عشقت رسد به فریاد
منوچهر تقوی بیات

حافظ، غزل ۹۳
عشقت رسد به فریاد
بحر مضارع مثمن اخرب
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
 
۱ - زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو  این حکایت
۲ - بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
۳ - رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
۴ - هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
۵ - در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
۶ - چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
۷ - در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
۸ - از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
۹ - این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
۱۰ - عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
 
لینک رنگین کمان را می توانید در گوگل بگذارید و روی آن بزنید تا باز شود:
https://rangin-kaman.net/%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%ae%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%b3%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87/
بیت یکم غزل ۹۳
۱ ـ زان  یار دلنوازم  شكرى است  با شكایت
    گر نكته دان عشقى خوش‏ بشنواین حكایت
این غزل در دیوان حافظ به کوشش پرویز ناتل خانلری شماره ی ۹۳ را دارد. یار؛ دوست، رفیق، معشوق، اعانت کننده، دستگیر، دستیار، آنکه از کسی دلربایی کند، دلدار، جانان، محبوب و اینگونه واژه ها که معشوق را نمایندگی می کند، به معنای مردم یا انسان است. دیوان حافظ ستایشگاه و دفتر عشق به مردم است. حافظ عاشق مردم است و مردم را با همه ی خوبی ها و کمبودهایش دوست دارد.
« دلنواز » یعنی کسی که دل را نوازش دهد و مهربانی کند. واژه ی دلنواز در این بیت با دل یا درون حافظ و با نکته دان عشق و مکتب مهر کار دارد. دلنواز به معنای دلنشین، نوازشگر، دل آرام، دل جو، دلپذیر، جان و جهان درونی است. نظامی هم در همین راستا می گوید:« گذر بر مهر کن چون دلنوازان - به من بازی مکن چون مهره بازان ». دل خاستگاه و سرچشمه ی عشق است. واژه ی دل در دیوان خواجه شیراز ۶۰۷ بار و ترکیبات دیگر دل مانند دلبر، دلدار و مانند این ها بیشتر از ۱۶۰بار آمده است. دل در فرهنگ ایران و دیوان حافظ جایگاه ویژه ای دارد و باید « نکته دان عشق » بود تا به ژرفا و درون آن پی برد.
شُکر یعنی حمد و سپاس. دهخدا می نویسد؛ سپاس جمیل و ذکر نیکو که در برابر و مقابل شکایت و گله است. « شکری است با شکایت » یعنی شکری که شکایت با خود دارد. حافظ می گوید؛ از عشق او شکایت و گله دارم. از این دلدادگی، از این عشق ناخشنود هستم. او از این عشق هم سپاسگزار است و هم گله دارد. سپاسگزار است چون این  یار  یعنی مردم را دوست دارد و از این عشقبازی خشنود است. اما حافظ از یار یعنی مردمی که معنای این عشق را در نمی یابد، گله دارد چون از عشق او به مردم آگاهی ندارد و از سر نادانی او را آزار می دهد.   
نکته دان یعنی کسی که دارای تمیز و هوش باشد، خوب و بد را از هم جدا کند و بافراست باشد. نکته دان عشق کسی است که درباره ی مهر و مکتب عشق، اشاره ها را درک کند. عشق اگر تنها عشق مرد به زن یا زن به مرد بود، به روانشناسی مردم کار داشت. اما فلسفه عشق و مکتب مهر سر در دور دست های تاریخ فرهنگ ایران دارد. « عشق » یا عشق داشتن و خواستار بودن از ریشه ی اَیش ( اِسَ ، یَیش) در زبان پهلوی به دست آمده است (مقدم. دکتر محمد. راهنمای ریشه ی فعل های ایرانی. مؤسسه ی مطبوعاتی علمی. تهران . ۱۳۴۲ ص ۹ ). عشق در اصل همان عشق به هستی و عشق به مردم و نوع انسان است که حلاج را بردار کرد. بشنو در این جا تنها گوش کردن نیست بلکه فعل امر از شنیدن است یعنی به درک سخن و عمل شنیدن امر می کند. حافظ می گوید اگر نکته دان عشق هستی و می توانی نکته های ژرف این داستان را درک کنی، پس داستان این عشق را بشنو. او امر به شنیدن نکته هایی می کند که تنها نکته دان عشق می تواند آن را دریابد.
