآنانی که به این شکل سرنوشت  افراد را رقم زدند. خوانندگان محترم  می توانند با یک جستجوی ساده از طریق گوگل به مقالات دیگری در باره حسین بلوجانی دست یابند.  

                         http://www.hambastegi.org/show

To

ksnorre@gmail.com

May 15, 2013

again / somethings going on here !! how they can lying to us and whats the reason for this kind of stupidity job to cheating us and why?

did we ask any thing unusual  for a simple funeral? I don't thing so !!

But the results of completing this puzzle showing to us they scare from somethings !! what is that????!!

Kevin

این هم نامه امروز مترجم / خانم مریم موسویان  - که نشان میدهد  حتی  مادر حسین هم چنین اجازه ای نداده و اینها دارند دروغ میگویند

توجه کنید به نامه پائین / در تماسی که مریم خانم عزیز دیشب با مادر حسین داشت

Hi everyone,
I talked to Hossein's mother. Nobody contacted her. So, it is confirmed, whoever

made this very wrong and illegal decision to bury him had no authorization to do so. 

She was, as usual, in such a bad emotional shape that I could not tell her what has happened. 

I will tell her after we can have a say as Hossein's people here in Canada and can organize a 

ceremony to pay him the respect he deserves and was cruelly denied. I am so so so sorry. 

How can this lovely, honest, beautiful person be so badly disrespected and harmed by Canada 

(those who represent this country and made such devastating decisions) in his short life and even in death. 

Mariam

 

 

پیامی به رهبر عقیدتی:

به عقیده این فقیر شما رهبرعقده ای و باند تحت امرتان هیچ وقت و به هیچ عنوان به جایی که مد نظر خود که همان قدرت طلبی مطلق پوشالی است نخواهید رسید. باند مخرب وسرکوبگر به بیراهه رفته ی شما در ایران امروز و فردا هیچ جایگاه مردمی ندارد. چرا که در طی بیش از 3 دهه گذشته با عملکردهای خود واضح و روشن  نه تنها به مردم ایران بلکه به جهانیان نشان دادید و ثابت کردید استراتژی شما هم پیمانی با دشمنان ملت ایران بوده. تشکیلات شما خالصانه در خدمت دشمنان خلق قهرمان بوده. از جبهه های جنگ خانمانسوز 8 ساله گرفته تا اطلاعات نوار مرزی و پادگانهای نظامی و سایت های هسته ای و.... در اختیار دشمنان ایران و ایرانی گذاشتید. در طی سالیان متمادی هرآنچه انرژی و توان داشتید برعلیه ملت ایران بکار بردی اما به جایی نرسیدی. الان هم جز جاسوسی و همخوابی با اربابان از کار افتاده امپریالیست ها چیزی ازتان بر نمی آید.......... خودفروشی می کنید تا تکه ای نان و دلار جلویتان بیندازند.

 شما از دلارهای اهدایی صدام حسین و کشورهای حوضه خلیج فارس و اسرائیل به جان مک کین و جان بولتن آشوبگر شرخرجنگ طلب دادید که توطئه کنند آمریکا، مردم ایران را بمباران کنند و مردم سرکوب شده دست ملاهای جانی وفاسد و دزد غارتگر کشته و نیست و نابود گردند. هرچه اندیشه می کنم یک نقطه سفید در کارنامه ننگین شما یافت نمی شود. برای هوی و هواسهای شهودانی خود حتی رحم به دوست و رفیق و هم رزم سالهای سال که در کنار هم بودید نکردی و همسر او را هم مصادر انقلابی نمودی و آن خانم بدبخت را طعمه شهوات حیوانی خود کردی و بعد بعنوان سوگلی دربارت نشاندی.....

بوسیله ایشان نشستهای «رقص رهائی» برپا نمودی و تنها خروس بی رقیب محله گشتی...... و گردنبندهای طلا که تصویر قدسی خود ساخته از خود به نیروها نشان می دادید روی آنها حک کرده  و برگردن زنان شورای رهبری آویختی. فکر نمی کردی صدام حسین به دار مجازات آویخته و تو متواری و دستت رو و افشا می شود. تو رفوزه شدی جناب رهبری عقیدتی. می دونی رفوزه یعنی چی یعنی مردود، یعنی سوختی و تباه شدی. این جمله ابراهیم ذاکری مسئول کمیسیون ضد اطلاعات شما در زیر شکنجه و بازجوئی به من گفته بود که به خودت برگرداندم. چرا که این جمله لایق و برازنده خود شماست.