چکیده بیت یکم غزل ۹۳
از مهر و از دلنوازی آن یار و جانان، سپاسی دارم که خود همراه با گله است. اگر تو درباره ی عشق و این شیوه ی زندگی، ژرف اندیش هستی؛ اشاره و کنایه درباره ی این عشق را در می یابی، پس داستان این عشق را با گوش جان بشنو.
بیت دوم از غزل ۹۳
۲ ـ بى ‌مزد‌ بود  ‌و منت هر ‌خدمتى  ‌كه  كردم
     یارب  مباد   كس‏  را  مخدوم   بى عنایت
منت یعنی نیکویی کردن به کسی و آن را گفتن و یا به رخ آن کس کشیدن. نیکی خویش را بر کسی شمردن. « بی مزد بود و منت » یعنی نیکویی هایی که کردم برای مزد نبود و یا تو مزد و پاداشی برای کارهایم به من ندادی و تو برای آن نیکویی ها وامی به من نداری و من آن ها را به رخ تو نکشیدم و منتی بر تو گردن تو نمی گذارم. عشق، به ویژه عشق به مردم نیاز به مزد و پاداش ندارد. این « بی مزد بود و منت » می تواند کنایه ای رندانه هم باشد به عبادت های مذهبی و پاداش آخرت زیرا عاشق هرچه در راه عشق می کند برای مزد و پاداش نیست تنها برای معشوق و به خاطر عشق است. یارب؛ نزد دین داران به معنای ای خدا است. این واژه را در شعر و ادب، چون حرف ندا به کار برند، یعنی؛ هنگام ندا، دعا یا آرزوی چیزی و یا، شگفتی، هنگام پرسش و افسوس نیز بر زبان رانده می شود و به معنای؛ ای ! ای وای!، آوخ!، کی ؟،  شگفتا و ای کاش است. مخدوم؛ یعنی خدمت کرده شده، صاحب و خداوند، بزرگ، سرور، فرمانروا و... عنایت؛ توجه کردن و اهتمام داشتن بچیزی، اهتمام، دستگیری و یاری، بخشش و توجه است. در اصطلاح فلسفه؛ عنایت توجه مافوق به زیر دست است. « مخدوم بی عنایت » در این جا به طنز آمده است، زیرا در عشق، رابطه عاشق و معشوقی است نه خادم و مخدومی. حافظ در بیشتر غزل های خود اصطلاحات دینی و صوفیانه را با طنز و کنایه به کار می برد. در این غزل، مزد، منت، عنایت، ولی شناسان، ولایت، به باورهای دینی و صوفیانه گوشه می زند و به گونه ای زیرکانه بار طنز به صوفیان و  یا خدا و رب را دارد.   
چکیده ی بیت دوم غزل ۹۳
 هر کار و خدمتی که در راه عشق او انجام دادم برای پاداش نبود و من هم بر یار منتی ندارم، اما او به عشق من بی توجه است. ای کاش در جهان سروری بی اعتنا به پرستار و خدمت گزار خود، وجود نداشته باشد.
بیت سوم غزل ۹۳
۳ ـ رندان‌  تشنه  ‌لب را‌  جامى  نمى ‌دهد  ‌كس‏
     گویى  ولى شناسان ،  رفتند از این ولایت
رندان جمع رند است. رند یعنی آزاده، كسی كه در بند دین و باورهای آن نباشد. دهخدا می نویسد« ... منکری که انکار او از امور شرعیه از زیرکی باشد نه از جهل، هوشمند و از این دست...». « رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس» یعنی آزادگان تشنه ی جام شراب هستند و کسی جامی به آن ها نمی دهد. 
ولی یعنی؛ محب و صدیق، دوستدار، معین و ناصر ، یاری دهنده و دوست. در اصطلاح صوفیه؛ کسی است که پی درپی طاعت و فرمانبرداری کند بدون آنکه این طاعت ها را نافرمانی و عصیان در میان آید... که البته این سخنان برای خام کردن مریدان است. « ولی شناسان » یعنی کسانی که ولی را می شناسند و آگاهی به دوستی دارند، کسانی که دوستداران را دوست دارند. در این جا ولی شناسان در رابطه با رندان تشنه لب طنز آمیز است. یعنی رندانی که هرگز از اطاعت ساقی و می نوشیدن نافرمانی نکرده اند، اما تشنه لب مانده اند. ولایت؛ حکومت، پادشاهی، فرمانروایی، بخشی از کشور، فرمانروایی شیوخ صوفیه و فقیهان را بر پیروانشان نیز ولایت می گویند. ایرانیان باستان شراب را در آیین های گوناگون می نوشیدند، گویی آنان که دوستدار شراب بودند از این سرزمین رفته اند و رندان و دیگران که شراب را دوست داشتند تشنه لب مانده اند.