تلاش کردی این عمل شنیع و تباه انقلاب ایدئولوژیک بنامی تا کثافت کاری های خود را در بین مردم توجیه و ماستمالی نمائید. اما کلاه گشاده را فقط بر سرخود گذاشتید چرا که مردم خوب دست شما را خواندند. حس و شم ضد انقلابی شما خیلی زود دریافت که از طرف مردم ایران طرد و بی آبرو شدید. با مغلطه و سفسطه بازی به جای نمی رسید. بنابر این فیل انقلاب ایدئولوژیک را دربین نیروهای تحت امر خود که به هر دلیل به تو اعتماد کردند را به طرز بسیار زشت و مشمئز کننده تحقیرآمیزی همراه زندان و شکنجه و.... به راه انداختید.

 کودتای انقلاب ایدئولوژیک را به زور و اجبارعربده کشی و...... به خورد نیروها که درهفت حصار ذهنی و روانی گرفتار شده بودند نیاز مبرم آنان نامیدی و مادام العمر جلوه دادید. تمامی این اقدامات ضد بشری و غیر اخلاقی را در راستای اهداف پلیدی که همان قدرت طلبی کاذب است انجام دادید. البته واقفم که مریم عضدانلو(رجوی)  همانند من و ما گول پروپاگاندی غیراخلاقی شخص شما یعنی مسعود رجوی را خورد و خود ایشان یک طمعه واقعی رجوی محسوب می شود.

همه و همه این مسائل و پروسه ها به خاطر آن بود ولی فقیه به حکومت خودش ادامه بدهد. شما طی سه دهه همانند یک بختک جلوی راه مبارزه ملت ایران را سد کردی. شما و همسرتان به عنوان رهبران سازمان تا خواستید میهن فروشی کردید. تا خواستید نیروهای انقلابی و مبارز را به کشتن دادید و یا در مخوفترین زندانهای خود مورد شکنجه فیزیکی و روانی همراه شب نخوابی و بازجویی های مدام قرار دادید تا انقلاب مریمی کنند. در پشت اقامتگاه خود این اقدامات ضد بشری را مرتکب می شدید. صدای جیع و فریاد معترضین و منتقدین را با گوش های خود می شنیدید و نشئه ایدئولوژیکی می شدید. رهبر عقیدتی که معلوم نیست در 13 سال گذشته در کجا مخفی شده اید این نکات را گفتم تا به خود آئید. من یک آینه تمام نما در مقابل شما هستم. می توانی بخشی از محصول کارت را در من ببینی...... جوان روستایی که با هزار انگیزه و شوق برای ادامه مبارزه به سمت شما آمد را شکنجه و زندان کردی عمرش را به فنا دادی و در آخر بیمار و از کار افتاده به گوشه ای از این دنیا پرتاب کردی تا ملایان حاکم آسوده بخوابند.

کتاب روایت دردهای من که دست پخت و شاهکار تاریخی رهبرعقیدتی و انقلاب ایدئولوژیک شماست به پایان رسیده. بهتر بود از ابتدا دستور می دادید تا لمپن های عربده کش قلم بدست شما که فقط یادگرفته اند به منتقدین و معترضین فرقه فله ای توهین و ناسزا و افترا ببندند و مارک مزدوری و خیانت و.... بزنند آن را در سایت های شما برای هوادارنتان منتشر می کردند........

 همه نوشته های که به نگارش در آوردم تنها بخش وگوشه کوچکی از همه واقعیاتی است که برای بسیاری از افراد اتفاق افتاده....... در این دنیا و آخرت شهادت می دهم و تاکید می کنم هرگزو هرگز دراجتماع  وجامعه عادی هم با مسائلی که در تشکیلات مافوق دموکراتیک !!!!شما هر روزه اتفاق می افتاد برخورده نکرده ونظیرش را در هیچ عطاری ندیده بودم.

طی سالیانی که دوران دانشگاه افسری و فوق تخصص زندانی وشکنجه شدن را پشت سر گذاشتم یاد گرفتم حرفم را رک و پوست کنده بیان نمایم. والا من روستایی به این صراحت لهجه تا به حال کسی سراغ ندارد. خود شما رهبر عقیدتی  چند وقت پیش از نهانگاه درابتدای پیامی گفتید: از ماست که بر ماست. دقیقا درست فرمودید. خود کرده را تدبیر نیست. واقعا این مهر همیشه تابان  که با سفر به کشورهای مختلف اروپائی در پارلمانها و مجامع حقوق بشری همانند ملاهای جانی ضد بشر دم از حقوق بشر می زنید در حالی که در پشت اقامتگاه خود زنان و مردان زیادی را زیر شکنجه کشتید. در حالی که خود شما یکی از ناقضان اساسی حقوق بشرهستید. این تناقضات و مسائل دیگری چون به کشته دادن عده ای از همرزمان سابقم دست به دست هم داد و باعث شد دست به قلم بشوم ودست شما را برای مردم رو و افشا کنم .

 اگرشما بعد از فرار از مبارزه و جان نثاری در"لحظه طلائی" عاقلانه رفتار می کردید و دست از سرگروگانهای دخمه اشرف بر می داشتید و اجازه می دادید به دنبال مبارزه واقعی خود بروند و یا به خانواده ها اجازه می دادید با عزیزان به گروگان گرفته شده خود ملاقات و دیدار کنند و عده ای از آنان را به هیچ پوچ در چند مرحله به کشتن نمی دادید و یا آن همه نیروی جدا شده را با تبانی با آمریکائیان از تیف به ایران نمی فرستادید. یا اگر دراروپا عده ای شستشوی مغزی داده شده به خاطر یک بازداشتی ساده  خلافکاری پول شوئی شما به آتش نمی کشیدی و همانند رهبر فراری در گوشه ای می خزیدی و دم فرو می بستی شاید شاید که بخشی از گناهان و جنایات شما پاک می شد.

درحال حاضر شما را به وجه ممکن به بالاترین دادگاه که همان دادگاهی خلقی است کشاندم و مردم قضاوت خود را خواند کرد. اما چه کنم که دنیا با دلار می چرخد و شما با میهن فروشی صاحب ثروت و قدرت شده اید ودستانی پراز دلارهای نا مشروعی که بدست آوردید دارید. ولی دست من و ما خالیست، اما چه باک؟ همین است که شاعر فرموده:

به سروگفتند تو بدین قد و قامت چرا بی ثمری                گفتا آزاده مردان تهی دستند.

  نتیجه پایانی نوشتن این خاطرات:

نتیجه نهایی این کتاب را به قضاوت خوانندگان عزیز موکول می کنم. مطمئنا بهترین و درست ترین قضاوت را مردم و تاریخ  بی رحم حقیقت می کند. انسانها چه بخواهند و چه نخواهند روزی از این دنیای فانی خواهند رفت و این چرخش طبیعت هیچ استثنا ویژه ای برای شخص و یا اشخاصی قائل نیست. مهم نیست انسان چطوری و چگونه از این دنیا می رود. اما به اعتقاد من مهم این است که انسان چطوری و چگونه زندگی و مبارزه کرده باشد. چطور و چگونه با مردمان تنظیم رابطه کرده باشد....... خوشحال و خشوقتم که توانستم در حد توان با نوشتن این خاطرات تلخ و شاید آموزنده به نسل حاضر و نسلهای پیش رو خدمتی هرچند کوچک کرده باشم و این بهترین و زیباترین ارزش انسانی و انسانیت برایم محسوب می شود.

تا در قید حیات باشم و نفس بکشم برعلیه بی عدالتی ونابرابری و ظلم و ستم های خلیفه گری ارتجاع غالب و مغلوب مبارزه خواهم کرد. در این راه و مسیراگر چنانچه جانم را از دست بدهم به آرزوی قلبی خود رسیده ام واین شیرین ترین هدیه طبیعت برایم خواهد بود. در پایان از تمامی کسانی که در این مدت با کامنت های انتقادی خود مرا به مسیر درست هدایت کردند تشکر می کنم. هیچ ادعای ندارم که نوشته هایم عاری از خطا و نقض نبوده و نیست. اما مطمئن باشید صادقانه نوشتم و در نوشتن این کتاب کلی خود سانسوری کردم که همین خود سانسوری باعث نگرانیم شده. بخاطر اخلاقیات و چهارچوب و اصولی که دارم نتوانستم بعضی از مسائل درون تشکیلات سازمان مجاهدین را بشکافم و با جزئیات بیشتری بیان کنم و خیلی سطحی از آن گذشتم.