چکیده بیت سوم غزل ۹۳
به آزادگانی که تشنه شراب هستند کسی جامی از شراب نمی دهد گویا کسانی که بزرگان را گرامی می داشتند و آزادگان دوستدار شراب را می شناختند از این سرزمین رفته اند.
بیت چهارم غزل ۹۳
۴ ـ هر‌چند  بردى  آبم   ‌روى  از  درت   نتابم
     جور از حبیب خوشتر، كز مدعى  رعایت
« بردی آبم » یعنی آبرویم را بردی. این آبرو با واژگان"روی از درت نتابم" جناس معنایی دارد. روی در اینجا به دو معنا به کار رفته است؛ یکی جزیی از واژه آبرو  و دیگری به معنای چهره است." روی از درت نتابم" یعنی رخم را از درگاهت بر نمی گردانم. آب به معنای رونق و زیبایی هم هست. جور به معنای ستم کردن، ستم و جفا است. این جور روی به مردمان روزگار حافظ دارد. به یار خود انسان یا مردم می گوید؛ «هر چند بردی آبم» گرچه آبرویم را بردی و مرا رسوا کردی من از درگاه تو روی بر نمی تابم. چون در  روزگار  حافظ مردمان خشک مغز، بسیار بیشتر از امروز اندیشه ها و گفتار حافظ را برنمی تابیده اند و با او دشمنی می کردند. مدعی؛ ادعا كننده، دشمن، رقیب و نیز  به معنای مورد ادعا، خواهان، خواست یا دعوی کرده شده، آرزو کرده شده است.رعایت؛ نگاهداشت، نگاهداری، نگاه داشتن حق کسی را،  پاس داشتن، سیاست و تدبیر، بخشایش و نوازش و این بیت اشاره است به ستم هایی که مردم دین دار بر حافظ روا می داشتند و حافظ آن را به پای ناآگاهی آنان می گذاشت.
چکیده بیت چهارم غزل ۹۳
هرچند آبروی مرا ریختی اما من از درگاه تو روی بر نمی گردانم، ستم دوست بهتر از نوازش و مهربانی دشمن است.
بیت پنجم غزل ۹۳
۵ ـ  در ‌زلف‌ چون ‌كمندش ‏اى ‌دل ‌مپیچ  ‌كانجا
       سرها ‌بریده ‌بینى ،  بى جرم و بى جنایت
« زلف » یعنی؛ موی سر، گیسو. آنچه از موی سر که بر بناگوش و جلو گوش آورند، طره، کاکل، دسته موی. عشق به زلف یار یا جانان و واژهایی از این دست، باوری است مهری و کنایه از عشق به مردم است که در اسلام کفر است. واژه زلف  و برابر های آن گیسو ، مو ، طره و مانند این ها در دیوان حافظ صدها بار آمده است. او در جایی دیگر می گوید: « خم زلف تو دام کفر و دین است - ز کارستان او یک شمه این است ». خاقانی نیز در همین راستا می گوید: « جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر -گمره بود که در ره ایمان قدم زند». باید در خاطر داشت که از نگاه خرافه پرستان، گاهی بر زبان و یا برقلم راندن گفته های حافظ را کفر می دانسته اند. خرافه پرستان حتی اندیشیدن به کفر را نیز کفر می دانند.
« ای دل » با دل خود سخن می گوید. دل یا ضمیر، جان و جهان درونی حافظ است. حافظ رند به دل خود می گوید؛ در راه عشق پا نهادن از دست دادن همه ی زندگی است، هشدار که سر خود را در این راه از دست خواهی داد.
« کمند » ریسمانی محکم است که هنگام جنگ آن را بر گردن و کمر دشمن اندازند و وی را به بند آورند و یا جانوران را بدان گرفتار کنند. کمند در اینجا به معنای گیسوی یار است.   