 من هیچ وقت تمامی آن خاطرات و رفتار و گفتار شکنجه گران مسعود رجوی را فراموش نمی کنم. کینه ای که نسبت به دم و دستگاه آقای رجوی داشتم رنگ باخته. آن کینه نه فقط به خاطر3 سال زندان انفرادی و شکنجه های فیزیکی و روانی بوده باشد. بلکه بیشتربه خطر تحقیر های بود که به ناحق در زیر شکنجه به من روا داشتند و بعد در نسشت های مختلف  چون عبور از کوره گدازان انقلاب ایدئولوژیک و انقلاب مریمی وعملیات جاری و غسل هفتگی و تف باران و ...... باور کنید هر زمان یادم می آید که چطوری و چگونه مسئولین و فرماندهان نالایق سازمان مجاهدین مرا به زور و اجبار به پای میکروفون می فرستادند که موضع گیری کاذب کنم و من دریک  رودربایستی شدید روستایی گرفتار و به صورت چاپلوسانه و متملق گویانه ای با مسعود و مریم رجوی درحضور چند هزار رزمنده  برادر و خواهر گفتگو می کردم و موضع گیرهای می کردم که بعدا به آنها اندیشه می کردم و یا در نوارهای ویدیوی برایمان می گذاشتند می دیدم و می شنیدم خودم هم باورم نمی شد این حرف های من است و کلی خود خوری و خجالت می کشیدیم و به درون خود می ریختم.

 چرا که واقعا اکثر موضع گیریها و صحبت های که می کردم با تحریک فرماندهان و اجباری و حتی از سر ترس بود و دروغ  پوشالی بود و از ته قلبم نبود.  بعدا دچارعذاب و ناراحتی و پشیمانی می گشتم که دیگر فایده نداشت. متاسفانه و بدبختانه رهبران هم از همین دروغها خوشحال و خشنود می شدند و خودشان هم دقیقا و آگاهانه می دانستند. طوری که بارها و بارها هم مسعود و هم مریم و دیگر اعضای شواری رهبری سازمان می گفتند: با سیلی رنگ خود را سرخ نگه دارید وهمین طوری الکی موضع گیری کنید تا نیروها روحیه بگیرند.

 خوب، آخه با دروغ و ریا و سرخ نگه داشتن صورت با سیلی مبارزه و سرنگونی از آن در نمی آمد. چرا یک سازمان با آن همه حماسه ها و ارزشهای والا و اعتبارملی مردمی و سابقه درخشان مبارزاتی که مبارزینش روزگاری از انقلابی گری و مبارزه سر به آسمانها می سائیدند همراه آن همه خون و رنج و اسیر و اعدام و.... می بایستی حالا محیط و فضای بسته و دروغ و ریا و پوشالی همراه زور و فشار و ارعاب و سرکوب و خفقان در درون تشکیلاتی که ادعای انقلابیگریش گوش دنیا را کر کرده، آن هم برای نیروهای خودش که  روزگاری همان نیروها با عشق و علاقه وافری به آنها پیوسته اند ایجاد کند و به یک سازمان سکت انحصار طلب تمامیت خواه و سرکوبگر مخرب به بی راهه رفته تبدیل شود؟!

 آخر کارهم همگان شاهد هستید و دیدید مسبب اصلی آن، جناب نخستین رهبر انقلاب نوین که چندین عنوان پر طمطراق چون رهبرعقیدتی، فرمانده ارتش آزادیبخش، مسئول شورای ملی مقاومت و.....  که همین اسم ها باعث شد بازجوی اف بی ای آمریکا در زندان تیف روی سر من بدبخت داد بزند و عربده بکشد و بگوید: مگر ممکن است یک شخص این همه مسئولیت داشته باشد و...!!! همه نیروها را در زیر مخرب ترین بمباران تاریخ و با وعده «لحظه طلایی» به جا گذاشت و ناپدید گردید. حالا هم هرکس پرسش کند این رهبرعقیدتی کجاست، در جا مزدور رژیم خطاب می شود؟! بیش از یک دهه است سراز نهانگاه در آورد و حداقل ازهمانجا هم پاسخ گوی اعمال خودش نمی شود تا خیال خلق قهرمان راحت شود.....این نیز بگذرد.