« کانجا، سرها بریده بینی» یعنی در زلف یار و در راه مکتب عشق، حلاج و هزاران هزار دیگر سر خود را از دست داده اند. حافظ در همین باره می گوید: « گفتآن یار کزو گشت سر دار بلند - جرم اش این بود که اسرار هویدا می کرد ». «بى جرم و بى جنایت» یعنی بی گناه و بی آن که کسی را کشته باشند در راه عشق به مردم سرشان بریده شده است. « سرها » در واژگان؛ "سرها بریده بینی" اشاره به سر موهای یار هم می تواند باشد، زیرا یار سرِ موی خود را کوتاه می کند و می برد.
چکیده بیت پنجم غزل ۹۳ :
حافظ به دل خویش می گوید در زلف پیچ در پیچ یار یا مردم مپیچ و خود را گرفتار آن مساز چون در آنجا، سرهای بریده ی فراوانی می بینی.
بیت ششم غزل ۹۳
۶ - ‌چشمت به‌غمزه ‌ما را خون‌خورد و ‌میپسندى
     جانا  روا  نباشد ،  خون ریز   را  حمایت
غمزه؛ چشم برهم زدن را گویند، چشمک، ناز و کرشمه کردن با گردش چشم و نیز تیر مژگان است. به ابرو و چشم اشارت کردن معشوق و نیز  دلربایی با چشم را غمزه می گویند. "چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی"یعنی چشم تو با گردش خود و با تیر مژگانت خون ما را ریخت، چشم را به جام مانند کرده که خون را نوشیده و یا خورده است. تو این خونخواری و خونریزی چشم را می پسندی، چون گردش چشم تو نشان می دهد که تو خشنودی و این کار را می پسندی. چشم، نگاه، بینش و نظر ، دریچه ی شناخت و خرد به شمار می رود و در دیوان حافظ از ارزش ویژه ای برخوردار است. در داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه نیز رستم با تیر به چشم اسفندیار می زند و او را می کشد زیرا جهان بینی اسفندیار از نگاه فردوسی نادرست بوده است. جانا یعنی ای جان، ای دوست. "جانا روا نباشد خونریز را حمایت" یک گزاره ی فراگیر است یعنی با هر بهانه ای پشتیبانی از خونریز نادرست است.  حمایت؛ نگاهبانی، پشتیبانی، یاری، اعانت و تقویت است.  
چکیده بیت ششم غزل ۹۳
چشمت با تیر مژگان، خون ما را ریخت و تو از این کار جانبداری می کنی، ای جان و نازنین من، پشتیبانی از کسی که خونریز است، پسندیده نیست.
بیت هفتم غزل ۹۳ :  
۷ ـ ‌ در ‌این ‌شب‌ سیاهم ‌ گم ‌گشت  راه مقصود
      از گوشه اى برون آى ، ‌اى كوكب هدایت
« در این شب سیاهم » کنایه به زلف یار است و می گوید در این شب سیاه، گمراه گشتم. مقصود یعنی قصد، مراد، هدف، آماج، خواست. "راه مقصود" راهی است که به سرانجام و خواست دلخواه هر کس می رسد. « کوکب هدایت » ستاره صبحگاهی یا زهره است که در شب مسافران را راهنما است. زلف سیاه و کوکب ناهمتا هستند و یا به گفته ی هنرمندان متضاد هستند. هم زلف و هم کوکب هدایت یا زهره ، اشاره به باور مهری یا مکتب عشق دارد. روی یار را ستاره ی زهره و راهنمای خود می نامد. سراسر این غزل درباره ی عشق حافظ به مردم است.
چکیده بیت هفتم غزل ۹۳ :
می گوید که در شب سیاه (زلف یار)، راهم را گم کرده ام، ای که  ستاره رخشان روی تو راهنمای من است از گوشه ای بیرون بیا!
بیت هشتم غزل ۹۳ :
۸ ـ از‌ هر‌طرف  كه  رفتم جز وحشتم  نیفزود
      زنهار از این بیابان ، وین  راه‌ بى نهایت
در ادامه ی  بیت ۶ و ۷ همچنان درباره ی درازی و سیاهی زلف سخن می گوید.« از هر طرف که رفتم » اشاره به بی پایان بودن زمان است. برابر یک باور باستانی ایرانی، ازل زمان بی کرانه است و پایان نیز ندارد. در راستای همین باور است که حافظ می گوید: « ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست - هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام ۳ /۳۰۴ ». در پایان بیت ۸ نیز می گوید: « وین راه بی نهایت » پس قیامت را پایان جهان نمی داند. « زنهار » یعنی بپرهیز، هشدار ، غافل مشو. « بیابان » به معنای جایی است که در آن هیچ درخت و روییدنی نباشد. حافظ نیز خود را در بیابان هستی سرگردان می داند؛ همانگونه که خیام می پرسد: « کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟»
چکیده بیت هشتم غزل ۹۳ :
از هر سو که رفتم جز آن که بر ترس من افزوده شود، چیز دیگری نبود. آگاه باش و هشدار از این  بیابان و راهی که پایان ندارد.
بیت نهم غزل ۹۳ :
۹ ـ ‌این ‌راه‌‌ را ‌‌نهایت صورت ‌‌كجا ‌‌توان ‌‌بست
     كش‏ صد هزارمنزل،‌ بیش‏ است ‌در بدایت
در این بیت حافظ در دنباله ی بیت های ۶ و ۷ و ۸  درباره ی همان شیوه ی اندیشه، همان زلف و همان راهی که پایان ندارد، سخن می گوید. برای دین داران قیامت پایان جهان است اما حافظ نهایت و پایانی برای زمان در تصور و پندار ندارد. در غزلی دیگر می گوید: « صحبت شمار فرصت کز این دو راهه منزل - چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن ۶ / ۳۸۴ ». خدای زروان و زمان بی کرانه پیش از پیدایش جهان و هستی نیز صد هزار منزل و ایستگاه داشته است. با ژرف اندیشی درباره ی واژه ی ازل، راز مکتب عشق در دیوان خواجه شیراز بهتر گشوده خواهد شد، او خود می گوید: « گفتی ز سر عهد ازل نکته ای بگو - آن گه بگویمت که دو پیمانه در کشم ۷ / ۳۲۹». یعنی در هوشیاری درباره ی راز ازل پاسخی ندارم که بگویم، پس از نوشیدن دو پیمانه نیز گفتار یک مست بی ارزش است. راهی که آغاز و انجام ندارد برای هیچ کس شناخته نیست.     
« نهایت »  به معنای پایان، انجام، انتها،  کرانه، بن و سر است.« کجا »، واژه ی پرسش است؛ کدام جا، چگونه، گاهی هم نپذیرفتن و انکار را می رساند.
« صورت بستن»؛ کامل شدن، به تصور درآمدن، به اندیشه گذشتن، بفکر آمدن، پنداشتن و تصور است. کش؛ مرکب از: که +( ش = اش )؛ یعنی مرکب از که ی (موصول ) به اضافه ی شین (ضمیر سوم کس) به معنی؛ که او را، است. « منزل »؛ جای فرودآمدن، خان، کاروانسرای، توقف گاه و ایستگاه است. جایی است که برای اقامت موقت فرودآیند مانند فرودآمدنگاه کاروان.
« بدایت »؛ازل، آغاز کردن، آغاز و شروع و ابتداء است.
چکیده بیت نهم غزل ۹۳ :
برای چنین راهی کجا و کی پایانی به اندیشه می توان راه داد و اندیشید، راهی که در ازل و آغازش صد هزار منزل و ایستگاه ، ممکن است بوده باشد.
بیت دهم غزل ۹۳ :
۱۰‌- عشقت‌ رسد به ‌فریاد ‌ورخود‌ بسان‌ حافظ
      قرآن ‌ز بر بخوانى ،  در چارده  روایت
غزل با گله از یار آغاز می شود و روی به « نکته دان عشق » دارد و در دنباله « حکایت » عشق را بیان می کند. بیت پایانی غزل نیز با واژه ی عشق آغاز می شود. مکتب عشق یا آیین مهر یک شیوه ی اندیشه ی هندو ایرانی است که با مهری گری اشکانی یکی نیست. همانگونه که گفتیم عشق، از واژه ی ( اِسَ ، یَیش) اَشَک در زبان پهلوی به دست آمده است.  با  پسوند کَ یا  اَکَ در زبان فارسی باستان، از آن اسم ساخته اند و به صورت اِشَکَ و معرب آن عشق درآمده است. 