در پایان  ازمدیر و مسئول سایت پژواک و دریچه زرد بی نهایت سپاسگزارم که با آرامش و مهربانی نوشته های مرا برای خوانندگان خود انتشار دادند. خوانندگان محترم هم به بزرگواری خودشان مرا مورد بخشش قرار بدهند اگر چنانچه در نوشته ها به اشکالات جمله بندی و غلط املایی برخوردند و یا طولانی شد. چرا که در ابتدا یاد آورشده بودم که این خاطرات تلخ سر درازی دارد. از تمامی عزیزان و دوستان در خواست می کنم اگر توانستند در حد توان این کتاب را نقد و دیدگاه و نظرات خود را در این باره بیان دارند. از نظرات انتقادی همه عزیزان که باعث اصلاح من درمسیر مبارزه و زندگی می شود استقبال می کنم.

 کتاب "روایت دردهای من" به پایان رسید. اما مبارزه من با رژیم ارتجاعی همچنان ادامه دارد.

پاینده باد ایران و ایرانی، زنده باد برابری وعدالت اجتماعی

شبه جزیره اسکاندیناوی، نروژ

علی بخش آفریدنده (رضا گوران)

شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۴/ ۱۸ ژوئیه ۲۰۱۵

 

منبع:پژواک ایران


رضا گوران

فهرست مطالب رضا گوران در سایت پژواک ایران 

*«عباس رحیمی(سپهر) چه زیبا جاودانه گشت» [2016 Jan] 
*درک و دریافت پیام رهبری همراه عملیات جاری در تشکیلات بعد از هرموشک باران [2015 Nov] 
*ادعاهای تکراری و مشمئز کننده مریم رجوی در باره حقوق بشر و دموکراسی فرقه رجویه [2015 Oct] 
*آقای داوود باقروند ارشد(جلال پاکستان) برای یک بارهم شده با مردممان رو راست باشیم [2015 Sep] 
*روایت دردهای من.... قسمت پنجاه وسوم(قسمت آخر) [2015 Jul] 
*روایت دردهای من...قسمت پنجاه و دوم [2015 Jul] 
*روایت دردهای من...قسمت پنجاه و یکم [2015 Jul] 
* روایت دردهای من ...قسمت پنجاهم [2015 Jun] 
*روایت دردهای من... قسمت چهل و نهم  [2015 Jun] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل وهشتم [2015 Jun] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و هفتم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و ششم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و پنجم [2015 May] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و چهارم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و سوم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...قسمت چهل و دوم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من ...قسمت چهل و یکم [2015 Apr] 
*روایت دردهای من...در کمپ تیف قسمت چهلم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من...درکمپ «تیف» قسمت سی و نهم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من ... درکمپ"تیپف" قسمت سی و هشتم [2015 Mar] 
*روایت دردهای من...قسمت سی وهفتم [2015 Feb] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و ششم [2015 Feb] 
*روایت دردهای من ...قسمت سی وپنجم  [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و چهارم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی و سوم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ودوم [2015 Jan] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ویکم [2014 Dec] 
*روایت دردهای من...قسمت سی ام [2014 Dec] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست و نهم [2014 Dec] 
*روایت دردهای من ... قسمت بیست و هشتم  [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست وهفتم [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست وششم  [2014 Nov] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست وپنجم [2014 Nov] 
*روایت دردهای من... قسمت بیست و چهارم  [2014 Oct] 
*روایت دردهای من...قسمت بیست وسوم  [2014 Oct] 
*روایت دردهای من.... قسمت بیست و دوم [2014 Oct] 
*روایت دردهای من... در تشکیلات قسمت بیست و یکم [2014 Oct] 
*روایت دردهای من...اینبار درتشکیلات قسمت بیستم  [2014 Sep] 
*روایت دردهای من ....قسمت نوزدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من ....قسمت هیجدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من .....قسمت هفدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من.... قسمت شانزدهم [2014 Sep] 
*روایت دردهای من... قسمت پانزدهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من....... قسمت چهاردهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من قسمت سیزدهم [2014 Aug] 
*روایت دردهای من ـ قسمت دوازدهم ـ خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 Aug] 
*روایت دردهای من ......قسمت یازدهم، شکنجه، شکنجه، شکنجه [2014 Jul] 
*دستگیری و زندان-روایت دردهای من و .... قسمت دهم [2014 Jul] 
* روایت دردهای من ......قسمت نهم خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 Jul] 
*روایت دردهای من... قسمت هشتم [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت هفتم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت ششم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت پنجم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت چهارم) [2014 Jun] 
*روایت دردهای من (قسمت سوم) [2014 May] 
*روایت دردهای من... قسمت دوم [2014 May] 
*روایت دردهای من......(خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف [2014 May]