« ور خود بسان حافظ » یعنی و اگر حتا خود مانند حافظ قران را از بر بخوانی. « چارده روایت »؛ از آن جا می آید که پیروان قران به دلیل وجود اختلاف در قرائت قران تا زمان حافظ، چهارده شیوه ی قرائت قران را ، معتبر می دانستند. می توان گفت چهارده نسخه از قران بوده و حافظ همه ی آن ها را از بر می دانسته است. یعنی حافظ هم قرائت «سِراط المستقم»( راه روشن) را می شناخته است و هم نسخه ای که «صِراط المستقیم» (راه راست) در آن نوشته شده بوده است، از بر می دانسته است. حافظ همه را بیراه و نادرست دانسته و عشق را فریاد رس مردم می داند. خواجه شیراز افزون بر قران، دانش های گوناگون دیگری نیز از بر می دانسته است اما او عشق را فریاد رس و راه رستگاری مردم می داند نه دانستن گونه های گوناگون قران را که دکان فریب کاری و دروغ پردازی درباره ی قران است. حافظ بر این باور است که فریاد رس مردمان و راه درست زندگانی، عشق ورزیدن است؛ " کمتر از ذره ، نِه ای، پست مشو عشق بورز – تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان"(۴/۳۸۰).  نظامی هم درباره ی عشق که همه ی هستی را به هم پیوند داده می گوید: «فلک جز عشق محرابی ندارد – جهان بی خاک عشق آبی ندارد/ جهان عشق است و دیگر زرق سازی – همه بازی است الا عشق بازی».   
چکیده بیت دهم غزل ۹۳ :
حتا اگر مانند حافظ هم با چهارده شیوه ی گوناگون به توانی قران را بخوانی کار ساز نیست تنها این شیوه ی اندیشه مکتب ایرانی عشق (عشق به مردم و جهان هستی) است که رهایی بخش تو خواهد بود. 
نتیجه : این غزل رندانه ی حافظ را که از عشق و شیوه ی اندیشه ی ایرانی سخن می گوید می توان به گونه ای فشرده چنین بازخوانی کرد:
  • در بیت یکم از یار سپاسگزار است و گله مند و این شیوه ی عشق ورزی حافظ و مکتب عشق است.
  • در بیت دوم حافظ رند، مهرورزی را بی مزد و منت می داند، زیرا پاسخ به مهروزی تنها مهرورزی است.
  • در بیت سوم خود و رندان را دوستدار شراب می داند و افسوس می خورد که چرا کسانی که این شیوه را می پسندیدند از این سرزمین رفته اند.
  • در بیت چهارم هرگونه بی وفایی یار را برخود هموار می کند و ستم یار را از نوازش دشمن( که عشق به خدا را  بالاتر از عشق به مردم تصور می کنند) بهتر می داند.
  • در بیت پنجم چشم یار را می ستاید و خونریزی را ناپسند می شمارد.
  •  در بیت ششم به دل خود یعنی به خویشتن خویش می گوید اگر با زلف یار در آمیزی و عاشق انسان باشی، تو نیز مانند بسیاری سرخود را از دست خواهی داد.
  • در بیت هفتم به کنایه زلف یار را گمراه کننده می نامد و روی رخشان او را ستاره ی راهنمای خود می داند.
  • در بیت هشتم  و نهم حافظ رند، برپایه اندیشه های ایرانی، با اشاره به زلف یار، جهان را بی آغاز و انجام می داند، یعنی قیامت را پایان جهان نمی داند.
  • در بیت دهم باز اشاره به مکتب عشق دارد و می گوید حتا اگر مانند حافظ قران را به کامل ترین شکل با همه ی غلط ها و درست های آن هم بدانی بیهوده است، تنها این عشق است که ترا رستگار خواهد کرد.
زهرا شمس - منوچهر تقوی بیات
اردیبهشت ماه ۱۴۰۰ خورشیدی برابر با ماه می ۲۰۲۱ میلادی

منبع:پژواک ایران


منوچهر تقوی بیات

فهرست مطالب منوچهر تقوی بیات در سایت پژواک ایران 

* عشقت رسد به فریاد [2021 Jun] 
*خامنه‌ای آدمخوار از ضحاک خونخوارتر است [2021 May] 
*حافظ و دکتر مصدق غزل ۴۴۹  [2021 May] 
*دستگیرشد، زندانی شد، کشته شد! [2021 Apr] 
*خامنه‌ای خائن همه‌ی ایران را به چین می‌فروشد!  [2021 Mar] 
*اسفند ماه؛ ماه زنده ماندن و جاودانه شدن دکتر مصدق  [2021 Mar] 
*حافظ؛ عاشق و رند و می‌خواره [2021 Mar] 
*ساقی بیار باده که ماه صیام رفت [2021 Jan] 
*دایی جان ناپلئون برائت جنایات انگلیس و نوکرانش در ایران [2021 Jan] 
*جشن کریسمس یادگاری از آیین مهر ایرانی [2020 Dec] 
*استبداد استعماری و مردمان زیر ستم [2020 Dec] 
*حافظ خدمت به رندان را به بهشت ترجیح می دهد [2020 Nov] 
*باده‌ی صبوحی و نماز صبح  [2020 Nov] 
*ترس به جان خامنه ای و روحانی افتاده است  [2020 Oct] 
*غزل ۲۸۹حافظ؛ همنشین رندان، سربازان و جانبازان  [2020 Oct] 
*دموکراسی و آزادی چگونه به دست می آید؟ [2020 Sep] 
*سرنگونی یا گذار؟ [2020 Aug] 
*حافظ و خرقه پوشان غزل ۳۷۹  [2020 Jul] 
*برای جوانان میهنم و دوستداران حافظ [2020 Jun] 
*حافظ رند و فَتویٰ خرد [2020 Jun] 
*به نظر شما کی از همه خائن‌تر بوده ... «کلاً مثلاً روشنفکرها؟» تو، سالومه!  [2020 May] 
*مایک پمپئو درباره ی خلیج فارس یا دروغ پراکنی می کند یا بی سواد است؟  [2020 May] 
*واپس ماندگی، سزاوار ملت ما نیست [2020 Apr] 
*غزل ۳۶۶ صدای سخن عشق  [2020 Apr] 
*مشروطه با همراهی مشروعه، راه را بر آزادیخواهی بسته است!  [2020 Mar] 
*با نابسامانی میهن مان؛ چه باید کرد؟ [2020 Jan] 
*جشن کریسمس یادگاری از آیین مهر ایرانی  [2019 Dec] 
*حافظ رند و واعظ نامسلمان غزل ۲۰۰  [2019 Dec] 
*تروریست های حاکم بر ایران درنده تر و بیرحم تر از هر اشغالگری هستند! [2019 Nov] 
*در همه ی جهان صاحبان قدرت از مردم می هراسند ‏ [2019 Oct] 
*نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم! [2019 Oct] 
* سخنی درباره ی« جامعه شناسى نخبه كشى»  [2019 Aug] 
*خون مورسی از خون چه کسانی رنگین تر است؟  [2019 Jun] 
*هیولای جنگ بر فراز ایران [2019 Jun] 
*و امروز چه باید کرد؟ [2019 May] 
*برای رهایی مردمان میهنان مان از بدبختی، چه باید کرد؟  [2019 Apr] 
*چرا ما نمی توانیم به آزادی و استقلال دست بیابیم؟ [2019 Mar] 
*پهلوی ها؛ غیر مستقل، قانون شکن و ضد حقوق بشر بودند [2019 Feb] 
*هُشدار درباره ی پیام های بی نام و نشان!‏ [2018 Dec] 
*ملی مذهبی ها و راه مصدق [2018 Nov] 
*کوروش و حماسه‌ی کوراوغلو [2018 Oct] 
*لائیسیته یا آزادی از دین [2018 Sep] 
* استبداد دینی ی امروز، نتیجه ی استبداد سلطنتی است  [2018 Sep] 
*نقش دین و مذهب در تاریخ [2018 Aug] 
*رضا خان اجرا کننده ی قرارداد ۱۹۱۹ [2018 Jun] 
* حزب چپ ایران یا اتحاد فدایی ها؟ [2018 Apr] 
*دوازدهم فروردین روز فریب ملت ایران [2018 Apr] 
*فدرالیسم؛ کلاهی که برای سر ما ایرانیان گشاد است!  [2018 Mar] 
*جبهه ملی یک مفهوم فلسفی است!  [2018 Mar] 
*انقلاب راهی برای دستیابی به حقوق شهروندی و حق حاکمیت ملی [2018 Feb] 
*درباره ی سخنرانی و گفتگو در کلن آلمان، پیرامون جنبش سراسری در ایران  [2018 Feb] 
*تفاوتی هست یا نیست؟ [2018 Jan] 
*در باره ی «کارزار حاکمیت ملی و مردمی در ایران» [2017 Nov] 
*چرا ما و مردمانِ میهن ما به چنین روزِ سیاهی دچار شده‌ایم؟ چاره‌ی رهاییِ میهنِ ما از چنین بن‌بستی چیست؟  [2017 Sep] 
*علی گدا در «مأموریت آزار مردم»  [2017 Aug] 
*کدام ملت بدون تغییر حکومت مشکل خود را حل کرده است؟ [2017 Jun] 
*نامه ی سرگشاده به آقای محمد رضا عالی پیام؛ آقای هالو  [2017 Apr] 
*پهلو‌ی‌ها هم مانند جمهوری‌اسلامی ننگ تاریخ ایرانند [2017 Mar] 
*فال در دیوان حافظ [2017 Feb] 
*سیاسی شدن یا خرد ورزیدن؟ [2017 Jan] 
*کودتای ترکیه هدیه ی الهی بود! [2016 Jul] 
*یادداشتی بر یادداشت خسرو سیف [2016 May] 
*«حکومت اسلامی»، نیکلا هِنَن، خبرنگار فرانسوی اسیر شده را آزاد کرد! [2015 Dec] 
*ملی می تواند ناسیونالیست نباشد! [2015 Jun] 
*غزل ۹۴ ؛ عشق بیکران حافظ به مردم  [2015 Apr] 
*آقای محمد امینی! ما فاتحان شهرهای رفته بربادیم.  [2014 Dec] 
*میهن دوستی دکتر محمد مصدق [2014 Dec] 
*فیلم بزرگداشت دکتر مصدق در احمدآباد؛ ۱۴ اسفند ۱۳۵۷ [2014 Dec] 
*خودی ها و خودمانی ها، نگاهی به «جامعه شناسی خودمانی» [2013 Nov] 
*کودتاهای ویرانگر؛ شکستی سه گانه [2013 Aug] 
*آیا جبهه ملی آرزویی دست نیافتنی است؟ [2013 Aug] 
*آش ملاعلی یا انتخابات؟ [2013 Jun] 
*کالای خارجی دشمن اصلی ما ایرانیان است [2012 Sep] 
*میعادگاه عاشقان ایران !  [2011 Sep] 
*آیا آزادی و استقلال ما با شیوه ی اندیشیدن و زندگی ما کار دارد؟ [2011 Apr] 
*جنبش سبز و کیستی ملی و ایرانی ما  [2011 Jan] 
*حافظ رند ازلی [2010 Nov] 
*چرا با خرد جمعی خود برای نگهبانی جان و آزادی خود، هم پیمان نمی‌شویم؟  [2010 Oct] 
*آزادی که نباشد نه استقلال هست و نه عدالت ! [2010 Oct] 
*حافظ رند و شیخ پشمینه پوش (غزل ۴۳۸ ) [2010 Jun] 
*توطئه ی رد «تئوری توطئه» [2010 Apr] 
*جنگ برای مردم ما نکبت و برای دشمنان ملت ایران نعمت است !  [2010 Feb] 
*دکتر مصدق ملی بود و به ملت ایران باور داشت، نه به ولایت فقیه !  [2009 Dec] 
*۲۸ مرداد ۳۲ نخسین سنگ بنای انقلاب سبز  [2009 Aug] 
*دو دزد رأی مردم را دزدیدند! [2009 Jul] 
*اندیشیدن به سرنوشت مردم ایران [2009 Jun] 
*خیمه شب بازی تکراری و محمد ملکی گلادیتوری گرفتار در قفس درندگان وحشی [2009 May] 
*محمود دولت آبادی زنده بودن خود را اعلام کرد ! [2009 May] 
*حافظ صاحب نظر؛ رند نظر باز! [2009 Mar] 
*مسئله ی حزب و حکومت های دست نشانده در ایران [2008 Apr] 
*دانشجویان چپ ، دانشجویان راست  [2007 Dec]